۱)این روز ها کلاغ ها هم راهشان را گم کرده اند
شاید...
باید قصه را به پایان برسانیم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
۲)کوچه های کودکی
هنوز هم بوی قهر وآشتی می دهد
کوچه های تنگ صبح
هنوز هم بوی نان تازه می دهد
کوچه های سرد جنگ
هنوز هم بوی باروت می دهد
کوچه های آرزوی من
هنوز هم بوی کودکی می دهد
تبصره ۱)با عرض پوزش از شاعر حلقه... اینم بضاعت من توی بازار داغ آنک ها
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
صحنه یک ۱:(همهمه کم کم رو به سکوت می رود)
اولی :خوب بخونم دیگه؟ ...عروس خانم بنده وکیلم شما را به ...
دومی:آقا صبر کن این چه وضعشه .. پس مادر عروس کجاست؟...
اولی: خوب اشکالی نداره صبر می کنیم ایشون هم بیان ..... بله ظاهرا اومدن ... اگه همه آمادن بخونم عروس خانم محترمه بنده وکیلم شما رو با این مهرییه...
دومی:(عصبانی)آخه کی اینجا هماهنگ می کنه؟پدر داماد کجا رفته زود باش آقا صداش کنید!!!
دومی:اشکالی نداره ایشون هم دارن تشریف میارن... بله ظاهرا همه چیز درسته... خوب عروس خانم بنده وکیلم شما را به عقد و همسری آقای داماد با این مهریه معلوم...
دومی: به مادر عروس بگید بیاد تو کادر !چند بار بگم آقا!!!معذرت می خوام آقا شما ادامه بده
اولی: عروس خانم بنده وکیلم شما را به عقد وهمسری آقای داماد با این مهریه معلوم در آورم وکیلم
سومی:عروس رفته گول بچینه
اولی: امیدوارم گل های زیبایی بچینن برای بار دوم عرض می کنم بنده وکیلم؟
سومی: عروس رفته گلاب بیاره
اولی:امیدوارم گلاب های خوشبویی بیاره برای بار سوم عرض می کنم وکیلم ؟
دومی:(عصبانی فریاد می زند) کات کات کات! اصلا نخواستم این صدا بردار کجاست؟ آقاجون مگه نمی دونستی صدامون سر صحنه است چرا اذییت می کنی ؟ من عمرا دیگه با این گروه فیلم بسازم!!!
اولی:(دلخور)شما داری اذیت می کنی که سر گرفتن یه صحنه ما رو از صبح اسیر کردی!!!
دومی : اصلا نخواستم جمعش کنید دیگه فایده نداره نور رفت ..................................
صدای همهمه واعتراض جمعییت.
هیج وقت بازیی مار و پله را دوست نداشتم.حداقل بعد از چند بار بازی کردن آن هم در بی خیالی کودکی از آن زده شدم.به نظر بازیه بی قاعده ایی می آمد. کلی تلاش میکردی و تاس میزدی وشش می آوردی و جایزه میگرفتی و خانه خانه جلو می رفتی و نزدیک بود که به هدف برسی که ناگهان ماری نیشت می زد و تو باید برمی گشتی به همان جا که بودی یا شاید هم عقب تر از جای اولت و رقیب که اصلا شش نمی آورد و از تو عقب تر بود با یک نردبان از تو جلو می زد.بازی ادامه داشت. مار و پله های زیاد که حساب شده نبودند و تو هیچ وقت نمی فهمیدی که باید چه کنی تا مغبون نشوی ولی روزگار کاری ندارد که تو بازی مار و پله را دوست نداری مار و پله های زیاد که گریزی از هیچ یک نیست وتو ناگزیر در این وادی قرار می گیری جلو می روی بی آنکه بخواهی در مسیر قرار گرفته ایی قواعد بازی را خوب می دانی اما بازی تو را غافل گیر می کند. فکر میکنی که زرنگی و مهارت داری اما بازی آن طور که تو می خواهی پیش نمیرود گیج می شوی می گویی حکمت هیچ چیز را نمی دانی. چرا ها در مغزت تلنبار می شود. می دانی حکمتی هست اما تو آن را نمی فهمی میدانی که فقط او می داند و در دلت گاهی نادانی ات را شماتت می کنی. تو ناگزیر به ادامه هستی. دلت پیش قدم تر از