تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
به نام خدا
همين كه امتحان مدني را داديم بوي سه ماه تعطيلي بدجوري به كله یمان خورد از سر امتحان كه بلند شديم جلوي در، جواد با چشماي غضبناك از بالاي عينك دودي اش نگاهمان مي كرد، جلوي همه مان را گرفت قول داد اگر تو كوچه خيابون بيبينه ما رو با جيپش از رومون رد بشه جيپش را هم جلو در مدرسه گذاشته بود. آرام مثل بچه ي آدميزاد از جلوَش رد شديم، كنار جاده تمام كتابهامان را پاره كرديم.

مادر بزرگ و ماماني وخاله زهرا داشتند وسايل آش رشته نذري مادر بزرگ را آماده مي كردند اول موسم درو موسم آش مادر بزرگ هم هست دایی جواد و علی ضامن تجدیدی آوردن دویی رضوکلی داس و اره چاقو ریخته بود گوشه ی حیاط و داشت تیزشان می کرد حاج علی از توی کوچه داد میزد:«دویی ر ضو داس گنده اضافی نداری ی ی ی ی ی ی ی!!» دویی رضو هم جواب می داد:«نه!!!!!!!!!!!!!!!!!! ولی علی عوض قصاب داره ه ه ه ه ه ه ه ه !» همه پیرمردها داشتند دنبال داس می گشتن مادر بزرگ سبزی ها را خورد می کرد  رو به دویی  همین جوری داشت آرام حرف می زد داشت دایی جواد را نفرین می کرد یک سالی هست که دایی جواد موضوع همه ی بحث های مادر بزرگ با همه ی زن ها و اهل محل شده است مشت پر از سبزی اش را به سینه اش می زد دویی رضو مثل همیشه از خنده زبانش بند آمده بود.

یعقوب  پشت در بود! بچه های محله خیلی یعقوب را اذیت می کردند مادرش دوسال پیش خودش را سوزانده بود و بچه ها این را خیلی توی سرش می زند به خاطر همین فقط با من دوست شده بود قرار بود با هم بریم مسابقه ی فوتبال!اصلا فوتبال دوست ندارم ولی باید روی کامران حمید را کم می کردم، دیروز همه مان آيينه با خودمان آورده بوديم تا نور بندازيم توي چشم راننده تريلي ها! صداي بوق تريلي ها همه ي محله را ورداشته بود،حمید آیینه شمعدان بابایش را آورده بود و کامران هم مثل همیشه غضبناک نگاه منو یعقوب می کرد یعقوب آیینه نداشت وایستاده بود با تعجب من را نگاه می کرد راننده یکی از تریلی ها پیاده شد وگذاشت دنبالمان آیینه شمعدون بیب معصومه از دست حمید افتاد وشکست ما هم نیم ساعت بهشان خندیدیم،«عوض آقُو» هم دور ورداشته بود وبلند می خندید« هاه هاه هاه بابات دوباره باید بره زن بِسّونه  یاه هاه هاه» کامران با هیکل گنده اش می خواست من را تا می خورم بزند! یعقوب نذاشت،پنج شیش تا سنگ توی دستاش گرفته بود که توی کله ی کامران بزند اگر من را ول نمی کرد همه اش را توی کله اش می زد،دست به سنگ بودن را خودم یادش دادم، حتی مرد های گنده هم از سنگ می ترسن، فرقی نمی کند کی جلوت باشد مهم اینه که چند تا سنگ توی دقیقه میندازی!باید بتونی بارون سنگ درست کنی! همانجا قرار هِشتیم مسابقه بدهیم تا معلوم بشه کی زورش بیشتر است،معلوم است که کامران زورش بیشتر است ولی رویش را که می شود کم کرد!!.

حمید انگار کل بچه های محله را به زمین فوتبال آورده بود تا اگر باختیم خفتمان بدهد،حمید وکامران ومسلمی رَخشَوان(رخش روان) وحسینی عمویی و مَرِّضایی(محمدرضا)یک تیم شده بودند ولی هیچ کس حاضر نبود بیاید توی تیم ما تا "عوض آقُو"از راه رسید!«می خوایک چیکار کُینیک!مَنوم بازی می دیک؟ چِر اونا بیشترن؟ اینجو که خاکیه! من بازی بلد نیستَمَه! این کامرانی زورش خیلی زیاده وَ...»عادتش بود همینجور حرف بزند گذاشتیمش توی دروازه«شما بریک جلو خاطروتون جمع! من اینجو هستم ولی اگر کامرانی اومد جلو من فرار می کنمَه!خیلی خره وَ! خیلی مُکَّم می زنه وَ...»
با آجر، ده پا دروازه چیدیم ! زورمان بهشان نمی رسید زمین مال اونا توپ هم مال اونا! قرار شد بیست گُلِ بازی کنیم، حمید توی دروازه بود ومسلمی وحسنیی ومَرِّضایی وکامران همین جوری مثل گله ی گاو جلو آمدن عوض آقو هم فرار کرد رفت آن طرف زمین«اینا همشون خرن! الان میرن خونه حاج مهدی رو هم خراب می کنن! برو کنار یعقوب این مَرِّضایی تو گاوداری کار می کنه وَ...»  دوتایی با یعقوب جلوشان وایسادیم ولی از روی نعشمان رد شدن رفتن توی دروازه! عوض آقُو راست می گفت اگر همین جور می رفتن دیوار خونه ی حاج مهدی رو هم خراب می کردن! خوب که گل خوردیم عوض آقو برگشت توی دروازه« ولی خیلی شانس آوردیم بیشتر گل نخوردیمَه!این مَرِّضایی میره گردن گاوا رو می گیره وَ! هفت هشت سال روفوزه شده وَ!...» ریش وسیبیل های مَرِّضایی هم داشت در می آمد حمید مرتب شعرهای خفت بار برایمان می خواند وتماشاچی ها هم جوابش می دادند. توپ که افتاد دست من، پاس دادم به یعقوب آن ها هم مثل گرگ همشان با همدیگه حمله کردن از روی نعش یعقوب رد شدن! عوض آقو هم دوباره فرار کرد رفت کنار دیوار خونه ی حاج مهدی «بلند شو بیا اینجا یعقوب! ما دیگه باختیم! خدا به داد حاج مهدی برسه...» عوض آقو گند زده بود به روحیه یمان، همین جوری ده پونزده تا گل خوردیم خیلی داشتیم خفت می کشیدیم حمید دیگر خیلی پر رو شده بود! داشتیم مجبور می شدیم بازی را نا جوانمردانه بکنیم از توی خاک ها جیب هایمان را پر سنگ کردیم که هر کسی با هیکل گنده اش جلویمان آمد بزنیم توی کله اش! کله ی مَرِّضایی را همینجوری خودم شخصا شکستم خیال می کند از هیکل گنده اش می ترسم حسینی ومسلمی هم با چند تا سنگ پناه گرفتن من ماندم و حمید که از اول بازی تا حالا داشت توی دروازه برایمان شعر می خواند. که دم دروازه می دن عدس پلو، همچین عدس پلویی نشانش بدهم به یعقوب گفتم با سنگ نذارد هیچکدامِ نره غول ها جلو بیایند مَرِّضایی هنوز دنیا دور سرش می چرخید  تا آمد به خودش بیاید وبه من حمله کند هفت هشت بار حمید را با توپ، داغ کردم آخریش هم گل شد که مَرِّضایی از پشت من را گرفت و برد بالا و توی خاک وخُل ها به زمینم زد می خواست سرم را گوش تا گوش ببردکه سنگ یعقوب روی مهره کمرش نشست انگار برق گرفتش عوض آقو دوباره رفته بود کنار دیوار حاج مهدی!«ما باختیم! آقا ما دخیلیتونیم!بیست تا شما! هیچی ما...»مسلمی و حسینی عمویی، یعقوب را از پشت گرفتن دوتایمان را گذاشتن توی دروازه مسلمی با سرعت دنبال عوض آقو دور زمین می دوید«غلط کِردم!!!!من طرفدار شما بودم! من چه میدونستم اصلا چهل تا شما هیچی ما حاج مهدی ی ی ی  به دادم برررررس...» فایده نداشت انگار یک برّه توی بغل مسلمی دست وپا می زد  جایتان خالی سه تایمان را انقدر با توپ داغ کردن که مثل سرخپوست ها شدیم، به یعقوب بیشتر می زدند مَرِّضایی خیلی از دستش عصبانی بود « غربتیِ ننه مرده یِ پدسّگ »طرف های غروب خسته شدن و توی خاک ها ولمان کردند و رفتند نیم ساعت بعد که حالمان جای خود آمد لباس هایمان را تکانیدم عوض آقو هنوز بلند و زشت گریه می کرد«من دیگه با شما بازی نمیکنم شما دوتا چِل هَستیک شما گاویک شما خَریک» یعقوب و من به همدیگه نگاه می کردیم خنده وگریه یمان قاطی شده بود پلک پایینی اش پر اشک شده بود ولی نمی گذاشت بریزد شب که یک کاسه آش نذری مادر بزرگ را برایش بردم هنوز پلک پایینی اش پر اشک بود.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 9:38 توسط کریم دوغی |

