أ. به معنای رسانهایست که در آن میتوان به راحتی به ملت گزارش کذب داد.
ب. نوعی ستاد انتخاباتی است که چهار سال بدون وقفه به فعالیت خود ادامه میدهد و در انتهای دوره، چند ساعتی هم به دیگران اختصاص مییابد تا با دهان نیمهباز به اتهامات صاحب ستاد گوش دهند.
ت. نوعی رسانای چاخان و تهمت با کمترین مقاومت است و واحد مقاومت آن به جای "اُهم" توَهم است.
ث. کاملا بیمعناست و معنای خاصی ندارد.
نه قوانین اسلامی در حکومت ساسانی امام خمینی فرموودند دانشگاه باید اسلامی شود شما ورودی دختر پسرها را جدا کرده اید !!!
ریختند آقارا خانه نشین کردند گفتند موضع خود را مشخص کن
گفت:
گر شوم با خسته ي پيكر ،غريق مركب رندي ، مجويم در طريق
مذهبم گر مستي و ميخوارگيست شرب و خمرم خود گواه بندگيست
ما که بالا خره نفهمیدیم حکومت اسلامی بر پایه یه جمهوریت فرقش با استبداد شاه ملعون چه بود کاری هم نداریم که سالها یتیمی را بدوش کشیدیم تحمت و تحقیر برخی را هم تحمل کردیم . . .
به مادرم گفت: این وضیفه شرعی است ما پیش خدا مسئولیم به مردم به شهدا به امام فردای قیامت چه بگویم؟ زنم نزاشت !!! ورفت . . .
بعد از ۳۰ سال از سالگرد رفتنت برایما نا مه تسلیت و تعزیتتت آمد کسی چه میداند ۳۰ سال در بدری بی پدری چه به روز آدم میاورد در حالی که هروز جلویت خم راست میشوند !!!
در کنار نامه آمده :
فهریخته گرامی جناب . . .
مطلبی از یک دوست برایتان گذاشتم خرده نگیرعزیز آدرسش ذکر شد. !
۱
سلام آقای منتظر !
باز هم که شما اینجا ایستاده ای ؟!
می دانی خاطرت را خیلی می خواهم ، ولی الان باید بروم .
عصرهای جمعه ام را فیلم های سینمایی گرفته است ...
۲
... شما هنوز هم که منتظری آقا ؟!
جاده ها خلوت است این ساعت شب
چشم همه را مشغول کرده این "یوسف" !
شما هم این قدر کنار جاده منتظر نمان
بیرون هوا سرد است
۳
راستی ما قبلا یک یوسفی گم کرده بودیم که دیگر پیدا نشد ...
یعنی نگشتیم که پیدا شود
البت خاطرش را خیلی می خواستیم ...
۴
آقای منتظر !
راستی
شما هنوز هم دلت خون است ؟!
وقتی بمب میریزن رو سرم
تو خیلی شیرین و گرم و امنی .
تا حالا بهت گفته بودم که نگرانتم ؟
بهت گفته بودم که معرکه ای؟
و رنجم میده دوریت ؟
بیرون پناهگاهت ایستاده م عزیز
ولی آرزوم اینه که تو قلبت باشم .
باران هی از من دور می شد
هی به من نزدیک می شد
یه مرد به دخترش می گه :
تاب بازی بسه دیگه
بعضی ها چون هستند زنده اند
بعضی ها هستند چون زنده اند
بعضی ها زنده اند چون هستند
بعضی ها نیستند ولی زنده اند
یعضی ها زنده اند ولی نیستند
بعضی ها زنده نیستند ولی هستند
چشم ارباب!
این قضیه مال خیلی قدیما نیست ،
یه عده رفتن اون بالا مالا ها ،
بقیه شونم رفتن اون پائین مائینا و گفتن :
چشم ارباب ، اطاعت آقا .
وقتی که اوضاع خراب شد ،
اونا یه کم دعا خوندن ،بعد همه شون رفتن بیرون
یه کم صبر کردن .
یه کم سوال کردن.
یه کم فکر کردن.
خیلی بیشتر از یه کم تظا هرات کردن.
خیلی بیشتر از یه کم رای دادن .
خیلی بیشتر از یه کم جنگیدن .
خیلی بیشتر از یه کم به بهشت رفن .
تا اینکه آخرش دیگه هیچ کس نگفت :
چشم ارباب ، اطاعت آقا .
