کابوس
اولين بار و اولين بارهايي که تنهايي رفتم خيلي ترسناک بود. وحشتي درجزء جزء اين اتاق کوچک نهفته که با مرور زمان هم قابل لمس است. يادم بودکه بايد شيرها رو بر خلاف عقربه هاي ساعت بازکنم اما وقتي آبشار آب از بالا روي سرم ريخته مي شد فراموش مي کردم بايد به کدوم جهت دستم را حرکت بدهم. و خلاصه اين آب سرد و يخ يا گرم و جوشاني بود که روي سرم ريخته مي شد و احساس ميکردم چيز غير منتظره ديگه اي در راه است، مثلا نفت، آره نفت. فکر مي کردم که الان آبشار سياهي روي سرم ريخته بشه براي همين خودم را از زير دوش کنار مي کشيدم. کي فکرش رو ميکنه که سرد و يخ شدن آب، وقتي که زير دوش قرارمي گيرم بزرگترين کابوس زندگي من بوده . کابوس هاي وحشتناک تري هم مي تونه وجود داشته باشه. مثلا وقتي که آب سرد و یخ يا جوش ميشه و من قدرت تنظيم آن را ندارم. حالا در اين هير و گير برق هم بره. البته زماني رو که ما مفروض گرفتيم شبه، شب. در اين موقع است که پاي اجنه باز ميشه. يکبار شنيدم که کسي مي گفت: جن ها قدرت عجيبي براي عاشق شدن دارند. چقدر خجالت آوره که لحظه اي که کسي عاشق تو ميشه تو برهنه باشي، شرم آوره. شنيده بودم يکبار قديم نديما صابوني داشته ميرفته تو چاه حموم که طرف مي خواد صابون رو بگيره که يکهو صابون به او زبون در مياره و حالا فکرش را بکن کدام جزء خفته و اسرار آميز از اين حمام ميخواد به من زبون دربياره؟
اينکه آب جوش روي سرم بريزه يا آب يخ چندان مهم نيست، هرچند مطمئنم همه، گزينه دو رو انتخاب ميکنند. آبگرمکن هاي قديمي قابل اطمينان تر بودند، اين ديواري ها اعصاب آدم رو خُرد مي کنند. کلي آب هدر ميره تا دمايش اون طوري بشه که مي خواي. تنظيم آب، مشکل ترين کاره ... هوم ... کي مي تونه بفهمه که امکان داره بدترين کابوسها همين موقع اتفاق بيفته؟
- اه، باز که ابروهاتو کردي توی هم و خيره شدي به اين آب گرمکن. امروز زنگ مي زنم به نمايندگيش، بايد از همون آبگرمکن هاي قديمي برايت مي گرفتم تا آشپزخونت جاي سوزن انداختن نداشته باشه .
سلام به اهل سلام
سلام به اونایی که قدر سلام یه ناشناس..... ای یه کمی شناسو می دونند.
سلام به اونایی که اهل سلام بودند و من توی جواب سلامشون کوتاهی کردم.
من اومدم با یه سلام تازه . قراره این وبلاگ یه رنگ و بوی تازه بگیره به شرط اینکه جواب سلام منو بدید.
دو سه ليوان تشنگي
يک اتوبوس بوي عرق
يک ايستگاه رسيدن
يک دهان تف
چند مسافر خستگي
و کمي عقده به اندازهي کافي
حرفهاي ما آماده است
از کجا سرو کنيم؟
رضا، مهر ۱۳۵۲ در تهران متولد شد. از ۱۸ سالگي موسيقي را به طور جدي آغاز کرد و اکنون مدرس گيتار است. خواننده و آهنگساز هم هست. تا کنون سه آلبوم از او منتشر شده است: شهر دل، پرنده بيپرنده و هيس. (و البته برخی کارهای قدیمی او را تحت عنوان آلبوم بوف کور شاید هنوز بتوان در اینترنت یافت.) تيتراژ مرگ تدريجي يک رويا را هم رضا خوانده و البته آهنگش را کارن ساخته است.

