يك غزل گفتهام مثل يك سيب، با رديف بيفتد بيفتد
شايد اين شعر بيمايه باشد، شايد اين قافيه بد بيفتد
من ولي امتحان كردم امشب، آسمان ريسمان كردم امشب
شايد اين شعر بيمايه روزي، دست يك روح مرتد بيفتد
من ولي در پي يك سوالم: اين كه پايان اين ماجرا چيست؟
اين كه آخر چرا مرگ بايد روي يك خط ممتد بيفتد؟
شعله بايد برانگيزم از خويش، دار بايد بياويزم از خويش
تا كي آخر در آيينه چشمم، بر نگاهي مردد بيفتد
بر لب بام خورشيد بوديم، بر لب بام خورشيد آري
بر لب بام خورشيد ناگاه، ماه در پايت آمد بيفتد
اشك بر سطر لبخند افتاد، خواندم از گونههاي تو در باد
سيب يك لحظه يك اتفاق است، اتفاقي كه بايد بيفتد
اتفاقي شبيه شكستن، خلسهاي مثل از خود گسستن
اتفاقي كه امروز.. فردا.. يا نه هر لحظه شايد بيفتد
خيز و در شهر غوغا كن آزر! آتشي تازه بر پا كن آزر!
رفته است آن تبردار ديروز، پاي بتهاي معبد بيفتد
موج بايد برانگيزي از من، ماه بايد بياويزي از من
موج يا ماه تا نبض دريا، يك دم از جزر و از مد بيفتد
**************************
مرگ طنزي فصيح است آري، بايد از عمق جان خواند و خنديد
گرچه اين شعر بيمايه باشد، گرچه اين قافيه بد بيفتد.
دكتر محمدحسين بهراميان
ای با دل خسته ام هم آواز بخند
تردید نکن اله ناز بخند
قدری بگذار اشکمان خشک شود
حتی شده تلخ و غلط انداز بخند
هوای تو که به سرم می زند
دنیا از چشمم می افتد
دستم را بگیر
از خر شیطان
پایین بیایم
پنهان نمی ماند
عشق و شعر و آتش
دندان روی جگر هم بگذارم
دود از سرم بلند می شود
سخت است سخت یک شبه از ماه رد شدن
شب های سوت و کور زمین را بلد شدن
دیگر برای شاعر این شهر مشکل است
میراث دار فلسفه خوب و بد شدن
بنشین که خانه خانه تو شعر شعر توست
خوش آمدی برای گل سر سبد شدن
مانند موج سر به سر صخره ها بکوب
عادت مکن به قبر به حبس ابد شدن
تو راه نیستی که از آن ساده بگذرم
سخت است سخت یک شبه از ماه رد شدن
روی تخت دراز کشیده ام
پنجره اتاق
قاب رنج است و خزان
تو آخرین برگی
آخرین برگ داستان "ا. هنری"
اگر بیفتی من می میرم
وقتی او می آید من می روم
مثل خورشید و سایه
وقتی من می آیم
او می رود
مثل پایییز و پرستو
و این بازی ابدی است
نه کسی می برد
نه کسی می بازد
اگر مرا دوست نداشته باشی
دراز می کشم و می میرم
مرگ
نه سفری بی بازگشت است
و نه ناگهان محو شدن
مرگ دوست نداشتن توست
درست
آن موقع که باید دوست بداری
سلام آقای عزراییل!
دم در بد است بفرما تو
کمی صبر کنی می آیم
فقط مانده شعری بگویم و راه بیفتیم
می خواهم
پرندگانی را بسرایم
که در سایه دستان مادرم زاده شدند
زیر دار قالی
مادرم چشمانش را به گل ابریشم باخت
و سیاهی گیسوانش را
به شعر من
کار زیادی ندارم
سهم عشق را داده ام
حسابم را با دلم صاف کرده ام
اگر اجازه بدهی
بدهی ام را بپردازم
به ماه
درخت
سنگ
و ماهی
دیگر کم مانده
شعرم از سیاست سر در بیاورد
از قیمت زن
مرد
و نفت
بی خیال باقی کارها آقای عزراییل
تا من می آیم
در ها را ببند
زیر غذا را خاموش کن
و آب در یخچال بگذار
حالا کلید خانه را
به شاخه چنار بیاویز
و دستت را بده به من
آی درخت ممنوعه!
شاخه هایت را ندزد
می خواهم
در سایه ات
قدری نفس تاره کنم
نترس
به خدا من
آدم نیستم
بخندماه بتابد فضا عوض بشود
و طعم تلخ و بد واژه ها عوض بشود
_كفي آب برداشت
و دست شست
از دست ها يش
_زن آه مي كشيد
با سينه اي كبود
بعد از نبود طفل
گهواره هم نبود
_ نوشتند :
ملالي نيست
جز دوري شما
بي كه قيد كنند
از طرف كوفيان بي وفا
_همه ي پرنده ها
سينه سرخ اند
ناگهان عاشورا
_وقتي
جام دلش
از خدا پرشد
حر شد
_زمين
خون
آسمان
خون
كيست اين
كشته ي فتاده به هامون؟
_خيمه
قتلگاه
سعی صفا ومروه ميكند
زينب
جاي هاجر خالي!
