هر دو شروع مي كنن به هم آب پاشيدن. مامان توي حياط ميرود:
- چه خبرتونه؟ مهمون داريم. بريد گم شيد همون قبرستوني كه تا الان بودين!
داييجواد به مامان آب مي پاشد:
- همون مهمون هميشگي؟
مامان به طرف هر دوشان دمپايي پرت مي كند. خاله زهرا از پنجرهي اتاق پستو سرك ميكشد. خودم ديدم ميخندد نگاهش به نگاه علي ضامن خورد عليضامن بيناموس رو هم ديدم زيرچشمي نگاه ميكرد خاله زهرا پرده را كشيد... ادامه دارد.
اين خانم خيلي وقت است كه همراهش را بر گوش نگه داشته و با سكوتي ممتد به پيش پايش نگاه ميكند. كمي بعد از اين كه اتوبوس راه ميافتد، گاهي ميتوان ميلهي اتوبوس را رها كرد و روسري را مرتب كرد.
بعد از خواندن مطلبي در يك وبلاگ، ديگر زياد خوشحال نيستي كه ماهي چهار ساعت اينترنت مجاني داري.
...گوشي رو بردار تا صدات
دست ميكند در جيب كتش و تلفن همراهش را بيرون ميآورد: الو...
تعجب ميكني. نكند كسي ميشنود تو در دلت چه ميخواني. با خودت ميزني زير خنده و هنوز مطمئنی که ديگران فقط لبخندت را ميبينند.
البته اگر كسي اين صداي نكرهات را ميشنيد حتما دست روي شانهات ميزد كه آقا لطفا آرومتر، گوشم كر شد.
براي محكمكاري هم كه شده ترانهات را عوض ميكني.
بگو بگو كه چه كارت كنم...
هيچ چي. هيچ چي. خد. خداحافظ. بدون اين كه دكمهاي را بزند گوشي را در جيبش مي گذارد.
به خودت حق ميدهي تعجب كني و ترجيح ميدهي ساكت بماني.
پس چرا ساكت شدي؟
بيشتر تعجب ميكني. و البته تو هم مثل بقيه مطمئن ميشوي كه در اين مدت سكوت كه همراهش را بر گوش نگه داشته، در حال مكالمه بوده است.
خيليها به تو نگاه ميكنند. بد نگاه ميكنند. شك ميكني. كسي ميشنود تو در دلت چه ميگويي، چه فرياد ميزني و چه ساكتي؟؟
كسي ميشنود تو در دلت چه نميگويي؟!
هنوز شروع به نوشتن نكرده است. دستش زير ميز مشغول ور رفتن با بند لباسش است.
وقتي مينويسد لرزش دستانش معلوم نميشود. هميشه فيالبداهه شروع ميكند به نوشتن و تا تمامش نكند دستبردار نيست. من هم هميشه فيالبداهه شروع ميكنم به خيره شدن در تصويري كه قاب پنجره در اختيارم ميگذارد و تا سكوتم تمام نشود دستبردار نيستم.
هر وقت كه چيزي نميگويد يعني به دنبال پيدا كردن گرهي براي داستانش است. تصوير اين كوچهي بزرگ خلوت كه حتي درختهاش هم بيحركت ايستادهاند، من را به اين توهم وا ميدارد كه تا كنون باد زير پاي عابران، كوچه و برگهاي درختانش را به حركت در ميآورد.
سكوت به من اجازه ميدهد تا موسيقي كوبيدن قلم بر كاغذ را با تمام وجودم حس كنم. سر كلاهي در محدودهاي كه به آن خيره شدهام، ظاهر شده است. پيرمردي خسته و خميده ميلنگد. نميتوانم بروم و بياورمش بالا. شايد كار داشته باشد و بخواهد برود. شايد بهاش بربخورد و ناراحت شود. البته من وقتي به چيزي خيره شوم، حركت كردن برايم سخت ميشود. در اين مدت حتي كادر نگاهم تكان نخورده است. اين سرما هم كه حوصلهي بيرون رفتن را از من ميگيرد.
صداي وسيلهي نقليهاي به گوش ميرسد كه انگار به داخل كوچه ميآيد و ميخواهد تكليفي را از دوش من بردارد. قلمش را روي ميز پرت ميكند و سكوت را بر هم ميزند كه «اه!». برميگردم. دستانش ميلرزد. گاهي وسط داستان نوشتن شروع ميكند به گريه كردن. ميگويد دنبال يك حس ميگردم. سپس ناگهان وسط گريه، ميزند زير خنده. با آن ريزخندهاي هميشگياش كه وقتي ميشنوم، نميتوانم تحمل كنم و ميخواهم در آغوشش بگيرم. ميگويد اين حس را دوست دارد و ميخواهد در تمام داستانهايش جاي مناسب اما متفاوتي براي آن پيدا كند. البته فعلا هنوز مشغول گريه است. برقي كه در قطرهي اشكش ميدرخشد زجرآور است. از وقتي به خانه رسيده، كاپشنش را هم در نياورده است. البته من كه دقيقا سر در نميآورم. به گمانم ميگفت ميخواهد از يك زنده اما از يك مرده بنويسد كه كاملا واقعگرا باشد با كمترين گفتگوي ممكن(!) شما متوجه شديد؟!! در چنين مواقعي ترجيح ميدهم بيشتر نپرسم...
