نفرين نميکنم ولي با دعاي دوستان
قلبم شکست و هنوز در تلاطمم
پيدا نميشود اويي که اسمش رفيق بود
رفت و هنوز انگشتنماي مردمم
ميثم بخشي
گل که کمیاب باشد
به خارهایی حسادت نمیکند
که بیشمارند.
ضعیفان میتوانند وحشتناک باشند
چون با تعصّب میکوشند قوی به نظر برسند.
ماهیچهای که تردید دارد در دوراندیشیاش
خفه میکند صدایی را که باید فریاد شود.
جبّار مدعی آزادی است
برای کشتن آزادی
و باز برای نگه داشتن آن در اختیار خودش.
تعصّب میکوشد حقیقت را در چنگال خود سالم نگه دارد
با فشاری که آن را خواهد کشت.
افترا نسبت به یک بزرگتر کفر است، به خودت آسیب میرساند
به کوچکتر پستی است، به قربانی آسیب میزند.
پیشکش های من
خجولتر از آنند که در یاد تو بمانند
ازین روست که شاید آن ها را به خاطر بیاوری.
رابیندرات تاگور
مسافر بانگ برداشت
کسی نیست؟..:
صدا در درهها پیچید
صدا در کوهها پیچید
صدا برگشت
صدا در خندههای باد پرپر گشت
مسافر گفت:
خاموشی
مسافر گفت:
خاموشی...
فراموشی..
و در ژرفابهای لایزال شب، شناور گشت
سعید سلطانپور
اگر بتوانم دلی را از شکستن بازدارم،
زندگیام بیهوده نخواهد بود.
اگر بتوانم روحی بیقرار را آرام سازم
یا دردی را تسکین بخشم
یا سینهسرخی ازپایفتاده را به آشیانش رهنمون گردم،
عمرم بیثمر نخواهد گذشت.
امیلی دیکینسون
برگردان: زنده یاد محمدرضا اسدی
(ایشان مدت کمی با نام کاربری "کرگدن" عضو این وبلاگ بود.
چند روز پیش سالگرد تنها رفتن او بود.)
روحش شاد!
پاسخی نشنید هرگز گوش ما، درها زدیم
رازها در پرده، ما بر پرده زیورها زدیم
چشم هر شبنم، پرآب و روی هر گل، پر ز رنگ
در هوای این گلستان بالها، پرها زدیم
آسمان باصفا هم، رنگ داغ از دل نبرد
خیمه، عمری لالهسان در دشتها، درها زدیم
سوز خاک و آه آب از گرمی خورشید ماست
آتشی از شور خود در خشکها، ترها زدیم
شاخهی خشکیم تا زیبد سبکباری به ما
رنگ نابودی به نقش برگها، برها زدیم
شعر از سهراب سپهری
پینوشت: میدونم بعضی ویرگولها رو اضافه گذاشتم، اما از آنجا که برخی هنوز یای اضافه رو به صورت همزهی روی "ه" مینویسند، پیشبینی کردم که به مشکل بربخورند. این دلیل یکی از ویرگولهای اضافه بود. همچنین هنوز هستند برخی که وقتی نمیتونند بین اجزای یک کلمه، نیمفاصله بگذارند، اونها رو جدا مینویسند، بی این که خطی بگذارند. دلیل یکی دیگر از ویرگولهای اضافه این بود. اما دو ویرگول اضافهی دیگر، به خاطر این بود که برخی دیر وزن شعرها را مییابند. چهار تا ویرگول اضافه گذاشتن توی شعر سهراب خیلی بود. ببخشید.
و چه بغضی!
و مسافر!
و سکوت!
و کمی هیچ به اندازهی من،
خَم زلف..؛ جاده و دورنما،
و کمی پیچ به اندازهی من،
خُم خالی،
و کمی دُرد..، به به!
و کمی دَرد به اندازهی من،
و نگاهت، چه فتاده!
و چه زرد!
و کمی سرد به اندازهی من،
چه عبوری!
و چه راهی!.. چه صدایی:
...و کمی برگ به اندازهی من،
و نگاهت،
و عبورت،
و سکوت،
و کمی مرگ به اندازهی من!
پینوشت: این قطعه رو از طرف مسافر سکوت تقدیم میکنم به سکوت این چند روز حلقه.
یک خندهی ملیح
کمی شرم
به..، به..، چه سورپریزی
نیمرخ
نه، اینطور..، خوب
یک لحظه..، آه...