آهنگهاي رضا را در فيلمهاي چهره به چهره، رفقاي فراموششده، حکم و رييس هم ميتوان شنيد. او تجربهي بازيگري در فيلم حکم را هم داشته است و ظاهرن مسعود کيميايي از او خوشش آمده است. ميتوان گفت ترانهسراي انحصاري او، دوست صميمياش، يغماست. يغما هم گيتار مينوازد. شايد اشکال کار رضا اين باشد که سرايندهي بيشتر آثار او، يغماست و اين باطن يکنواختي به کارهايش داده است.
با آهنگ فردین و شعر سهراب و صدای رضا
خيال دارم دوباره يک بار شبي آن پرسههاي ديرين را تجربه کنم
تمام آن روزهاي ديوانگي را روي جدولهاي خيابان ترجمه کنم
سکوت کنم بر سر فرياد به جاي آوار فريادها بر سر سکوت
به جاي گريهي آن شب تا صبح تمام ريتمهاي خنده را زمزمه کنم
سنگي آمد و بيدرنگ افشايت كرد
هم بغضي شكست و هم بينايت كرد
حالا تو راه به باد و باران داري
اي پنجرهاي كه سنگ معنايت كرد
پينوشت:
۱. شعر از زهير توكلي...
۲. ببخشيد اگه شعرش به هم ريخته؟
آخه اصلشو يادم نبود/ مصرع دوم و سومشو خودم به هم وريدم:
-------------------------------------------------
پسنوشت:
این هم اصلش:
سنگ آمد و بیدرنگ افشایت کرد
ای پنجره شکسته بینایت کرد
اینک تو رهی به باد و باران داری
ای پنجرهای که سنگ معنایت کرد
اينجا خونده بودمش: http://www.firooze.ir
خاموش و قدم قدم قدم میآيد
امروز كه من مرددم ميآيد
با من چه پدر كشتگياي دارد او
از عشق بدم بدم بدم ميآيد
*** شعر از من نیست. شاعرشو نمیدونم کيه
روزنامهنگاري، تدريس گيتار و تاريخ موسيقي. اهل جنوب است و موسيقي جنوب. برخي از كارهاي او در زمينهي موسيقي جنوب توسط كانون هنر سوئد منتشر شده است، او تا كنون برخي از اين كارها را در كنسرتهايش اجرا كرده است. اما آلبوم ريرا كه توسط هرمس ريكوردز منتشر شده، سبك متفاوتي از كارهاي اوست. در كل سهيل نفيسي كمي عجيب و غريب است. چيزي زيادي ندارم كه دربارهاش بگويم جز اين كه يك جورهايي با حال است. همين.
چند تا آهنگ از سهيل نفيسي:
۳. طرح (طرحم گرفته بود)*
۴. پريا
* گفتم یادی هم کرده باشم از یک سوتی. (مشدد)
در مصاحبهاي گفته است كه مردم
ما پست مدرن هستند. از يك طرف از پيشرفتهترين ابزارها و امكانات دنيا استفاده
ميكنند، از طرف ديگر پول توي صندوق صدقات مياندازند، نذر ميكنند. دو چيز متضاد
را چنان كنار هم قرار ميدهند كه اگر به خيليشان بگويي شايد اين تضاد برايشان
ديرمفهوم باشد. موسيقي او هم همين طور است. مثل پول انداختن در صندوق صدقات. پست
مدرن. يه جور نذر و نياز با مدرنترين سازهاي دنيا. يك بار نواري را گوش ميداد با
خود گفت لابد كار استاد ذوالفنون است. نوار كه جلوتر رفت و صداي خود را شنيد، دنيا
روي سرش خراب شد. براي اين كه به جاي آن موسيقي سنتي قابل حدس راهي جديد پيدا
كند، دو سال ساز زدن را كنار گذاشت تا اين كه به كمك برخي دوستانش و به نظر
خودش موفق شد.
