مادر بزرگ و ماماني وخاله زهرا داشتند وسايل آش رشته نذري مادر بزرگ را آماده مي كردند اول موسم درو موسم آش مادر بزرگ هم هست دایی جواد و علی ضامن تجدیدی آوردن دویی رضوکلی داس و اره چاقو ریخته بود گوشه ی حیاط و داشت تیزشان می کرد حاج علی از توی کوچه داد میزد:«دویی ر ضو داس گنده اضافی نداری ی ی ی ی ی ی ی!!» دویی رضو هم جواب می داد:«نه!!!!!!!!!!!!!!!!!! ولی علی عوض قصاب داره ه ه ه ه ه ه ه ه !» همه پیرمردها داشتند دنبال داس می گشتن مادر بزرگ سبزی ها را خورد می کرد رو به دویی همین جوری داشت آرام حرف می زد داشت دایی جواد را نفرین می کرد یک سالی هست که دایی جواد موضوع همه ی بحث های مادر بزرگ با همه ی زن ها و اهل محل شده است مشت پر از سبزی اش را به سینه اش می زد دویی رضو مثل همیشه از خنده زبانش بند آمده بود.
یعقوب پشت در بود! بچه های محله خیلی یعقوب را اذیت می کردند مادرش دوسال پیش خودش را سوزانده بود و بچه ها این را خیلی توی سرش می زند به خاطر همین فقط با من دوست شده بود قرار بود با هم بریم مسابقه ی فوتبال!اصلا فوتبال دوست ندارم ولی باید روی کامران حمید را کم می کردم، دیروز همه مان آيينه با خودمان آورده بوديم تا نور بندازيم توي چشم راننده تريلي ها! صداي بوق تريلي ها همه ي محله را ورداشته بود،حمید آیینه شمعدان بابایش را آورده بود و کامران هم مثل همیشه غضبناک نگاه منو یعقوب می کرد یعقوب آیینه نداشت وایستاده بود با تعجب من را نگاه می کرد راننده یکی از تریلی ها پیاده شد وگذاشت دنبالمان آیینه شمعدون بیب معصومه از دست حمید افتاد وشکست ما هم نیم ساعت بهشان خندیدیم،«عوض آقُو» هم دور ورداشته بود وبلند می خندید« هاه هاه هاه بابات دوباره باید بره زن بِسّونه یاه هاه هاه» کامران با هیکل گنده اش می خواست من را تا می خورم بزند! یعقوب نذاشت،پنج شیش تا سنگ توی دستاش گرفته بود که توی کله ی کامران بزند اگر من را ول نمی کرد همه اش را توی کله اش می زد،دست به سنگ بودن را خودم یادش دادم، حتی مرد های گنده هم از سنگ می ترسن، فرقی نمی کند کی جلوت باشد مهم اینه که چند تا سنگ توی دقیقه میندازی!باید بتونی بارون سنگ درست کنی! همانجا قرار هِشتیم مسابقه بدهیم تا معلوم بشه کی زورش بیشتر است،معلوم است که کامران زورش بیشتر است ولی رویش را که می شود کم کرد!!.
حمید انگار کل بچه های محله را به زمین فوتبال آورده بود تا اگر باختیم خفتمان بدهد،حمید وکامران ومسلمی رَخشَوان(رخش روان) وحسینی عمویی و مَرِّضایی(محمدرضا)یک تیم شده بودند ولی هیچ کس حاضر نبود بیاید توی تیم ما تا "عوض آقُو"از راه رسید!«می خوایک چیکار کُینیک!مَنوم بازی می دیک؟ چِر اونا بیشترن؟ اینجو که خاکیه! من بازی بلد نیستَمَه! این کامرانی زورش خیلی زیاده وَ...»عادتش بود همینجور حرف بزند گذاشتیمش توی دروازه«شما بریک جلو خاطروتون جمع! من اینجو هستم ولی اگر کامرانی اومد جلو من فرار می کنمَه!خیلی خره وَ! خیلی مُکَّم می زنه وَ...»طيفي كه يا سابقه اي ندارن يا اگر دارن شعار مرگ بر بهشتي و از اين قبيل رو به دوش مي كشن و في الحال هم كه معلوم الحال هستن شعار «ميزان حال فعلي افراد است» سر مي دهند و هر كس كه مقابلشان هست را اگر سابقه اي نداشته يزيد و هرمله و اگر داشته باشد طلحه و زبير مي خوانند وخودشان را هم شمشير عدالت علي(ع) و مالك اشتر(ع). طيفي كه به خاطر عقايد تند و افراطيشون در باب همه چيز خصوصا حكومت اسلامي با مرگ مظلومانه ي بهشتي به انزوا رفتن و حوادث هشت سال دوران خاتمي باعث شد آن ها تبديل به موجوداتي فعال در اين زمينه بشن و با استفاده از خلا و بي تعادلي در سطح نظام ناگهان سوار مردم عزيز و فهيم ايران بشن با شعار هايي مثل مفاسد اقتصادي و مانند آن كه توهماتي بيش نبود.
غم انگيز ترين روزهايي كه در زندگي سياسي و اصلا كل زندگيم سراغ دارم وقتي بود كه مي شنوم «از ناحيه ي مقدسه دستور رسيده از فلاني حمايت كنيد» ناحيه ي مقدسه كه سهل است آن ها خود پيامبر(ص) را هم براي رسيدن به قدرت خرج مي كنند و به قصد قربت آدم مي كشند باور كنيد اين ها از اسراييل نيامده اند من خودم چند تايشان را مي شناسم با آن ها دم خور بودم از ده دوازده سال پيش كه مي رفتند جوان هاي فرق وسط و با شلوار لي را مي زدند حرف هم توي كتشان نمي رفت...
شطحياتي بود كه اومد شما خيلي جدي نگيريد دوراني كه حق وباطل به هم بريزه و شما نتونيد تشخيص بديد و يا نتونيد كاري بكنيد دوران فتنه است بايد به خمودي بگراييد و زندگي كنيد و زنده بمونيد براي چهار سال ديگه
در ضمن منتظر پيشنهاد بازنگري در قانون اساسي از طرف رياست محترم جمهوري هم باشيد با پيشنهاد رفع ممنوعيت بيش از دو دوره ي متوالي براي رياست جمهوري شايد هم رياست جمهوري بيست ساله
براي اون روز زنده بمونيد
فكر مي كردم جمعيت زيادي براي تشييع بيان ولي خداييش نه انقدر! شيرين دو سه مليوني بود شايدم بيشتر!
اينجوري آدم معني آيات و رواياتي كه ميگه كسي كه خدارو داشته باشه همه اونو ميدارن معني ميشه
آدمي كه شكوه آسمانيش در حد نزول فرشته ها به بيمارستان ولي عصر قم براي قبض روحش باشه معلومه شكوه زمينيش يه جهنم از تلاطم آدم هاست اون وسط ها نزديك بود دل و روده و لوزالمعده ام يكي بشه
پدر بزرگم خدابيامرز ميگفت:اگر توي تشييع جنازه حالت وحشت داشتي. بدون فرشته هاي عذاب اومدن و برعكس
شان همچون كسي بالاتر از اينه كه آدم چرت و پرت گويي مثل من دربارش حرف بزنه پس بهتره زيپ كيبوردم رو بكشم
*. نوعی حشره ی بیابانی که ده روز عمر دارد
بعد از اون قضیه علی(ع) از برادرش عقیل که علم انساب داشت خواست زنی رو بهش معرفی کنه که توی خون طایفه اش ترس نباشه و او ام البنین رو معرفی کرد.ام البنین اسم اصلیش فاطمه هست...
ثمره ی این ازدواج چهار پسر بود که بزرگترینش عباس بود عباس یعنی چهره در هم کشیده... جوان خوش بالا وسیمایی که بهش قمر بنی هاشم می گفتند کپی دوم پدرش در شجاعت و غیره.
حضرت علی(ع) از عباس خواست کنار حسین(ع) باشد ام البنین هم زنی عجیب بود که تمام پسرانش رو پیشکش حسین کرد همچین زنی کم گیر میاد که پسراش رو خرج پسر هووش کنه و به احترام فاطمه الزهرا(س) اسم خودش رو تغییر بده به ام البنین یعنی مادر پسران.بعد کربلا توی مدینه دیگر ام البنین نبود.
عباس که تکلیف پدرش از هر جهت معلوم است از مادر هم چیزی کم ندارد. از این پدر و مادر حتما عباس به دنیا می آید.مردی که از مقابل.هیچکس نمی توانست به او حمله کند.مردی که محاصره ی عظیم علقمه را چند بار شکست مردی اسمش وحشت می انداخت"عباس دارد می آید".
همچین آدمی باید مانند پدر از پشت ضربه خورد چرا از مقابل امکان ندارد.
این شعر رو هر کی گفته دست مریزاد داره عین حقیقته
نمدونم چی چی نمدونم چی چی حسین دگری هیهات برادری چو عباس آید
یا حق

از اول هم قرار نبود ما فرهیخته باشیم که بخواد پست هامون هم فرهیختگی باشه. از همون زمانی که فرهیختگان سواری سوار می شدن و ما منتظر اتوبوس سیصد و دوی بنز از اونا که ایران پیما باهاش استخون گرفت و تبدیل به یه شرکت شد. اتوبوساي با صندلي يه سر و جا سيگاري مرخص شده وكولر هم كه زكّي!. بعدا یه اتوبوسایی اومد بهش می گفتن ولوو که مال همون از ما بهترون بود که بالاخره اتوبوس هم می خواستن و به عنوان یه قشر حق داشتن اگر هم سوار می شدی شاگرد شوفر کلی سرت منت می ذاشت که زیر کولر نشستی قر هم می زنی! اصلا از قیافه مون پیدا بود که فرهیخته نیستیم خدا به دور! سر کرایه هم کل کل می کردیم همه برمی گشتن تا این انسان نخستین رو ببینن.یه بچه ی کم سن و سال که قالتاق بودن رو تو همین راه ها یاد گرفت و تو تقدیرش بوفه سوار شدن و کف نشستن و جریمه ی پلیسراه هم با خودمون و اينا نوشته شده بود. روزگار گذشت و اين اتوبوسا هم عادی شد و دیگه همه سر کرایه کل کل می کردن.هاه هاه هاه.
هر چي اتوبوس هم توليد بشه اتوبوس سيصد و دو و اون راديوضبط پكيده اش كه صداش هم همينه وكم نميشه و مي خواي بخواه نمي خواي پياده شو وهمه ش هم خاطرات شمال محاله يادش بره، يه تيكه از تاريخ يه نسله! يه نسله سوخته توي اتوبوس سيصد ودو!
حالا به ياد اون راديو ضبط فكسني و به یاد تصاویری که از جلوی پنجره اتوبوس می گذرند و سلامتي شاسوسا بزن زنگو.
چند وقتیه که همه جور کار انجام میدیم غیر زندگی! خدا ما رو بیامرزه ما که نباشیم وبلاگ هم تار عنکبوت می بنده. خدایا عمر مارا همچنان مستدام بدار
از این جهت شماها من رو با همین پست کوچک معذور بدارید!سیبیل بابا باشه برا یه وقتی که به جای تشییع جنازه زندگی کنیم(برا بعد
)
بی خیال گفته باشم من از آن مردها نیستم که آخر مردیشان می شود « با پای خودش رفته با پای خودش هم بر می گرده » با حساب لنگی و معطلی و حوادث غیر مترقبه فردا فبل ظهر نامه دستت می رسد. غروب نشده خانه نباشی خاک خانه ی پدرت را به توبره می کشم. امضا غلامعلی
چند روز پیش یه کاغذ مچاله ته جیبم پیدا کردم کنارش وسط هزار تا شماره تلفن و کوروکی و اینا یه شعر مال عنفوان جوانی دیدم که ایناهاش(البته شعر رو که سوین می زنه ولی چون هر شعری وعری لازم داره و منم که نمردم وشماها هم که مثل خودم علافید پس علم بهتر است از ثروت)یه بار اومدیم چرت وپرت نگیم.
************************************************************
بی گمان تنهایم
من در این دشت بزرگی که ندارد کوهی
که صداهای مرا باز دهد
ونسیمی که وزد
به دل داغ زده باد زند
و در این تاریکی
دل من می گیرد
ودر این تنهایی
دل من می میرد.
با تشکر از ممد
*.کوچه سیدعلی **.ویراژ
در چشمه ی نور قلب من را شستند بر چادر وصله دار زهرا بستند
اول اینکه هیچ مناسبتی در این مورد به ذهن من نمیرسه اگه به ذهن شما رسید بذارید در کوزه(هاه هاه هاه)
دوم اینکه کریم خان زند هم می دونه که فاطمه الزهرا دختر ویژه ی پیامبره(همون فمن اذاها واز این حرفا)
سوم بی خیال دیگه یه پیامبر بود و یه دختر که گفت اینو اذیت نکنید!دوماه بعد مرگش رفتن زدند کشتنش بعدش هم شدن حاکم کشور اسلامی و مردم بی رگ هم رگ نزدند که قبر دختر پیامبرمون کجاست؟
چهارم همونجوری که سالی که نکوست از بهارش پیداست این بنا که اینا بار گذاشتن باید به کربلا ختم بشه تا تراژدی آل عبا تکمیل بشه عجب ملت رگ به رگی هستند این ملت اعراب!

