بنام خدا
اين نوشته بريده اي است خلاصه وكوتاه از" مكتب بي خدايي"1 اثر الكساندر تيشما(نويسنده يوگسلاوي تبار)...كتابي براي آنها كه دنبال يك اثر تازه و بكر مي گردند كه رنگ و بويي از كليشه و تكرار نداشته باشد!اين كتاب چندروز پيش به گنجينه كتابهايم اضافه شد.ارمغان يك سفر برفي و ديوانه وار!!!
يكي از چهار داستان اين كتاب از "دوليچ"شكنجه گري سخن مي گويد كه پسرش در بستر بيماريست.او پسربچه اي نحيف و ضعيف داردو ترس از مرگ فرزند.جوان 18 ساله اي را با لذت زير پنجه هايش به قتل مي رساند.در اهرم قدرت نشسته است و قدرت را تا مرز جنون و ساديسم به كار مي برد.در كل اثر به دنبال عدالتيم.عدالتي كه دستان قدرتمند خداوند بالاخره اجرايش كند مثلا جان فرزند"دوليچ"را در عوض زجركش كردن جوان آبي چشم بگيرد و مردك را آدمش كنداما...صبر ما اگر زود سر مي آيد صبر خدا اما تمامي ندارد...
"تيشما"در آثار خود فقط يك پرسش را مطرح مي كند .چه معياري رفتار انسانها را در جامعه ي آغشته به ايدئولوژي و تهي از خدا تعيين مي كند ؟حق و ناحق چيست؟عدالت و سرنوشت كدامست؟او جنگ را و خوي وحشي انسان را مي شناساندتا چشم اندازي براي" انسان بودن"بدست دهد!
...زنداني به تهوع افتاد.ازدهانش به هرطرف آب به بيرون جهيد.به سرفه افتاد.دوليچ به تلخي داد زد:نه نه هنوز نه.تو هنوز قادري آب فرو دهي نه؟. خم شد آب به درون قيف ريخت.زنداني با نفسهاي بلند از بيني آزادشده اش آب را فرو مي داد.سرفه مي كرد.صورتش سرخ و آبي مي شد.دوليچ به ريختن آب ادامه داد.زنداني به سختي نفس مي كشيد.به خفگي افتاد .فوران آب كه از دهانش بيرون زد رنگ سرخ به خود گرفته بود.دوليچ با تمام قدرت قيف را فشار داد. حس كرد كه لوله فلزي قيف به درون گوشت فرو مي رود. ديد چگونه چشمان زنداني ميان پلك و مژه به سوي مرگ مي رود.ناگهان در چشمان او چشمان پسر كوچك بيمارش را ديد.دكتر گفته بود اميدي نيست و الان فقط در پناه خداست واو كه به خدا ديگر اعتقادي نداشت.به خرافات هم اعتقاد نداشت اما در اين لحظه مي دانست باقتل بيهوده زنداني مرتكب گناهي مي شودكه مجازاتي به دنبال خود دارد و اين مجازات شامل انساني مي شود كه به او نزديك است.انساني كه در دستان خدا قرار گرفته ورو به مرگ است پسرش.
لحظه اوج لذت فرا رسيده بود.يك لحظه به خودش آمد.چشمان آبي زنداني خشك و بي حركت بود مرگ فرا رسيده بود.قيف خوني را از دهان اوبيرون كشيد. دهان باز و خونين زنداني چون دهانه قيف بي شكل بود. احساس ترس و وحشت داشت:"چه كار كردم؟چه كار كردم؟"احساس كرد حيوان وحشي و خونخواري ست. مي دانست مجازات خواهد شد...به سرعت از اتاق بيرون آمد و به سمت تلفن رفت. تصور كرد كودكش با چشماني شيشه اي ودهاني باز چون زنداني در بستر مرگ افتاده است وتنها ناله و فرياد زن نيمه ديوانه اش به گوش مي زسد.شماره منزلش را گرفت.زن با صداي ضعيف گوشي را برداشت. احساس تهوع داشت :"چيزي بگو خبر تازه چيه حال بچه چطوره؟"زن گريه كرد:"اوه حالش بهتر شده يانچي.خيلي بهتر.تبش پايين اومده.نجات پيدا كرد!"
حالت تهوع اش از بين رفت.مغزش آزاد شده بود .با خود گفت من يك انسانم و انسان باقي خواهم ماند.آه صاحب پسري هستم.آينده اي بي پايان و زندگي. نگاهش را به سقف دوخت وبا احساسي از آزادي فرياد كشيد :خدايا شكر!!!
ياد تن مرده و خونين زنداني افتاد.به نگهباني دستور خواهد داد نعش را از اتاق بيرون ببرد.قادر به صدور فرمان بود. قادر بود هر فرماني كه بخواهد بدهد و آنها موظف به اجراي فرمانند.
پي نوشت:
1: مكتب بي خدايي/الكساندر تيشما/ترجمه ايرج هاشمي زاده/نشر ثالث/چاپ اول 84