تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
هوالحق

مرد راننده گفت: هميشه تنهايي مسافرت مي كنم.

گفتم: سختت نيست؟

گفت: باهاش كنار اومدم.

گفتم: يعني عادت كردي؟

گفت: عادت كه نه… تنهايي سخته، نميشه بهش عادت كرد؛ هرچه طولاني تر ميشه، تحملش سختره.

گفتم: چه­جوري باهاش كنار اومدي؟

گفت: باهاش حرف ميزنم… براش آواز ميخونم… غذا كه مي خورم يه ظرفم برا اون ميذارم… وقتي ميخوام بخوابم جاشو كنار خودم ميندازم… شما كه غريبه نيستي… درستته دو سه ساعت بيشتر نيست كه سوار كاميون من شدي اما ؛ يه ساعت پيش، وقت شام، نون ونمك هم رو خورديم… مي دوني، باهاش زندگي ميكنم.

گفتم: باتنهايي!

گفت: ما راننده ها وقت برا فكر كردن زياد داريم... هر كس تنهاييِ خودش رو داره... مثل صدا مي مونه ... شما با صدات زندگي نمي كني!

گفتم: زندگي شايد، اما باهاش غذا نمي خورم.

گفت: من يه ظرف رو براش غذا مي كنم و بعد از غذا هم مي ريزم برا پرنده ها... پرنده ها براش دعا مي كنند كه غذاش رو به اونها داده.

گفتم: معذرت ميخوام، اما بهت نمي خوره از اين حرف ها بزني.

گفت: حرف هاي عجيب غريبي نمي زنم... يه تو هم اگه جاي من بودي همين حرفا رو مي زدي، اگر من هم جاي تو بودم تعجب مي كردم... زندگيه كه بهت مي گه چجور بايد باشي و چطوري حرف بزني.

گفتم: اين عكسي كه كنار آينه هست عكس كيه؟


گفت: دخترمه... عكس مال وقتيه كه تازه هشت سالش شده بود.

گفتم: الآن چند سالشه؟

گفت: ... دوازده سال.

گفتم: چه خوشگله!

كمي به عكس خيره شد و گفت: آره... خيلي...

گفتم: اسمش چيه ؟

گفت: مريم... مريم بابا...

گفتم: چند وقت يه بار ميري به مريم سر مي زني.

گفت: چهار ساله كه نديدمش.

گفتم: چرا آخه.

پس از كمي سكوت گفت: مي شه پنجرت رو بدي بالا ... سردمه.

مرد به جاده خيره شد و ديگر حرفي نزد و من كم كم چرتم گرفت و بعد خوابم برد.

ساعاتي بعد از صداي ترمز ماشيني بيدار شدم. كاميون در پمپ بنزين بود. داخل آينه مرد را ديدم كه داشت باك ماشين را پر مي كرد. جلو ماشين كمي آنطرف تر،رفتگري مشغول جارو کردن گوشه ای از خیابان بود. از زير روكش داشبرد ماشين لبه كاغدي بيرون زده بود. باك ماشين انگاري قصد پر شدن نداشت. كاغذ را بيرون كشيدم. همان عكس مريم كه روي آينه ي ماشين بود روي كاغذ چاپ شده بود و بالاي عكس درشت نوشته شده بود "گمشده"

كسي گوشه عكس با خطي بچگانه نوشته بود "تنهايي بابا".

مريم از درون عكس به من لبخند مي زد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 1:23 توسط کاوه آهنگری (سوته دلان) |

                      

للحق

بعضي وقت­ها در اوج خستگي و به هم­ريختگي، خبري كوتاه، ويرانه­ي ذهنت را مي­شويد و گِلش را با خود حل مي­كند و مي­برد و براي تو هيچ نمي­گذارد...

خبر اين بود:                       

«رسول ملاقلي پور درگذشت.»

كلي ساده و كوتاه، اما نمي­فهميدم يعني چه... ذهنم نمي­كشيد... ماتم برده بود... مجتبي هم پيشم بود؛ او هم مانده بود... يعني تمام، آقا رسول هم؟؟!

 

من او را با "هيوا" شناختم و كم كم فيلم­هايش را پيدا كردم و ديدم و نرم نرم شيفته­اش شدم... دروغ چرا، خرابش بودم.

فيلم­هاي او را كه مي­ديدي، انگاري خواب مي­ديدي. تو را به رؤيا مي­برد؛ به مكاشفه­اي به اندازه­ي تك تك فريم­هاي فيلمش... بچگي مي كرد و فيلم مي ساخت.

آقا رسول ده ـ دوازده­تايي فيلم ساخت. از نينوا و افق تا كمكم كن و قارچ سمي و مزرعه­ي پدري و....