پنجم خیلی دارم ور می زنم اونم بدون هیچ مناسبتی! من الان دارم میرم پیش اوس علی روغن موتور فکسنیم رو عوض کنم بعدش هم نمی دونم کدوم گوری می خوام برم
هر دو شروع مي كنن به هم آب پاشيدن. مامان توي حياط ميرود:
- چه خبرتونه؟ مهمون داريم. بريد گم شيد همون قبرستوني كه تا الان بودين!
داييجواد به مامان آب مي پاشد:
- همون مهمون هميشگي؟
مامان به طرف هر دوشان دمپايي پرت مي كند. خاله زهرا از پنجرهي اتاق پستو سرك ميكشد. خودم ديدم ميخندد نگاهش به نگاه علي ضامن خورد عليضامن بيناموس رو هم ديدم زيرچشمي نگاه ميكرد خاله زهرا پرده را كشيد... ادامه دارد.
من اصلا اومده بودم یه پست رومانتیک بدم. از اسم پست هم معلومه ولی مگه شماها می ذارید. یه بار ما خواستیم یه پستی بدیم که توش بدآموزی نداشته باشه! اصلا سنجاقک بخوره تو اون سر من ایشالله تبارک و تعالی!آخه یه هفته داره میگذره یکی از شماها ابناء بشر نباید یه پست خشک و خالی بده؟ سنجاقکم کجا بود تو این هاگیر واگیر!
و دیگر هیچ.
وقتي آرام راه می روی
بر لبهی
علفزار
و دست هايت را...
می رقصانی
با اين خيال كه نگاهی
تو را نگاه
نمی كند
من آن دور دست ها تو را نظاره می
كنم.

بازم ول كن اين حرفا رو
سلامتي همه ي رفيق رفقا
همه ي رفيقايي كه ديگه رفاقت يادشون رفته
همه ي رفيقايي هر از چندي اثاث كشي دارن وپاورقي مي نويسن
همه ي رفيقايي كه ديگه نيستن
و سلامتی زمستون وبرف هاي سفيدش
بزن زنگو
این پست کاملا الکی بود فقط برا این بود که یادی از اون روزا کرده باشم
یه داستان سوزناک وقشنگ که اوندفعه تایپ وتنظیم کردم ولی کلش پرید ودیگه حوصله نداشتم دوباره از نو بنویسمش اینه که حالا بعد کلی تصمیم به باز سازیش گرفتم
یه مقدار تصوریه
تیتراژ بالا میاد

با شرکت جان وین.ممد کوبریک وبازیگر طلایی قدیم ندیما اینگریت برگمان و....

وآبجی کوچیکش اونگریت در نقش سیلویا پولت یا پلات یا هرچی
داستان از یه شب نمور برفی تو یه پارک شروع میشه که اینگریت رو اون نیمکت آخری نشسته بود و داشت شمار تموم خواستگار هایی که باید به سراغش میومدن و نیومدن می شمرد یکیش همین استنلی کوبریک بودکه الان ممدشون سرکوچه ساندویچ فلافل می فروخت یا اون یکی همفری یو گارد که بعد "کازابلانکا" قرار خواستگاری رو هم گذاشت و مهریه رو هم طی کرد ولی بعد دبّه در آورد و نیومد. اینگریت نمی خواست به نقاط منفی زندگیش فکر کند و نیمه ی پر لیوان را ببیند ولی خداییش لیوان او کاملا خالی بودی .....آهان تصویر رسید....

اوناها رو اون نیمکت آخری تو اون تاریکیا نشسته و داره به این فکر می کنه که بالاخره کی اون شاهزاده ی سوار بر اسب میاد و اون رو به همون جایی می بره که مادر بزرگش همیشه براش تعریف می کرد ولی خب اینگریت داشت سی و پنج رو رد می کرد و هنوز سر و کله ی شاهزاده پیدا نشده بود. اینگریت با خودش عهد کرده بود اگر امشب شاهزاده نیاید حتما خودش را همین جا بکشد تا اقلا یه کمی رمانتیک و تراژیک بشود و از دست لغزهای اونگریت که مرتب سنش رو تو سرش میزنه راحت بشود. چکار میشه کرد اینگریت از بچگی هم همینجور بود اهل محل بهش می گفتن اینگیرینوف چون خیلی گیر بود. چه روز های غم انگیزی از بچگی ش به یاد داشت

مخصوصا اون روز که نامادری تو سرمای زمستان فرستادش دنبال توت فرنگی وسط راه هم گرگه جلوش رو گرفت. ازش اجازه گرفت تا بره چاق بشه چله بشه بعد بیاد تا بخوردش(حالا رفته که بیاد)
اینگریت تو همین فکرا بود که یه دفعه شاهزاده اومد با همون اسب سفید که سمت راست صورتش یه خال داره

نه ببخشید این گربه داشت از اون کنارا میگذشت افتاد تو تصویر شما ببخشید اما بالاخره شاهزاده اومد حالا با اسب یا شتر که خیلی فرق نمی کنه

ایناهاش شاهزاده ی رویایی اینگریت بچه ها بهش می گفتن آمو
شترش رو هم دم در پاک کرده بود آخه همون جوری که می دونین شتر طاقتش خیلی بیشتر از اسبه سفر عشقم که خودتون می دونید...در نتیجه عاشقای جدید بیشتر از شتر استفاده می کنن اونم از نوع رینگ اسپرتش که اتفاقا من یکیش رو دارم که اگه مشتری باشه فروشنده هستم. تازه نفس. جلو عقب متالیک سر سوزن رنگ خورگی نداره خلافیش هم گرفتم آمادست

اینم عکسشه. نه جون من لب و لوچه رو حال می کنی. حالا بگذریم برگردیم به قصه. اینگریت که سال ها منتظر این لحظه بود نقشه ها برای آن کشیده بود در حالی که در پوست خود نمی گنجید پرید و شاهزاده رو بغل کرد و... چند تا کار دیگه که ما از نشان دادن آن معذور و بیمناکیم ولی...

از بد حادثه مامور پارک داشت از اونجا رد می شد و صحنه رو دید."چیکار داری می کنی؟ شما چه نسبتی با هم دارین؟ این وقت شب...این جا...." و همین جور دست شاهزاده رو گرفت و کشید و کتک کاری و فحش و فضیحت و آخرش هم شاهزاده رو گرفتن بردن ۱۱۰ هنوزم که هنوزه آزادش نکردن.... خدا بیامرزدش میگن پسر خوبی بود و می تونست اینگیریت رو خوش بخت کنه ولی خب دیگه دست تقدیر یاری نکرد و اینگریت در چند قدمی کلبه ی عشق جا ماند

دیگه الان هیچ انگیزه ای برای زندگی نبود خصوصا اگر اونگریت قضیه ی این شاهزاده و ۱۱۰ رو می فهمید که دیگه واویلا.
بهتر بود همونجا کار خودش رو تموم می کرد.یه ذره مرگ موش همراش بود ولی مرگ موش اصلا رمانتیک نبود. ماشین هم که تو خیابون نبود که خودش را جلویش بیندازد. نه ساختمون بیست طبقه ای نه برق ۲۲۰ ولتی حتی یه کارد میوه خوری هم می تونست کارش رو راه بیندازه ولی فقط مرگ موش بود و خلاص. بهتر بود فبلا فکر اینجا رو می کرد ولی خب حالا که نکرده بود بایدبا همون مرگ موش کارش رو تموم می کرد
اینگریت خوب که فکرش را کرد دید اصلا نیازی به خودکشی نیست بالاخره یه مرد تو این دنیا هست که سراغ اون بیاد مگه حتما باید شاهزاده باشه مگه حتما باید سفید پوست باشه مگه سرخپوستا چی از سفید پوستا کم دارن "گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد"حتی می تونست به اسکیمو ها فکر کنه

یا مثل دکتر مایک که با یه سرخپوست دورگه ازدواج کنه تازه تو قطب شمال یا آمریکای جنوبی دست اونگریت هم بهش نمی رسید که از همه مهم تر بود اصلا چه کاریه به جاش می تونست اونگریت رو بکشه یا اقلا نامادریش رو به تلافی اون روز توت فرنگی نفله کنه. بیشتر که فکر می کرد گزینه های دیگه ای هم به ذهنش می رسید اصلا می تونه یه قاتل حرفه ای رمانتیک بشه که برای عاشقای ناکام آدم بکشه کلی هم در آمد داره این جوری می تونه چشمای اونگریت رو هم درآره
همین جوری میشه که یه شهروند خوب و سر به راه یه جانی خطرناک میشه و این خیلی جای بحث داره که بستگی داره از چه زاویه ای بهش نگاه کنی و.... در هر صورت خود کشی نکرد دیگه از اولش هم پیدا بود که مال این حرفا نیست
و اینگریت سال های سال با همون طرف و......اینا...... به خوبی و خوشی زندگی کرد و یه چند تا هم آدم کشت (اقلا برای امرار معاش)........پایان.
ادامه ندارد
پاورقی یا همون نتیجه های اخلاقی:
۱. سعی کنین قرار هاتون رو توی پارک اونم اون وقت شب نذارین.
۲. اسکیمو ها هم آدمن.
۳. دکتر مایک الان زندگی خوبی داره تازه سریالشم همیشه رو حالت ریپیته(به آخر که می رسه دوباره از اول).
۴. تموم این داستان نتیجه ی یه سرچ عکس توی گوگل بود.
۵. دکتر جون پروژه مروژه نداری؟خوردم به خٍنٍس.
۶. در ضمن از اونایی که امشب به احیا می رن التماس شدید دعا دارم![]()
نتیجه های اخلاقی:
1.پست بهتره خیلی بلند نشه چون در اون صورت زن دایی هم اونو نمی خونه
2.من آخرش پوست حمید رو می کنم
3.وپوست اونی که کامنت نذاره
4.من با علی ضامن نسبتی ندارم
5.مرگ بر قلم به دست مزدور![]()
به نام خدا
اینا رو که می بینین همون هایی هستن که تو حلقه دارن می نویسن و شاید شما ها خیلی از اونا رو ندیده باشین مثل من

