شب آمد و فرصت گله دیگر هیچ
من هستم و خط فاصله دیگر هیچ
روزی به سفر می روم و می ماند
یک دفتر مشق باطله دیگر هیچ
یک روز مرا بهار نامید و گذشت
موسیقی آبشار نامید و گذشت
حالا غم سنگ بودنش را باید
نامردی روزگار نامید و گذشت
ای کاش از این به بعد دل دل نکند
این رود را دچار مشکل نکند
یا همسفرم شود به در یا برسیم
یا برگردد و آب را گل نکند
از ساز باد، بود خاک من در رقص
اشکش فتاد خدا و،
خاکم گل شد
نرمش فشرد، تا دهد شکلی به گل
پس قطرهای فتاد و،
نام آن دل شد
بعدش، هر آدم و خاک آدم که دید
دل نیز،
مثل اشک و خاک من، ول شد
سبک اشعار و اندیشه کمی با شعر خیام همسویی دارد. ولی شاعر سعی کرده مفهوم و دغدغه های امروزی را در شعر بیاورد بعضی از کارها شاعرانگی دست نخورده ای دارند. تنوع موضوعات یکی دیگر از عوامل موفقیت نسبی شعر عرفان پور به شمار می رود.ولی باید گفت:زبان او هنوز با زبان معیار در شعر فاصله دارد و شاید آن هم به خاطر قالب رباعی و اندیشه شعری باشد.
از بازی روزگار حیران شده ایم
در هاله ای از دریغ پنهان شده ایم
با این همه آرزوی دیرین در دل
آسایشگاه سالمندان شده ایم
ای بی تو زمانه سرد و سنگین در من
ای حسرت روز های شیرین در من
بی مهری انسان معاصر در توست
تنهایی انسان نخستین در من
گفتم به جان تو این بار می سرایم شاد
جان خودم، جان سوین دیگر نگویم داد
باور بکن تنها طرب خواهد دلم زین پس
باشد نویسم، این قلم، هر چیز بادا باد
چگونه از دل خوش داد شعر بستانم
که لحظه ای به دلم نبوده ام دلشاد
مگر شود که خودش ساز شاد بنُوازد
برای آنکه مادرش او را میان غم ها زاد
اگر جزیره مجنون نیازمند من است
منم به حضرت هیوا قسم، بگویم شاد
یا رب مدد رسان که بگویم غزل دلشاد
که بلکه شاد کنم در میانشان این راد
زبان بسته ام اما هزارها امید
خدا برای من و عشق دوستانم داد
حرمت گذار و نگو این غزل درد است
که در آن کرده ام ز تو و حلقویون یاد
یارا مدد رسان که بماند همیشه این حلقه
هرگز میاد که بخواند غزل این باد
یاران سوار شوید که آخر خط نیست
این جمع بماند کنار هم دلشاد
۱.نوعی فحش ترکی در رابطه با نسب پدری
۲.منظورش می دید است دویی رضو و مادر بزرگ و اینا اینجوری حرف می زنند به جای د ک می گویند
۳.گذاشتم
۴.بدنامی
۵. مادر بزرگ هم بی تربیت است ها
۶.ویراژ و اذیت
کوه
روی پای خودش ایستاده
درخت
روی پای خودش
من روی حرف خودم
او می آید
بودن یا نبودن
مسئله این است که
صورتت از حافظه ام پاک نمی شود
دیدمت
بهار لانه کرد
توی چشم ها
و روی گونه هام
چشمه امید
قسمت شما
کاسه صبر من
شکست
اگر مدرسه ها توی پاییز باز نمی شد پاییزخیلی فصل قشنگی بود بیش از این حرفا.
و اما از اون جهت که چند وقتیه کمرنگ شدم معذرت می خواهم فعلا یه شعر قدیمی براتون میذارم اما به زودی قسمت جدید سیبیل رو می زنم.البته من خیلی از شعر و این حرفا سر در نمیارم فقط حرکات موزون سرخپوستی رو در این رابطه میشناسم به خاطر همین هم از تمام اهل شعر وبلاگ خودمان من جمله سوین و هیوا و تمام شعرای حوزه ی خاورمیانه معذرت می خواهم. اختیار دارید آمریکای لاتین که جای خود دارد من از دالتون ها هم معذرت می خواهم
یک تصنیف فراموش شده ی قدیم که قدیما با یه آهنگ خاصی می خوندند آهنگش هم فراموش شده هست:
ای عشق از ماندن بگو ایثار کن ایثار کن/ یا مرگ خود را در دلم انکار کن انکار کن
گل خواستی برداده ام جان خواستی سرداده ام/فرمان نبرد این سر اگر بردارکن بردارکن
گفتی که رسوا شو شدم برقامتم تا شو شدم/رسوا اگر چون من نشد اصرارکن اصرارکن
برجان بی تابم بتاب برچشم بی خوابم بخواب/احساس خواب آلود رابیدار کن بیدار کن
دل از تو آبادی ندید از تو کسی شادی ندید / ای عشق ویران میکنی اقرار کن اقرار کن
دی ۱۳۲۹ در اردبیل مردی به دنیا میآید... ببخشید... کودکی به دنیا میآید که پدرش از نوازندگان معروف موسیقی آذربایجان است. لاجرم از همان کودکی موسیقیاش آغاز میشود. ساز آکاردئون را انتخاب میکند و همراه آن تئوریهای موسیقی را نیز فرا میگیرد. تا جایی که از ۱۲ سالگی وارد ارکستر آذربایجانی رادیو ایران میشود و در ۱۳ سالگی اولین جایزهی موسیقیاش را به عنوان نوازندهی اول آکاردئون در سطح دبیرستان کسب میکند و به فعالیت در اداره کل هنرهای زیبای کشور میپردازد. از ۱۷ سالگی ساخت و رهبری بسیاری از کنسرتهای ایرانی را به عهده میگیرد. در ۲۰ سالگی به آمریکا میرود و دورهی فشردهی موسیقی جز را میگذراند. پس از بازگشت به ایران رهبری و سرپرستی ارکسترهای مختلف ایران را به عهده میگیرد. و همزمان با تعلیم ارکستراسیون و هارمونی و سازشناسی به ساخت موسیقی برای خوانندههای وقت میپردازد. وی پیشگام ورود و رواج سازهای الکترونیکی به ایران و جز و موسیقی تلفیقی ایران است.

