...
اين تنها آتش نيست كه در ميان ما مي سوزد
اين تمامي زندگي است
داستاني است ساده
عشقي است ساده
از يك زن و يك مرد
مثل همه.
پابلو نرودا
اين شعر زيبا رو تقديم مي كنم به همه بروبچه هاي حلقه
ببخشيد اگه ترجمه ايرادي داره.
نجمه فرهنگ
Before She Died
Karen Chase
When I look at the sky now, I look at it for you.
As if with enough attention, I could take it in for you.
With all the leaves gone almost from
the trees, I did not walk briskly through the field.
Late today with my dog Wool, I lay down in the upper field,
he panting and aged, me looking at the blue.
And, I wondered how finite these lustered days seem
to you, A stand of hemlock across the lake catches
my eye. It will take a long time to know how it is
for you. Like a dog's lifetime -- long -- multiplied by sevens.
پيش از آنكه بميرد
حال كه به آسمان مي نگرم، بخاطر توست كه مي نگرم.
گوئي با كمي دقت مي توانم بخاطر تو باورش كنم.
با تمام برگهاي رفته از دست درختان
در مرغزار, سبك و رها گردش نكردم.
امروز غروب با سگم در بيشه زار، بر روي چمنزار دراز كشيدم
سگ پير نفس نفس مي زد، و من آبي بي كران را نظاره گر,
و در شگفت كه اين روزهاي درخشان چه اندازه ترا
تنگ است، جامي از شوكران در ميان درياچه ,چشمانم را مي ربايد.
مدتهاي مديد خواهد كشيد تا بفهمم احساست را
همانند زندگي_ طولاني_ سگي كه هفت جان دارد!
بنام خدا
نوشته:ارنست همينگ وي
ترجمه:سيما
با سپاس از"م.الف"كه پيشنهادهاي خوبي در ترجمه اين اثر ارائه كرد.
کوتاه مثل عشق...
غروب يك روز داغ بود كه او را به پشت بام بردند واو توانست از آن بالا شهر پودوا را تماشا كند . مي توانست حركت سريع دود دودكش ها را ببيند. كم كم هوا كه تاريك مي شد يكي يكي نور افكن هاي شهر هم روشن مي شدند .بقيه با بطريهاي شرابشان پايين رفتند.حالا او و لوز مي توانستند سرو صداي آنها را از بالكن بشنوند . لوز گوشه اي روي تخت نشسته بود و درآن شب داغ در اندامش لطافت و خنكي خاصي حس مي كرد.
قراربود لوز سه ماه تمام شيفت شب كار كند و آن ها از اين بابت حسابي خوشحال بودند . روزي كه لوز او را براي عمل جراحي آماده مي كرد تنقيه او توسط لوز در جمع جوك شده بود و او موقع عمل مجبور شده بود ماده بيهوشي را جلوي بيني اش سفت تر بگيرد تا زود تر از شر فضولي ها و وراجي هاي احمقانه شان خلاص شود .
وقتي توانست با عصاي زير بغل راه برود خودش لنگان لنگان تب مريض ها را مي گرفت تا لوز مجبور نباشد از خوابش بزند و وقت وبي وقت از رختخوابش بيرون بيايد .مريضهاي توي بخش زياد نبودند و همه هم از رابطه ي آن دو با خبر بودند و همه لوز را دوست داشتند و هوايش را هم داشتند و
او در تمام مدتي كه در دل شب توي سالن قدم بر مي داشت مدام به لوز فكر مي كرد كه در رختخوابش آرميده بود .
پيش از انكه به جنگ برگردد وبرود خط مقدم با هم به دامو رفتند و دعا كردند . كليسا فضاي ساكت وخلوتي داشت و گوشه و كنار چند نفري مشغول دعا و راز ونياز بودند . هردو دلشان مي خواست همانجا با هم ازدواج كنند اما فرصت مناسبي براي انجام مراسم مخصوص كليسا وجود نداشت . تازه هيچ كدام هم شناسنامه همراهشان نبود .درست كه انها چيزي از رابطه زن وشوهري كم نداشتند اما دلشان مي خواست همه از اين ماجرابا خبر شوند و از طرفي فكر وخيال خودشان هم راحت شود.