صداي موتور عبور كرد. پرده را دوباره كنار ميزنم و با دستانم نگه ميدارم. پيرمرد به روي زمين افتاده است. با دستانش روي زمين فشار ميآورد تا كمي سرش را بالا بياورد اما دوباره نقش كوچه ميشود. چيزي حجم قلبم را اشغال كرده است. تصويرش را در زير پردهي قهوهاي پنجره دفن ميكنم. گيجم. احساس ميكنم انسانيتي در كوچه مرده شده است. ناگهان شروع ميكند به خنديدن و از جايش بلند ميشود اما چيزي جلوي ايستادنش را ميگيرد و پايش ميخورد به درب كمد ميز و داد ميزند كه «اه!».
صداي موتور برميگردد و به سمت خارج از كوچه عبور ميكند. دوباره پرده را كنار ميزنم. شالي بر گردن موتورسوار، دارد با من خداحافظي ميكند. موتور در حال خارج شدن از كوچه است و پيرمرد سرش را بر دوش موتورسوار جوان تكيه داده است. بند كاپشنش به دستگيرهي كمد ميزش گره خورده است. دوباره اما با هم شروع ميكنيم به خنديدن. پيرمرد هم لبخند ميزند.
كلاهي در كوچه افتاده است.
- اينگار يه چيزي ميخواي بگي! بگو. راحت باش.
- براي اينكه بيشتر با هم آشنا بشيم، ميتونم شمارهي تماسي از شما داشته باشم؟
- صورتت چه سرخ شد؟
- با اين خندههاي وحشتناك شما، تمام عابرهاي اينجا هم چهرهشون بنفش شد.
- شرمنده. دست خودم نبود.
- درخواستم براتون مضحك بود؟
- نه. سوالت خندهدار بود.
- چرا؟
- آخه. راستش من بيشتر از اين كه ميبيني نيستم تا بيشتر با من آشنا بشي.
- ببخشيد منو. اماه. انگار اين خندهها براي شما عاديه و تـ...
- آره. ولي با اينكه بد خنديدي، به من نميرسي...
- ببخشيد، ميشه بپرسم چي داريد مينويسيد؟
- ببخ شيد مي شه بپر سم چي دا ريد مي نوي سيد.
- منظورتون اينه كه داريد گفتگوي ما رو مينويسيد؟!
- من ظورم اينه كه صحبتهاي مهم نوشتنياند، حتي اگه خيلي ساده و بسيط باشند.
- حتي اگر بيارزش به نظر برسند. نمیدونم.
- مطمئني؟
- به هر حال منو ببخشيد. يك لحظه احساس كردم بايد از فرصت استفاده كنم و قهقههاي رو به عنوان نشانهاي براي اين خاطرات ثبت كنم.
- آوه. چرا؟
- چرا چرا؟
- ...
پسر جوان کفش هایش را درآورد. دلش نمی آمد پایش را روی ماسه های خیس بگذارد. پایش را که گذاشت، نم تمام جوراب سفید و پشمی اش را گرفت. کفش دیگرش را هم در آورد. نشست تا جوراب هایش را هم درآورد. حالا دیگر شلوارش هم خیس شد. موج تا زیر بدنش می آمد و برمی گشت. وقتی ایستاد نگاهی به پاهای برهنه اش انداخت که به همین زودی از سرما قرمز شده بودند. آرام به طرف دریا قدم برداشت و چند قدمی جلو رفت. ایستاد. انگار که چیزی بجود مدام فکش را تکان می داد. بغض را به زور پنهان کرده بود. به طرف تخته سنگ بزرگی رفت که موج ها را پودر می کرد و به هوا می فرستاد. پر از گلسنگ بود و لیز و لزج. به سختی از آن بالا رفت و رو به دریا نشست. دلش ترکید. بخار اشک های گرم جلوی چشمش را گرفته بود. نمی دانست چه قدر گذشت اما آرام شد. خواست پایین بیاید. شیب آن طرفی که بالا آمده بود زیاد بود و لیز. به طرف دیگر رفت. توی شکاف سنگ، پارچه سیاهی را دید. پارچه تکانی خورد و از میانه سیاهی صورت زن جوانی پیدا شد. چشم هایش قرمز و صورتش خیس بود. آرام از کنار او گذشت. زن دوباره چادر را روی سرش کشید. پسر جوان سنگ را دور زد و با پاهای خیس، جوراب و کفشش را پوشید. به طرف کافه ای رفت که کنار جاده ساحلی بخار سماور بزرگش آسمان سرد را می شکافت و به طرف ابرهای سیاه می رفت. چای خواست. چای داغ، دلش را که خالی شده بود گرم می کرد. چند کامیون را دید که وارد راه دریا شدند؛ اما میانه راه ایستادند. یکی از راننده ها پیاده شد و سراغ شاگرد قهوه چی آمد و چیزی گفت. شاگرد قهوه چی شانه بالا انداخت و آن ها را به چای دعوت کرد. چهار راننده تازه چای اولشان را تمام کرده بودند که شاگرد قهوه چی اشاره ای به آن ها کرد. پسر جوان هم با آن ها گردن کشید و زن جوانی را دید که از طرف دریا به سمت یک سواری می آمد که وسط راه دریا پارک شده بود و جلوی کامیون ها را گرفته بود. زن چادرش را توی کیفش گذاشت. سوار ماشین شد و به سرعت از میان کامیون دوم و سوم گذشت و به جاده ساحلی پیچید و رفت. پسر چای سومش را که می خورد کامیون چهارمی در حال خالی کردن بار برفش توی دریا بود و سه تای دیگر خالی و سبک برمی گشتند.