به نام خدا
تقريبا تمام اِسپِك هاي چرخم را حميد و كامران شكستند،كبريت نداشتند وگرنه آتشش هم مي زدند، مي شد فرار كرد ولی دعوا قاعده قانون خودش را دارد.
اين جوري هم نبود كه فقط كتك بخوريم ولي خيلي كتك خورديم، گمانم يعقوب اصلا تا حالا دعوا نكرده بايد كلي باهاش كار كنم تا اهل دعوا بشود. موقع دعوا  بايد فقط به زدن فكركني نه اين كه چه جوري بزني يا اگر بزني چه جوري مي شود.
بابا بعد اينكه كلي به خاطراِسپِك ها كتكم زد چرخم را برد به همان دو تا ميخ بزرگ توي انباري آويزان كرد، مرتب توي ايوان راه مي رفت و يك دفعه تصميم مي گرفت بيايد و دوباره من را نرم كند پشيمان ميشد و دوباره راه ميرفت معلوم نمي شد با خودش حرف مي زد يا با من.
سي و نه تا اسپك شكسته بود بيست و يكي جلو هژده تا عقب، مطمئن بودم بابا برايم اسپك نمي خرد، با يعقوب قرار گذاشتم بعد امتحانا بريم يه جوري پول اسپك ها را دربياريم
شكم ماماني انقدر بزرگ شده كه نمي تواند از جايش تكان بخورد مادر بزرگ مي گويد موسوم درو گندم فارغ مي شه، موسوم درو بعد امتحانا هست. برنامه امتحانيم را زده ام  به ديوار، هر امتحاني كه مي دهم خط خطي اش مي كنم سياهش مي كنم پاره اش مي كنم ميبرم وسط حياط آتيشش مي زنم. سه ماه تعطيلي چقدر خوب است مي رويم پيش دويي رضو توي زميناي پدر بزرگ گندم درو مي كنيم گوسفند مي چراينم مارمولك آتيش مي زنيم، چَز* مي گيريم اينا تازه مال يه ذره شه، سه ماه تعطيلي خيلي خوبه! يك طرف اتاق من به ديوار دو زانو تكيه دادم و كتاب را جلوي صورتو گرفته ام، آن طرف هم بابا و دايي جواد روبروي من نشسته اند و هر دوتايشان به من زل زده اند اين امتحان آخري هست دايي جواد چايي هورت مي كشد بابا هم دو هفته كار و بارش را تعطيل كرده  فقط به من نگاه مي كند. چايي مي خورد ولي از بالاي نعلبكي غضبناك من را نگاه مي كند مي داند سر بگرداند من را بايد حوالي قنات يا سر مزرعه هاي گندم پيدا كند.
راستي مدير مدرسه مان هم اسمش جواد است. گفته توي امتحانا توي كوچه ها مي گرده و اگر يكي از ماها را ببيند با همان جيپش از روي شكمش رد مي شود. يك عينك دودي مي زند و هميشه از بالاي آن نگاه مي كند يك جيپ سبز دارد از اين ها كه طاق ندارد و هر جا هم نگاه مي كني، هست. انگار توي هر كوچه اي از محله و سر قنات و جنگلوكه (پارك جنگلي بالاي محله) و هر جايي كه به فكر يك بچه خطور مي كند يك جيپ سبز بدون طاق دارد مي گردد،.
دايي جواد از چايي كم نمي آورد"من اگه جات بيدم-هوووووووووووووووووورت- اصلا درس نمي خوندم، تو اگر رفوزه بشي سال ديگه همكلاسيات –فوووووووووووووووووووووووووورت-يه سال از تو كوچيك ترن دوباره هم اگر رفوزه بشي ميشه دوسال اونوقت مي توني همشون رو بزني هاه هاه هاه" زير چشمي بابا را نگاه كردم كه داشت به دايي جواد چشم غره مي رفت، توي كتاب هاي ما هم چه چيزهايي مي نويسند:"آقاي احمدي مرخصي گرفته با خانواده بره كل ايران را بگردد" اه اه اصلا از مدني خوشم نمي آيد ما كه فقط يك بار "مُسافِرَت" رفتيم همان باري كه با حاج شيخ عباس وكلي از اهل محل رفتيم مشهد.عكسش را ماماني قاب كرده و زده به ديوار! من چقدر ناز و فسقلي بودم ها...!
"كجا رو نگاه مي كني پدرسوخته؟!!!! درست رو بخون"
آقاي احمدي را قرار بود دنبال كنيم الان ديگر بايد اصفهان باشند، يعني ماماني اسم بچه را چي چي مي خواهد بگذارد! يك آجي كوچولوك براي من! خدا كند وقتي گنده شد مثل آجي "عوض آقو" نشود كه مي رود همه ي كار هاي عوض آقو را گزارش مي كند، غلط مي كند همچين مي زنمش هفت هشتا آقاي احمدي از توي دماغش در بيايد، خيال كرده من هم مثل عوض آقو هستم نه نمي زنمش! اگر خبرچين نباشد نمي زنمش، چقدر خوب است آدم آجي داشته باشد پسر آقاي احمدي هم يك آجي دارد ولي او پسر خوبي است هيچ كاري بدون اجازه ي آقاي احمدي نمي كند، گمانم بابا كم كم دارد خوابش مي برد فقط يك بار پلك هايش روي هم بيايد با آقاي احمدي و خانواده تنهايش مي گذارم، ماهي ها الان سر قنات غوغا مي كنند خدا كند جواد با جيپش آنجا نباشند...