در طي جنگ لوز مدام برايش نامه مي نوشت. نامه هايي كه در آن زمان هيچ وقت به دستش نرسيد . وقتي جنگ تمام شديك دسته 15 تايي از نامه ها را يكجا به دستش داده بودند و او مشتاقانه همه را از روي تاريخ نامه ها مرتب كرد و به ترتيب شروع به خواندن كرد . لوز در نامه هايش از بيمارستان حرف زده بود از عشقش به او گفته بود اينكه بي اوسر كردن چقدر برايش تحمل نا پذير شده و زندگي به ويژه شبها بدون او برايش وحشتناك و طاقت فرساست .
جنگ كه تمام شد قرار گذاشتند به وطن برگردد تااو كاري گيربياورد و اوضاع را روبه راه كند و بعد براي ديدار لوز به نيويورك بيايد. ديگر بايد قيد مشروب و الكل و رفيق بازي و اين جور چيزهارادر امريكا ميزد و فقط به كار و زن وزندگي فكر مي كرد.
در قطار پادوا به ميلان بود كه شروع به جرو بحث كردند .بحث سر اين بود كه لوز در آن موقع ميلي به بازگشت نداشت و مرتب اين دست و آن دست مي كرد.درايستگاه ميلان وقتي بوسه خداحافظي را گرفتند او ازاين خداحافظي مسخره بدجوري حالش گرفته بود .
از ژنو با كشتي به امريكا رفت و لوز هم به پرودنون برگشت و كمي بعد آنطرفها درمانگاهي براي خودش دست وپا كرد و مشغول كار شد. پرودنون كم جمعيت و هميشه باراني بو د. توي اين شهر خلوت يك گردان نظامي هم اتراق كرده بود.
دريكي از روزهاي باراني و گل آلود زمستاني بود كه سرگرد گردان به لوز ابراز عشق كرد. تا قبل از اين عشقبازي لوز هرگز ايتاليايي ها را نشناخته بود .بالاخره دلش را راضي كرد تا نامه اي به امريكا بفرستد كه اين يك رابطه دخترو پسري بيش نبوده . نوشت كه متاسف است. لوز مي دانست كه شايد قضيه براي او قابل هضم نباشد اما اميدوار بود كه سرانجام روزي او را خواهد بخشيد و از او راضي خواهد شد .
لوزاحمقانه اتظار داشت كه در بهار با جناب سرگرد ازدواج كند ولي هنوز ته دل مثل هميشه اورادوست داشت اكنون درمي يافت كه اين رابطه فقط يك عشق دخترو پسري و هوس زود گذر بوده .درنامه نوشته بود اميدوار است اودر امريكا كارخوبي براي خودش دست وپا كند و نوشت كه هميشه به او باور و اطمينان داشته اما خب به هرحال اين تصميم به نفع هردوشان بود.
**
البته جناب سرگرد نه دربهار آن سال ونه در هيچ بهار ديگري با لوز ازدواج نكرد . ولوز هم هرگز پاسخ نامه هايي را كه دراين باره به شيكاگو مي فرستاد دريافت نكرد. ونمي دانست كه او چندي بعد وقتي به پارك لينكلن مي رفت با دختر فروشنده لوپ آشنا شدو هنوز چيزي نگذشته بود كه از او سوزاك گرفت.
تمام شد.
متن انگليسي اثر در ادامه مطلب
مرا براي خودت نگهدار .....
تازه خلق شدم!
معشوقم نويسنده است .وقتي فكري به سرش جرقه مي زند ايده ها پياپي از سرانگشتانش جاري مي شوند و تبديل به قصه جديدي مي شوند يا به داستانهاي قديمي ترش مي پيوندند.جوري مي نويسد كه انگار با كلمات عشقبازي مي كند.
برخي داستانها يكي دو سال توي دفترش خاك مي خورند و قبل از اينكه او سراغش برود ماده خام داستانها يش مثل شراب هفت ساله ديگر حسابي جا افتاده اند!
او تمام دنيا و وقايعش را به خاطر مي سپارد تا آن را در زمينه داستانهايش بگنجاند.فكرهايش بر محور درونمايه هايي مي چرخد كه برايش مركزيت يافته اند .اين درونمايه ها بيشتر ريشه در تجربه هاي زندگي خودش دارند يا به نوعي بچه ها ي ذهن سرگردانش شده اند كه مدام مي پرسند" چه مي شد اگر"....
**
معشوقم آخرين داستانش را هم فروخت داستاني كه يك عنوان شش كلمه اي داشت...!
