من اصلا اومده بودم یه پست رومانتیک بدم. از اسم پست هم معلومه ولی مگه شماها می ذارید. یه بار ما خواستیم یه پستی بدیم که توش بدآموزی نداشته باشه! اصلا سنجاقک بخوره تو اون سر من ایشالله تبارک و تعالی!آخه یه هفته داره میگذره یکی از شماها ابناء بشر نباید یه پست خشک و خالی بده؟ سنجاقکم کجا بود تو این هاگیر واگیر!
و دیگر هیچ.
در مصاحبهاي گفته است كه مردم
ما پست مدرن هستند. از يك طرف از پيشرفتهترين ابزارها و امكانات دنيا استفاده
ميكنند، از طرف ديگر پول توي صندوق صدقات مياندازند، نذر ميكنند. دو چيز متضاد
را چنان كنار هم قرار ميدهند كه اگر به خيليشان بگويي شايد اين تضاد برايشان
ديرمفهوم باشد. موسيقي او هم همين طور است. مثل پول انداختن در صندوق صدقات. پست
مدرن. يه جور نذر و نياز با مدرنترين سازهاي دنيا. يك بار نواري را گوش ميداد با
خود گفت لابد كار استاد ذوالفنون است. نوار كه جلوتر رفت و صداي خود را شنيد، دنيا
روي سرش خراب شد. براي اين كه به جاي آن موسيقي سنتي قابل حدس راهي جديد پيدا
كند، دو سال ساز زدن را كنار گذاشت تا اين كه به كمك برخي دوستانش و به نظر
خودش موفق شد.
البته اينها عين كلماتش نيست ولي مضمون مطالبي كه
يادم هست اين بود.

سال ۱۳۵۲ در
تهران متولد شد. آموزش موسيقي را شايد پدربزرگش با او آغاز كرد. نميدانم شايد هم
او با سه تار آغاز كرد. سه تار را نزد اساتيدي چون تاجبخش، ذوالفنون و پيرنياكان
ادامه داد. در دانشگاه هم بيخيال موسيقي نشد و آخرش هم يك ليسانس موسيقي گرفت.
آهنگسازي را براي تئاتر شروع كرد. كم كم در آهنگسازي فيلمهاي تلويزيوني معروف شد.
و بالاخره وارد آهنگسازي سينما شد. بعد هم آهنگسازي براي خوانندهها. الان هم براي
فيلمهاي سينمايي خارجي.
به صورت رسمي و حرفهاي كارش را با موسيقي
تئاتر آن سوي آيينه آغاز كرد.
براي فيلمهاي كوتاه سه خواهر، كيف،
پشت سر باد نميآيد و درس آخر هم آهنگ ساخت. در تلويزيون هم كه ماشاءالله تا دلت
بخواد. ولي موسيقي دو سريال آخرين گناه و او يك فرشته بود، به خاطر تلفيق
خارقالعادهي موسيقي ايراني و راك معروف شد. همچنين موسيقي سريال روزهاي اعتراض كه
يكي از تيتراژهايش را به سبك مداحي ساخت. در سينما هم عروس خوش قدم، عشق ممنوع،
صحنهي جرم ورود ممنوع، چند كيلو خرما براي مراسم تدفين، من و دبورا، پارك وي، ميم
مثل مادر، نقاب، هميشه پاي يك زن در ميان است.
او گرايش خاصي به
موسيقي ايراني و فولكلور ايراني دارد.
اين اواخر در مورد موسيقي
نواحي ايران كار ميكرد و آلبومي تهيه كرد كه به بهانهي تحريف موسيقي نواحي بهاش
مجوز ندادند. در بريتانيا، جشنوارهي لنگا خلن، در فولك موزيك به خاطر نوازندگي سه
تار مقام دوم آورد. شركت رئال ورد كه در زمينهي سبكهاي مختلف موسيقي كار ميكند،
ظاهرا خوشش آمد و قراردادي با او بست براي كاري در موسيقي نواحي ايران. او با خانم
جاستين پوك هم براي ساخت فيلمي هاليوودي (به گمانم ژاندارك) كار كرده
است.
آخرين اثري كه اطلاع دارم به صورت رسمي منتشر كرده است، آلبوم
ميم مثل مادر بود.
