حرفي نزدم لال حسابم كردند
در پشت خيال و خواب قابم كردند
من منتظر معجزه بودم، آنها
با مرهمي از عشق جوابم كردند


 

اي كاش كسي حال مرا مي فهميد
احساس پر و بال مرا مي فهميد
ايما و اشاره را بلد بود و كمي
اندوه كر و لال مرا مي فهميد


 

بي خوابي و بي قراري و من چه كنم؟
خوش نيست هواي شعر گفتن چه كنم؟
در آمدن و نيامدن مثل تو اند
با اين كلمات نيمه روشن چه كنم؟


 

در گير جنون،غرق توهم شده ام
در كوچه تنگ بي كسي گم شده ام
بنويس مرا به سبك آثار جلال
بد بخت تر از بچه مردم شده ام