اتاق خلوت ونسبتا تاریک که یک میز و دو صندلی در آن قرار دارد. مردی میان سال و اخمو در حالی که چیز های را یاداشت می کند پشت میز نشسته.لامپی کم نوربه فاصله کمی از روی میز از سقف آویزان است.پسری جوان وارد می شود. مرد توجهی نمی کند .پسر با سرفه ای ساختگی اعلام حضور میکند و روی صندلی دیگر روبه روی مرد می نشیند. پسر(با خجالت):سلام مزاحم کارتون که نشدم؟! مرد(کمی مکث):مزاحم.......گفتی مزاحم!چرا فکر میکنی مزاحمی؟ پسر:یعنی....یعنی گفتم.... مرد(جدی):هیچی نمی خواد بگی بهتره کارمون رو شروع کنیم. پسر بله... البته. مرد: (در حالی که سرش به پایین است):تو.(کمی مکث) تو میتونستی از پنجره بیایی داخل. چرا از در اومدی؟ پسر (می خندد): ما رو گرفتید؟ مرد (جدی): چه لزومی داره تو رو بگیرم؟ این مصاحبه کاملا جدیه وتو قراره تو این گزینش به پرسش های من پاسخ بدی. مگه تو برای مصاحبه کتابداری اینجا نیومدی؟ پسر خوب. بله.... مرد:ببینم!اصلا برای چی می خواهی کتاب دار بشی؟ پسر(مکث):برای....برای اینکه.... مرد: لازم نیست آنقدر فکر کنی.چشمای تو بهتر از خودت حرف می زنن. پسر:واقا... چطوری؟ مرد:مهم نیست بهتره ادامه دهیم .بگو ببینم!با کتاب وکتاب خوانی چه رابطه ای داری؟ پسر با (هیجان):عرضم به حضورتون...مرد: متوجه شدم.... بهتره چیزی نگی!برق دکمه های لباست خیلی خوب جواب من رو دادن. پسر (با تعجب):باورم نمیشه! مرد (خونسرد):بهتره باور کنی پسر جون!خب نگفتی با برادرت چه نسبتی داری؟ پسر:انگار حسابی رفتم سر کار؟ مرد چرا این طور فکرمی کنی؟ یک کتاب دار باید خیلی باهوش تر از این باشد. پسر: ولی... مرد:تو نباید چیزی بگی. این جا من فقط می پرسم. می خوام بدونم پارسال بعد از ظهر روز دوم عید کجا بودی؟ پسر می خندد. مرد:بایدم بخندی! این سوال برمیگرده به حافظه تو که ظاهرا خیلی ضعیفه وبرای کتاب دار شدن اصلا خوب نیست. پسر:این... مرد: به من نگاه کن... سعی کن که همین طور به من زل بزنی.تو چشمام مستقیم نگاه کن و تا نگفتم چشم هاتو بر ندار! پسر به مرد زل میزند و ناگهان با صدای بلند می خندد. مرد:می دونستم اعتماد به نفس پایینی هم داری. متاسفم. پسر(کمی عصبانی): این چه وضعشه؟ مرد:ظرفیت کمی هم داری. بگو ببینم! تا حالا چند تا رمان خوندی؟ پسر:بهتره این رو هم از یکی از وسایلم بپرسید. مرد:گفتم که ... متاسفم. تو نباید به زودی از کوره در می رفتی. پسر صندلی اش را جابجا می کند و آماده رفتن میشود. مرد: هان کجا میری؟من هنوز نپرسیدم خاله ات ناراحتی قلبی داره یا نه؟راستی! یادت باشه به من نگفتی عموهات از کی مرض قند گرفتند. پسر(در حالی که اتاق را ترک می کند):بهتره این سوال رو از کفشام بپرسی!مرد: اتفاقا پرسیدم. پسر(کنار در اتاق):خب چی گفت؟ مرد:هیچی گفت:جنابعالی در مصاحبه کتاب داری رد شدید. به سلامت آقا...
