تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه

 

هر سال در سینمای ایران کمتر از انگشتان دست فیلم پیدا می شود که بتوان آن را تا آخر دید. این روزها فیلم «درباره الی» روی پرده سینماهاست. این فیلم شاید بهترین فیلم سینمای ایران در سال گذشته باشد. «درباره الی» درباره دروغ است. به جای هر چیزی، مطلب يك منتقد خارجي را مي آورم كه خيلي خوب و كوتاه نوشته است:

 «درباره الی» یک شاهکار است، که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت/بهترین فیلم 2009 تا به حال/[a Masterpiece]

حقیقتش را بخواهید این روزها حسابی فعال بوده ام و از همان هفته اول جشنواره فیلم آرت هم فیلم های زیادی دیدم و به آرشیوم اضافه کردم. حتی فیلم «نگهبان» را با آن همه سر و صدایی که به راه انداخته بود، دیدم. اما امروز به من اجازه بدهید درباره فیلمی صحبت کنم که هفته پیش در فیلم آرت دیدم. فیلمی که به شدت درگیرش شدم...
   فیلمی که موقع نمایش در فیلم آرت به قدر کافی به آن اهمیت داده نشده بود، و از همه فیلم های دیگر لذت بخش تر و ارضاکننده تر بود. بهترین و محبوب ترین فیلمی که من امسال تا به این جا دیده ام،
«درباره الی» است. فیلمی که اصغر فرهادی کارگردانی اش را برعهده داشته و برنده جایزه خرس نقره ای برلین هم شد. نمی توانم درباره آن خیلی صحبت کنم مگر این که خیلی حاشیه بروم و توضیح بدهم. مانند بسیاری از فیلم های ایرانی این فیلم هم به شدت بر پایه تعلیق استوار است. تعلیقی که گاهی برمبنای موقعیت است (برای این شخصیت چه اتفاقی خواهد افتاد؟) و گاهی هم تعلیق روانی است (این شخصیت ها چه چیزی را از یکدیگر مخفی می کنند؟). شروع فیلم به نوعی تحت تاثیر اریک رومر است و بعد به سمت چیزی تلخ تر و دردناک تر می رود. حتی کمی هم حال و هوای شومی دارد چیزی در مایه های آثار پاتریشیا های اسمیت.×
درست زمانی که دارید قصه را عمیقاْ و کاملاْ با همه وجودتان احساس می کنید و با آن همراه می شوید، فیلم به نرمی سوالات غیرمعمول اخلاقی را هم مطرح می کند. به غرور و شرف مردانه اشاره می کند و به این که چه طور ممکن است یک خنده از سر بی فکری، احساسات یک نفر را جریحه دار کند تا جایی که باعث نگرانی مان شود که نکند ما مسئول سرنوشت محتوم دیگران باشیم. نمی توانم فیلم دیگری را به یاد بیاورم که آن قدر عمیق به خطرات دروغ گفتن برای تخفیف غم و اندوه کسی پرداخته باشد. اما دیگر چیزی نمی گویم: هر چه قبل از دیدن این فیلم درباره اش کمتر بدانید، بهتر است. «درباره الی» شایستگی یک پخش جهانی فوری را دارد.
                                                                           دیوید بوردول

×[پاتریشیا های اسمیت، نویسنده مشهور داستان‌های جنایی؛ از جمله بیگانگان در ترن و معمای آقای ریپلی]
 
 
نویسنده و کارگردان: اصغر فرهادی (فیلم های قبلی: رقص در غبار، شهر زیبا، چهارشنبه سوری)
بازیگران: گلشیفته فراهانی، شهاب حسینی، ترانه عليدوستی، پیمان معادی، مریلا زارعی، مانی حقیقی، رعنا آزادی ور، احمد مهران فر و...
         بهترین فیلم بخش بین الملل جشنواره ترایبکا
         سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی جشنواره فجر
         بهترین فیلم از نگاه تماشاگران در جشنواره فجر
         سیمرغ بلورین بهترین صدابرداری در جشنواره فجر
 
 
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 9:15 توسط راد |

  

چند وقتی است که دیدن فیلم­های ایرانی را شروع کرده­ام؛ حتی دوره­ی کامل برخی سریال­های ایرانی را می­بینم. در این میانه فیلمی دیدم که برخلاف همه آن فیلم­ها (به جز سریال روزی روزگاری که محشر بود) حرفی برای گفتن داشت و لذت داستان دیدن را به من هدیه داد. از آن فیلم­هایی که به سازنده­اش حسودی می­کنی و پیش خودت می­گویی که ای کاش من این را ساخته بودم. اسم فیلم بود: «چندکیلو خرما برای مراسم تدفین»
  در اوج معروف بودن محسن نامجو مستندی زندگی­نامه­ای درباره­ی او میان طرفدارانش دست به دست می­گشت. «آرامش با دیازپام ده» که سامان سالور ساخته بود. در آن فیلم نسلی از هنرمندان در حاشیه معرفی شد که معلوم بود به زودی خودشان را مطرح خواهند کرد. این مستند علاوه بر معرفی چندین هنرمند بیش از همه سازنده این مستند یعنی سامان سالور را مطرح کرد. این فیلم در جشنواره بيست و چهارم فيلم فجر، کانديدا سيمرغ بلورين بهترين فيلم دوم شد و توانست در جشنواره­هاي مختلف خارجي جوايزی از جمله «يوزپلنگ طلايي جشنواره لوکارنو» ، «بالن طلايي جشنواره سه قاره نانت»، «بهترين فيلم جشنواره ادينبورگ» و جايزه «يهترين فيلمنامه و فيلم از جشنواره اوبن» فرانسه  را دريافت نمايد.
در اين فيلم داستاني 85 دقيقه اي که به صورت نگاتيو و سياه و سفيد توسط « تورج اصلاني» فيلمبرداري شده «محسن تنابنده» ، «نادر فلاح»، «محسن نامجو»، «محمود نظر عليان» و «حسن رشيد قامت» نقش آفريني کرده­اند. شاید به جای خلاصه فیلم بتوان گفت که داستان یک مامور پمپ بنزین متروکه است که... ولش کن داستان لو می رود.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 6:35 توسط راد |

یک پسر و دختر بی­دست و پا توی یک رستوران معمولی نشسته­اند و دارند صحبت می­کنند که بد نیست دخل این رستوران و کیف پول مشتری­ها را بزنیم. اسلحه می­کشند و می­گویند:    "این یک سرقت است"                           

تیتراژ بالا می­آید: قصه­های عامه­پسند

 "وینسنت" (سفید پوست) و "جولز" (سیاه پوست) دو مرد خشن هستند که دارند به یک خوابگاه دانشجویی می­روند تا از دانشجویانی که از رئیسشان مواد مخدر کِش رفته­اند زهرچشم بگیرند. این خبر را یکی از دانشجوها داده که جاسوس آنان است. وینسنت و جولز توی راه با هم صحبت می­کنند. از صحبت­ها می­فهمیم که چند وقت پیش، رئیس آنان یکی از افراد را که به پای زنش دست زده بوده از طبقه چهارم به پایین پرت کرده است. موضوع وقتی جالب می­شود که وینسنت می­گوید رئیس از او خواسته که چند شب دیگر که توی شهر نیست، زنش را برای هواخوری بیرون ببرد. آن­ها دو دانشجو را می­کشند. جولز عادت دارد که قبل از کشتن هر آدم، آیه­ای از تورات را برای او بخواند. ­

