سلام آقای عزراییل!
دم در بد است بفرما تو
کمی صبر کنی می آیم
فقط مانده شعری بگویم و راه بیفتیم
می خواهم
پرندگانی را بسرایم
که در سایه دستان مادرم زاده شدند
زیر دار قالی
مادرم چشمانش را به گل ابریشم باخت
و سیاهی گیسوانش را
به شعر من
کار زیادی ندارم
سهم عشق را داده ام
حسابم را با دلم صاف کرده ام
اگر اجازه بدهی
بدهی ام را بپردازم
به ماه
درخت
سنگ
و ماهی
دیگر کم مانده
شعرم از سیاست سر در بیاورد
از قیمت زن
مرد
و نفت
بی خیال باقی کارها آقای عزراییل
تا من می آیم
در ها را ببند
زیر غذا را خاموش کن
و آب در یخچال بگذار
حالا کلید خانه را
به شاخه چنار بیاویز
و دستت را بده به من
من اگر خرام و مستم بپذیر شاعر!
و همین بیقاعده و وزن که هستم بپذیر شاعر!
نامم را چه گذارند مهم نیست
دربارهی من چه گویند مهم نیست
من شعر توئم
مرا همین طور که هستم بپذیر شاعر!
من مثل مصرعهای بیقافیهی قصیدهای
تو مثل مصرعهای قافیهدار یک غزلی
تو کوتاه و دلنشین
هم اول و هم آخری
من هستم ولی
پیش تو گمم
-------------------
پسنوشت:
اصلش این بود:
من مثل مصرعهای بیقافیهی غزلی
تو مثل مصرعهای قافیهدار همان غزلی
هم اولی
هم آخری
من هستم ولی
پیش از تو گمم
سپاس از سوین ![]()
این سالها چشممان به لای در خانه بود، گوشمان به نالهی لولا، بلکه فتحبابی بشود، سیاهی ِ دل پر بکشد از زیارتِ پر چادر سفیدِ شما.
شهره شدیم به دریوزگی و عاشقی. خسته شدیم از اینهمه فراق. کابوسمان شده یادِ آنشبِ رفتنتان، خوابمان شده رویای روز آمدنت. بیچاره دل چهمیفهمد "نهمن نهشما" یعنیچه؟
از لانگ شات
تو نیستی و من دارم چای می خورم، آواز می خوانم،می خندم و هوای بی تو بودن بدون هیچ بازداشتی در ریه هایم رفت و آمد می کنند. بستر من صدف خالی یک تنهایی نیست و دیوارهای اتاق کوچکم هیچ وقت محصورم نمی کنند. وقتی تو نفس به نفس با من می نشینی و ذهنم را از هجوم ا فکار متراکم و حوادث هولناک پاک می کنی وقتی از خاطرات خاک خورده ام در می شوی صدایت روحم را به خلسه ای شورانگیز می برد. وقتی صدای تو نواخته می شود قلب من می خواهد بایستد. قلبی که لانهی عنکبوت نیست و پیلهی پروانه های مهاجر نخواهد بود. دیگر از کرم های داخل گور نمی ترسم که نبودن تو مرا تجزیه کرده است. وقتی شعرهای من به تو می رسند اگر داخل عمیق ترین چاه دنیا هم بیفتم سربلند بیرون خواهم آمد که تو مرا وسیع کرده ای. صحرای سینا گوشه ای از من است که تو در آن دویده ای و نیل شاید حاصل بارانی باشد که من در آن برای تو دعا کرده ام. نبودن تو موهبتی بزرگ است که مرا به گریه می اندازد و آه که نامی بلند مرتبه است از درونم سر بر می آورد.
هفتهی آخر سال است
و انگار هيچ كس گرسنه نيست
سلف، خلوت
سكوت در بوفه لم داده است
پنجرهها باز است
تنهايی خسته
روي صندلی نشسته
قوز كرده است
كلاسها، پر از قدم زدن
باد هم انگار علاف است
نسكافه تلختر شده است
يك نصف ليوان كافی است
جاي يك انفجار در دانشگاه خالی است
احساس میكنم یک روز منفجر خواهم شد
وقتي آرام راه می روی
بر لبهی
علفزار
و دست هايت را...
می رقصانی
با اين خيال كه نگاهی
تو را نگاه
نمی كند
من آن دور دست ها تو را نظاره می
كنم.
