<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حلقه سه‌شنبه</title>
<link>http://halgheh3.blogfa.com/</link>
<description>                     </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 08 Dec 2009 09:03:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>گل‌آلود</title>
<link>http://halgheh3.blogfa.com/post-509.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از ساز باد، بود خاک من در رقص &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اشکش فتاد خدا و،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاکم گل شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نرمش فشرد، تا دهد شکلی به گل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس قطره‌ای فتاد و،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نام آن دل شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش، هر آدم و خاک آدم که دید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دل نیز،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل اشک و خاک من، ول شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 09:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=halgheh3&amp;postid=509</comments>
<dc:creator>reza</dc:creator>
<guid>http://halgheh3.blogfa.com/post-509.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعر میلاد عرفان پور</title>
<link>http://halgheh3.blogfa.com/post-507.aspx</link>
<description>چند روز قبل به طور اتفاقی دو کتاب جیبی از میلاد عرفان پور دیدم که ظاهرا مجموعه سومی هم دارد و اول شهریور امسال چاپ شده. پاییز بهاریست که عاشق شده است و یاد شهر . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سبک اشعار و اندیشه کمی با شعر خیام همسویی دارد. ولی شاعر سعی کرده مفهوم و دغدغه های امروزی را در شعر بیاورد بعضی از کارها شاعرانگی دست نخورده ای دارند. تنوع موضوعات یکی دیگر از عوامل موفقیت نسبی شعر عرفان پور به شمار می رود.ولی باید گفت:زبان او هنوز با زبان معیار در شعر فاصله دارد و شاید آن هم به خاطر قالب رباعی و اندیشه  شعری باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بازی روزگار حیران شده ایم&lt;BR&gt;در هاله ای از دریغ پنهان شده ایم&lt;BR&gt;با این همه آرزوی دیرین در دل &lt;BR&gt;آسایشگاه سالمندان شده ایم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;ای بی تو زمانه سرد و سنگین در من&lt;BR&gt;ای حسرت روز های شیرین در من&lt;BR&gt;بی مهری انسان معاصر در توست&lt;BR&gt;تنهایی انسان نخستین در من&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 08:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=halgheh3&amp;postid=507</comments>
<dc:creator>nadiry</dc:creator>
<guid>http://halgheh3.blogfa.com/post-507.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاد باد</title>
<link>http://halgheh3.blogfa.com/post-506.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;گفتم به جان تو این بار می سرایم شاد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;جان خودم، جان سوین دیگر نگویم داد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;باور بکن تنها طرب خواهد دلم زین پس&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;باشد نویسم، این قلم، هر چیز بادا باد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;چگونه از دل خوش داد شعر بستانم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;که لحظه ای به دلم نبوده ام دلشاد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;مگر شود که خودش ساز شاد بنُوازد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;برای آنکه مادرش او را میان غم ها زاد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;اگر جزیره مجنون نیازمند من است &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;منم به حضرت هیوا قسم، بگویم شاد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;یا رب مدد رسان که بگویم غزل دلشاد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;که بلکه شاد کنم در میانشان این راد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;زبان بسته ام اما هزارها امید &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;خدا برای من و عشق دوستانم داد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;حرمت گذار و نگو این غزل درد است &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;که در آن کرده ام ز تو و حلقویون یاد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;یارا مدد رسان که بماند همیشه این حلقه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;هرگز میاد که بخواند غزل این باد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;یاران سوار شوید که آخر خط نیست &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;این جمع بماند کنار هم دلشاد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 15:16:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=halgheh3&amp;postid=506</comments>
<dc:creator>hiva</dc:creator>
<guid>http://halgheh3.blogfa.com/post-506.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سیبیل بابا20</title>
<link>http://halgheh3.blogfa.com/post-505.aspx</link>
<description>به نام خدا&lt;BR&gt; با يعقوب دنبال گوسفند ها مي دويديم گوش ها و دنبه هايشان بالا و پايين مي پريد، وسط جاده خاکي که وسط مزرعه هاي گندم تا پاي کوه مي رفت. «دويي رضو» کلي سفارش کرده بود گوسفندها گندم هاي مردم را نخورند ولي گندم هاي حاج اصغر را که نمي شود بي نصيب گذاشت، گوسفندها هم مثل ما فکر مي کردند يعقوب هنوز شک داشت، ديگر داشت راه مي افتاد بابايش يک زن ديگر گرفته بود که اسمش فرنگيس است ولي من بهش مي گويم «زن باباي يعقوب» خيلي بد اخلاق است همين که من را دم خانه ديد گفت:«برو گمشو بچه ديگه هم نبينمت اَشَّک قُوقُدُق&lt;FONT size=1&gt;۱&lt;/FONT&gt;» همين جور سنگ دنبالم انداخت تا سر کوچه هنوز ول کن نبود به خدا من هيچ کاري نکردم «ماه زهرا» خواهر يعقوب هم که آمده بود ببيند چه خبر است چند تا پس گردني خورد روسري از سرش کشيد خِر کشش کرد برد توي خانه، يعقوب يک خواهر ديگر هم دارد که اسمش «ماه پرويز» است شوهر کرده و رفته اند سردسیر اینجا هم خیلی سردسیر است شاید رفته باشند پیش اسکیموها. يعقوب هيچي درباره ي زن بابايش به من نگفته بود خدا به دادش برسد.&lt;BR&gt;گوسفندها خوب گندم هاي کنار جاده حاج اصغر را خورده و له  کرده بودند که حاج اصغر با بيل و فحش هاي هميشگي اش که من باز هم رويم نمي شود برايتان بگويم به طرفمان آمد سريع گوسفند ها را جمع کرديم و فرار کرديم پشت سرمان وسط جاده ايستاده بود و همان فحش ها را تکرار مي کرد گمانم داشت وعده چوقولي اول پاييز را بهمان مي داد مطمئنم تا غروب که برمي گرديم همان جا مي ماند تا دو سه تا بيل به کمرمان بزند، «دويي رضو» طبق معمول مي دانست که صداي حاج اصغر براي چي درآمده، همينجور سرش را وسط ساقه هاي گندم کرده بود و با داس آن ها را از ته مي بريد غرغرهايش از لاي خوشه هاي گندم همراه با «خِرِش خِرِش»صداي داس مي آمد:«آخرُش يا او پيرمردُ سکته مي ديک&lt;FONT size=1&gt;۲&lt;/FONT&gt; يا منو، ارّه چاقوها رو هِشتم&lt;FONT size=1&gt;۳&lt;/FONT&gt; کنار بساط چايي،چايي ها رو تموم نَکُنيک يکيتون هوا گوسفندا رو داره يکيتون درو مي کنه ...» گوسفندها که به امان خدا بودند با ارّه چاقو ها مسابقه ي درو گذاشتيم دست هايمان به تيغه هاي گندم عادت کرده بود وسط گندم ها به جان هم افتاديم مثلا داشتيم کشتي مي گرفتيم تمام بدنمان پر از تيغه هاي کاه و گندم شده بود يعقوب مي خنديد. يعقوب فقط وقتي با من بود مي خنديد دايي جواد مادر بزرگ را عقب موتور پدربزرگ سوار کرده بود و عمدا از توي جوب ها و کَرتي ها مي آمد مادر بزرگ هم توي سر و کله اش مي زد همه ي دست از کار کشيده و مثل هر روز داشتند آن ها را نگاه مي کردند چون مادر بزرگ مجبورش مي کرد، اينجوري انتقام مي گرفت همه مي گفتند دايي جواد علاف شده. مادر بزرگ مي گفت همان دختره شيرين، چيز خورش کرده کلي از طلسماي زينب خاتون را هم مصرف کرده بود ولي همين کار هر روزش نشان مي داد هيچ اثري نکرده دايي جواد اوضاعش خيلي وخيم شده مادر بزرگ هر روز مي آيد ميشيند کنار دويي رضو و کلي ناله و زاري مي کند دويي رضو را هم از کار مي اندازد مادر بزرگ هم چه چيزهايي مي گويد دايي جواد با زن احمدِ حسن رفيق شده دايي جواد که رفيق دارد! علي ضامن!! زن احمد رو مي خواد چيکار! توي محله همه جا هو افتاده!