_شب بود
و
ماه پشت ابر
ستاره ها را
به اسارت بردند
_نان نامردي كوفيان
آجر شد
با
خطبه ي زينب
_عاشورا
به نيمه رسيده
دلم شور مي زند
براي زينب
_بعد از اين همه داغ
براي سرسلامتي آمده بود مادرت
اما سرت...
_تنها بر پيشاني اش
مهر حقارت خورد
او كه انگشت رابا انگشتر به غارت برد
_اين سوال
توي ذهن خسته ام تاب مي خورد
"آيااين تشنه غريب ازجام ساقي نجيب كربلا
آب مي خورد؟
_چه فرقي مي كند
عمرو عاص يا عمر سعد
آنها كه بر نيزه رفتند
قرآن بودند
_پسر دختر پیغمبرمان
بود یا نبود
آن تشنه غریب در کنار رود؟
_گاهي
بادست هايي كه سينه مي زنيم
سنگ بر آبگينه مي زنيم
پناه بر خدا
از اهل كوفه شدن
_عاشورا !
بازهم حكايت آن قيامت عظيم
بسم الله الرحمن الرحيم
چمدان خستگی هایم را
بگیر
می خواهم
برای دیدنت
قد راست کنم
درگیر نیلی از اندوهم
عصایت را
به آب نمی زنی؟
می سوزد
این درخت
که تکیه داده ام
لبخندم را به سکوتش
و خاگستر می کند
این آه
سیگارت را
آقای عکاس!
دیوار به دیوار خدایم
از وقتی
پنجره دلم را
گچ گرفته اند
سیاه می آیند
و
سپید می روند
از کابوس آسیاب
قیطان های لخت یله در زیر چارقد
رابطه ی من و دنیا
مثل نسبت
کوزت با خانواده ی تناردیه است
سوت زنان
می آید و رد می شود
قطاری که تو
می ماند
در غبار این آمد و شد
دراز به دراز
ریلی که من
در صداي زوزه ی باد متولد شدم.غروبي كه با سر به زمين آمدم سينه مادرم درد مي كرد.مرا در رودي شستند كه رسوبي از افسانه هاي كهن داشت.احساس هاي گرم بدوي از گهواره ام لب پر مي زد.آه لالايي كوتاهي بود كه در گوشم خواندند و من از هشت روز مانده به بهشت شاعر شدم.اما امان از اين ثانيه هاي كش دار!
من خيلي محدودم، خيلي محدود، عين يك مربع؛ اما...كاش دايره بودم!
آخر وقتي مربع هستم تا مي روم خودم را بزرگ كنم به يك زاويه يا ضلع خشن برمي خورم و برمي گردم وسط ، مركز جمود.
مي خواهم دايره باشم. وسيع شوم، بي آنكه به مانعي برخورد كنم لايه به لايه؛ مثل ... مثل دايره هايي كه در درون آب بر روي هم ايجاد مي شوند.ديده ايد سنگي كه بر آب پرتاب كني چگونه دايره ها از دل هم در مي آويزند و بزرگ و بزرگتر مي شوند؟درست همان گونه!
(یک دوست)
چقدر کفر بگویم گناه بنویسم
تو را رفیق بد نیمه راه بنویسم
و ماه با دل تنگم غریبگی کند و
گلیم بخت خودم را سیاه بنویسم
چقدر واژه بیاید به سمتم از ملکوت
و من فقط بنشینم وآه بنویسم
خدا به خیر کند با گلایه می خواهم
نبود و بود تو را کوه و کاه بنوبیسم
اگر چه آخر خاکسترم غزل شدن است
گدازه های خودم را نخواه بنویسم
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
'' این مال من است '' ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...
ویکتور هوگو
حرفي نزدم لال حسابم كردند
در پشت خيال و خواب قابم كردند
من منتظر معجزه بودم، آنها
با مرهمي از عشق جوابم كردند
اي كاش كسي حال مرا مي فهميد
احساس پر و بال مرا مي فهميد
ايما و اشاره را بلد بود و كمي
اندوه كر و لال مرا مي فهميد
بي خوابي و بي قراري و من چه كنم؟
خوش نيست هواي شعر گفتن چه كنم؟
در آمدن و نيامدن مثل تو اند
با اين كلمات نيمه روشن چه كنم؟
در گير جنون،غرق توهم شده ام
در كوچه تنگ بي كسي گم شده ام
بنويس مرا به سبك آثار جلال
بد بخت تر از بچه مردم شده ام
۱-مشترك مورد نظر
در دسترس مي باشد
لطفاً انتظار بكشيد
۲-آن مرد
می آید
می آید
می آید
درست سر ساعتی که باید
۳-روی بام ها
از هزار سال تاکنون
مس می کوبیم
غافل از اینکه
آه تو
ماه را گرفته است
ای خدا!
۴-اگر قرار باشد
همین فردا بیایی
اولین چیزهایی که گم می شوند
دست و پاي من اند
۵-ده
بیست
سی
چهل سه شنبه راه
نیامده ام که
فقط
ببینم ات و بروم
۶-هیچ جزیره ای
خضرا نیست
وقتی خضر را
به نا کجاآباد تبعید کرده ایم
۷-سال
هزارو
سيصد و
هشتادو...
