به محض اینکه از پیله خارج شده بود او را درون این استوانه تنگ و تاریک انداخته بودند .مدت ها تلاش کرده بود از پیله خارج شود.دنیایی که طول و عرضش چند سانتیمتر بیشترنبود. برای خودش برنامه ها داشت .وقتی درون پیله بود بارها و بارها درخیالات خودش دنیای بیرون را دیده بود و هزار ها بار شگفتی هایش را کشف کرده و هیجاناتش را زیسته بود. تصمیم داشت به محض اینکه ازپیله بیرون آمد به اندازه تمام روزهایی که آنجا بوده، از زندگی لذت ببرد اما وقتی تلاشش برای بیرون آمدن از پیله به پایان رسید و تازه چشم باز کرد و خواست اولین نفس زندگی اش را در آزادی بکشد با تلخی فهمید که آزادی واقعی اش در پیله بوده و بیرون از پیله برای او آزادی ای وجود ندارد. به محض وارد شدن به دنیای جدید او را درون قوطی انداختند چون می ترسیدند در دنیای بیرون صدمه ببیند؛ می خواستند بدین گونه از او محافظت کنند تابال های ظریف و شفاف پروانه و شاخک های حساس و زیبایش آسیبی نبیند اما... چیزی که آن ها با همه مهربانی شان نفهمیدنداین بود که در متن زندگی و هوای آزاد و گذشتن از خطرهای مختلف زیباییش تجلی پیدا می کرد نه در قوطی .
پروانه خودش را به دست یاس نسپرد .او برای درآمدن از پیله تلاش زیادی کرده بود و حالا نباید در یک چهار دیواری کمی بزرگتر از پیله محصور می شد.خود را درین دنیای کوچک و تاریک غریب می دید.برای او که شور و هیجان از سراسر وجودش زبانه می کشید به سربردن در این قوطی به معنای مرگ بود از همان لحظات اولیه برای به دست آوردن آزادی ای که گمان می کرد مهم ترین حقی است که در زندگی دارد تلاش را آغازکرد. ابتدا خودش را به تمام نقاط قوطی رساند. همه جا تاریک بود او حتی نمی توانست زیبایی خودش را ببیند. اندکی نور از گوشه ی درِ قوطی توجهش را جلب کرد.به سمت نور رفت اما درزی که نور از آن بیرون می زد آن قدر کوچک بود که پروانه نمی توانست ازآن عبور کند. با این حال سعی خودش را کرد خواست از شکاف کوچک راهی برای عبور خودش باز کند اما درهمان لحظات اولیه آنقدر خسته شد که بی حال گوشه ای افتاد.پس از دقایقی دوباره تلاس کرد و دریافت اگر به آن شکاف کوچک فشار آورد شکاف بزرگتر می شود و امکان عبور او بیشتر.پس با شدت به شکاف کوچک فشار آورد به تدریج تلاشش را بیشتر کرد و خودش را با شدت بیشتری به آن شکاف کوبید.شکاف ذره ای بزرگتر نشد. سرش گیج می رفت، شاخک هایش درد می کرد و بال هایش خشک شده بود.داشت خودش را به نا امیدی تسلیم می کرد در آن لحظه در نورِ کمی که از شکاف کوچک بیرون زده بود برای اولین بار بال های ظریف و زیباش را دید و پر شد از امید و شور زندگی . نیروی تازه ای وجودش را پرکرد و دوباره تلاشش را از سرگرفت .
چندر روز بعد پروانه گوشه ی قوطی افتاده بود بال هایش قرمز شده و یکی از شاخک هایش شکسته بود.شکاف به اندازه عبور پروانه باز شده بود اما پروانه دیگر نایی برای بلند شدن نداشت.