 

*. نوعی حشره ی بیابانی که ده روز عمر دارد

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 9:51 توسط کریم دوغی |

دويي رضو يادم داده بود كه هميشه كبريت توي جيبم باشد مي گفت عادت پدر بزرگم بوده و امروز فهميدم به چه دردي مي خورد. دوچرخه هاي حميد و كامران را حتما تا حالا خدا آمرزيده و  بايد از دم باغ حاج علي بعد از چاغاله دزدي تازه اگر بتوانند از دم بيل حاج علي در بروند پياده برگردند، قبل ازامتحان هاي ثلث سوم هميشه موسَم چاغاله بادوم است، به يعقوب گفته ام همه چيز را از ته حاشا كند ولي قيافه اش رسوايمان مي كند مثل قاتل هاي فراري شده. سوار دوچرخه توي كوچه باغ بلند  همان كه درخت سيب وسط هاي آن بود به طرف قنات مي رفتيم كوچه باغ تمام باغ ها را مي شكافت تا به سر قنات مي رسيد يعقوب خيلي عذاب وجدان داشت ولي من اصلا! جواب نامردي نامردي است.بالاخره دعوا هم قاعده دارد، چند زن تشت روي سر توي كوچه باغ مي رفتند حاج اصغر هم بيل به شانه از ته كوچه باغ كنار جوب آب مي آمد داشت همراه آب مي آمد تا برساند به باغ خودش، از توي كوچه باغ بالايي صدا فحش هاي حاج علي مي آمد از بالاي چينه ها كفه ي بيلش پيدا بود كه با سرعت عجيبي حركت مي كرد بيچاره حميد و كامران! شرط مي بندم نمي توانند از دست حاج علي در بروند.خنده ام گرفته بود يعقوب هم با عذاب وجدان خنده اش گرفته بود سرمان را توي هم كرده بوديم كِركِر مي خنديديم  حاج اصغرداشت به ما نگاه مي كرد  حتما داشت فكرمي كرد داريم به او مي خنديم روز روزش حاج اصغر به ما گير ميداد خصوصا كه الان قيافه هاي ما به خلافكارها رفته هم بود. سرعتم را زياد كردم كه گير ندهد بدترشك كرد پريد وسط كوچه  تا با بيل دو نصفمان كند"ها به من مي خنديك؟ اي دفعه چيكار كردي بارگو روو دادي؟"*بيلش را بالا برده بود ودندان هايش را همچين به هم فشار مي داد كه انگار مي خواست  ابن ملجم را از وسط نصف كند نزديك بود بزنم بهش، خدايي بود كه بيلش به ما نخورد وخورد كف كوچه،همچين كه كفه ي بيل شكست براي يعقوب خيلي عجيب بود مي خواست برگردد وبراي حاج اصغر بي گناهيش را ثابت كند اگر من جلوش را نگرفته بودم دسته ي بيل را هم حاج اصغر توي سرش خورد مي كرد. زنها مي خنديدند و حاج اصغر نفرين مي كرد و من و يعقوب هم فرار مي كرديم سر كوچه دويي رضو از خنده روي زمين افتاده بود مطمئن بودم تا صلات ظهر همانجا مي خندد و جاج اصغر هم  تا شب به خاطر بيلش گريه مي كند.
 رسيديم سر قنات كه زن ها داشتند دعوا مي كردند صديقه ي عمو ابراهيم كهنه ي بچه اش را برده بود بالاي قنات شسته بود و زن اصغر شوفر مي خواست از وسط  شقه اش كند "تموم لباسام بو گ... بچه گرفته پدسٌگ!" زن اصغر شوفر هم چقدر بي تربيت است به خود اصغر شوفر رفته، تموم كهنه هاي صديقه رو ريخت توي آب و آب همش رو حتما مي برد توي باغ حاج اصغر! صديقه اشك توي چشماش جمع شده بود. عمو ابراهيم عموي من نيست عموي ماماني مي شود يك مغازه پشت مسجد دارد كه تويش همه چيز پيدا مي شود هر وقت مي رفتم دم  مغازه بيليسي بهم مي داد.كامران و حميد پايين قنات به خون من تشنه بودند از لنگيدنشان ضرب دست حاج علي پيدا بود، حاج علي هميشه جايي مي زند كه نشود به هيچكس نشان داد!قولتان مي دهم چاغاله ها را از توي دماغشان درآورده!. صديقه تشت زن اصغر را برداشته بود و داشت فرار مي كرد كنار باغ كهنه ي كل عبدالله كه رسيد همه اش را ريخت آن طرف ديوار! باغ كهنه كنار قبرستان كهنه است و سي چهل سالي مي شود كه هيچ كس توي آن باغ بي در وپيكر نرفته، فكر نمي كردم  صديقه از اين كارها بلد باشد حالا خود اصغر شوفر هم با آن همه سيبيل جرئت نمي كند برود لباسها را بياورد.با حاج اصغر شايد بشود كنار آمد ولي با روح خدابيامرز كل عبدالله احتمالا نمي شود ماماني مي گفت هر كي رو توي قبرستون كهنه خاك كردن روحش رفته توي باغ كل عبدالله! اشك توي چشماي زن اصغر جمع شده بود دست هايش را به صورت چنگال بالا برد و خون جلوي چشماش را گرفته بود به طرف صديقه حمله كرد و صديقه چادر به كمربه طرف قبرستان پا به فرار گذاشت زن اصغر هم با دستهاي چنگال شده توي هوا به دنبالش، خدا كند از جاده كه رد مي شوند ماشين بهشان نزند.
نزديك ظهر بود و از ته كوچه باغ، حاج شيخ عباس همراه حاج ممٌد را مي ديدم كه كنار جاده به طرف مسجد مي رفتند جاده درست از وسط محله ي ما رد مي شد باغ ها وقنات وقبرستان ومدرسه آن طرف، خانه ها اين طرف. كامران و حميد هم همان جا منتظر ما بودند.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 17:20 توسط کریم دوغی |