البته اينها عين كلماتش نيست ولي مضمون مطالبي كه
يادم هست اين بود.

سال ۱۳۵۲ در
تهران متولد شد. آموزش موسيقي را شايد پدربزرگش با او آغاز كرد. نميدانم شايد هم
او با سه تار آغاز كرد. سه تار را نزد اساتيدي چون تاجبخش، ذوالفنون و پيرنياكان
ادامه داد. در دانشگاه هم بيخيال موسيقي نشد و آخرش هم يك ليسانس موسيقي گرفت.
آهنگسازي را براي تئاتر شروع كرد. كم كم در آهنگسازي فيلمهاي تلويزيوني معروف شد.
و بالاخره وارد آهنگسازي سينما شد. بعد هم آهنگسازي براي خوانندهها. الان هم براي
فيلمهاي سينمايي خارجي.
به صورت رسمي و حرفهاي كارش را با موسيقي
تئاتر آن سوي آيينه آغاز كرد.
براي فيلمهاي كوتاه سه خواهر، كيف،
پشت سر باد نميآيد و درس آخر هم آهنگ ساخت. در تلويزيون هم كه ماشاءالله تا دلت
بخواد. ولي موسيقي دو سريال آخرين گناه و او يك فرشته بود، به خاطر تلفيق
خارقالعادهي موسيقي ايراني و راك معروف شد. همچنين موسيقي سريال روزهاي اعتراض كه
يكي از تيتراژهايش را به سبك مداحي ساخت. در سينما هم عروس خوش قدم، عشق ممنوع،
صحنهي جرم ورود ممنوع، چند كيلو خرما براي مراسم تدفين، من و دبورا، پارك وي، ميم
مثل مادر، نقاب، هميشه پاي يك زن در ميان است.
او گرايش خاصي به
موسيقي ايراني و فولكلور ايراني دارد.
اين اواخر در مورد موسيقي
نواحي ايران كار ميكرد و آلبومي تهيه كرد كه به بهانهي تحريف موسيقي نواحي بهاش
مجوز ندادند. در بريتانيا، جشنوارهي لنگا خلن، در فولك موزيك به خاطر نوازندگي سه
تار مقام دوم آورد. شركت رئال ورد كه در زمينهي سبكهاي مختلف موسيقي كار ميكند،
ظاهرا خوشش آمد و قراردادي با او بست براي كاري در موسيقي نواحي ايران. او با خانم
جاستين پوك هم براي ساخت فيلمي هاليوودي (به گمانم ژاندارك) كار كرده
است.
آخرين اثري كه اطلاع دارم به صورت رسمي منتشر كرده است، آلبوم
ميم مثل مادر بود.
آريا عظيمي نژاد شاعر هم هست و تا كنون
تجربهي بازيگري هم داشته است. در برنامهي خانهي عروسكها به همراه خواهر و پدرش.
و همچنين در چند فيلم كوتاه كه همسرش ساخته است. اما او جز موسيقي هيچ كار ديگري را
به صورت حرفهاي دنبال نميكند.
پيوست:
در آهنگ مرو اي دوست كه در پيوست اين مطلب ميشنويد،
خودش هم با محمد اصفهاني همخواني كرده است و سه تار هم
ميزند:
من به اونایی که شماها می گید طرح،
می گم شعر.