به تازگي متوجه شدهام كه مزخرف بودن توصيفهايم به خاطر طرز فكر مسخرهام است. آخر من راستي راستي با ديدن موهاش به ياد آن سرسرههاي بزرگي افتادم كه بهاشان ميگويند آبشار. خودم هم وقتي متوجه شدم چه تصوري دارم ميكنم، خندهام گرفت. اما وقتي چشمهايش را ديدم كه چنان مبهوت به دور دست زل زده بود، ديگر به خودم جرأت انفجار اين خنده را ندادم. البته به نظر نميرسيد، نه او و نه كس ديگري مرا ببيند.
دهانش كمي باز مانده بود. احساس كردم او هم مثل من، سردش است، اما براي اينكه با برفهاي يخزده متفاوت باشد، روي شيشهها ها ميكند تا بگويد نفسش از دلي گرم برميآيد. من كلي راه رفته بودم و او هنوز هم پلك نميزد. آخر براي تماشا كردن وجود، كافي است به نقطهاي خيره شوي و مهم نيست كدام نقطه و كجا. چشمهاش هم مثل خودش بيحركت مانده بود. آخر براي برانداز كردن خستگي از اين وجود، نيازي به تكان خوردن نيست.
من درد ميكردم. احساس كردم او هم مثل من، وجودش درد ميكند. سرم را انداختم پايين. دستم را بيشتر در جيب فرو كردم. شانههايم را به جلو جمع كردم. و به بدنم اجازه دادم بلرزد، بيشتر بلرزد. از رو به روي پنجرهاي كه نگاهش پشت آن زنداني شده بود، گذشتم.
هوا لغزنده بود. احساس كردم ميتواند دركم كند، حتي با يك نگاه در نگاه شدن. اما عابر بودم و توان برگشتن و نگاه كردن به نگاهش نداشتم.
ناگهان صدايي شنيدم كه مجبور شدم بياختيار برگردم و نگاهش را دريابم. پنجره باز شده بود. دو دخترك خندان، مرا به يكديگر نشان ميدادند و گويي مسخرهام ميكردند. يكيشان او را در دست گرفته بود و تكان ميداد. آخر عروسك به اين بزرگي و طبيعي را از كجا پيدا كرده بودند! هنوز نفهميدم كه چطور مطمئن بودند من در نگاه آن عروسك غرق شده بودم. اما همان لحظه كه برگشتم، فهميدم كه در این وسعت وجود، احساس من چه مترسكي است!!؟
پنجره که باز شد دیگر بخاری بر شیشهها نمانده بود.
«پس چي بود؟» همهاش شايد به دقيقه نرسيده بود كه چند بار اين سوال را...
بهتر است بگويم چندين بار تا بداني چقدر خيلي! نميدانم چرا گاهي اين طوري ميشوم و بعضي سوالهاي الكي و پوچ در ذهنم قلمبه ميشود و انگار آژير ميكشد و وقتي آژيرشان تمام ميشود، هي روشن و خاموش ميشود...
اه! تشبيه بد و نچسبي بود، نه؟ اما اگر تو هم اسير اين سوالهاي مسخره ميشدي، از توصيف كردنشان زجر ميكشيدي. نميدانم شايد هم من الكي اينقدر بزرگش كردم. نميدانم شايد هم خودش اينقدر بزرگ شد. نميدانم. نميدانم. فقط ميدانم كه گاهي اين سوالها ديوانهام ميكند. البته شايد تو هم با ديدن اين چيز كوچك و عجيب، ميرسيدي به اين سوال كه: «پس چي بود؟»
بله! من فكر ميكنم درست فكر ميكني و من الكي دارم اينقدر بزرگش ميكنم اما مطمئنم اين علامت خودش بود. درست است كه از آخرين باري كه ديدمش و لمسش كردم، نزديك به يك سال گذشته اما خوب يادم هست. خب آخر وقتي يك سال است كه به نديدنش عادت كردم؛ وقتي يك سال است كه نتوانستم لمسش كنم؛ وقتي يك سال است كه فقط با عكسهاش سر كردم، حالا كه به طور ناگهاني ديدمش به من حق بده ابتدا كمي شك كنم كه خودش بود و در نتيجه اين سوال مزخرف در ذهنم ورجه و وورجه رود كه: «آخه پس چي بود؟»
چرا اين طوري نگاه ميكني و ميخواني؟ خيلي تابلو بود؟
خب بله راستش دروغ گفتم. من حتي شك هم نكردم كه خودش باشد. حتي به فكرم هم نرسيد. به همين خاطر هم اذيت شدم كه چرا همان ابتدا نشناختمش و كارم به اين سوال رسيد كه: «پس چي بود؟»
صبح پنجشنبه بيست و نهم آذر سال ۱۳۸۶ چند دقيقه از ساعت شش گذشته بود كه از شدت سرما و در نتيجه پركاري كليههاي حساسم، مجبور شدم بالاخره از جا بلند شوم و از خير اين خواب شيرين بگذرم. شب دير وقت بود كه كنار پنجره خوابم برده بود و هنوز هم خسته و خواب بودم.
