تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
 

سلام

ببخشید میون کلام هیوا می‌پرم

غرض از مزاحمت این‌که:

امسال

شهر ما

انگار اقاقی‌ها نمی‌خواهند به این زودی‌ها لباس سبزشان را در بیاورند

تا ببینیم کی تسلیم پاییز می‌شوند

 یا به قولی اسیر پاییز می‌شوند

 

ببخشید، بفرمایید ادامه بدید.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 8:44 توسط مسافر سكوت |


«قبل از اسلام کشورهای متمدن تفکیک قوا داشتند، مال این قرن و آن قرن نیست. الان هم کشورهای اسلامی و غیراسلامی دارند. معلوم می‌شود این جزو فطرت و بنای عقلاست.
   معنای تفکیک قوا این است که یک عده قانون وضع می‌کنند، یک عده اجرا می‌کنند، سومی می‌بیند آیا قانون درست اجرا شد یا نه؟ تفکیک قوای مملکت به سه قوه مقننه و مجریه و قضائیه این است. این که کسی خودش قانون وضع کند و خودش اجرا کند و خودش قاضی باشد، مشکل دارد.
    حالا ما گفته‌ایم فصل‌الخطاب قانون است؛ اما همان که دارد اجرا می‌کند، می‌گوید کار من مطابق قانون است. تطبیق قانون بر کار او به دست اوست، اندراج کار او تحت قانون هم به دست اوست و این مشکل‌آفرین است.
  این را هم بدانید که در ایران "از خارجی هزار، به یک جو نمی‌خرند". بعد از این که کشور نظامِ مقتدر دارد، رهبر آگاه دارد، ملت متقنی دارد، از خارجی هزار به یک جو نمی‌خرند.»

               بخشي از سخنان آيه اله جوادي آملي در خطبه هاي اين هفته نماز جمعه قم.


 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 19:24 توسط راد |

  

 

                                   با دروغ؟

                     با باتوم؟

                     

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 22:49 توسط راد |


در انتخابات پیش­رو بیش از چهل میلیون واجد شرایط رای دادن در ایران وجود دارد. معمولاً حدود سی درصد این افراد در انتخابات شرکت نمی­کنند. حدود سی درصد آنان به رئیس جمهور دوره اول رای خواهند داد و حدود سی درصد باقیمانده به بقیه کاندیداها رای می­دهند. با توجه به اتفاقی که در مناظره رئیس جمهور با میرحسین موسوی افتاد، به نظر می­آید آن سی درصدی که قصد شرکت در انتخابات را نداشتند تمایل به شرکت پیدا کردند و از میان سی درصدی که به سایر کاندیداها رای می­دادند و حتی از میان آن سی درصدی که به رئیس جمهور فعلی می­خواستند رای بدهند، تمایلی برای رای دادن به میرحسین موسوی به وجود آمده است. امید می­رود که آن سی درصدی که انتخابات را تحریم کرده­اند بفهمند که وضعیّت فردای ما میان این سی درصد یا آن سی درصد است. یا این سی درصد هم­چنان در انتخابات شرکت نمی­کنند که در نتیجه رای آن سی درصد واجدین شرایط که به رئیس جمهور فعلی رای می­دهند حدود نصف شرکت کنندگان می­شود و رئیس جمهور فعلی إبقاء می­شود و یا این سی درصد، شرایط را درک می­کنند و در انتخابات شرکت می­کنند در این صورت رأی رئیس جمهور فعلی به هیچ وجه نصف شرکت کنندگان نخواهد شد و انتخابات به دور دوم کشیده خواهد شد که یک پیروزی برای مخالفین رئیس جمهور فعلی است؛ چون شرایط دور دوم کاملاً تفاوت دارد و هر اتفاقی در آن ممکن است بیفتد. (در دور دوم اکثریّت نسبی شرط است نه اکثریت مطلق) اصلاً مهم نیست که اگر تحریم کنندگان انتخابات در انتخابات شرکت کنند به چه کسی رای بدهند؛ چون با شرکت آنان، شمار شرکت کنندگان بیشتر می­شود آن­گاه میزان نصف شرکت کنندگان عدد بالایی خواهد بود که رئیس جمهور فعلی آن قدر رأی ندارد.
     کسانی که در انتخابات شرکت نمی­کنند با استفاده نکردن از حق خودشان از حالا اعلام کرده­اند که برایشان مهم نیست چه کسی رئیس جمهور شود و حق اعتراض و مقایسه را از خودشان گرفته­اند. عجیب آن است که همین افراد بیشتر از همه غر می­زنند واعتراض می­کنند. هر وقت که مردم مصمّم به شرکت در انتخابات شده­اند پیش­بینی­ها به هم ریخته است و من عاشق به هم ریختن پیش­بینی­ها هستم به ویژه آن­که امروز نیاز به آن هم داریم. من از همه خواهش می­کنم در انتخابات شرکت کنند و تمام اطرافیانشان را هم تشویق کنند. کنار کشیدن و بی تفاوتی هزینه هایی دارد که به گمانم ما بیش از طاقتمان داریم آن را می پردازیم. آنان که تلاش می کنند نتیجه آن را هم می بینند. به گمانم همین که برخی شعور مردم را بازیچه نگیرند و فکر نکنند با کارهای پست می­توانند مردم را گول بزنند خودش یک پیروزی است. واقعاً تردید دارم؛ اما به شدّت امیدوارم که تعداد شرکت کنندگان بالا برود و نتیجه­ای جز آن­چه دولت­یان می­خواهند رقم بخورد.... ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 12:33 توسط راد |


و چون زهرا (س) را در آرام­گاه گذاردند، امیر (ع) گریست. بر آن خاک تازه دست گذاشت و گفت:

نفسی علی زَفَراتِها محبوسه                یا لیتَها خرجَت مع الزفراتِ
لاخیرَ بعدکِ فی الحیاه و إنمّا              أبکی مخافه أن تطولَ حیاتی.

جانم از اندوه نبودن او در زندان­ست / ای کاش بر این اندوه از تن به در شود!
پس از تو خیری در این زندگی نیست / می­گریم که مباد زندگی­ام طولانی باشد.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 9:24 توسط راد |

به نام خدا

فكر مي كردم جمعيت زيادي براي تشييع بيان ولي خداييش نه انقدر! شيرين دو سه مليوني بود شايدم بيشتر!