                                   "وینسنت وگا" و "زن ِ­مارسلوس والاس"

وینست با زنِِِ رئیس بیرون می­رود. او به شدت مواظب خودش هست که دست از پا خطا نکند؛ برای همین قبل از رسیدن به خانه رئیس، مقداری هروئین تزریق می­کند تا بی­حس شود. زن رئیس، یک دختر شیطان است که خوشی زده زیر دلش و آماده هر نوع تنوع طلبی است. آن­ها شام می­خورند، می­رقصند و به خانه می­آیند. در حالی که وینسنت به دستشویی رفته و دارد با خودش حرف می­زند که بعد از بیرون آمدن از دستشویی تأمل نکند تا وسوسه شود، بلکه بلافاصله خداحافظی کند و به خانه برود، در همین زمان زن رئیس برای روشن کردن سیگارش دست توی جیب کاپشن وینسنت می­کند، بسته مواد را می­بیند و به این گمان که کوکائین است، هوس می­کند کمی تودماغی بزند. وقتی وینست از دستشویی بیرون می­آید با پیکر بیهوش زن رئیس روبه رو می­شود. او را نزد دوستش می­برد و با مصیبت زیاد به هوش می­آورند. وقتی او را به خانه می­رساند با هم قرار می­گذارند که از جریان امشب چیزی به رئیس نگویند.

                                       ساعت طلایی

بوکسوری به نام "بوچ" در حال صحبت با رئیس است. وینسنت و جولز با تی­شرت گشاد و شورت بسکتبال وارد می­شوند و در نوشگاه منتظر می­شوند تا نوبت ملاقات آنان شود.  بوچ از رئیس پول می­گیرد که در مسابقه ببازد تا رئیس در شرط بندی برنده شود. هنگامی که بوچ کارش تمام می­شود به سمت نوشگاه می­آید. بین بوچ و وینسنت سر ادای یک کلمه، درگیری لفظی پیش می­آید. رئیس، وینسنت را صدا می­زند و دعوایی صورت نمی­گیرد. بوچ به جای باختن وارد رینگ می­شود و با چند ضربه حریفش را می­کشد و می­گریزد. او از قبل به دوستانش گفته که روی برد او شرط بندی کنند و دوست دخترش را هم به هتلی برده است. فردا صبح که می­خواهد با دوست دخترش از آن شهر بروند، متوجه می­شود که دخترک ساعت پدر بوچ را فراموش کرده بیاورد. بوچ به تنهایی به خانه می­رود تا ساعت پدرش را بیاورد، در خانه با وینسنت رو به رو می­شود، او را می­کشد، ساعت را برمی­دارد و بیرون می­آید. اما توی خیابان، رئیس را می­بیند و با هم درگیر می­شوند. بوچ در حال فرار وارد مغازه­ای می­شود و رئیس هم دنبال او می­آید. صاحب مغازه با زور اسلحه هر دوی آنان را به زیرزمین می­برد، دست و پای آنان را می­بندد، دوستش را صدا می­زند تا با هر دوی آنان آن کار بد را بکنند. وقتی آنان در اتاق بغل، مشغول کردن آن کار با رئیس هستند، بوچ خودش را آزاد می­کند و بیرون می­رود اما دلش نمی­آید رئیس را در آن حالت رها کند و رئیس را از چنگ آنان رها می­کند. رئیس به خاطر این خدمت بوچ، او را می­بخشد اما می­گوید به شرطی که از این جریان به کسی چیزی نگوید و از این شهر هم برای همیشه برود. بوچ به سراغ دوست دخترش می­رود و با هم از آن شهر می­روند.

                                               موقعیت بانی

پسر جوانی به نام "بانی" اسلحه دستش است و پشت یک در ایستاده است. از پشت در صدای جولز را می­شنویم که دارد آیه­ی انجیل را می­خواند و بعد صدای تیراندازی می­آید و همان صحنه اول فیلم را می­بینیم که جولز، دانشجوی خاطی را می­کشد. پسر جوانی که پنهان شده بود، در را باز می­کند و به طرف وینسنت و جولز تیراندازی می­کند و همه­ی خشاب را خالی می­کند؛ اما هیچ تیری به آن دو نمی­خورد! وینسنت و جولز پسر را می­کشند. پسر جاسوس به قدری ترسیده که زبانش بند آمده است. جولز به وینسنت می­گوید این یک معجزه بوده که هیچ تیری به آنان نخورده و خدا در این کار دخالت کرده است. توی ماشین هنگام برگشت هم این بحث را ادامه می­دهد و بعد می­گوید که او دیگر آدم نخواهد کشت و این کار را کنار می­گذارد. وینسنت او را مسخره می­کند و وقتی که اسلحه به دست از صندلی جلوی ماشین به سمت عقب برمی­گردد تا از پسرک جاسوس نظر بخواهد، دستش روی ماشه می­رود و تیر به سر پسر می­خورد و مغزش متلاشی می­شود و شیشه­های ماشین و لباس­های آنان خونی می­شود. آن دو مجبور می­شوند به خانه یکی از دوستان جولز بروند. او به آنان تی­شرت گشاد و شورت بسکتبال می­دهد. جنازه را در صندوق عقب می­اندازند و ماشین را از بین می­برند. بعد برای خوردن غذا به رستورانی می­روند. جولز هنوز مشغول صحبت درباره­ی معجزه است. در همین زمان آن دختر و پسر اول فیلم اسلحه می­کشند و شروع به سرقت می­کنند. جولز مقاومت نمی­کند و پولش را به آنان می­دهد و از وینسنت هم می­خواهد که این کار را بکند. جولز به پسر دزد می­گوید:

« یه بخش از كتاب مقدس رو من از حفظم. سِفر حزقيل نبي سوره 25 آيه 17: (مسير مرد درستكار از هر سو تحت احاطه بيدادگري‌هاي ناشي از استبداد و خودكامگي است. خوشبخت آن است كه با نيت خير و حسنه، هم­چون چوپاني، ضعفا را از دره­ی تاريكي عبور دهد) سال‌هاست كه اين رو مي‌گم و اگه مي‌شنيديش، ديگه مرده بودي. هيچ‌وقت به چيزي كه مي‌گفتم زياد فكر نكرده بودم. ولي امروز صبح  چيزي ديدم كه باعث شد دوباره فكر كنم. دارم فكر مي‌كنم كه شايد معني‌اش اينه كه تو مرد شروري و من مرد درستكار و اين سلاح 9 ميليمتري چوپان راهنما كه از راه راست من در اين دره تاريكي محافظت مي‌كنه. يا تو مرد درستكاري و من چوپان راهنما و اين دنياست كه شرور و خودخواهه كه اي كاش اين‌جوري بود، اما حقيقت اين نيست. حقيقت اينه كه تو همون ناتواني و من زورگوي مستبد، ولي من دارم سعي مي‌كنم. خيلي سخت تلاش مي‌كنم كه چوپان باشم.»