توست. شاید هم ساده لوح تر از تو آن وقت است که فکر می کنی تو عاقل تری و طعنه میزنی به دلت و متاسف می شوی برای دل ساده ات که زود می گیرد و زود می شکند و زود تنگ می شود برای کوچ های نا بهنگام. برای رفاقت های نا نمام و برای مسافران ادبی. اما مشکلی حل نشده وتو نمی دانی حکمت هیچ چیز را حکمت این که چرا امیر حسین عمری باید چشم انتظار پدر باشد. حکمت اینکه دیگر باد صبا خبر آمدن پدر را برای صبای کوچک نمی آورد. حکمت اینکه فرزند سه ماه ی داود اسدی(بازیگر سینما و تلویزیون که سوم فروردین امسال بر اثر سکته قلبی در گذشت) حتی تصویری مبهم از صورت پدر در آینده به یاد نمی آورد. گیج میشوی از این همه نادانی دلت میگیرد به وسعت همه دنیا. لجت میگیرد از اشک هایی که اعتصاب کرده اند. قلم را بر می داری باید بنویسی تال خالی شوی. شاید برای دوستی که فرسنگ ها از تو دور است و مدت ها قبل حالت را پرسیده. برایش می نویسی:حال من خوب است ولی تو باور نکن...
شب از نیمه گذشته بود و من مثل هر شب در اوهام اندیشه های این دنیایی غرق بودم بی آنکه چشمانم پلکی بزند و ذره ای خواب وجودم را بگیرد. سکوت بود و سکوت تنها چیزی که میتوانست این سکوت عمیق پر از فریاد را بشکند رسیدن یک پیامک بود حسی به من میگفت پیامی در این موسم شب خبر خوبی نمی تواند باشد و این چنین بود که محمد رضا اسدی دوست مهربانمان در اثر سانحه رانندگی در گذشت یک لحظه ناخودآگاه تمام خاطرات سال های پیش از جلوی چشمم گذشت سالهایی نه چندان دور که در کلاس های خانه هنر با فاطمه جمال لو آشنا شدیم چه زود و غم ناک تمام شد خاطراتی که محو بودن و سکوت بی صدای من در عمق لحظات شب دیگر بی صدا نبود. شب بود و ناگزیر از اعتراض دیگران باید همه ی این تالمات را در خود خفه میکردم لحظاتی که در یک لحظه روح آدم را درگیر میکند ولی چه سود که این لحظه و دم و ساعت و روز و هفته و شاید سالی طول بکشد فقط تلنگری زود گذر حرف هایی که فقط چنین مواقعی در من و ما خودی نشان میدهد آسمان دلمان به وسعت دنیا ابری می شود اشکی نیست که ببارد فقط بغضی است و افسوس و حسرت و درد چه سود که باز هم فردایی دیگر و فردا های دیگر این همه بغض در گوشه ایی از دلمان پنهان میشود باز هم دنیا زدگی جای خود را به این حس غریب می دهد باز هم هر شب تکرار بودنمان رادر دفتر مشق شب دیکته میکنیم که نکند یادمان برود که هستیم باز هم اصرار داریم که باشیم و در تعلقات پوچ غرق شویم و دست و پا بزنیم که نکند کسی بگوید نیستیم محمد رضا اسدی بایک دنیا عشق به همسر و فرزندانش رفت او که مثل من و ما می خواست بماند مایی که تکرار هایمان را هر روز حفظ می کنیم همیشه فکر می کردم که فقط من هستم که میدانم مرگ عزیز ترین کس یعنی چه همیشه حسی مغرورانه می گفت فقط تو میدانی جدا شدن رگ و ریشه ی عزیز ترین کس از اعماق قلبت چه دردی دارد اما امروز با تمام وجود ذره ذره سنگینی داغی را که بر دوش امیر حسین و صبا مانده حس میکنم ولی چه سود که نه حس من بلکه هزاران حس و همدردی از امثال من و ما ذره ایی از داغ عزیز از دست رفته را تسکین نمی دهد آنچه می ماند بی وفایی دنیا و قسمت ماست که خود غافلیم و هر روز ریشه ایی می زنیم بر ریشه های بی نهایت این دار دنیا می بافیم و می بافیم امان از روزی که یکی از این تار ها گسسته شود و دردی جانسوز قلبمان را بسوزاند......