به نام خدا
زن عمو همین جور نشسته و خیلی زشت می خندد و می گوید:«حمید پسربیب معصومه میگه پسرت املاش رو اورده پنج!!هاه هاه هاه… » وبعد ریسه می رود چند وقتی است کارش همین شده،به قول خودش دنیا دوروزه وارزش نداره کدورت بینمون باشه صدیقه جون!. هرکاری که من تو مدرسه می کنم حمید میره به مامانش میگه مامانش هم به زن عمو ،زن عمو هم به مامان ومامان هم دق دلی کل زخم زبون های زن عمو رو تو دل من خالی می کنه!من هم فرداش میرم دخل حمید رو میارم و دوباره حمید میره به مامانش میگه ومامانش به زن عمو و …این چرخه همین جور ادامه پیدا می کنه.
حمید مبصر کلاسمان هست وهمیشه اسم من را در طرف بد ها می نویسد به جایش اسم کامران قلدر کلاس را در خوب ها می نویسد تا در مواقع بد به دادش برسد.كامران چند بار مرا تا  مي خوردم كتك زده وهر بار كه اين را به مامان گفتم گفت حقت بوده حتما يه كاري كردي! سگ هم تا پا روي دمش نذاري نميگه واق !! بابا هم كه هميشه دنبال اين است كه ببيند من چه غلطي كرده ام بین خودمان باشد حمید گوش های خوبی دارد از بس که من کشیدمشان مثل آیینه ی بنز خاور شده،بیب معصومه چند بار به خاطر گوش های حمید حضورا چوغولی من را به مامان کرده است.خلاصه من هيچ كسي را در دنيا ندارم كه جلوي كامران از من دفاع كند.
حمید به دوچرخه اش خیلی می نازد خصوصا به قفل پنج هزار تومنی اش که هیچ کس نمی تونه بازش کنه الا خودش اونم با کلید! همیشه سر کلاس یک کاری می کرد که من از کلاس اخراج بشوم تا آن روز که قفل پنج هزار تومنیش رو جلوی چشمش از پشت پنجره به هوا پرت کردم و با دوچرخه ش از مدرسه زدم بیرون،بعد از اون روز دیگه سعی نکرد منو از کلاس اخراج کنه قفل پنج هزار تومنی رو هم فراموش کرد،ولی شب بیب معصومه وشوهرش کل ابرام کتک مفصلی را بابت دوچرخه برایم جور کردند که این یکی به قول مامان دست بابا رو می بوسید.
زن عمو هنوز نشسته ودست از سر نمره پنج من بر نمی دارد با دست روی زانوی مامان می زند ومی گوید:«میگن نمره ی پنج ارثیه گمونم از خودت گرفته باشه صدیقه جون هاه هاه ها…»،مامان هم برای اینکه یک جوری بحث را عوض کند چایی تعارف می کند و می گوید:«خسرو الان چیکار می کنه بیب معصومه می گفت رفته اصفهون مواد پخش می کنه، می گفتی قراره چیکاره بشه؟؟ دکتر؟!!!مهندس؟!!» بیب معصومه از هر دو طرف خبر برای طرف دیگر می برد،زن عمو اوقاتش تلخ می شود و می گوید:«این بیب معصومه هم یه روده راست تو شکمش نیست» چایی را که تا لبش بالا برده زمین می گذارد  ومی گوید:«چاییتم که مثل نمره ی پنج پسرت می مونه هاه هاه ها»خنده هایش مصنوعی است چون می داند مامان فردا خبر خسرو را توی کل محله پخش می کندخسرو برادر زن عموست که قرار بود دکتر مهندس بشود.
با آمدن مادر بزرگ نطق زن عمو کور می شود«خب صدیقه ديدارمون تازه شد ايشالله فردا برات هندونه ميارم» مادر بزرگ از دست دایی جواد خیلی کفری هست و حوصله ی گیر دادن به زن عمو را ندارد دایی جواد از وقتی که شیرین زنش نشد هر روز صبح با علی ضامن می روند بیرون شب بر می گردند علي ضامن هم تراكتور باباش رو فروخته ويك  پاترول قديمي خريده. مادر بزرگ می گوید:«عکس یه چشم سیفید سرخ پوست رو زده تو خونه میگه این آنجولونا ژولینه»حالا هم راه افتاده تا برای دایی جواد سر کتاب باز کند خودش می گوید کار همون شیرینه!براش طلسم نوشته.
زن عمو میرود و من هم تا مامان مشغول مادر بزرگ است از در خانه می زنم بیرون،تا شب هم به قول علی ضامن خدا کریم است  اقلا دخل حمید را می توانم در بیاورم شب هم بابا دخل من را مي آورد به قول زن عمو هاه هاه هاه .
 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:30 توسط کریم دوغی |

به نام خدا

چند سوال فني هميشه ذهن مرا مشغول كرده به خاطر همين چند وقتيه بوق اشغالي ميزنه اگه شما جوابش رو داشتين تو كامنت ها جواباش رو برام بنويسيد(ايول)

اژدها رو كه ديگه مي شناسيد يه موجود گنده ي زشت كه از دهنش آتيش بيرون مي آد ولي هيچ وقت هيچي گيرش نمي آد بخوره

به نظر شما چرا اژدهاها فقط به خانم ها علاقه دارند وفقط اونا رو مي دزدند؟

گيريم دزديدند چرا اونا رو مي برند بالاترين اتاق قلعه ي مخوف وهيچ استفاده اي از اونا نمي برن(مثلا مي تونن اونا رو بخورن يا تو ظرف شستن اقلا ازشون استفاده كنن)

اصلا اگه يه مرد دزديده بشه كسي هست كه بره اونو نجات بده؟

اصلا به غير از يه مرد كسي مي تونه يه نفر ديگه رو نجات بده؟

هميشه تو داستان ها مي گن ساليان سال شواليه ها اومدن و نفله شدن ولي پرنسس هميشه تو بيست ودو سالگي باقي مي مونه وحالايه چندماهي بالا پايين به نظر شما ممكنه؟

چرا وقتي داستان شروع ميشه ساليان سال گذشته ووقتي تموم ميشه ساليان سال به خوبي وخوشي ادامه پيدا مي كنه؟يعني هيچ مشكل ديگه اي تو اين دنيا وجود نداره؟

چرا هيشكي ببخشيد   هيچ كس داستان شواليه هايي كه تو راه عشقشون كشته شدن رو نميگه؟

چرا فقط شاهزاده ها مي تونن پرنسس ها رو نجات بدن ومثلا يه ننه مرده نمي تونه معشوقه ي ننه مرده ي خودشو نجات بده؟

 اگرحالايه اژدها بيادفكر مي كنيد كيو مي دزده؟

قكر نمي كنيد تو اين دوره زمونه هركي به فكرخوشه...ببخشيدپرنسس خيلي زياد شده و اژدها اگه بخواد دزدي كنه بايد به جاي كيسه؛تور ماهي گيري بياره؟    چه شود

يا شايد اشتباهي مانكن مغازه هاي لباس فروشي رو بدزده؟( فرض كنيد اژدها رو كه باخيال خوش منتظره يه شواليه بياد اين مانكن رو نجات بده) 

به نظر شما اژدها سبيل داره ؟؟؟

نداره

اصلا اژدهاها مگه بيكارن پرنسس آدمارو بدزدن خب مگه نمي تونن اژدهاهاي ماده بدزدن؟بدزدن و برن تو اون قلعه ي مخوف به خوبي وخوشي با هم زندگي كنن اين ورهم شاهزاده و پرنسس به خوبي و خوشي ساليان سال واز اين حرفا ايشا الله مباركش باد

كسي هم تودردسر نمي افته بدون نقطه عطف

اصلادنيا بدون نقطه عطف، جذابيتي داره؟

حالا مگه نقطه عطف قحطه كه يه اژدها بخواد نقشش رو بازي كنه؟

اصلا قبول حرفي نيست ولي خب يه اژدهاي كوچولوتر ويه كم خوشكل تر،نه يه نره غول

آخه پرنسسي كه از موش وسوسك مي ترسه همون اول كه اژدها رو ديد كپ مي كنه كه حال خر بياروباقالي بار كن

اون وقت شاهزاده ي ما بياد كيو نجات بده؟

آخه اون پرنسس به دردي جز همون مانكن بوده مي خوره؟

تكليف داستان چي ميشه ؟

شاهزاده به درك ،اين همه آدم علاف رو چيكار كنيم؟

پرنسس ديگه هرچي اعتماد به نقس داشته باشه قلعه ي مخوف روديگه جون اين سيبيلا بي خيال