آريا عظيمي نژاد شاعر هم هست و تا كنون
تجربهي بازيگري هم داشته است. در برنامهي خانهي عروسكها به همراه خواهر و پدرش.
و همچنين در چند فيلم كوتاه كه همسرش ساخته است. اما او جز موسيقي هيچ كار ديگري را
به صورت حرفهاي دنبال نميكند.
پيوست:
در آهنگ مرو اي دوست كه در پيوست اين مطلب ميشنويد،
خودش هم با محمد اصفهاني همخواني كرده است و سه تار هم
ميزند:
خلق هنر برای بچهها به صورت ماندنی، ذهن باز و نیالودهای میخواد:
پدر بزرگ
پدربزرگ خاک، آسمان پیر
به ابرهای ابروان
و ابرهای روی و موی خود نگاه کرد
دلش شکست
چپق کشید و گریه کرد و قصه گفت
و باغ، قصه را شنفت
و قصهی پدربزرگ
عجیب بر دلش نشست
...
در بهار باز شد
پرندگان دوباره
دسته دسته
جفت جفت
برای عید دیدنی
به باغ قصه آمدند
پدربزرگ
چپق کشید و خنده کرد و قصه گفت
و باغ قصه ناگهان
گل از گلش شکفت.
آتوسا صالحی

برای بعضیها فاصله تا عید، یلدایی نیست برای خودش.
البته آنها هم شاید روزی سوژهی عکاسی شوند. (نخواستم عکس نمناک بذارم)
نوبتی هم باشه نوبت منه
یه حرف حساب میخوام بزنم (از نوع بی ربطش)
چرا تو باید بشینی
هزینهی نت بدی
وقت صرف کنی
که وبلاگ بخونی؟
به چی داری فکر میکنی؟
به چی میخندی؟
برا چی غصه میخوری؟
یه لامپ تصویر
یه مشت شکلک
قراردادی اسمشو گذاشتن حروف
اما ساده نگیر
اینها همه بهونه اس
اصل اون ارتباطه اس
ارتباط روح ها
ارتباط احساسات
همنشینیه تفکرها
علاقه
عشق
تنفر
خیانت
دروغ
فداکاری
همه و همه معنا پیدا کرده
کجا؟
همین جا
تو این مانیتور
میدونی
دنیا عین هویج شده
آبشو بگیر بخور
برا چشمات خوبه![]()
سرمه هم تلفيق موسيقي و هم تلفيق سازهاست؛ سازهايي كه به دورههاي تاريخي مختلف و فرهنگهاي متفاوت تعلق دارد. نوازندگي عود و گيتار در اين مجموعه با هنرمندي استاد شاهين علوي است. كاوه وارث نوازندگي پيانوي اين مجموعه را بر عهده دارد. و فرهود بيگلربيگي نوازندهي فلوت ریکوردر در اين مجموعه است.
اين اثر توسط آواي باربد منتشر شده است. تا كنون آثار خوبي توسط آواي باربد به جامعهي موسيقي ايران عرضه شده است. همچنين آواي باربد تا كنون با عرضهي محصولاتش هنرمندان و سبكهاي جديد و خوبي را معرفي كرده است. مترسك كاوه يغمايي، فالگير عبدالحليم حافظ، برخي كارهاي گروه آكسيوم آو چويس، سالوا، ترنج نامجو، گروه فالش، برگ و باد، تنها در باران، اشتياق، در سايهي باد، روشناهاي دور و بسياري آثار ديگر. همچنين آثاري مثل آلبوم يك شاخه نيلوفر چاووشي، آلبوم اسير قميشي، آلبوم تقديم به خدا، گروه خنيا قرار بود توسط آواي باربد عرضه شود.
استاد شاهين علوي، متولد
سال1340
در 17 سالگي شروع به نوازندگي گيتار كرد. گيتار فلامنگو را نزد استاد
پرتوي و گيتار كلاسيك را نزد باقر موذن فرا گرفت. مدتي در فرهنگسراها و كلاسهاي
آزاد موسيقي در راديو و تلويزيون ايران تدريس كرد. از سال 1375 نوازندگي عود را نزد
استاد محمد فيروزي آغاز كرد و با اين ساز آشنايي كامل پيدا كرد. او بيشتر وقت
خود را مشغول تدريس و تعليم شاگردان كرده است. تا كنون چندين كنسرت رسمي و غيررسمي
را برگزار كرده است.