نمیدونم چه حکمتیه که انقدر سخت به این دنیا چسبیدیم که وقتی قراره پیاده شیم فکر میکنیم کلی حال گیریه و طلب کار دنیا میشیم که ای بابا هنوز کو ایستگاه آخر حالا زوده.ولی یه کم بگذره باز مثل مسافر های حواس پرت داد و قیل راه میندازیم که:وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم مممم
ممممممممممم.......
تعجب نکنید شعر رضا صادقی رو میگم بخونید شرح حال همه مسافرای گیج و حواس پرت این دنیا است مثل من
من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه
من دیگه بس برام تحمل این همه غم
بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم
وقتی فایده نداره غصه خوردن واسه چی
واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی
نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم
نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم
همه حرف خوب میزنن اما کی خوبه این وسط
بد و خوبش با شما ما که رسیدیم ته خط
قربونت برم خدا جه قدر غریبی رو زمین
آره دنیا ما نخواستیم دلو با خودت نبین
این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد
اون بلیط شانس دائم بگو قسمت کی شد
همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست
این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست
نمی خوام در به در پیچ وخم این جاده شم
واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم
یا یه موجود کم وخالی پر افاده شم
وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شمممممممممممممممممممممممممممم
او کیست ؟
جایزه :دو امتیاز به همراه یک بلیط رفت و برگشت رایگان به وبلاگ
بعد از این همه وقت که اومدم هیچی ننوشتم فقط برای این اومدم که اسمم از صفحه روزگار نه ببخشیداز صفحه وبلاگ پاک نشه حالا هم برای اینکه جای مطلبم خالییه یه شعر میزنم که خیلی دوستش دارم شما هم نظرتون رو بگید.
کودکی هایم اتاقی ساده بود
قصه ای دور اجاق ساده بود
شب که می شد نقش ها جان میگرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
میشدم پروانه خوابم می پرید
خواب هایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود
قهر میکردم به شوق آشتی
عشقهایم اشتیاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود
هر چند استعداد شاعری رو نداشتم ولی اگه می شدم تو همین مایه ها می گفتم.
شعر از قیصر امین پور
بچه که بودم روزی از مادر بزرگ پرسیدم مردن چه جوریه ؟و اون مثل همیشه با لب های همیشه خندونش گفت: عزیزکم مردن خیلی قشنگه به شرطی که دلت صاف باشه اون وقته که دو تا فرشته قشنگ میان و تو رو با تشریفات میبرن اون بالا با لا ها......
از اون روز به بعد همیشه توی اتاق آبی مادر بزرگ بال بال زدن فرشته ها رو حس میکردم.
اون روز رسید.مادر بزرگ خوابید. برای همیشه و من دیدم فرشته های رو که اومدن و اونو با خودشون بردن......
مادر بزرگ خیلی وقته که رفته ولی من دیگه صدای بال بال زدن فرشته ها رو تو اتاق آبی او حس نمی کنم...
یک روز از روی دل تنگی به سراغ صندوقچه مادر بزرگ رفتم.صندوقچه مادر بزرگ همیشه پر از راز بود ولی حالا هیچ خبری نبود از آن رازهای رنگ و وارنگ .صندوقچه مادر بزرگ گرد غربت گرفته بود مثل دل من که یک غربت وحشی چنگ می انداخت بر دیوارهایش. در صندقچه را باز کردم باز باز .بی هیچ رازی تا شاید بگوید راز دل گرد گرفته ام را چشم هایم را بستم. به در وازه دلم رسیدم.در به سختی باز شد.گویی چند سال است که روغن نخورده.دیوار ها زنگار بسته بود. دریچه های مهربانی پوسیده بود ومن غافل بودم از ریزش سقف هم زبانی! این خانه دیگر پشیزی نمی ارزد حتی به دادن اجاره به احدی. حتی به سپردن به کسی...