اينجوري آدم معني آيات و رواياتي كه ميگه كسي كه خدارو داشته باشه همه اونو ميدارن معني ميشه

آدمي كه شكوه آسمانيش در حد نزول فرشته ها به بيمارستان ولي عصر قم براي قبض روحش باشه معلومه شكوه زمينيش يه جهنم از تلاطم آدم هاست اون وسط ها نزديك بود دل و روده و لوزالمعده ام يكي بشه

پدر بزرگم خدابيامرز ميگفت:اگر توي تشييع جنازه حالت وحشت داشتي. بدون فرشته هاي عذاب اومدن و برعكس

شان همچون كسي بالاتر از اينه كه آدم چرت و پرت گويي مثل من دربارش حرف بزنه پس بهتره زيپ كيبوردم رو بكشم

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:0 توسط کریم دوغی |

نامه خمینی جوان به همسرش در 1312 وقتی که در سفر حج بود:

تصدقت شوم الهی قربانت بروم در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آیینه قلبم منقوش است.
عزیزم امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. من با هر شدتی باشد می‌گذرد ولی به حمدالله تاکنون هرچه پیش آمد خوش بوده و الان در شهر زیبای بیروت هستم.
حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراهم نیست که این منظره عالی به دل بچسبد.
در هر حال امشب شب دوم است که منتظر کشتی هستیم. از قرار معلوم و معروف یک کشتی فردا حرکت می کند ولی ماها که قدری دیر رسیدیم باید منتظر کشتی دیگر باشیم. عجالتاً تکلیف معلوم نیست امید است خداوند به عزت اجداد طاهرینم که همه حجاج را موفق کند به اتمام عمل. از این حیث قدری نگران هستم ولی از حیث مزاج بحمدالله به سلامت.
بلکه مزاجم بحمدالله مستقیم‌تر و بهتر است. خیلی سفر خوبی است جای شما خیلی خیلی خالی است دلم برای پسرت قدری تنگ شده است. امید است که هر دو به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزیز و محافظت خدای متعال باشند. اگر به آقا و خانم‌ها کاغذی نوشتید سلام مرا برسانید.
من از قِبَل همه نایب‌الزیاره هستم. به خانم شمس آفاق سلام برسانید و به توسط ایشان به آقای دکتر سلام برسانید. به خاور سلطان و ربابه سلطان سلام برسانید.
صفحه مقابل را به آقای شیخ عبدالحسین بگویید برسانند.
ایام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت روح‌الله

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 23:18 توسط راد |

 

Chaste (The Prophet Joseph)

  

جوزف

 

       اثر استاد محمود فرشچیان

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 14:0 توسط |

احمدی نژاد در زنجان: بدخواهان بدانند اگر بخواهند به حقوق ملت ايران تعدي كنند، ملت ايران با چاقوي زنجان، دست و پاي آنان را قلم خواهد كرد.

احمدی نژاد در خوزستان: هر روز یک قطعنامه تهیه و در شورای امنیت علیه ما صادر کردند. من امروز به آنها می گویم آنقدر قطعنامه بدهید تا قطعنامه دان شما پاره شود.

اول سلام و تعارفات کلیشه ای برای یه تازه وارد !

بعدش اینکه فکر کردم  نوشته های من که قراره اجتماعی سیاسی یا سیاسی اجتماعی باشه رو چجوری به حلقه ای از "جوانان دوست دار ادبیات و سینما" ربطش بدم که بیرونم نکنن از حلقه شون.

منتظرین بدونین چی شد؟ هیچی نشد خیلی بی مزه اون دو تا جمله بالا رو نوشتم که بگم ادبیات سیاسی دولتمردان ما داره خیلی باحال می شه. نظر شما چیه؟

اینم از ربط ادبیات و سیاست !

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 10:38 توسط شهروند |

 

   باختر به پست و بلند خو دارد. و خاور به همواری: رویا و واقعیت بر تار و پودی یکتا گسترش می‌یابد،

و چوآنگ‌تسه خواب پروانه شدن می‌بیند و یا پروانه خواب او شدن. 

 

 

 

سهراب سپهری، از مقدمه‌ی آوار آفتاب*

 

--------------------------------

* شعرهای این کتاب، بعدها در سه کتاب زندگی خواب‌ها، آوار آفتاب و شرق اندوه مجزا شد. و یک قطعه شعر به نام همتا که بعدها منتشر نشد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 16:55 توسط |

«برای ما کار فرهنگی به صورت مطلق، موضوعیت ندارد؛ بلکه کیفیت کارهای فرهنگی مدّ نظر است.» «ما متعهّد نیستیم سینما رشد کند؛ بلکه متعهّدیم سینمای مطلوب رشد کند.» «اگر بنا باشد استانداردهای خود را اعمال کرده و هیچ مشکلی وجود نداشته باشد، در سال ممکن است تولیدات فرهنگی در برخی شاخه ها به تعداد انگشتان دست برسد.» «اگر با ایده آل مطلق عمل کنیم، باید دست آخر درِ سینماها را ببندیم.»    نقل از وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در خبرگزاری ها

 

- این دیدگاه منحصر به ایشان نیست. تعریف ماهوی از اصل موضوع در اغلب موارد یکسان است. تعریفی که می گوید سینما یا باید «مطلوب» باشد یا اصلاً وجود نداشته باشد. این دیدگاه برای سینما اصالتی قائل نیست و سینما را به تنهایی و بدون پسوندهایی مثل مطلوب، عرفانی، معنوی، انقلابی، دینی، مصلحانه، معناگرا و امثال اینها به رسمیت نمی شناسد. چنین دیدگاهی علاوه بر این که ممکن است توجیه منطقی نداشته باشد، ضمانت اجرایی هم ندارد. حوزه فرهنگ و هنر مثل حوضچه پرورش ماهی نیست که بتوانیم همه منافذ و مجاری را ببندیم و بگوییم در یک محدوده مشخص فقط همان چیزی را پرورش می دهم که می پسندم. فرهنگ، عرصه گسترده و پهناوری است که از همه معارف بشری، فعالیت های اجتماعی، تحوّلات عمومی و تجربه های انسانی تغذیه می شود. نمی توانیم در شرایطی که یک سینمای ناقص و بیمار و ضعیف داریم، به انتظار محصولات متعالی و استاندارد بنشینیم. ابتدا باید ابزار و وسایل سالم، سالن نمایش استاندارد، عوامل مجرّب و مسلّط، چرخه تولید و توزیع سالم و حرفه ای، تماشاگر انبوه و محیط امن و شاداب برای فعالیت آدم ها و خلاصه «سینما» داشت، بعد منتظر نشست که از دل مناسبات معقول و درست یک سینمای حرفه ای و باطراوت، فیلم های مطلوب هم بیرون بیاید. حتی در این شرایط هم، نباید انتظار داشت همه تولیدات سالانه یک سینما «مطلوب» باشد؛ همان طور که همه میوه های یک باغ سالم نیستند و همه غذاها مفید و مقوّی نیستند و همه انسان های دنیا هدایت شده و رستگار نیستند؛ اما وقتی سینما نداریم، محصولی هم نداریم؛ یعنی نمی توانیم داشته باشیم. وقتی سینما را ضعیف نگه می داریم و تازه بعد از سی سال، بودن یا نبودنش را با کلّ فیلم ها و جوایز و افتخارات و این هم آدم فعّال در درونش مورد تردید قرار می دهیم، خود به خود نمی توانیم منتظر «ایده آل مطلق» بمانیم. وقتی باغی، باغچه ای در کار نباشد، محصول هم در کار نیست؛ چه سالم و چه آفت زده. خداوند فرموده که همه کهکشان ها را می آفرینم به خاطر چند انسان کامل که دُردانه هستی اند. ما با رجوع به کدام مبانی فکری می خواهیم وارونه عمل کنیم و امکان فعالیت طبیعی را از خلق خدا بگیریم؟ چون منتظر «ایده آل مطلق» هستیم؟