كاوه وارث، متولد سال1360
از 6
سالگي نوازندگي پيانو را آغاز كرد. مشق آهنگسازي را از 9 سالگي آغاز كرد و نزد
اساتيدي چون پرفسور تنگيز شاولو خاشويلي و دکتر تامارا دوليدزه، آهنگسازي و
نوازندگي را آموخت.
فرهود بيگلربيگي، متولد
سال1364
در 13 سالگي نوازندگي فلوت ريكوردر را آغاز كرد و از 16 سالگي زير نظر
استاد شاهين علوي به نواختن گيتار پرداخت.
آهنگ به گرمای پاییز از مجموعهي سرمه:
first track of 11
یه دریا
بی کران
پر خروش
وحشتناک
...
یه جزیره
کوچیکه کوچیک
قد جای خواب یه نفر
وسط این دریا
...
یه درخت
استوار و قوی
پر میوه
انواع میوه ها
میوه های رسیده
گل هم داره
گلهای خوشبو
پر برگ
وسط این جزیره
...
یه آدم
گاهی سرخوش
گاهی خسته
گاهی غمگین
کنار این درخت
...
روزگار میگذرونه
هر وقت گشنش بشه -میوه های درخت
تشنش بشه -میوه های درخت
سردش بشه- برگهای درخت
بارون بیاد -چتر -این درخت
طوفان بیاد -سپر -این درخت
...
اون و این درخت توی این جزیره وسط این دریا
اون که گله ای نداره
درخت شاید زبانی برای گله نداره
شاید نیاز به گله نداره
شاید پرورش اون رو دوست داشته باشه
شاید و شاید وشاید
...


را گوش کنید و نظرتان را بگویید
بنام خدا
به بهانه داستان" پناهگاه "*
همه چيز درباره" ميني ماليسم" *
در عصر ميني ماليستي دنياي مدرن ديگر كمتر كسي حوصله شنيدن داستان هاي بلند و تودرتوي شهرزادي را دارد.داستان در داستان, ماجرا در ماجرا, حادثه ها, گره ها, افسون و افسانه ها, همه خاص آن زمان بودوبا حوصله آدم اين زمان فرقي دارد به اندازه زمين تا آسمان .
از آن جا كه عادت كرده ايم براي هرچيز اصل و اصولي بتراشيم و قانون و قاعده اي برپا كنيم و بعد با همان عنوان سنت شكني كنيم و پايه واصول را بر هم بزنيم, در باب ميني ماليست هم اصولي تراشيده اند وقاعده اي برپا كرده اند كه براي روشن شدن بحث به طور خلاصه به آن اشاره مي كنم:
كوتاهي حجم, طرح ساده و سرراست ,عميق نبودن شخصيتها به اندازه كافي ,حذف ايده هاي فلسفي بزرگ, مطرح نكردن مفاهيم تاريخي, عدم موضع گيري سياسي, فلسفي, اعتقادي ,توصيف هاي پيش پا افتاده ,يكنواختي سبك و....از ويژگيهاي سبك ميني ماليستي است.
بعضي از اين ويژگيها خود اتهاماتي بود كه عده اي به اين سبك وارد مي كردند و برچسب هايي مثل ادبيات سوپرماركتي, ميني ماليست پپسي كولايي, رئاليسم كثيف و ....به آن مي چسباندند.اما "فريدريك بارتلمي" داستان نويس معروف در جواب آنها مي گويد:
" خيلي عجيب است اگر داستاني همه اين چيزها را نداشته باشد اما به اين خوبي باشد كه اين ها مي گويند پس اين دادوفرياد ها براي چيست؟"
همان طور كه از عنوان ميني ماليست (داستان كوتاه كوتاه) بر مي آيد كوتاهي و ايجاز مهمترين ويژگي اين شيوه هنري است. البته از آنجا كه هر گردي گردو نيست, اثر ميني مال را هم نبايد با داستان هاي لطيفه وار يا طرح واره ها كه شباهتشان فقط در كوتاهي آنهاست اشتباه گرفت .