هیج وقت بازیی مار و پله را دوست نداشتم.حداقل بعد از چند بار بازی کردن آن هم در بی خیالی کودکی از آن زده شدم.به نظر بازیه بی قاعده ایی می آمد. کلی تلاش میکردی و تاس میزدی وشش می آوردی و جایزه میگرفتی و خانه خانه جلو می رفتی و نزدیک بود که به هدف برسی که ناگهان ماری نیشت می زد و تو باید برمی گشتی به همان جا که بودی یا شاید هم عقب تر از جای اولت و رقیب که اصلا شش نمی آورد و از تو عقب تر بود با یک نردبان از تو جلو می زد.بازی ادامه داشت. مار و پله های زیاد که حساب شده نبودند و تو هیچ وقت نمی فهمیدی که باید چه کنی تا مغبون نشوی ولی روزگار کاری ندارد که تو بازی مار و پله را دوست نداری مار و پله های زیاد که گریزی از هیچ یک نیست وتو ناگزیر در این وادی قرار می گیری جلو می روی بی آنکه بخواهی در مسیر قرار گرفته ایی قواعد بازی را خوب می دانی اما بازی تو را غافل گیر می کند. فکر میکنی که زرنگی و مهارت داری اما بازی آن طور که تو می خواهی پیش نمیرود گیج می شوی می گویی حکمت هیچ چیز را نمی دانی. چرا ها در مغزت تلنبار می شود. می دانی حکمتی هست اما تو آن را نمی فهمی میدانی که فقط او می داند و در دلت گاهی نادانی ات را شماتت می کنی. تو ناگزیر به ادامه هستی. دلت پیش قدم تر از توست. شاید هم ساده لوح تر از تو آن وقت است که فکر می کنی تو عاقل تری و طعنه میزنی به دلت و متاسف می شوی برای دل ساده ات که زود می گیرد و زود می شکند و زود تنگ می شود برای کوچ های نا بهنگام. برای رفاقت های نا نمام و برای مسافران ادبی. اما مشکلی حل نشده وتو نمی دانی حکمت هیچ چیز را حکمت این که چرا امیر حسین عمری باید چشم انتظار پدر باشد. حکمت اینکه دیگر باد صبا خبر آمدن پدر را برای صبای کوچک نمی آورد. حکمت اینکه فرزند سه ماه ی داود اسدی(بازیگر سینما و تلویزیون که سوم فروردین امسال بر اثر سکته قلبی در گذشت) حتی تصویری مبهم از صورت پدر در آینده به یاد نمی آورد. گیج میشوی از این همه نادانی دلت میگیرد به وسعت همه دنیا. لجت میگیرد از اشک هایی که اعتصاب کرده اند. قلم را بر می داری باید بنویسی تال خالی شوی. شاید برای دوستی که فرسنگ ها از تو دور است و مدت ها قبل حالت را پرسیده. برایش می نویسی:حال من خوب است ولی تو باور نکن...
چه هوای گرگ و میشی! چه زمینی، چه سکوتی!
دلمُ تنها گذاشتن، تو چه حِس برهوتی!
من همون رو به زوالم، یا خودِ خواب و خیالم
که یه روز خالی می مونه، آسمون از پَر و بالم
یا یه سیب نرسیده که رو شاخه، مونده باقی
که یه روز می افته پایین، خیلی خیلی اتفاقی
توی این سکوت شرجی، تا ابد موندن محاله
قصهی ماها که موندیم، ماجرای سیب کاله
دستمون به شاخه بنده، میوه های دیر و زودیم
یکی بود یکی نبودِ، زیرِ گنبد کبودیم
من اصلا اومده بودم یه پست رومانتیک بدم. از اسم پست هم معلومه ولی مگه شماها می ذارید. یه بار ما خواستیم یه پستی بدیم که توش بدآموزی نداشته باشه! اصلا سنجاقک بخوره تو اون سر من ایشالله تبارک و تعالی!آخه یه هفته داره میگذره یکی از شماها ابناء بشر نباید یه پست خشک و خالی بده؟ سنجاقکم کجا بود تو این هاگیر واگیر!
و دیگر هیچ.