حسین معززی نیا {پنجشنبه سه مرداد- روزنامه اعتماد}

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 23:20 توسط راد |

هیج وقت بازیی مار و پله را دوست نداشتم.حداقل بعد از چند بار بازی کردن آن هم در بی خیالی کودکی از آن زده شدم.به نظر بازیه بی قاعده ایی می آمد. کلی تلاش میکردی و تاس میزدی وشش می آوردی و جایزه میگرفتی و خانه خانه جلو می رفتی و نزدیک بود که به هدف برسی که ناگهان ماری نیشت می زد و تو باید برمی گشتی به همان جا که بودی یا شاید هم عقب تر از جای اولت و رقیب که اصلا شش نمی آورد و از تو عقب تر بود با یک نردبان از تو جلو می زد.بازی ادامه داشت. مار و پله های زیاد که حساب شده نبودند و تو هیچ وقت نمی فهمیدی که باید چه کنی تا مغبون نشوی ولی روزگار کاری ندارد  که تو بازی مار و پله را دوست نداری مار و پله های زیاد که گریزی از هیچ یک نیست وتو ناگزیر در این وادی قرار می گیری جلو می روی بی آنکه بخواهی در مسیر قرار گرفته ایی قواعد بازی را خوب می دانی اما بازی تو را غافل گیر می کند. فکر میکنی که زرنگی و مهارت داری اما بازی آن طور که تو می خواهی پیش نمیرود گیج می شوی می گویی حکمت هیچ چیز را نمی دانی. چرا ها در مغزت تلنبار می شود. می دانی حکمتی هست اما تو آن را نمی فهمی میدانی که فقط او می داند و در دلت گاهی نادانی ات را شماتت می کنی. تو ناگزیر به ادامه هستی. دلت پیش قدم تر از توست. شاید هم ساده لوح تر از تو آن وقت است که فکر می کنی تو عاقل تری و طعنه میزنی به دلت و متاسف می شوی برای دل ساده ات که زود می گیرد و زود می شکند و زود تنگ می شود برای کوچ های نا بهنگام. برای رفاقت های نا نمام و برای مسافران ادبی. اما مشکلی حل نشده وتو نمی دانی حکمت هیچ چیز را حکمت این که چرا امیر حسین عمری باید چشم انتظار پدر باشد. حکمت اینکه دیگر باد صبا خبر آمدن پدر را برای صبای کوچک نمی آورد. حکمت اینکه فرزند سه ماه ی داود اسدی(بازیگر سینما و تلویزیون که سوم فروردین امسال بر اثر سکته قلبی در گذشت) حتی تصویری مبهم از صورت پدر در آینده به یاد نمی آورد. گیج میشوی از این همه نادانی دلت میگیرد به وسعت همه دنیا. لجت میگیرد از اشک هایی که اعتصاب کرده اند. قلم را بر می داری باید بنویسی تال خالی شوی. شاید برای دوستی که فرسنگ ها از تو دور است و مدت ها قبل حالت را پرسیده. برایش می نویسی:حال من خوب است ولی تو باور نکن...

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 23:26 توسط شهرزاد |

قصد دارم تموم زندگیم رو بفروشم و یه مینی بوس بخرم و همتون رو سوارش کنم به بهانهی اردو یا گردش علمی یا یه کوفت و زهر مار دیگه! ممد جعفری رو هم سر راه سوار می کنیم اونوقت ببرمتون سر گردنه و بندازمتون تو دره و از شر همتون خلاص بشم بعدش هم با خیال راحت میام و یه پیام تسلیت میزنم تو وبلاگ وبه یادتون دو سه روزی گیتار میزنم .تازه تو مصرف خرما و حلوا هم صرفه جویی میشه خصوصاْ پودر نارگیل که این روزا خیلی گرون شده. جمعیتتون هم که همچین زیاد نیست مینی بوس نمی خواد بابا!تو یه وَن جا میشید. نمی دونم چرا وقتی می بینم یه ماشین میره ته دره یه حس نوستالژیک بهم دست میده؟ مخصوصاْ اون موقع که ماشین می خوره به اون سنگ ته دره و میگه قارپ! چه صحنهی باشکوهی! حیف که شماها اون موقع دیگه نمی تونید اون حس نوستالژیک رو حس کنید. ولی صد و بیست سال دیگه که بهتون ملحق شدم حتماْ براتون تعریف می کنم

من اصلا اومده بودم یه پست رومانتیک بدم. از اسم پست هم معلومه ولی مگه شماها می ذارید. یه بار ما خواستیم یه پستی بدیم که توش بدآموزی نداشته باشه! اصلا سنجاقک بخوره تو اون سر من ایشالله تبارک و تعالی!آخه یه هفته داره میگذره یکی از شماها ابناء بشر نباید یه پست خشک و خالی بده؟ سنجاقکم کجا بود تو این هاگیر واگیر!

و دیگر هیچ.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:28 توسط کریم دوغی |

شب از نیمه گذشته بود و من مثل هر شب در اوهام اندیشه های این دنیایی غرق بودم بی آنکه چشمانم پلکی بزند و ذره ای خواب وجودم را بگیرد. سکوت بود و سکوت تنها چیزی که میتوانست این سکوت عمیق پر از فریاد را بشکند رسیدن یک پیامک بود حسی به من میگفت پیامی در این موسم شب خبر خوبی نمی تواند باشد و این چنین بود که محمد رضا اسدی دوست مهربانمان در اثر سانحه رانندگی در گذشت یک لحظه ناخودآگاه تمام خاطرات سال های پیش از جلوی چشمم گذشت سالهایی نه چندان دور که در کلاس های خانه هنر با فاطمه جمال لو آشنا شدیم چه زود و غم ناک تمام شد خاطراتی که محو بودن و سکوت بی صدای من در عمق لحظات شب دیگر بی صدا نبود. شب بود و ناگزیر از اعتراض دیگران باید همه ی این تالمات را در خود خفه میکردم لحظاتی که در یک لحظه روح آدم را درگیر میکند ولی چه سود که این لحظه و دم و ساعت و روز و هفته و شاید سالی طول بکشد فقط تلنگری زود گذر حرف هایی که فقط چنین مواقعی در من و ما خودی نشان میدهد آسمان دلمان به وسعت دنیا ابری می شود اشکی نیست که ببارد فقط بغضی است و افسوس و حسرت و درد چه سود که باز هم فردایی دیگر و فردا های دیگر این همه بغض در گوشه ایی از دلمان پنهان میشود باز هم دنیا زدگی جای خود را به این حس غریب می دهد باز هم هر شب تکرار بودنمان رادر دفتر مشق شب دیکته میکنیم که نکند یادمان برود که هستیم باز هم اصرار داریم که باشیم و در تعلقات پوچ غرق شویم و دست و پا بزنیم که نکند کسی بگوید نیستیم محمد رضا اسدی بایک دنیا عشق به همسر و فرزندانش رفت او که مثل من و ما می خواست بماند مایی که تکرار هایمان را هر روز حفظ می کنیم همیشه فکر می کردم که فقط من هستم که میدانم مرگ عزیز ترین کس یعنی چه همیشه حسی مغرورانه می گفت فقط تو میدانی جدا شدن رگ و ریشه ی عزیز ترین کس از اعماق قلبت چه دردی دارد اما امروز با تمام وجود ذره ذره سنگینی داغی را که بر دوش امیر حسین و صبا مانده حس میکنم ولی چه سود که نه حس من بلکه هزاران حس و همدردی از امثال من و ما ذره ایی از داغ عزیز از دست رفته را تسکین نمی دهد آنچه می ماند بی وفایی دنیا و قسمت ماست که خود غافلیم و هر روز ریشه ایی می زنیم بر ریشه های بی نهایت این دار دنیا می بافیم و می بافیم امان از روزی که یکی از این تار ها گسسته شود و دردی جانسوز قلبمان را بسوزاند......