تیک، تاک
بسیار خوب
خوانندهی عزیز آزاد باش دیگر
با نور خوب و زاویهی مرغوب
شش در چهار و فوری
عکسی از آن جناب گرفتم!
و با این عکس..،
یک لحظهی عبث از زندگیات را
تثبیت کردهام
اما..، در این میان حماقت خود را نیز
تایید کردهام
نصرت رحمانی از مجموعهی میعاد در لجن
این مستهای بی سر و پا را جواب کن
امشب شب من است مرا انتخاب کن
مهمان من تمامی اینها و پای من
قلیان و چای مشتریان را حساب کن
تمثال شاعرانهی درویش را بکن
عکس مرا به سینهی دیوار قاب کن
هی! قهوهچی ستاره به قلیان من بریز
جای ذغال روشنش از آفتاب کن
انگورهای تازهی عشقی که داشتم
در خمرههای کهنه بخوابان شراب کن
از خون آهوان بده اکنون که تشنهام
ماهیچهی فرشته برایم کباب کن
از نشئه خلسهای بده، از سکر جرعهای
افیون و می بیار، بساز و خراب کن
دستم تهیست هر چه برایم گذاشتی
با خندههای مشتریانت حساب کن
از مهدی فرجی
گوشهی چشم بگردان و مقدّر گردان
ما که هستیم در این دایرهی سرگردان
دور گردید و به ما جرأت مستی نرسید
چه بگوییم به این ساقی ساغر گردان؟
این دعایی است که رندی به من آموخته است
بارِ ما را نه بیفزا نه سبکتر گردان!
غنچهای را که به پژمرده شدن محکوم است
تا شکوفا نشده، بشکن و پرپر گردان
من کجا بیشتر از حق خودم خواستهام
مرگ، حق است به من حق مرا برگردان!
فاضل نظری.
تا شکوفهی سپید سیب،
تازیانهیی به دست باد دید،
ریخت.
نازنین، چه زود، رنجه میشود.
از محمد زهری
در قهوهخانه فکری به نظرم آمد. وقتی که مشغول تماشای آن جنگلهای قشنگ بودم، رفیق من از من پرسید: چه میبینید؟ حقیقت، ما چه چیز را میبینیم و چطوری میبینیم؟
میزد به لبهای کبودم، بوس کوچک
سیگار من، این آخرین ققنوس کوچک
ای کاش تا گاه سحر میماند روشن
این آخرین امید، این فانوس کوچک
شعر از عباس کیقبادی
پینوشت:
این که مدتی از عباس کیقبادی انتخاب میکردم به پیشنهاد ناگفتهی سوینمان بود
به من چه ربط که خودش هم خسته شد
با من در نیفتید که این آخریاش بود
بر روزهای مردهی تقويم خط بزن
وا كن تمام پنجرههای حيات را
خوانندهی كتيبهی چشم و لبت منم
پررنگ كن به خاطر من اين نكات را
ما را فقط به خاطر هم آفريدهاند
آن سان كه خواجه حافظ و شاخه نبات را
نام تو با نسيم نشابور میرود
تا از غبار غم بتكاند هرات را
يك لحظه رو به معبد بوداييان بايست
از نو بدل به بتكده كن سومنات را
حالا بايست! دور و برت را نگاه كن
تسخير كردهای همهی كائنات را
تا پلك ميزنی، همه گمراه میشوند
بر روی ما مبند كتاب نجات را
عليرضا بديع
تا در نگاه آیینه تکثیر میشوم
در هر نگاه ثانیهای پیر میشوم
روزی برای دعوی حق جوانیام
با پیرمرد و آیینه درگیر میشوم
از عباس کیقبادی
گفتم آهن دلی کنم چندی ندهم دل به هیچ دلبندی
وانکه را دیده بر جمال تو رفت دیگرش گوش نشنود پندی
خاصه ما را که از ازل بوده است با تو آمیزشی و پیوندی
به دلت کز دلت به در نکنم سخت تر زین مخواه سوگندی
یک دم آخر حجاب یک سو نِه تا بر آساید آرزومندی
ریش فرهاد بهترک می بود گر نه شیرین نمک پراکندی
سعدیا دور نیکنامی رفت نوبت عاشقی است یک چندی.
این روزها دست دلت بند است؟ باشد
دنیا همان قبری که گفتند است؟ باشد
در خود فرو رفتن کمی سخت است، برگرد!