من باید یک خانه تکانی را شروع کنم یا نه ! باید خانه دلم رو به بنگاهی بسپارم. شاید بتواند بکوبد و از نو بسازدش.... آنگاه حاضرم دل تازه ام را به دنیایی بخرم تا شاید صاف باشد به صافی آن روز ها که خیلی خوب صدای بال بال زدن فرشتگان را حس می کردم .
طلوع صبح حرفهایم را با موج موج دلش پذیرفت و گفت که تمام کنم قصهی خام کودکانهام را. گفت: "بخواب! تا بار دیگر خواب ببینی. خوابی که عکس چند رنگی را از قاب دلت خارج کند. آنگاه که صاف شدی، از میان اینهمه موج هذیان، شاید بتوانی نبض تبدار گل را بفهمی."
باز میخوابم. به ساحل هزار توی شوق دیدنت نزدیک میشوم و به انتظار جمعهای که بیایی، آن دورها را نگاه میکنم. باز نامه مینویسم. نامهای که میدانم این بار برگشت نمیخورد.
اتاق خلوت ونسبتا تاریک که یک میز و دو صندلی در آن قرار دارد. مردی میان سال و اخمو در حالی که چیز های را یاداشت می کند پشت میز نشسته.لامپی کم نوربه فاصله کمی از روی میز از سقف آویزان است.پسری جوان وارد می شود. مرد توجهی نمی کند .پسر با سرفه ای ساختگی اعلام حضور میکند و روی صندلی دیگر روبه روی مرد می نشیند. پسر(با خجالت):سلام مزاحم کارتون که نشدم؟! مرد(کمی مکث):مزاحم.......گفتی مزاحم!چرا فکر میکنی مزاحمی؟ پسر:یعنی....یعنی گفتم.... مرد(جدی):هیچی نمی خواد بگی بهتره کارمون رو شروع کنیم. پسر بله... البته. مرد: (در حالی که سرش به پایین است):تو.(کمی مکث) تو میتونستی از پنجره بیایی داخل. چرا از در اومدی؟ پسر (می خندد): ما رو گرفتید؟ مرد (جدی): چه لزومی داره تو رو بگیرم؟ این مصاحبه کاملا جدیه وتو قراره تو این گزینش به پرسش های من پاسخ بدی. مگه تو برای مصاحبه کتابداری اینجا نیومدی؟ پسر خوب. بله.... مرد:ببینم!اصلا برای چی می خواهی کتاب دار بشی؟ پسر(مکث):برای....برای اینکه.... مرد: لازم نیست آنقدر فکر کنی.چشمای تو بهتر از خودت حرف می زنن. پسر:واقا... چطوری؟ مرد:مهم نیست بهتره ادامه دهیم .بگو ببینم!با کتاب وکتاب خوانی چه رابطه ای داری؟ پسر با (هیجان):عرضم به حضورتون...مرد: متوجه شدم.... بهتره چیزی نگی!برق دکمه های لباست خیلی خوب جواب من رو دادن. پسر (با تعجب):باورم نمیشه! مرد (خونسرد):بهتره باور کنی پسر جون!خب نگفتی با برادرت چه نسبتی داری؟ پسر:انگار حسابی رفتم سر کار؟ مرد چرا این طور فکرمی کنی؟ یک کتاب دار باید خیلی باهوش تر از این باشد. پسر: ولی... مرد:تو نباید چیزی بگی. این جا من فقط می پرسم. می خوام بدونم پارسال بعد از ظهر روز دوم عید کجا بودی؟ پسر می خندد. مرد:بایدم بخندی! این سوال برمیگرده به حافظه تو که ظاهرا خیلی ضعیفه وبرای کتاب دار شدن اصلا خوب نیست. پسر:این... مرد: به من نگاه کن... سعی کن که همین طور به من زل بزنی.تو چشمام مستقیم نگاه کن و تا نگفتم چشم هاتو بر ندار! پسر به مرد زل میزند و ناگهان با صدای بلند می خندد. مرد:می دونستم اعتماد به نفس پایینی هم داری. متاسفم. پسر(کمی عصبانی): این چه وضعشه؟ مرد:ظرفیت کمی هم داری. بگو ببینم! تا حالا چند تا رمان خوندی؟ پسر:بهتره این رو هم از یکی از وسایلم بپرسید. مرد:گفتم که ... متاسفم. تو نباید به زودی از کوره در می رفتی. پسر صندلی اش را جابجا می کند و آماده رفتن میشود. مرد: هان کجا میری؟من هنوز نپرسیدم خاله ات ناراحتی قلبی داره یا نه؟راستی! یادت باشه به من نگفتی عموهات از کی مرض قند گرفتند. پسر(در حالی که اتاق را ترک می کند):بهتره این سوال رو از کفشام بپرسی!مرد: اتفاقا پرسیدم. پسر(کنار در اتاق):خب چی گفت؟ مرد:هیچی گفت:جنابعالی در مصاحبه کتاب داری رد شدید. به سلامت آقا...