من گفته باشم ها

يه قلعه با كلي خفاش،تازه بوي گوگرد هم كه هميشه در خدمت پرنسس خانمه

چرا برا جنگ يه شاهزاده ي بدبخت رو جلو مي فرستن؟

بابا جون شايد اصلا قيد زن وبچه و پرنسس وخوشبختي رو زده باشه، برا چي جوون جاهل رو تو رودرواسي مي ندازيد؟

اقلا يه تفنگي چيزي ،كي تا حالا با چاقو اژدها كشته؟

اونم يه اژدهاي آتشين گنده

سوال هام خيلي زياد شد شرمنده يه سوال ديگه تمومش مي كنم جون اين سيبيلا

به نظر شما اصلا اژدها وجود داره؟؟؟؟؟داره؟

نداره

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 9:6 توسط کریم دوغی |

به نام خدا

یکی بودی ویکی نبودی واین میان مخدره بانویی بودی که هم عمر در خانه نشستی وآنگاه که بیرون رفتی همیشه چادر پوشیدی وبسی روبنده انداختی وزینگونه به ایام شباب رسیدی وتا آن زمان مشکلی نبودی که حل نشود، باری در این ایام حسی غریب مخدره ی ما را در برگرفتی که خانه ی پدری ترک گوید وبه منزل شوهر در آمدی وزینگونه وی به انتظار خواسنگارانی چند نشستی و افسوس که جز خسرو پسر مشهدی فرشاد، بقال محله، کسی وی را خواستگار نبودی واز جمع شوی ها وی را جز این سهمی نشدی که نشدی اما مخدره به خسرو ننه مرده راضی نشد وانتظار هم فرجی در بخت او حاصل نکردی واوتصمیم گرفتاد تا به دنبال شوی همی رود، مدتی گذشت ونه اوکسی را دیدی ونه کسی اورا با آنکه خیابان های بسیاری را گز کردی پس از مدتی به فراست دریافتی که روبنده را باید بر داردواین کار را کردی. چه خیابان های زیبایی که تا بحال ندیده بودی وحتی نشنیدی واین میان ارابه های آهنینی می دید که آن را دویست وپیش می نامیدندی واو جوان هایی در آن می دیدی که بر پی* وسط ارابه پتک می زدی وریتم آن چنین بودی"کوپ گوپ گوپ گوپ دیس گوپ دیس گوپ دیس گوپ دیس دی رندن دندن درن گوپ در رندن دندن دررن گوپ..."وچیزی نمانده بودی که مخدره بانو عنان از کف بدادی ودر ان میانه حرکاتی موزون وبس ناموزون انجام دادی که بخت یار بودی وآن ارابه از آن حوالی رفته بودی وآن مخدره بانو حرکاتی بس قبیح انجام ندادی اما مخدره ی ما علاوه بر کارگران، مخدراتی نیز در ارابه های دویست وپیش می دیدی که آنان نیز برپی وسط ارابه پتک می زدی هر از چندی صدای جیغی از آن میان می آمدی که مخدره را به فکر فرو می بردی که شاید[...] وشاید[...]احتمالا[...] نکند[...]و... واو هر چه بیشتر فکر می کردی کمتر نتیجه می یافتی وباری به هرجهت مخدره ی ما آرزو کرد که ای کاش این ارابه ها صندوق دار بودی که وسایل وجهاز خانه ی بخت در آن جا می شدی وآرزوی دیگرش این بودی که در آن میان می بودی واز نزدیک کنه ماجرا را می دیدی واین گونه ارابه های زیادی از کنارش می گذشتی ووی هنوز در فکر وآرزو بودی که بار دیگر به فراست دریافت که مخدرات داخل ارابه هیچ کدام چادر نداشتندی و او همانجا چادر را از سر به در کردی و به انتظار ارابه ای نشستی وپس ازکلی انتظار برای سیم باراز فراستش استفاده کردی ودریافتی که لباس هایش که از مادر بزرگ خدا بیامرزش به او رسیده چندان مناسب نبودی وهمان به که چادر می پوشیدی وآن فضیحت به بار نمی آوردی که آوردی. باری اولیا مخدره ی ما دیناری چند از جیب ابوی گرام دزدیدی و به بازار درآمدی ولباس هایی چند بسان قزل باش ها ابتیاع نمودی وبار دیگر بخت خویش را در مورد ارابه ها آزمودی وصدای پتک ها روح او را شادونه می نمودی چه نوای دل نوازی "گوپ دیس در رندن دندن درن دیش دررن آد آدلانته آدلانته گوپ درن رندن ..."مخدره ی ما چنان به حال خویش فرو رفته بودی که وقتی به خویش آمدی مردمان را دیدی که به گرد اوجمع شدندی وبسان دیوانگان در او نظر کردندی...ایهااااااااااا ببخشیدمی مخدره بانوفراست خود را آک بند نگذاشتی ودریافتی که لوازمی چند مورد نیاز بودی تا بسان مخدرات داخل ارابه ها می شدی واز آنجا که ابوی گرام پس از آن قضیه ی کذایی به خون وی تشنه بودی از دستبرد به جیب وی منصرف شدی وبر جان خود بیمناک گشتی واز آنجا که مخدره فراست خود را چنانکه گفتیم آک بند نگذاشته بودی به سراغ خسرو ننه مرده ی یک دل نه صد دل عاشق رفتی ولیست بلند بالایی به او دادی و با زبانی کلسترول دار وی را بفریفتی تا آن را تهیه کناد و خسرو با هزار قول ازدواج فریفته شدی آن هزینه ی گزاف را که برابر دستمزد سه ماهش بود به باد فنا داد علی الخصوص گینار فلامنکوکه داغش بسیار سنگین بود. لازم نیست یاد آور شود مخدره بانو بار دیگر به خیابان درآمدی، رو که نیستی سنگ پای بندر گمبرون بودی اما نکته ی جالب حرکات مخدره بودی که حال اندکی موزون گشته بودی گویا در آن چند شبی که به خانه نرفتی به مهمانی هایی رفتی وتمرین کردی ولااقل مایه ی فضاحت نبودی ،بالاخره ارابه ای به اونزدیک شدی واو به انتظار بخت در پوست خود نمی گنجیدی که جوانکی با موهای بنفش سر از دریچه بیرون کردی و چیزی گفتی که مخدره را ساعت ها به فکر فرو بردی چرا که عادت او چنین بودی که در باره ی مسائل عمیق تدبر می کردی دائم جمله ی جوانک را مرور می کردی "آبجی عوضی گرفتی" و فکر می کردی که چه چیز را عوضی گرفتی آیا ارابه را یا خیابان را ویا مورد عشق را ویا ... که جونکی با موهای... بدون مو تنه ای به او زدی و گفتا "گیتارتو میگه آبجی" وآبجی ما بخشیدمی مخدره ی ما بسی شرمنده شدی ودر عین حال باز آرزو کردی که کاش آن ارابه ها صندوق دار بودی و به انتظار ارابه ی دیگر نشستی.

ادامه ندارد.