معرفی می کنم از چپ به راست
سیما: مترجم گروه، همه چیز رو ظرف سه سوت ترجمه می کنه.
سوین: شاعر گروه، همه جور شعر رو ظرف سه سوت به شعر می نویسه.
شهرزاد: معلم خوب بچه ها، همه ی بچه ها روز معلم رو پیشاپیش بهش تبریک می گن.
هیوا:دخترک کبریت فروش گروه که ترجمه هم می کنه جوک هم میگه.
جزیره: مسئول کلیه ی شرارت هایی که توسط بانوان حلقه انجام میشه.
دکتر: اپوزیسیون و مسئول کوبیدن مشت محکم بر دهان یاوه گویان و قرائت هرگونه بیانیه که یه جوری یکی رو بکوبونه.
خدابیامرز کاوه: که من نمیشناسمش فقط یه بار تو تیلیویزیون دیدمش اونم از پشت با اون کیف زوار دررفته ش.
ساهامیرو: پدر زهرا، بی ربط داغون گذشته و حال و آینده، مسئول جوش دادن همه ی شکاف هایی که دکتر با اره برقی احداث می کنه، سیگار هم نمیکشه.
مستفا: خدابیامرزدش، الان یه وبلاگ زده با چند نفر دیگه که منم جزءشونم، درس خوان هر از چندی پس بده، بعضی وقتا سیبیل بذار و غیره.
راد: رادیکال، ادوارد دست قیچی، جدیداْ قانقاریا گرفته، سینه چاک بعضی از خواننده های اراذل جدید، یه خورده چک اعصاب یه خورده هم بامزه، بعضی وقتا هم بیانیه میده بعضی وقتا هم نمیده، وبلاگ رو اون درست کرده
کریم دوغی:هر وقت وارد صحنه میشه یه آهنگ خطرناک زده میشه این جوری"درررررررررن"با موتورش هر لحظه می تونه تو هر جای دنیا حضور پیدا کنه به قول خودش"من خود سرعتم"
اینا همه ی آدمای حلقه ی سه شنبه بودن. حالا اگه فحشی تمجیدی چیزی دارین اس ام اس بزنین به شماره ی 300000000000004 وفقط شماره ی فرد مورد نظر رو بفرستین آخر هفته یه پیکان صفر جایزه میدیم
با تشکر
برا دیدن عکس کریم هم رجوع کنین به http://www.mencovino.blogfa.com
برهان علیت میگه هر چیزی تو این جهان یه علتی می خواد ولی مطمئن باشید پست دادن هیچ علتی نمی خواد ولی ما به خاطر اینکه روی برهان علیت رو زمین ننداخته باشیم یه چند تا علت ردیف می کنیم که ایناهاش:
اول به خاطر اینکه یه نفر که اول اسمش جیمه(شاید جری لوئیسه شایدم چنیفر لوپز،شایدم جو دالتونه،احتمال هم داره یه خانوم باشه به اسم جزیره)آخرین پستش مال زمان اختراع تلگرافه،جدیدنا هم یه پیام با تلگراف گذاشته که ایشالله خدای نکرده می رم تو صندوقچه ی خونوادگیمون که از اجداد طاهرینمون به ارث رسیده یه ذره استخطوس ویه سیر مرزنجوش با مخلفات همه ی بچه ها رو مهمون می کنم ودر ضمن اینا رو هم قراره با چاپار بفرسته که چندسال دیگه در چنین روزی به دستتون می رسه چیکار میشه کرد،بالاخره وجدان کاری ورسم رفاقت و کمبود امکانات و چند چیز دیگه رو کنار هم بذارین وضعیت میشه همینی که هست واصلا همینیه که هست.
درثانی یه نفر دیگه هست که اول اسمش دکتر ارنسته بیچاره من که ازش توقعی ندارم آخه با خانواده تو یه جزیره تو آتلانتیک شمالی تعطیلات می گذرونن،شما هم چه توقعاتی دارین ها،بنده خدا وسط اون همه پلنگ وگرگ واحتملا یه چند تایی خرس و آتشفشانی که الانه که فوران کنه اینترنت از کدوم قبرستونی بیاره ،تنها کاری که می تونه براتون بکنه اینه که با دود براتون کامنت بذاره واین هم موکول به زمانیه که از شر همه ی گرگا وپلنگا وهمون چند تا خرس که می گفتم خلاص بشه آخه شما راضی هستید که دکتر بیاد با دود علامت بده اونوقت یکی از اون گرگا برن سراغ خانوم ارنست.....واااااای روم به دیوار...
در ثالث ما یه معلم جزیره داشتیم که انگار چند وقته استعفا کرده،نیستش،من که دلم برا خانوم معلم تنگ شده و دیالوگ های پیرزنی که می نوشت...از اونجایی که امروز من تو مود گیرم به تو هم یه گیر میدم،
مگه پستت افتاده تو جزیره ی دکتر ارنست که یه پست هم نمیدی وکلا ما ها رو طلاق دادی(..........)اینم یه چند تا کلمه ی غیر اخلاقی بود که به خاطر محذورات اخلاقی حذف شده
در رابع یه خانومه ای هست که پست میده کامنت هم می ذاره اما خب سرش شلوغه به دلایلی، که اینجا مکان عمومیه وما هم بر جانمان بیمناک به خاطر همین جون این سیبیلا بی خیال،تازه اینو نگفتم که میاد پای پست من می نویسه "های هیتلر"که هم دل منو نشکسته باشه ونظر داده باشه وهم یه فحشی چیزی داده باشه صرفا جهت خالی نبودن عریضه، ما به همین هم قانع هستیم ...مث اینکه دیگه واقعا باید بر جانمان بیمناک شویم...بیمناک می شویییییییییییییییم.
دیگه به کی گیر بدیم آهان، در خامس یه خانومه دیگه ای هست که اونم مثل قبلی سرش شلوغه با این تفاوت که نه پست میده ونه کامنت میذاره با اینکه قبلا خیلی فعال بود،خب دیگه یکی از قانونای نیوتون میگه بهتره سیب رو قبل از اینکه بیفته از درخت بکنی چون اگه افتاد می خوره تو سرت اصلا این چه ربطی داشت،شما ببخشین بالاخره باید یه جوری یه گیری بدیم دیگه حالا گیر سه پیچ نباشه مگه چی میشه؟؟
در سادس ساهامیرو رو بگو که الان سه چهار ماه میشه رفته ماه عسل،بابا سنی ازت گذشته دخترت وقت شوهرشه،بعدش هم گفتن ماه عسل نه سال عسل،مگه ماه عسل رفتی تو جزیره پیش دکتر؟(چقدر امروز جزیره جزیره می کنم)که پست که نمیدی هیچی کامنت هم نمی ذاری،جالبه برا فاطمه(ارمائیل)کامنت میذاره وآدرسای گیلان رو ازش می پرسه بعد وبلاگ خودش تا عنکبوت بسته،من اصلا الان خیلی اعصابم داغونه یه بار دیدی بلند شدم مانیتور رو زدم تو سر این بغل دستیم آخه قیافه ش خیلی شبیه توئه،دستم به تو که نمیرسه،بی خیال تو هم احتمالا رفتی یهودی شدی،فقط دخترت رو بیار تا من لپاش رو بکشم ،،بسه دیگه خیلی بهت گیر دادم بریم به یکی دیگه گیر بدیم آهان
در نمی دونم چی چی،سابع یه سری دیگه از افراد هستن که الان دارن این پست رو می خونن ولی کامنت نمی ذارن این همش به این دلیله که چند وقتیه یهودی شدن،پست هم که زِکی،بیخیال یه حاجیه وهزار سودا من جمله حاج حسینش که استعفا رو کوبونده روی میزو به ملکوت اعلا پیوسته به این منظور مراسم سینه زنی از ساعت دوازده تا چهار صبح یه نفس درمحل مزبور به صورت آنلاین منعقد می باشد،حضور شما باعث شوغ شدن مجلس می شود...
یه چند تا یی دیگه هستن که خیلی گیری ندارن من جمله سرباز کوچک که هی میاد وهی میره وهیچ پستی هم نمیده یا مستفای از خدا بی خبر که من باید به زور مجبورش کنم پست بده(مستفا خبرت)
گمونم الان همتون به خون من تشنه باشین و من تا یه چند روزی نباید آفتابی بشم خلاصه اینا علت های پست دادن من بود که خدمتتون عرض شد.فعلا بای تا آبا از آسیاب بیفته
نتیجه ها ی اخلاقی:
1.پست بده ثواب داره
2.اگه نتونستی نظر بده
3.اگه بازم نتونستی بادود نظر بده
4.اگه مشمول هیچ کدوم از این گزینه ها نیستی پست بده والا[...]
5.قتل اصلا کار خوبی نیست برای انتقام به زیر قتل فکر کنینچون اون وقت همین یه نفر هم که پست میده دیگه نیست که پست بده ووبلاگ تارعنکبوت می بنده .درصورتی هم که از جنس مخالف هستین توصیه های منو لحاظ کنن(همون قضیه ی دستکش وگونی و...)
۶.علم بهتر است از ثروت
۷.
به نام خدا
چند سال قبل از اینکه وارد دنیای سینما وفیلمنامه نویسی بشم،چند سال فبل ازاون سالهایی که با مستفا تو انجمن سینمای جوان دوره های عکاسی و فیلمسازی واین مزخرفات رو گذروندیم یه دفعه به مغزم زد که تو مسابقات عکاسی دانش آموزی شرکت کنم و به سختی این کار رو کردم،سختیش از این لحاظ بود که دوربین فکسنیی که تو انباری پیدا کردم دو تا حلقه فیلم برام پاره کرد وتموم عکسام رو به باد دادولی نمی دونم چرا امیدم رو از دست ندادم با اینکه تقریبا فرصتی برام باقی نمونده بود،با یه دوربین امانتی از نوع آماتورش یه حلقه ی دیگه عکس گرفتم که فقط پنج تاش در اومد-البته بعدا فهمیدم که تموم اون فیلمای سیاه وسفیدی که به من فروخته بودن تاریخ گذشته بوده وبه خاطر همین عکسام در نیومد-خلاصه از اون پنج تا یکیش از بین رفته وچهارتای دیگه همیناست وباید اینم بگم که این چهار تا عکس به قدری برام ارزش داره که اگه همه ی شما رو بذارن جلوی تیربار حتی مستفا رو،وبگن که بین شما وعکسا یکی رو انتخاب کنم...شرمنده من عکسا رو انتخاب می کنم و تنها کاری که می تونم براتون بکنم اینه که یه لگدی به پای تیربارچیه بزنم که تا بیادتعادلش رو بدست بیاره یه چند تایی از شما شاید بتونه فرار کنه البته همچین معلومی هم نیست،قول نمی دم.
خب بهتره بعد کلی ور زدن بریم سراغ عکسا:

اینی که می بینین که تو هوا آویزونه یه بچه ترکه به اسم"آرش حیدری"یکی از دوستام که نمی دونم الان کجاست ،همین عکس رو فرستادم مسابقات عکاسی وتو شهرستان اول شدم، وقتی رفتم تو برگزیده های استان همه با دوربینای حرفه ای اومده بودن،منم که دوربین نداشتم و حتی کار با اون دوربینا رو بلد نبودم انداختن با یکی از اونا،یه بچه اُزگل رفته بود وسط یه مشت آدم حسابی،یاد اون دیالوگ مجید افتادم وقتی که بی بی نذاشت میگو بخوره وترقی کنه،با همون لهجه ی اصفهانیش می گفت"اصش ما باید بریم بیمیریم،تِرقی هم نکونیم..."
این یه غازه(مطمئنم اینو نفهمیدین)که خودم از بچگی بزرگش کردم تا انقدر شد،جنسش هم نره اون تخما هم تخم مرغه که بعدا باهاش بیشتر آشنا می شید،اینجا هم باربند پدربزرگمه جایی که گوسفندا رو نگه می دارن...نه بابا طویله نه،طویله یه قسمتی از باربنده، طویله با کاهدون ویه انباری ویه فضای باز رو هم میشه باربند

اینا هم مرغهاییه که وقتی جوجه بودن عمه هاجر بهم داد به قدری با اونا انس گرفته بودیم که انگار یه عضوی از خونواده شده بودن،وقتی این عکس رو چند وقت پیش به داداش بزرگم که تهران کار می کنه نشون دادم غم عالم افتاد رو دلش،گفت انگار یه نفر از خونوادمون کمه،یه روز که ما هیچ کدوم نبودیم مادر بزرگم همه رو داد به قلی مرغی،قلی مرغی هم همه رو فرستاد اون دنیا،چه روز غم انگیزی بود،داداش کوچیکم به اون کوچیکه می گفت واتو واتو.