آخر این قضیه رو خودت خوب میدونی ، اونا برابری رو بدست آوردن.
حالا مث من و شما ، می تونن استوار و آزاد وایسن و بگن :
چشم ارباب ، اطاعت آقا .
وقتی انقلاب آمد من پرارادای بودم .
وقتی بمب آمد من پرارادای بودم .
وقتی جنازه شهید آمد من پرارادای بودم .
وقتی زلزله آمد من پرارادای بودم .
وقتی گرسنگی یتیم آمد من پرارادای بودم .
وقتی تنگ دستی آمد من پارادای بودم .
وقتی پدر دست خالی آمد من پرارادای بودم .
وقتی تورم آمد من پرارادای بودم .
وقتی برادر آمد و مادر رفت من پرارادای بودم .
وقتی در پارادای بودم و در وازه های مردی و مردانگی را میان پاهای روسپیان می آموختم تصمیم کرفتم تا مملکتم را نجات دهم .
اکنون در پارادای نیستم .
وقتی چمدانش را بست.
نگفتم : عزیزم این کار را نکن .
نگفتم : برگرد.
نگفتم : یک بار دیگر به من فرصت بده .
وقتی پرسید : دوستش دارم ؟
رویم را برگرداندم .
او رفت و مرا تنها گذاشت ومن با تمام چیزهایی که نگفته ام زندگی می کنم .
نگفتم : عزیزم متا سفم .
نگفتم : اختلافها را کنار بگذاریم .
نگفتم : اگر تو نباشی زندگی ام بی معنی خواهد بود .
او را در آغوش نگرفتم و اشکهایش را پاک نکردم .
نگفتم : مانتو ات را در آر. . . .چای درست میکنم و با هم حرف میزنیم .
نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست .
فقط گفتم : موفق باشی ، خدا نگه دار.
او رفت و مرا تنها گذاشت ومن با تمام چیزهایی که نگفته ام زندگی می کنم .
اگه میخوای با من عروسی کنی باید این کارهارا انجام بدهی :
باید یاد بگیری که چه جوری یه خورشت کرفس خوشمزه عالی بپزی،
باید جوراب های سوراخ سوراخم رو بدوزی،
باید ذهن آشفتمو آروم کنی ،
باید یه فوت و فنی برا ی کنار اومدن با مادرم پیدا کنی ،
باید کفشهامو همیشه براق و تمیز نگه داری و هرروز لباسهامو اطو کنی ،
وقتی هم که من استراحت میکنم حیاط رو جارو کنی،
موقعی هم که برف میاد پاشی جلوی در رو پارو کنی.
وقتی دارم فیلممو از تلوزیون میبینم ساکت و آروم باشی .
دیگه بگم که _ هی _ کجا رفتی!!!!!!!!!!!!!!! ؟
با دوستان قدیم قرار گذاشتیم آخر هفته دور هم جمع بشیم .
دانا :
سرما خورده بود ، برای همین خونه موند .
سینا :
امتحان داشت ، برای همین خونه موند .
ترانه:
برادرش اجازه نداد ، برای همین خونه موند .
از کل کلمه " دوست " مثل همیشه اینجانب خودمو رسوندم .
پی نوشت :
لطفا به اول اسامی دقت فرمایید .
منا گفت : به نظر من خدا چاق و قد کوتاهه .
آرمان گفت : نخیرم . به نظر من لاغرو درازه .
ایمان گفت : ریش و موهای بلند سفیدی داره .
تینا گفت : نه کچله و ریش نداره .
هانیه گفت : سفیده .
سمیرا گفت : شاید سیاه پوست باشه .
متین گفت : دختره .
رز گفت : پسره .
من خندیدم و عکسی رو که خدا از خودش گرفته بود و برام فرستاده بود ، به هیچ کدومشون نشون ندادم .
من نه تئو ریستم ، نه اما نیست و نه ا مپرسیونسیت حتی شاعر هم نیستم.
من وارنو هستم .
فقط همین .
نکته مهم این ا ست که گا هی برای اینکه صدای خودت را پید ا کنی باید تقلید کنی .
من مطالب خوب را میخوا نم فیلمهای خوب را هم میبینم در کنار ا ینها ذهنیتم را فرم می د هم وآنگاه می سازم .
لطفا مرا متهم نکنید .
من نه تئو ریستم ، نه اما نیست و نه ا مپرسیونسیت حتی شاعر هم نیستم.
شاید فردا نوبت وبلاگ شما باشد