تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه

وقتی شماره بالای مقبره را نگاه کرد و مطمئن شد درست آمده، مشتش را باز کرد و کلیدی که داخل دستش عرق کرده بود را داخل سوراخ قفل کرد و در را گشود. همراه با باز شدن در ، هجوم بوی نم و خاک خیس خورده بینی اش را سوزاند. همان دم در ایستاد و قدمی به جلو برنداشت. از همان دم در نگاه گذرایی به سه قبر خالی که به او خیره شده بودند انداخت. دو قبر چسبیده به هم بود و یک قبر کمی آن طرف تر کنار دیوار تنها افتاده بود. حدس زد باید آن دو،  قبر پدر و مادرش و این یکی قبرخودش باشد. ازین که می دید قبرخودش گوشه­ای تنها افتاده دلش گرفت اولین باری بود که به این جا پا می گذاشت. وقتی وارد قبرستان شده بود اولین چیزی که توجهش را جلب کرد دو ردیف درختان سرسبزی بود که فارغ از فضای مرگ آلود و سرد آن جا، سرسبز و استوار بیننده را به خود می خواندند و نسیمی که از لابه لای شاخه های تازه و سبزشان عبور می کرد به صورتش  خورد و اورا تشو یق کرد که بدون تردید پا به قبرستان بگذارد اما حالا که مقبره را یافته بود جرأت نزدیک شدن به آن را نداشت...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:57 توسط جزیره |

 

وفا کردیم و با ما غدر کردند
برو سعدی که این پاداش آن است.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 13:4 توسط جزیره |


وقتی آزادی را به دست می­آوریم
که بهای حق­مان برای زیستن را به تمامی پرداخته باشیم.

 
گل که کمیاب باشد
به خارهایی حسادت نمی­کند
که بی­شمارند.
 

ضعیفان می­توانند وحشتناک باشند
چون با تعصّب می­کوشند قوی به نظر برسند.


 ماهیچه­ای که تردید دارد در دوراندیشی­اش
خفه می­کند صدایی را که باید فریاد شود.


 جبّار مدعی آزادی است
برای کشتن آزادی
و باز برای نگه داشتن آن در اختیار خودش.

 
تعصّب می­کوشد حقیقت را در چنگال خود سالم نگه دارد
با فشاری که آن را خواهد کشت.

 
افترا نسبت به یک بزرگ­تر کفر است، به خودت آسیب می­رساند
به کوچک­تر پستی است، به قربانی آسیب می­زند.


پیش­کش های من
خجول­تر از آنند که در یاد تو  بمانند
ازین روست که شاید آن ها را به خاطر بیاوری.

 
                                                                               رابیندرات تاگور

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 9:0 توسط جزیره |

 برای کسی که خوشبختانه بر کلمات مسلط است بس ننگین و شرم آور است که به ضعف خود در برابر زندگی و اینکه نمی تواند برتر از آن باشد اعتراف کند.هنگام کاوش در حقایق، قلم تو جزییات ناچیز زندگی را برمی گزیند؛ ممکن است که تو با توصیف احساسات معمولی مردم عادی، حقایق ناچیزی را بر فکر و خرد آن ها مکشوف سازی؛  ولی آیا توانایی این را داری که بتوانی هر قدر هم کوچک باشد اندیشه هایی که مایه اعتلای روح آن ها باشد را در آن ها بیدار کنی؟حواست را جمع کن، حق موعظه کردن تنها روی این اصل کلی به تو داده می شود که توانایی بیدارکردن احساسات واقعی و صادقانه مردم را داشته باشی تا بتوانی به کمک آن ها پتک مانند، بعضی از صورت های زندگی را خراب کنی، درهم بریزی  و به جای این زندگی تنگ و تاریک، زندگی آزادتر دیگری را ایجاد کنی!

 شما برای بیدار کردن عطش زندگانی در انسانی که بر اثر پستی زندگانی فاسد شده و رو حاً سقوط کرده چه می توانید بکنید در حالی که فقط آه می کشید و می نالید و بی اعتنا، چگونگی فاسد شدن او را ترسیم می کنید. او به مواظبت و تیمار نیاز دارد؛ بجنبید! تا موقعی که هنوز انسان است کمکش کنید تا زندگی کند؛ خواننده با دید نویسنده به خود می نگرد و وقتی که ز شتی بی اندازه خود را دید امکان بهتر شدن را در خود نمی یابد.