برگرد از آن کوچهی بنبست! برگرد!
ازآسمان ابری تردید بگذر!
گر چه به کامت تشنگی بارید، بگذر!
دنیا همین قحطی، همین قحطیست بانو!
که آب و نانش قسمت ما نیست، بانو!
دنیا همان پیرزن کولیست در باد
که آرزوهای تو را دزدید و پر داد
خود را بزن به کوچههای بیخیالی
یا لابهلای خندههای احتمالی
در شهر ما هم کوچهی سرراست کم نیست
نه نیست راهی که میانش پیچ و خم نیست.
شب و بغض و در و دیوار، نقطه
و بهت مُمتد مسمار، نقطه
تو غرقِ جملهی آیا شما هم؟
از آنسو بگذر و بگذار نقطه.
مدینه ناگهان مرداب شک شد
خزان در وسعت باغ تو حک شد
برایت ای گل نیلوفر من
پیام تسلیت، غصب فدک شد.
کلامی، نالهای، بُغضی، نگاهی
من از تو دلخوشم حتی به آهی
نمیگویی چه خواهد کرد بی تو
غریب شهر در دنیای واهی؟
نشستم در هوای دیشب تو
میان گریههای دیشب تو
اگر میشد دلم میخواند امشب
فرازی از دعای دیشب تو
چه هوای گرگ و میشی! چه زمینی، چه سکوتی!
دلمُ تنها گذاشتن، تو چه حِس برهوتی!
من همون رو به زوالم، یا خودِ خواب و خیالم
که یه روز خالی می مونه، آسمون از پَر و بالم
یا یه سیب نرسیده که رو شاخه، مونده باقی
که یه روز می افته پایین، خیلی خیلی اتفاقی
توی این سکوت شرجی، تا ابد موندن محاله
قصهی ماها که موندیم، ماجرای سیب کاله
دستمون به شاخه بنده، میوه های دیر و زودیم
یکی بود یکی نبودِ، زیرِ گنبد کبودیم
من به اونایی که شماها می گید طرح،
می گم شعر.
همه ی اینا من نیستم:
از پیرهن پارهی امروز
بوی فردا می پیچه هنوز. (رضا)
--------------------------------------
مادرم چاقو را در حوض نشُست
ماه زخمی می شد. (سهراب سپهری)
--------------------------------------
در هوای سرد تو
می سوزد تمام من. (مسافر سکوت)
--------------------------------------
وقتی رفتی
آن قدر بارید
که ماشین ها هیپنوتیزم شدند
و شیشه های آن ها از خجالت خیس. (حبیب متقیان)
--------------------------------------
اشک دوای هر لبخندی است. (بت تراش)
--------------------------------------
وقتی برق قطع می شود
پله به آسانسور می خندد. (محمود سلطانی) فکر کنم
--------------------------------------
چراغ های سینما تاریک است
اشک هم خاموش است
انگار هنوز همه خجالت می کشند گریه کنند
صدای پاکت های چیپس در فیلم شنیده می شود. (راه زده)
--------------------------------------
سلام
تنها کلام عاشقانه است
که به جرم گفتنش
دهانت را نمی بویند
بی آن که بدانند
معنایش دوستت دارم است. (سوین)
------------------------------------------------------------------
ناشناس میتونست هر یک از شناسهای این حلقه باشه اما من پریدم وسط که برخی گروه های موسیقی رو معرفی کنم ولی پر رو شدم و الان دیگه روی پستهای حلقه تند تند پست میزنم. ببخشید
دیگه از این بعد فقط از گروه های موسیقی مینویسم
سلام
تنها کلام عاشقانه است
که به جرم گفتنش
دهانت را نمی بویند
بی که بدانند
معنی آن دوستت دارم است
آوار می شوند به رویم یکی یکی
این روزهای ابری و برفی و آبکی
این روزها که حال زمین دائماً بد است
و من، چنارِ سوخته در نامبارکی
یک بند توی لاک خودم آه می کشم
یارب کجاست خندهی دوران کودکی؟
آن روزها که بچگیام بی بهانه بود
در خلسهای عروسکی و بادبادکی
آدم هنوز عشق می آموخت در بهشت
حوا میان باغ می آمد یواشکی
نقل و نبات و سنجد و آلوی ترش را
می ریخت روی دفتر آدم یکی یکی