، مادر بزرگ مي گويد دايي جواد يک غده شده اينجام وايساده(به گلويش اشاره مي کند) هر روز توي مسير و هر جايي بشود هر کسي را پيدا کند درباره دايي جواد کلي حرف مي زند آن وقت مي گويد نمي دانم چرا بَدنومي&lt;FONT size=1&gt;۴&lt;/FONT&gt; مان توي محله در رفته، خودش مي گويد:«آدم پِندُش&lt;FONT size=1&gt;۵&lt;/FONT&gt; دَر بِرِه اما بَدنُوميش در نره».&lt;BR&gt;گوسفند ها رفته بودند سراغ خرمن گندم «علي عوض قصاب» من و يعقوب هم داشتيم «چَز» مي گرفتيم همان حشره هاي بياباني که ده روز عمر دارند دنبال آن هايي مي گشتيم که صداي «چِزززز چِززز» بدهند آخرش نفهميدم آنهايي که اين صدا را دارند نر هستن يا ماده، پايين پيرهن هايمان را توي شلوار زده بوديم يقه مان را هم بسته بوديم و کلي چَز توي پيرهنمان زنداني کرده بوديم دويي رضو خودش داشت گوسفندها را تار مي داد(يعني سنگ جلوشان مي انداخت تا برشان گرداند)«مثلا شما رو هِشتم هواي گوسفندا خاک به سر من بکنن»&lt;BR&gt;هيچ وقت عصباني نمي شد علي عوض قصاب داشت خودش را به خاطر يه بافه گندم از وسط نصف مي کرد دويي رضو آرام مي گفت :«طوري نيست خدا برکت ميدَه» به گمانم همه ي کشاورزها به خونمان تشنه بودند چون يک جوري نگاهمان مي کردند صداي چِزززچِزززِ چَزها و وول خوردنشان توي پيراهنمان، تخم شر بودنمان را بيشتر نشان مي داد.&lt;BR&gt;«دويي جون اينا ده روز بيشتر عمر ندارن بِذاريک زندگي کنن» دويي رضو براي چَزها هم دل مي سوزاند، دايي جواد و علي ضامن سوار موتور پاي کوه توي زمين ها دانس&lt;FONT size=1&gt;۶&lt;/FONT&gt; مي رفتند قارّه(خفه کن اگزاز) موتور را کشيده بودند صداي موتور کل دشت را پر کرده بود از وقتي آن ها اذيت مي کردند اذيت هاي ما توي چشم نمي آمد.&lt;BR&gt;همه ي چايي ها و نان و پنيرهاي دويي رضو را مثل هر روز خورديم غروب شده بود و حاج اصغر منتظرمان بود بلد بوديم چه جوري از دستش در برويم هر روز کارمان همين بود من به خرمن گندم يا بساط چايي اش حمله مي کردم با بيل به طرف من مي آمد يعقوب گوسفند ها را فراري مي داد و من هم دم باغ حاج علي بهش ملحق مي شدم، دوباره وسط جاده فحش هاي بد مي داد انقدر خنديديم که اشک از توي چشمانمان بيرون زد، هر چه بيشتر غروب مي شد يعقوب کمتر مي خنديد وسط محله پيرهن هايمان را باز کرديم باورمان نمي شد انقدر چَز جمع کرده باشيم من خيلي خنديدم ولي يعقوب اصلا نخنديد ذوق من را هم کور کرد کنار جاده از من جدا شد از وقتي زن بابايش آمده هر روز غروب همين جوري از من جدا مي شود هيچي نمي گويد گريه هم نمي کند هوا ديگر تاريک شده بود و فاصله مان زياد شده بود صداي چِزززچِزززز محله را ورداشته بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱.نوعی فحش ترکی در رابطه با نسب پدری&lt;BR&gt;۲.منظورش می دید است دویی رضو و مادر بزرگ و اینا اینجوری حرف می زنند به جای د ک می گویند&lt;BR&gt;۳.گذاشتم&lt;BR&gt;۴.بدنامی&lt;BR&gt;۵. مادر بزرگ هم بی تربیت است ها&lt;BR&gt;۶.ویراژ و اذیت&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 09:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=halgheh3&amp;postid=505</comments>
<dc:creator>karim</dc:creator>
<guid>http://halgheh3.blogfa.com/post-505.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوتاهه</title>
<link>http://halgheh3.blogfa.com/post-504.aspx</link>
<description>زمین دور خورشید می چرخد &lt;BR&gt;بود و نبود ابر&lt;BR&gt;مسئله ای نیست 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;کوه &lt;BR&gt;روی پای خودش ایستاده&lt;BR&gt;درخت &lt;BR&gt;روی پای خودش&lt;BR&gt;من روی حرف  خودم&lt;BR&gt;او می آید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;بودن یا نبودن &lt;BR&gt;مسئله این است که&lt;BR&gt;صورتت از حافظه ام پاک نمی شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدمت&lt;BR&gt;بهار لانه کرد&lt;BR&gt;توی چشم ها &lt;BR&gt;و روی گونه هام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;چشمه امید&lt;BR&gt;قسمت شما&lt;BR&gt;کاسه صبر من&lt;BR&gt;شکست&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 09:09:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=halgheh3&amp;postid=504</comments>
<dc:creator>nadiry</dc:creator>
<guid>http://halgheh3.blogfa.com/post-504.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به مناسبت آخرای پاییز</title>
<link>http://halgheh3.blogfa.com/post-503.aspx</link>