خورشيدي كه هنوزِ پشت ابر است
۸-گوشي همراه من
انتن نمي دهد
اين جا كه نشسته ام
آخر سرسپردگي ست
صدایت را در من بریز تا این ثانیه های مکدر مرابه طراوت باغ های گیلاس ببرد وبزرگ سالی متروکم را به رویا های کودکانه پیوند بزند.
صدایت رادر من بریز تا جاودانگی ام از آشیل بگذرد، تامخوف ترین هزار تو را بی پروا ازسربازکنم، تا روح سرکشم درسماعی مداوم خمودگی را پشت سر بگذار د.
با من حرف بزن،حرف بزن آی سکوت مداوم رازآلود!
می دانی وقتی صدایت رااز من پنهان می کنی گنگ می شوم؟ زبانم بند می آید و واژه ها به دور دست های حافظه ام مهاجرت می کنند.
صدایت را آرام آرام بر لرزش دست هایم وبه سرمای درونم بریز،مرا درخودم برویان.
و بند آمد
گاهی صاعقه
گاهی حیوانات ریز موذی
اما هولناک تر از انتظار
عذابی نبود
می بارد
می بارد
می بارد
ولی بند نمی آید
ای کاش دلم مثل تو شاعر می شد
خلاق تر از ذهن عشایر می شد
ای کاش پس از این دل بی دغدغه ام
سهراب ترین مرغ مهاجر می شد
این روزها دست دلت بند است؟ باشد
دنیا همان قبری که گفتند است؟ باشد
در خود فرو رفتن کمی سخت است، برگرد!
برگرد از آن کوچهی بنبست! برگرد!
ازآسمان ابری تردید بگذر!
گر چه به کامت تشنگی بارید، بگذر!
دنیا همین قحطی، همین قحطیست بانو!
که آب و نانش قسمت ما نیست، بانو!
دنیا همان پیرزن کولیست در باد
که آرزوهای تو را دزدید و پر داد
خود را بزن به کوچههای بیخیالی
یا لابهلای خندههای احتمالی
در شهر ما هم کوچهی سرراست کم نیست
نه نیست راهی که میانش پیچ و خم نیست.
شب و بغض و در و دیوار، نقطه
و بهت مُمتد مسمار، نقطه
تو غرقِ جملهی آیا شما هم؟
از آنسو بگذر و بگذار نقطه.
مدینه ناگهان مرداب شک شد
خزان در وسعت باغ تو حک شد
برایت ای گل نیلوفر من
پیام تسلیت، غصب فدک شد.
کلامی، نالهای، بُغضی، نگاهی
من از تو دلخوشم حتی به آهی
نمیگویی چه خواهد کرد بی تو
غریب شهر در دنیای واهی؟
نشستم در هوای دیشب تو
میان گریههای دیشب تو
اگر میشد دلم میخواند امشب
فرازی از دعای دیشب تو
چه هوای گرگ و میشی! چه زمینی، چه سکوتی!
دلمُ تنها گذاشتن، تو چه حِس برهوتی!
من همون رو به زوالم، یا خودِ خواب و خیالم
که یه روز خالی می مونه، آسمون از پَر و بالم
یا یه سیب نرسیده که رو شاخه، مونده باقی
که یه روز می افته پایین، خیلی خیلی اتفاقی
توی این سکوت شرجی، تا ابد موندن محاله
قصهی ماها که موندیم، ماجرای سیب کاله
دستمون به شاخه بنده، میوه های دیر و زودیم
یکی بود یکی نبودِ، زیرِ گنبد کبودیم
تو نیستی و من دارم چای می خورم، آواز می خوانم،می خندم و هوای بی تو بودن بدون هیچ بازداشتی در ریه هایم رفت و آمد می کنند. بستر من صدف خالی یک تنهایی نیست و دیوارهای اتاق کوچکم هیچ وقت محصورم نمی کنند. وقتی تو نفس به نفس با من می نشینی و ذهنم را از هجوم ا فکار متراکم و حوادث هولناک پاک می کنی وقتی از خاطرات خاک خورده ام در می شوی صدایت روحم را به خلسه ای شورانگیز می برد. وقتی صدای تو نواخته می شود قلب من می خواهد بایستد. قلبی که لانهی عنکبوت نیست و پیلهی پروانه های مهاجر نخواهد بود. دیگر از کرم های داخل گور نمی ترسم که نبودن تو مرا تجزیه کرده است. وقتی شعرهای من به تو می رسند اگر داخل عمیق ترین چاه دنیا هم بیفتم سربلند بیرون خواهم آمد که تو مرا وسیع کرده ای. صحرای سینا گوشه ای از من است که تو در آن دویده ای و نیل شاید حاصل بارانی باشد که من در آن برای تو دعا کرده ام. نبودن تو موهبتی بزرگ است که مرا به گریه می اندازد و آه که نامی بلند مرتبه است از درونم سر بر می آورد.