شب از نیمه گذشته بود و من مثل هر شب در اوهام اندیشه های این دنیایی غرق بودم بی آنکه چشمانم پلکی بزند و ذره ای خواب وجودم را بگیرد. سکوت بود و سکوت تنها چیزی که میتوانست این سکوت عمیق پر از فریاد را بشکند رسیدن یک پیامک بود حسی به من میگفت پیامی در این موسم شب خبر خوبی نمی تواند باشد و این چنین بود که محمد رضا اسدی دوست مهربانمان در اثر سانحه رانندگی در گذشت یک لحظه ناخودآگاه تمام خاطرات سال های پیش از جلوی چشمم گذشت سالهایی نه چندان دور که در کلاس های خانه هنر با فاطمه جمال لو آشنا شدیم چه زود و غم ناک تمام شد خاطراتی که محو بودن و سکوت بی صدای من در عمق لحظات شب دیگر بی صدا نبود. شب بود و ناگزیر از اعتراض دیگران باید همه ی این تالمات را در خود خفه میکردم لحظاتی که در یک لحظه روح آدم را درگیر میکند ولی چه سود که این لحظه و دم و ساعت و روز و هفته و شاید سالی طول بکشد فقط تلنگری زود گذر حرف هایی که فقط چنین مواقعی در من و ما خودی نشان میدهد آسمان دلمان به وسعت دنیا ابری می شود اشکی نیست که ببارد فقط بغضی است و افسوس و حسرت و درد چه سود که باز هم فردایی دیگر و فردا های دیگر این همه بغض در گوشه ایی از دلمان پنهان میشود باز هم دنیا زدگی جای خود را به این حس غریب می دهد باز هم هر شب تکرار بودنمان رادر دفتر مشق شب دیکته میکنیم که نکند یادمان برود که هستیم باز هم اصرار داریم که باشیم و در تعلقات پوچ غرق شویم و دست و پا بزنیم که نکند کسی بگوید نیستیم محمد رضا اسدی بایک دنیا عشق به همسر و فرزندانش رفت او که مثل من و ما می خواست بماند مایی که تکرار هایمان را هر روز حفظ می کنیم همیشه فکر می کردم که فقط من هستم که میدانم مرگ عزیز ترین کس یعنی چه همیشه حسی مغرورانه می گفت فقط تو میدانی جدا شدن رگ و ریشه ی عزیز ترین کس از اعماق قلبت چه دردی دارد اما امروز با تمام وجود ذره ذره سنگینی داغی را که بر دوش امیر حسین و صبا مانده حس میکنم ولی چه سود که نه حس من بلکه هزاران حس و همدردی از امثال من و ما ذره ایی از داغ عزیز از دست رفته را تسکین نمی دهد آنچه می ماند بی وفایی دنیا و قسمت ماست که خود غافلیم و هر روز ریشه ایی می زنیم بر ریشه های بی نهایت این دار دنیا می بافیم و می بافیم امان از روزی که یکی از این تار ها گسسته شود و دردی جانسوز قلبمان را بسوزاند......

در مصاحبهاي گفته است كه مردم
ما پست مدرن هستند. از يك طرف از پيشرفتهترين ابزارها و امكانات دنيا استفاده
ميكنند، از طرف ديگر پول توي صندوق صدقات مياندازند، نذر ميكنند. دو چيز متضاد
را چنان كنار هم قرار ميدهند كه اگر به خيليشان بگويي شايد اين تضاد برايشان
ديرمفهوم باشد. موسيقي او هم همين طور است. مثل پول انداختن در صندوق صدقات. پست
مدرن. يه جور نذر و نياز با مدرنترين سازهاي دنيا. يك بار نواري را گوش ميداد با
خود گفت لابد كار استاد ذوالفنون است. نوار كه جلوتر رفت و صداي خود را شنيد، دنيا
روي سرش خراب شد. براي اين كه به جاي آن موسيقي سنتي قابل حدس راهي جديد پيدا
كند، دو سال ساز زدن را كنار گذاشت تا اين كه به كمك برخي دوستانش و به نظر
خودش موفق شد.
البته اينها عين كلماتش نيست ولي مضمون مطالبي كه
يادم هست اين بود.

سال ۱۳۵۲ در
تهران متولد شد. آموزش موسيقي را شايد پدربزرگش با او آغاز كرد. نميدانم شايد هم
او با سه تار آغاز كرد. سه تار را نزد اساتيدي چون تاجبخش، ذوالفنون و پيرنياكان
ادامه داد. در دانشگاه هم بيخيال موسيقي نشد و آخرش هم يك ليسانس موسيقي گرفت.