این چه نی بود که بر صفحه بجز لا ننوشت
تا که بر کرسی الای تو در رقص آمد
قلم است این به کفم شعلهی آتش شده است
یا به دستم ید بیضای تو در رقص آمد
شعلهی طور بیفروز که ره تاریک است
نغمه ای سر کن موسای تو در رقص آمد
تشنه ام ساقی لب تشنه بیاور جامی
سرخوش آن کس که به صهبای تو در رقص آمد
مستی ام سلسلهی هستی ام از پای گسست
تا که در سلسله مینای تو در رقص آمد
موج در موج فرات از هیجان کف می زد
تا که در علقمه سقای تو در رقص آمد
قلم از پای فتاده است و به سر می گردد
ساقی تشنه لب از علقمه برمی گردد
ساقی تشنه لب از علقمه سر مست آمد
آنچنان دست بیفشاند که بی دست آمد
آب آتش شد و در حسرت لب های تو سوخت
لب آب از عطش حل معمای تو سوخت
کفی از آب گرفتی و به آن لب نزدی
چه در آن آینه دیدی که سرا پای تو سوخت
یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
صوفی از خندهی می در طمع خام افتاد
صوفی خام توام در طمع جام توام
هر که سر مست تو شد نیک سر انجام افتاد
ساقی تشنه لبانید و جهان مست شماست
گر چه بی دست زمام دو جهان دست شماست
عباس کیقبادی
مرا به تیغ کشاندی
منی که
جز مهربانی نکردم
مرا به درد نشاندی
منی که
جز به شقی اصیل
نگاهت نکردم
تو مرا از خود می رهانی
منی که
جز همنشینی با تو دگر آرزویی نکردم
و هر لحظه ای می خورم
کوله باری ز فریاد
و جز با صدایی غم آلود
صدایت نکردم
فکر کن چه کردی چه کردم
برای تو که با من و بی منی
به جز آرزوی سلامت
برایت دعایی نکردم
تو از چشمه معرفت دور دوری
منی که در آغوش سختت شکستم
و حالا به اوج جنونی خدایی رسیدم
توکاری نکردی برایم!
و من با تمام صداقت بگویم
که نسبت به کاری که کردی
برایت عزیزم
هیچ کاری نکردم نکردم
+ پينوشت: وقتي ميبينم اعضاي وبلاگ خودشون مطلب نميزنند، خب حق دارم به جاي آنها همهاش تند تند مطلب بزنم و بالاخره روزي هم روم زياد بشه و پست به اين بلندي...
برنده تر از شمشیر
بهشت من!
راهی که به تو برسد ترس ندارد.
گاه که به تابش همیشهی تو عادت میکنم
گاه که از حضور پنهان تو غافل میشوم
خورشید را سایهروشن میکشم
میدانم جز سایهای بر سر راه تابش تو نیستم
میخواهم در برابر تو بیرنگ شوم
میخواهم بخار شوم
مرا بتاب
مرا ببخش
مرا ببار
با کاف، هاء ،یاء... قطعه قطعه آیه کامل شد
با این هجاها رمزها، خاک شما گل شد
این آیه بار سخت و سنگین امانت بود
با یک بله بر شانه و دوش تو نازل شد
گفتی بله، لاهوتیان در سجده ات خواندند
"سبحانَ مولانا" و کار عشق مشکل شد
دور تسلسل بود و دنیا داشت می چرخید
آن قدر چرخید از مدار خویش غافل شد
الله اکبر ساقه های عرش لرزیدند
باطل میان عاشق و معشوق حایل شد
طوفان شد و خنجر فرود آمد، زمین یخ زد
در سرخی گودال غم خورشید زایل شد
باید دو رکعت خون به نام دوست می خواندی
"سبحان ربی"،کاف، هاء، جان بر سر دل شد
ماه بانو به شب دهکده نازل شد و بعد...
سهمش از برکت ده زهر هلاهل شد و بعد...
ابر شد آمد و بارید به اقبال کویر
خاک لم یزرع این ناحیه هم گل شد و بعد...
دری از نور به این سمت گشود از ملکوت
شهر با آمدنش نقل محافل شد و بعد...
آسمان یا حرم کوچک بانوی غریب؟
غصهی حور و پری قصهی دل دل شد و بعد...
قرعه افتاد به نام من و همسایگی اش
و دلم وارث سرمایهی دعبل شد و بعد...
سلام سه نقطه
[سه نقطه یعنی کم آوردم]
نگاه میکنی
[نگاه تنها جواب من است]
چه زود گذشت...