بعد از تكرار كارهايي كه به انجام دادنشان در هر صبح عادت كردم، از خانه بيرون زدم تا كمي بدوم به عنوان ورزش صبحگاهي كه چند صبح است شروع كردهام. بعد از كمي دويدن، كم كم چشمم به خورشيد خيره ماند و همين طور دويدنم تبديل شد به قدم زدن. خورشيد هم با اين كه خيلي بالا آمده بود، مثل من خوابآلود و خسته به نظر ميرسيد. آسمان صاف بود و هوا بيهيچ آلايش. ريههايم راحت نفس ميكشيدند، اما قلبم، آرام و خسته و فقط انگار بود. كمي با خورشيد چشم در چشم مانديم. ولي من كه خورشيد نيستم همين طور راست راست بايستم وسط اين سرما. لذا سردم شد و مجبور شدم به خانه پناه ببرم. در خانه كار خاصي نداشتم جز اين كه آماده شوم براي رفتن. شدت سرما، بقيه را در خواب نگه داشته بود. در خانه هم كمي قدم زدم، حال عجیبی داشتم؛ من به اين حالت ميگويم بيقراري. انگار درونم ميدانست كه امروز قرار است اتفاق خاصي بيفتد. نقشهي استانمان افتاده بود وسط راه روي قالي. گرفتمش و به فونتي كه با آن اسم استانمان نوشته شده بود دقت كردم. با خودم گفتم: «اگه بچه بوديم و اين صفحه رو با يه جعبه مداد رنگي به ما ميدادن، براي شادي سوراخ حرف قاف و ميم هم كه شده، رنگش ميكرديم. ولي حالا اگه اين صفحه رو با يه جعبه مداد رنگي به من بدن، يا ژست فهم و بزرگي و شخصيت و از اين چرت و پرتا به خودم ميگيرم و خط خطيش نميكنم، يا اگه حوصلهي اين ژستا رو نداشته باشم يا كسي نفهمه، مداد سفيد رو ميگيرم و روي اسم استانمونو رنگ ميكنم.» در فكر همين جوابهاي بيسوال مسخره بودم كه ناگهان فهميدم حالم دارد از فضاي دلگير و چارديواري خانه به هم ميخورد. ساعت را نگاه كردم: داشت ديرم ميشد. نه وقت صبحانه خوردن داشتم و نه حوصلهاش را. هنوز چند دقيقه به ساعت هفت مانده بود كه از خانه زدم بيرون و نتوانستم لحظهي قرار گرفتن عقربهي بزرگ ساعتمان روي عدد ۱۲ و صداي رنجآور اما زيباي ساعت را درك كنم. اين صدا برايم مثل يك موسيقي شده بود و حتي حالا بيرون از خانه ميشنيدمش. حس ميكردم زندگي بيشتر از من وجود دارد، با اين كه تمام روزهاي زندگيام مثل امروز تكرار ميشد. همين طور تكرار... همين طور تكرار... تكرار... تكرار...
داشتم پخش شدن صداي ساعت را در ذهنم تحمل ميكردم كه ناگهان همان جا...
«اين چيه؟». از آن جلوتر كه ديدمش، برايم جلب توجه كرد و ايستادم. آرام و خرامان به طرف من آمد. با خودم گفتم: «يه تكه گچه ديگه! از اون بالا افتاده.» اما سبكتر از اين حرفها بود و خيلي خرامان و آهسته پايين ميآمد؛ اينقدر كه بتوانم چند تا حدس ديگر بزنم: « شايد تكهاي رنگ باشه كه پريده!» وسط راه سرم را مثل بچهها، گرفتم بالا و اطراف را نگاه كردم. هيچ شيء يا بنايي در اين اطراف نبود كه گچي يا به رنگ سفيد باشد. با خودم گفتم: «اين چيز سفيد! به اين كوچيكي! يعني پس چيه؟» خيلي كوچك بود؛ تقريبا يك نقطه بود، يك نقطهي سفيد. سرم را كه پايين آوردم هنوز به زمين نيفتاده بود، طوري كه اگر دستم را باز ميكردم و زيرش ميگذاشتم بدون اين كه خم شوم در دستم ميافتاد. همين كار را كردم. آهسته و زيبا فرود آمد و در دستم نشست. ولي... ولي... زود اما بيصدا ناپديد شد. انگار كه رويايي بيش نبوده است. طوري كه حس كردم، نه تنها اين سفيد، بلكه تمام اين داستان، تمام امروز، تمام زندگي، تمام من، تمام هست، همه رويايي است كه به زودي حبابش ميتركد و ناپديد ميگردد و من ميفهمم زندگي من طور ديگري بود و آنچه گذشت زندگي من نبود، بلكه رويايي بود در گوشهاي از زندگيام. خوابم پريده بود اما آن لحظه آرزو ميكردم كاش نپريده بود. بيرمق، بيتفاوت، غرق بيسببي، تند و بيقرار راه ميرفتم، مثل وقتي كه در جاي شلوغ و آلوده قدم ميزنم. «اگه رنگ يا گچ نبود، پس چي بود؟ خب لابد يه چيز ديگه بود! ديگه اينقدر كه نميتونم رويايي شده باشم. تو يه فيلم تخيلي كه بازي نميكنم.» با خودم گفتم: «شايد واقعيت نبود! اما اگه واقعيت نبود، پس چي بود؟» راستش خودم هم مطمئن نبودم كه در يك فيلم تخيلي بازي نميكنم. ...خلاصه مدام با خودم كلنجار ميرفتم كه اگر فلان نبود، پس چه بود؟ همه چيز به فکرم میرسيد، حتي غيرواقعي بودن اين شيء و رویایی بودن آن چه با چشم خود دیدم؛ هر حدسي ميزدم الا...
خب بله از ابتدا خودم اين سوال را اينقدر بزرگش كردم اما كمي جلوتر كه رفتم، دوباره...