همه ی اینا من نیستم:
از پیرهن پارهی امروز
بوی فردا می پیچه هنوز. (رضا)
--------------------------------------
مادرم چاقو را در حوض نشُست
ماه زخمی می شد. (سهراب سپهری)
--------------------------------------
در هوای سرد تو
می سوزد تمام من. (مسافر سکوت)
--------------------------------------
وقتی رفتی
آن قدر بارید
که ماشین ها هیپنوتیزم شدند
و شیشه های آن ها از خجالت خیس. (حبیب متقیان)
--------------------------------------
اشک دوای هر لبخندی است. (بت تراش)
--------------------------------------
وقتی برق قطع می شود
پله به آسانسور می خندد. (محمود سلطانی) فکر کنم
--------------------------------------
چراغ های سینما تاریک است
اشک هم خاموش است
انگار هنوز همه خجالت می کشند گریه کنند
صدای پاکت های چیپس در فیلم شنیده می شود. (راه زده)
--------------------------------------
سلام
تنها کلام عاشقانه است
که به جرم گفتنش
دهانت را نمی بویند
بی آن که بدانند
معنایش دوستت دارم است. (سوین)
------------------------------------------------------------------
ناشناس میتونست هر یک از شناسهای این حلقه باشه اما من پریدم وسط که برخی گروه های موسیقی رو معرفی کنم ولی پر رو شدم و الان دیگه روی پستهای حلقه تند تند پست میزنم. ببخشید
دیگه از این بعد فقط از گروه های موسیقی مینویسم
خلق هنر برای بچهها به صورت ماندنی، ذهن باز و نیالودهای میخواد:
پدر بزرگ
پدربزرگ خاک، آسمان پیر
به ابرهای ابروان
و ابرهای روی و موی خود نگاه کرد
دلش شکست
چپق کشید و گریه کرد و قصه گفت
و باغ، قصه را شنفت
و قصهی پدربزرگ
عجیب بر دلش نشست
...
در بهار باز شد
پرندگان دوباره
دسته دسته
جفت جفت
برای عید دیدنی
به باغ قصه آمدند
پدربزرگ
چپق کشید و خنده کرد و قصه گفت
و باغ قصه ناگهان
گل از گلش شکفت.
آتوسا صالحی

برای بعضیها فاصله تا عید، یلدایی نیست برای خودش.
البته آنها هم شاید روزی سوژهی عکاسی شوند. (نخواستم عکس نمناک بذارم)
هفتهی آخر سال است
و انگار هيچ كس گرسنه نيست
سلف، خلوت
سكوت در بوفه لم داده است
پنجرهها باز است
تنهايی خسته
روي صندلی نشسته
قوز كرده است
كلاسها، پر از قدم زدن
باد هم انگار علاف است
نسكافه تلختر شده است
يك نصف ليوان كافی است
جاي يك انفجار در دانشگاه خالی است
احساس میكنم یک روز منفجر خواهم شد
اين خانم خيلي وقت است كه همراهش را بر گوش نگه داشته و با سكوتي ممتد به پيش پايش نگاه ميكند. كمي بعد از اين كه اتوبوس راه ميافتد، گاهي ميتوان ميلهي اتوبوس را رها كرد و روسري را مرتب كرد.
بعد از خواندن مطلبي در يك وبلاگ، ديگر زياد خوشحال نيستي كه ماهي چهار ساعت اينترنت مجاني داري.
...گوشي رو بردار تا صدات
دست ميكند در جيب كتش و تلفن همراهش را بيرون ميآورد: الو...
تعجب ميكني. نكند كسي ميشنود تو در دلت چه ميخواني. با خودت ميزني زير خنده و هنوز مطمئنی که ديگران فقط لبخندت را ميبينند.
البته اگر كسي اين صداي نكرهات را ميشنيد حتما دست روي شانهات ميزد كه آقا لطفا آرومتر، گوشم كر شد.
براي محكمكاري هم كه شده ترانهات را عوض ميكني.
بگو بگو كه چه كارت كنم...
هيچ چي. هيچ چي. خد. خداحافظ. بدون اين كه دكمهاي را بزند گوشي را در جيبش مي گذارد.
به خودت حق ميدهي تعجب كني و ترجيح ميدهي ساكت بماني.
پس چرا ساكت شدي؟
بيشتر تعجب ميكني. و البته تو هم مثل بقيه مطمئن ميشوي كه در اين مدت سكوت كه همراهش را بر گوش نگه داشته، در حال مكالمه بوده است.