براي مثال داستانهاي لطيفه وار بر اساس حادثه اي شگفتي آور و سرگرم كننده نوشته شده است و كمتر توجهي به واقعيت و اصالت زندگي دارد اگرچه موضوع داستان از نظر گيرايي و تاثير بسيار قوي است و خواننده تا داستان را نخواند زمين نمي گذارد اما بر اثر دوباره خواني قدرت و تاثير آن از ميان مي رود و خواننده به چون و چرايي حوادث فكر مي كند و جواب قانع كننده اي براي آن نمي يابد و از آنجا كه پايان اينگونه داستانها اغلب غافلگيركننده است بيش از يكبار خواندن ديگر لطفي ندارد.
در داستان" پناهگاه" نويسنده كه معلوم است ايجاز در داستان را خوب شناخته هوشمندانه اين عنصر رابه كار مي گيرد.داستان درست ازلحظه وقوع حادثه شروع مي شود و با زباني ساده و بي آلايش به توصيف لحظه مي پردازد .
در داستان" كوتاه كوتاه" تكثر شخصيت راه ندارد و معمولا"كانون طرح, شخصيت واحدي ست كه لحظه اي خاص از از زندگي او به نمايش گذاشته مي شود . اين شخصيت معمولا"انساني ست از ميان مردم عادي كه نويسنده به دغدغه هاي كلي او مي پردازد مسائلي مثل عشق, تنهايي ,مرگ و....داستانهاي نمونه و برگزيده ميني ماليستي دنيا * هيچ وقت به طور مستقيم در برابر هيچ مكتب و موضوعي (سياسي, فلسفي, اعتقادي و...)موضع گيري نكرده اند و هنرمندانه با توصيف شخصيت و خاق موقعيت, كه برشي است بسيار كوتاه از لحظه اي پرحرف وپر محتوا حرفهاي بسياري در پشت قصه پنهان كرده اندكه با كمي دقت مي توان آن را كشف كرد.
داستان" پناهگاه" با رعايت اين اصول از نمونه هاي اين سبك محسوب مي شود اما نبايد از اين اصل غافل شد كه اين روزها به حق بايد نگاه و حرف تازه را به همه ي آثار چه ميني مال, چه ماكسي مال(!)سنجاق كرد.گذشته از نگاه فمينيستي كه هميشه تروتازه است داستان پناهگاه را بارها وبارها ديده ايم و شنيده ايم و كشف آن حتي ديگر لذتي پايدار در ما به جا نمي گذارد.
به هر حال گاهي احساس مي شود برشمردن يك سري صفات و مولفه ها ,قياس و قالبگيري آن ,كاري بيهوده است.صرف نظر از سنت شكني هاي بعد از آن به نظر من هرچيزي كه بتواند در عين كوتاهي و ايجاز حرفي بزند{البته حسابي}جاي تحسين دارد.
پي نوشت ها:
*پناهگاه: نوشته راد
Less is more*, كم هم زياد است: رابرت براونينگ و جان بارت . شعار معروف ميني ماليستها.
*مثلا" نگاه كنيد به آثار معروف ميني ماليستي دنيا :"هيروشيما" ,"آنچه وندال ها بر جاي مي گذارند ","تابستان 1945 صحنه اي در برلين" ,"شمعداني هاي غمگين "و...
تمام شد.
....مادر بودن يعني آرزو داشتن؛ يعني زندگي كردن به هواي هزار آرزوي خوب قشنگ براي يك بچه؛ از مدرسه رفتن و نمره اول شدنش تا رفتن به دانشگاه و ازدواج و خلاصه كلي آرزوي جور واجور ديگر . اما بعضي وقت ها چيزهايي مهم تر از آرزو، چشمان مادر را تلألؤ نگاه فرزندش، به اندازه ي يك دنيا، دور مي كنند و فرزند آسماني مي شود .
اين وسط مادري مي ماند با كلي آرزو، كه ديگر رنگ رؤيا به خود گرفته اند؛ رؤيا هايي كه آسمانشان هميشه باراني است و نم نم اشكان مادر لحظه اي از هوايشان دريغ نمي شود.
در اين عالم گاهي مقدراتي است كه نه من و نه شما ونه هيچ بشر دوپاي ديگري قادر به دخل وتصرف در آنها نيست و فقط صاحب اصلي آن كار باعث و باني آن است و نه هيچ كس ديگري. مخلص كلام اينكه آن كار بايد انجام شود و ما هيچ كاره ايم.... جبر مطلق و تقديري محتوم.