سلام
تنها کلام عاشقانه است
که به جرم گفتنش
دهانت را نمی بویند
بی که بدانند
معنی آن دوستت دارم است
آوار می شوند به رویم یکی یکی
این روزهای ابری و برفی و آبکی
این روزها که حال زمین دائماً بد است
و من، چنارِ سوخته در نامبارکی
یک بند توی لاک خودم آه می کشم
یارب کجاست خندهی دوران کودکی؟
آن روزها که بچگیام بی بهانه بود
در خلسهای عروسکی و بادبادکی
آدم هنوز عشق می آموخت در بهشت
حوا میان باغ می آمد یواشکی
نقل و نبات و سنجد و آلوی ترش را
می ریخت روی دفتر آدم یکی یکی
این چه نی بود که بر صفحه بجز لا ننوشت
تا که بر کرسی الای تو در رقص آمد
قلم است این به کفم شعلهی آتش شده است
یا به دستم ید بیضای تو در رقص آمد
شعلهی طور بیفروز که ره تاریک است
نغمه ای سر کن موسای تو در رقص آمد
تشنه ام ساقی لب تشنه بیاور جامی
سرخوش آن کس که به صهبای تو در رقص آمد
مستی ام سلسلهی هستی ام از پای گسست
تا که در سلسله مینای تو در رقص آمد
موج در موج فرات از هیجان کف می زد
تا که در علقمه سقای تو در رقص آمد
قلم از پای فتاده است و به سر می گردد
ساقی تشنه لب از علقمه برمی گردد
ساقی تشنه لب از علقمه سر مست آمد
آنچنان دست بیفشاند که بی دست آمد
آب آتش شد و در حسرت لب های تو سوخت
لب آب از عطش حل معمای تو سوخت
کفی از آب گرفتی و به آن لب نزدی
چه در آن آینه دیدی که سرا پای تو سوخت
یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
صوفی از خندهی می در طمع خام افتاد
صوفی خام توام در طمع جام توام
هر که سر مست تو شد نیک سر انجام افتاد
ساقی تشنه لبانید و جهان مست شماست
گر چه بی دست زمام دو جهان دست شماست
عباس کیقبادی
تو غریبه ای، هر چند دلتنگت باشم و نبودن ات را آه بکشم. غریبه ای تو، که نمی دانی دلتنگی چیست و چگونه بر جان خسته ام آوار می شود و در هم میفشاردم. توغریبه ای با من و نمی دانم چگونه این غریبگی ملموس را برای خودم ثابت کنم. تو غریبه ای و هیچ نسبتی با دل مفلوکم نداری. وقتی بی خیال من، در خواب های دیگران پرسه می زنی و مرا در حسرت صدایت می گذاری. با چه زبانی به خودم بفهمانم بی کسی خودم را و غریبگی تو را. آخر مگر می شود این سان دوری را به حساب نیاورد و باز هم منتظر ماند؟ چشم به راه کسی که تو را فقط با نام می شناسد و دل خوش کرده به هذیانی که می گویی، کسی که حتی گاهی با هذیان هایت غریبگی می کند.
برنده تر از شمشیر
بهشت من!
راهی که به تو برسد ترس ندارد.
با کاف، هاء ،یاء... قطعه قطعه آیه کامل شد
با این هجاها رمزها، خاک شما گل شد
این آیه بار سخت و سنگین امانت بود
با یک بله بر شانه و دوش تو نازل شد
گفتی بله، لاهوتیان در سجده ات خواندند
"سبحانَ مولانا" و کار عشق مشکل شد
دور تسلسل بود و دنیا داشت می چرخید
آن قدر چرخید از مدار خویش غافل شد
الله اکبر ساقه های عرش لرزیدند
باطل میان عاشق و معشوق حایل شد
طوفان شد و خنجر فرود آمد، زمین یخ زد
در سرخی گودال غم خورشید زایل شد
باید دو رکعت خون به نام دوست می خواندی
"سبحان ربی"،کاف، هاء، جان بر سر دل شد
ماه بانو به شب دهکده نازل شد و بعد...
سهمش از برکت ده زهر هلاهل شد و بعد...
ابر شد آمد و بارید به اقبال کویر
خاک لم یزرع این ناحیه هم گل شد و بعد...
دری از نور به این سمت گشود از ملکوت
شهر با آمدنش نقل محافل شد و بعد...
آسمان یا حرم کوچک بانوی غریب؟
غصهی حور و پری قصهی دل دل شد و بعد...
قرعه افتاد به نام من و همسایگی اش
و دلم وارث سرمایهی دعبل شد و بعد...