راكل . او
ترجمه آزاد: سيما
DON'T BOTHER ME, I'M BEING CREATIVE
My boyfriend is a writer. Ideas are constantly flowing from his fingertips as stray thoughts are fleshed out, turned into stories, or merged with older stories. Some of them will sit for a year or two, like fine wine, before he returns to them. He holds an entire world in his mind, and uses it as backdrop for some of his tales. Others revolve around themes that are central to him, have roots in experience, or are children of a wandering mind that keeps asking "what if?"
He's sold one story. Including the title, it was 16 words long.
— Rakelle O.
بنام خدا
اين نوشته بريده اي است خلاصه وكوتاه از" مكتب بي خدايي"1 اثر الكساندر تيشما(نويسنده يوگسلاوي تبار)...كتابي براي آنها كه دنبال يك اثر تازه و بكر مي گردند كه رنگ و بويي از كليشه و تكرار نداشته باشد!اين كتاب چندروز پيش به گنجينه كتابهايم اضافه شد.ارمغان يك سفر برفي و ديوانه وار!!!
يكي از چهار داستان اين كتاب از "دوليچ"شكنجه گري سخن مي گويد كه پسرش در بستر بيماريست.او پسربچه اي نحيف و ضعيف داردو ترس از مرگ فرزند.جوان 18 ساله اي را با لذت زير پنجه هايش به قتل مي رساند.در اهرم قدرت نشسته است و قدرت را تا مرز جنون و ساديسم به كار مي برد.در كل اثر به دنبال عدالتيم.عدالتي كه دستان قدرتمند خداوند بالاخره اجرايش كند مثلا جان فرزند"دوليچ"را در عوض زجركش كردن جوان آبي چشم بگيرد و مردك را آدمش كنداما...صبر ما اگر زود سر مي آيد صبر خدا اما تمامي ندارد...
"تيشما"در آثار خود فقط يك پرسش را مطرح مي كند .چه معياري رفتار انسانها را در جامعه ي آغشته به ايدئولوژي و تهي از خدا تعيين مي كند ؟حق و ناحق چيست؟عدالت و سرنوشت كدامست؟او جنگ را و خوي وحشي انسان را مي شناساندتا چشم اندازي براي" انسان بودن"بدست دهد!
...زنداني به تهوع افتاد.ازدهانش به هرطرف آب به بيرون جهيد.به سرفه افتاد.دوليچ به تلخي داد زد:نه نه هنوز نه.تو هنوز قادري آب فرو دهي نه؟. خم شد آب به درون قيف ريخت.زنداني با نفسهاي بلند از بيني آزادشده اش آب را فرو مي داد.سرفه مي كرد.صورتش سرخ و آبي مي شد.دوليچ به ريختن آب ادامه داد.زنداني به سختي نفس مي كشيد.به خفگي افتاد .فوران آب كه از دهانش بيرون زد رنگ سرخ به خود گرفته بود.دوليچ با تمام قدرت قيف را فشار داد. حس كرد كه لوله فلزي قيف به درون گوشت فرو مي رود. ديد چگونه چشمان زنداني ميان پلك و مژه به سوي مرگ مي رود.ناگهان در چشمان او چشمان پسر كوچك بيمارش را ديد.دكتر گفته بود اميدي نيست و الان فقط در پناه خداست واو كه به خدا ديگر اعتقادي نداشت.به خرافات هم اعتقاد نداشت اما در اين لحظه مي دانست باقتل بيهوده زنداني مرتكب گناهي مي شودكه مجازاتي به دنبال خود دارد و اين مجازات شامل انساني مي شود كه به او نزديك است.انساني كه در دستان خدا قرار گرفته ورو به مرگ است پسرش.
لحظه اوج لذت فرا رسيده بود.يك لحظه به خودش آمد.چشمان آبي زنداني خشك و بي حركت بود مرگ فرا رسيده بود.قيف خوني را از دهان اوبيرون كشيد. دهان باز و خونين زنداني چون دهانه قيف بي شكل بود. احساس ترس و وحشت داشت:"چه كار كردم؟چه كار كردم؟"احساس كرد حيوان وحشي و خونخواري ست. مي دانست مجازات خواهد شد...به سرعت از اتاق بيرون آمد و به سمت تلفن رفت. تصور كرد كودكش با چشماني شيشه اي ودهاني باز چون زنداني در بستر مرگ افتاده است وتنها ناله و فرياد زن نيمه ديوانه اش به گوش مي زسد.شماره منزلش را گرفت.زن با صداي ضعيف گوشي را برداشت. احساس تهوع داشت :"چيزي بگو خبر تازه چيه حال بچه چطوره؟"زن گريه كرد:"اوه حالش بهتر شده يانچي.خيلي بهتر.تبش پايين اومده.نجات پيدا كرد!"