اینم آخرین عکس ازاون چهار تا عکسه وغم انگیز ترینشون برا من،اون پیرمردی که اون وسط نشسته پدربزرگمه که همیشه خسته بودولی همیشه مهربون،اون بچه هه که کنارش نشسته دایی کوچیکمه دوتا تخم مرغ جلوی صورتش گرفته که همون تخم مرغای جلوی غازه ست، فصل درو گندم همیشه شیرین ترین روز ها برای من بود درو با داس و وقتی تا سالها بعدساعت دوی نصف شب کمباین میزدیم پای خرمن های گندم و...چه حالی می داد یا اون زمانی که داداش کوچیکه ودایی کوچیکه،عبد الرحیم رو تو مزرعه ی درو شده ی گندم می زدن که چرا گوسفنداتون اومدن تو زمینای ما...
رشته ی این خاطرات تو یک شب ،یه شب جمعه با یه تصادف از هم گسیخته شد،یه بچه قرتی با یه وانت شورلت با صدوهشتاد تا سرعت زد به موتور هشتادش و...اون روز هیچ کس تو مسجد دعای فرج نخوند...اینا همه عین واقعیته ها از تخیل خودم درام نساختم
خیلی ور می زنم قبلنا اینجور نبود،من اصلا معروف به سکوت بودم فکر کنم پای شما ها که افتادم خراب شدم،چیکار میشه کرد از دست رفیق بد وذغال خوب...
خلاصه این اولین عکسای من بود وبهترین عکسای من،حالا فهمیدین چرا اینا رو به شما ترجیح دادم خداییش اگه شما جای من بودین چیکار می کردین؟ البته قول می دم از خدا برا همتون طلب مغفرت وخدابیامرزی کنم،چیکار کنیم دیگه ما که سوخته ی رفیقیم اینم برا شما انجام میدم
.
به نام خدا
ميترا پيشنهاد داده اول داستانا يه آنچه گذشت بذارم آخه داستان خيلي طولاني شده.
آنچه گذشت:دایی جواد و علی ضامن رفتن خون رامین یا شیرین رو بریزن همین!
دايي جواد وقتي مي رفت قيافه اش به قاتل ها مي خورد فكر كنم يك چاقو هم از آشپز خونه برداشت خدا كند زن دايي شيرين را نكشد در عوض رامين را نفله كند!
بابامثل هميشه با ماشينش تا وسط حياط آمد.مادر دودستي روي كاپوت ماشين زد
مادر:كجا كجا؟باز دوباره اين تشت حمومو ورداشي آوردي وسط حياط؟
بابا:بذارمش تو كوچه تا خط بندازن روش؟
مادر:اُه اُه اين اصلا جاي خط داره كل حياتو پر روغن كرده ورش دار ببر بيرون
بابا:حالا باشه تا بعد جواد برگشت
مادر بزرگ سرش را از پنجره بيرون آورد:چي چيو برا بعد. مي خواي دختر منو دغمرگ كني اصلا از همون اول نبايد به تو دختر مي دادم
بابا كنار شير آب نشست: مادر جان اگه ناراحتي همين الان مي تونم پسش بدم به جاي مهريه شم همين ماشين رو ورداره !
مادر عصباني بالاي سر بابا مي آيد: اينو بهتره بفروشي خرج كفن ودفنت كني مهريه ي من 110 تا سكه ي طرح قديمه!فهميدي آقا
بابا:اينم طرح قديمه.مدل 53 تازه باهاش مي توني مسافر كشي هم بكني اقلا بفهمي من روزا چي مي كشم
صدای در آمد و دایی جواد وارد شد
علي ضامن:يا آلله ، حاج خانوما اجازه هست يا آلله...
مادر بزرگ: بيا تو یتیم شده
علي ضامن اومد وسط حياط:خيلي ممنون
دايي جواد توي ايوان دراز كشيد مادررو به علي ضامن: چي شد؟
علي ضامن: هيچي مي خواست رامين رو بكشه كه زورش بهش نرسيدگمونم بيشتر كتك خورد
دايي جواد يه دفعه پريد: من زورم بهش نرسيد شانسش گفت كه من قاتل نبودم والا الان اون دنيا بود
مادر:خب شيرين چي شد؟
علي ضامن:شیرین رو پیدا نکردیم اگه پیدا می کردیم هم گمون نکنم جواد زورش بهش می رسید!
دايي جوادعصبانی بلند شد:یا خفه شو یا می زنم تو اون سرت سیبیلات بیفته رو زمینا
بابا:خاک بر سرت پس این همه راه رفتی چیکار کنی یه خط هم رو صورتش ننداختی!
علی ضامن:چرا اونو انداخت ولی خطش کمرنگ بود
وبعد خنده ای نامردانه کردبحث داشت جدی می شد نزدیک بود مادر من را دنبال نخود سیاه بفرستد من هم داخل اتاق رفتم تا از پشت پنجره همه چیز را ببینم
بابا:پسره رو چیکار داری برو دختره رو بکش تو مگه نمی فهمی با غیرتت بازی شده
علی ضامن:تو اصلا می دونی غیرت یعنی چه؟مرد بدون غیرت یعنی چه؟من اگه جای تو بودم همشون رو می کشتم...
دایی جواد درمونده به بابا نگاه کرد:فرهاد تو میگی چیکار کنم؟
بابا:یه خط رو صورت دختره بنداز تا آخر عمرش پاش بخوره
خودمونیم بابای من هم یه پا خلاف کار هستا این نرفتن دنبال نخود سیاه چه کارها که نمی کنه
دایی جواد:من نمی تونم آخه دوسش دارم
بابا :همبنه که میگم خاک بر سری م این آبجیت اگه همین الان منو ول کنه با همین ماشین از روش رد میشم
بابا کم کم داره قاتل میشه
مادر عصبانی: تو غلط می کنی ما تو خونوادمون قاتل نداریم اگه شما دارین باشه برا خودتون،ولی...جواد خداییش راس میگه ها،دختره ی چشم سفید از همون اول پیدا بود چیکارس این میترا دختره کوکب خانوم رو نگاه کن سر به زیر محجوب بدون فیس و افاده چند بار بگم داداش من بیا برو سراغ همین دخترا،نرو...
بابا رویش رو گردوند این یعنی که"باز دوباره این فکش گرم شد"مادر جوش آورده وداد وبی داد میکنه
مادر:خودم میرم خط خطیش می کنم همون روز تو دانشگاه می خواستم اینکار رو بکنم کاش کرده بودم...
فکر نمی کردم مادر هم روحیه ی خلاف داشته باشه
"پسر! اونجا چیکار می کنی؟بیا برو از کوکب خانوم نخود سیاه بیگیر بیار"صدای بابا بود فکر کنم من را از توی پنجره دیده...![]()
نتیجه های اخلاقی
1.یه مرد هیچ وقت خودش رو به[...]نمیده
2.فک زنها بعضی وقت ها گرم می شود
3.بعضی وقتا لازمه که آدم قاتل بشه
۴.بعضی چیزا هم فقط به درد کفن ودفن آدم می خورن...
به نام خدا
از اونجایی که عکاس محله یعنی مستفا چند وقته عکس نزده منم امروز حال داستان نوشتن ندارم و چند تا دلیل دیگه این چند تا عکس رو که هیچ ربطی به هم ندارن میزنم می خواد خوشتون بیاد می خواد نیاد.خب بریم سراغ عکس ها

بله این یه قلبه که این گوشه جا مونده امیدوارم توضیحاتم گویای گویا باشه وکنه ماجرا رو فهمیده باشین چه قلب نازی تک وتنها حتمن مال یه گوسفند بوده که خودش رو الان خوردن قلبش رو...نمی تونم جلوی اشکام رو بگیرم"هه ها هاااهههههایهاهایاا..." خب بریم سراغ عکس بعدی.دستمال کاغذی دارین

حتما می دونید که اینجا الان زمستونه واینی که زیر برفه احتمالا یه ماشینه ولی مطمئنم اینو نمی دونین که ضرب المثل سرخپوستی میگه"شاید بعضی وقتا برف بباره ولی همیشه که نمی باره!"

من چون دیدم تو وبلاگمون علاقه مند به ترجمه خیلی زیاده خصوصا رامین این متن رو زدم شاید یکی بتونه ترجمه ش کنه من خودم که فقط اونI love you آخرش رو تونستم ترجمه کنم.میگه بیا بریم خونه ی ما!
دیدی چی شد نه جون این سیبیلا دیدی بالاخره عکس خودم رو زدم تو وبلاگ.من اون عینکیه هستم!

من از این کاریکاتور خیلی خوشم میاد وقتی دیدمش کلی خندیدم این جوری"هه ها هاااهههههایهاهایاا..."

این قورباغه هم احتمالا به یکی از شما ها علاقه منده

شما میشناسیدش؟من که نمیشناسم علی ضامن عکسش رو داده بزنم تو وبلاگ ببینه کسی
ازش اسمی آدرسی چیزی داره یا نه.گمونم بهش علاقه مند شده
میگه تو تیلیویزیون
دیدمش

