هر سال در سینمای ایران کمتر از انگشتان دست فیلم پیدا می شود که بتوان آن را تا آخر دید. این روزها فیلم «درباره الی» روی پرده سینماهاست. این فیلم شاید بهترین فیلم سینمای ایران در سال گذشته باشد. «درباره الی» درباره دروغ است. به جای هر چیزی، مطلب يك منتقد خارجي را مي آورم كه خيلي خوب و كوتاه نوشته است:
«درباره الی» یک شاهکار است، که نمیشود نادیدهاش گرفت/بهترین فیلم 2009 تا به حال/[a Masterpiece]
چند وقتی است که دیدن فیلمهای ایرانی را شروع کردهام؛ حتی دورهی کامل برخی سریالهای ایرانی را میبینم. در این میانه فیلمی دیدم که برخلاف همه آن فیلمها (به جز سریال روزی روزگاری که محشر بود) حرفی برای گفتن داشت و لذت داستان دیدن را به من هدیه داد. از آن فیلمهایی که به سازندهاش حسودی میکنی و پیش خودت میگویی که ای کاش من این را ساخته بودم. اسم فیلم بود: «چندکیلو خرما برای مراسم تدفین»
در اوج معروف بودن محسن نامجو مستندی زندگینامهای دربارهی او میان طرفدارانش دست به دست میگشت. «آرامش با دیازپام ده» که سامان سالور ساخته بود. در آن فیلم نسلی از هنرمندان در حاشیه معرفی شد که معلوم بود به زودی خودشان را مطرح خواهند کرد. این مستند علاوه بر معرفی چندین هنرمند بیش از همه سازنده این مستند یعنی سامان سالور را مطرح کرد. این فیلم در جشنواره بيست و چهارم فيلم فجر، کانديدا سيمرغ بلورين بهترين فيلم دوم شد و توانست در جشنوارههاي مختلف خارجي جوايزی از جمله «يوزپلنگ طلايي جشنواره لوکارنو» ، «بالن طلايي جشنواره سه قاره نانت»، «بهترين فيلم جشنواره ادينبورگ» و جايزه «يهترين فيلمنامه و فيلم از جشنواره اوبن» فرانسه را دريافت نمايد.
در اين فيلم داستاني 85 دقيقه اي که به صورت نگاتيو و سياه و سفيد توسط « تورج اصلاني» فيلمبرداري شده «محسن تنابنده» ، «نادر فلاح»، «محسن نامجو»، «محمود نظر عليان» و «حسن رشيد قامت» نقش آفريني کردهاند. شاید به جای خلاصه فیلم بتوان گفت که داستان یک مامور پمپ بنزین متروکه است که... ولش کن داستان لو می رود.
یک پسر و دختر بیدست و پا توی یک رستوران معمولی نشستهاند و دارند صحبت میکنند که بد نیست دخل این رستوران و کیف پول مشتریها را بزنیم. اسلحه میکشند و میگویند: "این یک سرقت است"
تیتراژ بالا میآید: قصههای عامهپسند
"وینسنت" (سفید پوست) و "جولز" (سیاه پوست) دو مرد خشن هستند که دارند به یک خوابگاه دانشجویی میروند تا از دانشجویانی که از رئیسشان مواد مخدر کِش رفتهاند زهرچشم بگیرند. این خبر را یکی از دانشجوها داده که جاسوس آنان است. وینسنت و جولز توی راه با هم صحبت میکنند. از صحبتها میفهمیم که چند وقت پیش، رئیس آنان یکی از افراد را که به پای زنش دست زده بوده از طبقه چهارم به پایین پرت کرده است. موضوع وقتی جالب میشود که وینسنت میگوید رئیس از او خواسته که چند شب دیگر که توی شهر نیست، زنش را برای هواخوری بیرون ببرد. آنها دو دانشجو را میکشند. جولز عادت دارد که قبل از کشتن هر آدم، آیهای از تورات را برای او بخواند.
"وینسنت وگا" و "زن ِمارسلوس والاس"
وینست با زنِِِ رئیس بیرون میرود. او به شدت مواظب خودش هست که دست از پا خطا نکند؛ برای همین قبل از رسیدن به خانه رئیس، مقداری هروئین تزریق میکند تا بیحس شود. زن رئیس، یک دختر شیطان است که خوشی زده زیر دلش و آماده هر نوع تنوع طلبی است. آنها شام میخورند، میرقصند و به خانه میآیند. در حالی که وینسنت به دستشویی رفته و دارد با خودش حرف میزند که بعد از بیرون آمدن از دستشویی تأمل نکند تا وسوسه شود، بلکه بلافاصله خداحافظی کند و به خانه برود، در همین زمان زن رئیس برای روشن کردن سیگارش دست توی جیب کاپشن وینسنت میکند، بسته مواد را میبیند و به این گمان که کوکائین است، هوس میکند کمی تودماغی بزند. وقتی وینست از دستشویی بیرون میآید با پیکر بیهوش زن رئیس روبه رو میشود. او را نزد دوستش میبرد و با مصیبت زیاد به هوش میآورند. وقتی او را به خانه میرساند با هم قرار میگذارند که از جریان امشب چیزی به رئیس نگویند.