خيليها به تو نگاه ميكنند. بد نگاه ميكنند. شك ميكني. كسي ميشنود تو در دلت چه ميگويي، چه فرياد ميزني و چه ساكتي؟؟
كسي ميشنود تو در دلت چه نميگويي؟!
هنوز شروع به نوشتن نكرده است. دستش زير ميز مشغول ور رفتن با بند لباسش است.
وقتي مينويسد لرزش دستانش معلوم نميشود. هميشه فيالبداهه شروع ميكند به نوشتن و تا تمامش نكند دستبردار نيست. من هم هميشه فيالبداهه شروع ميكنم به خيره شدن در تصويري كه قاب پنجره در اختيارم ميگذارد و تا سكوتم تمام نشود دستبردار نيستم.
هر وقت كه چيزي نميگويد يعني به دنبال پيدا كردن گرهي براي داستانش است. تصوير اين كوچهي بزرگ خلوت كه حتي درختهاش هم بيحركت ايستادهاند، من را به اين توهم وا ميدارد كه تا كنون باد زير پاي عابران، كوچه و برگهاي درختانش را به حركت در ميآورد.
سكوت به من اجازه ميدهد تا موسيقي كوبيدن قلم بر كاغذ را با تمام وجودم حس كنم. سر كلاهي در محدودهاي كه به آن خيره شدهام، ظاهر شده است. پيرمردي خسته و خميده ميلنگد. نميتوانم بروم و بياورمش بالا. شايد كار داشته باشد و بخواهد برود. شايد بهاش بربخورد و ناراحت شود. البته من وقتي به چيزي خيره شوم، حركت كردن برايم سخت ميشود. در اين مدت حتي كادر نگاهم تكان نخورده است. اين سرما هم كه حوصلهي بيرون رفتن را از من ميگيرد.
صداي وسيلهي نقليهاي به گوش ميرسد كه انگار به داخل كوچه ميآيد و ميخواهد تكليفي را از دوش من بردارد. قلمش را روي ميز پرت ميكند و سكوت را بر هم ميزند كه «اه!». برميگردم. دستانش ميلرزد. گاهي وسط داستان نوشتن شروع ميكند به گريه كردن. ميگويد دنبال يك حس ميگردم. سپس ناگهان وسط گريه، ميزند زير خنده. با آن ريزخندهاي هميشگياش كه وقتي ميشنوم، نميتوانم تحمل كنم و ميخواهم در آغوشش بگيرم. ميگويد اين حس را دوست دارد و ميخواهد در تمام داستانهايش جاي مناسب اما متفاوتي براي آن پيدا كند. البته فعلا هنوز مشغول گريه است. برقي كه در قطرهي اشكش ميدرخشد زجرآور است. از وقتي به خانه رسيده، كاپشنش را هم در نياورده است. البته من كه دقيقا سر در نميآورم. به گمانم ميگفت ميخواهد از يك زنده اما از يك مرده بنويسد كه كاملا واقعگرا باشد با كمترين گفتگوي ممكن(!) شما متوجه شديد؟!! در چنين مواقعي ترجيح ميدهم بيشتر نپرسم...
صداي موتور عبور كرد. پرده را دوباره كنار ميزنم و با دستانم نگه ميدارم. پيرمرد به روي زمين افتاده است. با دستانش روي زمين فشار ميآورد تا كمي سرش را بالا بياورد اما دوباره نقش كوچه ميشود. چيزي حجم قلبم را اشغال كرده است. تصويرش را در زير پردهي قهوهاي پنجره دفن ميكنم. گيجم. احساس ميكنم انسانيتي در كوچه مرده شده است. ناگهان شروع ميكند به خنديدن و از جايش بلند ميشود اما چيزي جلوي ايستادنش را ميگيرد و پايش ميخورد به درب كمد ميز و داد ميزند كه «اه!».