دوباره آن شيء سفيد رنگ. درست است! خودش داشت اينقدر بزرگ ميشد. چند تاي ديگر. هر لحظه بيشتر و بزرگتر ميشدند. باورم نميشد. كاش رويا بود، چون ميترسيدم نتوانم خودم را كنترل كنم. هنوز چند روز مانده بود به زمستان و اين علامت زمستان بود. به زمستان سلام كردم و «برف! برف! برف اومده! برف! برف! برف! ...» اما كسي صدايم را نميشنيد، چون هنوز فرياد نزده بودم. اگر هم فرياد ميزدم، همه به من ميخنديدند. البته اين مهم نبود، مساله اين بود كه كسي نميتوانست دركم كند. در اين لحظه، ملاقات با كسي كه مثل من، اولين دانهي برف در دست او آب شده بود، باارزشتر از هر چيزي بود. چون حتي اگر زبان يكديگر را نميفهميديم، همديگر را ميفهميديم.
قلم مو را به دست می گیرم و رو به روی بوم سفید می نشینم. به تلی ازکارت پستال ها و طرح های مختلف که کنار بوم ریخته شده خیره می شوم. هر کدام یک منظره مختلف را نشان می دهد. اما هیچ کدام به دلم نمی چسبد؛ چون از درونم چیزی با خود ندارند. پس چه تصویر کنم؟ دیروز توی پاساژها و مغازه های مختلف دنبال طرحی می گشتم که با من حرف بزند اما هرچه گشتم ازیافتنش مایوس تر شدم. دست آخر فقط خستگی راه برایم ماند و ناامیدی از پیدا کردن طرحی که تکه ای از وجودم را با آن روی بوم بیاورم.اتاق برای طراحی تاریک است. ابرها ی تیره جلوی نور خورشید را گرفته اند. چراغ را روشن میکنم و سعی می کنم در پس این نور مجازی افکار درهمم را برای تصویر کردن خودم متمرکز کنم.
باید چیزی بکشم. باید خلق کنم. بدون خلق کردن خودم هم می میرم. قلم مو را برمیدارم و به رنگ هایی که پیش رو دارم چشم می دوزم. سفید؟ سیاه؟ سبز؟ آبی؟
آبی! رنگ مورد علاقه ام! اما آیا آبی آسمانی درونم را نشان می دهد؟با آبی آسمان می شود افکاری به وسعت سیاهی را به تصویر کشید؟آسمان! وسیع و بی انتها، آبی و یکدست. گاهی مثل الان دلش می گیرد؛ اما بی ریا اشک می ریزد و نمی گذارد چیزی در درونش رسوب کند.
باد قطرات باران را به شیشه می کوبد و تمرکزم را بر هم می ریزد.باز به فکر طرحی برای نقاشی می افتم. چه طرحی؟ چه رنگی می تواند آشوب درون را نشان دهد؟ سیاه؟ خاکستری؟ سفید...؟
یکباره اندیشه ای ذهنم را پر می کند .چرا همیشه یا سیاه سیاه می ببینیم یاسفید سفید؟ کسی که ذهنش را در حصار سیاه و سفید محصور کرده محروم از دیدن آبی آسمانی است .دلش هم سبز و قرمز را از یاد می برد و در سیاه ها و سفیدها و گاهی خاکستری گم می شود دلش می پوسد و می پوسد تا جایی که دیگر آبی آسمان را هم سیاه می بیند ...
یاد شعری که چند روز پیش خواندم می افتم:
ازبودن گریزی نیست
حال که باید باشم
بگذار پرده ها را به کناری بزنم
پنجره ها را باز کنم
وگاهی آواز بخوانم
حتی اگر صدایم برای تو دلنشین نباشد
زیر لب تکرار می کنم : از بودن گریزی نیست...
یکباره احساس گرمایی در پشتم می کنم. برمی گردم. نور خورشید است که از پنجره می تابد و پشتم را گرم کرده؛ باران بند آمده و ابرها کنار رفته اند. انگار خیلی وقت است جلوی بوم نشته ام. این قدر در سیاه ها و خاکستری ها غرق شدم که روشنای خورشید را بر بوم ندیدم. بلند می شوم و به سوی پنجره می روم. بازش می کنم و هوای خیس باران خورده را به ریه هایم می کشم. هوا بوی باران می دهد. هنوز چند لکه ابر در آسمان باقی مانده و بقیه، از آسمان در حال آّبی شدن سفر کرده اند. کنار چند تکه ابر باقی مانده هفت رنگ روشن کنار هم پلی رنگی درست کرده اند. پرنده ای که نمی دانم چیست روی درخت همسایه نشسته؛ نوکش زرد است و انتهای بال هایش سبز. روی درخت نشسته و از باران و رنگین کمان به وجد آمده و برای درخت آواز می خواند. به سوی بوم می روم و آن را به سمت پنجره می گردانم حالا روبروی پنجره ام و نور به صورتم می پاشد. نور مجازی را خاموش می کنم. می دانم چه تصویر کنم. مداد را برمی دارم و طرح را می کشم و بعد رنگ ها را با هم می آمیزم. کم کم طرح شکل می گیرد؛ دستی که در تاریکی در حال باز کردن پنجره ای است و نوری که به درون می تابد... و تکه ای از وجودم روی بوم شکل می گیرد.
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...
به جز مداد سفيد...
هيچ كسي به او كار نمي داد...
همه مي گفتند: "تو به هيچ دردي نمي خوری"
يك شب كه مداد رنگي ها...