تو غریبه ای، هر چند دلتنگت باشم و نبودن ات را آه بکشم. غریبه ای تو، که نمی دانی دلتنگی چیست و چگونه بر جان خسته ام آوار می شود و در هم میفشاردم. توغریبه ای با من و نمی دانم چگونه این غریبگی ملموس را برای خودم ثابت کنم. تو غریبه ای و هیچ نسبتی با دل مفلوکم نداری. وقتی بی خیال من، در خواب های دیگران پرسه می زنی و مرا در حسرت صدایت می گذاری. با چه زبانی به خودم بفهمانم بی کسی خودم را و غریبگی تو را. آخر مگر می شود این سان دوری را به حساب نیاورد و باز هم منتظر ماند؟ چشم به راه کسی که تو را فقط با نام می شناسد و دل خوش کرده به هذیانی که می گویی، کسی که حتی گاهی با هذیان هایت غریبگی می کند.
همیشه ناله میکرد
و از خدا و بنده های خدا چشم میخواست
چشمی که بتونه معشوقشو ببینه
معشوقه ای که تمامه هوشش رو از سرش برده بود
حسرت یک نگاه به معشوقش داشت داغونش میکرد
یه روز که داشت ضجه میزد و گریه میکرد
یکی بهش رسید و گفت:
چی میخوای؟
گفت دو تا چشم که بتونم عشقمو ببینم
طرف بعد از کمی سکوت گفت بیا
این دو تا چشم
و بعد از آنجا دور شد
انتظار کشید
معشوقش اومد
تا صداشو شنید
چشماشو باز کرد
وایییییییییییی
نه
معشوقش هم چشم نداشت
روشو برگردوند
با دلخوری ازش فاصله گرفت
معشوقش گفت داری میری؟
جواب نداد
معشوقش گفت باشه برو اما مواظب چشمای من باش
........
فکر کنم خیلی وقتا خیلی از ما همینطوری هستیم
تعارف نکن
بفرما
خجالت نکش
منزل خودتونه
منزل که نه
طویله اس
هر کی سرشو میندازه میاد تو
توهم روش
نه جوونه مولی تعارف نکن
اگر قرار باشه خجالتی تو کار باشه خودم باید خجالت بکشم
این درو انقدر باز گذاشتم
مراقب نبودم
تا اینجا شد مثل طویله
بفرما
تعارف نکن
دلم تنگ شده
دلم شکسته
دلم میخواد
دلم شور میزنه
دلم گرفته
دلم مرده
اه اه اه
همش چرت شده
کدوم دل؟
همین طویله هرو میگی؟؟؟؟!!!!
با تشکر
یک روز آفتابی
نه نه ...
یه روز ابری
...شاید هم بارونی
...نه
مه بود
ای بابا اصلا روز نبود
شب بود
یه شب مهتابی
نه نه
... یه شب پر ستاره
ای خدا چیکار کنم؟
یه موقعی...
اصلان هیچی نبود
نه آفتابی نه مهتابی
نه ابری نه بارونی
نه شبی نه روزی نه ستاره ای
هیچیه هیچی
دیدمت
....هان؟؟؟؟
خب دیدن نه ...
احساست کردم
احساس رو که خوب میفهمی؟
......
یعنی چییییی؟؟؟؟
دستتو بده
.........
اینجا سینه ی منه
پشت این پوست و استخون یه چیزی هست اسمش قلب
اون موقع که یهو احساست کردم
این قلبه دیگه تو جاش بند نمیشد
میخواست از تکونهای زیاد از سینم بزنه بیرون
احساس میکنی؟
.......
اون موقع هم مثل الآن بود.
بگو ببینم .... فکر میکنی قلب من چه رنگیه؟
رنگ ؟؟؟!!!!!!
ای خدااااااااااااااااا
بچه که بودم روزی از مادر بزرگ پرسیدم مردن چه جوریه ؟و اون مثل همیشه با لب های همیشه خندونش گفت: عزیزکم مردن خیلی قشنگه به شرطی که دلت صاف باشه اون وقته که دو تا فرشته قشنگ میان و تو رو با تشریفات میبرن اون بالا با لا ها......
از اون روز به بعد همیشه توی اتاق آبی مادر بزرگ بال بال زدن فرشته ها رو حس میکردم.
اون روز رسید.مادر بزرگ خوابید. برای همیشه و من دیدم فرشته های رو که اومدن و اونو با خودشون بردن......
مادر بزرگ خیلی وقته که رفته ولی من دیگه صدای بال بال زدن فرشته ها رو تو اتاق آبی او حس نمی کنم...