داره کلافه ام مي کنه اين شب بي نام و نشون
دودي چشماي منو به اوج ديدن برسون
اين طرفا پرنده هاش ساکت و بي بال و پرن
ديوا گلاي مريمو هي به اسارت مي برن
بازوي ديو قد مي کشه به آسمون سنگ بزنه
روي ماهو سيا کنه ستاره رو چنگ بزنه
عروسکي کوکي شديم سرخ و سفيد، زرد و سياه
که وُسعمون نمي رسه به اون روزاي بي گناه
کفش و لباس و صورتک، چاره آدم شدنه
چشما به هم دروغ مي گن آيينه برفک مي زنه
وقتي شما رد نمي شين از اين دراي بي عبور
احساس پوچي مي کنن پنجره هاي سوت و کور
تو اين حصار بتني بي کسي اوج فاجعه اس
بيا که تو مشت شماس کليد قفل اين قفس
غارتگرِ کوه و دشت و جنگل ای عشق
ای رهزن با نام مبدّل ای عشق
محکوم به حبس ابدی در دل من
ای متهم ردیف اول ای عشق
* * *
مجنون شدم و شبی به راه افتادم
با دیدن لیلی به گناه افتادم
گفتم چندی به راه یوسف بروم
از چاله در آمدم به چاه افتادم
* * *
هر چند که یوسفی، زلیخا نشوم
مجنون هم اگر شوی تو، لیلا نشوم
یک بار، تو یک بار فقط آدم شو
نامردم اگر دوباره حوا نشوم
مهدی جهان دار
لطفاً ببخش تنگی خُلق اتاق را
رف های بی مکاشفه و فقر طاق را
این جا هنوز پنجره خمیازه می کشد
کابوس های دلهره و اختناق را
قدری فرات، خانه ام آتش گرفته است
خاموش نه، خلاصه کن این احتراق را
حالا بلند شو و کمی نی لبک بزن
در من بریز شور و شر و اشتیاق را
تعبیر رقص دخترکان هیچ خوب نیست
تو! نی بزن که من جلوی اتفاق را
با دست هام... آه! نه این غیرممکن است
دیوانه کرده اند عروس عراق را
کسی می آید از تنهایی ات رد می شود گاهی
سراپایت مسیر رفت و آمد می شود گاهی
به هم می ریزد ادراکت به دام شعر می افتی
و هذیانی که می گویی زبانزد می شود گاهی
نماهای اتاقت در تب و تشویش می سوزد
و حال چشم های شرقی ات بد می شود گاهی
و این تقدیر آدم هاست مثل میوه ممنوع
دقیقاْ شیخ صنعان نیز مرتد می شود گاهی
یکریز توی حافظه ام ساز می زنی
یعنی مرا میان خودم می پراکنی
می آیی و نفس به نفس می نشینی و
دور تمام ثانیه ها عشق می تنی
ها ! این منم شکسته ترین کوزه سفال
حالا که شهر پر شده از آدم آهنی
تو از کدام راه می آیی که این چنین
از خلق و خوی منجمد شهر ایمنی
پیراهنت شبیه غزل های حافظ است
یعنی پر است از طرب و شور و روشنی
من کفش هام مثل شما رو به راه نیست
تنها برو مکاشفه خوب رفتنی
چقدر شیفتگی دل شکستگی دارد
طناب همدلی از هم گسستگی دارد
پس از هجوم نگاه تو لشکر دل من
در اتحاد خودش هم دو دستگی دارد
به راه عشق شما ایستادن آسان نیست
هزار مرتبه در خون نشستگی دارد
تو در نگاه چه داری که شعر گفتن من
فقط به حالت چشم تو بستگی دارد
مرا قبول کن ای خوان هفتم خوبم
شکست دادن شش دیو خستگی دارد
وحید عیدگاه
آمد، صریح و موجز و شیوا و مستدل
پیچید توی کوچه بن بست یک غزل
گل کرد توی کوچه ما عطر بچگی
ده، بیس، سی، چل، تب لی لی، اتل متل
همبازی همیشگی یاکریم ها
شد سوژه و زبانزد افراد این محل
سارا شنیده اید که از راه آمده است
مرد هزار و یک شب و یک چوب در بغل؟
مردی که کل بچگی اش را گذاشته
توی سیاهچال نمور توان گسل
مردی که چیده اند دو فانوس سبز را
از لای پلک هاش دو تا دست مبتذل
سارا تو فکر میکنی این مرد رمز چیست
چیزی بگو به قدر دو سه واژه لااقل
این جا که منم باید کلمه را فرو خورد
و دوستت دارم را در هاله ای از نگاه پیچید و پیشکش کرد
اگر در تیر رس چشم های مزاحم جایی برای نگاه وجود داشته باشد
این جا باید سانسور کاشت و حسرت درو کرد
این جا از نردبان تشبیه و استعاره بالا رفتن آخر و عاقبت ندارد
وقتی حتی دستانت
در نهایت انزوا می مانند و می خشکند
تو بین زمین و آسمان معلق می مانی و زبانت بند می آید
آخرین پله نردبان بر بام هیچ کس نیست
یا حتی بر کوه و درختی که بتوانی به آن دل خوش کنی
یا باید به سقوط آزاد تن بدهی و خودت را و دوستت دارم را
بلند بلند جار بزنی و نقطه
و یا باید آرام آرام از پله ها پایین بیایی
خاموش و سترون
چشمت را به دوردست ها بدوزی...........
گرما بریز و عشق بپوشان که سردم است
احوال من حکایت یک بام و دو هواست
این زمهریز سینه اش عمق جهنم است
دارد سراب می نگرد آن نگاه که
حس می کند مقابل تندیس مریم است
نگذارشان به وهم بیفتند و بشکنند
بار درخت منع شده فهم آدم است
گندم، هبوط، بغض، سراندیب، هیچ کس
کاری بکن اگر چه غزل گریه ام کم است.
سلام حضرت باران! ببار تا شاید ...
به یمن آمدنت بلکه این دعا شاید...
لباس های سفیدم دوباره شستنی اند
بریز آب خدا روی لکه ها شاید ...
ببار حضرت باران ! به احترام درخت
که فصل چلچله های گریز پا شاید...
فرو بریز صمیمانه ای مسیح مذاب!
دوباره بال و پر خواب رفته را شاید ...
کویر سوخته که چتر برنمی دارد
و باغ ها به فراخواندن شما شاید...
به دست خالی صحرا به اوج خواهش باغ
ببار حضرت باران ببار تا شاید...