<description>به نام خدا 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر مدرسه ها توی پاییز باز نمی شد پاییزخیلی فصل قشنگی بود بیش از این حرفا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اما از اون جهت که چند وقتیه کمرنگ شدم معذرت می خواهم فعلا یه شعر قدیمی براتون میذارم اما به زودی قسمت جدید سیبیل رو می زنم.البته من خیلی از شعر و این حرفا سر در نمیارم فقط حرکات موزون سرخپوستی رو در این رابطه میشناسم به خاطر همین هم از تمام اهل شعر وبلاگ خودمان من جمله سوین و هیوا و تمام شعرای حوزه ی خاورمیانه معذرت می خواهم. اختیار دارید آمریکای لاتین که جای خود دارد من از دالتون ها هم معذرت می خواهم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک تصنیف فراموش شده ی قدیم که قدیما با یه آهنگ خاصی می خوندند آهنگش هم فراموش شده هست:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای عشق از ماندن بگو ایثار کن ایثار کن/ یا مرگ خود را در دلم انکار کن انکار کن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گل خواستی برداده ام جان خواستی سرداده ام/فرمان نبرد این سر اگر بردارکن بردارکن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتی که رسوا شو شدم برقامتم تا شو شدم/رسوا اگر چون من نشد اصرارکن اصرارکن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برجان بی تابم بتاب برچشم بی خوابم بخواب/احساس خواب آلود رابیدار کن بیدار کن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دل از تو آبادی ندید از تو کسی شادی ندید / ای عشق ویران میکنی اقرار کن اقرار کن&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 05:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=halgheh3&amp;postid=503</comments>
<dc:creator>karim</dc:creator>
<guid>http://halgheh3.blogfa.com/post-503.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کهنه‌کار است اما کارش همیشه تازه است</title>
<link>http://halgheh3.blogfa.com/post-501.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   دی ۱۳۲۹ در اردبیل مردی به دنیا می‌آید... ببخشید... کودکی به دنیا می‌آید که پدرش از نوازندگان معروف موسیقی آذربایجان است. لاجرم از همان کودکی موسیقی‌اش آغاز می‌شود. ساز آکاردئون را انتخاب می‌کند و همراه آن تئوری‌های موسیقی را نیز فرا می‌گیرد. تا جایی که از ۱۲ سالگی وارد ارکستر آذربایجانی رادیو ایران می‌شود و در ۱۳ سالگی اولین جایزه‌ی موسیقی‌اش را به عنوان نوازنده‌ی اول آکاردئون در سطح دبیرستان کسب می‌کند و به فعالیت در اداره کل هنرهای زیبای کشور می‌پردازد. از ۱۷ سالگی ساخت و رهبری بسیاری از کنسرت‌های ایرانی را به عهده می‌گیرد. در ۲۰ سالگی به آمریکا می‌رود و دوره‌ی فشرده‌ی موسیقی جز را می‌گذراند. پس از بازگشت به ایران رهبری و سرپرستی ارکسترهای مختلف ایران را به عهده می‌گیرد. و همزمان با تعلیم ارکستراسیون و هارمونی و سازشناسی به ساخت موسیقی برای خواننده‌های وقت می‌پردازد. وی پیشگام ورود و رواج سازهای الکترونیکی به ایران و جز و موسیقی تلفیقی ایران است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;IMG alt=ناصر hspace=0 src=&quot;http://halgheh3.parsaspace.com/Naser%20ChashmAzar/Naser.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   در ۲۵ سالگی قطعه‌ی بی‌کلام چهارمضراب استاد صبا را تدارک می‌بیند که تلفیقی از موسیقی جز و موسیقی کلاسیک ایرانی است. (این کار هنوز پخش نشده است)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   در ۲۸ سالگی برای ادامه‌ی تحصیلات موسیقی به آمریکا می‌رود و دوره‌ی موسیقی فیلم را فرا می‌گیرد. (نگفتم در سال ۱۳۵۷ که وارد مسائل شخصی نشده باشم) بالاخره در سال ۱۳۶۳ به وطن باز می‌گردد و به ساخت موسیقی فیلم می‌پردازد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   شاید نام این کودک را در کنار نام بسیاری از خواننده‌های پیش و پس از انقلاب و موسیقی بسیاری از فیلم‌ها و برنامه‌های کودک و نوجوان و تیتراژ بسیاری از برنامه‌های تلویزیون و در میان اعضای گروه چهارنفس پیدا کرده باشید. اگر هم خاطرتان نیامد، باید بگویم آلبوم &lt;STRONG&gt;باران عشق &lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://nassercheshmazar.com/master.aspx&quot; target=_blank&gt;استاد ناصر