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 10:29 توسط راد |


اگر از تاریخ به خوبی آگاه نباشیم در قضاوت دچار اشتباه می شویم. اگر کسی امروز فیلم کازابلانکا را ببیند به هیچ وجه لذتی را که بیننده آن فیلم در زمان ساخته شدنش برده نخواهد برد؛ چون آن را یک کلیشه تمام عیار می بیند و به حق، ساختار آن امروزه کلیشه ای بیش نیست؛ اما اگر بداند که موفقیت این فیلم باعث شده که فیلم های بعدی شبیه این فیلم ساخته شوند آن وقت به ارزش آن فیلم پی خواهد برد. این اتفاق در مورد فیلم "مظنونین همیشگی" هم تکرار شده است و این هر دو فیلم هایی کلیشه سازند.
   بیننده ای که امروز فیلم "مظنونین همیشگی" را ببیند با خودش غُر می زند که:   "باز هم از این غافل گیری ها که جدیداً مد شده". این مخاطب اگر کمی با تاریخ سینما آشنا باشد یا کسی به او بگوید که غافل گیری پایانی در سینما به این صورت از سال 1995 و از این فیلم آغاز شده، به جایگاه این فیلم در تاریخ سینما پی خواهد برد. پس از این فیلم بود که موج فیلم های غافل گیر کننده ای رواج پیدا کرد که تمایل داشتند در پایان فیلم نکته مهم هویتی درباره قهرمان را برای مخاطب رو کنند و او را شگفت زده کنند و مجبورش کنند صد دقیقه به عقب برگردد و دوباره تمام فیلم را در ذهن مرور کند چون صد دقیقه سرش کلاه رفته است. این رویه گسترش زیادی پیدا کرد مثل آن چه که پزشکان به آن سَندرُم می گویند. از نمونه های معروف این فیلم ها می توان به بازی 1997، حس ششم 1999، باشگاه مشت زنی 1999 و دیگران در سال 2001 اشاره کرد.   "مظنونین همیشگی" داستان پیگیری یک جنایت است که به یک سلسله جنایت و سپس به یک اسم مرموز و ترسناک می رسد: کایزر شوزه.
 
در پی یک سرقت بزرگ، پلیس مثل همیشه عده ای سابقه دار را دستگیر کرده است؛ اما هیچ مدرکی مبنی بر دست داشتن این پنج نفر در این حادثه در اختیار ندارد و آنان آزاد می شوند. ادامه ماجرا را از زبان یکی از آنان می شنویم که چند ماه بعد در پی حادثه ای دوباره دستگیر شده است. او وربال کینت است. یک فلج مغزی که دست و پای چپش چلاق است. وربال تعریف می کند که این پنج نفر پس از آزادی به این فکر می افتند حالا که این قدر تاوان می دهیم چرا باید همچنان بیگناه باشیم و تصمیم می گیرند که کاری بکنند. آنان نقشه یک سرقت را می کشند و...
   مظنونین همیشگی محصولی از نسل جوان سینماست. برایان سینگر این فیلم را در بیست و هشت سالگی کارگردانی کرده است و یکی از محصولات جوانان دهه نود است. افرادی مانند کوئنتین تارانتینو، دیوید فینچر، ام نایت شیامالان و... که پس از نسل تحصیل کرده دهه هفتادی هالیوود مانند اسپیلبرگ، اسکورسیزی، کاپولا و جرج کامرون روی کارآمدند و با تکیه بر تجربه گذشتگان و دانش خودشان فیلم هایی ماندگار ساختند.
  فیلم در سال 1995 برنده اسکار بهترین فیلمنامه و بهترین بازیگر نقش دوم مرد شده است و از نقاط اوج کارنامه حرفه ای سازندگان آن است. مهم ترین دلیل ماندگاری این فیلم استفاده دقیق و بجا از ساختار است. با مقایسه این فیلم با دیگر فیلم هایی که به این صورت ساخته شده اند در می یابیم که مظنونین همیشگی برخلاف بقیه، قابلیت مشاهده چندین باره و لذتی تکرار شدنی را دارد که محصول تقسیم درست اطلاعات و هدایت احساس مخاطب و بازگذاشتن احتمالات گوناگون در داستان است آن چه در دیگر فیلم های مشابه کمتر دیده می شود. فیلم های مشابه با تکیه بیش از حد بر غافل گیری پایانی تمام  صحنه ها و اطلاعات را در جهت شوک پایانی هدایت کرده اند و محصول آن خستگی مخاطب در طول فیلم است و این که فیلم برای بار دوم قابلیت دیدن ندارد اما در مظنونین همیشگی نکته اصلی غافل گیری نیست بلکه آن چه مخاطب را به وجد می آورد چگونگی غافلگیری است که دوست دارد بارها ببیند و از این همه مهارت لذت ببرد که چه گونه همه چیز وارونه جلوه داده می شود و حقیقت غیرقابل دسترسی است. مظنونین همیشگی هنوز ماهرانه ترین اجرای  غافلگیری پایانی در فیلم هاست که به درستی مرحله به مرحله مخاطب را همراه خود می کند و در آخر داستان پایانی دارد که بی اغراق هیچ کس قادر به حدس آن نیست. پایانی منطقی و در عین حال عجیب. تلخ و در عین حال شیرین. اگر ماهرانه سرمان را کلاه بگذارند به زرنگی طرف مقابل احترام می گذاریم.
 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 7:17 توسط راد |


بعضي شخصيت‌هاي داستاني هستند كه به واسطه پرداخت خوب يك هنرمند، در مدت زماني كوتاه اقبال زيادي به آن‌ها مي شود. اگر روايت دوباره آن نقش‌ها توسط هنرمندان ديگر زاويه جديدي را نشان ندهد، آن نقش رفته‌رفته كليشه مي‌شود و از بين مي‌رود.
   مصطفي مستور با آوردن نقش سوسن (زني كه براي پول مي خوابد) و شاعر (پسر جواني كه پول مي دهد تا فقط زيبايي را تماشا كند و براي آن شعر بگويد) در چند تا از داستان‌هاش، شخصيت‌هايي جذاب را مطرح كرد. اين روزها اين شخصيت‌ها را بارها مي‌بينيم. اصغر فرهادي در فيلم‌نامه دايره‌زنگي اين شخصيت‌ها را به ما معرفي مي‌كند. يك معرفي كوتاه و طولاني. كوتاه از آن جهت كه تنها چند دقيقه به پايان فيلم مانده، متوجه هويت شخصيت مي‌شويم و طولاني از آن جهت كه از اول فيلم تمام كارهاي او را ديده‌ا‌يم و با معرفي او در پايان فيلم، تمام آن كارها براي ما معنا پيدا مي‌كند و به شناختي كامل از آن مي رسيم. علاوه بر اين دو شخصيت، نوع روايت فيلم هم به شدت من را به ياد مصطفي مستور و كتاب "استخوان خوك و دست‌هاي جذامي" مي‌اندازد. در هر صورت، روايت و داستان انحصاري نيست و هر كه مي‌تواند دنياي خودش را بيان كند. هر چند نوع بيان را از ديگري آموخته باشد.
   روايت دايره‌زنگي، فني است؛ از آن جهت كه سعي كرده با بهره‌گيري از روش ذهن سيال و جاري، همراه با يك دختر و پسري كه نصّاب و تنظيم كننده ماهواره ‌است، ما را به ميان ساكنان يك مجتمع مسكوني ببرد و زندگي همه آنان را براي ما روايت كند، در عين حال كه حلقه واسط و نخ متصل كننده توي ذوق نمي‌زند. تنها چند دقيقه پاياني فيلم مي‌فهميم كه به اين نخ تسبيح توجه نكرده‌ايم؛ اما ديگر دير شده است. پايان فيلم است و هنرمند خودش براي ما هويت شخصيت‌ها را رو مي‌كند و از غافل‌گيركردن ما لذت مي‌برد. دایره‌زنگی اصطلاحی است که مهران مدیری وقتی به تنظیم‌کننده ماهواره زنگ می زند، به جاي ماهواره به کار می‌برد.
  دايره‌زنگي، معناي حرفه‌اي بودن را به ما نشان مي‌دهد. اگر به عنوان حرفه، فقط يك كار را انجام دهي، در كار خودت به چنان اوجي مي رسي كه ديگران را ياراي رسيدن به تو نيست. پيمان قاسم خاني و اصغر فرهادي، كه تمام زندگي‌شان فيلم‌نامه‌نويسي است، به قله‌اي از آن (در ايران) رسيده‌اند كه رشك بسياري از نويسندگان است.