*شالوده،فنداسیون

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 9:14 توسط کریم دوغی |

سلام

برای شروع شاید همین متنه بد نباشه

یه دفعه یه CDفیلمه عاشقونه گذاشتم تو کامپیترم که ببینم
اوایله فیلم خیلی قشنگ و با حال بود
یهو متوجه شدم که چقدر درجه حرارت CPU بالا رفته و هر لحظه بیشتر میشد یخورده ذهنمو مشقول کرد گفتم نکه FAN ه CPUم خراب شده اومدم CDرو از CDROM در بیارمو بیخیاله فیلم بشم دلم نیومد
نشستم به نگاه کردنه ادامه فیلم که یهو بدون مقدمه HARDم سوخت خیلی برام سنگین تموم شد آخه هم تو خماریه فیلم موندم هم یه HARDه سوخته تو کامپیوترم بود CDرو در آوردم اونطرفشو که نگاه کردم دیدم اوه اوه اوه پر خط خوط وکثیفی پرتش کردم اونطرف
نگاهم اوفتاد به LENZه VEBCAM ام چه عرقی کرده بود. دستمال برداشتم عرقاشو پاک کردم دوباره عرق می کرد
هنوز HARDم سوخته بود گفتم یه CDی دیگه بزارم شاید HARDام خوب بشه اما نشد
به HARDام که خوب نگاه کردم دیدم BOARDاش یه ترکه خیلی گنده خورده
هرچی این تعمیرگاه اون تعمیرگاه کردم درست نشد
خیلی خرج داشت ولی مجبور بودم بلاخره HARDمو عوض کردم
ظاهرا که کامپیوترم خوب شده بود ولی یهو چشمم اوفتاد به VEBCAM هنوز روش عرق نشسته بود برنامشو باز کردم دیدم تصویره همون CD خط داره است که گوشه اتقاق پرتش کرده بودم
WEBCAMمو چرخوندم یه طرف دیگه ولی انگار هرز شده بود ولش که میکردم می چرخید طرفه CDیه

دوست داشتین نظر بدین

اگر نخواستین فحش بدین

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 12:33 توسط |

به نام خدا

چرا قهری؟                  

چرا اصلا نمی­خندی؟
چرا مثل مسافرها، چمدان لبانت را به روی خنده می­بندی؟
چرا پرتی؟
چرا چیزی نمی­گویی؟
چرا مثل چراغ کوچه خاموشی؟
صدایت در نمی­آید
                       صدایی را نمی­جویی؟
چرا خوابی؟
چرا چیزی نمی­بینی؟
                           مگر کوری؟
هوا خوب است، گردش هم صفا دارد
چرا از بازی و پارک و شنا دوری؟
چرا چیزی؟
چرا چیزی نمی چیزی؟
رها کن فکرهای بیخود و برخیز
بزن قهقه، بزن بشکن، بخور دیزی.
اما افسوس ....
              
...........................................................
 
می­توان آزاد بود در زندگی
می توان خربزه را با پوست خورد
می­توان آلوچه را با هسته خورد
می­توان انجیر را نشسته خورد
می­توان آزاد بود و زندگی را نفله کرد
می توان درس نخواند
مشقق ننوشت
می­توان بیمار گشت و دائما غیبت نمود
می­توان آزاد بود و درس را تحریم کرد
در عوض حمال بود و بار برد
در عوض ده سال دیگر تاجر نان خشکه شد
یا گدایی کرد و اندر کوچه­ها
فال حاظ را فروخت
می­توان آزاد بود در انتخاب رشته­ها
رشته آوارگی در کوچه­های زندگی
رشته درماندگی روی خط بردگی
رشته آش و پلو
آش سرماخوردگی
می­توان آزاد بود و دست و پا زد
در میان چاله­های زندگی
آه، دیگر کافی است
واقعا ارزش ندارد این همه آزادگی؟!
زندگی یعنی تلاش
من که می­میرم براش
می­نویسم گوشه دفترچه­ام
می­توان با درسها کشتی گرفت و دوست بود
می ­توان (به علت زیاد شدن روی بعضی­ها سانسور می­شود)
 
 
 
می­توان مهندس شیمی و نفت و جاده بود
می­توان معلمی یا شاعر ازاده بود
بی­ادا و ساده بود
می­توان با خاطری آسوده مرد
عاقبت با نام نیک
می­توان پربار بود
مثل یک خودکار بیک
 
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 9:45 توسط هیوا |

روزی روزگاری

 

درروزگاران کهن مخدره ای بود که اورا دوراس می گفتند این که چرا اورا چنین اسم غریبی می نامیدند خودتان باید در طی داستان دریابید.

ازآن جایی که مخدره مذکور بسیار قصص و حکایات خوانده بود میل بسیاری به زورگویی داشت و سعی  وافر داشت بر شویش مسلط شود . از آن جایی که در آن زمان ها رسم نبود که زنی بر مردی زور بگوید همیشه در خانه آن ها جدال سختی برقرار بود. آن زمان هنوز مردها سلطنت را در دست داشتند و هیچ گمان نمی کردند: گهی پشت بر زین گهی زین به پشت!

مدتی این زن و شو در جدال بودند گهی این زور می گفت وگهی آن!  وقت هایی که ( خیلی هم کم بود مرد زور می گفت) زن زیر بار حرف های  مرد نمی رفت و بیچاره مرد مورد تمسخر جنس ذکور همسایگان قرار می گرفت و تا می خواست چیزی بگوید زن بانگ برمی آورد که: هوی! غلط های زیادی ! دوس داری مث مادام بواری بشم؟ و چون شوی بدبخت می پرسید: مادام بواری دیگر چه کوفتی است او بادی به غبغب می انداخت وبرای شوی گیچ وگولش داستان خیانت های مادام بواری را تعریف می کرد و شویش از غضب رویش سرخ می شد و دم بر نمی آورد.

این دو مدت ها با هم جنگیدند و مرد وقتی دید که نه! گویی حریف زن نمی شود سپر بینداخت و تسلیم شد و از در مصالحه وارد شد. روزی زن را کنارش نشاند و گفت: ای بانو! بر من رحم آور مگر من چه بدی در حق تو کرده ام که مستحق چنین خذلانی هستم ! اگر در خانه می خواهی به من زور بگویی بگو!  و بعد صورتش را جلو آورد و گفت: اصلا بیا مرا کتک بزن من حرفی ندارم ولی تو را به همان خدایی که می پرستی سوگند که در حضور همسایگان حرمتم را پاس دار! این تنها درخواستی است که در زندگی مشترکمان از تو دارم.

زن که مشغول سوهان کردن ناخن هایش بود زیر چشمی  نگاهی به مردک انداخت و دل همیشه مهربانش به رحم آمد ولی به مرد رو نداد و با بی اعتنایی گفت: باشه و لی به شرطی که ازم سو ء استفاده نکنی ها!  و الا من می دونم و تو! 

و مرد علاوه بر این که سر تا پایش را لرزشی نا محسوس فرا گرفته بود مثل همیشه از طرز صحبت کردن زنش متعجب شد ولی باز مثل همیشه سکوت کرد. روزگاری بود که زن خیلی عوض شده بود. کارهای عجیبی می کرد و به طرز غریبی حرف می زد و از همه مخدره های همسایه زیباتر شده بود. مرد که زیبایی رو به افزایش بانویش را می دید در مقابل همه این تحولات دم برنمی اورد. ناخن های بانو بر خلاف بقیه مخدره ها بلند بود و رنگی داشت که مرد تا به حال ندیده بود موهایش را هرساعت به طرز غریبی می آراست و صورتش پر بود ازنقش و نگارهایی که مرد از آن ها سر در نمی آورد. مدتی بود که این سرکار علیه خیلی بد خلق شده بودو از آن جایی که هیکل شریف آ ن بانو دو برابر مرد بود به هربهانه واهی شویش را کتک می زد و مرد همه این انقلابات را در زندگی اش می دید و عذاب می کشید و جرات زار زدن هم نداشت.