اینم هفت سین گوگل به مناسبت عید سعیده...عید سعیده چی چی؟!چنگیییییییییییییییییییز

اگه کبوتری.فنجی.مرغ عشقی چیزی تو خونه دارید به مناسبت همون عید سعید که گفتم آزادش کنید بعد از عید بیاید یکی دیگه شو بخرید .با تشکر مشت حسن قناری فروشی سر کوچه!
خب بسه دیگه گمونم الان وجدانتون بیدار شده ومی خواید برید تو جشن نیکوکاری شرکت کنید اصلنم قصد ندارین تو چارشنبه سوری از مواد خطرناک استفاده کنین چون همونجوری که می دونین یه لحظه غفلته و یه عمر پشیمونی
عیدتون هم پیشاپیش مبارک همتون رو هم دوست دارم جون من به همه ی موجودات حتی
حشرات هم علاقه دارم
ساقیا
به نام خدا
ديروز علي ضامن به ديدن دايي جواد اومد و مادر بزرگ كلي با اون حرف زد كه "يه كاري بكن جواد زن سرخپوست نگيره،قربون قد و بالات برم تو هم جاي پسر من،ننه ات ناراحت نميشه اگه تو زن سرخپوست بيگيري،آخه اين همه دختره سفيد مثل پنجه ي آفتاب تو خيابون ودانشگاه مانشگاتون ريخته اون وقت من نمي دونم از دست اين پسره ي خل وچل چيكار كنم"
علي ضامن هم مثل هميشه تابي در سيبيلهاش داد وگفت:"ننه ی من اگه اگه عروس سرخپوست ببینه میره تو کما خيالت تخت ننه، غلط ميكنه رو حرف شما حرف بزنه،خودم براش يه دختر سفيد پوست پيدا مي كنم قبلش هم ميارم شما تاييدش كننين مهر تایید ننه که باشه همه چی حله"مادر بزرگ يكدفعه قيافه اش عوض شد"ذليل مرده پوزخند مي زني به ريش ننه ت بخند..."علي ضامن تا اومد به خودش بجنبد چند دمپايي از مادر بزرگ خورد "ننه چرا جوش مياري من سيبيلام اينجوريه مي خواي از جواد بپرس""غلط كردي خودم ديدم خنديدي،شما مردا همتون همينجوري هستين..."گووورومب" همتون اخلاقتون به اون گور به گوري برده بيگير كه اومد"دمپايي مادر بزرگ همچين به ديوار كنار سر علي ضامن خورد كه گچ هاي ديوار كنده شد علي ضامن نگاهي به ديوار انداخت حالت سيبيلهاش عوض شد"...ننه غلط كردم من كه منظوري نداشتم"ولی مادر بزرگ که گوشاش سنگینه درحال برداشتن قيچي قالي بافي بود و علي ضامن يا ابو الفضلي گفت و داخل پستو پريد مادر بزرگ نگاهي به من كرد وگفت"بچه برا چي اينجا وايسادي برو تو اتاق ببين چي ميگن"
علي ضامن هنوزحالش جاي خود نيامده بود"جواد اين ننه ت هم عجب ضرب دستي داره خداييش اگه بهم خورده بودالان معلوم نبود زنده باشم"دايي جوادسرش رو چرخوند وگفت"سوسول، من روزي هفت هشتا از اين دمپاييا مي خورم صدام در نمياد مثلا ادعاتم ميشه"علي ضامن در حالي كه داشت سيبيلهاش رو که جای دمپایی مادربزرگ هنوز روش مونده بودميزون ميكرد گفت"آخه تو خري به خاطر همين هم مي خواي زن سرخپوست بگيري "بعدش هم باصداي بلند و به قول دايي جواد"ضايع"خنديد و دوباره مشغول ميزون كردن سيبيلاش شد،دايي جواد زد زیر دستش"اه تو هم با اين سيبيلت ،ول كن يه ساعته"علي ضامن گردنش را صاف كرد"چه حرفا سيبيلي كه ميزون نباشه شوگون نداره... راستي جواد خداییش تو به خاطر شيرين تو خونه نشستي؟!"دايي جواد برآشفته"اولا شيرين نه وزن دايي...نه… شيرين خانوم دوماآره"
"خب همينه كه ميگم خري،اگه هر مردي بخواد خودشو به خاطر يه زن تو خونه حبس كنه كه همه بايد برن حبس ابد،تو بيا اون ميترا رو برات جورش ميكنم دختر خوبيه،سفيد پوستم هست ننه ت هم بهت گير نمي ده""ببين علي ضامن من وتو باهم رفيقيم ولي من در مورد شيرين يعني شيرين خانوم من با هيچكي شوخي ندارم،حواست باشه داري چي ميگي"دايي دست بردو يكي از اون دمپايي هايي كه مادر بزرگ ديروز به طرفش انداخته بود برداشت علي ضامن:"يعني مي خواي اونو بزني تو سر من""اگه يك كلمه ي ديگه درباره ي شيرين حرف بزني آره""خب باشه باشه موضوع رو عوض مي كنيم مثل اينكه ضرب دست دمپايي تو شما ارثيه حالا در باره ي چي حرف بزنيم""درباره ي دانشگاه ""درباره ميترا حرف بزنيم طوريه؟""به شرط اينكه به شيرين ربطي پيدا نكنه""فقط درباره ي خود ميترا،قول ميدم،اون دمپايي رو بذار كنار جون سيبيلاي علي ضامن،… ببین جوادعشق شتریه که رو هرکسی می خوابه بعدش هم خودش بلند میشه میره بيا برو اين دختره رو بيگير وگرنه خودم ميرم سراغش ها به نظر من مهم نيست كه اسم دختره چي باشه فقط بايد سفيد پوست باشه این تفاهم مفاهم هم کشکه فقط باید سفید پوست باشه…"
فكر كنم فهميدم ميترا كيه گمونم دختر كوكب خانوم رو ميگه خاك تو سر دايي جواد اگه من جاش بودم و تو سن ازدواج بودم حتما مي رفتم سراغ ميترا اقلا برا اينكه اين علي ضامن زمخت نره سراغش، ولي فكر نكنم كوكب خانوم به علي ضامن دختر بده دايي جواد ميگه هيچكي دخترش رو از سر راه نيوورده بده به تو با اون سيبيلات،
يه دفعه صداي داد علي ضامن بلند شد…فكر كنم قضيه ي ميترا رو به شيرين ربط داده باشه.
علي ضامن بلند بلند داد ميزنه"تو گاوي نمي فهمي،هر چي مي خوام بهت بگم نمي فهمي،بابا شيرين قيد تو رو زده نشستي اينجا خبر نداري شيرين با ازما بهترون داره ميپره اون وقت تو به خاطر اون دمپايي تو صورت من ميزني"دايي جواد به هم ريخته"منظورت از ما بهترون كيه؟؟!!""نشستي اينجا غم عشق وغريبي واز اين چرت وپرتا مي خوني اون وقت شيرين خانومت اونور داره با اون بچه مايه داره رامين ميپره ..."![]()
![]()
فكر كنم الان انگيزه ي يه قتل برادايي جواد درست شده باشه…
داستان داره برا خودمم جذاب ميشه
حتما ادامه دارد
نتيجه هاي اخلاقي
1.اگه هركي به خاطر يه زن خودش رو حبس كنه همه بايد برن حبس ابد
2.قتل شايد كار بدي باشه ولي يه وقتايي لازمه
3.مهم نيست كه اسمش چي باشه فقط بايد سفيد پوست باشه
4.سیبیلی که میزون نباشه شوگون نداره
۵.علي ضامن خيلي زشت مي خنده
به نام خدا
دایی جواد من چند وقته عجیب و غریب شده. میگه: "من پیک نیکم" بعدش هم یه مشت ادا اطوار درمیاره و می خونه: "وی دونت نید نو اجوکیشن..."
تا قبل از اینکه عاشق بشه این جوری نبود. بسوزه پدر این عاشقی! مامان می گوید: "طوری نیست. یه مدت که دختره رو نبینه از سرش میفته" اما دایی جواد بعد از اون روز که مادر وسط دانشگاه تمام خانواده ی شیرین رادر ملا عام به ... داد، رفته توی اتاق پستو و مثل سرخ پوست ها شده. چند روز پیش که مادر بزرگ اینجا اومده بود، یک دفعه پرید بیرون با یه کلاه عجیب وغریب یه نگاهی به همه کرد و گفت:"من از نهضت زاپاتیستا هستم" مادر بزرگ چشم غره ای به او رفت و گفت: "ذلیل مرده زاپیستا دیگه کیه؟مگه تو چند تا زن می خوای؟" مادر هم این وسط هر کار کرد نتوانست به مادر بزرگ توضیح دهد که زاپاتیستا یه نهضت سرخپوستیه بعدش هم طبق عادت همیشگیش دمپای اش را برداشت و دنبال دایی جواد داخل اتاق پستو دوید...
من نمی دانم زاپیستا کیه چون اصلا ندیدمش ولی هر کی بود حتماْ تا حالا خیالش از سر دایی جواد پریده. خصوصاْ با اون ضربات سهمگین مادر بزرگ و جیغ ویغ هایش که: "یتیم شده حالا می خوای بری زن سرخپوست بگیری؟ همه رو از اون گور به گوری به ارث بردی..." دوباره اسم این گوربه گوری وسط اومد ولی من دوباره هرچی فکر کردم نتونستم بفهمم منظور مادر بزرگ از این گور به گوری کیه. مهم نیست/ فعلاْ مسئله ی دایی جواد مهم تره. وقتی به خودم اومدم مادر بزرگ خسته و کوفته از پستو بیرون اومده بود و کنار چراغ نفتی خوابیده بود و همه رو از دم نفرین می گذروند. بعضی وقتا هم یه دفعه ای یادش می اومد که دایی جواد می خواد زن سرخپوست بگیره و میرفت که دمپاییش رو برداره ولی مادر جلوش رو می گرفت: "مادر جون برا آرتوروزت بده. عود می کنه ها"
بمیرم برا دایی جواد! شیرین رو که بهش ندادن، زن سرخپوستم که نمی ذارن بگیره، هیچکی هم نمیره تو اتاق جنازه اش رو اقلا جمع کنه. دلم برا دایی جواد خیلی می سوزد. قبل از این که مادر برود دانشگاه و همه ی خانواده ی شیرین را به باد فنا دهد، دایی جواد کلی با او بحث کرد: "آبجی من می خوام باهاش زندگی کنم. تو و مامان که نمی خوایید، افاده ایه؟ پرتوقعه؟ هر چی هست من می خوامش جورش رو هم میکشم..." می خواهید بفهمید جواب مادر چی بود؟ ولش کن. اصلاْ مهم نیست. اگر همه ی قسمت های بدش را بزنم، می توانید وسط هر دو کلمه یه "تو غلط کردی"به صورت جمله ی معترضه از طرف مادر بذارید. خلاصه مادر آن روز به دانشگاه رفت تا به قول خودش قال قضیه را بکند و از همان زمان تا حالا دایی جواد توی پستو خودش را حبس کرده و روی در و دیوار نقاشی می کنه و شعر می نویسه. خودم یکیش رو که از همه خوش خط تر بود خوندم نوشته بود: "دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد / شاید به خواب شیرین، جواد رفته باشد" خودش هم گوشه ی اتاق کز کرده و با خودش حرف میزنه. بعضی وقتا رقص سرخپوستی می کنه، بعضی وقتا هم گریه می کنه...دایی جواد واقعا دیوونه شده...
دایی جواد، دیگه نمی خنده، دیگه برام قصه ی عباسقلی رو تعریف نمی کنه، دیگه مسئله های ریاضیش رو حل نمی کنه، برا من مسئله رو طرح نمی کنه. تموم کاغذاش رو پاره کرده ریخته وسط اتاق. اون روز بهش گفتم: "دایی! این اقدس خانوم هم یه دختره بزرگ داره اسمش شیرینه. بیا برو همونو بگیر! شیرین با شیرین که فرق نمی کنه. مربا هم شیرینه، دختر اقدس خانوم هم شیرینه. مگه فقط شیرین، شیرینه؟" ولی دایی جواد مثل همیشه میگه: "اولاْ شیرین نه و زن دایی شیرین. دوماْ فقط شیرین، شیرینه" نمی دونم مگه دختر اقدس خانوم ترشه؟ ولی دایی جواد میگه: "بدون شیرین همه چیز تلخه"
شرمنده که ادامه دارد...
دستی برای موهایت شانه نمی شود
گیسوانت را به باد ها بسپار
تا عطر غم انگیزش را
با این دشت فرو رفته در غروب
وخاک های بر زمین ننشسته از نبرد روز دهم
وطعم دود وخاکستر
در آمیزد
گیسوانت را به باد ها بسپار وببین که دیگر کسی برای تو زانو نمی زند
ودستی برای صورت تو حمایل نمی شود
وقتی که دستهای زیادی برای سیلی
یا تازیانه
بالا می رود
ونگاهت نمی داند به کجا نگاه کند
که از هر سو که بنگری کسی رفته است که باز نگشته
وسویی نبوده است که از آن هجومی نبوده باشد
بگذار باد ها كمي از داغ گيسوانت بكاهد
كه باد هاي اين سرزمين بسي بهتر از مردمانش است
بگذار كمي از داغ هايت را
بادها
بعدها درگوش كاروان ها زمزمه كند
به نام خدا
دايي جواد را مي گفتم يادتان مي آيد؟ اگر مي آيد همين جور در ذهنتان نگه داريد تا قبل از آن چند مسئله را عنوان كنم.