ساعت طلایی
بوکسوری به نام "بوچ" در حال صحبت با رئیس است. وینسنت و جولز با تیشرت گشاد و شورت بسکتبال وارد میشوند و در نوشگاه منتظر میشوند تا نوبت ملاقات آنان شود. بوچ از رئیس پول میگیرد که در مسابقه ببازد تا رئیس در شرط بندی برنده شود. هنگامی که بوچ کارش تمام میشود به سمت نوشگاه میآید. بین بوچ و وینسنت سر ادای یک کلمه، درگیری لفظی پیش میآید. رئیس، وینسنت را صدا میزند و دعوایی صورت نمیگیرد. بوچ به جای باختن وارد رینگ میشود و با چند ضربه حریفش را میکشد و میگریزد. او از قبل به دوستانش گفته که روی برد او شرط بندی کنند و دوست دخترش را هم به هتلی برده است. فردا صبح که میخواهد با دوست دخترش از آن شهر بروند، متوجه میشود که دخترک ساعت پدر بوچ را فراموش کرده بیاورد. بوچ به تنهایی به خانه میرود تا ساعت پدرش را بیاورد، در خانه با وینسنت رو به رو میشود، او را میکشد، ساعت را برمیدارد و بیرون میآید. اما توی خیابان، رئیس را میبیند و با هم درگیر میشوند. بوچ در حال فرار وارد مغازهای میشود و رئیس هم دنبال او میآید. صاحب مغازه با زور اسلحه هر دوی آنان را به زیرزمین میبرد، دست و پای آنان را میبندد، دوستش را صدا میزند تا با هر دوی آنان آن کار بد را بکنند. وقتی آنان در اتاق بغل، مشغول کردن آن کار با رئیس هستند، بوچ خودش را آزاد میکند و بیرون میرود اما دلش نمیآید رئیس را در آن حالت رها کند و رئیس را از چنگ آنان رها میکند. رئیس به خاطر این خدمت بوچ، او را میبخشد اما میگوید به شرطی که از این جریان به کسی چیزی نگوید و از این شهر هم برای همیشه برود. بوچ به سراغ دوست دخترش میرود و با هم از آن شهر میروند.
موقعیت بانی
پسر جوانی به نام "بانی" اسلحه دستش است و پشت یک در ایستاده است. از پشت در صدای جولز را میشنویم که دارد آیهی انجیل را میخواند و بعد صدای تیراندازی میآید و همان صحنه اول فیلم را میبینیم که جولز، دانشجوی خاطی را میکشد. پسر جوانی که پنهان شده بود، در را باز میکند و به طرف وینسنت و جولز تیراندازی میکند و همهی خشاب را خالی میکند؛ اما هیچ تیری به آن دو نمیخورد! وینسنت و جولز پسر را میکشند. پسر جاسوس به قدری ترسیده که زبانش بند آمده است. جولز به وینسنت میگوید این یک معجزه بوده که هیچ تیری به آنان نخورده و خدا در این کار دخالت کرده است. توی ماشین هنگام برگشت هم این بحث را ادامه میدهد و بعد میگوید که او دیگر آدم نخواهد کشت و این کار را کنار میگذارد. وینسنت او را مسخره میکند و وقتی که اسلحه به دست از صندلی جلوی ماشین به سمت عقب برمیگردد تا از پسرک جاسوس نظر بخواهد، دستش روی ماشه میرود و تیر به سر پسر میخورد و مغزش متلاشی میشود و شیشههای ماشین و لباسهای آنان خونی میشود. آن دو مجبور میشوند به خانه یکی از دوستان جولز بروند. او به آنان تیشرت گشاد و شورت بسکتبال میدهد. جنازه را در صندوق عقب میاندازند و ماشین را از بین میبرند. بعد برای خوردن غذا به رستورانی میروند. جولز هنوز مشغول صحبت دربارهی معجزه است. در همین زمان آن دختر و پسر اول فیلم اسلحه میکشند و شروع به سرقت میکنند. جولز مقاومت نمیکند و پولش را به آنان میدهد و از وینسنت هم میخواهد که این کار را بکند. جولز به پسر دزد میگوید:
« یه بخش از كتاب مقدس رو من از حفظم. سِفر حزقيل نبي سوره 25 آيه 17: (مسير مرد درستكار از هر سو تحت احاطه بيدادگريهاي ناشي از استبداد و خودكامگي است. خوشبخت آن است كه با نيت خير و حسنه، همچون چوپاني، ضعفا را از درهی تاريكي عبور دهد) سالهاست كه اين رو ميگم و اگه ميشنيديش، ديگه مرده بودي. هيچوقت به چيزي كه ميگفتم زياد فكر نكرده بودم. ولي امروز صبح چيزي ديدم كه باعث شد دوباره فكر كنم. دارم فكر ميكنم كه شايد معنياش اينه كه تو مرد شروري و من مرد درستكار و اين سلاح 9 ميليمتري چوپان راهنما كه از راه راست من در اين دره تاريكي محافظت ميكنه. يا تو مرد درستكاري و من چوپان راهنما و اين دنياست كه شرور و خودخواهه كه اي كاش اينجوري بود، اما حقيقت اين نيست. حقيقت اينه كه تو همون ناتواني و من زورگوي مستبد، ولي من دارم سعي ميكنم. خيلي سخت تلاش ميكنم كه چوپان باشم.»