توي سياهي كاغذ گم شده بودند...
مداد سفيد تا صبح كار كرد...
ماه كشيد...
مهتاب كشيد...
و آنقدر ستاره كشيد كه كوچك وكوچك و كوچك تر شد...
صبح توي جعبه ي مداد رنگي...
جاي خالي او...
با هيچ رنگي پر نشد
ماشین حرکت می کند. توی این بیابان تاریک جز دو ستون نور که جلوتر از ما می رود، چیزی نمی بینیم. برف آرام می بارد. سرما همه را مچاله کرده است. زیر چشم هام چروک شده و لایه اشک خشک شده روی گونه هام ترک ترک شده است. بخاری ماشین جواب نمی دهد. دست به پنجره می کشم. بخار نفس ها روی پنجره یخ بسته است و هر ساعت به ضخامت آن افزوده می شود. سه ساعتی می شود که ماشینی ندیده ایم. ترس، زبان همه را بسته است. کم کم باورمان شده که گم شده ایم. بالاخره گازوئیل تمام می شود. حالا پانزده نفر آدم منتظر رسیدن کمک هستیم. دیگر از پنجره چیزی دیده نمی شود. سر خود به دنبال سه نفر دیگر پیاده می شوم. تا چشم کار می کند تاریکی است؛ چیزی دیده نمی شود. همه از همدیگر می پرسند که حالا چه باید کرد. سر جایم می روم. پاها یخ کرده است. همه چمباتمه روی صندلی نشسته اند و بچه ها را به سینه چسبانده اند. خوابم می آید. کسی همراهم نیست که از من مراقبت کند. خودم را با تقویم سرگرم می کنم. امشب شب یلداست؛ باز هم این اسم شوم! پس از یک حادثه پلید و یک خیانت کثیف باز هم در این شب سیاه و بلند باید این اسم را بشنوم؟ هیچ گاه چنین بی پناه نبوده ام. همه چیز پای کسی رفت که مرا به هیچ فروخت. چه گونه می شود این همه سیاهی را به سلامت از سرگذراند؟ هر که این شب را به سلامت رد کند بهار را خواهد دید. آیا من طاقت ناجوانمردی یلدا را دارم؟
چشم که باز می کنم همه جا آبی است. سوزش پوست دستهایم که از سرما سوخته و قرمز شده هشیارترم می کند. موقعیتم را درک می کنم؛ چه بیمارستان تمیزی! مادرم دستی به صورتم می کشد. گرمای وجودش زندگی را به من برمی گرداند. فراری به خانه برمی گردد. کابوس یلدا تمام شده و من بهار را خواهم دید.


دبیر هیأت تحریریه دوره جدید این ماهنامه سید حمید قادری است و بخشی از کارهای علمی و اجرایی آن به دوش اعضای "حلقه سه شنبه" است. "رواق اندیشه" به همت مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما منتشر می شود و پخش عمومی ندارد. مدیران مراکز فرهنگی، علمی و هنری در صورت درخواست می توانند با دبیرخانه نشریه تماس بگیرند تا برای آنان ارسال شود. ۲۹۱۷۴۴۲ـ ۰۲۵۱
این نشریه نگاهی فلسفی و علمی به دو پدیده دین و رسانه و شیوه هم پوشانی این دو بر یکدیگر دارد.
IN HIS NAME
Revenge
An Insurance Agent was trying to induce a Hard
Man to Deal With to take out a policy on his house.
After listening to him for an hour, while he painted
in vivid colours the extreme danger of fire
consuming the house, the Hard Man to Deal With
said: "Do you really think it likely that my house
will burn down inside the time that policy will run?"
"Certainly," replied the Insurance Agent; "have I
not been trying all this time to convince you that I
do?"
"Then," said the Hard Man to Deal With, "why
are you so anxious to have your Company bet me
money that it will not?"
The Agent was silent and thoughtful for a
moment; then he drew the other apart into an
unfrequented place and whispered in his ear:
"My friend, I will impart to you a dark secret.
Years ago the Company betrayed my sweetheart
by promise of marriage. Under an assumed name
I have wormed myself into its service for revenge;
and as
there is a heaven above us, I will have its heart's
blood!"
Ambrose Bierce
یک مامور بیمه می خواست مرد بد قلقی را متقاعد کند
که برای خانه اش بیمه نامه بگیرد. مرد بد قلق بعد از یک
ساعت شنیدن حرف های او که با شور و حال فراوان،
بحران آتش سوزی خانه را شرح می داد، گفت: «واقعاَ
فکر می کنی ممکنه خونه ام تو همون مدتی که بیمه نامه
اعتبار داره، آتیش بگیره و با خاک یکسان بشه؟» مامور بیمه
پاسخ داد: «صد در صد! مگه تو تمام این مدت، سعی نکردم
خاطر جمعت کنم که این کار رو می کنم؟» مرد بد قلق گفت:
« پس ... چرا انقد مشتاقی سر شرکتت رو شیره بمالی که
با من قرارداد ببنده، خونه آتیش نمی گیره؟» مامور لحظه ای
ساکت ماند و به فکر فرو رفت. آنگاه به صورت اتفاقی، برگه
دیگری به قید قرعه درآورد و در گوش او نجوا کرد: «دوست من!
راز کثیفی رو برات رو کنم. شرکت سال ها پیش، نامزد عزیزم رو
به ... داد. (فنا داد) منم با یه اسم جعلی، خودمو به استخدام
شرکت درآوردم برای انتقام و تا سایه خدا بالاسرمون هست،
جیگرشونو خون خواهم کرد.»