  دايره زنگي در كارگرداني هم كاري خوب است. گرچه تأكيد زيادش بر استفاده از بازيگران حرفه‌اي توي ذوق مي‌زند؛ اما كنترل اين بازيگرها شما را درگير قصه مي‌كند. واقعاً كنترل بازيگراني بازي‌گوش و باتجربه مانند شريفي‌نيا، مهران مديري، امين حيايي، بهاره رهنما، گوهر خيرانديش و باران كوثري توي يك صحنه كاري سخت و هنرمندانه است. شخصيت باران كوثري و صابر ابر به خوبي پرداخته و بازي شده است و از اين جهت بايد به كارگردان به خاطر انتخاب اين دو و به بازيگران به خاطر هنرنمايي خوبشان تبريك گفت. اين عكس به خوبي مضمون فيلم را نشان مي دهد. باران كوثري و صابر ابر (پسر جواني كه كنار او ديش به سر دارد) در مركز شخصيت‌ها و ساكنان آن مجتمع مسكوني هستند. اگر دستتان مي رسد دايره زنگي را ببينيد. ديدن فيلم بر پرده چيز ديگري است. سينما، ديدن فيلم روي پرده است.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:49 توسط راد |

"اگر عاشق نیستید، این فیلم را نبینید" این جمله ای بود که برای تبلیغ فیلم "شب های روشن" به کار رفت. جمله ای که برای آنان که فیلم را ندیده اند سنگین است اما حقیقت دارد. شاید بهتر بود این طور گفته می شد که: اگر اهل ادبیات نیستید این فیلم را نبینید یا اگر خیالباف نیستید. 
   فیلم
شب های روشن ساخته فرزاد موتمن است. پدرش او را برای تحصیل بازرگانی به آمریکا فرستاد اما او که عاشق سینما بود آن جا بیشتر دنبال سینما بود. هنگامی هم که مقارن پیروزی انقلاب به ایران برگشت به دنبال سینما رفت و تا سال 1379 کارش ساخت مستندهای صنعتی بود. وقتی چهل ساله شد احساس کرد وقتش است فیلم داستانی بسازد. به سراغ سعید عقیقی رفت تا برایش فیلمنامه بنویسد. عقیقی سه تا فیلمنامه نوشت، هفت پرده (که توقیف شد.) شب های روشن و باج خور که هر کدام متفاوت با دیگری است. فیلمنامه هفت پرده به همراه شب های روشن موجود است و باج خور هم اکران عمومی شد. آن ها که باج خور را دیده اند معتقدند که نسخه ضعیفی از فیلم های تجاری است. هفت پرده را هم که کسی ندیده است پس می ماند شب های روشن.
  به نظر من این فیلم از بهترین فیلم های تاریخ سینمای ایران است. البته این حرف مخالفان زیادی دارد. عده زیادی که آن را یک فیلم معمولی می دانند و عده ای آن را به دلیل اغراق هایش فیلمی
ضعیف می شمارند، اما با این همه، عده زیادی را می شناسم که این فیلم را دوست دارند و عده ای را می شناسم که از بهترین فیلم های عمرشان است و چند نفر هم هستند (مثل من) که هر چند وقت یک بار باید آن را ببینند و تمام گفتارها و میزانسن های آن را از بر هستند.
 
شب های روشن اقتباسی از داستان "شب های سفید" نوشته فئودور داستایوفسکی است که خود عقیقی به نام شب های روشن (با نام مستعار نرگس اخوان) ترجمه و چاپش کرده است (که در نمای آخر فیلم نشان داده می شود). ترجمه های دیگری هم از این داستان در بازار پیدا می شود. از روی این داستان حداقل چهار فیلم در سینما ساخته شده است. معروفترین آن ها نسخه ایتالیایی آن است که پوستر آن در فیلم نشان داده می شود. فیلمنامه این فیلم تفاوت اندکی با داستان دارد که به نظر من این تفاوت آن را بهتر کرده است. شاید هم ایرانی تر و واقعی تر. نکته بارز شب های روشن، فضای ادبیاتی حاکم بر آن است که اگر اهل شعر باشید از گفتارهای حساب شده و شعرهای درست استفاده شده در آن لذت زیادی خواهید برد. درباره سعید عقیقی مهم تر از این که مدرس دانشگاه هنر است یا کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی دارد این نکته گفتنی است که یک عشق فیلم اصیل است.
  از آن جا که تعریف زیاد، توقع را بالا می برد و چه بسا تمام این خوش آمدها سلیقه ای باشد به همین میزان بسنده می کنم و تنها این نکته را می گویم که این فیلم به همراه "نفس عمیق" را می توان زبان تنهایی نسل جوان امروز نامید. البته چنان که خوانده ام و برخی دوستان گفته اند امسال در جشنواره فیلمی به نام "تنها دوبار زندگی می کنیم" نمایش داده شد که می تواند سومین فیلم از این دست باشد. فرزاد موتمن سال گذشته
جعبه موسیقی را ساخت که به زودی نمایش عمومی پیدا می کند.
طرح فیلم: یک استاد ادبیات تنها، در یکی از راهپیمایی های شبانه اش با دختری آشنا می شود که از راه دور آمده و منتظر عاشقش است. او سال گذشته هنگام جدایی از عاشقش با او قرار گذاشته چهار شب در مکانی منتظرش بماند تا برای همیشه با هم باشند اما...

- برنده چهار جايزه از هفتمين جشن خانه سينما (1382): بهترين فيلمبرداري، بهترين تدوين، بهترين بازيگر نقش اول زن و بهترين طراحي صحنه
- كانديداي جايزه بهترين فيلم، بهترين كارگرداني، بهترين فيلمنامه و بهترين طراحي لباس از هفتمين جشن خانه سينما
- كانديداي دو جايزه از بيست و يكمين جشنواره فيلم فجر: بهترين بازيگر نقش اول زن و بهترين اثر از ميان آثار هنر و تجربه