دايره زنگي در كارگرداني هم كاري خوب است. گرچه تأكيد زيادش بر استفاده از بازيگران حرفهاي توي ذوق ميزند؛ اما كنترل اين بازيگرها شما را درگير قصه ميكند. واقعاً كنترل بازيگراني بازيگوش و باتجربه مانند شريفينيا، مهران مديري، امين حيايي، بهاره رهنما، گوهر خيرانديش و باران كوثري توي يك صحنه كاري سخت و هنرمندانه است. شخصيت باران كوثري و صابر ابر به خوبي پرداخته و بازي شده است و از اين جهت بايد به كارگردان به خاطر انتخاب اين دو و به بازيگران به خاطر هنرنمايي خوبشان تبريك گفت. اين عكس به خوبي مضمون فيلم را نشان مي دهد. باران كوثري و صابر ابر (پسر جواني كه كنار او ديش به سر دارد) در مركز شخصيتها و ساكنان آن مجتمع مسكوني هستند. اگر دستتان مي رسد دايره زنگي را ببينيد. ديدن فيلم بر پرده چيز ديگري است. سينما، ديدن فيلم روي پرده است.

- برنده چهار جايزه از هفتمين جشن خانه سينما (1382): بهترين فيلمبرداري، بهترين تدوين، بهترين بازيگر نقش اول زن و بهترين طراحي صحنه
- كانديداي جايزه بهترين فيلم، بهترين كارگرداني، بهترين فيلمنامه و بهترين طراحي لباس از هفتمين جشن خانه سينما
- كانديداي دو جايزه از بيست و يكمين جشنواره فيلم فجر: بهترين بازيگر نقش اول زن و بهترين اثر از ميان آثار هنر و تجربه

فیلم درباره مردمی که برای هر کسی که با آنان تفاوت کند حرف درست می کنند. عقاید و تعصبات کوری که مانند هاری به جان آدمیان می افتد و سفید و سیاه و غریبه و آشنا را قربانی می کند و این آتیکاس است که این بیماری را از آن جا دور می کند.
این فیلم بر اساس رمانی به همین نام ساخته شده است. رمان "کشتن مرغ مقلد" تنها اثر خانم هارپر لی است که آن را در 1932 در حالی که تنها سی و چهار سال داشت نوشت و با همین یک رمان به شهرت جهانی رسید. این رمان در سال 1964 برنده جایزه ادبی پولیتزر شده است و پرفروش ترین کتاب دهه سی و چهل بعد از بربادرفته است. این رمان یک بار در همان سال ها و یک بار به تازگی به فارسی ترجمه شده است. راستش مترجمش را فراموش کرده ام.
در همان سال ها هورتون فوت، فیلمنامه ای بر اساس این رمان نوشت و رابرت مالیگان هم در سال 1962 فیلمی سیاه و سفید در 129 دقیقه از آن ساخت. در این فیلم، گرگوری پک، جان مگا، فرانک اورتون، رابرت دووال، مری بدهم و... بازی می کنند. علاوه بر رمان خوب هارپر لی، بارزترین نکته فیلم، بازی خوب گریگوری پک است که نقطه اوج کارنامه کاری اش است و تنها جایزه اسکار بازیگری اش را برایش به ارمغان آورده است. بنا بر خبری، شخصیت آتیکاس فینچ در این فیلم به عنوان ماندگارترین نقش سینمایی در تاریخ سینمای آمریکا انتخاب شده است.
خانم هارپر لی دوست دوران کودکی ترومن کاپوتی نویسنده بزرگ آمریکایی است و در تحقیق آخر کاپوتی نیز همراه او بوده است. در فیلم کاپوتی که در سال 2005 ساخته شده است هم این زن دیده می شود. خانم هارپر لی بعد از سال 1964 دیگر مصاحبه ای نکرده است و گوشه گیر شده است. آخرین خبری که از او منتشر شده این است که در سنی حدود هشتاد سالگی برای کمک به یک خانواده بی بضاعت قبول کرده که یک نسخه از کتابش را امضا کند تا ارزش فروش پیدا کند و کمکی به آن ها باشد. این فیلم دوبله خوبی به فارسی دارد و تلویزیون بارها آن را نمایش داده است.