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:34 توسط شهرزاد |

 

خلق هنر برای بچه‌ها به صورت ماندنی، ذهن باز و نیالوده‌ای می‌خواد:

 

پدر بزرگ

پدربزرگ خاک، آسمان پیر

به ابرهای ابروان

و ابرهای روی و موی خود نگاه کرد

دلش شکست

چپق کشید و گریه کرد و قصه گفت

و باغ، قصه را شنفت

و قصه‌ی پدربزرگ

    عجیب بر دلش نشست

...

در بهار باز شد

پرندگان دوباره

    دسته دسته

       جفت جفت

برای عید دیدنی

    به باغ  قصه آمدند

پدربزرگ

چپق کشید و خنده کرد و قصه گفت

و باغ قصه ناگهان

   گل از گلش شکفت.

                                         آتوسا صالحی

 

کوچکتر که بودیم، فاصله تا عید یلدایی بود برای خودش

برای بعضی‌ها فاصله تا عید، یلدایی نیست برای خودش.

البته آن‌ها هم شاید روزی سوژه‌ی عکاسی شوند. (نخواستم عکس نمناک بذارم)

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 20:2 توسط |

 

نوبتی هم باشه نوبت منه

یه حرف حساب میخوام بزنم (از نوع بی ربطش)

چرا تو باید بشینی

هزینهی نت بدی

وقت صرف کنی

که وبلاگ بخونی؟

به چی داری فکر میکنی؟

به چی میخندی؟

برا چی غصه میخوری؟

یه لامپ تصویر

یه مشت شکلک

قراردادی اسمشو گذاشتن حروف

اما ساده نگیر

اینها همه بهونه اس

اصل اون ارتباطه اس

ارتباط روح ها

ارتباط احساسات

همنشینیه تفکرها

علاقه

عشق

تنفر

خیانت

دروغ

فداکاری

همه و همه معنا پیدا کرده

کجا؟

همین جا

تو این مانیتور

میدونی

دنیا عین هویج شده

آبشو بگیر بخور

برا چشمات خوبه

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 21:32 توسط |

 

یه دریا

بی کران

پر خروش

وحشتناک

...

یه جزیره

کوچیکه کوچیک

قد جای خواب یه نفر

وسط این دریا

...

یه درخت

استوار و قوی

پر میوه

انواع میوه ها

میوه های رسیده

گل هم داره

گلهای خوشبو

پر برگ

وسط این جزیره

...

یه آدم

گاهی سرخوش

گاهی خسته

گاهی غمگین

کنار این درخت

...

روزگار میگذرونه

هر وقت گشنش بشه -میوه های درخت

تشنش بشه -میوه های درخت

سردش بشه- برگهای درخت

بارون بیاد -چتر -این درخت

طوفان بیاد -سپر -این درخت

...

اون و این درخت توی این جزیره وسط این دریا

اون که گله ای نداره

درخت شاید زبانی برای گله نداره

شاید نیاز به گله نداره

شاید پرورش اون رو دوست داشته باشه

شاید و شاید وشاید

...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 9:59 توسط |

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 12:32 توسط راد |

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 18:31 توسط راد |

                    

                                           این آهنگ

                    را گوش کنید و نظرتان را بگویید

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 12:11 توسط |

این روز ها برای من روز های قشنگی نیست چون مجبورم قصه مادر بزرگی رو بگم که بدون این که قصه اش رو تموم کنه به دنیای قصه ها رفت هر چند این رسم زمونه است همه ما با نیمه کاره گذشتن قصمون باید بریم. چاره ای هم نیست چون خواهی نخواهی یه روزی گذر نامه هامون بی اعتبار میشه وباید بار سفر رو ببندیم. مادر بزرگ چند روزیه که رفته. اون قرار بود یه قصه تعریف کنه. قصه یه پای عجول وکنجکاو رو بگه که زودتر از صاحبش می خواست دنیای قصه ها رو ببینه. بالاخره اون پا رفت.مادر بزرگ منتظر بود منتظر بود تا يه شب اون پاي با مرام به خوابش بياد وبهش بگه كه اونجا چه خبر بوده.از اون روزي كه قاصد رو فرستاد چند روز گذشت.بيشتر از يك هفته شده بود ولي هيچ خبري نيومد. مادر بزرگ كم كم داشت نگران مي شد اون خيلي دلش مي خواست بدونه تو دنياي قصه ها چه خبره. يه شب مادر بزرگ خوابيد به اميد اينكه خواب ببينه. خواب اون پاي بد قول رو ببينه. يه خواب عميق كه ديگه وقت نكرد قصه اون رو تعريف كنه. مادر بزرگ حتما خواب اون پا رو ديده بود اون حتما تعريف هاي قشنگي از دنياي قصه ها شنيده بود كه بايد خودش ميرفت ومي ديد.اون به دنياي قصه ها رفت ..................
قصه مادر بزرگ ناتموم موند مثل قصه همه مادر بزرگ هاي دنيا
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 23:51 توسط شهرزاد |

سلام من دوباره اومدم. حدود دو هفته پیش قطار زندگی یه نیش ترمز زد وقرار بود من پیاده شم ولی انگار قسمت نبود و دوباره حرکت کرد شایدم اگر ضربه تصادف یه کم کاری تر بود پیاده شده بودم.

نمیدونم چه حکمتیه که انقدر سخت به این دنیا چسبیدیم که وقتی قراره پیاده شیم فکر میکنیم کلی حال گیریه و طلب کار دنیا میشیم که ای بابا هنوز کو ایستگاه آخر حالا زوده.ولی یه کم بگذره باز مثل مسافر های حواس پرت داد و قیل راه میندازیم که:وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم مممم

ممممممممممم.......