چشم‌آذر&lt;/A&gt; را کم کسی است که نشنیده باشد یا با آن انس نگرفته باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 192px; HEIGHT: 144px&quot; height=144 alt=&quot;ناصر چشم‌آذر (فیلم میکس)&quot; hspace=0 src=&quot;http://halgheh3.parsaspace.com/Naser%20ChashmAzar/Naser%20ChashmAzar.jpg&quot; width=192 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  هر چه گشتم نتوانستم آلبوم اورژینال خواهران غریب استاد را پیدا کنم. بنابراین آهنگ‌های زیر اورژینال نیست و از متن فیلم گرفته شده است. گرچه کیفیت پایینی دارد اما شاید برای برخی خاطره به همراه داشته باشد:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   &lt;A href=&quot;http://halgheh3.parsaspace.com/Naser%20ChashmAzar/EyNameTo.mp3&quot; target=_blank&gt;سرآغاز&lt;/A&gt; (کر کودکان)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   &lt;A href=&quot;http://halgheh3.parsaspace.com/Naser%20ChashmAzar/BazBaran.mp3&quot; target=_blank&gt;باران&lt;/A&gt; (با صدای مهدی نیکنام)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   &lt;A href=&quot;http://halgheh3.parsaspace.com/Naser%20ChashmAzar/Ashti.mp3&quot; target=_blank&gt;آشتی&lt;/A&gt; (کر کودکان)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   &lt;A href=&quot;http://halgheh3.parsaspace.com/Naser%20ChashmAzar/ElaheyeNaz.mp3&quot; target=_blank&gt;الهه ناز&lt;/A&gt; (بی‌کلام)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   &lt;A href=&quot;http://halgheh3.parsaspace.com/Naser%20ChashmAzar/MadareMan.mp3&quot; target=_blank&gt;مادر من&lt;/A&gt; (با شعر و صدای خسرو شکیبایی)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   &lt;A href=&quot;http://halgheh3.parsaspace.com/Naser%20ChashmAzar/Yaghoot.mp3&quot; target=_blank&gt;انار&lt;/A&gt; (با صدای خسرو شکیبایی)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   پس از باز شدن هر لینک، برای دانلود باید ۱۰ ثانیه صبر کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 07:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=halgheh3&amp;postid=501</comments>
<dc:creator>reza</dc:creator>
<guid>http://halgheh3.blogfa.com/post-501.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ادبیات</title>
<link>http://halgheh3.blogfa.com/post-500.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید مهم ترین اختراع بشر، زبان باشد. اختراعی که او از هزاران سال پیش آن را پیوسته دقیق تر و کامل تر کرده است تا هم دنیای گستردة پیرامون را بهتر تعریف کند&lt;BR&gt;و بشناسد و هم دنیای پیچیدة درون را بهتر تصویر کند و بشناساند. در این زمینه دانش های بسیاری به شناخت و تکامل زبان کمک کرده اند و می کنند، اما مهم ترین&lt;BR&gt;وسیلة تکامل این اختراع، و هر چه دقیق تر کردن کارایی اش، ادبیات است.&lt;BR&gt;       ادبیات وسیلة کوشش و کاوش برای رسیدن به دو شناختِ اساسی است: شناخت انسان و شناخت زبان. با هر قصه، هر داستان کوتاه، هر رمان، گوشه هایی از وجود&lt;BR&gt;انسان را بهتر می شناسیم و با ریزه کاری ها و شگردهای اختراع بی نظیرِ او، یعنی زبان، بهتر آشنا می شویم. اختراعی که به او امکان می دهد هم خود را بشناساند و هم با&lt;BR&gt;دیگر پدیده ها آشنا شود.&lt;BR&gt;     علوم و فنون بسیاری هستند که مستقیم یا غیرمستقیم به شناخت انسان و زبان او کمک می کنند، اما ادبیات است که می تواند تا اعماق ذهن و دل آدمی را بکاود و&lt;BR&gt;احساس ها و عواطف او را بشناساند. علوم و فنون بسیاری برای تحقیق در جنبه های بی شمارِ جسم و جان انسان و جهانِ عظیم پیرامونش تدوین شده اند، اما ادبیات است&lt;BR&gt;که می تواند ابزارِ دقیق و کارآمدی برای تماشا و درکِ همة زاویه های تاریکِ دنیای گستردة درون آدمی باشد. داستان، با نیروی تخیل، تا ژرفناهایی از ضمیر انسان نفوذ&lt;BR&gt; می کند که هیچ علم و فن دیگری توان پیشروی به آنجاها را ندارد. دانش و فن شاید ما را بخوبی با چگونگی ساخت و مفهوم یکایک پدیده های مادی و معنوی جهان&lt;BR&gt;آشنا کنند، اما تنها ادبیات است که چون آینه ای هم جسم مادی و هم جهان خیال آدمی را به او نشان می دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                                              &lt;BR&gt;                                                   بخشی از مقدمة جعفر مدرس صادقی&lt;BR&gt;                                         بر ترجمة متن کوتاه شدة «ماجراهای تام سایر» نوشتة&lt;BR&gt;                                            مارک تواین. کتاب مریم وابسته به نشر مرکز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 17:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=halgheh3&amp;postid=500</comments>