چه معناها بافتم با آن
[نگاه تو یعنی
هر چه در خیال و خواب من است]
جواب تو یعنی
برم بمیرم که بهتر است:
به دار بین مرا...
همان سه نقطه طناب من است.
چه پرمعنا بود...
سلام من ولی بیمعناست:
سکوت میکنم
سه نقطه
این یکی باب من است.
سکوت کجاست؟
نگاهت تابم* بریده است:
چه جرأت دار؟!
طناب(...)
برای تاب* من است
پاینوشت:
* تاب: توان پایداری
داره کلافه ام مي کنه اين شب بي نام و نشون
دودي چشماي منو به اوج ديدن برسون
اين طرفا پرنده هاش ساکت و بي بال و پرن
ديوا گلاي مريمو هي به اسارت مي برن
بازوي ديو قد مي کشه به آسمون سنگ بزنه
روي ماهو سيا کنه ستاره رو چنگ بزنه
عروسکي کوکي شديم سرخ و سفيد، زرد و سياه
که وُسعمون نمي رسه به اون روزاي بي گناه
کفش و لباس و صورتک، چاره آدم شدنه
چشما به هم دروغ مي گن آيينه برفک مي زنه
وقتي شما رد نمي شين از اين دراي بي عبور
احساس پوچي مي کنن پنجره هاي سوت و کور
تو اين حصار بتني بي کسي اوج فاجعه اس
بيا که تو مشت شماس کليد قفل اين قفس
بسترم
صدف خالی یک تنهایی است
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری
ه. الف.سایه
غارتگرِ کوه و دشت و جنگل ای عشق
ای رهزن با نام مبدّل ای عشق
محکوم به حبس ابدی در دل من
ای متهم ردیف اول ای عشق
* * *
مجنون شدم و شبی به راه افتادم
با دیدن لیلی به گناه افتادم
گفتم چندی به راه یوسف بروم
از چاله در آمدم به چاه افتادم
* * *
هر چند که یوسفی، زلیخا نشوم
مجنون هم اگر شوی تو، لیلا نشوم
یک بار، تو یک بار فقط آدم شو
نامردم اگر دوباره حوا نشوم
مهدی جهان دار
لطفاً ببخش تنگی خُلق اتاق را
رف های بی مکاشفه و فقر طاق را
این جا هنوز پنجره خمیازه می کشد
کابوس های دلهره و اختناق را
قدری فرات، خانه ام آتش گرفته است
خاموش نه، خلاصه کن این احتراق را
حالا بلند شو و کمی نی لبک بزن
در من بریز شور و شر و اشتیاق را
تعبیر رقص دخترکان هیچ خوب نیست
تو! نی بزن که من جلوی اتفاق را
با دست هام... آه! نه این غیرممکن است
دیوانه کرده اند عروس عراق را
قاف. الف
این روزها که می گذرد هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
.
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی
ای روزِ آمدن
ای مثل روز، آمدنت روشن
این روزها که می گذرد هر روز
در انتظار آمدنت هستم
اما با من بگو
که آیا من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟ زنده یاد قیصر امین پور
به همه قدرت او
به همان رنگ حضور
که در اندیشه دور
به سراغم آید
به همان قدرت هست
به تو که ناز مرا می نگری
آخر دفتر این سرکشی ام
به تو بر می گردم
که مرا سخت در آغوش جمالت بفشاری
به تو تسلیم شدم
و چه تسلیم قشنگی
که نگاهم به نگاهت چسبید
مثل ماهی که به شب جسبیده است
به تو می اندیشم
تا به لب های فرو بسته خشک
بچکانی آبی
به چه حال غریبی هستم
و تو گویا که در اعماق دلم می جوشی
گرچه دیدم گه تو هم خاموشی
این حس عجیبی است
که مرا سخت به خود پیچیده است
وای بگو
محض رضای من و تو
امشب چه شبی است
کاش امشب و هر شب
هرگز
صبح نشود
بعد از این همه وقت که اومدم هیچی ننوشتم فقط برای این اومدم که اسمم از صفحه روزگار نه ببخشیداز صفحه وبلاگ پاک نشه حالا هم برای اینکه جای مطلبم خالییه یه شعر میزنم که خیلی دوستش دارم شما هم نظرتون رو بگید.