تعجب نکنید شعر رضا صادقی رو میگم بخونید شرح حال همه مسافرای گیج و حواس پرت این دنیا است مثل من

من دیگه خسته شدم  بس که چشام بارونیه

پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه

من دیگه بس برام تحمل این همه غم

بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم

وقتی فایده نداره غصه خوردن واسه چی

واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی

نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم

نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم

همه حرف خوب میزنن اما کی خوبه این وسط

بد و خوبش با شما ما که رسیدیم ته خط

قربونت برم خدا جه قدر غریبی رو زمین

آره دنیا ما نخواستیم دلو با خودت نبین

این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد

اون بلیط شانس دائم بگو قسمت کی شد

همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست 

این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست

نمی خوام  در به در پیچ وخم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم وخالی پر افاده شم

وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شمممممممممممممممممممممممممممم   

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 23:30 توسط شهرزاد |

در چهار سالگی در یک خانواده فقیر وهنر دوست به دنیا آمد.در شش سالگی پدرش را که معتاد بود را از دست داد.مادرش یک سال بعد دق کرد ومرد.نا مادری اش همش او را می زد ونا پدری اش گاهی او را می خورد.خلاصه زندگی اش تو مایه های کزت بود.تو مدرسه همش گیج بازی در می آوردطوری که معلمها اعتقاد داشتند او مثل نیوتن و انیشتین تبدیل به یک نابغه خواهد شد اما بزرگتر که شد باز به گیج بازی هایش ادامه داد وهر چی مردم منتظر ماندند هیچ اتفاقی نیفتاد.ولی عمویش هنوز امیدوار بود به خاطر همین او را به بخارا برد تا درس بخواند.در راه گرگی به آنها حمله کردو می خواست او را بخورد .عمویش هرچه اصرار والتماس کرد گرگ راضی نشدحتی گفت این بچه قرار است برای خودش کسی شود بعد ها که بزرگ شد چند خطی شعر بگوید  و دست پیرزنی را بگیرد واز خیابان رد کند ولی گرگه حالی اش نبود واورا به همراه عمویش خورد. 

او کیست ؟

جایزه :دو امتیاز به همراه یک بلیط رفت و برگشت رایگان به وبلاگ

+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 0:21 توسط شهرزاد |

چند روز پیش متن کریم دوغی رو می خوندم که در مورد پاییزنوشته بود نمی دونم چرا حس کردم منم پاییز را خیلی دوست دارم شاید علتش این باشه که تو این فصل به دنیا امدم و احساس هم می کنم تو این فصل میرم .شاید این توهمات از درد های آزاردهنده ای باشه که توی این یک ماه سربه سرم گذاشت و این حس را بهم منتقل کرد ولی هر چه بود پاییز هم تمام شد وآنچه که موند یه احساس قشنگ از روزهای پاییزه که حتی درد هم می تونه در اون قشنگ باشه و حس دیدن غمناک ترین رنگ شاد دنیا رو القا کنه و بعضی وقتها به اوج برسه اوجی که مثل سپیده در میم مثل مادر یک قربانی می ده واقعا چرا احساسات مادرانه این  طوریه ؟چیزی مثل خود خواهی میشه .فقط برای اینکه مادر بشی موجودی رو وارده این دنیا می کنی که مجبوره یک عمر در معرض نگاههای آدمهای پرورشی روزگار باشه .چند سال پیش استادی داشتم که می گفت بعضی آدما پرورشی به دنیا می یان ٬پرورشی زندگی می کنن وهمون طورپرورشی می رن .اونوقتا منظور از این حرف رو نمی فهمیدم ولی حالا می دونم یک سری آدمهای بی احساسی که در واقع چهار ستون بدنشون سالمه ولی رنگ احساس رو نمی فهمن. سعیددر میم مثل مادر یک عمر باید نگاههای این آدمارو تحمل کنه هر چند سپیده میگه اون هنرمنده  جذابه  خوشگله ولی سوای این حرفا معلوله .اون از دید مادرش کاملا سالمه ولی از نگاه اجتماع سالم نیست حالا کم کم می فهمم احساسات حتی  در اوجش خیلی هم چیز خوبی نیست یعنی سه حالت داره در اوج احساسات مادر میشی یک بچه معلول به دنیا می یاری  می سوزی  می سازی  آخرش هم با آخرین نت آواز موسیقی تنها جگر گوشت هم نوایی می کنی و می ری.قصه جالبیه ولی اصلا قشنگ نیست حالت دوم این که مادر می شی  بچه سالمی هم به دنیا می یاری با همیه شادی ها و غصه هاش همراه می شی ولی نمی تونی شاهد دیدن این تراژدی تا آخرش باشی چون باید بری .حالت سوم این که باز مادر می شی ولی این بار اون بچه زود تر می ره  حالا به هر بهانه ای مثلا شهیید می شه و اونوقت یکی مثل شریفزاده میاد یه فیلم مستند ازت می سازه و اسمش رو می گذاره  مادر بو دن یعنی آرزو داشتن ... ای بابا مگه داغ رو می شه فیلم کرد مگه اون لکه سیاه توی قلب رومیشه نشون دادنمی دونم چرا گیر دادم به این بنده خدا . بی خیال برو فیلمت رو بساز. نتیجه اخلاقی اینکه سه حالت اول غلط است و مورد دال یعنی هیچکدام را باید انتخاب کرد نمی دونم چرا اینا رو نوشتم شاید به بها نه پاییزی که تموم شد .شاید هم به خا طر یه پیشنهاد که بگم در مورد میم مثل مادر یک جلسه نقد بگذاریم.موافقید؟راستی نوارشم بدید به خودم براتون پیاده می کنم چون چند تا نوار تو مجله وزین رواق اندیشه کار کردم کلی وارد شدم  بعد نوار پیاده شده رومی بریم میدیم یه مجله با کلاس برامون چاپ کنه  اسمشم می زاریم نقد هنری انجمن حلقویان مقیم موسسه ؟ ؟ . خیلی هم خوبه نه؟؟    (جودی ابوت) 
+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 22:41 توسط شهرزاد |

میخائیل میخائیلویچ باختین (۱۸۹۵-۱۹۷۵)، فیلسوف و متخصّص روسی ادبیات بود که آثار تأثیرگذاری در حوزهٔ نقد و نظریهٔ ادبی و بلاغی نوشته. آثار او، که به موضوعات متنوّعی می‌پردازند، الهام‌بخش گروهی از اندیشمندان ـ از آن‌جمله مارکسیست‌های جدید، ساختارگرایان، پسا-ساختارگرایان و نشانه‌شناس‌ها ـ بوده‌است. اینان، اندیشه‌های باختین را در نظریّه‌های خود جا داده و ترکیب کرده‌اند. میخائیل باختین در ۱۸۹۵ به دنیا آمد و در ۱۹۷۵ درگذشت. استالین به قزاقستان تبعیدش کرد و در آن‌جا، کتاب‌هایی نوشت که امروزه اهمیّت فراوانی برای مطالعات ادبی و به همین ترتیب، تحلیل و نقد رسانه دارند. (ادامه دارد)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 8:48 توسط |

بنام خدا

به بهانه داستان" پناهگاه "*

همه چيز درباره" ميني ماليسم" *

در عصر ميني ماليستي دنياي مدرن ديگر كمتر كسي حوصله شنيدن داستان هاي بلند و تودرتوي شهرزادي را دارد.داستان در داستان, ماجرا در ماجرا, حادثه ها, گره ها, افسون و افسانه ها, همه خاص آن زمان بودوبا حوصله آدم اين زمان فرقي دارد به اندازه زمين تا آسمان .