بالاخره فهميدم چرا زن عمو آن دفعه به بيمارستان رفته بود اما چون مادرم- بعد از اين كه فهميد يادش رفته من را پي نخود سياه بفرستد-گفت به كسي نگويم به شما نمي گويم تا توي خماريش بمانيد بالاخره هر چيزي محدوديت سني دارد اگر هم نداشته باشد نمي شود كه مسائل خصوصي را به همه گفت مثلا آن دفعه كه من جر وبحث مامان وزن عمو را براي شما نقل كردم مادر كلي مرا كتك زد كه چرا مسائل خصوصي را به همه مي گويم والان ديگه بيل گيتس هم مي داند در خانه ي ما چه مي گذرد من نمي دانم كه مادر از كجا فهميده.دو حالت دارد يا يكي از شماها به او گفته ايد يا دختر كوكب خانم قضيه را لو داده است چون مادر كه سر از اينتورنت در نمي آورد شك ندارم كه كار ميتراست حالش را مي گيرم اگر من گذاشتم شوهر كند.
يا آن دفعه كه به پسر عمو خسرو گفتم غذاي مادر سوخته وته گرفته وبعد حرف ها ومتلك هاي بابا را برايش نقل كردم وديري نگذشت كه همين مادر مهربان خوب از خجالت من درآمد مثل اينكه همه ي اهل محل فهميده بودندودر چنين حالتي مادر مهربان حق هم داشت اگر من هم به جاي او بودم چه بسا كار هايي مي كردم كه قباحت دارد( اين خسرو هم مثل ميترا نخود توي دهنش نمي خيسد).البته اين قضيه كليت ندارد(همين قضيه ي لو ندادن مسائل خصوصي) جون خود مادر من را مي فرستد روي ديوار زاغ سياه زن عمو را چوب بزنم وبعد همه ي اهل محل را باخبر مي كند وبه چه سرعتي هم اخبار در تمام محل پخش مي شود(مادر وزن عمو كلا اطلاع رساني شان خوب است).
از همه ي اين ها كه بگذريم الان ديگر زن عمو حضور ندارد وحرف زدن پشت سر مرده خوبيت ندارد البته ما كه عادت نداريم پشت سر مرده حرف بزنيم ها ولي اين هم لازمه بگم كه زن عمو بميره؟؟هه!يه قرون بده آش به همين خيال باش!زن عمو از اين سابقه ها زياد دارد وهميشه به مادر مي گويد"تو وشوهرت كه سهله من تا اين بچه ي تو رو هم كفن نكنم خيال اون دنيا رو ندارم"من كه اگه بميرم هم نمي گذارم زن عمو مرا كفن كندخودم ديده ام چه جوري خسرو راحمام مي برد بيچاره خسرو تايك ماه بعد مثل سرخپوست ها مي شود راستي چه اسم خوبي فردا ميروم در مدرسه اين اسم را برايش باب مي كنم.
خلاصه الان من ديگه مجبورم دست به خود سانسوري بزنم چون مادر مي گويد نقل مسائل خصوصي خوبيت ندارد پس بهتر است بريم سراغ همان دايي جواد كه موضوعي كاملا بي خطر است هر چه مي خواهي بهش بگو نگاهت مي كند و فقط مي خندد وگاهي هم فقط نگاه مي كند و آن زماني است كه يا در حال حل مسئله است يا دارد به شيرين فكر مي كند مي پرسيد شيرين كيست.خب بپرسيد. قرار نيست كه هرچي شما پرسيديد من جواب بدهم.اين مسئله مسئله ي دايي جواد نيست كه فقط با اون طرف باشم با خود مادر طرف هستم چون نه كه مادر از شيرين خوشش نمي آيد و مي خواهد يه جوري آن را از سر دايي جواد بيندازد به همين خاطر من با مادر طرف هستم وگرنه من وشما و دايي جواد نداريم كه.
اصلا به خاطرگقتن همين اسم شيرين مي توانم رو كنده شدن پوست خودم حساب باز كنم چه برسد كه بخواهم ما وقع آن روز كه دايي من را براي رد گم كني همراهش به پارك برد بگويم. نه اصرار نكنيد نمي گويم بر فرض كه مادر هم نفهمد . گفتن آن صحنه ها مشكل اخلاقي دارد من را هم كه مي شناسيد پايبند شديد به اخلاق هستم البته فكرتان جاي بد نرودها بينشان به اندازه ي من فاصله بود وهيچ مشكل شرعي وجود نداشت حر ف هايشان قباحت داشت خود من يك بار يك تكه از آن حرف ها را به سولماز دختر...دختر كي بود؟آهان اقدس خانم گفتم خود سولماز گمونم خوشش آمد اما اقدس خانم اصلا خوشش نيامد چون آمد وهمه را كف دست مادر گذاشت و مادر هم از خجالت من در آمد ومن از آن جا فهميدم كه اولا اقدس خانم هم نخود توي دهنش نمي خيسد دوماآن حرف ها قباحت دارد.
به هر صورت از كل حرف هايشان بر مي آمد كه قصد ازدواج دارند مي پرسيد من ازكجا فهميدم؟شما هم چقدر سوال مي پرسيد يك دقيقه دندان روي جيگر بگذاريد مي گويم مثلا شما خودتان قضاوت كنيداين جمله چه معنايي مي تواند داشته باشد"عسلم كوله بار زندگي ام را چگونه به دوش بكشم وقتي زانوانم خسته است وهيچ همراهي ندارم"وشيرين جواب مي دهد" آه من هم"
خر كه نيستم مي فهمم اين ها همان ديالوگ هاي رومئو وژوليت هست تو اون تئاتر هملت كه من و دايي جواد و شيرين؟؟؟!!!!!اي واي گند زدم ...اينو ديگه نبايد مي گفتم...مادر پوست من و دايي جواد را مي كند ودايي جواد هم پوست من را ...مثل اينكه نخود توي دهن من هم نمي خيسد...![]()
به نام خدا
اولا:نگران نباشید، من دوباره اشتباه نکرده ام خود مستفا گفته به جاش مطلب بزنم،پس بهتره بریم سر همون دوما
دوما:گفتم "زندگی در پناهگاه"این شاید برای خیلی ها بی معنی باشه ولی نه برای بچه های جنوب کشور ونه برای اونهایی که کودکی و نوجوانیشان در وضعیت قرمز و انتظار پدر یا برادر طی شده باشه،صدام اعدام شد وخبر اول دنیا شد وهمه به تحلیل های سیاسی خود پرداختند ولی هیچکس به تحلیل غریو شادی مردم درشهرهای مرزی وجنوبی نپرداخت ونفرتی که بعداز دودهه هنوز خود نمایی می کند که این نشان می دهد هنوز داغ آن روزها بر سینه های این مردم سنگینی می کند شاید بسیاری از مردم ایران وضعیت قرمزو پرواز هواپیماهای بمب افکن را بر فراز شهرهایشان ندیده باشند وحق هم دارند که به اعدام صدام به شکل یک بحث صرفا سیاسی یا تاریخی نگاه کنند ولی کسانی که حتی در خواب هایشان هم جنگ دست از سرآنها برنمی داشت یا خانه هایشان در بمباران هوایی ویران می شد اعدام صدام یک معنای دیگری دارد برای آنهایی که هنوز اثر جنگ در خانه هایشان است برای آنهایی که خس خس سینه های پدر آنان را همیشه در وضعیت بغرنج همان روز ها نگه می دارد،اعدام صدام معنای دیگری دارد برای آنانی که خبر هایی که دیگران در روزنامه ها می خواندند با چشم می دیدند ولمس می کردند برای آنانی که بسیاری از دست داده اند ویا شاید جلوی چشمانشان...برای آنان اعدام صدام معنای دیگری دارد...برای آنانی که کودکیشان در آتش گذشته است ووضعیت قرمز را از همان زمان آموخته اند نه در درسهای دوران دبیرستان وبه زندگی در پناهگاه وطعم مرگ در همان نزدیکی عادت کرده اند وبعد ها باویلچر پدر بازی کرده اند و جنگ تمام زندگی آنها را از خانه تا مدرسه وحتی اسباب بازی هایشان فراگرفته بود و کوچه هایشان هر روز پر از پارچه های سیاه وحجله های سیاه بود و انتظار کشنده ای که دست از سر آنها برنمی داشت اعدام صدام به معنای تمام نفرتی بود که از آن روزها داشتند.هرچند بقیه به چشم یک رویداد سیاسی به آن نگاه کنند ویا شاید بسیار شاعرانه فضای آن روزها را ترسیم کنند اما آن هایی که از نزدیک دیده اند می دانند که فضای جنگ ودیدن صحنه ی کشته شدن انسان ها و بمب باران شهرها اصلا شاعرانه نیست زندگی در پناهگاه به امید اینکه چیزی از زندگی یاقی مانده باشد هیچ حسی جز طعم مرگ به انسان نمی دهد.
همه ی اینهاکه کنار هم گذاشته شود می فهمی که چرا مردم شهرهای جنوبی از اعدام صدام آن هم بعد از دودهه اینگونه خوشحال می شوند و غریو شادی سر می کشند وشاید برای ما کارعجیبی باشد وبا حالت دانای کل از کنار آن بگذریم وسری از روی تاسف برای این مردم تکان بدهیم که چقدر ساده انگارند ونمی فهمند که صدام یکی از دست اند کاران جنگ بود... اما مهم این است که هرچه ما شنیده یا خوانده ایم آنان دیده اند.
شب بعداز اعدام به پدرم گفتم الموت لصدامتان بعد از بیست سال بالاخره کار خود را کرد.
این دستنوشته اصلا سیاسی نبود .
امضا روح الله از طرف مستفا.
این چند وقت که من آپ نبودم سبیل بابا درآمده و حالا دیگر بابا سبیل دارد اما موضوع بحث خانه ی ما عوض نشده و بابا و مادر مرتب پای اجداد طاهرین یکدیگر را به خانه باز می دارند و درود و دو صد دشنام به آنها حواله می دارند، مادر سبیل های پدر بزرگ را به بیل تشبیه می کند و قس علی سبیل بابا. این عبارات را از دایی جواد یاد گرفته ام دایی جواد خیلی با حال است و هر وقت جر و بحث بابا و مادر را می بیند بلند بلند می خندد. خصوصا وقتی بابا به مادر می گوید: "زن جماعت باید یه "عنبر نسارا" ببنده گوشه ی چارقدش هر وقت اون حرف زد اونم حرف بزنه" برف حياط خانه را سفيد كرده بابا مي گويد: زمستان است ُدایی از خنده پس افتاده و مادر با دمپایی به جان او می افتد. حالا بابا دارد ریسه می رود و مادر و دایی را نگاه می کند، دایی معلوم نیست می خندد یا گریه می کند "جون آبجی خیلی باحال گفت... آخ... والا من با حرفش.. آخ.. مخالفم زن باید حرف بزنه اونم چه حرفایی.. نزن.. ولی خداییش اینو خوب اومد جون من نزن..." هر سه خنده شان می گیرد ولی مادر هنوز در مورد سبیل بابا گیر دارد و می خواهد بحث را شروع کند که زنگ خانه زده می شود. "ای جان! ای زندگی! ای زن عمو! کجایی که یه سوژه ی جدید به این بابا و مامان بدی" زن عمو اومده. مادر لب و لوچه ای می چرخاند. روسری اش را مرتب می کند. لبخند زورکی می زند و با آغوش باز سراغ زن عمو ـ که با قابلمه دم در وایساده ـ می رود. "ا سلام صغری جون! به خدا چه قدر می خواستم بیام بیمارستان عیادتت. این کار و زندگی نمی ذاره. مگه از دست این بچه میشه جایی رفت" انگشت مادر به سمت من است و من دیگر به این حرف های مادر عادت کرده ام. مثلا تو مهمونی ها همیشه به اسم من چند تا شیرینی برمی داره یا به اسم من راه دستشویی رو می پرسه. غذا می سوزه تقصیر منه نمی سوزه بازم تقصیر منه اصلا یه روز من از این خونه می ذارم و می رم تا ببینم مادر بدون من چی کار می کنه. زن عمو با یه قابلمه شله زرد اومده برای آشتی با مادر. "اوا خدا مرگم بده! چرا زحمت کشیدید؟ اتفاقا این بچه شله زرد خیلی دوست داره(اینو راست میگه ولی خودش بیشتر دوست داره) راستی جای اون چاقوه خوب شد؟ آقا فرشاد می گفت پونزده تا بخیه خورده؟" زن عمو هم هیچ وقت کم نمی یاره "همون وقت خوب شد اه صدیقه جون می بینم خدا رو شکر پای چشمت خوب شده! کبودیش رفته. بشکنه این دستم اگه یه بار دیگه دست رو تو بلند کنم" مادر جواب می دهد: " اوا خاک عالم! من به خاطر اون پونزده تا بخیه تا عمر دارم نمی تونم تو چشمات نگاه کنم تو چی؟" "چی چی؟" "همین که با مشت زدی پای چشمای من" "البته خب من که گفتم الهی دستم بشکنه ولی خب تو هم حقت بود، عروس کوچیکتر نباید رو بزرگتره زبون درازی کنه اینو که خوب می دونی" "از قدیم و ندیم گفتن چیزی که عوض داره گله نداره. والا من که احترام تو رو از این جا تا خونه ی خدا دارم اینو که خودت خوب می دونی صغری جون" "آره می دونم ولی به اون مامانت بگو یه روز به هم می رسیم" "مثلا کجا؟" "اگه مامانم زنده بود الان کسی جرأت نمی کرد چاقو دست بگیره و عربده بکشه متوجه هستی که صدیقه جون" "آره مامانت خدا بیامرز که تو عربده کشی رو دست نداشت ولی عمرا عرضه ی چاقو کشی رو نداشت اینو که دیگه همه می دونن که شمسی خانوم فقط جیغ و ویغ می کرد البته خدا بیامرزدش ها! ما که عادت نداریم پشت سر مرده حرف بزنیم" زن عمو سرخ شده درست مثل دفعه ی پیش که پای چشم مادر سیاه شده بود مثل اینکه مادر یادش رفته مرا سراغ نخود سیاه بفرسته، "اگه مادرم مرده خودم که نمردم. اون مامان گور به گوری تو هم همین روزا کپه ی مرگش رو می ذاره" "مامان من بمیره؟ هه! عمرا ما خونوادگی ژنمون مادم العمره نه مثل بعضی ها پیزوری باشیم سر پنجاه کپه مرگ بذاریم" "ما پیزوری هستیم؟..." زن عمو قابلمه ی شله زرد را ریخت رو سر مامان، مامان قابلمه رو از دستش گرفت زد تو سر زن عمو (اولین باره که دارم یه صحنه ی واقعی رو گزارش می کنم چه قدر حال می ده!) زن عمو و مادر هر دو سر تا پا شله زردی شدن و وسط کوچه روی زمین همدیگر را در آغوش گرفتن و فقط جیغ و ویغ می کنن و ميان برف ها غلط مي زنن. نمي دانم چرا ازشون بخار بلند مي شه. چادر گل گلی زن عمو روی زمین افتاده زن عمو به موهای مادر آویزان شده مادر هم و همچنین. بابا و عمو فرشاد فقط ايستاده و نگاه مي كنند. كوكب خانم هم ملاقه به دست سرش را از لاي در بيرون آورده و انگار دارد فيلم سينمايي مي بيند. درست مثل من انگار او هم فهميده اين جور وقت ها موقع نخود سياه و از اين حرفا نيست فيلم سينمايي رو بچسب... نظر شما چيه اگر الان مادر بزرگ بياد؟ منم نظرم همونه. مادر بزرگ اومد. بيچاره زن عمو..