کودکی هایم اتاقی ساده بود
قصه ای دور اجاق ساده بود
شب که می شد نقش ها جان میگرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
میشدم پروانه خوابم می پرید
خواب هایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود
قهر میکردم به شوق آشتی
عشقهایم اشتیاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود
هر چند استعداد شاعری رو نداشتم ولی اگه می شدم تو همین مایه ها می گفتم.
شعر از قیصر امین پور
ده فرمان هنرمند
1- ستایش کن زیبایی را زیرا سایه خداست بر سر جهان.
2- هنر بی خدا وجود ندارد حتی بی مهر آفریننده ات درسینه شهادت می دهی بر وجود او،
"با آفریدن"
3- هدف تو از آفریدن زیبایی باید تغذیه روح باشد نه برانگیختن احساسات.
4- زیبایی را نه بهانه ای برای پیرایه پرستی و پوچ گرایی که دست آویزی بدان برای غنای جان و روان
5- زیبایی را درمجلس بزم یا بازار مکاره مجوی و آثارت را در چنین اماکنی عرضه مکن زیرا زیبایی پاک و معصوم است و جایش در مجالس بزم و یا بازار مکاره نیست.
6- زیبایی ترانه ای است که از قلب تو می تراود و نخستین کسی که باید تطهیرشود خود تویی!
7- زیبایی آقریده تو ، باید مظهرشفقت باشد و قلوب آدمیان را تسلی بخشد.
8- اثرت را باید همان گونه بپرورانی که مادری ، فرزندش را با خون دل
9- زیبایی نباید همچون افیون تو را به خواب ناز فرو برد بلکه باید همچون شرابی قوی ، آتش تمناهایت را شعله ور کند زیرا اگر تو مرد یا زنی کامل نگردی در هنرمند شدن ناکامی.
10- هر اثر هنری باید بر تواضع تو بیفزاید زیرا هرگز والاتر از رویای تو نیست و همواره نازل تراست از شگفت انگیزترین رویای خدا، یعنی طبیعت.
Gabriela mistral
عشق عشق می آفریند
عشق زندگی می بخشد
زندگی رنج به همراه دارد
رنج دلشوره می آفریند
دلشوره جرات می بخشد
جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد امید می آفریند
امید زندگی می بخشد
زندگی عشق می آفریند
عشق عشق می آفریند
* * *
ازتنهایی مگریز
به تنهایی مگریز
گهگاه آن را بجوی و
تحمل کن
و به آرامش خاطر
مجالی ده!
احمد شاملو
گواهی می دهم برترس هایم
مبادا که به تواعتماد کنم
آنگاه که دستانم را فشردی
ترسیدم
مبادا که انگشتانم را بدزدی
وچون بردهانم بوسه زدی
دندان هایم را شمردم!
اما دوستت دارم...
غادة السمّان
دل من دیر زمانی است که می پندارد:
"دوستی" نیز گلی است؛
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه نازک را
ـ دانسته ـ
بیازارد!
*
گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آن چنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس
*
زندگی، گرمی دل های به هم پیوسته است
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است.
*
با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد
با سلامی که درآن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال ازیاری، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آوازبلند:
- شادی روی تو!
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت ازاثر صحبت دوست
تازه،
عطرافشان
گلباران باد.
قصه شیرین
آه!
باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد :
بیستون بود وتمنای دو دست
آزمون بود و تماشای دو عشق
درزمانی که چو کبک ،
خنده می زد "شیرین"؛
تیشه می زد "فرهاد"!
نه توان گفت به جانبازی فرهاد، افسوس
نه توان کرد ز بی دردی شیرین فریاد
*
کار شیرین به جهان شور برانگیختن است!
عشق در جان کسی ریختن است!
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه درآویختن است
*
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین
بی نهایت زیباست
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست:
جان چراغان کنی ازعشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب وتابی بودت هرنفسی
به وصالی برسی یا نرسی!
تقدیم به او که همیشه نا امید بود.
هی فلانی !
او همیشه هر کسی را همین یک نام می خواند
اسم و رسم دیگران سهل است ،او شاید
غالبا نام خودش را هم نمی داند
********
هی فلانی زندگی شاید همین باشد؟
یک فریب ساده کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد.
هی فلانی! با چه سوگندی بگویم من ،چه سوگندی؟
من
زندگی را دوست می دارم مرگ را دشمن ،
وای! اما! که باید گفت این ،من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن؟!