غرض اينكه تمام اين ها را نوشتم كه بگويم امروز سالگرد شهادت بهروز صبوري است ـ كسي كه رؤياي بارني قصه ي برنگشتن اوست ـ و در شبي كه گذشت شايد خيلي اتفاقي و تصادفي ! بدون اينكه هيچ كدام از ما يا پخشي هاي صدا وسيما اين را بدانند ، از دوباره كار پخش شد و علاوه بر مادر بهروز خيلي از مردم اين سرزمين شب را با ياد بهروز صبوري و دوستانش گذراندند.
راستي فردا هم قرار است در جشنواره اي در تالار غدير قم ـ ساعت 3 تا 5 بعد از ظهر ـ از مادر بهروز صبوري تقدير شود . البته آن ها هم نمي دانستند جشنواره شان همزمان با ايام شهادت بهروز است .
....صاحب كار كس ديگري است ....ماها هيچ كاره ايم !
ادامه داستان از اینجا به اونجا
از قضای روزگار یکبار این اتفاق افتاد و من دنیای خودم را کشف کردم ، اگرچه هیچ چیز به یاد نمی آورم. همین که چشم بازکردم خود را لخت و کرخت برروی تخت بیمارستان دیدم. آنها جریان الکتریکی با ولتاژ قوی از مغز من عبور داده بودند. من نمی دانستم که چرا آنجا هستم؟ روزی سه ساعت دکتر با من صحبت می کرد. به من می گفت که باید کلاس فرانسه را ادامه بدهم. من هنرجوی خوب موسیقی هستم و دانشجوی...... آخرین سوالی که از دکتر پرسیدم این بود: امروزچند شنبه است؟ و او گفت: سه شنبه.
وقتی به اتاق برگشتم سرپرستار بخش را دیدم که چند تار موی مشکی را چنان در دستش گرفته بود که گویا از لابه لای انگشتش فرار می کردند.تا مرا دید در گوش خدمه بخش نجوایی کرد.
خدمه به من نزدیک شد و گفت : چندنفر از دوستانت آمدند ترا ببینند. من پرسیدم آن تار موها چه بود؟پاسخ او حالتی از خجلت و شرمندگی را برمن حاکم کرد. آن تارهای موبخشی از ریش سید حمید بود که گرو گذاشته بود تا بچه های حلقه بتوانند من را خارج از روز ملاقات ببینند.
آن روز خاطره خوبی برای من بود. بچه های حلقه به من یادآوری کردند که بعد از ترخیص باید در وبلاگ بنویسم.
حالا همه چیز به حال عادی برگشته و من نمی دانم در دنیای درونم چه اتفاق افتاد؟
ای بشر تو گمان کرده ای که وجودی کوچک و ناچیزی در حالیکه درتوجهان بزرگ با همه عظمتش خلاصه شده است.
امیر مومنان علیه السلام
از اینجا به اونجا
ژی سوئی توئه اله ایله نوسان
نوسان نه نوسون
گفتم اینجا رو به اونجا بدوز تو ورداشتی آستین رو چپه دوختی ؟ حواست کجاست؟
دو ، ر،می ،فا ، سل ،لا، سی
خوبه آفرین به لا که می رسی حرکت انگشت رو دقت کن.
ببخشید استاد
اشکال نداره بیا تو ، خجالت نکش بیاتو، بهت گفته باشم تو دچارrole conflict هستی.
امروز غذا ته چین مرغ داریم. عجب کتاب آشپزی خوبیه.
فکر وهم آلودم شده مثل یه آونگی که از این دیوار می خوره به اون دیوار. این روزها آنقدر این کلاس به او ن کلاس شدم که ساعت کلاسهام رو فراموش می کنم. مادرجون می گفت اگه از این دست می گیری از اون دست باید بدی . دارم جزو آدمهایی می شم که جز مدفوعشون چیزی به این عالم نمی دند. فرصت این رو ندارم که فکر کنم خب ربط این با اون چیه ؟ چیزایی که الان یادگرفتم چه ربطی با دیتاهای قبلی ذهنم داره ؟ در زندگیم چیزهایی هست که گاهی به اونها فکر می کنم مثلا این استاد توسعه چه سبیلهای با مزه ای داره . احتمالا از زنش جدا شده طوری توی کلاس راه می ره انگار داره رقص پا می کنه. خانوم فرانسه کلی النگوی عجیب قریب داشت که تا از زیر آستین مانتوش بیرون اومد یواشکی قایم کرد. دنیا هر روز پر از آدمهایی می شه که حریصانه دنبال چیزی می گردند. گاهی صدای تپش قلبم را توی شقیقه هام می شنوم و گاهی اوقات هم اشعار زیبایی به ذهنم خطور می کنه:
بچم خفه شد برنجم کته شد
ای خاک بسرم از بس که خرم
دیروز وقتی داستانم را در جمع هنردوستان خواندم شنیدم که استاد یواشکی در گوش بغل دستی گفت : خودش اعجوبه ایست و داستانش اضحوکه ای .