۱. داخلي/ روز / هال يك منزل مسكوني
از پشت مردي را مي بينيم كه روي يك صندلي نشسته است. در پس زمينه آشپزخانه ديده مي شود كه چند نفر درون آن هستند. با چرخش دوربين صورت مرد را مي بينيم. چهل ساله با صورت لاغر و ريش هاي جوگندمي، بي حركت نشسته و به روبه رو نگاه مي كند كه چيزي جز ديوار نيست. با باز شدن لنز دوربين، محيط اطراف بيش تر ديده مي شود. او روي يك مبل تك نفره نشسته است. عصايي سفيد و يك عينك دودي روي ميز كوتاه جلوي اوست. كتش روي دسته مبل است. مرد دست مي برد درون كت و كيف پول را بيرون مي آورد. از توي كيف بدون اين كه به پول ها نگاه كند و فقط با لمس دست چند اسكناس جدا مي كند و بيرون مي آورد و دوباره كيف را توي كتش مي گذارد. مرد صدا مي زند:
ـ راحله!
دختري 16 ساله از آشپزخانه به طرف مرد مي آيد ما كم كم با واضح شدن تصوير، او را مي بينيم. مرد پول را به او مي دهد:
ـ بيا دخترم.
دختر: خيلي ممنون بابايي. صورتتون رو بشورين بياييد نهار بخوريم.
مرد بدون نگاه كردن فقط سر تكان مي دهد:
ـ باشه.
دختر دوباره به طرف آشپزخانه مي رود.
روي ميز نهار خوري نوزادي خوابيده است و پستانك به دهان دست و پاهاي كوچكش را تكان مي دهد. دور ميز يك پيرزن شصت ساله يك زن چهل ساله و يك پسر 12ساله جمع شده اند و به نوزاد نگاه مي كنند. در زمينه دختر را مي بينيم كه از هال وارد آشپزخانه مي شود و رفته رفته تصويرش نمايان تر مي شود تا اين كه جلو مي آيد و به اين ها ملحق مي شود. بحث ادامه دارد:
پيرزن: دستاش به بابا بزرگش رفته. ببين چه قدر استخوني و درشته.
زن (رو به پيرزن) : دماغش به شما رفته. (همه به پيرزن نگاه مي كنند و مي خندند)
دختر: لباش به عمو محسن رفته.
زن: نه بابا كجاش مثل عموته. حالا ابروهاشو بگي يه چيزي.
پسر: چشم هاش به كي رفته؟
دختر: اووووم . به خاله مرضيه.
زن: نچ. چشم هاي اون كه گرده. شكل اون نيست.
پيرزن: راست مي گه به مرضي كه اصلا نرفته. خدا كنه اخلاقش به اون نره.
پسر به نوزاد خيره شده سر ذوق مي آيد و با صداي بلند مي گويد:
ـ فهميدم فهميدم چشماش به كي رفته اگه گفتي راحله؟
همه به پسر نگاه مي كنند. پسر شاد از اين كه همه به او نگاه مي كنند ادامه مي دهد:
ـ چشماش به بابا رفته. عين چشم هاي باباس مگه نه؟
وحشت و ترس در صورت همه ميدود.
اقتباسی از داستان "پدر" نوشته "ریموند کارور"
1.داخلي/روز/درون يك تاكسي
از درون يك تاكسي درحال حركت، جوان بيست ساله اي با سر و وضع مرتّب را مي بينيم كه كنارخيابان ايستاده است و براي تاكسي دست بلند مي كند.تاكسي مي ايستد. عقب دو زن به صورتي نشسته اند كه جايي نمانده است جلو هم مرد سي و چند ساله اي نشسته است كه لباس كار کثیفی به تن دارد جوان بعد ازچند لحظه ترديد در جلو را بازمي كند و با اكراه سوار مي شود.