برگردان: محد رصا اسدي
دختر نزدیک مرد آمد و گفت: آن جا به چه کسی پناه می بری؟ مرد لبخندی زد و جواب داد: همیشه پناهگاه پیدا می شود. تلخی جواب، قلب دختر را فشرد. افسرده و با لبخندی عصبی گفت: امیدوارم آخرین پناهگاهت باشد! و از ماشین فاصله گرفت. مرد رفت. کمی بعد دختر در روزنامه خواند: "فراری سیاسی که شش ماه پلیس را به دنبال خود دوانده بود، دیشب در منزل معشوقه سابقش دستگیر شد. زن این فراری را به امید گرفتن جایزه معرفی کرده است" دختر اشک هایش را با دستمالی که هدیه مرد بود پاک کرد. روی آن نوشته شده بود: "تنها تو در قلب منی".
به نام خدا
روي كدام سنگ نشسته اي تو
با كي يكي شده اي؟
تا خيزبزنم
من هم از پاياب همين كوكب
به سمت حضور بدوي تو و
با تو يكي شوم؟
منوچهر آتشي
(درعنوان بندي حتما"بايد اين شعر لحاظ شود)
داخلي-اتاق-روز
(دوربين بي هيچ حركتي از زاويه اي نا پيدا به اتاق ودر نهايت تختي زوم شده است.
خارج از كادر مونولوگ):
_ هميشه همين موقع ها پيدايش مي شود .من كمي قبل تر خودم را مرتب مي كنم و همه چيز را مهيا مي كنم تا دور از چشم زنم به تماشايش بنشينم. در اتاق را كه باز مي كند مي آيد مي نشيند روي همين تخت .مقنعه اش را كه مي كند موهايش پخش مي شود روي شانه ها يش.هر وقت حوصله دارد يك رمان بر مي دارد و تا صبح مي خواند .خسته كه مي شود خميازه هاي طولاني مي كشد وكش و قوسي به تنش مي دهد و بعد كتاب به دست ولو مي شود روي تخت و خوابش مي برد و من هم بي آنكه چشم از او بردارم تماشايش مي كنم.
(تخت همچنان خالي ست و خارج از كادر دوباره مونولوگ(:
_ امروز اما دير كرده .هميشه نگرانم .نگران موجودات بيرون .بعيد نيست يكي نگاهش كه به اندام او بيفتد عاشقش شود.نه!من هيچ وقت حسادت نكرده ام.فقط نگرانم.
( تلفن كنار تخت زنگ مي زند):
_ اگر مي توانستم تلفن هايش را هم كنترل مي كردم.مي ترسم كسي صدايش را هم كه بشنود حتي از پشت خط تلفن عاشقش بشود . نمي دانم چرا اينقدر دير كرده.مي ترسم پاي اين عشق بي فرجام دين و دنيايم را هم از كف بدهم.چند بار پي زنم رفتم وتلاش كردم تا برايش توجيهي منطقي ببافم و به راهش بياورم. اما حسادت بدجوري چشمهاي زنك را كور كرده وانگار ديگر از عشق چيزي سرش نمي شود.
( صداي زنگ تلفن قطع مي شود):
_ ديگر بايد پيدايش شود.من همينطور تماشايش مي كنم تا خوابش ببرد و همينطور تماشايش مي كنم تا از خواب بلند شود.وقتي مي آيد زبانم بند مي آيد و قلبم چنان مي تپد كه مي ترسم از حضورم با خبر شود.
( خارج از كادر صداي غيژژ باز شدن در و بعد صداي تپيدن قلب دوربين بلند مي شود. روي تخت خالي دختري مي نشيند .مقنعه اش راكه مي كند موهاي بلندش ميريزد روي شانه هاومجله اي از كنار تخت بر مي دارد و خودش را باد مي زند )
( صداي تپش قلب دوربين بيشتر وبيشتر مي شود.ناگهان نگاه دختر مي افتد به دوربين.مكث مي كند .نزديك مي شود.زل مي زند به دوربين. اخم مي كند. جلو مي آيد جلوتر.مجله توي دستش را لوله مي كند وبايك حركت محكم مي كوبد روي دوربين.دوربين مي لرزد.تصوير اتاق و دخترك به دوران مي افتد.دوران بيشتر وبيشتر مي شود و بالاخره تصوير سياه وسياه تر ميشود.)
(خارج از كادر سياه صداي دختر):
_ ايشششششششششششششششش سوسك كثيف!!!
(حالاتيتراژ پاياني مي ياد بالا)
تمام شد.
به انتهاي خط رسيده بود . از اين زندگي بيهوده وكسالت بار چه مي خواست، خودش هم نمي دانست. لحظه به لحظه بيشتر در لجنزاري كه اسمش زندگی بود فرو مي رفت بايد خودش رانجات مي داد. .بعد مدتها ترديدبالاخره تصميم خودش را گرفته بود .چه شبهايي را كه بااين فكر به صبح رسانده بود و با كابوسش بارها و بارها ازخواب پريده بود وعرق سردش را ازچهره وحشت زده اش پاك كرده بود.و بعد به خودش لعنت فرستاده بود كه بازهم خواب ديده است وچرا جرات نمي كند كه آن را به واقعيت تبديل كند .بعد مدتها كه جرات اين كاررا پيدا كرده بود نبايد اين فرصت را ازدست مي داد وبا دست دست كردن شانس انتخاب را ازخودش مي گرفت . ازبين همۀ مرگ ها سوختن را انتخاب كرده بود.