استاد دیوونه ،با او ن لباسهایی که به تنش می رقصیدند تازه وقتی هم راه می رفت سرینش می لرزید.
امروز داشتم به فرق خودم و خواهرم فکر می کردم. خواهرم چون نمی تونست به دنیای جدیدی راه پیدا کنه ، دائم خودش را تکرار می کرد و من چون همیشه دنبال دنیاهای جدیدی بودم هیچ وقت دنیای خودم رو کشف نکردم.
ادامه دارد...
از اشتیاق آمدن در جمع دوستان قدیمی ام و قلم بدست گرفتنی دوباره مطالب زیادی در نظر گرفته بودم که چشمانم به پیشنهاد برادر دریا دلم افتاد که از خاطره شب های قدر بنویسید. نوشته هایم به یک باره بی ارزش شدند و نوشتم:
دیشب سوختم. دیشب پس از کسالت چند روزه ام اولین شبی بود که جسم و روحم برای شب زنده داری مرا یاری کردند. دیشب از خانه بیرون نرفتم و کاش که از خویش برون رفته بودم. دیشب سوختم.
sms های همسرم را می خواندم: علی آن شیر خدا شاه عرب الفتی داشت با آن دل شب......
دیشب یاد همه افتاده ام یاد زهرا... علیزاده ها... محمد جعفری... شهره ... برادر دریادلم و همه و همه و دست آخر گفتم خدایا بچه های حلقه ...
دیشب استخوان هایم درد می کرد و می شنیدم انا االضعیف و انت القوی انا الحقیر....
گریه هایم که بی رقمم کرد. گوشه ای نشستم و کتابی دست گرفتم و به افضل عبادات پرداختم که ناگهان نجوای همسرم با مولایش علی را شنیدم می گفت: ای که جهان به نوک انگشت تو می چرخد علی و...
و من لبخند می زدم و آرامتر می شدم. خندیدیم گریستیم. سوختیم
دیشب هزارها آدم در من بودند. دیشب من نبودم تو هم بودی همه بودیم در من بودید و من با شما هیچی بودم و بودنمان عجیب. دیشب نمی دانستم زبان کدام باشم. چرا من مگر این رو ح کوچکم چه قدر وسعت داشت؟دیشب می گفتم: یعنی کسی هست که در این دل شب برای من از عمق وجود دعا کند؟
دیشب یاد علامه افتادم که به پیشنهاد هادی نائیجی قرار بود فیلمنامه اش را بنویسم دیشب دلم برای نوشته های ننوشته ام سوخت. به یک باره تصمیم گرفتم با آنان که خود را یکی می بینم تماس بگیرم آن نیمه های شب اما امکانی نبود.
اما با تو بودم در حریم امن الهی ای دوست
دوباره سوختم دیشب شب قشنگی بود من هیچ شبی در رمضان نداشتم دیشب شب من بود.
دیشب می رفتم که از خویش برون شوم اما
ای خسرو! شیرین مال تو این کوه بیستون مال من.
اگر كسي كمي با تاريخ دم خور باشد حتماً ميداند كه حضرت امام جواد (ع) مبارك ترين مولود عالم است و شب تولدشان از شادترين شب ها؛ .... سال ها از عمر امام رضا ( ع ) ميگذشت و هنوز فرزندي از نسل مبارك ايشان متولد نشده بود، تا اين كه در سن چهل و هفت سالگي خداوند امام جواد ( ع ) را به حضرتش عطا كردند و اين مولود شد مبارك ترين و پر بركت ترين مولود عالم.