حالت تهوع اش از بين رفت.مغزش آزاد شده بود .با خود گفت من يك انسانم و انسان باقي خواهم ماند.آه صاحب پسري هستم.آينده اي بي پايان و زندگي. نگاهش را به سقف دوخت وبا احساسي از آزادي فرياد كشيد :خدايا شكر!!!
ياد تن مرده و خونين زنداني افتاد.به نگهباني دستور خواهد داد نعش را از اتاق بيرون ببرد.قادر به صدور فرمان بود. قادر بود هر فرماني كه بخواهد بدهد و آنها موظف به اجراي فرمانند.
پي نوشت:
1: مكتب بي خدايي/الكساندر تيشما/ترجمه ايرج هاشمي زاده/نشر ثالث/چاپ اول 84
بنام خدا
شوخی
زن که حسابی جوش آورده بود ميخواست با مرديک دعوای اساسی راه بياندازد.آخر مرد بی مقدمه گفته بود:
_ زنها هيچ وقت از فلسفه چيزی نفهميدن فقط اداواصول در آوردن.
و خنديده بود.زن قيافه حق به جانب گرفته بود.می خواست جواب مرد را بدهدکه مرد مهلت نداده بود:
_ واسه همينه که در طول تاريخ يه زن فيلسوف هم نداشتيم.
زن خودش را آماده کرده بودتا با توپ پر برايش فلسفه ببافد که مرد سرش را تکان داده بودو محکم گفته بود:
_ متاسفانه زنها هيچ وقت به سعادت نمی رسند.
زن پوزخند زده بود.مرد گفته بود:
_ اوه!سعادت...تازه همش هم مال آدم بود اما حوا رسيد و کار رو خراب کرد.
زن از عصبانيت سرخ شده بود.مرد که همه ی هدفش همين بود پيروزمندانه می خنديد.گفت:
_آخه واسه چی خودمون رو گول بزنيم.من هم که نگم تمام تاريخ قبول دارن که زنها از جنس پست...
مکث کرده بود ونگاه کرده بود به چشمهای غضب آلود زن:
_ البته قبول دارم که مردها کنار زنهااسم مرد گرفتنداما...کنار "زنهای خوب"!
ولبخندی شيطنت بار زده بود و ادامه داده بود:
_ اما می دونی که عزيزم ديگه نايابه...زن خوب مثل سرخپوست خوب می مونه!...
وبلند خنديده بود.زن از عصبانيت غذای آنشب را توی سطل زباله خالی کرده بود.مرد از حرصش گفته بود:
_ اسفناک ترين جای تراژدی همينه...زنها فقط به درد غاروغور شکم مردها می خورند.
زن به زور جلوی خودش را گرفته بود که اشکش در نيايد.مرد برای اينکه حرص زن را دربياورد گفته بود:
_ می دونی عزيزم البته نبايد اين نکته را ناديده گرفت که هميشه پشت مردهای موفق تاريخ يه زن موفق هم بوده چون زن موفق خيلی خوب می دونسته چطور نيازهای مرد موفق رو تامين کنه تا مرد به انديشه و فلسفه و کشف و اختراع هاش بپردازه.
زن بغض کرده بود.مرد سرش راتکان داده بود:
_قسمت بد ديگه تراژدی همين جاس...تمام حربه و جربزه شون در اشک ترسشون در سوسک و زندگيشون در عشق جمع می شه.به همه چيز مطلق نگاه مي كنند وتازه همه چيز روهم كامل مي خوان...يك مشت ساده دل!
و ادامه داده بود:
_مردها مي خوان اولين عشق يه زن باشن اما زن هاي ساده دل تمام آرزوشون اينه اي كاش آخرين عشق مردشون باشن!
و داشت از اينكه زن را حسابي دست انداخته بود حسابي كيف مي كرد .يك تاي ديگر از روزنامه را ورق زد و گفت:
_آه...موجودات احساساتي.فكر مي كنند عشق همه چيزه.
برگي ازروزنامه را كه جلوي پايش افتاده بود برداشت:
_ عشق دست و پاي مرد رو مي بنده و متاسفانه زن اين رو نمي فهمه!