آهنگسازي را براي تئاتر شروع كرد. كم كم در آهنگسازي فيلمهاي تلويزيوني معروف شد.
و بالاخره وارد آهنگسازي سينما شد. بعد هم آهنگسازي براي خوانندهها. الان هم براي
فيلمهاي سينمايي خارجي.
به صورت رسمي و حرفهاي كارش را با موسيقي
تئاتر آن سوي آيينه آغاز كرد.
براي فيلمهاي كوتاه سه خواهر، كيف،
پشت سر باد نميآيد و درس آخر هم آهنگ ساخت. در تلويزيون هم كه ماشاءالله تا دلت
بخواد. ولي موسيقي دو سريال آخرين گناه و او يك فرشته بود، به خاطر تلفيق
خارقالعادهي موسيقي ايراني و راك معروف شد. همچنين موسيقي سريال روزهاي اعتراض كه
يكي از تيتراژهايش را به سبك مداحي ساخت. در سينما هم عروس خوش قدم، عشق ممنوع،
صحنهي جرم ورود ممنوع، چند كيلو خرما براي مراسم تدفين، من و دبورا، پارك وي، ميم
مثل مادر، نقاب، هميشه پاي يك زن در ميان است.
او گرايش خاصي به
موسيقي ايراني و فولكلور ايراني دارد.
اين اواخر در مورد موسيقي
نواحي ايران كار ميكرد و آلبومي تهيه كرد كه به بهانهي تحريف موسيقي نواحي بهاش
مجوز ندادند. در بريتانيا، جشنوارهي لنگا خلن، در فولك موزيك به خاطر نوازندگي سه
تار مقام دوم آورد. شركت رئال ورد كه در زمينهي سبكهاي مختلف موسيقي كار ميكند،
ظاهرا خوشش آمد و قراردادي با او بست براي كاري در موسيقي نواحي ايران. او با خانم
جاستين پوك هم براي ساخت فيلمي هاليوودي (به گمانم ژاندارك) كار كرده
است.
آخرين اثري كه اطلاع دارم به صورت رسمي منتشر كرده است، آلبوم
ميم مثل مادر بود.
آريا عظيمي نژاد شاعر هم هست و تا كنون
تجربهي بازيگري هم داشته است. در برنامهي خانهي عروسكها به همراه خواهر و پدرش.
و همچنين در چند فيلم كوتاه كه همسرش ساخته است. اما او جز موسيقي هيچ كار ديگري را
به صورت حرفهاي دنبال نميكند.
پيوست:
در آهنگ مرو اي دوست كه در پيوست اين مطلب ميشنويد،
خودش هم با محمد اصفهاني همخواني كرده است و سه تار هم
ميزند:
تو نیستی و من دارم چای می خورم، آواز می خوانم،می خندم و هوای بی تو بودن بدون هیچ بازداشتی در ریه هایم رفت و آمد می کنند. بستر من صدف خالی یک تنهایی نیست و دیوارهای اتاق کوچکم هیچ وقت محصورم نمی کنند. وقتی تو نفس به نفس با من می نشینی و ذهنم را از هجوم ا فکار متراکم و حوادث هولناک پاک می کنی وقتی از خاطرات خاک خورده ام در می شوی صدایت روحم را به خلسه ای شورانگیز می برد. وقتی صدای تو نواخته می شود قلب من می خواهد بایستد. قلبی که لانهی عنکبوت نیست و پیلهی پروانه های مهاجر نخواهد بود. دیگر از کرم های داخل گور نمی ترسم که نبودن تو مرا تجزیه کرده است. وقتی شعرهای من به تو می رسند اگر داخل عمیق ترین چاه دنیا هم بیفتم سربلند بیرون خواهم آمد که تو مرا وسیع کرده ای. صحرای سینا گوشه ای از من است که تو در آن دویده ای و نیل شاید حاصل بارانی باشد که من در آن برای تو دعا کرده ام. نبودن تو موهبتی بزرگ است که مرا به گریه می اندازد و آه که نامی بلند مرتبه است از درونم سر بر می آورد.