- سلام
- سلام عليكم
راننده جواب مي دهد. مرد ميان سال حدوداً چهل ساله اي است كه موهاي شقيقه اش جو گندمي شده است.بحثي كه قبل از سوار كردن جوان در جريان بود را ادامه مي دهد:
- يكي ازيكي دزدتر
هرآن كس كه اندوخت مال و زرش يا خودش دزد بوده يا پدرش
آقا جان مال حلال كه جمع نمي شه، اگه خمس بدي، زكات بدي، حق فقرا بدي چيزي نمي مونه كه سيتروين بخري و ماكسيما بخري چهل ميليون تومان.ببين چه قدر دزدي مي شه كه يكي شون مي خواد ماهي پنجاه تومان بده صداي بقيه شون دراومده كه يعني چه؟
مردي كه جلو نشسته مي گويد:
-آقا اين سياستشونه ازجاي ديگه ازملت درمي يارن.
بعد دست مي كند توي جيبش و يك قطعۀيدكي را نشان می دهد و مي گويد:
-اينو پاييز خريدم دو و هشتصد، حالا با كلي منّت چهار و پونصد بهم دادن بر پدر اينا لعنت. شش ماهه دو برابرشده، اون وقت پنجاه تومن بدن؟ اگه عرضه دارن جلوي اين خر تو الاغي ها روبگيرن. هر كسي هر چي مي تونه مي گيره، اينام كلاشونو چسبيدن بادنبره. مي گن فلان خونه ده ميليونه،تا مي ياي با كلي بدبختي و آبروريزي وام بگيري، شده پونزده ميليون.حالا پنجاه تومن به كجاي ما مي رسه؟
راننده هم او را تاييد مي كند:
-الان خدا شاهده چند وقته مي خوام ميوه بخرم،نمي شه.يه باربه يكي مي زنيم، يه بار يكي به مامي زنه، يه بارلاستيك مي خريم، يه بارخلافي مي ديم مسافرت هم كه اصلاً تعطيل، چند ساله نذر مشهدداريم،نمي تونيم بريم. جوان كه تا به حال به دقت گوش مي داد، مي گويد:
-توي خارج هشت ساعت كار، هشت ساعت خواب، هشت ساعت هم تفريح.
راننده مي گويد:
- ما بيست و چهار ساعت هم كه كار كنيم باز هم كم مي ياريم.
مرد جلويي ادامه مي دهد:
-يه آخونده يه بار مي گفت:مردم دنيا چهار دسته ان؛ يه دسته فقط لذت مي برن و كار نمي كنن، اونا عرب هان. يه عده فقط كار مي كنن و لذت نمي برن، اوناژاپني هان.يه عده هم كارمي كنن و هم لذت مي برن، اوناآمريكايي هان. يه عده نه كار مي كنن و نه لذت مي برن، اوناايراني هان.
مرد اضافه مي كند:
- من هم جوابشو دادم و گفتم كه:
-اين قدر سرمون درآوردن که نمي رسيم تفريح كنيم. پول نمي نونه براي تفريح و پس انداز.
جوان مي گويد:
-پياده مي شم.
جوان پياده مي شود و پيرزني مي خواهد بنيشيندكه دو زن پياده مي شوند و او را ته صندلي مي فرستند. ماشين به راه مي افتد.
مرد جلويي مي گويد:
- حالا امسال انتخاباته گرون نكردن، صبركن سال ديگه نفري پنجاه تومن ازمون در مي يارن
و با اشاره به كنارخيابان:
- پياده مي شم.
مرد هم پياده مي شود. راننده مي ماند و سه زن. تاكسي در سكوت فرو مي رود. راننده راديو را روشن ميكند.