اشك صورت زن را خيس كرده بود.باعجله به اتاق رفت.مردروزنامه خواندنش تمام شده بودوحالا داشت با قيافه مقتدرانه و هميشه پيروزش آخرين اخبار يك شبكه تلويزيوني راتماشا مي كرد.كه زن برگشت.مرد بي آنكه برگردد گفت:
_راستي عزيزم آخرين نكته اينه كه زنها خيلي خيلي پيچيده ان...منظورم اينه كه هرقدر از نقايصشون بگي باز يه چيزي جا مي مونه.
زن چيز سياهي را از ميان دستان لرزانش بالا گرفت و مي خواست روي شقيقه مرد بگذارد كه مرد گفت:
_البته منهاي زن من ...زن من توي دنيا تكه...همتا نداره...اين چيزهايي رو هم كه گفتم اصلا"شامل حال اون نمي شه...
كه چيز سختي را روي شقيقه اش حس كرد.سعي كرد جدي نگيرد گفت:
_اصلا"بيا دست برداريم عزيزم...بيخيال شو...نگفتي كي مي خواي شام بدي؟
اما زن از پشت سر مرد جم نخورد.مرد با كمي دستپاچگي گفت:
_گوش كن عزيزم گوش كن!
من فقط مي خواستم باهات شوخي كرده باشم.دخترخوبي باش واسباب بازي بچمون رو بذار كنار...الان صداش در مياد...
لرزش دستهاي زن كم شده بود. مردباصدايي كه مي لرزيد گفت:
_من فقط مي خواستم سورپرايزت كنم عزيزم...نمي خواستم اينجوري بگم اما توي جيب سمت راست كتم...يه كادوي خوشگله...امشب سالگرد ازدواجمونه عزيزم...يادت كه نرفته...مي شنوي؟
زن پوزخند زد.مردهراسان گفت:
_من فقط مي خواستم باهات شوخي كرده باشم.مي خواستم كادو بيشتر بهت بچسبه ...مي خواستم يه شب خاطره انگيز ومتفاوت داشته باشيم...مي خواستم...
مرد بالاخره ساكت شد .زن شناسي اش كامل شده بود.
تمام شد.
براي سرماي جانكاه زمستاني كه مي آيد. آنجا كه ديگر نفس گرمي نمانده كه دستان يخ زده ات را ها كني تا جو ر كيف و چادرت را بكشند!....
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ...
سرها در گريبان است
کسی سربرنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد نتواند
که ره تاريک و لغزان است .
و گر دست محبت سوی کس يازی
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است.
نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون ابری شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاينست ، پس ديگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک.
مسيحای جوانمرد من ! ای ترسای پير پيرهن چرکين !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم ، من ، ميهمان هر شبت ،لولی وش مغموم
منم ، من ، سنگ تيپا خورده رنجور
منم ، دشنام پست آفرينش ، نغمه ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشای در، بگشای ، دلتنگم !
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نيست ، مرگی نيست .
صدايی گر شنيدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گويی که بيگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟
فريبت می دهد ، بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست.
حريفا ! گوش سرما برده است ، اين يادگار سيلی سرد زمستان است.
و قنديل سپهر تلگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان ،
نفس ها ابر ، دل ها خسته و غمگين ،
درختان اسکلتهای بلور آجين ،
زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبارآلوده مهر و ماه ،
زمستان است...
بنام خدا
به بهانه داستان" پناهگاه "*
همه چيز درباره" ميني ماليسم" *
در عصر ميني ماليستي دنياي مدرن ديگر كمتر كسي حوصله شنيدن داستان هاي بلند و تودرتوي شهرزادي را دارد.داستان در داستان, ماجرا در ماجرا, حادثه ها, گره ها, افسون و افسانه ها, همه خاص آن زمان بودوبا حوصله آدم اين زمان فرقي دارد به اندازه زمين تا آسمان .
از آن جا كه عادت كرده ايم براي هرچيز اصل و اصولي بتراشيم و قانون و قاعده اي برپا كنيم و بعد با همان عنوان سنت شكني كنيم و پايه واصول را بر هم بزنيم, در باب ميني ماليست هم اصولي تراشيده اند وقاعده اي برپا كرده اند كه براي روشن شدن بحث به طور خلاصه به آن اشاره مي كنم:
كوتاهي حجم, طرح ساده و سرراست ,عميق نبودن شخصيتها به اندازه كافي ,حذف ايده هاي فلسفي بزرگ, مطرح نكردن مفاهيم تاريخي, عدم موضع گيري سياسي, فلسفي, اعتقادي ,توصيف هاي پيش پا افتاده ,يكنواختي سبك و....از ويژگيهاي سبك ميني ماليستي است.