*ساکت! نابغه دارد کار می کند.* تیتر درشت پیک سینما ژوییه ۱۹۴۰
در ژوییه۱۹۴۰در میان سر وصدای بسیار مطبوعات، فیلمبرداری همشهری کین آغاز شد. پروژه ای در خفا، چراکه با تمام این سر و صداها هیچ کس غیر از هنرپیشه ها و عوامل فنی حق حضور در سر صحنه را نداشتند و فیلمبرداری به طور مخفی ادامه می یافت. اما این سر و صداهای مطبوعاتی زمانی به اوج خود رسید که فاش شد داستان این فیلم برگرفته از زندگی خصوصی "ویلیام راندولف هیرست" است. این خبر را "لولا پارسونز" نویسنده معروف مقالات روزنامه های او به وی خبر داد. هیرست دارای روزنامه های متعددی بود و در هالیوود هم نفوذ داشت و از سهامداران عمده" مترو گلدوین مایر" بود.
"هیرست" تمام تلاش خود را کرد تا جریان تولید فیلم را متوقف کند. "لولا پارسونز" شروع به نوشتن مقالات متعددی بر ضد همشهری کین نمود. جنگ مطبوعاتی علیه "اورسن ولز" به اوج خود رسید ولی با این همه نابغه سینمای هالیوود فیلمش را ساخت.
هرچند انتظار می رفت که این جنگ مطبوعاتی به فروش فیلم کمک کند ولی فیلم در اکران عمومی با شکست تجاری مواجه شد، چرا که تمهیدات انجام شده در فیلمبرداری و نورپردازی و تداخل زمان ها و به طور کلی پیچیدگی روند داستان به شکل فیلم تا آن زمان در فیلمهای هالیوود معمول نبود و تماشاگر سطحی آمریکایی توان هضم آن را نداشت.
اما از طرف منتقدین اثری بدیع و نو و شاهکار شناخته شد و مورد تحسین قرار گرفت. "جوزف مک براید" درباره این فیلم می گوید: اورسن ولز حیات سینمایی اش را به سال 1940 با یک شی هنری به نحو متعصبانه ای دقیق آغاز کرد که در آن حتی روی کمترین جزییات هم به دقت کار شده بود و چیزی به دست شانس و اقبال سپرده نشده بود.
"ولز" سعی می کرد آخرین کلام در سینما را بسازد. بهترین تمهیدات فنی و بهترین متخصصان هالیوود را به خدمت گرفت تا از خود یادبودی جاودانه بر جای نهد. در چشم انداز این جسارت جوانانه است که همشهری کین همیشه تازه و گیرا به نظر می آید و همواره در شمار بهترین دوازده فیلم تاریخ سینما به شمار می آید.
این همان نکته ای است که شاید در تحلیل اثر اغلب فراموش می شود. یک اثر سینمایی یا به طور عام تر رسانه ای محصول هنری یک یا دو نفر نیست. تصور این نکته که تنها هنر کارگردانی "ولز" این اثر را به شاهکار تاریخ سینما تبدیل کرده است، ما را از واقعیت تولید در سینما دور می سازد.
"اورسن ولز" زمانی درخشید که فهمید برای درخشیدن در سن 24 سالگی و در اولین اثر سینمایی اش محتاج فیلمبرداری و نورپردازی "گرگ تولند" و موسیقی "برنارد هرمان" به همراه فیلمنامه ای از "مکت ویتس" است. در یک کلام "اورسن ولز" جوانی جسور بود که توانست قواعد سینما را خوب بشناسد و خوب آنها را مرتب کرده و هماهنگ نماید.
به نظر اکثر منتقدین "فاستر کین" تصویری از زندگی "راندلف هیرست" است اما نگارنده معتقد است "فاستر کین" همان "اورسن ولز" است و ما در پی یافتن نکته اسرارآمیز زندگی او یعنی "گل رز"، اسرار شاهکارشدن "همشهری کین" را خواهیم یافت. و درخواهیم یافت نبوغ "اورسن ولز" در این بود که ایده های نو داشت و آن را به وسیله قواعد سینما - که خوب آنها را می شناخت - و به دست بهترین عوامل سینمایی، به یک اثر هنری جاوید تبدیل کرد.
و همین بود راز گل رز اورسن ولز.
به قلم:امیرحسین پیشاهنگ
به نام خدا
آرامش ظاهری حاکم بر فضای سریال نوعی اضطراب و دلهره را به انسان منتقل میکند. تو مطمئنی که در هر لحظه و در پس هر فرازی، باید منتظر فرودی از نوع قتل ، دزدی، خیانت ، دردسر و یا ناکامی عشقی باشی. بی گمان نام این سریال نیز از شب آرامشی که وجود ندارد، الهام گرفته است.
کارگردان این مجموعه خوب میداند که کجا نفس بیننده را ببرد و کجا به روانش آرامش دهد و این نکته سنجی آقای امینی قابل تحسین است. بنابراین میتوان به آینده تلویزیون نیز با این موقیت سنجیها امیدوار باشیم.
