این سالها چشممان به لای در خانه بود، گوشمان به نالهی لولا، بلکه فتحبابی بشود، سیاهی ِ دل پر بکشد از زیارتِ پر چادر سفیدِ شما.
شهره شدیم به دریوزگی و عاشقی. خسته شدیم از اینهمه فراق. کابوسمان شده یادِ آنشبِ رفتنتان، خوابمان شده رویای روز آمدنت. بیچاره دل چهمیفهمد "نهمن نهشما" یعنیچه؟
از لانگ شات
تو نیستی و من دارم چای می خورم، آواز می خوانم،می خندم و هوای بی تو بودن بدون هیچ بازداشتی در ریه هایم رفت و آمد می کنند. بستر من صدف خالی یک تنهایی نیست و دیوارهای اتاق کوچکم هیچ وقت محصورم نمی کنند. وقتی تو نفس به نفس با من می نشینی و ذهنم را از هجوم ا فکار متراکم و حوادث هولناک پاک می کنی وقتی از خاطرات خاک خورده ام در می شوی صدایت روحم را به خلسه ای شورانگیز می برد. وقتی صدای تو نواخته می شود قلب من می خواهد بایستد. قلبی که لانهی عنکبوت نیست و پیلهی پروانه های مهاجر نخواهد بود. دیگر از کرم های داخل گور نمی ترسم که نبودن تو مرا تجزیه کرده است. وقتی شعرهای من به تو می رسند اگر داخل عمیق ترین چاه دنیا هم بیفتم سربلند بیرون خواهم آمد که تو مرا وسیع کرده ای. صحرای سینا گوشه ای از من است که تو در آن دویده ای و نیل شاید حاصل بارانی باشد که من در آن برای تو دعا کرده ام. نبودن تو موهبتی بزرگ است که مرا به گریه می اندازد و آه که نامی بلند مرتبه است از درونم سر بر می آورد.
هفتهی آخر سال است
و انگار هيچ كس گرسنه نيست
سلف، خلوت
سكوت در بوفه لم داده است
پنجرهها باز است
تنهايی خسته
روي صندلی نشسته
قوز كرده است
كلاسها، پر از قدم زدن
باد هم انگار علاف است
نسكافه تلختر شده است
يك نصف ليوان كافی است
جاي يك انفجار در دانشگاه خالی است
احساس میكنم یک روز منفجر خواهم شد
وقتي آرام راه می روی
بر لبهی
علفزار
و دست هايت را...
می رقصانی
با اين خيال كه نگاهی
تو را نگاه
نمی كند
من آن دور دست ها تو را نظاره می
كنم.
تو غریبه ای، هر چند دلتنگت باشم و نبودن ات را آه بکشم. غریبه ای تو، که نمی دانی دلتنگی چیست و چگونه بر جان خسته ام آوار می شود و در هم میفشاردم. توغریبه ای با من و نمی دانم چگونه این غریبگی ملموس را برای خودم ثابت کنم. تو غریبه ای و هیچ نسبتی با دل مفلوکم نداری. وقتی بی خیال من، در خواب های دیگران پرسه می زنی و مرا در حسرت صدایت می گذاری. با چه زبانی به خودم بفهمانم بی کسی خودم را و غریبگی تو را. آخر مگر می شود این سان دوری را به حساب نیاورد و باز هم منتظر ماند؟ چشم به راه کسی که تو را فقط با نام می شناسد و دل خوش کرده به هذیانی که می گویی، کسی که حتی گاهی با هذیان هایت غریبگی می کند.
همیشه ناله میکرد
و از خدا و بنده های خدا چشم میخواست
چشمی که بتونه معشوقشو ببینه
معشوقه ای که تمامه هوشش رو از سرش برده بود
حسرت یک نگاه به معشوقش داشت داغونش میکرد
یه روز که داشت ضجه میزد و گریه میکرد
یکی بهش رسید و گفت:
چی میخوای؟
گفت دو تا چشم که بتونم عشقمو ببینم
طرف بعد از کمی سکوت گفت بیا
این دو تا چشم
و بعد از آنجا دور شد
انتظار کشید
معشوقش اومد
تا صداشو شنید
چشماشو باز کرد
وایییییییییییی
نه
معشوقش هم چشم نداشت
روشو برگردوند
با دلخوری ازش فاصله گرفت
معشوقش گفت داری میری؟
جواب نداد
معشوقش گفت باشه برو اما مواظب چشمای من باش
........
فکر کنم خیلی وقتا خیلی از ما همینطوری هستیم
تعارف نکن
بفرما
خجالت نکش
منزل خودتونه
منزل که نه
طویله اس
هر کی سرشو میندازه میاد تو
توهم روش
نه جوونه مولی تعارف نکن
اگر قرار باشه خجالتی تو کار باشه خودم باید خجالت بکشم
این درو انقدر باز گذاشتم
مراقب نبودم
تا اینجا شد مثل طویله
بفرما
تعارف نکن
دلم تنگ شده
دلم شکسته
دلم میخواد
دلم شور میزنه
دلم گرفته
دلم مرده
اه اه اه
همش چرت شده
کدوم دل؟
همین طویله هرو میگی؟؟؟؟!!!!
با تشکر
یک روز آفتابی
نه نه ...
یه روز ابری
...شاید هم بارونی
...نه
مه بود
ای بابا اصلا روز نبود
شب بود
یه شب مهتابی
نه نه
... یه شب پر ستاره
ای خدا چیکار کنم؟
یه موقعی...
اصلان هیچی نبود
نه آفتابی نه مهتابی
نه ابری نه بارونی
نه شبی نه روزی نه ستاره ای
هیچیه هیچی
دیدمت
....هان؟؟؟؟
خب دیدن نه ...
احساست کردم
احساس رو که خوب میفهمی؟
......
یعنی چییییی؟؟؟؟
دستتو بده
.........
اینجا سینه ی منه
پشت این پوست و استخون یه چیزی هست اسمش قلب
اون موقع که یهو احساست کردم
این قلبه دیگه تو جاش بند نمیشد
میخواست از تکونهای زیاد از سینم بزنه بیرون
احساس میکنی؟
.......
اون موقع هم مثل الآن بود.
بگو ببینم .... فکر میکنی قلب من چه رنگیه؟
رنگ ؟؟؟!!!!!!
ای خدااااااااااااااااا
ولی تکلیف این همه صداهای مهربانی وعکسهای یادگاری چه خواهد شد ؟عکسهایی که آن روزها با رم بالای یکدلی گرفته بودم.
نه؟ویندوز دلم را اف دیسک نمی کنم. من باید هارد به هاردش کنم .
من باید اینهمه خاطره را به هاردی بسپارم که ظرفیت بالایی داشته باشد.ظرفیتی به اندازه همه هاردهای دنیا!من می خواهم همه خوبیها را در آن ذخیره کنم.شاید این بار ویندوز دلم وقتی بالابیاید٬در صفحه نمایشش یک عالمه عشق را نشانم دهد.
(جودی ابوت)