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 20:32 توسط راد |

برخی فیلم ها به یاد ماندنی اند. هر وقت اسمشان را می شنوی یا بازیگرشان را می بینی برایت دوباره زنده می شوند. ماندگاری این فیلم ها به خاطر احساس یا اندیشه ای است که هنگام دیدن آن ها عمیقاً به ما منتقل شده است و با دیدن دوباره آن فیلم، همان حس یا اندیشه به سراغمان می آید. "کشتن مرغ مقلد" یکی از این فیلم هاست. 
   فیلم از زبان یک دختر بچه روایت می شود: "تابستان آن سال شش ساله شده بودم" دختر با پدر و برادر و خدمتکارشان زندگی می کند. پدر یک وکیل است و مادر آن ها فوت شده است. رابطه صمیمی پدر با بچه ها به ویژه دختر از همان اول روشن می شود. دختر پدرش را به اسم  کوچک (آتیکاس) صدا می کند. پدری آرام و نجیب که نمونه یک پدر آرمانی است. در همسایگی آن ها خانه ای است که بچه ها را از آن می ترسانند. این خانه راز فیلم است. همه چیز به خوبی و خوشی است تا این که یک سگ هار پیدا می شود و خانه آتیکاس و همسایه ها را تهدید می کند. کلانتر را خبر می کنند اما کلانتر ترجیح می دهد که پدر به سگ شلیک کند و این آتیکاس قهرمان است که با یک تیر، خطر را دور می کند
    شب هنگام یکی از دوستان آتیکاس به سراغ او می آید و می خواهد که وکالت جوان سیاه پوستی را قبول کند که متهم به آزار یک دختر سفید پوست است و کسی وکالت او را نمی پذیرد. آتیکاس وکالت را می پذیرد و...

فیلم درباره مردمی که برای هر کسی که با آنان تفاوت کند حرف درست می کنند. عقاید و تعصبات کوری که مانند هاری به جان آدمیان می افتد و سفید و سیاه  و غریبه و آشنا را قربانی می کند و این آتیکاس است که این بیماری را از آن جا دور می کند.
   این فیلم بر اساس رمانی به همین نام ساخته شده است. رمان "کشتن مرغ مقلد" تنها اثر خانم هارپر لی است که آن را در 1932 در حالی که تنها سی و چهار سال داشت نوشت و با همین یک رمان به شهرت جهانی رسید. این رمان در سال 1964 برنده جایزه ادبی پولیتزر شده است و پرفروش ترین کتاب دهه سی و چهل بعد از بربادرفته است. این رمان یک بار در همان سال ها و یک بار به تازگی به فارسی ترجمه شده است. راستش مترجمش را فراموش کرده ام.
   در همان سال ها هورتون فوت، فیلمنامه ای بر اساس این رمان نوشت و رابرت مالیگان هم در سال 1962 فیلمی سیاه و سفید در 129 دقیقه از آن ساخت. در این فیلم، گرگوری پک، جان مگا، فرانک اورتون، رابرت دووال، مری بدهم و... بازی می کنند. علاوه بر رمان خوب هارپر لی، بارزترین نکته فیلم، بازی خوب گریگوری پک است که نقطه اوج کارنامه کاری اش است و تنها جایزه اسکار بازیگری اش را برایش به ارمغان آورده است. بنا بر خبری، شخصیت آتیکاس فینچ در این فیلم به عنوان ماندگارترین نقش سینمایی در تاریخ سینمای آمریکا انتخاب شده است.
  خانم هارپر لی دوست دوران کودکی ترومن کاپوتی نویسنده بزرگ آمریکایی است و در تحقیق آخر کاپوتی نیز همراه او بوده است. در فیلم کاپوتی که در سال 2005 ساخته شده است هم این زن دیده می شود. خانم هارپر لی بعد از سال 1964 دیگر مصاحبه ای نکرده است و گوشه گیر شده است. آخرین خبری که از او منتشر شده این است که در سنی حدود هشتاد سالگی برای کمک به یک خانواده بی بضاعت قبول کرده که یک نسخه از کتابش را امضا کند تا ارزش فروش پیدا کند و کمکی به آن ها باشد. این فیلم دوبله خوبی به فارسی دارد و تلویزیون بارها آن را نمایش داده است.

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 6:10 توسط راد |

*ساکت! نابغه دارد کار می کند.* تیتر درشت پیک سینما ژوییه ۱۹۴۰

در ژوییه۱۹۴۰در میان سر وصدای بسیار مطبوعات، فیلمبرداری همشهری کین آغاز شد. پروژه ای در خفا، چراکه با تمام این سر و صداها هیچ کس غیر از هنرپیشه ها و عوامل فنی حق حضور در سر صحنه را نداشتند و فیلمبرداری به طور مخفی ادامه می یافت. اما این سر و صداهای مطبوعاتی زمانی به اوج خود رسید که فاش شد داستان این فیلم برگرفته از زندگی خصوصی "ویلیام راندولف هیرست" است. این خبر را "لولا پارسونز" نویسنده معروف مقالات روزنامه های او به وی خبر داد. هیرست دارای روزنامه های متعددی بود و در هالیوود هم نفوذ داشت و از سهامداران عمده" مترو گلدوین مایر" بود.

"هیرست" تمام تلاش خود را کرد تا جریان تولید فیلم را متوقف کند. "لولا پارسونز" شروع به نوشتن مقالات متعددی بر ضد همشهری کین نمود. جنگ مطبوعاتی علیه "اورسن ولز" به اوج خود رسید ولی با این همه نابغه سینمای هالیوود فیلمش را ساخت.

هرچند انتظار می رفت که این جنگ مطبوعاتی به فروش فیلم کمک کند ولی فیلم در اکران عمومی با شکست تجاری مواجه شد، چرا که تمهیدات انجام شده در فیلمبرداری و نورپردازی و تداخل زمان ها و به طور کلی پیچیدگی روند داستان به شکل فیلم تا آن زمان در فیلمهای هالیوود معمول نبود و تماشاگر سطحی آمریکایی توان هضم آن را نداشت.

اما از طرف منتقدین اثری بدیع و نو و شاهکار شناخته شد و مورد تحسین قرار گرفت. "جوزف مک براید" درباره این فیلم می گوید: اورسن ولز حیات سینمایی اش را به سال 1940 با یک شی هنری به نحو متعصبانه ای دقیق آغاز کرد که در آن حتی روی کمترین جزییات هم به دقت کار شده بود و چیزی به دست شانس و اقبال سپرده نشده بود.

"ولز" سعی می کرد آخرین کلام در سینما را بسازد. بهترین تمهیدات فنی و بهترین متخصصان هالیوود را به خدمت گرفت تا از خود یادبودی جاودانه بر جای نهد. در چشم انداز این جسارت جوانانه است که همشهری کین همیشه تازه و گیرا به نظر می آید و همواره در شمار بهترین دوازده فیلم تاریخ سینما به شمار می آید.

این همان نکته ای است که شاید در تحلیل اثر اغلب فراموش می شود. یک اثر سینمایی یا به طور عام تر رسانه ای محصول هنری یک یا دو نفر نیست. تصور این نکته که تنها هنر کارگردانی "ولز" این اثر را به شاهکار تاریخ سینما تبدیل کرده است، ما را از واقعیت تولید در سینما دور می سازد.

"اورسن ولز" زمانی درخشید که فهمید برای درخشیدن در سن 24 سالگی و در اولین اثر سینمایی اش محتاج فیلمبرداری و نورپردازی "گرگ تولند" و موسیقی "برنارد هرمان" به همراه فیلمنامه ای از "مکت ویتس" است. در یک کلام "اورسن ولز" جوانی جسور بود که توانست قواعد سینما را خوب بشناسد و خوب آنها را مرتب کرده و هماهنگ نماید.