او خالق "سفر به چزابه" بود... يكي از شاهكار­هاي سينماي ايران. آن فيلم روايت صادقانه­ي او بود از فيلم سازي­اش؛ اينكه مي بيند و فيلم مي سازد ... ادا در نمي­آورد و دروغ نمي­گويد... اصلاً سعيد، ( كارگردان قصه) شخصيت خودِ او بود ... خنده­ها، گريه­ها، اخم­ها و حتي جرو بحث هايش با آن آهنگ­ساز.

يك سكانس از سفر به چزابه را هيچ وقت فراموش نمي كنم؛

رزمنده موبايل آهنگساز را گرفت و به خانه اش تلفن كرد... دخترش بزرگ شده بود... او را نمي شناخت ... زنش شوهر كرده بود...

شايد احساسات، به غلو وادارتم، اما شما بگوييد، چه كسي غير از او مي توانست چنين سكانسي را خلق كند؟

بغض مهمان گلوها بود ، وقتي او قصه مي گفت.

يادش بخير... زمان انتخابات رياست جمهوري چه دردسري كشيدم تا سي­دي مصاحبه­اش را با محسن رضايي پيدا كنم... به رسم اين اواخرش ـ البته تا قبل از ميم مثل مادر ـ عينك دودي زده بود و با چه صداقتي محسن رضايي را به فاطمه ي زهرا (س) قسم مي داد كه آيا به وعد هايش عمل مي كند يا نه!

 

باور كنيد با اينكه چندين بار تلوزيون اعلام كرده كه او رفته، هنوز رفتنش را باور نمي­كنم؛ هنوز در خانه ها صحبت از "ميم مثل مادر"ش هست و هنوز فرزندان شهدا منتظرند تا او يك بار ديگر قصه­اي از پدرانشان را برايشان تعريف كند و...

كاش آقا رسول، به اين زودي ها پيش شخصيت هاي قصه هايش، نرفته بود.

                                                                                                   

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 2:26 توسط کاوه آهنگری (سوته دلان) |

در نماز پگاه رستگاري

امام اوست

كه ز دنياي آزمندان

به گرده ناني و يك تن پوش ژنده

                                     قناعت كرد

 كسي كه با شب و نخلستان و چاه

                                    همدم بود

 

صداي باد

        راز پرآشوب توست

                  در گوش هاي نخلستان

                  كه گيسوان بلند نخل ها

                                      هميشه پريشان است

 

در شگفتم

       از استقامت زمين

            كه راز تو در سينه دارد و

                       از حيات و از حركت

                                           باز نمي ماند

 

راز تو را اگر كوه مي دانست،

چون كاه جويده فرو مي ريخت

و مهر،

     مي پژمرد

و ماه،

    مي مرد

و آسمان،

        توماري مي گشت به هم فرو پيچيده

 

هنوز دهان خشك زمين

                           ـ چاه ـ

از حيرت صبر بزرگ تو

                        باز مانده است

 

تو در دل شب آيا كدام مرثيه را خواندي

كه شب هميشه سيه پوش است؟

 

سكوت،

        حكايت صبر شگفت توست

و آسمان،

         اشارتي از بيكراني تو

براي استقامت تو

               كوه هم كنايه ي خوبي نيست

 

كفش هاي پاره ي تو

                     آبروي اسلام است

نان خشكي كه مي خوري

                               تقواست

وقتي برادرت ـ عقيل ـ

                      از عدالت تو مي رنجد

و بيت المال را كه دزدانه مهر زنان كرده اند،

                                           باز مي ستاني،

معناي دقيق عدالت را مي فهمم

و مي دانم،

      هر كه چون تو نباشد

                  بر حق نيست

                  عادل نيست

 

وقتي ز خوردن انگشتي عسل

                             حذر مي كني،

دنيا را تف مي كني

دنيا پيش تو از عطسه ي بز

                           و كفش پاره پست تر است

و آنان كه دنياي تف كرده را مي خورند

                                   پست تر از دنيايند

 

آنك ببين كه فربهان چه ساده ز تقواي تو خطابه مي خوانند!

و عثمان بن حنیف ۱

                     هنوز هم در جشن است

كجاست شمشير خشم تو

                     كه ديگ هاي غذا را به خون بيالايد

....

صديقه وسمقي

 

كساني كه اهل ادبيات باشند، حتما اين شعر و جنجال هاي زمان انتشارش را شنيده اند؛ خانم صديقه وسمقي اين شعر را در سال 72 سرود، درست در اوج حكومت كارگزاران. شعر با اعتراضات فراواني مواجه شد كه شاعر شعر ديگري گفت و جواب تمام اعتراضات را داد.

بگذریم که فارغ از تمام اين جنگ و جدال هاي سياسی، شعر رنگ و بوي غريبي دارد.

