حاصل یکی از این "چه می شد اگر"های خوب است. چه می شد اگر همه ناگهان کور می شدند؟ چه می شد اگر همه مردم یک شهر کور شوند و تنها یک نفر ببیند؟
چکیده رمان:
من. سال هزار و سیصد و دوازده شمسی. یک خیابان که با سه خیز میشد از یک طرف به طرف دیگرش جست؛ خانی آباد.
... علی فتاح که دوازده – سیزده سال بیشتر نداشت و میرفت کلاس ششم، با رفیقش کریم، دو گوسفند را به دنبال خود میکشیدند.
... مهتاب کنار اتاق ایستاده بود؛ با موهای صاف قهوهای، مثل یک آبشار. یک شلیتهی جلو سینهدار پوشیده بود. زیرش هم شلوار گلدار قرمز. چهرهاش ملیح بود، خاصه وقتی میخندید. دهانش را که باز میکرد و لبهای غنچهایاش مثل گلی بزرگ باز میشد، بوی گلهای سرخ را میپراکند؛ تازه هفتساله شده بود!

او. ساعت پنج قرار داشتم، در ۱۹۵۴؛ هر روز ساعتِ پنج در ۱۹۵۴، با آبجی مریم و مهتاب. مریم تا چهار و نیم در کالج هنر کنار لوور، کلاس داشت. درس میداد یا میخواند یادم نیست. مهم این بود که سرش گرم میشد. شبها در اتاق دونفرهشان، در خوابگاه سانی واریته، خواب بازارچهی اسلامی خانی آباد را میدیدند. من در گوشهی دیگر پاریس اتاق گرفته بودم؛ تنهای تنها.
من ِاو. شب بود به نظرم دور و برِ سال شست و هفت.
... رئیس قطعه انگار تازه متوجه ماجرا شده باشد، نظرش را عوض میکند:
- البته اگر شهید نشده است، باید درش بیاوریم، مسئولیت دارد...
درویش سینهای صاف میکند و میگوید:
- اولاً حکماً میدانید، نبش قبر حرام است. مگر به شروطی... زن آبستن باشد و بچهاش زنده باشد یا کسی باشد که احتمال زنده بودنش برود... در ثانی... (درویش رو میکند به سمت من) تو که میدانی! حقش این بود که در قطعه شهدا دفن شود... و کذالک نجزی المؤمنین! یادت که هست... این تای تمّت کتابش است... مَن عَشّقَ فَعفَّ ثمّ ماتَ ماتَ شهیداً...
چکیدهتر: «هر که عاشق شود و پاکدامنی پیشه سازد، چون بمیرد، شهید است.»
1. "قرآن" (در نوجوانی پدرم به خاطر ختم قرآن در ماه رمضان، پول خوبی به ما می داد. لذت موسیقایی آن برای همیشه در من ماند)
2. "شازده کوچولو" اگزوپری (کتاب های درسی پدرم {یا عموم} را مرور می کردم. توی کتاب فارسی شان قسمتی از شازده کوچولو بود.)
3. "یک، جلوش تا بی نهایت صفرها" دکتر شریعتی (یک روز از کنار یک کتاب فروشی رد می شدم یک کتاب کوچک دیدم که نوشته شریعتی بود)
4. "مقدمه ای بر جهان بینی اسلامی" جلداول (انسان و ایمان) شهید مطهری (یکی از محبوبترین استادهام، شاگرد شهید مطهری بود. سفارش زیادی به خواندن کتاب های استادش می کرد. برای شروع، این کتاب را گفت)
5. "لاتاری، چخوف و چند داستان دیگر" برگردان جعفر مدرس صادقی (مجموعه ای از چند داستان کوتاه خوب با تحلیل آن هاست. محمد رضا اسدی معرفی کرد. برای آنان که به کلاس داستان نویسی می روند، مثل کتاب درسی است.)
6. "مترجم دردها" جامپا لاهیری (فکر کنم از نمایشگاه کتاب خریدم. اول به این خاطر که نوشته بود: برنده جایزه ادبی پولیتزر. بعد به این خاطر که قطع و اندازه خیلی قشنگی داشت. ترجمه دیگرش را هم پیدا کردم و یک دور هم آن را خواندم)
7. "داستان" (اصول، سبک و ساختار فیلمنامه نویسی) رابرت مک کی برگردان: محمد گذرآبادی (آقای علیزاد معرفی کرد. دو بار خواندم و خلاصه اش را نوشتم)
8. "دیوان اشعار" شمس الدین محمد، حافظ شیرازی (در نوجوانی مقداری از یک غزل حافظ را حفظ شده بودم. پدرم تشویقم کرد. تا امروز همیشه سعی کردم یک دیوان حافظ دم دستم باشد. لذت موسیقایی دارد و هر روز بیشتر از آن می فهمی. فال گرفتن با آن هم برای خودش سرگرمی است)
9. "سانتا ماریا" سید مهدی شجاعی (توی کتاب های دوستم دیدم. چهل تا داستان کوتاه برای من غنیمت بزرگی بود. پول نداشتم بخرم. چند سال پیش که خریدم. هدیه دادمش)
۱۰. "از به" رضا اميرخاني (يادم نمي ياد. يا توي كتاب هاي دوست هام ديدم يا از نمايشگاه خريدم. حداقل سه بار كامل خواندم. شايد به نظر ساده بياد اما اين جور ساده نوشتن كار هر كسي نيست.)