***************
هی ، فلانی!با شما بودم ،ببینم گوشت اینجا هست؟
مرگ گوید:هوم !چه بیهوده!
زندگی می گوید:اما باز باید زیست ،
باید زیست .
به نام خدا
دارد میان سینه من جار می زند
این قلب بینوا که به تکرار می زند
از نقطه عطف اول این راه زندگی
بی کشمکش میان بستر هموار می زند
با نیروی کدام ایده جذاب و نو هنوز
در جستجوی آخر غم بار می زند
فید به سفیدی
این نغمه کدام عاشق خسته است در دلم
در کورسوی ناامیدی من تار می زند
و نیروی کدام عشق شرربار می دمد
کاین قلب با چنین محبت سرشار می زند
همراه عشق روح هنرمند زنده است
گفتار تلخ روح مرا دار می زند.
(با اجازه از خانم ندیری)
دارد برای دلخوشی ام تار می زند
این قلب که انگار نه انگار می زند
قلب و صدای تار؟ نه این بمب ساعتی است
که رفته رفته مرگ مرا جار می زند
تنها برای تصفیه خون نه! این فقط
لج کرده است و از سر آزار می زند
کات
این که آن دیالوگ دل خواه من نبود
گفتار تلخ، روح مرا دار می زند
کادر سیاه و بسته خیام کوچک است
سیمرغ من به کوچه عطار می زند
چون قهرمان قصه اگزوپری مرا
در آخرین نمای غزل مار می زند.
رقیه ندیری
روی قبرم بنویسید مسافر بوده است
بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است
بنویسید زمین کوچه سرگردانی است
او در این معبر پر حادثه عابر بوده است
خصلت شاعر اگر هم دلی و هم دردی است
روی قبرم بنویسید که شاعر بوده است
مدح گویی و غزل خوانی اگر دین داری است
بنویسید در این مرحله کافر بوده است
بنویسید اگر شعری از او مانده به جای
مردی از طایفه شعر معاصر بوده است
غزل هجرت من را همه جا بنویسید
روی قبرم بنویسید مسافر بوده است
عابری گمنام
باز هم مثل همیشه
هر شب
می گذارم
پشت این پنجره ها
گلی و گلدانی
تا که وقتی می آیی
دامنت عطر گل یاس بگیرد
؟
جای این علامت سئوال اسم کسی است که نیاوردمش به عمد! فکر می کنید کیست؟ دوست دخترم(ای وای نه! من و این حرفا)دختر همسایه؟ (بازم!) دختر خالم(خدا بیامرزتش) مامانم؟ بابا؟... فکر کنین اگر چه قد نمیده...
***
از دوست خوبم محمد رضا اسدی (همون شوهر خانوم جمال لو!بابای صبا دیگه!بابای امیر حسین!) یه شعر رسید دستم داغ داغ. از یه مجموعه به نام یکصد شعر مشهور جهان ترجمه کرده.اینم متن دو تا شعر:
زیر گستره این آسمان
گورم را حفر می کنم
شادمان زیستم و شادمانه جان می سپارم
و سرم را با رغبت زمین می گذارم
این قطعه را بر سنگ مزارم حک کنید:
این جا آرامگاه اوست؛جایی که دیر زمانی در آن خواهد خفت
زندگانی همان دریانورد است؛خانه ای روی آب
یا چونان شکارچی؛خانه ای بالای تپه
رابرت لویی استیونسون
دومی مال هفته بعد!
***
چند توصیه فنی:
1.امروز روز قدسه ها یادتون نره!
2.این روزای آخری همدیگر رو 2A کنید !
3.بعد ماه رمضونی درست از فردای عید فطر تا 6 روز روزه گرفتن مستحبه...اومده ثواب 60 سال روزه داری رو براش کنار گذاشتن...اینم از زرنگی خداست که درست از فردای عید یه چنین ثوابی رو میذاره تا ببینه کی مرد راهه!خلاصه گفته باشیم!نرید مث چی شروع کنین صبحونه خوردن! فکر کنین اصلا ماه رمضون تموم نشده؟
***
و اما آن شعر کذایی:
باز هم مثل همیشه
هر شب
می گذارم
پشت این پنجره ها
گلی و گلدانی
تا که وقتی می آیی
دامنت عطر گل یاس بگیرد
عزراییل!
زنگ در باز مرا می خواند
من هجوم آوردم
پشت در
به گمان آن که تویی و آوردی
حکم آزادی این زندانی
اما
سالها می گذرد
موی سپید است ولی
زندانی
منتظر
ویرانی
آزادی
عزراییل!