صداي موتور برميگردد و به سمت خارج از كوچه عبور ميكند. دوباره پرده را كنار ميزنم. شالي بر گردن موتورسوار، دارد با من خداحافظي ميكند. موتور در حال خارج شدن از كوچه است و پيرمرد سرش را بر دوش موتورسوار جوان تكيه داده است. بند كاپشنش به دستگيرهي كمد ميزش گره خورده است. دوباره اما با هم شروع ميكنيم به خنديدن. پيرمرد هم لبخند ميزند.
كلاهي در كوچه افتاده است.
- اينگار يه چيزي ميخواي بگي! بگو. راحت باش.
- براي اينكه بيشتر با هم آشنا بشيم، ميتونم شمارهي تماسي از شما داشته باشم؟
- صورتت چه سرخ شد؟
- با اين خندههاي وحشتناك شما، تمام عابرهاي اينجا هم چهرهشون بنفش شد.
- شرمنده. دست خودم نبود.
- درخواستم براتون مضحك بود؟
- نه. سوالت خندهدار بود.
- چرا؟
- آخه. راستش من بيشتر از اين كه ميبيني نيستم تا بيشتر با من آشنا بشي.
- ببخشيد منو. اماه. انگار اين خندهها براي شما عاديه و تـ...
- آره. ولي با اينكه بد خنديدي، به من نميرسي...
- ببخشيد، ميشه بپرسم چي داريد مينويسيد؟
- ببخ شيد مي شه بپر سم چي دا ريد مي نوي سيد.
- منظورتون اينه كه داريد گفتگوي ما رو مينويسيد؟!
- من ظورم اينه كه صحبتهاي مهم نوشتنياند، حتي اگه خيلي ساده و بسيط باشند.
- حتي اگر بيارزش به نظر برسند. نمیدونم.
- مطمئني؟
- به هر حال منو ببخشيد. يك لحظه احساس كردم بايد از فرصت استفاده كنم و قهقههاي رو به عنوان نشانهاي براي اين خاطرات ثبت كنم.
- آوه. چرا؟
- چرا چرا؟
- ...
سرمه هم تلفيق موسيقي و هم تلفيق سازهاست؛ سازهايي كه به دورههاي تاريخي مختلف و فرهنگهاي متفاوت تعلق دارد. نوازندگي عود و گيتار در اين مجموعه با هنرمندي استاد شاهين علوي است. كاوه وارث نوازندگي پيانوي اين مجموعه را بر عهده دارد. و فرهود بيگلربيگي نوازندهي فلوت ریکوردر در اين مجموعه است.
اين اثر توسط آواي باربد منتشر شده است. تا كنون آثار خوبي توسط آواي باربد به جامعهي موسيقي ايران عرضه شده است. همچنين آواي باربد تا كنون با عرضهي محصولاتش هنرمندان و سبكهاي جديد و خوبي را معرفي كرده است. مترسك كاوه يغمايي، فالگير عبدالحليم حافظ، برخي كارهاي گروه آكسيوم آو چويس، سالوا، ترنج نامجو، گروه فالش، برگ و باد، تنها در باران، اشتياق، در سايهي باد، روشناهاي دور و بسياري آثار ديگر. همچنين آثاري مثل آلبوم يك شاخه نيلوفر چاووشي، آلبوم اسير قميشي، آلبوم تقديم به خدا، گروه خنيا قرار بود توسط آواي باربد عرضه شود.
استاد شاهين علوي، متولد
سال1340
در 17 سالگي شروع به نوازندگي گيتار كرد. گيتار فلامنگو را نزد استاد
پرتوي و گيتار كلاسيك را نزد باقر موذن فرا گرفت. مدتي در فرهنگسراها و كلاسهاي
آزاد موسيقي در راديو و تلويزيون ايران تدريس كرد. از سال 1375 نوازندگي عود را نزد
استاد محمد فيروزي آغاز كرد و با اين ساز آشنايي كامل پيدا كرد. او بيشتر وقت
خود را مشغول تدريس و تعليم شاگردان كرده است. تا كنون چندين كنسرت رسمي و غيررسمي
را برگزار كرده است.