بعضي از اين ويژگيها خود اتهاماتي بود كه عده اي به اين سبك وارد مي كردند و برچسب هايي مثل ادبيات سوپرماركتي, ميني ماليست پپسي كولايي, رئاليسم كثيف و ....به آن مي چسباندند.اما "فريدريك بارتلمي" داستان نويس معروف در جواب آنها مي گويد:
" خيلي عجيب است اگر داستاني همه اين چيزها را نداشته باشد اما به اين خوبي باشد كه اين ها مي گويند پس اين دادوفرياد ها براي چيست؟"
همان طور كه از عنوان ميني ماليست (داستان كوتاه كوتاه) بر مي آيد كوتاهي و ايجاز مهمترين ويژگي اين شيوه هنري است. البته از آنجا كه هر گردي گردو نيست, اثر ميني مال را هم نبايد با داستان هاي لطيفه وار يا طرح واره ها كه شباهتشان فقط در كوتاهي آنهاست اشتباه گرفت .
براي مثال داستانهاي لطيفه وار بر اساس حادثه اي شگفتي آور و سرگرم كننده نوشته شده است و كمتر توجهي به واقعيت و اصالت زندگي دارد اگرچه موضوع داستان از نظر گيرايي و تاثير بسيار قوي است و خواننده تا داستان را نخواند زمين نمي گذارد اما بر اثر دوباره خواني قدرت و تاثير آن از ميان مي رود و خواننده به چون و چرايي حوادث فكر مي كند و جواب قانع كننده اي براي آن نمي يابد و از آنجا كه پايان اينگونه داستانها اغلب غافلگيركننده است بيش از يكبار خواندن ديگر لطفي ندارد.
در داستان" پناهگاه" نويسنده كه معلوم است ايجاز در داستان را خوب شناخته هوشمندانه اين عنصر رابه كار مي گيرد.داستان درست ازلحظه وقوع حادثه شروع مي شود و با زباني ساده و بي آلايش به توصيف لحظه مي پردازد .
در داستان" كوتاه كوتاه" تكثر شخصيت راه ندارد و معمولا"كانون طرح, شخصيت واحدي ست كه لحظه اي خاص از از زندگي او به نمايش گذاشته مي شود . اين شخصيت معمولا"انساني ست از ميان مردم عادي كه نويسنده به دغدغه هاي كلي او مي پردازد مسائلي مثل عشق, تنهايي ,مرگ و....داستانهاي نمونه و برگزيده ميني ماليستي دنيا * هيچ وقت به طور مستقيم در برابر هيچ مكتب و موضوعي (سياسي, فلسفي, اعتقادي و...)موضع گيري نكرده اند و هنرمندانه با توصيف شخصيت و خاق موقعيت, كه برشي است بسيار كوتاه از لحظه اي پرحرف وپر محتوا حرفهاي بسياري در پشت قصه پنهان كرده اندكه با كمي دقت مي توان آن را كشف كرد.
داستان" پناهگاه" با رعايت اين اصول از نمونه هاي اين سبك محسوب مي شود اما نبايد از اين اصل غافل شد كه اين روزها به حق بايد نگاه و حرف تازه را به همه ي آثار چه ميني مال, چه ماكسي مال(!)سنجاق كرد.گذشته از نگاه فمينيستي كه هميشه تروتازه است داستان پناهگاه را بارها وبارها ديده ايم و شنيده ايم و كشف آن حتي ديگر لذتي پايدار در ما به جا نمي گذارد.
به هر حال گاهي احساس مي شود برشمردن يك سري صفات و مولفه ها ,قياس و قالبگيري آن ,كاري بيهوده است.صرف نظر از سنت شكني هاي بعد از آن به نظر من هرچيزي كه بتواند در عين كوتاهي و ايجاز حرفي بزند{البته حسابي}جاي تحسين دارد.
پي نوشت ها:
*پناهگاه: نوشته راد
Less is more*, كم هم زياد است: رابرت براونينگ و جان بارت . شعار معروف ميني ماليستها.
*مثلا" نگاه كنيد به آثار معروف ميني ماليستي دنيا :"هيروشيما" ,"آنچه وندال ها بر جاي مي گذارند ","تابستان 1945 صحنه اي در برلين" ,"شمعداني هاي غمگين "و...
تمام شد.