کارگردان این سریال از هر چه خوشش میآمده بیدریغ استفاده کرده است و این دست و دلبازی از تیتراژ آغازین تا تیتراژ پایانی ادامه دارد. تیتراژ آغازین آدمی را یاد تیتراژ فیلم روانی هیچکاک می اندازد و تیتراژ پایانی با ترانه ای سنتی و قدیمی ساخته شده که یک کار ضد کلیشه است.
از همان قسمتهای اول سریال شخصیتپردازی درست و پخته آقایان نویسنده بسیار جلب توجه میکرد چیزی که اصولا کمبود در اغلب فیلمهای سینمایی به ویژه سریالهای تلویزیونی قابل مشاهده است. آقای عباس نعمتی و سعید شاهسواری در بیان و شخصیتپردازی از افراط و تفریط اجتناب کردند. مثلا یک شخصیت نه کاملا سیاه است و نه کاملا سفید. کارکترهای سریال اصولا در مایههای خاکستری هستند خاکستری پررنگ، خاکستری کم رنگ و خاکستری بی رنگ ، خاکستری راه راه و خاکستری خال خال و ... هرچند بعضی از شخصیتها مثل آقای شایان (پرویز پور حسینی) ، پدر و مادر آذر و مادر علیرضا (مهتاج نجومی) نیز قرمز و قهوهای و نارنجی هم هستند.
این شخصیتپردازی مناسب موجب همذاتپنداری مخاطب با شخصیت میشود. حتی قهرمان و ضدقهرمانها نیز یکسری ویژگیهای مثبت و منفی دارند شبیه همه آدمهای دیگر اصلا شبیه خود و اطرافیانمان.
مثلا پیمان این پسر ناخلف و برادر کش نیز در سینه دلی داره که میتواند حقیقتا کسی را دوست داشته باشه و یا هنگام وداع با برادر از ناراحتی گریه میکند و اشک میریزد.
یا حتی علیرضا به عنوان قهرمان و شخصیت مظلوم شکستخورده سریال، بسیار ساده لوحانه و احمق مینماید که این سادگی بیننده را میآزارد.
بهرهبرداری هنرمندانه از موضوعاتی چنین پیش پاافتاده و کلیشهای مثل ازدواج، استقلال، اشتغال و شخصیت طلبی این مجموعه تلویزیونی را به ضدکلیشه تبدیل کرده است که در اکثر مواقع حدسیات بیننده در خصوص ادامه داستان را نقش بر آب میکند که این امر کمتر در سریالهای ایرانی به چشم میخورد.
دیالوگهای پخته و متناسب با شخصیت از دیگر نکات و ویژگیهای برجسته این سریال است که در این میان میتوان به دیالوگهای زرین خانم (مادر نوشین) و یا آقای شایان ( پرویز پورحسینی) و حتی نوشین (یکتا ناصر) اشاره کرد. دیالوگها در عین پیچیدگی بسیار ساده و روان و متناسب با روند داستانی و شخصیتها چیده شده و به شخصیتپردازی سریال کمک بزرگی کرده است.
لحظه ای که در ابتدای سریال نوشین می گوید: علیرضا حق منه اون نمی فهمه که صلاحش اینه که با من باشه یا آن جا که پس از این که علیرضا نوشین را تحقیر می کند در یک لحظه عشق تبدیل به نفرت می شود و همه آن چیزهای خوب تنفر انگیز می شوند: ازت متنفرم ازمودب بودنت بدم می یاد از این که می خوای به کسی برنخوره بدم می یاد از این که می خوای زیر منت کسی نباشی متنفرم یا آن جا که پیمان سر قبر مادرش آمده و آن قدر بیکس است که مجبور است به قرآن خوان قبرستان با بغض بگوید که این مادرم است یا صحنه تصادف آذر (شبنم قلی خانی) و صحنه ها و دیالوگ های خوبی که ما را در حس فیلم شریک کرد وهمه تازه و نو و همراه با خلاقیت بود.
طراحی دکور، میزانسبندی، موسیقی و حتی انتخاب و بازی خوب بازیگران از دیگر نکات مثبت سریال اولین شب آرامش است بازیگران در این مجموعه بازی متفاوت و برتری را به نمایش گذاشتند برای نمونه می توانید بازی مهتاج نجومی در این سریال با بازی اش در مجموعه زیرزمین مقایسه کنید یا بازی شبنم قلی خانی را با بازی اش در سریال وعده دیدار یا بازی اکرم محمدی را با دیگر فیلم ها و مجموعه هایی که بازی کرده اند. حس درونی و ریزه کاری های رعایت شده به شدت نقش را باور پذیر کرده است با این که فضای پول داری و رفاه زده زندگی این آدم ها از سطح زندگی مردم عادی بالاتر است اما مردم اصلا احساس غریبی نمی کنند و حس و درد مشترک همه را به دیدن سریال ترغیب کرده است.