كاوه وارث، متولد سال1360
از 6
سالگي نوازندگي پيانو را آغاز كرد. مشق آهنگسازي را از 9 سالگي آغاز كرد و نزد
اساتيدي چون پرفسور تنگيز شاولو خاشويلي و دکتر تامارا دوليدزه، آهنگسازي و
نوازندگي را آموخت.
فرهود بيگلربيگي، متولد
سال1364
در 13 سالگي نوازندگي فلوت ريكوردر را آغاز كرد و از 16 سالگي زير نظر
استاد شاهين علوي به نواختن گيتار پرداخت.
آهنگ به گرمای پاییز از مجموعهي سرمه:
first track of 11
+ پينوشت: وقتي ميبينم اعضاي وبلاگ خودشون مطلب نميزنند، خب حق دارم به جاي آنها همهاش تند تند مطلب بزنم و بالاخره روزي هم روم زياد بشه و پست به اين بلندي...
گاه که به تابش همیشهی تو عادت میکنم
گاه که از حضور پنهان تو غافل میشوم
خورشید را سایهروشن میکشم
میدانم جز سایهای بر سر راه تابش تو نیستم
میخواهم در برابر تو بیرنگ شوم
میخواهم بخار شوم
مرا بتاب
مرا ببخش
مرا ببار
به تازگي متوجه شدهام كه مزخرف بودن توصيفهايم به خاطر طرز فكر مسخرهام است. آخر من راستي راستي با ديدن موهاش به ياد آن سرسرههاي بزرگي افتادم كه بهاشان ميگويند آبشار. خودم هم وقتي متوجه شدم چه تصوري دارم ميكنم، خندهام گرفت. اما وقتي چشمهايش را ديدم كه چنان مبهوت به دور دست زل زده بود، ديگر به خودم جرأت انفجار اين خنده را ندادم. البته به نظر نميرسيد، نه او و نه كس ديگري مرا ببيند.
دهانش كمي باز مانده بود. احساس كردم او هم مثل من، سردش است، اما براي اينكه با برفهاي يخزده متفاوت باشد، روي شيشهها ها ميكند تا بگويد نفسش از دلي گرم برميآيد. من كلي راه رفته بودم و او هنوز هم پلك نميزد. آخر براي تماشا كردن وجود، كافي است به نقطهاي خيره شوي و مهم نيست كدام نقطه و كجا. چشمهاش هم مثل خودش بيحركت مانده بود. آخر براي برانداز كردن خستگي از اين وجود، نيازي به تكان خوردن نيست.
من درد ميكردم. احساس كردم او هم مثل من، وجودش درد ميكند. سرم را انداختم پايين. دستم را بيشتر در جيب فرو كردم. شانههايم را به جلو جمع كردم. و به بدنم اجازه دادم بلرزد، بيشتر بلرزد. از رو به روي پنجرهاي كه نگاهش پشت آن زنداني شده بود، گذشتم.
هوا لغزنده بود. احساس كردم ميتواند دركم كند، حتي با يك نگاه در نگاه شدن. اما عابر بودم و توان برگشتن و نگاه كردن به نگاهش نداشتم.
ناگهان صدايي شنيدم كه مجبور شدم بياختيار برگردم و نگاهش را دريابم. پنجره باز شده بود. دو دخترك خندان، مرا به يكديگر نشان ميدادند و گويي مسخرهام ميكردند. يكيشان او را در دست گرفته بود و تكان ميداد. آخر عروسك به اين بزرگي و طبيعي را از كجا پيدا كرده بودند! هنوز نفهميدم كه چطور مطمئن بودند من در نگاه آن عروسك غرق شده بودم. اما همان لحظه كه برگشتم، فهميدم كه در این وسعت وجود، احساس من چه مترسكي است!!؟
پنجره که باز شد دیگر بخاری بر شیشهها نمانده بود.