انسان به خواب می رود؛ هیچ کس هم او را بیدار نمی کند. به خواب می رود و به حیوان بدل می شود. برای او تازیانه و به دنبال ضربات آن، نوازش آتشین و با حرارت عشق لازم است .از زدن او بیم نداشته باش، چون او معنی ضر بات تو را درک می کند و وقتی هم که احساس درد نمود و از خود خجالت کشید، با حرارت نوازشش کن. دوباره جان می گیرد.
مردم هنوز طفل هستند؛ با این که گاهگاهی ما را از تبهکاریها و فساد فکری خود دچار حیرت می کنند؛ ولی همیشه به محبت و کوشش دائم  برای غذای سالم و تازه روحی نیازمندند... آیا می توانی مردم را دوست بداری؟ 

"هدف ادبیات"  ماکسیم گورگی

                         
                                                             

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 10:2 توسط جزیره |

 

شبی از شب ها

تو مرا گفتی
              شب باش
من که شب بودم و
                         شب هستم و
                                           شب خواهم بود
شب شب گشتم
                       به امیدی که تو فانوس نظرگاه شب من باشی

(محمد زهری)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 17:34 توسط جزیره |

 

آن شب که تو در کنار مایی روز است     

 وان روز که با تو می رود نوروز است              

 

دی رفت و به انتظار فردا منشین   

 دریاب که حاصل حیات امروز است  


                                                                     (سعدی)

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 6:21 توسط جزیره |

 

رساله تعریفات

الدانشمند: خورجین مسائل
الطالب العلم: گرسنة ازلی
الکتابت: راهنمای فلاکت
الفلاکت: نتیجه علم
المحبت: ابتدای خبط
العشق: نهایت خبط
عدو خانگی: فرزند
المؤذن: دشمن خواب
البنگی: واصل سرگردان
الخصم: برادر
المتفکر: تنها
المجنون: عاشق بی سیم
الراستگو: دشمن همه کس
المتواضع: مفلس
المردک: با همه هم مشرب
الخواب: عیش بینوایان
الطبیب: پیک اجل
البیمار: تخته مشق حکیمان
انشاءا... روزمره دروغگویان
الاستغفار: وظیفه نابکاران
الملازاده: کتاب ارزان فروش
اولاد: تسلی دل و آزار جان
طوق اللعنه: داماد همیشه در خانه
الدوست: آنکه ما گمان نیک بر او داریم

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 6:16 توسط جزیره |

 


رساله تعریفات

الشیخ: ابلیس
الوسوسه: آنچه در باب آخرت گوید
التلبیس: آنچه در باب دنیا گوید
المهملات: کلماتی که در معرفت راند
البازاری: آنکه از خدا نترسد
البزاز:گردنه زن
 الصراف: خرده دزد
الخیاط: نرمدست
العطار: آنکه همه را بیمار خواهد
الطبیب: جلاد
الکذاب: منجم
الشاعر: طامع خودپسند
الکشتی گیر: تنبل
المجرد: آنکه به ریش دنیا خندد
النامحرم: اهل و عیال

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 8:1 توسط جزیره |

 

ر ساله تعريفات

الدنيا:آنچه هيچ آفر يده در آن نياسايد
الدانشمند: آنكه عقل معاش ندارد
الفكر: آنچه مردم را بيمار كند
القاضي:آنكه همه او ر ا نفرين كنند
الوخيم: عاقبت او
 المالك: منتظر او
الدرك الاسفل: مقام او
نايب قاضي: آنكه ايمان ندارد
ميانجي:آنكه خدا و خلق ازو راضي نباشند
الحلال : آنچه نخورند
چشم قاضي:ظرفي كه به هيچ پر نشود
الرشوه: كارساز بيچارگان
السعيد:آنكه هرگزروي قاضي نبيند
الواعظ: آنكه بگويد و نكند
الزمستان:آب بيني


... ادامه دارد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 15:40 توسط جزیره |

 

کیست که مرا گرم کند؟مگرنمی بینید که چون محتضری که پاهایش را گرم کنند بر زمین خفته ام و می لرزم؟آه سوز زندگی سراپایم را می لرزاند.زیر تیغه های یخ می لرزم و درین میان تو نیز ای اندیشه پوشیده روی خشمگین مرا از خویش رانده ای.ای شکارچی ماورای ابرها مرا ببین که با صاعقه تو از پا افتاده ام.به خود می پیچم و از همه رنج های جاودانی می نالم ،زیرا تیر تو ای شکارچی سنگدل، ای ناشناس ، "ای خدا" دلم را سوراخ کرده است.تیر بیفکن  سخت تر بیفکن تا این قلب را در هم شکنی چرا دست از ین شکنجه مجروح کردن اما نکشتن برنمی داری؟

بگو با نگاه سنگدلانه خودت که درآن برق خدایی می درخشد، به چه چیز تازه می نگری؟

ای خدای ناشناس چرا چنین سرآزار مرا داری؟آه می بینم که در تاریکی شبی ظلمانی به سوی من می خزی اما از من چه می خواهی ؟مرا در هم می فشاری و رنج می دهی!

آه ! بیش از آن اندازه که باید به من نزدیک شده ای .برو! آخر برو!

این نردبان را برای چه گذاشته ای مگر می خواهی به این خانه که دل من نام دارد داخل شوی ؟می خواهی پا به درون آن گذاری وبه پنهانی ترین اندیشه های آن راه بری؟

ای ناشناس، ای دزد قصد ربودن چه را داری؟می خواهی چه را از چنگ من به درآوری؟تو ای مفتش اندیشه های من تو ای خدا آخر بگو از من چه می خواهی؟ سخن بگو!

ها! ها!

خود مرا می خواهی؟خود مرا دربست و یکجا می خواهی؟ شکنجه ام می دهی!