همين ... يا علي  ...

 

پي نوشت

1 ـ عثمان در زمان اميرالمؤمنين(ع) والي بصره بود كه به جهت شركت در يك مهماني كه مستضعفانه و مردمي نبود مورد نكوهش و سرزنش اميرالمؤمنين(ع) قرار مي گيرد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 2:15 توسط کاوه آهنگری (سوته دلان) |

  للحق

   اين روز ها حسابي تنور صحبت از "سينماي ملي" داغ است و هر كه از راه مي رسد ، بدش نمي آيد خميري به ديواره ي داغ اين تنور بچسباند و ابراز وجودي كند ؛ هر چند كه در اين كار حكم رهگذر را داشته باشد و كسب و كارش ربطي به اين فن نداشته باشد ؛ از جمله اين قلم .

   

   القصه كه اين وسط صاحب نظران فرهنگي كشور هم به دنبال اين افتاده اند تا نگرشي به سينما را بيابند و آن را علم كنند ، كه مصداق اين تعبير آنها "سينماي ملي" باشد و كمي كه گشتند يادشان آمد كه استادي بود در روزهاي نه چندان دور ، كه بدجور در تب و تاب ايران و سنت هايش مي سوخت و خراب اين بود كه آدمهايي را به مخاطبش معرفي كند كه همچون خودش در گذشته ي اين سرزمين مانده اند و هنوز مزه ي كاهو با سكنجبين به مزاجشان غريب نيست و اگر كرسي اي بيابند ، بدشان نمي آيد كه زير آن لم بدهند و از مادربزرگ بخواهند تا خاطراتش را برايشان بگويد و آنها در پس نگاه مهربان و گم شده ي پيرزن در صورت چروكيده اش ، دختري با چشمان سياه و ابروان به هم پيوسته و نگاهي پر از شرم بيبند كه تازه قرار است با پدر بزرگ آنها وصلت كند و خلاصه سياحت كنند تجربه ي يك عمر زندگي او را و فرار كنند از روزمرگي اين زندگي ماشيني.

  

   اين روز ها همه از علي حاتمي مي گويند ؛ از استاد .... يكي مجسمه اش را مي سازد و كلي آدم آنطرف تر از مجسمه پرده برداري مي كنند .... ديگري مستند زندگي اش را سر هم مي كند و ملت جمع مي شوند تا آنرا ببينند و نويسنده ها و منتقد ها نيز برايش در نشريه هايشان پرونده باز ميكنند و مديران فرهنگي كشور از او مي گويند و كارهايي كه او براي زنده كردن و فرهنگ و مليت اين سرزمين كرده و بيچاره استاد .... چه كارها كه كرده و خبر نداشته ! اگر زودتر فهميده بود ، قبل از رفتنش از اين دنيا مي گفت مجسمه ساز از فيگور هاي مختلفش نت بردازي كند و عكس بگيرد و براي مستند زندگي اش مقداري راش از خودش مي گرفت و براي پرونده اش در فلان نشريه هم چندين مصاحبه مي كرد و چندتايي هم نقد با اسم هاي مستعار مختلف مي نوشت و مي سپرد دست يك آدم امين كه سالها پس از مرگش كسي مجبور نباشد در مورد او و كارهايش اين قدر فكر بكند و خودش را به زحمت بياندازد . ( البته اين آدم امين مطمئن باشيد كه بهروز افخمي نبود . چون هنوز كه هنوز است جنازه استاد درون قبر به خاطر ادامه ي "جهان پهلوان تختي" در حال لرزیدن است. ) 

 

  تمام اين ها را سر هم كردم تا بگويم كسي كه "سوته دلان " را ساخت و "مجيدِ" تنها را با پنزر و خنزرهايش در خاطره هاي ما آنقدر ملموس كرد كه ما را ساكنان دائمي اتاق او، در كنج حياط يخ زده ، در ميان حاصل يك عمر جوب گرديش كرد ؛

 كسي كه "حاجي واشنگتنِ" وامانده در فرنگ را به ما نشان داد كه به خاطر سرزمينش به بلاد غربت آمده بود و از نظر شاهِ همايوني فراموش شده بود و اين وسط صرع امانش را بريده بود و در غم دور ي تنها دخترش مي سوخت ؛

استادي كه در "مادر" ، مادري را به ما معرفي كرد كه در آسايشگاه سالمندان تنها مانده بود و فرزندانش هم هركدام در جايي تنها مانده بودند و كم كم داشتند اصل خود و مادر خود را فراموش مي كردند و يكباره به خاطر آخرين خواسته ي مادر قبل از مرگ او دور هم جمع مي شدند و كانون محبتي دوباره شكل مي گرفت...