(حوصله نوشتن بقیه را ندارم.این ها از مجموعه عزراییلیات بود بقیه اش مال بعد)
***
یا حق!
يا حق
...از طولاني نوشتن منع شده ام و بگذريم از اينكه من هم ديگر حال روده درازي ندارم. مخلص كلام اينكه امروز شعري به دستم رسيد از سركار خانم پروانه نجابتي. ايشان در شيراز معروفند به خاتون شعر شاهد و فارغ از اين عنوان هم وقتي چند شعر از اين "بانوي شاعره" شنيده يا خوانده باشي، شعر تازه اش را رها نمي كني تا بعداً سر فرصت بخواني و خلاصه كم كم يادت برود كه شعر تازه ي يك شاعر به دستت رسيده است...
شعر را بدون هيچ حرف و حديث و نقل و قول و حاشيه اي برايتان مي آورم...فقط اينكه اول شعر نوشته اند " به ياد شهداي گمنام "
عاقد دوباره گفت: " وكيلم؟..."پدر نبود
اي كاش در جهان ره و رسم سفر نبود
گفتند: رفته گل... گلي گم... دلش گرفت
يعني كه از اجازهي بابا خبر نبود
هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصلهاي سرد كه بي دردسر نبود
اي كاش نامه يا خبري، عطر چفيهاي
رؤياي دخترانهي او بيشتر نبود
عكس پدر، مقابل آيينه، شمعدان
آن روز دور سفره، جز چشم تر نبود
عاقد دوباره گفت: " وكيلم؟..." دلش شكست
يعني به قاب عكس اميدي دگر نبود
او گفت: با اجازه ي بابا... بله... بله...
مردي كه غير آينهاي شعله ور نبود!
پروانه نجابتي ـ شيراز
همين... يا علي
به نام خدا
وقتي رسيد قحطي ايمان تمام شد
بدبختي مسلّم انسان تمام شد
وقتي رسيد در برهوت نياز محض
شعر بلند حسرت باران تمام شد
ديوار خانه باز شد و زن صعود كرد
عُزي شكست معني قرآن تمام شد
بوي بهشت، بوي خدا، بوي آب و عشق
پيچيد در فضا و زمستان تمام شد
شمشير را در اوج خدا سربلند كرد
با او هزار مرتبه طوفان تمام شد
در كوچه كوچه سفرة احسان سرود بعد
در خانه خانه دغدغة نان تمام شد
اما شبي دسيسة قابيل جان گرفت
مهماني قشنگ يتيمان تمام شد
مسجد، علي و مرد غريبه و ناگهان
شمشير، سجده، ضربه پايان
تمام شد!
رقيه نديري
نمی دانم ولی دیگر مد شده است بد و بیراه گفتن به کسی که مدتی دوستش داشته ای...بی خیال!
محسن چاووشی و رفقا حسابی سر همین فحش دادن ها کارشان گرفته ولی یادش بخیر یک زمانی از گل نازک تر به معشوق نمی گفتند. به یاد آن روزها از شاعری که دیگر جایش سر سفره افطار خالی است شعری هدیه می کنم و برای او از خدا طلب مغفرت دارم: شادروان نجمه زارع
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته...بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی ؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه برسد...
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آن که دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که ...نه! نفرین نمی کنم...نکند
به او...که عاشق او بوده ام...زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
دل خسته ام از وسعت دنياي امروزي از آسمانِ سركش و صحراي امروزي
از اين همه آتش فشان كه سرد و خاموشند با حجم سرسام آور غوغاي امروزي
اين جا كسي از خواب غفلت برنمي خيزد فردا ندارند اكثر شب هاي امروزي
در خلسۀ آوارِ اكسيري مدرنيته غرق است تا روز ابد بوداي امروزي
دنياي ما محتاج طوفان است برپا نوح! فرمان بده! طغيان كند درياي امروزي
در عالمي خاكستري اشباح سردرگم يعني تمام مردم تنهاي امروزي
چشم انتظار ما نمان! برخيز وراهي شو! بشكن طلسم خواب را مولاي امروزي
بردار از چشمان ما لنز حماقت را تا بشكند مرز توهم زاي امروزي
آتش بزن سجاده هاي رو به دوزخ را!
تا كم شود از شدت سرماي امروزي.
سوین
سیما