ادامه دارد.
نتيجه ها ي اخلاقي:
1.شنيدن كي بود مانند ديدن.
2.اگه از كلاس اول بريد كلاس دوم حتما ادبیاتتون تغيير مي كنه(اقلا كلمات و تركيب هاي تازه ياد مي گيريد)
3.جلوي بچه ها دعوا نكنيد خصوصا از نوع درگيري(اينو بي خيال)
4.زن ها شايد با هم وسط ميدون بيان ولي هيچ وقت با هم كنار نميان.
5.شما چرا ماليات نمي ديد؟
به نام خدا
پاییز هم داره تموم میشه اما میشه هنوزدرباره ی پاییز حرف زد،چون هنوز بعضی از درخت ها یه چندتایی برگ براافتادن دارن،که تو از اون پایین سقوط غم انگیزشون رو تماشا کنی...
یه سوال (جون این سبیلا فقط یه سوال)اگه از طرف خدا یه نامه بیاد بگه فصل مرگت رو می تونی انتخاب کنی چه فصلی رو انتخاب میکنی
اصلا اهمیتی داره که توچه فصلی بمیری؟
اصلا فصل ها برا مردن تفاوتی با هم دارن؟(ببخشید اگه همیشه سوالات عجیب وغریب می پرسم ولی این سوال دیگه واقعا فنیه)
زندگی ما پراست از فصل ها ولی همیشه عمر را با بهار می سنجندمثلا می گن 15 بهار،65بهار...این یه نوع تشبیه زندگیه ولی زندگی ما همیشه بهار نیست بهار فقط یک فصل از زندگی ماست که تولد،کودکی و نوجوانی رو در بر میگیره دوره ی شکفتن نشاط وشیطنت.
تابستان فصل جوانی ومیانسالی ماست دوران ثمردهی تلاش ومغز زندگی.
وپاییز دوران پیری وفصل مرگه
وزمستان آرامش پس از مرگ که دانه های برف آرام بر قبرهای ما می نشینه.
حالا دوست دارید تو کدوم فصل بمیرید(بازم شرمنده اگه به جای حرف از گل وبلبل از مرگ حرف میزنم وخاطرتون رو مکدر می کنم یکی نیست به من بگه تو برو همون چرت وپرتاتو بنویس،سیبیلاتو برو بالا چیکارت به این حرفا)
یادم میاد 5یا6سال بیشتر نداشتم داداش بزرگم ازم پرسید"دوست داری عمرت از همه ی مردم بیشتر باشه؟"خب این سوالیه که همه مردم سریع جواب مثبت میدن اما من بااون خیال بچگی فکر می کردم این یعنی تو آخرین نفر تو این دنیا باشی که زنده مونده برا همین جواب منفی دادم جون دلم نمی خواست تنها بمیرم وکسی نباشه جسدم رو خاک کنه،البته الان که فکر می کنم خیلی هم بیراه نبود جون آدمایی که برات مهم هستن یا تو براشون مهم هستی فقط همونایی هستن که باهاشون زندگی کردی خندیدی یا گرییستی وشش میلیارد دیگه تنها کاری که شاید ازشون بیاد اینه که جسدت رو خاک کنن(مثل همون کاری که ما در مورد حمید انجام دادیم ...ببخشید انجام می دیم)حالا اگه عمرت از همه ی اونابیشترباشه اولا مجبوری داغ اونارو تحمل کنی وثانیا این به معنی مرگ در زمستان است که هیچ کس برات گریه نمی کنه چون کسی نیست وتو مجبوری تنها بمیری مرگ در تنهایی
حالا می مونه سه فصل دیگه،مرگ در بهارکه بیشتر شبیه سقط جنینه،مرگ در تابستان هم باعث میشه کارات نیمه کاره بمونه،قبول کن که پاییز بهترین فصل برا مردنه(یه جوری حرف میزنم انگار عزرائیل هستم)قبول کن مرگ درصد وبیست سالگی مثل مرگ وسط کویره
شرمنده که از مرگ حرف زدم شاید این اثرات مرگ زود هنگام دوستم باشه با اینکه تقریبا دوسال از روش میگذره ولی هنوز دست از سرم برنداشته شایدم هیچ وقت برنداره...
سعی کنیدزندگی پر ثمری داشته باشیدخوب زندگی کردن مرگ خوب روهم به دنبال داره اصلا اشکال همه ی اونایی که مرگ رو تعریف می کنن اینه که به خود مرگ چسبیدن غافل از اینکه با تعریف درست زندگی تعریف مرگ مشخص میشه
نمی دونم چرا یاد اون کلیپ بدبخت خودم افتادم همون که برا اول اکران ها ساختم دادم دست این مجتبای بی روح که هیییییچی نوفهمه ،اگه شاهکار دنیا رو بدی دستش بری دستشویی 5دقیقه بعد با کاغذاش موشک درست می کنه نه اینکه بگم اون کلیپه شاهکار بود اما هر چی بود کلی براش زحمت کشیده بودم،15ساعت ناقابل سیستم بیچاره ی من اون صحنه ی فرود اومدن دونه های نورانی برف رو با3dmax رندر یا همون خروجی گرفت اصلا فکر کنم به خاطر همون هاردم سوخت(مجتبی به جای حمید تو رو کفن کنیم بهتره ها)
اون موزیک فوق العاده ی کیتارو رو گذاشتم روش،واااای چه چیز ملسی شده بود اما این مجتبای لعنتی معلوم نشد چیکارش کرد گمونم این آخری ها اول مثله اش کرد وبعد یه جاهاییش رو پخش کرد که بهتر بود پخش نمی کرد.
حالا اون کلیپ که دیگه از دست رفت چون هاردم سوخت منم نسخه ی دیگه ای ازش نداشتم اما متنی که با موزیک رو تصویر حروفچینی میشد رو براتون مینویسم به عنوان حسن ختام با موضوع هم مرتبطه چون به معنی مرگ در زمستانه:
"و برف می بارد
که تمام دانه های آن را می شناسی
چرا که تو در برف به دنیا آمده ای
وسال ها
به زیر این برف زیسته ای
و روزی
به روی همین برف ها می میری
وپس از تو بازهم
برف می بارد"
به نام خدا
چند سوال فني هميشه ذهن مرا مشغول كرده به خاطر همين چند وقتيه بوق اشغالي ميزنه اگه شما جوابش رو داشتين تو كامنت ها جواباش رو برام بنويسيد(ايول)
اژدها رو كه ديگه مي شناسيد يه موجود گنده ي زشت كه از دهنش آتيش بيرون مي آد ولي هيچ وقت هيچي گيرش نمي آد بخوره
به نظر شما چرا اژدهاها فقط به خانم ها علاقه دارند وفقط اونا رو مي دزدند؟
گيريم دزديدند چرا اونا رو مي برند بالاترين اتاق قلعه ي مخوف وهيچ استفاده اي از اونا نمي برن(مثلا مي تونن اونا رو بخورن يا تو ظرف شستن اقلا ازشون استفاده كنن)
اصلا اگه يه مرد دزديده بشه كسي هست كه بره اونو نجات بده؟
اصلا به غير از يه مرد كسي مي تونه يه نفر ديگه رو نجات بده؟
هميشه تو داستان ها مي گن ساليان سال شواليه ها اومدن و نفله شدن ولي پرنسس هميشه تو بيست ودو سالگي باقي مي مونه وحالايه چندماهي بالا پايين به نظر شما ممكنه؟
چرا وقتي داستان شروع ميشه ساليان سال گذشته ووقتي تموم ميشه ساليان سال به خوبي وخوشي ادامه پيدا مي كنه؟يعني هيچ مشكل ديگه اي تو اين دنيا وجود نداره؟
چرا هيشكي ببخشيد هيچ كس داستان شواليه هايي كه تو راه عشقشون كشته شدن رو نميگه؟
چرا فقط شاهزاده ها مي تونن پرنسس ها رو نجات بدن ومثلا يه ننه مرده نمي تونه معشوقه ي ننه مرده ي خودشو نجات بده؟
اگرحالايه اژدها بيادفكر مي كنيد كيو مي دزده؟
قكر نمي كنيد تو اين دوره زمونه هركي به فكرخوشه...ببخشيدپرنسس خيلي زياد شده و اژدها اگه بخواد دزدي كنه بايد به جاي كيسه؛تور ماهي گيري بياره؟ چه شود
يا شايد اشتباهي مانكن مغازه هاي لباس فروشي رو بدزده؟( فرض كنيد اژدها رو كه باخيال خوش منتظره يه شواليه بياد اين مانكن رو نجات بده)
به نظر شما اژدها سبيل داره ؟؟؟
نداره
اصلا اژدهاها مگه بيكارن پرنسس آدمارو بدزدن خب مگه نمي تونن اژدهاهاي ماده بدزدن؟بدزدن و برن تو اون قلعه ي مخوف به خوبي وخوشي با هم زندگي كنن اين ورهم شاهزاده و پرنسس به خوبي و خوشي ساليان سال واز اين حرفا ايشا الله مباركش باد
كسي هم تودردسر نمي افته بدون نقطه عطف
اصلادنيا بدون نقطه عطف، جذابيتي داره؟
حالا مگه نقطه عطف قحطه كه يه اژدها بخواد نقشش رو بازي كنه؟
اصلا قبول حرفي نيست ولي خب يه اژدهاي كوچولوتر ويه كم خوشكل تر،نه يه نره غول
آخه پرنسسي كه از موش وسوسك مي ترسه همون اول كه اژدها رو ديد كپ مي كنه كه حال خر بياروباقالي بار كن
اون وقت شاهزاده ي ما بياد كيو نجات بده؟
آخه اون پرنسس به دردي جز همون مانكن بوده مي خوره؟
تكليف داستان چي ميشه ؟
شاهزاده به درك ،اين همه آدم علاف رو چيكار كنيم؟
پرنسس ديگه هرچي اعتماد به نقس داشته باشه قلعه ي مخوف روديگه جون اين سيبيلا بي خيال
من گفته باشم ها
يه قلعه با كلي خفاش،تازه بوي گوگرد هم كه هميشه در خدمت پرنسس خانمه
چرا برا جنگ يه شاهزاده ي بدبخت رو جلو مي فرستن؟
بابا جون شايد اصلا قيد زن وبچه و پرنسس وخوشبختي رو زده باشه، برا چي جوون جاهل رو تو رودرواسي مي ندازيد؟
اقلا يه تفنگي چيزي ،كي تا حالا با چاقو اژدها كشته؟
اونم يه اژدهاي آتشين گنده
سوال هام خيلي زياد شد شرمنده يه سوال ديگه تمومش مي كنم جون اين سيبيلا
به نظر شما اصلا اژدها وجود داره؟؟؟؟؟داره؟
نداره![]()
به نام خدا