به نظر اکثر منتقدین "فاستر کین" تصویری از زندگی "راندلف هیرست" است اما نگارنده معتقد است "فاستر کین" همان "اورسن ولز" است و ما در پی یافتن نکته اسرارآمیز زندگی او یعنی "گل رز"، اسرار شاهکارشدن "همشهری کین" را خواهیم یافت. و درخواهیم یافت نبوغ "اورسن ولز" در این بود که ایده های نو داشت و آن را به وسیله قواعد سینما - که خوب آنها را می شناخت - و به دست بهترین عوامل سینمایی، به یک اثر هنری جاوید تبدیل کرد.

و همین بود راز گل رز اورسن ولز.

به قلم:امیرحسین پیشاهنگ

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 5:28 توسط |

به نام خدا

آرامش ظاهری حاکم بر فضای سریال نوعی اضطراب و دلهره را به انسان منتقل می­کند. تو مطمئنی که در هر لحظه و در پس هر فرازی، باید منتظر فرودی از نوع قتل ، دزدی، خیانت ، دردسر و یا ناکامی عشقی باشی. بی گمان نام این سریال نیز از شب آرامشی که وجود ندارد، الهام گرفته است.

کارگردان این مجموعه خوب می­داند که کجا نفس بیننده را ببرد و کجا به روانش آرامش دهد و این نکته سنجی آقای امینی قابل تحسین است. بنابراین می­توان به آینده تلویزیون نیز با این موقیت سنجی­ها امیدوار باشیم.

کارگردان این سریال از هر چه خوشش می­آمده بی­دریغ استفاده کرده است و این دست و دلبازی از تیتراژ آغازین تا تیتراژ پایانی ادامه دارد. تیتراژ آغازین آدمی را یاد تیتراژ فیلم روانی هیچکاک می اندازد و تیتراژ پایانی با ترانه ای سنتی و قدیمی ساخته شده که یک کار ضد کلیشه است.

از همان قسمت­های اول سریال شخصیت­پردازی درست و پخته آقایان نویسنده بسیار جلب توجه می­کرد چیزی که اصولا کمبود در اغلب فیلم­های سینمایی به ویژه سریال­های تلویزیونی قابل مشاهده است. آقای عباس نعمتی و سعید شاهسواری در بیان و شخصیت­­پردازی از افراط و تفریط اجتناب کردند. مثلا یک شخصیت نه کاملا سیاه است و نه کاملا سفید. کارکترهای سریال اصولا در مایه­های خاکستری هستند خاکستری پررنگ، خاکستری کم رنگ و خاکستری بی رنگ ، خاکستری راه راه و خاکستری خال خال و ... هرچند بعضی از شخصیت­ها مثل آقای شایان (پرویز پور حسینی) ، پدر و مادر آذر و مادر علیرضا (مهتاج نجومی) نیز قرمز و قهوه­ای و نارنجی هم هستند.

این شخصیت­پردازی مناسب موجب همذات­پنداری مخاطب با شخصیت می­شود. حتی قهرمان و ضدقهرمان­ها نیز یکسری ویژگی­های مثبت و منفی دارند شبیه همه آدم­های دیگر اصلا شبیه خود و اطرافیانمان.

مثلا پیمان این پسر ناخلف و برادر کش نیز در سینه دلی داره که می­تواند حقیقتا کسی را دوست داشته باشه و یا هنگام وداع با برادر از ناراحتی گریه می­کند و اشک می­ریزد.

یا حتی علیرضا به عنوان قهرمان و شخصیت مظلوم شکست­خورده سریال، بسیار ساده لوحانه و احمق می­نماید که این سادگی بیننده را می­آزارد.

بهره­برداری هنرمندانه از موضوعاتی چنین پیش پاافتاده و کلیشه­ای مثل ازدواج، استقلال، اشتغال و شخصیت طلبی این مجموعه تلویزیونی را به ضدکلیشه تبدیل کرده است که در اکثر مواقع حدسیات بیننده  در خصوص ادامه داستان را نقش بر آب می­کند که این امر کمتر در سریال­های ایرانی به چشم می­خورد.

دیالوگ­های پخته و متناسب با شخصیت از دیگر نکات و ویژگی­های برجسته این سریال است  که در این میان می­توان به دیالوگ­های زرین خانم (مادر نوشین) و یا آقای شایان ( پرویز پورحسینی) و  حتی نوشین (یکتا ناصر) اشاره کرد. دیالوگ­ها در عین پیچیدگی بسیار ساده و روان و متناسب با روند داستانی و شخصیت­ها چیده شده و به شخصیت­پردازی سریال کمک بزرگی کرده است.

لحظه ای که  در ابتدای سریال نوشین می گوید: علیرضا حق منه اون نمی فهمه که صلاحش اینه که با من باشه یا آن جا که پس از این که علیرضا نوشین را تحقیر می کند در یک لحظه عشق تبدیل به نفرت می شود و همه آن چیزهای خوب تنفر انگیز می شوند: ازت متنفرم ازمودب بودنت بدم می یاد از این که می خوای به کسی برنخوره بدم می یاد از این که می خوای زیر منت کسی نباشی متنفرم یا آن جا که پیمان سر قبر مادرش آمده و آن قدر بیکس است که مجبور است به قرآن خوان قبرستان با بغض بگوید که این مادرم است یا صحنه تصادف آذر (شبنم قلی خانی) و صحنه ها و دیالوگ های خوبی که ما را در حس فیلم شریک کرد وهمه تازه و نو و همراه با خلاقیت بود. 

طراحی دکور، میزانس­بندی، موسیقی و حتی انتخاب و بازی خوب بازیگران از دیگر نکات  مثبت سریال اولین شب آرامش است بازیگران در این مجموعه بازی متفاوت و برتری را به نمایش گذاشتند برای نمونه می توانید بازی مهتاج نجومی در این سریال با بازی اش در مجموعه زیرزمین مقایسه کنید یا بازی شبنم قلی خانی را با بازی اش در سریال وعده دیدار یا بازی اکرم محمدی را با دیگر فیلم ها و مجموعه هایی که بازی کرده اند. حس درونی و ریزه کاری های رعایت شده به شدت نقش را باور پذیر کرده است با این که فضای پول داری و رفاه زده زندگی این آدم ها از سطح زندگی مردم عادی بالاتر است اما مردم اصلا احساس غریبی نمی کنند و حس و درد مشترک همه را به دیدن سریال ترغیب کرده است.

نقش مادر علیرضا (مهتاج نجومی) با بازی بسیار متین و سنگینش نقش مادری فداکار و عاقل و با درایت را خوب از کار درآورده است و نوشین (یکتا ناصر) بهترین بازی خود را در این سریال در نقش دختری مغرور و عاشق انجام داده که برای رسیدن به عشق خود دست به هر کاری را می­زند اقای شایان (پرویز یورحسینی) در نقش خویشاوندی متین ، مهربان و قابل اعتماد نقش متفاوتی را ارائه داده است.

خلاصه، نکات برجسته این سریال به حدی است که نکات منفی آن را قابل اغماض کرده و یا اصلا به چشم نمی­آیند. این سریال هم ردیف معدود سریال­های موفق و حرفه ای تلویزیون ایران از جمله "دایره تردید" و "دوران سرکشی" و "هزاران چشم" قلمداد می شود.