به نام خدا
روي كدام سنگ نشسته اي تو
با كي يكي شده اي؟
تا خيزبزنم
من هم از پاياب همين كوكب
به سمت حضور بدوي تو و
با تو يكي شوم؟
منوچهر آتشي
(درعنوان بندي حتما"بايد اين شعر لحاظ شود)
داخلي-اتاق-روز
(دوربين بي هيچ حركتي از زاويه اي نا پيدا به اتاق ودر نهايت تختي زوم شده است.
خارج از كادر مونولوگ):
_ هميشه همين موقع ها پيدايش مي شود .من كمي قبل تر خودم را مرتب مي كنم و همه چيز را مهيا مي كنم تا دور از چشم زنم به تماشايش بنشينم. در اتاق را كه باز مي كند مي آيد مي نشيند روي همين تخت .مقنعه اش را كه مي كند موهايش پخش مي شود روي شانه ها يش.هر وقت حوصله دارد يك رمان بر مي دارد و تا صبح مي خواند .خسته كه مي شود خميازه هاي طولاني مي كشد وكش و قوسي به تنش مي دهد و بعد كتاب به دست ولو مي شود روي تخت و خوابش مي برد و من هم بي آنكه چشم از او بردارم تماشايش مي كنم.
(تخت همچنان خالي ست و خارج از كادر دوباره مونولوگ(:
_ امروز اما دير كرده .هميشه نگرانم .نگران موجودات بيرون .بعيد نيست يكي نگاهش كه به اندام او بيفتد عاشقش شود.نه!من هيچ وقت حسادت نكرده ام.فقط نگرانم.
( تلفن كنار تخت زنگ مي زند):
_ اگر مي توانستم تلفن هايش را هم كنترل مي كردم.مي ترسم كسي صدايش را هم كه بشنود حتي از پشت خط تلفن عاشقش بشود . نمي دانم چرا اينقدر دير كرده.مي ترسم پاي اين عشق بي فرجام دين و دنيايم را هم از كف بدهم.چند بار پي زنم رفتم وتلاش كردم تا برايش توجيهي منطقي ببافم و به راهش بياورم. اما حسادت بدجوري چشمهاي زنك را كور كرده وانگار ديگر از عشق چيزي سرش نمي شود.
( صداي زنگ تلفن قطع مي شود):
_ ديگر بايد پيدايش شود.من همينطور تماشايش مي كنم تا خوابش ببرد و همينطور تماشايش مي كنم تا از خواب بلند شود.وقتي مي آيد زبانم بند مي آيد و قلبم چنان مي تپد كه مي ترسم از حضورم با خبر شود.
( خارج از كادر صداي غيژژ باز شدن در و بعد صداي تپيدن قلب دوربين بلند مي شود. روي تخت خالي دختري مي نشيند .مقنعه اش راكه مي كند موهاي بلندش ميريزد روي شانه هاومجله اي از كنار تخت بر مي دارد و خودش را باد مي زند )
( صداي تپش قلب دوربين بيشتر وبيشتر مي شود.ناگهان نگاه دختر مي افتد به دوربين.مكث مي كند .نزديك مي شود.زل مي زند به دوربين. اخم مي كند. جلو مي آيد جلوتر.مجله توي دستش را لوله مي كند وبايك حركت محكم مي كوبد روي دوربين.دوربين مي لرزد.تصوير اتاق و دخترك به دوران مي افتد.دوران بيشتر وبيشتر مي شود و بالاخره تصوير سياه وسياه تر ميشود.)
(خارج از كادر سياه صداي دختر):
_ ايشششششششششششششششش سوسك كثيف!!!
(حالاتيتراژ پاياني مي ياد بالا)
تمام شد.
انگشتري زناشويي را
كه نياكانت به دست مي كردندبردار.
صد دست زير سنگيني خاك خويش
به بي بهره گي از آن اندوه مي خورد.
فدريكو گارسيا لوركا
طرح
كاغذ بوم را با مهارت ميان دستان و روي زانوانش نگه داشته و به طرحش كش و قوس مي دهد. همچنان كه مدادش را مورب نگه داشته و طرحش را سايه مي زند نگاهش مي كنم.هيچ متوجه نيست كه بهش زل زده ام و دارم تماشايش مي كنم. خب دليلي نداردعكس العملي نشان بدهد . گاهي هم كه من دارم چيزي مي خوانم يا مي نويسم مي دانم كه زل زده و دارد مرا تماشا مي كند.