 

   بله ... اين استاد قبل از اينكه از "سينماي ملي" بگويد از "غربت" گفت ؛ از غربت آدم ها در روزگار سر و صدا و دود و ماشين و فراموشي.

  

   او به دنبال خلوتي بود براي زيستن آدم ها بدون صداي بوق ماشين .... و صحبت از كاهو و سكنجبين و كرسي و... همه به خاطر ساختن اين خلوت بود نه چيز ديگر .

  "مليت" خيلي گنده تر از خانه قديمي و سماور و قوري و استكان است.  

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 1:15 توسط کاوه آهنگری (سوته دلان) |

    ....مادر بودن يعني آرزو داشتن؛ يعني زندگي كردن به هواي هزار آرزوي خوب قشنگ براي يك بچه؛ از مدرسه رفتن و نمره اول شدنش تا رفتن به دانشگاه و ازدواج و خلاصه كلي آرزوي جور واجور ديگر . اما بعضي وقت ها چيزهايي مهم تر از آرزو، چشمان مادر را تلألؤ نگاه فرزندش، به اندازه ي يك دنيا، دور مي كنند و فرزند آسماني مي شود .

   اين وسط مادري مي ماند با كلي آرزو، كه ديگر رنگ رؤيا به خود گرفته اند؛ رؤيا هايي كه آسمانشان هميشه باراني است و نم نم اشكان مادر لحظه اي از هوايشان دريغ نمي شود.

 

 

    در اين عالم گاهي مقدراتي است كه نه من و نه شما ونه هيچ بشر دوپاي ديگري قادر به دخل وتصرف در آنها نيست و فقط صاحب اصلي آن كار باعث و باني آن است و نه هيچ كس ديگري. مخلص كلام اينكه آن كار بايد انجام شود و ما هيچ كاره ايم.... جبر مطلق و تقديري محتوم.

    غرض اينكه تمام اين ها را نوشتم كه بگويم امروز سالگرد شهادت بهروز صبوري است ـ كسي كه رؤياي بارني قصه ي برنگشتن اوست ـ و در شبي كه گذشت شايد خيلي اتفاقي و تصادفي ! بدون اينكه هيچ كدام از ما يا پخشي هاي صدا وسيما اين را بدانند ، از دوباره كار پخش شد و علاوه بر مادر بهروز خيلي از مردم اين سرزمين شب را با ياد بهروز صبوري و دوستانش گذراندند.

    راستي فردا هم قرار است در جشنواره اي در تالار غدير قم ـ ساعت 3 تا  5 بعد از ظهر ـ از مادر بهروز صبوري تقدير شود . البته آن ها هم نمي دانستند جشنواره شان همزمان با ايام شهادت بهروز است .

    ....صاحب كار كس ديگري است ....ماها هيچ كاره ايم !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 2:50 توسط کاوه آهنگری (سوته دلان) |

 

 

 يا حق 

   ...از طولاني نوشتن منع شده ام و بگذريم از اينكه من هم ديگر حال روده درازي ندارم. مخلص كلام اينكه امروز شعري به دستم رسيد از سركار خانم پروانه نجابتي. ايشان در شيراز معروفند به خاتون شعر شاهد و فارغ از اين عنوان هم وقتي چند شعر از اين "بانوي شاعره" شنيده يا خوانده باشي، شعر تازه اش را رها نمي كني تا بعداً سر فرصت بخواني و خلاصه كم كم يادت برود كه شعر تازه ي يك شاعر به دستت رسيده است...

  شعر را بدون هيچ حرف و حديث و نقل و قول و حاشيه اي برايتان مي آورم...فقط اينكه اول شعر نوشته اند " به ياد شهداي گمنام "

 

 

عاقد دوباره گفت: " وكيلم؟..."پدر نبود

اي كاش در جهان ره و رسم سفر نبود

 

گفتند: رفته گل... گلي گم... دلش گرفت

يعني كه از اجازه­ي بابا خبر نبود

 

هجده بهار منتظرش بود و برنگشت

آن فصل­هاي سرد كه بي دردسر نبود

 

اي كاش نامه يا خبري، عطر چفيه­اي

رؤياي دخترانه­ي او بيشتر نبود

 

عكس پدر، مقابل آيينه، شمعدان

آن روز دور سفره، جز چشم تر نبود

 

عاقد دوباره گفت: " وكيلم؟..." دلش شكست

يعني به قاب عكس اميدي دگر نبود

 

او گفت: با اجازه ي بابا... بله... بله...

مردي كه غير آينه­اي شعله ور نبود!

                                                            پروانه نجابتي ـ شيراز

            

 

همين... يا علي  

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 21:48 توسط کاوه آهنگری (سوته دلان) |