از آن جا كه عادت كرده ايم براي هرچيز اصل و اصولي بتراشيم و قانون و قاعده اي برپا كنيم و بعد با همان عنوان سنت شكني كنيم و پايه واصول را بر هم بزنيم, در باب ميني ماليست هم اصولي تراشيده اند وقاعده اي برپا كرده اند كه براي روشن شدن بحث به طور خلاصه به آن اشاره مي كنم:

كوتاهي حجم, طرح ساده و سرراست ,عميق نبودن شخصيتها به اندازه كافي ,حذف ايده هاي فلسفي بزرگ, مطرح نكردن مفاهيم تاريخي, عدم موضع گيري سياسي, فلسفي, اعتقادي ,توصيف هاي پيش پا افتاده ,يكنواختي سبك و....از ويژگيهاي سبك ميني ماليستي است.

بعضي از اين ويژگيها خود اتهاماتي بود كه عده اي به اين سبك وارد مي كردند و برچسب هايي مثل ادبيات سوپرماركتي, ميني ماليست پپسي كولايي, رئاليسم كثيف و ....به آن مي چسباندند.اما "فريدريك بارتلمي" داستان نويس معروف در جواب آنها مي گويد:

" خيلي عجيب است اگر داستاني همه اين چيزها را نداشته باشد اما به اين خوبي باشد كه اين ها مي گويند پس اين دادوفرياد ها براي چيست؟"

همان طور كه از عنوان ميني ماليست (داستان كوتاه كوتاه) بر مي آيد كوتاهي و ايجاز مهمترين ويژگي اين شيوه هنري است. البته از آنجا كه هر گردي گردو نيست, اثر ميني مال را هم نبايد با داستان هاي لطيفه وار يا طرح واره ها كه شباهتشان فقط در كوتاهي آنهاست اشتباه گرفت .

براي مثال داستانهاي لطيفه وار بر اساس حادثه اي شگفتي آور و سرگرم كننده نوشته شده است و كمتر توجهي به واقعيت و اصالت زندگي دارد اگرچه موضوع داستان از نظر گيرايي و تاثير بسيار قوي است و خواننده تا داستان را نخواند زمين نمي گذارد اما بر اثر دوباره خواني قدرت و تاثير آن از ميان مي رود و خواننده به چون و چرايي حوادث فكر مي كند و جواب قانع كننده اي براي آن نمي يابد و از آنجا كه پايان اينگونه داستانها اغلب غافلگيركننده است بيش از يكبار خواندن ديگر لطفي ندارد.

در داستان" پناهگاه" نويسنده كه معلوم است ايجاز در داستان را خوب شناخته  هوشمندانه اين عنصر رابه كار مي گيرد.داستان درست ازلحظه وقوع حادثه شروع مي شود و با زباني ساده و بي آلايش به توصيف لحظه مي پردازد .

در داستان" كوتاه كوتاه" تكثر شخصيت راه ندارد و معمولا"كانون طرح, شخصيت واحدي ست كه لحظه اي خاص از از زندگي او به نمايش گذاشته مي شود . اين شخصيت معمولا"انساني ست از ميان مردم عادي كه نويسنده به دغدغه هاي كلي او مي پردازد مسائلي مثل عشق, تنهايي ,مرگ و....داستانهاي نمونه و برگزيده ميني ماليستي دنيا * هيچ وقت به طور مستقيم در برابر هيچ مكتب و موضوعي (سياسي,  فلسفي, اعتقادي و...)موضع گيري نكرده اند و هنرمندانه با توصيف شخصيت  و خاق موقعيت, كه برشي است بسيار كوتاه از لحظه اي پرحرف وپر محتوا حرفهاي بسياري در پشت قصه پنهان كرده اندكه با كمي دقت مي توان آن را كشف كرد.

داستان" پناهگاه" با رعايت اين اصول از نمونه هاي اين سبك محسوب مي شود اما نبايد از اين اصل غافل شد كه اين روزها به حق بايد نگاه و حرف تازه را به همه ي آثار چه ميني مال, چه ماكسي مال(!)سنجاق كرد.گذشته از نگاه فمينيستي كه هميشه تروتازه است داستان پناهگاه را بارها وبارها ديده ايم و شنيده ايم و كشف آن حتي ديگر لذتي پايدار در ما به جا نمي گذارد.

به هر حال گاهي احساس مي شود برشمردن يك سري صفات و مولفه ها ,قياس و قالبگيري آن ,كاري بيهوده است.صرف نظر از سنت شكني هاي بعد از آن به نظر من هرچيزي كه بتواند در عين كوتاهي و ايجاز حرفي بزند{البته حسابي}جاي تحسين دارد.

 

پي نوشت ها:

*پناهگاه: نوشته راد

Less is more*, كم هم زياد است: رابرت براونينگ و جان بارت . شعار معروف ميني ماليستها.

*مثلا" نگاه كنيد به آثار معروف ميني ماليستي دنيا :"هيروشيما" ,"آنچه وندال ها بر جاي مي گذارند ","تابستان 1945 صحنه اي در برلين" ,"شمعداني هاي غمگين "و...

 

                                                       تمام شد.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 7:16 توسط |

    ....مادر بودن يعني آرزو داشتن؛ يعني زندگي كردن به هواي هزار آرزوي خوب قشنگ براي يك بچه؛ از مدرسه رفتن و نمره اول شدنش تا رفتن به دانشگاه و ازدواج و خلاصه كلي آرزوي جور واجور ديگر . اما بعضي وقت ها چيزهايي مهم تر از آرزو، چشمان مادر را تلألؤ نگاه فرزندش، به اندازه ي يك دنيا، دور مي كنند و فرزند آسماني مي شود .

   اين وسط مادري مي ماند با كلي آرزو، كه ديگر رنگ رؤيا به خود گرفته اند؛ رؤيا هايي كه آسمانشان هميشه باراني است و نم نم اشكان مادر لحظه اي از هوايشان دريغ نمي شود.

 

 

    در اين عالم گاهي مقدراتي است كه نه من و نه شما ونه هيچ بشر دوپاي ديگري قادر به دخل وتصرف در آنها نيست و فقط صاحب اصلي آن كار باعث و باني آن است و نه هيچ كس ديگري. مخلص كلام اينكه آن كار بايد انجام شود و ما هيچ كاره ايم.... جبر مطلق و تقديري محتوم.