الان كه يكهو مثلا" من تايي ديگر از روزنامه را باز كنم او يكهو سرش را بالا مي گيرد و زل مي زند توي چشمهام و من هم زل مي زنم توي چشمهاش و انگار كه براي اولين بار است همديگر را ميبينيم مات مي مانيم و بعد مثلا" اول او يا من لبخندي مي زنيم و بعد او طرحش را مي گذارد كنار يا من روزنامه ام را مي بندم و او مي آيدنزديكتر و بازويم را مي گيرد يا من مثلا"كمي خم مي شوم و تار موهاي لختش را كه افتاده روي چشمهاش كنار ميزنم.
استكان چاي را آرام مي برم نزديك لبها و بي صدا هورت مي كشم.او هنوز دارد طرحش را سايه مي زند .اگر سيگار دود كنم شايد بوي سيگاررا كه بشنود سرش را بالا بگيرد. پاكت را دست نخورده برمي گردانم سر جايش. توي خيالات گهگاه لبخندي كوتاه مي نشيند روي لبهايش و دوباره لبخند محو مي شود .الان دارد به چي فكر مي كند به كي لبخند مي زند با خاطره كدام آدم ذهنش قاطي شده تصويري كه دارد مي كشد از كجا الهام گرفته تحت تاثير كدام حالت كدام نگاه.الان كه مثلا"من سيگارم را آتش بزنم و او يكهو سرش را بالا بگيرداسم چه كسي را صدا مي زند مسعود امير رضا يا اگر بگويد سعيد از كجا معلوم كه مرا بگويد . حتي وقتهايي كه جسمش كاملا" مال من است دلم مي خواهد ديوانه وار ذهنش را از هم بشكافم و بدانم توي فكرش توي خيالات افسار گسيخته اش چه مي گذرد. گاهي از كوره در مي روم و مقابل نگاه و چشمان متعجبش رهايش مي كنم و از خانه بيرون مي زنم و تابرگردم مژه هاي خيسش روي هم افتاده اند.
توي سكوت سيگار را مي گذارم گوشه لبها تا مي آيم آتش بزنم يكهو از توي خيالات مي پرد:_سعيد!
ومن بي اختيار سرم را بالا مي گيرم :_ مينا!
و دستپاچه هر دو خنده مان مي گيرد.من سيگارم را آتش مي زنم و او بومش را مي گيرد بالا تا طرحش را خوب برانداز كند. مي دانم كه دارد زير چشمي مرا مي پايد.قبل از آنكه نگاهش را بدزدد نگاهش مي كنم . مي پرسم:_ اتفاقي افتاده؟
مي گويد: _ نه! مي پرسد:_ واسه تو اتفاقي افتاده ؟ مي گويم : _ نه!
و دوباره هر كدام مشغول كارمان مي شويم. يكهو توي سكوت زنگ تلفن بلند مي شود. هر دو بي صدا به هم خيره مي شويم.تلفن زنگ مي خورد زنگ مي خورد .هيچ كدام گوشي را بر نمي داريم. صداي زنگ قطع مي شود.با دستان لرزان استكان چاي سرد شده اش را بر مي دارد و من هم عصبي تايي ديگر از روزنامه را ورق مي زنم. مي گويد براي خريد مي رود بيرون.حرفي نمي زنم. برگي كه در آن طرح جديدش را كشيده از بوم جدا مي كندوقبل از آنكه بتوانم طرح تازه اش را ببينم بيرون مي زند.
...
در كه بسته مي شود با عجله گوشي را بر مي دارم, شماره مي گيرم:_ الو مينا!
لبخند مي زنم: _ خوبي عزيزم؟!
و ديگر به هيچي فكر نمي كنم.
تمام شد.
آمبروزبيرس Ambrose Bierce فيلسوف و طنز پرداز امريكايي ست.در ايران كتاب" دايره المعارف شيطاني" و مجموعه داستان" تير خلاص "از وي ترجمه شده است. در فرهنگ نامه شيطاني مي خوانيم:
اجتماع: مجموعه كساني كه در يك برنامه هيپنوتيزم دسته جمعي شركت مي كنند.
كشيش: مردي كه مشكلات معنوي ما را حل مي كند تا مشكلات مادي اش كاهش يابد.
ارتش: يك طبقه اجتماعي بي فايده كه منافع ملي را به غارت مي برد تا جلوي به غارت رفتن آن را از سوي بيگانگان بگيرد.
پزشك: مرد محترمي كه در اثر بيماري ديگران قدرت پيدا مي كندو از فرط سلامتي مي ميرد.
پشت: قسمتي از اندام دوست كه در موقع گرفتاري حق داري به آنجا خنجر بزني.
...