<dc:creator>halgheh3</dc:creator>
<guid>http://halgheh3.blogfa.com/post-500.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ریشه دار</title>
<link>http://halgheh3.blogfa.com/post-499.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببخشید میون کلام هیوا می‌پرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غرض از مزاحمت این‌که:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امسال&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شهر ما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار اقاقی‌ها نمی‌خواهند به این زودی‌ها لباس سبزشان را در بیاورند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا ببینیم کی تسلیم پاییز می‌شوند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; یا به قولی اسیر پاییز می‌شوند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببخشید، بفرمایید ادامه بدید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 05:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=halgheh3&amp;postid=499</comments>
<dc:creator>reza</dc:creator>
<guid>http://halgheh3.blogfa.com/post-499.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چگونه می گذرد؟!</title>
<link>http://halgheh3.blogfa.com/post-498.aspx</link>
<description>&quot;&lt;FONT size=4&gt;هر روز که می گذرد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;احساس می کنم                      که کسی در من &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;فریاد می زند&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;داد می زند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;خفه می شود &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;و زندگی ادامه می یابد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; هر روز که می گذرد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;برهان علیت رنگ می بازد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;و هنر موسیقی اشباح می سازد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;و وجود نقطه تلاقی هم را نمی یابند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; هر روز که می گذرد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;بیشتر خویش را در خویش گم می کنم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;بی رنگ می شوم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; اعلامیه ای چسبیده بر روی دیوار زندگی ام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;قامتم از روز الست شکسته است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;امروز هم دیروز شد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;و هر روز که می گذرد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;فرداها از حال نگذشته&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; کهنه می شوند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;داد می زنم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;فریاد می کنم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;اما در خواب &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;و فردا نیز &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;در لجن دیروز خواهم خفت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;خفه خواهم شد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 12:46:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=halgheh3&amp;postid=498</comments>
<dc:creator>hiva</dc:creator>
<guid>http://halgheh3.blogfa.com/post-498.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