...و کلمه بود و جهان در مسیر تکوین بود
... و دوست داشتن آن کلمه نخستین بود
خدا امانت خود را به آدمی بخشید
که بار عشق برای فرشته سنگین بود
و زندگی و مرگ آمدند و گفته نشد
که ازین دو حادثه ی اولی کدامین بود
اگر نبود به جز پیش پا نمی دیدیم
همیشه عشق همان دیده جهان بین بود
به عشق از غم و شادی کسی نمی گیرد
که هرچه کرد پسندیده و به آیین بود
اگر که عشق نمی بود داستان حیات
چگونه قابل توجیه و شرح و تبیین بود
و آمدیم که عاشق شویم و درگذریم
که راز زندگی و مرگ آدمی این بود
حسین منزوی
گرم می آیی و شعله ور بر تار و پودم می آویزی تنهایی ام را تنگ قرق می کنی و با من می مانی
می مانی مرموز مقتدر! درمن می مانی و من درمی مانم گاهی.
از بودن ات که نبودن می انگارم و تو همه حرف هایت را در من می ریزی یکریز و مداوم در من پرسه
می زنی و من بی آن که بشناسمت بدانمت و احساست کنم با تو یکی می شوم آمیزه ای از خیر وشر
خاک و آتش اهریمن و اهوزامزدا و جهنم و بهشت اینسان به کمال می رسد .
از روزی که تو منطق خاک را به سخره گرفتی و من درفلسفه آتش ماندم اضداد همدیگر را احاطه کردند
شب روز را در برگرفت تا روشنی مفهوم شود غم شادی را بر سر زبان ها انداخت و من و تو همدیگر را.
یادت می آید آن گاه که فرشتگان را تعلیم می دادی و ردای بزرگ منشی را بر دوش می انداختی و قدم
می زدی اندیشه ات به این روزها قد نمی کشید.در غرور خویش مانده بودی و بی آن که بر زبان بیاوری
در بهترین بودنت پای می فشردی یا سبوح و یا قدوست را نه برای خدا که پیش روی کائنات می افراشتی
و پیش می رفتی اما خداوند تدبیری دیگرداشت که مرا سنگ آزمون تو آفرید و تو درناگهانی از استیصال
میان خدا و خودت ماندی آن مستی بی درنگ را هرگز فراموش نمی کنم که پیچیده در نخوت و اعتراض از
من رد شدی و نامت از عزازیل به مذموم وصاغر و غوی فرود آمد.
شماتت نمی کنم ات که خود از پس و پیش تقدیر خویش بی خبرام در حالی با تو به واگویه نشسته ام
که نمی دانم سربلندی ام بر کدام قله قد خواهد کشید یا کدام چاه سرنگونی ام را فروخواهد خورد.
شماتت نمی کنم ات و به دفاع از تو برنخواهم خواست که تو را آن چنان که باید نیاموخته ام تو را که
تعلیق ممتد سرنوشت منی و من بی بودن کشش وجذبه تو- یعنی آن روی سکه اختیار- به عادت ممتد
آسمانیان مبتلا می شدم .
شاید اگر نبودی آفرینش من چیزی کم داشت چیزی یا کسی که آتش بسوزاند در من و من سیاوش تر
از پیش پشت سر بگذارمش و به طیفی برسم که لبخند خدا در آن جریان دارد شاید هم خداوند
معادله ای دیگر و معمایی دیگر می گسترد. ولی همین که گرم می آیی و شعله ور بر تار و پودم
می آویزی و تنهایی ام را قرق می کنی برایم کافی است.چون هم نبردی دارم با وسعت تو و اگر کمی
فقط کمی در خودم بمانم تو در خواهی ماند و آن جا ابتدای آرامش من است و غایت هدفی که بر آن
آفریده شده ام.
من از نمي دانم چه وقت اين تقويم به دنبالت راه افتاده ام و حالا قلب تنهايم دارد نفس نفس ميزند. فرقي نمي كند زادگاهت در كجاي نقشه جا خوش كرده است و با كدام لهجه حال پرندگان مهاجر را ميپرسي. فرقي نميكند گندم روزانه ات را از كدام خطه ميچيني وعلف هاي هرز كدام مزرعه را وجين ميكني. هر كجا باشي مرا كامل ميكني به من اميد ميدهي و اين براي با هم بودنمان كفايت خواهد كرد.
به دنبالت راه افتاده ام بي آنكه براي يافتنت حتي در دل شبهاي بي مهتاب فانوسي روشن كنم. براي ديدن تو به چشمهايم هم نياز ندارم چون تو نيمه مني كه هيچ وقت گم نمي شوي. ما هر دو از يك آب و خاكيم. هر دو كودكانه هامان را در يك خانه جا گذاشته ايم و...
حالا مي خواهم به دنبالت تا بلندترين قله بروم و تو را با رساترين صدا جار بزنم. تو اگر در كنارم باشي من نمي ترسم، ناگزير نميشوم، رودخانه ها در من طغيان نمي كنند و صحراهاي وجودم به طوفان شن مبتلا نميشوند. تو اگر باشي دردهاي گذشته ام را به درون عميق ترين دره مي ريزم.