به امید دوران تابناک تلویزیون ایران و ارتقا سطح کیفی مجموعه­های تلویزیونی آن: آمین آمین آمین

                                                                                                                              (هیوا)
+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 6:0 توسط هیوا |

خسته بودم. حوصله‌ام سر رفته بود. دور خودم مي‌گشتم. نمي‌دونستم چي كار كنم. دل و دماغ كاري رو نداشتم. رفتم بالاي پشت بوم. اون هم ساعت دوازده شب. حوصله آسمون مهتابي و ستاره‌ها رو هم نداشتم. اومدم زير زمين. تاريك بود و پام به جعبه‌اي گير كرد. نزديك بود ولو شم وسط سالن. عصباني لگدي به جعبه زدم. برق را كه روشن كردم ديدم جعبه‌اي پر از كتاب‌ است كه قراره بريزيم دور. كتاب‌هاي كهنه و قديمي، ورق ورق شده، زرد شده و خورده شده. نشسته يكي يكي كتاب‌ها را ورق مي‌زدم. مي‌دانستم بيشتر اين كتاب‌ها مال بابا است؛ كتاب‌هاي سخنراني، عرفاني و فلسفي. از بس اون‌ها رو ديده بودم خسته شده بودم. ته جعبه گوشه‌اي از يك كتاب پاره شده، كه توش هم تا خوره بود، به چشمم ناآشنا اومد. برداشتمش. اسمش عجيب بود؛ «تِس» چند بار تكرار كردم؛ «تِس دوربرويل» اثر توماس هاردي. فهميدم تست نيست كه "ت" اون تو چاپ از قلم افتاده باشه. ورق زدم تا شايد بفهمم تس كيه يا چيه. شروع كردم صفحه اول رو خوندن. نفهميدم. صفحه دوم تازه دستم اومد كه «تِس» اسم دختريه كه در يك خانواده فقير و پدري هميشه مست با تعداد زيادي بچه زندگي مي‌كنه.

كتاب جذاب تر از اون بود كه بگذاره دوباره جلوي پام رو ببينم و براي دومين بار زمين نخورم. اهميتي ندادم. خودم را عقب كشيدم. به ديوار تكيه دادم و كتاب رو گذاشتم روي زانوهام و ادامه دادم. تس، حيووني مجبور بود براي كار به منزل پيرزني ثروتمند، كه گويا سابقه فاميلي دوري با آن‌ها دارد، برود و به خاطر خانواده سعي مي‌كند نگاه‌‌ها و حرف هاي پسر عياش و هوس‌باز پيرزن را تحمل كند تا اين كه روزي در جنگل طعمه او مي‌شود و اين تازه آغازي است براي يك تغيير و حادثه‌اي است براي يك سرنوشت محتوم و محكوم و علتي است براي به شكست كشاندن يك عشق كه بعدها با يك پسر كشيش پيش مي آيد و... .

توماس هاردي نويسنده انگليسي اين رمان، بيشتر به خاطر شعرهايش معروف است. او چند رمان ديگر از جمله "جود گمنام" ، "بانوي خيالي" و "دور از اجتماع خشمگين" دارد. هاردي، تس را در سال 1891 نوشت. در يك نظر سنجي در انگلستان اين رمان به همراه "بلندي‌هاي بادگير" از اميلي برونته، "بر باد رفته" ، و "1984" اثر جورج ارول، چهار رماني بودند كه خوانندگان انگليسي مي‌خواستند پايان شادتري داشته باشند. به اين ليست مي توانيد دكتر ژيواگو، بيمار انگليسي و آناكارنينا را هم اضافه كنيد.

من خواندن رمان را با اين كتاب شروع كردم و هنوز كه هنوزه بارها اون رو خوندم. داستاني هميشه تازه و هميشه جذاب. من هميشه خوندن اين كتاب را به دوستان عزيزم توصيه مي‌كنم چون «تِس» لااقل ارزش يك بار خوندن را دارد. باور كنيد.

      و اما فيلم. رومن پولانسكي در 1979 از اين رمان يك فيلم كلاسيك ساخته است. فيلمي كه به شدت به رمان وفادار است. اين فيلم برنده اسكار بهترين طراحي لباس، صحنه پردازي و فيلم برداري شده است. فيلمي ديدني با قاب بندي و فيلم برداري بي نظير كه لذت ديدن تصاوير زيبا و تعليق يك داستان خوب و بازي‌هاي بي نقص آن سه ساعت شما را ميخكوب مي‌كند و حسرت پاياني فيلم تا مدت ها گريبان شما را خواهد گرفت. «تِس» را از دست ندهيد.

هیوا

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 5:54 توسط راد |

 

خلاصه داستان: پدر (پرويز پرستويي) مرد نسل جنگ، براي گذران زندگي در معادن مشغول كار است. او سعي كرده از بوي جنگ فرار كند.

دختر ( گلشيفته فراهاني) روي تپه اي مشغول كند و كاو علمي است كه ناگهان خنجري از زمان جنگ را مي‌يابد و ...

در ادامه ي داستان پدر مجبور است به دختر معترض بفهماند چرا جنگيده است و....

 

1. ابراهيم حاتمي‌كيا در يادداشت خودش براي فيلم، از روزهاي سختي مي‌گويد كه شاهد ذبح شدن "به رنگ ارغوان" در بازي‌هاي سياسي بود. او در اين روزها براي التيام خود به سراغ "به نام پدر" مي‌رود و به آن پناه مي‌برد.

"به نام پدر" بازگشت حاتمي‌كيا به فيلم هايي درباره جنگ است. او خودش گفته كه علت اين بازگشت را از درون فيلم بايد بفهميم.

2. من نه منتقد هستم و نه نقد را دوست دارم. من فيلم را حس مي‌كنم.

اين فيلم هر چه باشد و هرچند مرا راضي نكرده است، اما براي من هم بازگشت است. من پس از "آژانس شيشه اي" كه هفت بار آن را در سينما ديدم و هر هفت بار گريستم، اولين بار بود كه با قهرمان حاتمي‌كيا گريستم و مظلوميت او را حس كردم.

3. براي من كه شيفته حاتمي‌كيا هستم و پس از هشت سال دوباره با ابراهيم گريستم، سخت است كه بگويم «فيلم در حد نام ابراهيم نبود» اگر اين فيلم را بدون نام حاتمي‌كيا مي‌ديدم حتما لذت مي بردم و آن را از بهترين‌ها مي‌دانستم، اما نام حاتمي‌كيا آن‌قدر سنگين است كه قبل از شروع اين فيلم "ديده بان" و "مهاجر" و "كرخه" و "آژانس" و... از برابر چشمم عبور مي‌كردند و من در اين فضاي سنگين "به نام پدر" را آن گونه كه انتظار داشتم نديدم.

4. گفتم كه قبل از ديدن اين فيلم، نوشته حاتمي كيا را خواندم كه خواسته بود دليل بازگشت به فيلمي درباره جنگ را از درون فيلم بخواهيم و حالا مي دانم چرا.

ابراهيم عزيز!

تو مثل شخصيت پدر درفيلمت، دوباره به جنگ برگشتي و پدر چه بهاي سنگيني پرداخت تا دوباره برگردد. نمي‌دانم تو چه پرداختي؟ اما كاش بر نمي‌گشتي!

   يادم نمي رود، چند ماه پيش كه عده‌اي ازرزمندگان نامه‌اي به ارشاد دادند تا مانع اكران فيلم تو شوند، باز هم سكوت كردي و هر گاه تريبوني مانند ديدار با رهبر يافتي، ايستادي و فقط از اين گفتي كه كاش مردان سياست و نظام تو را رها مي كردند و اجازه مي دادند خودت باشي و ايده هايت و فيلم هايت.