    غرض اينكه تمام اين ها را نوشتم كه بگويم امروز سالگرد شهادت بهروز صبوري است ـ كسي كه رؤياي بارني قصه ي برنگشتن اوست ـ و در شبي كه گذشت شايد خيلي اتفاقي و تصادفي ! بدون اينكه هيچ كدام از ما يا پخشي هاي صدا وسيما اين را بدانند ، از دوباره كار پخش شد و علاوه بر مادر بهروز خيلي از مردم اين سرزمين شب را با ياد بهروز صبوري و دوستانش گذراندند.

    راستي فردا هم قرار است در جشنواره اي در تالار غدير قم ـ ساعت 3 تا  5 بعد از ظهر ـ از مادر بهروز صبوري تقدير شود . البته آن ها هم نمي دانستند جشنواره شان همزمان با ايام شهادت بهروز است .

    ....صاحب كار كس ديگري است ....ماها هيچ كاره ايم !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 2:50 توسط |

ادامه داستان از اینجا به اونجا

از قضای روزگار یکبار این اتفاق افتاد و من دنیای خودم را کشف کردم ، اگرچه هیچ چیز به یاد نمی آورم. همین که چشم بازکردم خود را لخت و کرخت برروی تخت بیمارستان دیدم. آنها جریان الکتریکی با ولتاژ قوی از مغز من عبور داده بودند. من نمی دانستم که چرا آنجا هستم؟ روزی سه ساعت دکتر با من صحبت می کرد. به من می گفت که باید کلاس فرانسه را ادامه بدهم. من هنرجوی خوب موسیقی هستم و دانشجوی...... آخرین سوالی که از دکتر پرسیدم این بود: امروزچند شنبه است؟ و او گفت: سه شنبه.

وقتی به اتاق برگشتم سرپرستار بخش را دیدم که چند تار موی مشکی را چنان در دستش گرفته بود که گویا از لابه لای انگشتش فرار می کردند.تا مرا دید در گوش خدمه بخش نجوایی کرد.

خدمه به من نزدیک شد و گفت : چندنفر از دوستانت آمدند ترا ببینند. من پرسیدم آن تار موها چه بود؟پاسخ او حالتی از خجلت و شرمندگی را برمن حاکم کرد. آن تارهای موبخشی از ریش سید حمید بود که گرو گذاشته بود تا بچه های حلقه بتوانند من را خارج از روز ملاقات ببینند.

آن روز خاطره خوبی برای من بود. بچه های حلقه به من یادآوری کردند که بعد از ترخیص باید در وبلاگ بنویسم.

حالا همه چیز به حال عادی برگشته و من نمی دانم در دنیای درونم چه اتفاق افتاد؟

ای بشر تو گمان کرده ای که وجودی کوچک و ناچیزی در حالیکه درتوجهان بزرگ با همه عظمتش خلاصه شده است.

                                                                            امیر مومنان علیه السلام

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 9:2 توسط |

از اینجا به اونجا

ژی سوئی توئه اله ایله نوسان

نوسان نه نوسون

گفتم اینجا رو به اونجا بدوز تو  ورداشتی آستین رو چپه دوختی ؟ حواست کجاست؟

دو ، ر،می ،فا ، سل ،لا، سی

خوبه آفرین به لا که می رسی حرکت انگشت رو دقت کن.

ببخشید استاد

اشکال نداره بیا تو ، خجالت نکش بیاتو، بهت گفته باشم تو دچارrole conflict  هستی.

امروز غذا ته چین مرغ داریم. عجب کتاب آشپزی خوبیه.

فکر وهم آلودم شده مثل یه آونگی که از این دیوار می خوره به اون دیوار. این روزها آنقدر این کلاس به او ن کلاس شدم که ساعت کلاسهام رو فراموش می کنم. مادرجون می گفت اگه از این دست می گیری از اون دست باید بدی . دارم جزو آدمهایی می شم که جز مدفوعشون چیزی به این عالم نمی دند. فرصت این رو ندارم که فکر کنم خب ربط این با اون چیه ؟ چیزایی که الان یادگرفتم چه ربطی با دیتاهای قبلی ذهنم داره ؟ در زندگیم چیزهایی هست که گاهی به اونها فکر می کنم مثلا این استاد توسعه چه سبیلهای با مزه ای داره . احتمالا از زنش جدا شده طوری توی کلاس راه می ره انگار داره رقص پا می کنه.  خانوم فرانسه کلی النگوی عجیب قریب داشت که تا از زیر آستین مانتوش بیرون اومد یواشکی قایم کرد. دنیا هر روز پر از آدمهایی می شه که حریصانه دنبال چیزی می گردند. گاهی صدای تپش قلبم را توی شقیقه هام می شنوم و گاهی اوقات هم اشعار زیبایی به ذهنم خطور می کنه:

بچم خفه شد                               برنجم کته شد

ای خاک بسرم                             از بس که خرم

دیروز وقتی داستانم را در جمع هنردوستان خواندم شنیدم که استاد یواشکی در گوش بغل دستی گفت : خودش اعجوبه ایست و داستانش اضحوکه ای .

استاد دیوونه ،با او ن لباسهایی که به تنش می رقصیدند تازه وقتی هم راه می رفت سرینش می لرزید.

امروز داشتم به فرق خودم و خواهرم فکر می کردم. خواهرم چون نمی تونست به دنیای جدیدی راه پیدا کنه ، دائم خودش را تکرار می کرد و من چون همیشه دنبال دنیاهای جدیدی بودم هیچ وقت دنیای خودم رو کشف نکردم.

                                                                                                                  ادامه دارد...

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 10:31 توسط |

به نام خدا

از اشتیاق آمدن در جمع دوستان قدیمی ام و قلم بدست گرفتنی دوباره مطالب زیادی در نظر گرفته بودم که چشمانم به پیشنهاد برادر دریا دلم افتاد که از خاطره شب های قدر بنویسید. نوشته هایم به یک باره بی ارزش شدند و نوشتم:

دیشب سوختم. دیشب پس از کسالت چند روزه ام اولین شبی بود که جسم و روحم برای شب زنده داری مرا یاری کردند. دیشب از خانه بیرون نرفتم و کاش که از خویش برون رفته بودم. دیشب سوختم.

sms های همسرم را می خواندم: علی آن شیر خدا شاه عرب      الفتی داشت با آن دل شب......

دیشب یاد همه افتاده ام یاد زهرا... علیزاده ها... محمد جعفری... شهره ... برادر دریادلم و همه و همه و دست آخر گفتم خدایا بچه های حلقه ...

دیشب استخوان هایم درد می کرد و می شنیدم انا االضعیف و انت القوی انا الحقیر....

گریه هایم که بی رقمم کرد. گوشه ای نشستم و کتابی دست گرفتم و به افضل عبادات پرداختم که ناگهان نجوای همسرم با مولایش علی را شنیدم می گفت: ای که جهان به نوک انگشت تو می چرخد علی و...