یکی بودی ویکی نبودی واین میان مخدره بانویی بودی که هم عمر در خانه نشستی وآنگاه که بیرون رفتی همیشه چادر پوشیدی وبسی روبنده انداختی وزینگونه به ایام شباب رسیدی وتا آن زمان مشکلی نبودی که حل نشود، باری در این ایام حسی غریب مخدره ی ما را در برگرفتی که خانه ی پدری ترک گوید وبه منزل شوهر در آمدی وزینگونه وی به انتظار خواسنگارانی چند نشستی و افسوس که جز خسرو پسر مشهدی فرشاد، بقال محله، کسی وی را خواستگار نبودی واز جمع شوی ها وی را جز این سهمی نشدی که نشدی اما مخدره به خسرو ننه مرده راضی نشد وانتظار هم فرجی در بخت او حاصل نکردی واوتصمیم گرفتاد تا به دنبال شوی همی رود، مدتی گذشت ونه اوکسی را دیدی ونه کسی اورا با آنکه خیابان های بسیاری را گز کردی پس از مدتی به فراست دریافتی که روبنده را باید بر داردواین کار را کردی. چه خیابان های زیبایی که تا بحال ندیده بودی وحتی نشنیدی واین میان ارابه های آهنینی می دید که آن را دویست وپیش می نامیدندی واو جوان هایی در آن می دیدی که بر پی* وسط ارابه پتک می زدی وریتم آن چنین بودی"کوپ گوپ گوپ گوپ دیس گوپ دیس گوپ دیس گوپ دیس دی رندن دندن درن گوپ در رندن دندن دررن گوپ..."وچیزی نمانده بودی که مخدره بانو عنان از کف بدادی ودر ان میانه حرکاتی موزون وبس ناموزون انجام دادی که بخت یار بودی وآن ارابه از آن حوالی رفته بودی وآن مخدره بانو حرکاتی بس قبیح انجام ندادی اما مخدره ی ما علاوه بر کارگران، مخدراتی نیز در ارابه های دویست وپیش می دیدی که آنان نیز برپی وسط ارابه پتک می زدی هر از چندی صدای جیغی از آن میان می آمدی که مخدره را به فکر فرو می بردی که شاید[...] وشاید[...]احتمالا[...] نکند[...]و... واو هر چه بیشتر فکر می کردی کمتر نتیجه می یافتی وباری به هرجهت مخدره ی ما آرزو کرد که ای کاش این ارابه ها صندوق دار بودی که وسایل وجهاز خانه ی بخت در آن جا می شدی وآرزوی دیگرش این بودی که در آن میان می بودی واز نزدیک کنه ماجرا را می دیدی واین گونه ارابه های زیادی از کنارش می گذشتی ووی هنوز در فکر وآرزو بودی که بار دیگر به فراست دریافت که مخدرات داخل ارابه هیچ کدام چادر نداشتندی و او همانجا چادر را از سر به در کردی و به انتظار ارابه ای نشستی وپس ازکلی انتظار برای سیم باراز فراستش استفاده کردی ودریافتی که لباس هایش که از مادر بزرگ خدا بیامرزش به او رسیده چندان مناسب نبودی وهمان به که چادر می پوشیدی وآن فضیحت به بار نمی آوردی که آوردی. باری اولیا مخدره ی ما دیناری چند از جیب ابوی گرام دزدیدی و به بازار درآمدی ولباس هایی چند بسان قزل باش ها ابتیاع نمودی وبار دیگر بخت خویش را در مورد ارابه ها آزمودی وصدای پتک ها روح او را شادونه می نمودی چه نوای دل نوازی "گوپ دیس در رندن دندن درن دیش دررن آد آدلانته آدلانته گوپ درن رندن ..."مخدره ی ما چنان به حال خویش فرو رفته بودی که وقتی به خویش آمدی مردمان را دیدی که به گرد اوجمع شدندی وبسان دیوانگان در او نظر کردندی...ایهااااااااااا ببخشیدمی مخدره بانوفراست خود را آک بند نگذاشتی ودریافتی که لوازمی چند مورد نیاز بودی تا بسان مخدرات داخل ارابه ها می شدی واز آنجا که ابوی گرام پس از آن قضیه ی کذایی به خون وی تشنه بودی از دستبرد به جیب وی منصرف شدی وبر جان خود بیمناک گشتی واز آنجا که مخدره فراست خود را چنانکه گفتیم آک بند نگذاشته بودی به سراغ خسرو ننه مرده ی یک دل نه صد دل عاشق رفتی ولیست بلند بالایی به او دادی و با زبانی کلسترول دار وی را بفریفتی تا آن را تهیه کناد و خسرو با هزار قول ازدواج فریفته شدی آن هزینه ی گزاف را که برابر دستمزد سه ماهش بود به باد فنا داد علی الخصوص گینار فلامنکوکه داغش بسیار سنگین بود. لازم نیست یاد آور شود مخدره بانو بار دیگر به خیابان درآمدی، رو که نیستی سنگ پای بندر گمبرون بودی اما نکته ی جالب حرکات مخدره بودی که حال اندکی موزون گشته بودی گویا در آن چند شبی که به خانه نرفتی به مهمانی هایی رفتی وتمرین کردی ولااقل مایه ی فضاحت نبودی ،بالاخره ارابه ای به اونزدیک شدی واو به انتظار بخت در پوست خود نمی گنجیدی که جوانکی با موهای بنفش سر از دریچه بیرون کردی و چیزی گفتی که مخدره را ساعت ها به فکر فرو بردی چرا که عادت او چنین بودی که در باره ی مسائل عمیق تدبر می کردی دائم جمله ی جوانک را مرور می کردی "آبجی عوضی گرفتی" و فکر می کردی که چه چیز را عوضی گرفتی آیا ارابه را یا خیابان را ویا مورد عشق را ویا ... که جونکی با موهای... بدون مو تنه ای به او زدی و گفتا "گیتارتو میگه آبجی" وآبجی ما بخشیدمی مخدره ی ما بسی شرمنده شدی ودر عین حال باز آرزو کردی که کاش آن ارابه ها صندوق دار بودی و به انتظار ارابه ی دیگر نشستی.
ادامه ندارد.
*شالوده،فنداسیون
به نام خدا
مادر بزرگ عقايد ماليخوليا يي داردمثلا مي گويد زن بايد قبل از شوهر كردن يك دوره دست به چاقو ودمپايي را بگذراند ومادر از اين جهت از نظر او ناخلف مي باشد ،"صديقه استعداد اين كار را ندارد واخلاقش به همان گور به گور رفته است"تا مدت ها نمي دانستم گور به گور كيست كه مادر به اورفته،چند بار هم از كوكب خانم پرسيدم اما او هم مثل مادر همه چيز را به بزرگ شدنم حواله مي دارد،چقدر از آن جمله ي كذايي نفرت دارم خصوصا وقتي كوكب خانم آن را مي گويد،كوكب خانم كه ديگر زن با سليقه اي است ولش كن مسئله اي ندارد.
" دختر را از بچگي بايد زد وگرنه زور ميشود اما پسر ها را چه بزني وچه نزني در هر حال فرقي ندارد اما بايد بدنش سفت بشود نمونه اش همين چشم سفيد تواست چيه پسر چرا اينجوري مرا نگاه مي كني"كم كم متوجه شدم دمپايي مادر بزرگ دارد به طرف من مي آيد اما نفهميدم منظورش از چشم سفيد تو، چي بود حرف هاي مادربزرگ هميشه حالت رمز آلود دارد ،نمي دانم چرا چشمم سياه رفت به گمانم خانمان برق ندارد مثل دفعه ي پيش كه مادر بزرگ به اينجا آمده بود دقيقا جر وبحث مادر با مادر بزرگ را در آن تاريكي به ياد دارم كه الان دارد تكرار مي شود،مادر جيغ ويغ مي كند ومادر بزرگ در كمال خونسردي مي گويد:"چيزيش نميشه اين بچه به اين ضربه ها عادت دارد بايد هم داشته باشد خير سرش فردا مي خواهد يك خانواده را بگرداند حتما مي خواهي مثل آن گور به گور بشود..."اين گور به گور هميشه ذهن مرا مشغول مي دارد اما نفرت از آن جمله ي كذايي مرااز پرسيدن باز مي دارد،خود بابا هميشه مي گويد "ندانستن عيب نيست نپرسيدن عيب دارد"ولي اوهم همان جمله ي كذايي را انشاء مي دارد با اين فرق كه وقتي دوباره سوال را تكرار مي كنم ادبياتش برايم نامفهوم مي شود واز اشياء دم دستش هم براي دور كردن من استفاده مي كند،بابا هيچ وقت اعصاب ندارد. مادر در اين جور مواقع مهربان تر است ومرا به دنبال نخود سياه سراغ كوكب خانم مي فرستدكوكب خانم علاوه برسليقه ونخودسياه يك دخترهم داردكه اوهم دختر باسليقه ايست ،من نمي دانم شعور چيست اما كوكب خانم بارها جلوي من به روش هاي مختلف دخترش را فاقد اين خاصيت معرفي داشته ومي دارد ومطمئن است كه ميترا اورا دق مرگ مي كند البته فقط وقتي كه عصباني مي شوداز اين حرف ها وخيلي حرف هاي ديگر كه قباحت دارد مي زند و من نمي توانم آن ها را براي شما بازگو كنم چون مشكل اخلاقي دارديك بار معني آن ها را از او پرسيدم امامثل هميشه هيكل بزرگش را تكاني داد وبا لپ هاي چاقش كه نمي دانم چطور حركت مي كند گفت"بزرگ مي شي مي فهمي"اه كوكب خانم هم ديگر حال مرا به هم مي زند كوكب خانم اصلا مرا درك نمي كندمادر هم مرا درك نمي كند بابا و مادر بزرگ وبقيه هم اين جمله ي نفرت انگيز را مي گويند فقط ميترا نمي گويد به نظر من كوكب خانم اشتباه مي كند ميترا خيلي هم شعور دارد خود كوكب خانم شعور ندارد ميترا دختر خيلي خوبي است وكمالات زيادي دارد اما حيف كه دم بخت است ومن تا دم بخت فاصله زيادي دارم.
كوكب خانم اصلا هم سليقه ندارد.
به نام خدا
از اين به بعد قصد دارم دارد و نداردهاي كمتري استفاده كنم البته عيبي هم ندارد اما دارد و ندارد فقط در درس هاي اوليه كاربرد دارد مثل اين كه بابا انار دارد و برادر ندارد حالا اگر بابا انار بدهد برادر هم انار دارد.
به مرور زمان ريشه هاي ديگر هم ياد مي گيري مثل داشتن نداشتن. خواهد داشت. مي دارد. همي دارد. نمي دارد. اصلا ندارد. شايد دارد شايد ندارد. منو سننه و غيره و اين ها استفاده ي تو را در دارد و ندارد كم مي دارد اما در هر حالت همه چيز در جهان يا وجود دارد يا ندارد و به قول شاعر: دل مستمندم اي دوست به لبت نياز دارد...
و به قول زن عمو: داشتم داشتم قبول نيست دارم دارم قبوله
البته بيشتر حرف هاي زن عمو قباحت دارد.
بابا از وقتي سبيلش را تراشيده روي بيرون رفتن از خانه را ندارد چون از نظر او مرد بدون سبيل غيرت ندارد اما مادر كماكان مي گويد ربطي ندارد مرد بايد عرضه داشته باشد كه از نظر او بابا اين ويژگي را ندارد چون گذاشته زن عمو پاي چشمش بادمجان بكارد. به نظر بابا دعواي زن ها به او ربطي ندارد و اصلا
زن ها جنگ هاي جهاني به خصوص دومي را به پا كردند و اصولا در هر شري زني نقش دارد. چند مثال ديگر مثل تخت جمشيد هم مي زند تا قضيه را مسجل بدارد.
مادر در اين جور مواقع حرف هايش قابليت نقل ندارد. كلا مي شود گفت مادر مردها را سزاوار جرز ديوار مي داند.
هر وقت اين اتفاق مي افتد مادر بزرگ از خجالت زن عمو در مي آيد مادر بزرگ يك دمپايي دارد كه همه حتي بابا و عمو هم طعم آن را مي دانند زن عمو كه جاي خود دارد اما اين دفعه مادر بزرگ لنگه دمپايي در دست ندارد و به جايش چاقوي قالي بافي دارد...
من كه هيچ نفهميدم چون وقتي كه از پي نخود سياه برگشتم زن عمو به بيمارستان رفته بود لعنت به اين نخود سياه كه هميشه مرا از صحنه هاي هيجان انگيز محروم مي دارد ياد دارم يك روز به مادر گفتم هر چه نخود سياه لازم دارد يك دفعه بگويد اما مادر معتقد است نخود سياه وقت دارد تاريخ انقضاء دارد رسم و رسومات دارد...
نمي دانم چرا زن عمو تا چند وقت خانه نيامد گمانم كارش در بيمارستان طول كشيده.
زن عموست ديگر قاعده ندارد.
ادامه دارد...
به نام خدا
داشتم می گفتم که زن عمو با مادر میانه ی خوبی ندارد والان قصد گلاویزشدن با هم رادارند. مادر در این جور مواقع به من می گوید که کوکب خانم نخود سیاه دارد حرف های زن عمو شباهت زیادی به دشنام دارد. اما مادر هم دست کمی از او ندارد. مادر دوباره به من گوشزد می کند کوکب خانم نخود سیاه دارد نمی دانم که چرا مادر در این جور مواقع احتیاج به نخود سباه پیدا می کند اما در هر صورت کوکب خانم زن با سلیقه ای است و معمولاً نخود سباه مادر را تأمین می دارد.
بابا می گوید چه قدر دارد و ندارد می کنی و برادر می گوید که همه چیز برای او یا دارد یا ندارد. مگر نه این است که همه چیز در جهان یا وجود دارد یا ندارد و به قول شاعر بودن یا نبودن مسأله ای ندارد. تازه خیلی چیزهای دیگر هست که یا دارد یا ندارد مثلاً همین بابا هیچ وقت اعصاب ندارد و از پنجم برج به بعد پول هم ندارد اما یک ماشین دارد که هیچ ندارد (منظور بوق و صندلی و غیره است) مادر هر کار که می کنم می گوید قباحت دارد من اصلاً نمی دانم قباحت خوبیت دارد یا ندارد یا چه کارهایی قباحت دارد یا ندارد.
همین عمو یک بقالی دارد که در آن از شیر مرغ تا جون آدمیزاد دارد و هر وقت مرا می بیند می گوید این بچه نمک دارد اما زن عمو می گوید وا کجایش نمک دارد همین مانده که بچه ی صدیقه نمک داشته باشد.
می دانم زن عمو با من هم میانه خوبی ندارد.
ادامه دارد...
از وقتی که بابا سبیل را تراشید عمو با او میانه خوبی ندارد. عمو می گوید مرد بدون سبیل غیرت ندارد. اما مادر می گویدسبیل ربطی به غیرت ندارد.زن عمو که با مادر میانه ی خوبی ندارد می گوید خیلی هم ربط دارد.مثلا آقا فرهاد الان غیرت ندارد.مادرعصبانی می گوید آقا فرشاد که از بچگی غیرت ندارد مادر و زن عمو هیچ وقت با هم سرسازش ندارند مادر می گوید او از همان اول چشم دیدن مرا ندارد.
ادامه دارد...