نقش مادر علیرضا (مهتاج نجومی) با بازی بسیار متین و سنگینش نقش مادری فداکار و عاقل و با درایت را خوب از کار درآورده است و نوشین (یکتا ناصر) بهترین بازی خود را در این سریال در نقش دختری مغرور و عاشق انجام داده که برای رسیدن به عشق خود دست به هر کاری را میزند اقای شایان (پرویز یورحسینی) در نقش خویشاوندی متین ، مهربان و قابل اعتماد نقش متفاوتی را ارائه داده است.
خلاصه، نکات برجسته این سریال به حدی است که نکات منفی آن را قابل اغماض کرده و یا اصلا به چشم نمیآیند. این سریال هم ردیف معدود سریالهای موفق و حرفه ای تلویزیون ایران از جمله "دایره تردید" و "دوران سرکشی" و "هزاران چشم" قلمداد می شود.
به امید دوران تابناک تلویزیون ایران و ارتقا سطح کیفی مجموعههای تلویزیونی آن: آمین آمین آمین
خسته بودم. حوصلهام سر رفته بود. دور خودم ميگشتم. نميدونستم چي كار كنم. دل و دماغ كاري رو نداشتم. رفتم بالاي پشت بوم. اون هم ساعت دوازده شب. حوصله آسمون مهتابي و ستارهها رو هم نداشتم. اومدم زير زمين. تاريك بود و پام به جعبهاي گير كرد. نزديك بود ولو شم وسط سالن. عصباني لگدي به جعبه زدم. برق را كه روشن كردم ديدم جعبهاي پر از كتاب است كه قراره بريزيم دور. كتابهاي كهنه و قديمي، ورق ورق شده، زرد شده و خورده شده. نشسته يكي يكي كتابها را ورق ميزدم. ميدانستم بيشتر اين كتابها مال بابا است؛ كتابهاي سخنراني، عرفاني و فلسفي. از بس اونها رو ديده بودم خسته شده بودم. ته جعبه گوشهاي از يك كتاب پاره شده، كه توش هم تا خوره بود، به چشمم ناآشنا اومد. برداشتمش. اسمش عجيب بود؛ «تِس» چند بار تكرار كردم؛ «تِس دوربرويل» اثر توماس هاردي. فهميدم تست نيست كه "ت" اون تو چاپ از قلم افتاده باشه. ورق زدم تا شايد بفهمم تس كيه يا چيه. شروع كردم صفحه اول رو خوندن. نفهميدم. صفحه دوم تازه دستم اومد كه «تِس» اسم دختريه كه در يك خانواده فقير و پدري هميشه مست با تعداد زيادي بچه زندگي ميكنه.
كتاب جذاب تر از اون بود كه بگذاره دوباره جلوي پام رو ببينم و براي دومين بار زمين نخورم. اهميتي ندادم. خودم را عقب كشيدم. به ديوار تكيه دادم و كتاب رو گذاشتم روي زانوهام و ادامه دادم. تس، حيووني مجبور بود براي كار به منزل پيرزني ثروتمند، كه گويا سابقه فاميلي دوري با آنها دارد، برود و به خاطر خانواده سعي ميكند نگاهها و حرف هاي پسر عياش و هوسباز پيرزن را تحمل كند تا اين كه روزي در جنگل طعمه او ميشود و اين تازه آغازي است براي يك تغيير و حادثهاي است براي يك سرنوشت محتوم و محكوم و علتي است براي به شكست كشاندن يك عشق كه بعدها با يك پسر كشيش پيش مي آيد و... .
توماس هاردي نويسنده انگليسي اين رمان، بيشتر به خاطر شعرهايش معروف است. او چند رمان ديگر از جمله "جود گمنام" ، "بانوي خيالي" و "دور از اجتماع خشمگين" دارد. هاردي، تس را در سال 1891 نوشت. در يك نظر سنجي در انگلستان اين رمان به همراه "بلنديهاي بادگير" از اميلي برونته، "بر باد رفته" ، و "1984" اثر جورج ارول، چهار رماني بودند كه خوانندگان انگليسي ميخواستند پايان شادتري داشته باشند. به اين ليست مي توانيد دكتر ژيواگو، بيمار انگليسي و آناكارنينا را هم اضافه كنيد.
من خواندن رمان را با اين كتاب شروع كردم و هنوز كه هنوزه بارها اون رو خوندم. داستاني هميشه تازه و هميشه جذاب. من هميشه خوندن اين كتاب را به دوستان عزيزم توصيه ميكنم چون «تِس» لااقل ارزش يك بار خوندن را دارد. باور كنيد.