«چشم سفید سینما کافی است نور واقعی خود را بتاباند تا جهانی را به آتش بکشد، ولی اکنون لازم نیست نگران باشیم؛ نور سینما به نحو اطمینان بخشی مقیّد و بی رمق شده است.» بونوئل
فیلم سازی که موافق با توانایی های ذاتی سینما کار کند در معرض این امکان قرار خواهد گرفت که به هسته قدرتمند و آتشفشانی هنر فیلم دست یابد و به تعبیر بونوئل «جهانی را به آتش بکشد» چنین فیلم سازی می تواند اسطوره های دنیای فردا را به وجود بیاورد. فیلم های وی "واقع نما" و "باورپذیر" خواهد بود و اگر به اندازه کافی قوی باشد، مثل خاطرات واقعی و تجربیات اصیل در حافظه بسیاری از تماشاگران، مخصوصاً کودکان کم تجربه و نقش پذیر، ثبت خواهد شد، رسوب خواهد نمود و در عمق روح ایشان کمین خواهد کرد. شخصیت و آینده بسیاری از تماشاگران و اعمال و تصمیم هایشان بر مبنای توصیف های ضمنی و تکالیف مندرج در چنان فیلم هایی توجیه می گردد. کودکانی که تحت سیطره چنین فرایندی تلقینی قرار گیرند، به اختیار و اراده خویش در طریق تبدیل شدن به چیزی که فیلم ساز مطلوب دانسته است حرکت می کنند و به تدریج به تجسّم عینی آرزوهای وی تبدیل می شوند. البته وسعت واقعی نتایج این حادثه سال های بعد ظاهر خواهد شد؛ یعنی زمانی که آن کودکان بزرگ شوند، به عرصه اجتماع قدم بگذارند و نحوه زندگی، طرز تفکر و منش خویش را به صورت رسم رایج درآورند؛ چنین است که دنیایی آتش می گیرد و فرو می ریزد و دنیایی دیگر از میان خاکسترهای آن سربرمی آورد...
حق با مک لوهان بود که گفت: «رسانه همان پیام است.» همراه با کوچک و کوچک تر شدن پرده های نمایش –که حالا به اینچ اندازه گیری می شوند– فیلم ها هم کوچک و حقیر شده اند و فیلم سازان نیز هر روز بی شخصیت تر و کم اهمیت تر به نظر می رسند. بعد از گذشت ربع قرن هنوز "پدرخوانده" بهترین کار کاپولاست و "دوئل" بهترین فیلم اسپیلبرگ. جدی گرفته شدن فیلم های اسکورسیزی حالا دیگر شوخی به نظر می آید... عجب تعبیر بامسمّایی است این "سینمای خانگی" که لقب تبلیغاتی تلویزیون های بزرگ و استریوفونیک شده است... سینما چیزی نبود غیر از نمایش روی پرده "بزرگ"، توی سالن "تاریک" و در حضور "جمعیت". هر کدام از این عوامل را که حذف کنید سینما را حذف کرده اید... فیلم های امروزی طوری ساخته شده اند که روی صفحه تلویزیون هم دوام می آورند؛ اگر موقع تماشا چرت بزنید یا مروری به کانال های تلویزیونی بکنید یا به تلفن جواب بدهید باز هم دوام می آورند. این قدر دوام می آورند که حال آدم را به هم می زنند،
مثل مهمانی که نمی خواهد بفهمد مزاحم است و شرّش را کم نمی کند. وقتی که فیلمی آن قدر خودش را کوچک کرده که در هر شرایطی شما را سرگرم می کند، چرا باید روی پرده بزرگ و با احترام تماشایش کنید؟ پرده های بزرگ برای فیلم های بزرگ بود. همین است که می بینید هشتاد درصد سینماهای دنیا مولتی پلکس یا سینه پلکس شده اند؛ یعنی تبدیل شده اند به چهار پنج تا سالن کوچک به اندازه کلاس درس با پرده ای کمی بزرگ تر از تخته سیاه که باز هم از سر فیلم های امروزی زیاد است. «هسته آتش فشانی سینما» مقالات سال های 68 تا 7۹ بهروز افخمی در مطبوعات. چاپ اول. ۱۳۷۹ نشر ساقی
به نام خدا
با معرفي يكي از اعضاي حلقه، رمان كوتاه «گدا» از نجيب محفوظ را خواندم و غرق در لذت و همذات پنداري با اين شاعر ناتوان از شعر گفتن شدم. «گدا» شرح حال روشنفكران بريده جهان عرب است. شكست شرق از رسيدن به جامعه بيطبقه، ناتواني اعراب از حفظ هويت قومي خود و افسردگي روشنفكران و هنرمندان اين جوامع كه بهتر و عميقتر از همه طعم تلخ شكست را چشيدهاند. «گدا» تصوير ميانسالي جوانان آرمانگرايي است كه تمام انرژيشان را بر سر خوشبختي گذاشتند و حالا در ميانسالي، غرق در پي و چربي سوار بر كاديلاك به گدايي خوشبختي افتادهاند. شخصيت، مقام اجتماعي، همسر و فرزندان و حتي عشق به زندگي را بر سر همين آرزوهاي بربادرفته ميگذارند و در طغياني ديرهنگام پشتپا به همه چيز ميزنند. اما دير شده است و ديگر آن شور جواني نيست و به جاي ساختن خوشبختي به گدايي آن ميپردازند.
اين رمان برنده جايزه ادبي نوبل سال 1988شده است. خواندن ترجمه محمد دهقاني كه نشر نيلوفر چاپ كرده توصيه ميشود.