اي بلبل عاشق! باز هم براي شقايق ها خواندي. باش و بمان و بخوان.

 

سيدحسين ميرخليلي (مهمان حلقه)

http://mirkhalili.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 5:57 توسط راد |

توصيف شخصيت "اتي" با بازي گلشيفته فراهاني در فيلم بوتيك ساخته حميد نعمت اله

 "اتي" عاشق پول و ثروت و پرايد! است. مي خواهد (مثل بچه پول‌دارها سوار پرايد شود. عينك دودي بزند، نوار بگذارد و صداي نوار را تا ته زياد كند؛ چرا كه معتقد است هيچ چيز از‌آن‌ها كم ندارد و تازه از همه‌شان هم خوشگل‌تر است) اما "اتي" به هيچ وجه چنان شيفته اين‌ها نيست كه براي به دست آوردن‌شان حاضر به انجام هر كاري باشد. گر چه ظواهر امر از وجود دختري فراري و دست‌مالي شده توسط هر مردي خبر مي دهد؛ اما "اتي" لااقل تا به حال از اين ورطه محفوظ مانده است و قصد آلوده شدن به آن را هم ندارد. لذا مي بينيم كه به پيشنهاد پسرها توجهي ندارد و حتي وقتي جهانگير با پرايد مشكي،‌عينك دودي به چشم، مقابلش بوق مي زند و او را دعوت به سوار شدن مي كند، همان "اتي" عاشق پرايد، تا وقتي كه جهانگير را به جا نمي‌آورد حاضر به سوار شدن نمي شود.

"اتي" از سابقه تيره خود دل خوشي ندارد و با بلوف‌هاي خود ساخته و بافته‌اش سعي در ساختن هويتي كاذب براي خود دارد؛ اين كه (دانشجوست، ‌در ساختمان‌هاي با كلاس رفت و آمد داشته، با آدم‌هاي با كلاس گشته، پدرش او را لب دريا مي برده و مي گفته بريم شنا،‌لب دريا زير چتر نوشيدني خنك مي نوشيده، اسكي رفته و چون خيلي با كلاس است،‌چاي و بستني نمي خورد و در عوض كافه گلاسه ميل دارد و هويج بستني...)

"اتي" دختري است در عين معصوميت و مظلوميت ترحم برانگيزش، پر شر و شور و سر زنده و از خيلي جهات (عين يويو مي مونه) بازي‌هاي بچه‌گانه‌اي مي‌كند. از پله برقي بر خلاف جهت حركتش بالامي‌رود، ‌عينك دودي به چشم مي‌زند،‌گل لاي موهايش مي‌گذارد و با جا سويچي عروسكي بازي مي‌كند و حتي از اين كه جهانگير، ‌عروسك شاپوري را به او نداده گله مي‌كند. در عين حال مناعت طبع و غرور زنانه دارد. نمي‌خواهد زير دين كسي باشد و تأكيد مي كند كه قسط شلوار را به جهانگير خواهد داد و ضمناً به جهان هشدار مي‌دهد كه با هم هويج بستني خوردن، دليل نمي‌شود كه جهان به همه كار او دخالت كند و بايد دنبال كار خودش برود و ضمناً‌روي عروسي كردن با "اتي" هم حساب نكند.

و بالاخره"اتي" دختري است كه بي نهايت تشنه محبت است؛‌راستين يا دروغين فرقي نمي كند. از اين رو محبت ظاهري شاپوري را به محبت واقعي جهانگير، كه در ظاهر گاهي با خشونت همراه است، ترجيح مي دهد و سرانجام هم قرباني همين عطشي مي شود كه زندگي سراسر غم و بدبختي‌اش را بر او تحميل كرده است.

 

محمد جعفريباشد؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 6:55 توسط راد |

نگاهي به شخصيت آيدا در فيلم «نفس عميق» ساخته: پرويز شهبازي


«من قوي هستم. هر صبح قبل از اين كه خورشيد بيرون بيايد و با نورش داد بزند «من قوي هستم» از جايم بلند مي‌شوم، اشك‌هاي ديشبم را پاك مي‌كنم، تمام كساني را كه دوست دارم براي صرف صبحانه به آشپزخانه مي‌برم، در را به رويشان قفل مي‌كنم و همه آن‌ها مي‌فهمند گول خورده‌اند. آن‌جا حمام است، آن هم حمام آب سرد. سرم را مي‌تراشم. داد مي‌زنم «من قوي هستم» خورشيد مي‌ترسد و ديگر بيرون نمي‌آيد»

اسمش آيداست و همه تلاشش را مي‌كند كه بگويد «من هستم. من قوي هستم. من آزاد و قوي هستم» درست وقتي كه شلوار جين آبي به تن كرده و در سردي و سياهي شب زير بارش باران يك‌سره مي‌رود، مستقيم و بي‌وقفه، مي‌خواهد بگويد «من قوي هستم» و آن قدر جسارت دارد كه هم‌چنان كه باخ گوش مي‌دهد، كوله استخواني رنگ روشنش را روي شانه‌هاي خيسش جا به جا كند و سوئيشرت سرخ رنگ جيغش را،‌ كه مثل شولاي شيطان پرست‌هاست، به تن كند و بنشيند بغل دست راننده پرايدي كه پسر مو فرفري گيج و گنگي است و آن قدر جسارت دارد كه مثل تزريقي از رنگ رها شود در كنتراست يك پرتره سياه و سفيد مات و مثل ماژيكي رنگي با رفت و آمدش ساختار شكني كند و بك‌گراند سرد و سياه پرتره را خط خطي كند.
آيدا آن‌قدر قوي هست كه از خانه و خوابگاه و دانشكده و شهر و هر جايي كه بخواهد محدود و زنداني‌اش كند، بيرون بزند و آن‌قدر قوي هست كه نترسد و عاشق شود و به سادگي دل به پسر ساده‌دلي بدهد و سر چهارراه جلوي كيوسك روزنامه فروشي ميخ شود و هي اين ماشين و آن ماشين را نگاه كند و از دل‌داده مو فرفري ساده دلش خبري نباشد و زير پايش علف سبز شود و... و آن‌قدر قوي هست كه خودش باشد و هيچ جا ادا در نياورد و دروغ نگويد و جايي كه بايد بگويد بي‌ترس و واهمه به پليس بگويد كه نامزد پسر نيست و جايي ديگر با قطعيت بگويد «نامزدش هستم»
آيدا قوي است، با چشم‌ها و اجزاي ظريف صورتش كه رنگ خنده و زندگي است. اين را صداي جيغش مي‌گويد كه در تونل با صداي ننر و اداهاي لوس بچه‌گانه‌اش مي‌خواهد ثابت كند «من قوي هستم» آن‌قدر قوي و زنده كه خورشيد هم مي‌ترسد بيرون بيايد و داد بزند «من قوي هستم» آن‌قدر زنده كه مرگ هم نمي‌تواند بگويد آيدا قوي نيست.
آيدا هست. آن‌قدر كه مي‌تواند خود را مثل قطعه‌اي گم‌شده از كابوس‌هاي نيمه‌جان پسري رو به مرگ بيرون بكشد.

نويسنده: سیما

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 6:1 توسط راد |