یک روز از روی دل تنگی به سراغ صندوقچه مادر بزرگ رفتم.صندوقچه مادر بزرگ همیشه پر از راز بود ولی حالا هیچ خبری نبود از آن رازهای رنگ و وارنگ .صندوقچه مادر بزرگ گرد غربت گرفته بود مثل دل من که یک غربت وحشی چنگ می انداخت بر دیوارهایش. در صندقچه را باز کردم باز باز .بی هیچ رازی تا شاید بگوید راز دل گرد گرفته ام را چشم هایم را بستم. به در وازه دلم رسیدم.در به سختی باز شد.گویی چند سال است که روغن نخورده.دیوار ها زنگار بسته بود. دریچه های مهربانی پوسیده بود ومن غافل بودم از ریزش سقف هم زبانی! این خانه دیگر پشیزی نمی ارزد حتی به دادن اجاره به احدی. حتی به سپردن به کسی...
من باید یک خانه تکانی را شروع کنم یا نه ! باید خانه دلم رو به بنگاهی بسپارم. شاید بتواند بکوبد و از نو بسازدش.... آنگاه حاضرم دل تازه ام را به دنیایی بخرم تا شاید صاف باشد به صافی آن روز ها که خیلی خوب صدای بال بال زدن فرشتگان را حس می کردم .
طلوع صبح حرفهایم را با موج موج دلش پذیرفت و گفت که تمام کنم قصهی خام کودکانهام را. گفت: "بخواب! تا بار دیگر خواب ببینی. خوابی که عکس چند رنگی را از قاب دلت خارج کند. آنگاه که صاف شدی، از میان اینهمه موج هذیان، شاید بتوانی نبض تبدار گل را بفهمی."
باز میخوابم. به ساحل هزار توی شوق دیدنت نزدیک میشوم و به انتظار جمعهای که بیایی، آن دورها را نگاه میکنم. باز نامه مینویسم. نامهای که میدانم این بار برگشت نمیخورد.
آن زمان که گلها دیگر ترنم بهار را در آخرین دلوا پسی اطلسی به یاد ندارند.
ان لحظه که بار سنگین کلمات بر ترازوی ایثار فغان می کرد نبودنت را.
آن روز که هماورد می طلبیدی وجرعه جرعه تشنگی را می نوشیدی.
تک تک پلان هایت بوی خون می دهند.
آن روز که داغ شقایق هایت را خریدی وبر سینه حک کردی که نکند عشق را در گران ترین فصل اکران ارزان بفروشی.
آن روز که خرمن عشقت را در سرزمین قحط سالی عاطفه به ثمر رساندی وشکوفه های شهامت را ذره ذره در دشت ایثار تدوین کردی.
آن روز که اولین کاراکتر عاشقی را به جشنواره بهترینهای رشادت راهی کردی.
آن روز که روضه زینب را تفسیر وخواب پریشان دشمن را تعبیر کردی.
آن روز که کات آخر را با شهادتت تکمیل کردی.
با تیم حریف بازی داشتیم.بازی خوبی نبود.بازیکن مهاجم خارجی بسیار خطا می کرد.
او همه خوبی ها را دریپل می کرد وبه سوی دروازه حریف پیش می رفت. داور هم کارت قرمزش را در آورد و اخراج...........
امروز.......
تیم دل من آن بازیکن مهاجم خارجی را بیرون کرد.دیگر به حضور بازیکن شیطان نیازی ندارد.
فردا......
بازی دوستانه ای با تیم حریف داریم.این بازی در چمن سر سبز همدلی با داوری خدا وبا حضور هواداران خوب و دوست داشتنی عشق وایمان بر گزار می شود.
سالن سر پوشیده دل پذیرای همه شما علاقمندان به بازی فوتبال زندگی است.
جودی ابوت.
ولی تکلیف این همه صداهای مهربانی وعکسهای یادگاری چه خواهد شد ؟عکسهایی که آن روزها با رم بالای یکدلی گرفته بودم.
نه؟ویندوز دلم را اف دیسک نمی کنم. من باید هارد به هاردش کنم .
من باید اینهمه خاطره را به هاردی بسپارم که ظرفیت بالایی داشته باشد.ظرفیتی به اندازه همه هاردهای دنیا!من می خواهم همه خوبیها را در آن ذخیره کنم.شاید این بار ویندوز دلم وقتی بالابیاید٬در صفحه نمایشش یک عالمه عشق را نشانم دهد.
(جودی ابوت)