فکرش کاملا مشغول بود. حتی متوجه نشد کی از کنار نانوایی رد شده زیاد وقت نداشت باید زود تصمیم می گرفت با خودش زمزمه کرد: اگر الان برم خونه اکرم خانم اینا باید ده دقیقه به تموم شدن روضه بلند شم.اون وقت یک راست برم هییت سر کوچه. ولی نه! هییت یک ساعت طول میکشه وبه خونه آقای اسماعیلی نمی رسم ولی از همه مهم تر مداح خونه حاج کریم رو چه کار کنم؟ اونو که نباید از دست بدم.وای! داشت یادم میرفت جلسه هفتگی رو باید چه کار کنم ؟درست همون وقتی که دختر دایی سودابه روضه داره. اگه نرم بدش میاد. راستی! سینه زنی تو حسینیه چی می شه؟ درست بعد از سخنرانی خونه آقا رضا تموم میشه!خدایا من چه حواسی دارم.روضه همسایه کبرا خانم راکی برم؟اون وقت دیگه به مسجد نمی رسم وشام تموم میشه.جواب اعظم خانم رو چی بدم که کلی سفارش کرده برم روضه خونه مادرش.تکلیف شام بچه ها چی میشه؟ای وای! چرا نون نگرفتم؟ اصلا بچه ها کجان؟از دیشب تا حالا ندیدمشون.وای!روضه دایی احمد دیر شد.... ذهن اقدس خانم خیلی شلوغ شده بود مثل یک کلاف سر در گم!راستی او کجا باید برود؟کدام روضه را باید انتخاب کند؟کدام هییت با کدام جلسه را؟!!!
آن زمان که گلها دیگر ترنم بهار را در آخرین دلوا پسی اطلسی به یاد ندارند.
ان لحظه که بار سنگین کلمات بر ترازوی ایثار فغان می کرد نبودنت را.
آن روز که هماورد می طلبیدی وجرعه جرعه تشنگی را می نوشیدی.
تک تک پلان هایت بوی خون می دهند.
آن روز که داغ شقایق هایت را خریدی وبر سینه حک کردی که نکند عشق را در گران ترین فصل اکران ارزان بفروشی.
آن روز که خرمن عشقت را در سرزمین قحط سالی عاطفه به ثمر رساندی وشکوفه های شهامت را ذره ذره در دشت ایثار تدوین کردی.
آن روز که اولین کاراکتر عاشقی را به جشنواره بهترینهای رشادت راهی کردی.
آن روز که روضه زینب را تفسیر وخواب پریشان دشمن را تعبیر کردی.
آن روز که کات آخر را با شهادتت تکمیل کردی.
با تیم حریف بازی داشتیم.بازی خوبی نبود.بازیکن مهاجم خارجی بسیار خطا می کرد.
او همه خوبی ها را دریپل می کرد وبه سوی دروازه حریف پیش می رفت. داور هم کارت قرمزش را در آورد و اخراج...........
امروز.......