و اما فيلم. رومن پولانسكي در 1979 از اين رمان يك فيلم كلاسيك ساخته است. فيلمي كه به شدت به رمان وفادار است. اين فيلم برنده اسكار بهترين طراحي لباس، صحنه پردازي و فيلم برداري شده است. فيلمي ديدني با قاب بندي و فيلم برداري بي نظير كه لذت ديدن تصاوير زيبا و تعليق يك داستان خوب و بازيهاي بي نقص آن سه ساعت شما را ميخكوب ميكند و حسرت پاياني فيلم تا مدت ها گريبان شما را خواهد گرفت. «تِس» را از دست ندهيد.
هیوا

خلاصه داستان: پدر (پرويز پرستويي) مرد نسل جنگ، براي گذران زندگي در معادن مشغول كار است. او سعي كرده از بوي جنگ فرار كند.
دختر ( گلشيفته فراهاني) روي تپه اي مشغول كند و كاو علمي است كه ناگهان خنجري از زمان جنگ را مييابد و ...
در ادامه ي داستان پدر مجبور است به دختر معترض بفهماند چرا جنگيده است و....
1. ابراهيم حاتميكيا در يادداشت خودش براي فيلم، از روزهاي سختي ميگويد كه شاهد ذبح شدن "به رنگ ارغوان" در بازيهاي سياسي بود. او در اين روزها براي التيام خود به سراغ "به نام پدر" ميرود و به آن پناه ميبرد.
"به نام پدر" بازگشت حاتميكيا به فيلم هايي درباره جنگ است. او خودش گفته كه علت اين بازگشت را از درون فيلم بايد بفهميم.
2. من نه منتقد هستم و نه نقد را دوست دارم. من فيلم را حس ميكنم.
اين فيلم هر چه باشد و هرچند مرا راضي نكرده است، اما براي من هم بازگشت است. من پس از "آژانس شيشه اي" كه هفت بار آن را در سينما ديدم و هر هفت بار گريستم، اولين بار بود كه با قهرمان حاتميكيا گريستم و مظلوميت او را حس كردم.
3. براي من كه شيفته حاتميكيا هستم و پس از هشت سال دوباره با ابراهيم گريستم، سخت است كه بگويم «فيلم در حد نام ابراهيم نبود» اگر اين فيلم را بدون نام حاتميكيا ميديدم حتما لذت مي بردم و آن را از بهترينها ميدانستم، اما نام حاتميكيا آنقدر سنگين است كه قبل از شروع اين فيلم "ديده بان" و "مهاجر" و "كرخه" و "آژانس" و... از برابر چشمم عبور ميكردند و من در اين فضاي سنگين "به نام پدر" را آن گونه كه انتظار داشتم نديدم.
4. گفتم كه قبل از ديدن اين فيلم، نوشته حاتمي كيا را خواندم كه خواسته بود دليل بازگشت به فيلمي درباره جنگ را از درون فيلم بخواهيم و حالا مي دانم چرا.
ابراهيم عزيز!
تو مثل شخصيت پدر درفيلمت، دوباره به جنگ برگشتي و پدر چه بهاي سنگيني پرداخت تا دوباره برگردد. نميدانم تو چه پرداختي؟ اما كاش بر نميگشتي!
يادم نمي رود، چند ماه پيش كه عدهاي ازرزمندگان نامهاي به ارشاد دادند تا مانع اكران فيلم تو شوند، باز هم سكوت كردي و هر گاه تريبوني مانند ديدار با رهبر يافتي، ايستادي و فقط از اين گفتي كه كاش مردان سياست و نظام تو را رها مي كردند و اجازه مي دادند خودت باشي و ايده هايت و فيلم هايت.
اي بلبل عاشق! باز هم براي شقايق ها خواندي. باش و بمان و بخوان.
سيدحسين ميرخليلي (مهمان حلقه)

"اتي" عاشق پول و ثروت و پرايد! است. مي خواهد (مثل بچه پولدارها سوار پرايد شود. عينك دودي بزند، نوار بگذارد و صداي نوار را تا ته زياد كند؛ چرا كه معتقد است هيچ چيز ازآنها كم ندارد و تازه از همهشان هم خوشگلتر است) اما "اتي" به هيچ وجه چنان شيفته اينها نيست كه براي به دست آوردنشان حاضر به انجام هر كاري باشد. گر چه ظواهر امر از وجود دختري فراري و دستمالي شده توسط هر مردي خبر مي دهد؛ اما "اتي" لااقل تا به حال از اين ورطه محفوظ مانده است و قصد آلوده شدن به آن را هم ندارد. لذا مي بينيم كه به پيشنهاد پسرها توجهي ندارد و حتي وقتي جهانگير با پرايد مشكي،عينك دودي به چشم، مقابلش بوق مي زند و او را دعوت به سوار شدن مي كند، همان "اتي" عاشق پرايد، تا وقتي كه جهانگير را به جا نميآورد حاضر به سوار شدن نمي شود.