در ۲۵ سالگی قطعهی بیکلام چهارمضراب استاد صبا را تدارک میبیند که تلفیقی از موسیقی جز و موسیقی کلاسیک ایرانی است. (این کار هنوز پخش نشده است)
در ۲۸ سالگی برای ادامهی تحصیلات موسیقی به آمریکا میرود و دورهی موسیقی فیلم را فرا میگیرد. (نگفتم در سال ۱۳۵۷ که وارد مسائل شخصی نشده باشم) بالاخره در سال ۱۳۶۳ به وطن باز میگردد و به ساخت موسیقی فیلم میپردازد.
شاید نام این کودک را در کنار نام بسیاری از خوانندههای پیش و پس از انقلاب و موسیقی بسیاری از فیلمها و برنامههای کودک و نوجوان و تیتراژ بسیاری از برنامههای تلویزیون و در میان اعضای گروه چهارنفس پیدا کرده باشید. اگر هم خاطرتان نیامد، باید بگویم آلبوم باران عشق استاد ناصر چشمآذر را کم کسی است که نشنیده باشد یا با آن انس نگرفته باشد.

هر چه گشتم نتوانستم آلبوم اورژینال خواهران غریب استاد را پیدا کنم. بنابراین آهنگهای زیر اورژینال نیست و از متن فیلم گرفته شده است. گرچه کیفیت پایینی دارد اما شاید برای برخی خاطره به همراه داشته باشد:
سرآغاز (کر کودکان)
باران (با صدای مهدی نیکنام)
آشتی (کر کودکان)
الهه ناز (بیکلام)
مادر من (با شعر و صدای خسرو شکیبایی)
انار (با صدای خسرو شکیبایی)
پس از باز شدن هر لینک، برای دانلود باید ۱۰ ثانیه صبر کنید.
شاید مهم ترین اختراع بشر، زبان باشد. اختراعی که او از هزاران سال پیش آن را پیوسته دقیق تر و کامل تر کرده است تا هم دنیای گستردة پیرامون را بهتر تعریف کند
و بشناسد و هم دنیای پیچیدة درون را بهتر تصویر کند و بشناساند. در این زمینه دانش های بسیاری به شناخت و تکامل زبان کمک کرده اند و می کنند، اما مهم ترین
وسیلة تکامل این اختراع، و هر چه دقیق تر کردن کارایی اش، ادبیات است.
ادبیات وسیلة کوشش و کاوش برای رسیدن به دو شناختِ اساسی است: شناخت انسان و شناخت زبان. با هر قصه، هر داستان کوتاه، هر رمان، گوشه هایی از وجود
انسان را بهتر می شناسیم و با ریزه کاری ها و شگردهای اختراع بی نظیرِ او، یعنی زبان، بهتر آشنا می شویم. اختراعی که به او امکان می دهد هم خود را بشناساند و هم با
دیگر پدیده ها آشنا شود.
علوم و فنون بسیاری هستند که مستقیم یا غیرمستقیم به شناخت انسان و زبان او کمک می کنند، اما ادبیات است که می تواند تا اعماق ذهن و دل آدمی را بکاود و
احساس ها و عواطف او را بشناساند. علوم و فنون بسیاری برای تحقیق در جنبه های بی شمارِ جسم و جان انسان و جهانِ عظیم پیرامونش تدوین شده اند، اما ادبیات است
که می تواند ابزارِ دقیق و کارآمدی برای تماشا و درکِ همة زاویه های تاریکِ دنیای گستردة درون آدمی باشد. داستان، با نیروی تخیل، تا ژرفناهایی از ضمیر انسان نفوذ
می کند که هیچ علم و فن دیگری توان پیشروی به آنجاها را ندارد. دانش و فن شاید ما را بخوبی با چگونگی ساخت و مفهوم یکایک پدیده های مادی و معنوی جهان
آشنا کنند، اما تنها ادبیات است که چون آینه ای هم جسم مادی و هم جهان خیال آدمی را به او نشان می دهد.
بخشی از مقدمة جعفر مدرس صادقی
بر ترجمة متن کوتاه شدة «ماجراهای تام سایر» نوشتة
مارک تواین. کتاب مریم وابسته به نشر مرکز
سلام
ببخشید میون کلام هیوا میپرم
غرض از مزاحمت اینکه:
امسال
شهر ما
انگار اقاقیها نمیخواهند به این زودیها لباس سبزشان را در بیاورند
تا ببینیم کی تسلیم پاییز میشوند
یا به قولی اسیر پاییز میشوند
ببخشید، بفرمایید ادامه بدید.