مي بيني اين دنياي مدرن، اين برج هاي تنگ و كشيده چگونه تو را از من و مرا از تو گرفته است؟ از اتاقك هاي تو در تو و از رايانهاي كه تو را در دنيايي دروغين محصور كرده است بيرون بيا! حقيقت من هستم كه به دنبالت راه افتادهام و از گوشي هاي همراه، از رسانه هاي صوتي وتصويري، از ماشين هايي كه در ترافيك مانده اند و از رايانههايي كه درچت روم متمركز شدهاند مي پرسم: شما نيمهي مرا نديده ايد؟ مي خواهم با او حرف بزنم و او برايم كمي شعر بخواند.
امشب بیا برای دلم یک غزل بخند
در انجماد سربی غم یک غزل بخند
دارم به اوج فاجعه تبعید میشوم
تا من به انتها برسم یک غزل بخند
حرفی بزن دوباره مرا شعله ور بکن
با این وجود رو به عدم یک غزل بخند
دیوارهای خانه فقط اخم میکنند
محتاج خنده های توام یک غزل بخند
از این غروب ساکت و یخ کرده و عبوس
تا هرچه صبح منتظرم یک غزل بخند
هر مر تبه به خواهش قرصی فطیر من
در می زنم همیشه و هر جا که می روم
اما دوباره مضطرب و ناگزیر من
شاید همین دو سه شب و هی صبر صبر صبر
با این خیال خام ولی دلپذیر من...
شاید شبیه آن زنِ توی عروسی ات
چشم انتظار پیرهنت در مسیر من ...
بانو! کجاست جای گلو بندتان که باز
آن برده را رها کند و شاد و سیر من ...
آی ای شما شکسته ترین کشتی نجات !
دریا به خشم آمده پهلو بگیر من...
.
جای سراب از هفت وادی آب میجوشد
در امتداد دیدِ هاجرهای دلواپس
طرح سفیدش را دقیقاً نصب خواهد کرد
در لابهلای سنگ و سنگرهای دلواپس
آشوب میخوابد، سپس آسوده میخوابند
شمشیرهای خسته، خنجرهای دلواپس
اما فرات از انتقامش ذوق خواهد کرد
آن قاب عکسِ کوچکِ سرهای دلواپس
امروز هم بی فکر آب و دانه دق کردند
بر بام بیصبری کبوترهای دلواپس
باید بیاید، این فسیل از مرگ برخیزد
از سنگ فرش سرد معبرهای دلواپس

سلولهای گیج سرم سوت میکِشند
یا نه، به ماتم آمده تابوت میکشند
یا در خیال و وهم و گمان پرسه میزنند
ادراک را به حالت مسکوت میکشند
انگار باز خواب ویتنام دیدهاند
بغداد را به تشنگی لوت میکشند
کِز میکنند در خفقان أبوغُریب
دست از تمام عالَم ناسوت میکشند
آن وقت روی فاجعهها زوم میکنند
شعر مرا به قصهٔ جالوت میکشند.
من را به شب حادثه بسپار دقیقاً
این گونه برایم تله بگذار دقیقاً
بر چوبهای از جنس سپیدار دقیقاً
تا بگذرم از هر در و دیوار دقیقاً
با خستهترین نغمه گیتار دقیقاً
اما نه! نه! نه! دست نگه دار دقیقاً
از وقتی یادم میآید، این تو نشستهام و سایهها را تماشا میکنم.
آتش پشت سرم از زمانهای دور روشن است.
آتشی که کمی از سرما و سیاهی را میبلعد و روشنی را به چشمهایم میریزد.
بگذارید از سایهها بگویم.
از حجمهای بیتفاوت که گاهی با هم گرم میگیرند و زمانی در هم میآویزند،
درست وقتی که آن سایههای مخوف میآيند
فکر نمیکنم جادوگر باشند؛
اما نیرویی در آنهاست که همه چیز را به هم میریزند
تازه این، وقتی است که از دور کمین میکنند
اگر نزدیکتر بیایند،
نه آتشی میماند و نه سایهای و من در تنهایی و ترس غرق میشوم.
گاهی حرفهایی میشنوم که جان خستهام را با حسی دوستداشتنی پیوند میزند.
مثلاً آن وقت که سایهها بزرگتر شده بودند و سوز و سرما محاصرهام کرده بود،
همهمهای شنیدم انگار از باغ های سبز میگفتند
و آسمان آبی
و از مردی که سایههای مخوف را از بین خواهد برد.
من که ندانستم باغ چیست و آسمان آبی کجاست؛
اما حرفهاشان را باور کردم و جانم گرم شد.
گاه سایههای بیحالی را میبینم که اطرافشان را میکاوند
بیآن که چیزی بر دهان ببرند.
آنگاه از پای میافتند و آه میکشند و با خود نجوا میکنند:
کجاست کسی که گنجهای زمین را با عدالتی شگرف به دستهای پینه بسته ما میسپارد؟
یادم میآید گاهی سایههایی سرسخت، چیزی را ورق میزنند
گاه از کارشان باز میمانند و سری به تاسف تکان میدهند و با هم میگویند:
دریغا! علم به غیبت کبری رفته است.
بیاو از جهل ناگزیریم و اندیشههامان ازسوالهایی انباشته است
که چیزی جز حیرت و واماندگی را به بار نمیآورد.