"اتي" از سابقه تيره خود دل خوشي ندارد و با بلوفهاي خود ساخته و بافتهاش سعي در ساختن هويتي كاذب براي خود دارد؛ اين كه (دانشجوست، در ساختمانهاي با كلاس رفت و آمد داشته، با آدمهاي با كلاس گشته، پدرش او را لب دريا مي برده و مي گفته بريم شنا،لب دريا زير چتر نوشيدني خنك مي نوشيده، اسكي رفته و چون خيلي با كلاس است،چاي و بستني نمي خورد و در عوض كافه گلاسه ميل دارد و هويج بستني...)
"اتي" دختري است در عين معصوميت و مظلوميت ترحم برانگيزش، پر شر و شور و سر زنده و از خيلي جهات (عين يويو مي مونه) بازيهاي بچهگانهاي ميكند. از پله برقي بر خلاف جهت حركتش بالاميرود، عينك دودي به چشم ميزند،گل لاي موهايش ميگذارد و با جا سويچي عروسكي بازي ميكند و حتي از اين كه جهانگير، عروسك شاپوري را به او نداده گله ميكند. در عين حال مناعت طبع و غرور زنانه دارد. نميخواهد زير دين كسي باشد و تأكيد مي كند كه قسط شلوار را به جهانگير خواهد داد و ضمناً به جهان هشدار ميدهد كه با هم هويج بستني خوردن، دليل نميشود كه جهان به همه كار او دخالت كند و بايد دنبال كار خودش برود و ضمناًروي عروسي كردن با "اتي" هم حساب نكند.
و بالاخره"اتي" دختري است كه بي نهايت تشنه محبت است؛راستين يا دروغين فرقي نمي كند. از اين رو محبت ظاهري شاپوري را به محبت واقعي جهانگير، كه در ظاهر گاهي با خشونت همراه است، ترجيح مي دهد و سرانجام هم قرباني همين عطشي مي شود كه زندگي سراسر غم و بدبختياش را بر او تحميل كرده است.
محمد جعفريباشد؟

«من قوي هستم. هر صبح قبل از اين كه خورشيد بيرون بيايد و با نورش داد بزند «من قوي هستم» از جايم بلند ميشوم، اشكهاي ديشبم را پاك ميكنم، تمام كساني را كه دوست دارم براي صرف صبحانه به آشپزخانه ميبرم، در را به رويشان قفل ميكنم و همه آنها ميفهمند گول خوردهاند. آنجا حمام است، آن هم حمام آب سرد. سرم را ميتراشم. داد ميزنم «من قوي هستم» خورشيد ميترسد و ديگر بيرون نميآيد»
اسمش آيداست و همه تلاشش را ميكند كه بگويد «من هستم. من قوي هستم. من آزاد و قوي هستم» درست وقتي كه شلوار جين آبي به تن كرده و در سردي و سياهي شب زير بارش باران يكسره ميرود، مستقيم و بيوقفه، ميخواهد بگويد «من قوي هستم» و آن قدر جسارت دارد كه همچنان كه باخ گوش ميدهد، كوله استخواني رنگ روشنش را روي شانههاي خيسش جا به جا كند و سوئيشرت سرخ رنگ جيغش را، كه مثل شولاي شيطان پرستهاست، به تن كند و بنشيند بغل دست راننده پرايدي كه پسر مو فرفري گيج و گنگي است و آن قدر جسارت دارد كه مثل تزريقي از رنگ رها شود در كنتراست يك پرتره سياه و سفيد مات و مثل ماژيكي رنگي با رفت و آمدش ساختار شكني كند و بكگراند سرد و سياه پرتره را خط خطي كند.
آيدا آنقدر قوي هست كه از خانه و خوابگاه و دانشكده و شهر و هر جايي كه بخواهد محدود و زندانياش كند، بيرون بزند و آنقدر قوي هست كه نترسد و عاشق شود و به سادگي دل به پسر سادهدلي بدهد و سر چهارراه جلوي كيوسك روزنامه فروشي ميخ شود و هي اين ماشين و آن ماشين را نگاه كند و از دلداده مو فرفري ساده دلش خبري نباشد و زير پايش علف سبز شود و... و آنقدر قوي هست كه خودش باشد و هيچ جا ادا در نياورد و دروغ نگويد و جايي كه بايد بگويد بيترس و واهمه به پليس بگويد كه نامزد پسر نيست و جايي ديگر با قطعيت بگويد «نامزدش هستم»
آيدا قوي است، با چشمها و اجزاي ظريف صورتش كه رنگ خنده و زندگي است. اين را صداي جيغش ميگويد كه در تونل با صداي ننر و اداهاي لوس بچهگانهاش ميخواهد ثابت كند «من قوي هستم» آنقدر قوي و زنده كه خورشيد هم ميترسد بيرون بيايد و داد بزند «من قوي هستم» آنقدر زنده كه مرگ هم نميتواند بگويد آيدا قوي نيست.
آيدا هست. آنقدر كه ميتواند خود را مثل قطعهاي گمشده از كابوسهاي نيمهجان پسري رو به مرگ بيرون بكشد.
نويسنده: سیما