كمي ديگر كه همين تاريخ را بگيريم و به عقب برويم، به مبعث ميرسيم؛ لحظهاي كه جبرئيل ـ اين فرشته ي مقرب ـ به محمد بن عبدالله ( ص ) نازل شد و گفت: بخوان ..... و اين خواندن همان و رسول الله شدن محمد ( ص ) همان و آغاز زيباترين قطعه ي تاريخ.
و اصلاً لازم نيست تاريخ را خوانده باشي براي اينكه بداني چقدر در تاريخ سال روز هاي تولد امام حسين (ع) و حضرت عباس ( س ) شيرينند و مسلمانان وحتي كليميان و زرتشتيان را موجب خوشحالي.
اين ها را همه مي دانند، حتي آن پيرمردي كه در فلان روستاي دورافتاده، پاي زمين كشاورزيش بيل ميزند و براي لقمه اي نان حلال، آفتاب سوزان، بهترين دوست و همنشين زندگي اش شده .... همين پيرمرد هم شب ها، وقتي از سر زمين برمي گردد، قبل از اين كه به خانه برود، براي نماز به مسجد دهاتشان مي رود و حتماً آن جا كسي بوده تا برايش قصه مسلماني و تاريخش را گفته باشد و به پيرمرد فهمانده باشد مباركي اين شب ها را.
راستش همه قصه ي شيريني اين شب ها را مي دانند، جز مسئولين صدا و سيماي ما ؛ همين كه شب، پدر خانواده از سر كار مي آيد و اهل خانه دور هم جمع مي شوند تا لقمه اي شام بخورند و به مباركي اين شب ها خوش باشند، نرگس شروع مي شود و قصه ي غم بار اين خواهر مهربان و خوب و فداكار! كه سعي مي كند خواهر بد و بي شعورش را از پليدي ها نجات بدهد آغاز مي شود و اين آغاز همان و خراب شدن يك شب خوب و مبارك همان....( راستي چقدر فيلم نامه نوشتن راحت مي شود وقتي كه براي نشان دادن شخصيت ها، مثبت و منفي را مقابل هم قرار دهي و سر و ته قضيه را هم بياوري ومنتظر باشي قست دوم و سوم قراردادت را به حسابت واريز كنند! )
فراموش نمي كنم كه در شب تولد امام جواد ( ع ) ـ اين مبارك ترين مولود عالم ـ غم بار ترين قسمت قصه ي نرگس را سيروس مقدم و گروهش با آنتني كه مسئولين صدا و سيما در اختيارشان گذاشته بودند، برايمان تعريف كردند؛ .... مادر نرگس مرده بود و مي خواستند قضيه را به نسرين خبر بدهند .... وقتي سريال تمام شد، همه ي اهل خانه را غم مردن مادر نسرين بلعيده بود؛ اين را از صورت هاي خسته و ناراحتشان راحت مي شد فهميد.
وهمين قصه بود در شب مبعث و شب هاي تولد امام حسين ( ع ) و حضرت عباس ( س ) . ( سيزده رجب را ننوشتم، چون مسافرت بودم و شكر خدا تلوزيون در دسترسم نبود! )
البت اين آن قدر به مزاج صدا و سيمايي ها خوش آمد كه بهمان مژده داده اند كه از حالا به بعد هر شب مي توانيم قسمتي از يك ملودرام نود قسمته را از تلوزيون ها ي خانه هايمان ببينيم و درس زندگي ياد بگيريم و بهمان بفهمانند كه چطور در مصرف انرژي، صرف جويي كنيم و از عاقبت شومِ شقايق خانم عبرت بگيريم و مثل آقا احسان بچه ي خوبي باشيم و با بچه هاي خوب ديگر شركت تحقيقاتي بزنيم و زندگيِ "هر روز بهتر ديروز" را براي خود و خانواده هايمان رقم بزنيم .... دلم بد جوري براي شبهاي برره و پول زور گرفتن "كيوون" تنگ شده ....
راستي نيمه ي شعبان نزديك است و اين نرگس هم حالا حالا ها قصد تمام شدن ندارد .... از من به شما نصيحت، شبِ نيمه شعبان، اصلاً تلوزيون ها تان را روشن نكنيد؛ يك شب را فكر كنيد تلوزيون اختراع نشده و به مباركي اين شب با خانوادهتان خوش باشيد.
کاوه آهنگری