مي خواست ازجسدش چيزي باقي نماند.چشمانش را بست.زيرلب چيزي گفت.صداي چكۀ قطرات نفت همراه با بوي آزار دهنده اش اورا به خود آورد.كبريت را روشن كرد. چشمانش را بازكرد شعلۀ زرد رنگ آتش صورتش را روشن كرد چوب كبريت لحظه به لحظه مي سوخت و جوان را در رؤياهاي مرگ آور فرو مي برد.چوب كبريت سوخت وسوخت تابه نوك انگشت پسر رسيد ناگهان احساس سوزش كرد آتش به انگشتش رسيده بود.ناگهان باشدت چوب كبريت رابه گوشه اي پرت كرد وبعد درحالي كه باشتاب انگشتش راتكان مي داد نا خوداگاه شروع به دويدن كرد وفرياد زد :سوختم
به نام خدا
زن در دلش گفت: معلوم نيست كي مي خواد به روي خودش بياره.
مرد در دلش گفت: فكر كرده اگر يه شمع سر ميز بزاره و ظرف هاي شيك بچينه من نمي فهمم
چه افتضاحي به بار آورده.
زن در دلش گفت: بي احساس! الان وقتشه ديگه حتما بايد دل منو آب كني تا بگي.
مرد در دلش گفت: ديگه شورش رو در آورده درسته من هيچي نمي گم حداقل يه مغذرت خواهي
كوچيك هم نميكنه من آروم بشم.
زن در دلش گفت: هميشه همين طوره. وقتي هيجان من خوابيد تازه احساس آقا از خواب بيدار ميشه.
مرد در دلش گفت:حيف... حيف كه اوقاتم خوشه والا نشونش ميدادم اين كار چه مجازاتي داره.
زن در دلش گفت:شيطونه ميگه برم سر كيفش وخودم كادو رو بردارم.
مرد در دلش گفت:بهترين تنبيه اينه كه بعد از غذا برم بخوابم.
زن در دلش گفت :چه عجب بالاخره آقا غذاش تموم شد!
مرد در دلش گفت:أه! براي هميشه اشتهام كور شد و بلند شد سريع به طرف اتاق رفت و
محكم در را بست. بعد از چند لحظه برگشت و گفت: راستي...
زن گفت:ديگه داشتي حوصلمو سر مي بردي! تو هميشه عادتته حرف اول رو آخر بزني.
مرد گفت:جدي! پس هنوزم منتظري حرف اول رو بزنم .
زن گفت: هر چند اگه سر سفره سورپريزم مي كردي خوشحال تر مي شدم. ولي خوب حالا بگو!
مرد گفت:دفعه آخرت باشه كه قرمه سبزي رو شور درست مي كني.
زن كه دهانش باز مانده بود گفت: همين؟
مرد گفت: نه نيومده بودم اين رو بگم خودت مجبورم كردي. اومدم بگم صبح زود بيدارم كني.....
و رفت و در را محكم بست.
زن در دلش گفت ولي نه در دلش نگفت. فرياد زد: ..............................
(به علت بد آموزي اشكال پخش دارد.)
(جودي ابوت)
بی گمان او بدترین و شرور ترین مرد این شهر بود. سوار بر ماشین زانتیا ی خود در شمال شهر
می چرخید و به جنایات و گناهانی که کرده بود لبخند می زد. به کارهایی که کرده بود می اندیشید
و به کارهایی که باید می کرد .
..............................................
بی گمان او بهترین مرد این شهر بود. مثل هر روز با دوچرخه به حجره می رفت تا کار و کاسبی کند. وقتی از کنار مغازه ها رد می شد، همه با او سلام و احوال پرسی می کردند. وقتی کلید را از جیبش
در می آورد یک سکه از جیبش بیرون افتاد.
..............................................
بی گمان او مرد بدی نبود. البته زیاد هم خوب نبود، ولی بهتر از خیلی ها بود. احساس می کرد بار
تیر آهنی که به نیسان زده سنگین تر از دفعات قبل است. دستش را روی بوق گذاشت تا پیکان
جوانان گوجه ای را که جلوی او حرکت می کرد از خواب بیدار کند.
..............................................
سکه روی آسفالت غلط خورد و درون فاضلاب افتاد.
..............................................
زانتیا را دور میدان چرخاند و به سوی دفترش پیش رفت. قصد داشت حال کسی را که چکش را
گذاشته بود اجرا بگیرد. چه طور چنین جراتی کرده بود!
.............................................
سکه غلط خورد و بر سر موشی از همه جا بی خبر افتاد که آن منطقه از فاضلاب پاتوق او بود. موش وحشت زده شد و درون سیل فاضلاب افتاد. دست و پا زد، ولی بی فایده بود و جریان کثافات او را
با خود برد .
............................................
بی حوصله از ترافیک، از فرصت استفاده کرد تا دماغش را انگولک کند. تصمیم داشت ماشینش را
عوض کند. نیسان بدبخت زیر بار تیر آهن کج و کوله شده بود. چه هوای گرمی بود! شیشه را تا
آخر پایین کشید .
...........................................
موش نیمی از شهر را با جریان فاضلاب شناور بود. بالاخره توانست خود را نجات دهد. خسته و
گرسنه بود. رد بویی خوش را گرفت و به لاشه ی گربه ای رسید که قرار بود طعمه ی موش شود.
روی لاشه پشه و مگس فراوان بود .