آرزو میکنم:
کاش جواب سوالهاشان زودتر بیاید و آنها را از سردرگمی برهاند
گاهی هم کسانی را میبینم
که سایههای مخوف قلبشان را میشکافند و آنها با یقین میگویند:
خونخواه خداوند که بیاید
خون ما نیز بر زمین نخواهد ماند.
ومن میمانم که او کیست که همه این گونه از او دم میزنند؟
غیر ازسایههای مخوف.
او کیست که اشتیاق دیدنش تمام روحم را در برگرفته است؟
کسی که بیاید و مرا از رکود این پیلهی سرد و تاریک بیرون ببرد.
به سمت باغهای سبز که نمیدانم چیست
و آسمان آبی که نمیدانم کجاست.

هر روز
از ليوان آب ظهور میکند
و بغضی تازه بر گلوها میکارد
هر غروب
تصويری مات
از غم شفافش
سرخ را به چشمها میريزد
هر سال
او را به سينه میزنيم
محاصره در مظلوميت
و مظلوم
شعری است
که در محدودهی واژهها و رنگها نمیگنجد
شعری که سرخ، اوج او نيست
او اوج تاريخ است
از آن زمان که نامش از ساقهی عرش آغاز میشود
به بال فُطرُس می رسد
و به منتهیاليه نياز آن دخترک يهودی
که بعدها ملکهی کاخ سبز میشود
صلح، برادر تنی اوست
ماه، سايهاش
و صبر، شايد يک سال از او کوچکتر باشد
کسی که اسارت را میبَرد
تا چون نيشتری
بر زخمهای چرکين شاميان بنشاند
او رويای صادقهی ابراهيم است
و تقدير يحيی
که آفرينش را
با نيايشی عطش اندود
غسل تعميد میدهد
رويارويش
عناد
يا سی هزار دروغ مصلحتی
که معروف را به مسلخ کشاندهاند
تا منکَر به سيری برساندشان
در اين گير و دار
ما چشمها را بدجور به عاشورا عادت دادهايم
عاشورا !
اتفاقی سرخ
که میپنداريم تنها
شمشيرهای عريان را
به خيمههای سوخته میرساند
و ختم به خير میشود
در انتهای
شام
غريبان
خيری مثل باغهای بهشت
که ثواب اشکهای شوره بستهی ماست!
آنگاه
در روزمره میغلتيم
بی آنکه بدانيم
چرا مسيح را تشييع نکردند
ستارهها سنگسار شدند
و از آب، بغض ماند!
می ترسم از تراکم زن های بی دلیل
از ازدحام پرسه زدن های بی دلیل
ازراه های رو به عبث، از سراب ها
از امتداد پوچ شدن های بی دلیل
می ترسم از تمام خدایان کاغذی
از حرف های گنگ شِمَن[1] های بی دلیل
عالَم در آستانه مرگ ایستاده است
با های وهوی زاغ و زغن های بی دلیل
پایت به عشق – آن طرف خط - نمی رسد
وقتی قرار نیست تِرن های بی دلیل
ازمرز بی هویت امروز بگذرند
دارم مبارزه می کنم با سیاه ، با تلخ ، با سمج
دارم دست وپا می زنم.
حرف های خوبم را آنقدر برای دیگران خرج کرده ام
که برای خودم یک جیب خالی مانده و نیازی که نمی دانم چگونه پرش کنم
نیازی که به بلوغ رسیده است
باید اندیشه ام را بتکانم باید توی جیب هایم را بگردم شاید کلمه ای باشد
که با آن برای خودم شام درست کنم.
غدیر خم
کم مانده است تا همگان با تو بد شوند
یا یاس های سبز ومعطر لگد شوند
کم مانده است تا که ابوجهل های شهر
بی را هه ها ی راه گشا را بلد شوند
هرچند اهل قافله ی تا ابد غریب
آماج زخم خنجر هر دیو ودد شوند
باید تورا به عالمیان گوشزد کنم
باید ستاره های دل شب رصد شوند
روزی به اوج می برمت در غدیر خم
کم مانده است تا همگان با تو بد شوند
به نام خدا
این غزل را سالیانی پیش در دوران دانشجویی مان برای بعضی ها ازقبیل جزیره ، آبی کم رنگ یا چه می دانم جزیره تنها سروده بودم.
به یاد آن روزهای خوش
نخواه این همه سرما تو را بسوزاند
ویا کویرتماشا تو را بسوزاند
نخواه ازهمه ، حتی ، هنوز، رد بشوی
وقید بسته ی حالا تو را بسوزاند
قبول ، فهم زمین آتش است با این حال
قرار نیست که تنها تورا بسوزاند
بخند چون که غزل هدیه تولد توست
الهی این دو سه ... آیا تو را بسوزاند؟
نترس دوست که نفرین نمی کند اما
خدای خوب غزل ها تو را بسوزاند
به نام خدا
پیله
کتاب ها دوره ام می کنند
کلمات را به دور خود می تنم
و جمله ها را
می خورم
می پوشم
و نفس می کشم
رویشان راه می روم
با آن ها چتری می سازم
و اسلحه ای که فکر می کنم روزی به دردم خواهد خورد
واژه ها یکی یکی می آیند تا تنهایی ام را پر کنند
آن قدر به من بعد و وسعت می دهند
که در خودم نمی گنجم
در موعد مقرر پیله باز می شود
ولی از پروانه شدن خبری نیست.