تا این که یک روز که زودتر از سر زمین برگشته بود و قصد داشت به صورت جدی با او مذاکره کند از لای درباز اتاق بانو را دید که جلو آیینه بزرگ اتاق نشسته و وردی زیر لب می خواندنگاهش را به آیینه دوخت دقایقی طول نکشید که زن دستش را به طرف آیینه دراز کرد و بعد پیش روی دیدگان حیرت زده مرد غیب شد مردآن قدر تعجب کرده بود که ناگاه فریادی از نهادش برآمد و به اتاق دوید ولی اثری از بانو پیدا نکرد.

از آن جایی که مرد بسیار فضول یعنی کنجکاو بود و با دقت آن اوراد را به خاطر سپرده بود همان طور پیش روی آینه نشست و آن الفاظ را تکرار کرد به امید این که آن مخدره را پیدا کند البته این ظاهر قضیه بود و گرنه مرد تازه نفس راحتی کشیده بود ولی این مسئولیت شناسی لعنتی که گریبان مردهای قدیم را رها نمی کرد او را به سمت آیینه جادویی کشاند. چشمانش را بست و اوراد را تکرار کرد. وقتی چشمانش را گشود هیچ چیز نمی دید. سینه اش می سوخت سرفه اش گرفته بود کم کم همه چیز روشن شد دود از جلوی چشمانش کنار رفته بود او اسب های آهنی را دید که بدون این که به هم برخورد کنند دیوانه وار به سمت هم می رفتند.

یک باره  آن قدر وحشت کرد که خودش هم نفهمید چه کرده ناگاه کودکی ازگوشه ای فریاد برآورد: اوه مرد گنده رو ببین خودشو خیس کرده! و او وقتی به شلوارش نگاه کرد سنگینی چیزی را در پا چه هایش حس کرد و بعد بوی آزار دهنده ای که بینی کلفتش را آزرد. بعد ازاین که به پرسان پرسان به حمام رفت و تنش را شست وشویی داد و دراولین فرصت به دست آمده ازدست حمامی  گریخته بود برای رفع خستگی به سمت چند درخت که او فهمید به آن پارک می گویند رفت روی یکی ازنیمکت های آن نشست. لباس این آدم ها بالباس های او فرق داشت وحرف زدنشان مثل حرف زدن زنش بود با خودش فکر کرد: این زن مرا جادو کرده و دردنیای شیاطین اسیرشده ام باید جن گیری بیابم. به قصد یافتن جن گیر بلند شد هنوز راه نیفتاده بود که چهره آشنایی دید زنش را از دور تشخیص داد زنک همراه مردی که لباس های مسخره ای به تن داشت و چیزی سیاهی روی چشمانش را پوشانده بود ازدور می آمدند. شوی زن غیرتی شد و با خود عهد کرد که تا این مخدره را ادب نکند ازپای ننشیند. بانو پیش روی دیدگان حیرت زده او با مردک   می خندید. شوی زن چشم غره ای به مرد انداخت مرد همان طور که چیز سیاه را ازروی چشمانش برمی داشت گفت: چیه مرتیکه می خوای بزنم تو دهنت تا یاد بگیری به مردم این جوری نگاه نکنی؟

زن هم با ناز و عشوه ای که او هیچ گاه ندیده بود رویش را از او برگرداند. شوی زن ناگاه لبخندی به لب آورد و گفت: می خواهید پای پوشتان را تمیزکنم؟

و بدون این که منتظر جواب مردک بماند روی زمین نشست و تفی روی آستینش کرد و با آن مشغول تمیز کردن کفش های مرد شدباردوم برای این که تمیز ترشود تفی روی کفش ها کرد و با آستین دیگرش مشغول تمیز کردن شد مرد که بسیار بسیار غصبناک شده بود لگدی حواله شوی زن کرد و در حالی که زیر لب غرغر می کرد از آن جا دورشد. مرد شکست خورده قصه ما نالان وخسته  در حالی که یک دستش به پهلویش بود در امتداد خیابان به سوی سرنوشت نامعلوم خویش به راه افتاد شاید بتواند از هیاهوی بسیار برای هیچ این دنیای مدرن فرارکند.

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 5:28 توسط جزیره |

به نام خدا

مادر بزرگ عقايد ماليخوليا يي داردمثلا مي گويد زن بايد قبل از شوهر كردن يك دوره دست به چاقو ودمپايي را بگذراند ومادر از اين جهت از نظر او ناخلف مي باشد ،"صديقه استعداد اين كار را ندارد واخلاقش به همان گور به گور رفته است"تا مدت ها نمي دانستم گور به گور كيست كه مادر به اورفته،چند بار هم از كوكب خانم پرسيدم اما او هم مثل مادر همه چيز را به بزرگ شدنم حواله مي دارد،چقدر از آن جمله ي كذايي نفرت دارم خصوصا وقتي كوكب خانم آن را مي گويد،كوكب خانم كه ديگر زن با سليقه اي است ولش كن مسئله اي ندارد.

" دختر را از بچگي بايد زد وگرنه زور ميشود اما پسر ها را چه بزني وچه نزني در هر حال فرقي ندارد اما بايد بدنش سفت بشود نمونه اش همين چشم سفيد تواست چيه پسر چرا اينجوري مرا نگاه مي كني"كم كم متوجه شدم دمپايي مادر بزرگ دارد به طرف من مي آيد اما نفهميدم منظورش از چشم سفيد تو، چي بود حرف هاي مادربزرگ هميشه حالت رمز آلود دارد ،نمي دانم چرا چشمم سياه رفت به گمانم خانمان برق ندارد مثل دفعه ي پيش كه مادر بزرگ به اينجا آمده بود دقيقا جر وبحث مادر با مادر بزرگ را در آن تاريكي به ياد دارم كه الان دارد تكرار مي شود،مادر جيغ ويغ مي كند ومادر بزرگ در كمال خونسردي مي گويد:"چيزيش نميشه اين بچه به اين ضربه ها عادت دارد بايد هم داشته باشد خير سرش فردا مي خواهد يك خانواده را بگرداند حتما مي خواهي مثل آن گور به گور بشود..."اين گور به گور هميشه ذهن مرا مشغول مي دارد اما نفرت از آن جمله ي كذايي مرااز پرسيدن باز مي دارد،خود بابا هميشه مي گويد "ندانستن عيب نيست نپرسيدن عيب دارد"ولي اوهم همان جمله ي كذايي را انشاء مي دارد با اين فرق كه وقتي دوباره سوال را تكرار مي كنم ادبياتش برايم نامفهوم مي شود واز اشياء دم دستش هم براي دور كردن من استفاده مي كند،بابا هيچ وقت اعصاب ندارد. مادر در اين جور مواقع مهربان تر است ومرا به دنبال نخود سياه سراغ كوكب خانم مي فرستدكوكب خانم علاوه برسليقه ونخودسياه يك دخترهم داردكه اوهم دختر باسليقه ايست ،من نمي دانم شعور چيست اما كوكب خانم بارها جلوي من به روش هاي مختلف دخترش را فاقد اين خاصيت معرفي داشته ومي دارد ومطمئن است كه ميترا اورا دق مرگ مي كند البته فقط وقتي كه عصباني مي شوداز اين حرف ها وخيلي حرف هاي ديگر كه قباحت دارد مي زند و من نمي توانم آن ها را براي شما بازگو كنم چون مشكل اخلاقي دارديك بار معني آن ها را از او پرسيدم امامثل هميشه هيكل بزرگش را تكاني داد وبا لپ هاي چاقش كه نمي دانم چطور حركت مي كند گفت"بزرگ مي شي مي فهمي"اه كوكب خانم هم ديگر حال مرا به هم مي زند كوكب خانم اصلا مرا درك نمي كندمادر هم مرا درك نمي كند بابا و مادر بزرگ وبقيه هم اين جمله ي نفرت انگيز را مي گويند فقط ميترا نمي گويد به نظر من كوكب خانم اشتباه مي كند ميترا خيلي هم شعور دارد خود كوكب خانم شعور ندارد ميترا دختر خيلي خوبي است وكمالات زيادي دارد اما حيف كه دم بخت است ومن تا دم بخت فاصله زيادي دارم.