و من لبخند می زدم و آرامتر می شدم. خندیدیم گریستیم. سوختیم

دیشب هزارها آدم در من بودند. دیشب من نبودم تو هم بودی همه بودیم در من بودید و من با شما هیچی بودم و بودنمان عجیب. دیشب نمی دانستم زبان کدام باشم. چرا من مگر این رو ح کوچکم چه قدر وسعت داشت؟دیشب می گفتم: یعنی کسی هست که در این دل شب برای من از عمق وجود دعا کند؟

دیشب یاد علامه افتادم که به پیشنهاد هادی نائیجی قرار بود فیلمنامه اش را بنویسم دیشب دلم برای نوشته  های ننوشته ام سوخت. به یک باره تصمیم گرفتم با آنان که خود را یکی می بینم تماس بگیرم آن نیمه های شب اما امکانی نبود.

اما با تو بودم در حریم امن الهی ای دوست  

 دوباره سوختم دیشب شب قشنگی بود من هیچ شبی در رمضان نداشتم دیشب شب من بود.

دیشب می رفتم که از خویش برون شوم اما

ای خسرو! شیرین مال تو     این کوه بیستون مال من.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 11:5 توسط |

دوستان
فردا شب جمعیت زمین زیاد می شود!
به جمع ما آدمهای دو پا فرشته های خداوند اضافه می شوند.
فردا شب خداوند در مهربانانه ترین حالت منتظر دیدار ماست.
اگر چه دیر و اگر چه در وقت اضافه ولی او منتظر ماست.
یادتان باشد خدا تنهاترین پدر است.او نه زن دارد نه بچه نه مادر و نه پدر!
برای دیدارش در دورترین خانه سالمندان هستی فردا شب از مسیر قلب هایتان پل هایی می کشند که باید از رویشان رد شد تا در روز محشر از پل صراط ردمان کند.
قرارمان این باشد که از لحظه های خوب این شبها بنویسیم اگر خواستید...اگر...
برای آزادی همه انسانهای تبعید شده بر زمین دعا کنید.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 21:43 توسط |

اگر كسي كمي با تاريخ دم خور باشد حتماً مي‌داند كه حضرت امام جواد (ع) مبارك ترين مولود عالم است و شب تولدشان از شادترين شب ها؛ .... سال ها از عمر امام رضا ( ع ) مي‌گذشت و هنوز فرزندي از نسل مبارك ايشان متولد نشده بود، تا اين كه در سن چهل و هفت سالگي خداوند امام جواد ( ع ) را به حضرتش عطا كردند و اين مولود شد مبارك ترين و پر بركت ترين مولود عالم.

   كمي ديگر كه همين تاريخ را بگيريم و به عقب برويم، به مبعث مي‌رسيم؛ لحظه‌اي كه جبرئيل ـ اين فرشته ي مقرب ـ به محمد بن عبدالله ( ص ) نازل شد و گفت: بخوان ..... و اين خواندن همان و رسول الله شدن محمد ( ص ) همان و آغاز زيباترين قطعه ي تاريخ.

   و اصلاً لازم نيست تاريخ را خوانده باشي براي اينكه بداني چقدر در تاريخ سال روز هاي تولد امام حسين (ع) و حضرت عباس ( س ) شيرينند و مسلمانان وحتي كليميان و زرتشتيان را موجب خوشحالي.  

   اين ها را همه مي دانند، حتي آن پيرمردي كه در فلان روستاي دورافتاده، پاي زمين كشاورزيش بيل ميزند و براي لقمه اي نان حلال، آفتاب سوزان، بهترين دوست و همنشين زندگي اش شده .... همين پيرمرد هم شب ها، وقتي از سر زمين برمي گردد، قبل از اين كه به خانه برود، براي نماز به مسجد دهاتشان مي رود و حتماً آن جا كسي بوده تا برايش قصه مسلماني و تاريخش را گفته باشد و به پيرمرد فهمانده باشد مباركي اين شب ها را.

    راستش همه قصه ي شيريني اين شب ها را مي دانند، جز مسئولين صدا و سيماي ما ؛ همين كه شب، پدر خانواده از سر كار مي آيد و اهل خانه دور هم جمع مي شوند تا لقمه اي شام بخورند و به مباركي اين شب ها خوش باشند، نرگس شروع مي شود و قصه ي غم بار اين خواهر مهربان و خوب و فداكار! كه سعي مي كند خواهر بد و بي شعورش را از پليدي ها نجات بدهد آغاز مي شود و اين آغاز همان و خراب شدن يك شب خوب و مبارك همان....( راستي چقدر فيلم نامه نوشتن راحت مي شود وقتي كه براي نشان دادن شخصيت ها، مثبت و منفي را مقابل هم قرار دهي و سر و ته قضيه را هم بياوري ومنتظر باشي قست دوم و سوم قراردادت را به حسابت واريز كنند! )

    فراموش نمي كنم كه در شب تولد امام جواد ( ع ) ـ اين مبارك ترين مولود عالم ـ غم بار ترين قسمت قصه ي نرگس را سيروس مقدم و گروهش با آنتني كه مسئولين صدا و سيما در اختيارشان گذاشته بودند، برايمان تعريف كردند؛ .... مادر نرگس مرده بود و مي خواستند قضيه را به نسرين خبر بدهند .... وقتي سريال تمام شد، همه ي اهل خانه را غم مردن مادر نسرين بلعيده بود؛ اين را از صورت هاي خسته و ناراحتشان راحت مي شد فهميد.

   وهمين قصه بود در شب مبعث و شب هاي تولد امام حسين ( ع ) و حضرت عباس ( س ) . ( سيزده رجب را ننوشتم، چون مسافرت بودم و شكر خدا تلوزيون در دسترسم نبود! )

   البت اين آن قدر به مزاج صدا و سيمايي ها خوش آمد كه بهمان مژده داده اند كه از حالا به بعد هر شب مي توانيم قسمتي از يك ملودرام نود قسمته را از تلوزيون ها ي خانه هايمان ببينيم و درس زندگي ياد بگيريم و بهمان بفهمانند كه چطور در مصرف انرژي، صرف جويي كنيم و از عاقبت شومِ شقايق خانم عبرت بگيريم و مثل آقا احسان بچه ي خوبي باشيم و با بچه هاي خوب ديگر شركت تحقيقاتي بزنيم و زندگيِ "هر روز بهتر ديروز" را براي خود و خانواده هايمان رقم بزنيم .... دلم بد جوري براي شبهاي برره و پول زور گرفتن "كيوون" تنگ شده ....

   راستي نيمه ي شعبان نزديك است و اين نرگس هم حالا حالا ها قصد تمام شدن ندارد .... از من به شما نصيحت، شبِ نيمه شعبان، اصلاً تلوزيون ها تان را روشن نكنيد؛ يك شب را فكر كنيد تلوزيون اختراع نشده و به مباركي اين شب با خانواده­تان خوش باشيد.

 

کاوه آهنگری

+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 5:53 توسط راد |