1. خارجي - روز- جلوي یک پادگان
دوربين درست روبروي در پادگان ثابت شده و كادري را شامل دکه نگهباني كنار در كه يك سرباز درون آن است و نيز يك سرباز ديگر كه مشغول نگهباني ا ست، نشان مي دهد. چشم انداز داخلي پادگان كاملًا مشخص نيست و به جز تك سربازاني كه از فاصله دور نقطه سياهي ديده مي شوند، چيز ديگري نمايان نيست. هر چند لحظه يك بار سرباز سر پست نگهباني، فاصله چند متري درب پادگان را طي مي كند. لحظاتي به اين صورت مي گذرد. صداي ترمز ماشيني خارج ا ز كادر به گوش مي رسد و سپس صداي باز و بسته شدن درب و راه افتادن مجدد ماشين مي آيد. زن و مردي وارد كادر مي شوند . زن پوشش محلي دارد و در حالي كه بقچه اي در دست دارد، هيجان زده و مضطرب به نظر مي رسد. زن وسط كادر دوربين ايستاده و به اطراف كه معلوم است برايش تازگي دارد، نگاه مي كند. مرد به سمت دكهی نگهباني كنار درب رفته و بعد از پرسيدن سوالي و چند لحظه مكث به سوي زن بر مي گردد. هر دو ايستادهاند و منتظر داخل پادگان را نگاه مي كنند. زن به سمت جدول كنار در پادگان مي رود مي نشيند و بقچه را كنار دستش مي گذارد. مرد هنوز قدم مي زند و هر بار كه به دوربين نزديك مي شود، چروك هاي عميق روي پيشاني و رنگ چهره آفتاب سوخته اش بيشتر نمايان مي شود. زن بر مي خيزد و به سمت مرد مي آيد. دوربين روي صورت زن زوم مي شود. زن دستمال ابريشمي گلداري را محكم به پيشاني بسته كه مانع از ريزش قطرات عرق روي صورتش مي شود. خال كوبي روي چانه اش شبيه به خورشيد است. زن آرامش ندارد. دایماً از روي آستين لباس محلياش ، دستش را مي خاراند. كمي آرام مي شود، ولي باز به تكاپو مي افتد و شروع به تكان دادن دست و خاراندن آن مي كند. سعي مي كند با راه رفتن به اين حالت خاتمه دهد. يك دستش را به سمت بازوي آن دست مي برد و با ماساژ آن خودش را آرام مي كند دامن شليته اي كه اندامش را بزرگترنشان مي دهد، روي زمين كشيده مي شود.
حالا زن و مرد هر دو قدم مي زنند. كادر دوربين سه نفر را در حال قدم رو در بر دارد.
زن و مرد منتظر، سرباز مشغول نگهباني. نقطه سياهي از دورن پادگان هر لحظه جلوتر مي آيد لحظات به سرعت مي گذرند. نگاه دوربين هنوز ثابت است نقطه سياه بزرگ و بزرگتر مي شود. جواني در پوشش لباس سربازي در چند متري درب پادگان به سمت بيرون مي دود. به درگاه در مي رسد. لحظه اي درنگ ، نگاهي به ا طراف و سپس لحظه ديدار. مرد كه جلوتر از زن است، سريعتر پسر را در آغوش مي گيرد.
چهره مرد پشت به دوربين است چهره خندان پسر رو به دوربين و غرق در اشك و عرق. زن جلوتر مي آيد. پسر از آغوش پدر جدا شده و به سمت مادر مي رود.
اين بار چهرهی پسر پشت به دوربين و چهرهی زن كه چشمانش غرق شادي شده رو به دوربين است.
يك لحظه لبخند زن محو مي شود. متعجب است. پسر را رو به جلو تكان مي دهد. دستانش مي لرزد. پسر از آغوش زن رها مي شود و نقش بر زمين مي شود.
مرد جلو مي آيد، سرباز نگهباني به سمت پسر مي دود. سرش را روي قلب پسر مي گذارد و با نگاهي به مرد سرش را به نشانه تاسف تكان مي دهد. زن در همان حال خشكش زده حركتي ندارد.
كات به
۲. خارجي – لحظاتي بعد
مرد و زن هر دو بالاي سر پسر نشستهاند. مرد بر سرش مي زند و زن خاك بر سرش مي ريزد و شيون ميكند تعداد سربازها زيادتر شده و چند نفر ديگر به سمت كادر مي آيند.
عقربي از زير دست پسر بيرون مي آيد. نگاه زن در همان حال با عقرب تلاقي پيدا مي كند. يك لحظه متوجه دستش مي شود كه ديگر خارشي ندارد. عقرب آهسته آهسته از كارد خارج مي شود.
شهرزاد
نويسنده: دکتر ارنست