تیم دل من آن بازیکن مهاجم خارجی را بیرون کرد.دیگر به حضور بازیکن شیطان نیازی ندارد.
فردا......
بازی دوستانه ای با تیم حریف داریم.این بازی در چمن سر سبز همدلی با داوری خدا وبا حضور هواداران خوب و دوست داشتنی عشق وایمان بر گزار می شود.
سالن سر پوشیده دل پذیرای همه شما علاقمندان به بازی فوتبال زندگی است.
جودی ابوت.
ولی تکلیف این همه صداهای مهربانی وعکسهای یادگاری چه خواهد شد ؟عکسهایی که آن روزها با رم بالای یکدلی گرفته بودم.
نه؟ویندوز دلم را اف دیسک نمی کنم. من باید هارد به هاردش کنم .
من باید اینهمه خاطره را به هاردی بسپارم که ظرفیت بالایی داشته باشد.ظرفیتی به اندازه همه هاردهای دنیا!من می خواهم همه خوبیها را در آن ذخیره کنم.شاید این بار ویندوز دلم وقتی بالابیاید٬در صفحه نمایشش یک عالمه عشق را نشانم دهد.
(جودی ابوت)
به نام خدا
زن در دلش گفت: معلوم نيست كي مي خواد به روي خودش بياره.
مرد در دلش گفت: فكر كرده اگر يه شمع سر ميز بزاره و ظرف هاي شيك بچينه من نمي فهمم
چه افتضاحي به بار آورده.
زن در دلش گفت: بي احساس! الان وقتشه ديگه حتما بايد دل منو آب كني تا بگي.
مرد در دلش گفت: ديگه شورش رو در آورده درسته من هيچي نمي گم حداقل يه مغذرت خواهي
كوچيك هم نميكنه من آروم بشم.
زن در دلش گفت: هميشه همين طوره. وقتي هيجان من خوابيد تازه احساس آقا از خواب بيدار ميشه.
مرد در دلش گفت:حيف... حيف كه اوقاتم خوشه والا نشونش ميدادم اين كار چه مجازاتي داره.
زن در دلش گفت:شيطونه ميگه برم سر كيفش وخودم كادو رو بردارم.
مرد در دلش گفت:بهترين تنبيه اينه كه بعد از غذا برم بخوابم.
زن در دلش گفت :چه عجب بالاخره آقا غذاش تموم شد!
مرد در دلش گفت:أه! براي هميشه اشتهام كور شد و بلند شد سريع به طرف اتاق رفت و
محكم در را بست. بعد از چند لحظه برگشت و گفت: راستي...
زن گفت:ديگه داشتي حوصلمو سر مي بردي! تو هميشه عادتته حرف اول رو آخر بزني.
مرد گفت:جدي! پس هنوزم منتظري حرف اول رو بزنم .
زن گفت: هر چند اگه سر سفره سورپريزم مي كردي خوشحال تر مي شدم. ولي خوب حالا بگو!
مرد گفت:دفعه آخرت باشه كه قرمه سبزي رو شور درست مي كني.
زن كه دهانش باز مانده بود گفت: همين؟
مرد گفت: نه نيومده بودم اين رو بگم خودت مجبورم كردي. اومدم بگم صبح زود بيدارم كني.....
و رفت و در را محكم بست.
زن در دلش گفت ولي نه در دلش نگفت. فرياد زد: ..............................
(به علت بد آموزي اشكال پخش دارد.)
(جودي ابوت)
رد سياه خاطرات با صداي بوق ممتد آژانس از ذهنم پاك مي شود. بايد بروم بايد زودتر فرار كنم و دريا را به حال خودش بگذارم تا طعمه هاي جديدش را شكار كند من اين طلسم را مي شكنم. ديروز نتيجه كنكور مجيد آمد. من به شهري مي روم كه فرسنگ ها از دريا دور است شهري كه مجيد در آن جا قبول شده و حالا حتما زودتر از من رسيده. در ماشين را مي بندم. ديگر با خيال راحت مي توانم تنها با خاطرات قشنگ مجيد در شهري زندگي كنم كه حتي صداي غرش هاي سهمگين دريا را نيز نشنوم.