كوكب خانم اصلا هم سليقه ندارد.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 16:8 توسط کریم دوغی |

به نام خدا

از اين به بعد قصد دارم دارد و نداردهاي كمتري استفاده كنم البته عيبي هم ندارد اما دارد و ندارد فقط در درس هاي اوليه كاربرد دارد مثل اين كه بابا انار دارد و برادر ندارد حالا اگر بابا انار بدهد برادر هم انار دارد.

به مرور زمان ريشه هاي ديگر هم ياد مي گيري مثل داشتن نداشتن. خواهد داشت. مي دارد. همي دارد. نمي دارد. اصلا ندارد. شايد دارد شايد ندارد. منو سننه و غيره و اين ها استفاده ي تو را در دارد و ندارد كم مي دارد اما در هر حالت همه چيز در جهان يا وجود دارد يا ندارد و به قول شاعر: دل مستمندم اي دوست به لبت نياز دارد...

و به قول زن عمو: داشتم داشتم قبول نيست دارم دارم قبوله

البته بيشتر حرف هاي زن عمو قباحت دارد.

بابا از وقتي سبيلش را تراشيده روي بيرون رفتن از خانه را ندارد چون از نظر او مرد بدون سبيل غيرت ندارد اما مادر كماكان مي گويد ربطي ندارد مرد بايد عرضه داشته باشد كه از نظر او بابا اين ويژگي را ندارد چون گذاشته زن عمو پاي چشمش بادمجان بكارد. به نظر بابا دعواي زن ها به او ربطي ندارد و اصلا

زن ها جنگ هاي جهاني به خصوص دومي را به پا كردند و اصولا در هر شري زني نقش دارد. چند مثال ديگر مثل تخت جمشيد هم مي زند تا قضيه را مسجل بدارد.

مادر در اين جور مواقع حرف هايش قابليت نقل ندارد. كلا مي شود گفت مادر مردها را سزاوار جرز ديوار مي داند.

هر وقت اين اتفاق مي افتد مادر بزرگ از خجالت زن عمو در مي آيد مادر بزرگ يك دمپايي دارد كه همه حتي بابا و عمو هم طعم آن را مي دانند زن عمو كه جاي خود دارد اما اين دفعه مادر بزرگ لنگه دمپايي در دست ندارد و به جايش چاقوي قالي بافي دارد...

من كه هيچ نفهميدم چون وقتي كه از پي نخود سياه برگشتم زن عمو به بيمارستان رفته بود لعنت به اين نخود سياه كه هميشه مرا از صحنه هاي هيجان انگيز محروم مي دارد ياد دارم يك روز به مادر گفتم هر چه نخود سياه لازم دارد يك دفعه بگويد اما مادر معتقد است نخود سياه وقت دارد تاريخ انقضاء دارد رسم و رسومات دارد...

نمي دانم چرا زن عمو تا چند وقت خانه نيامد گمانم كارش در بيمارستان طول كشيده.

زن عموست ديگر  قاعده ندارد.

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 12:13 توسط کریم دوغی |

به نام خدا

داشتم می گفتم که زن عمو با مادر میانه ی خوبی ندارد والان قصد گلاویزشدن با هم رادارند. مادر در این جور مواقع به من می گوید که کوکب خانم نخود سیاه دارد حرف های زن عمو شباهت زیادی به دشنام دارد. اما مادر هم  دست کمی از او ندارد. مادر دوباره به من گوشزد می کند کوکب خانم نخود سیاه دارد نمی دانم که چرا مادر در این جور مواقع احتیاج به نخود سباه پیدا می کند اما در هر صورت کوکب خانم زن با سلیقه ای است و معمولاً نخود سباه مادر را تأمین می دارد.

بابا می گوید چه قدر دارد و ندارد می کنی و برادر می گوید که همه چیز برای او یا دارد یا ندارد. مگر نه این است که همه چیز در جهان یا وجود دارد یا ندارد و به قول شاعر بودن یا نبودن مسأله ای ندارد. تازه خیلی چیزهای دیگر هست که یا دارد یا ندارد مثلاً همین بابا هیچ وقت اعصاب ندارد و از پنجم برج به بعد پول هم ندارد اما یک ماشین دارد که هیچ ندارد (منظور بوق و صندلی و غیره است) مادر هر کار که می کنم می گوید قباحت دارد من اصلاً نمی دانم قباحت خوبیت دارد یا ندارد یا چه کارهایی قباحت دارد یا ندارد.

همین عمو یک بقالی دارد که در آن از شیر مرغ تا جون آدمیزاد دارد و هر وقت مرا می بیند می گوید این بچه نمک دارد اما زن عمو می گوید وا کجایش نمک دارد همین مانده که بچه ی صدیقه نمک داشته باشد.

می دانم زن عمو با من هم  میانه خوبی ندارد.

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 12:52 توسط کریم دوغی |

از وقتی که بابا سبیل را تراشید عمو با او میانه خوبی ندارد. عمو می گوید مرد بدون سبیل غیرت ندارد. اما مادر می گویدسبیل ربطی به غیرت ندارد.زن عمو که با مادر میانه ی خوبی ندارد می گوید خیلی هم ربط دارد.مثلا آقا فرهاد الان غیرت ندارد.مادرعصبانی می گوید آقا فرشاد که از بچگی غیرت ندارد مادر و زن عمو هیچ وقت با هم سرسازش ندارند مادر می گوید او از همان اول چشم دیدن مرا ندارد.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 16:11 توسط کریم دوغی |

بابا سبیل دارد. برادر سبیل ندارد. مامان می گوید که بابا از بچگی سبیل دارد. اما بابا می گوید او

عقل ندارد. مامان می گوید که بابا از بچگی اصلاْ شعور هم ندارد. بابا اعصاب ندارد. مامان جارو دارد. بابا

لنگه کفش دارد. برادر جای سالم ندارد. حرف های مامان خوبیت ندارد. حرف های بابا که قباحت دارد. بابا

سبیل را تراشید. حالا هیچ کس سبیل ندارد.

 

کریم  دوغی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 5:51 توسط راد |