به جای این همه به من عشق و محبت بده. به دست من دست هایی سوزان بده. به من قلبی بده که کانون آتش باشد.به من ،به منزوی ترین منزویان که از یخ های کوهستان سردترم خودت را بده. آری! خودت را بده ای وحشی ترین دشمنان من!

بازگرد! با همه شکنجه های خودت به نزد آن کسی که تنهاترین تنهایان است بازگرد

مگریز! همه اشک های من به سوی تو روانند. آخرین شعله قلب من به خاطر تورنگ آتش گرفته. بازگرد! ای خدای ناشناس من ای رنج و غم من ای آخرین نیکبختی من!

 

بهترین اشعار نیچه، ترجمه: شجاع الدین شفا

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 13:43 توسط جزیره |

 

  1. جان فدای یاران موافق کنید
  2. عیش امروز به فردا میفکنید
  3. طمع از خیر کسان ببرید تا به ریش کسان توانید خندید
  4. راه خانه معشوق به مردم منمایید
  5. از مرگ بپرهیزید که از قدیم مرگ را مکروه داشته اند
  6. تا توانید سخن حق مگویید تا بر دل ها گران مشوید و بی سبب از شما نرنجند
  7. خود را از بند نام وننگ برهانید تا آزادتوانید زیست
  8. حج مکنید تا حرص بر مزاج شما غلبه نکند و بی ایمان و مروت نگردید
  9. خودرا تا ضرورت نباشد در چاه میفکنید
  10. کلمات شیخان و بنگیان را در گوش مگیرید
  11. مسخرگی و دف زنی وغمازی وگواهی به دروغ دادن و دین به دنیا فروختن وکفران نعمت، پیشه سازید تا پیش بزرگان عزیز باشید و ازعمربرخوردار.
  12. درکوچه ای که مناره باشد وثاق مگیرید تا از دردسر موذنان بدآواز ایمن باشید
  13. در پیری از زنان جوان مهربانی مخواهید
  14. برکت عمر وروشنایی چشم و فرح دل را در مشاهده نیکوان دانید
  15. درخانه مردی که دوزن دارد آسایش و خوشدلی وبرکت طلب مکنید
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 7:0 توسط جزیره |

از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده اي ؟
او بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد
بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
يک جفت ،برای اینکه حتی از پشت در بسته هم بتواند بچه هایش را ببيند.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود:نمي شود !!
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را بايک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد :نه تنها فکر مي کند، قوه استدلال و مذاکره هم دارد.
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي زيادي مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتي نيست، اشک است.
فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت:اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي،تنهايي، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا'' حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.
بار زندگي را به دوش مي کشند،
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.
در مقابل بي عدالتي مي ايستند.بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.بدون قيد و شرط دوست مي دارند.
وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.

در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدربرايشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد.آن ها درهر اندازه و رنگ و شکل مي دانند که بغل کردن و بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد.
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند.
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و  بخشيدن دارند.
خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد:چه عيبي ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 19:41 توسط جزیره |

لاستیک ماشین روی آسفالت داغ خیابان به آرامی حرکت می کرد و نگاه راننده روی چند عابر که یکی از آن ها دختر جوانی بود لغزید.پسرجوانی که کناردخترایستاده بود نگاه تندی به راننده انداخت. سرعت ماشین  بیشتر شد و از آن ها فاصله گرفت . چند متر جلوتر دختر جوان تنهایی جلوی ایستگاه اتوبوس ایستاده بود آرایش غلیظی داشت و کیف کوچکی روی شانه اش بود.

سرعت ماشین کم شد و راننده آیینه را جلوی صورتش تنظیم کرد. به آرامی دست روی صورتش برد و  با احتیاط ریشش را برداشت.صورتش را مرتب کرد و جلوی پای دختر ترمز کرد و بوق زد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 8:1 توسط جزیره |

به محض اینکه از پیله خارج شده بود او را درون این استوانه تنگ و تاریک انداخته بودند .مدت ها تلاش کرده بود از پیله خارج شود.دنیایی که طول و عرضش چند سانتیمتر بیشترنبود. برای خودش برنامه ها داشت .وقتی درون پیله بود بارها و بارها درخیالات  خودش دنیای بیرون را دیده بود و هزار ها بار شگفتی هایش را کشف کرده و هیجاناتش را زیسته بود. تصمیم داشت به محض اینکه ازپیله بیرون آمد به اندازه تمام روزهایی که آنجا بوده، از زندگی لذت ببرد اما وقتی تلاشش برای بیرون آمدن از پیله به پایان رسید و تازه چشم باز کرد و خواست اولین نفس زندگی اش را در آزادی بکشد با تلخی فهمید که آزادی واقعی اش در پیله بوده و بیرون از پیله برای او آزادی ای وجود ندارد. به محض وارد شدن به دنیای جدید  او را درون قوطی انداختند چون می ترسیدند در دنیای بیرون صدمه ببیند؛ می خواستند بدین گونه از او محافظت کنند تابال  های ظریف و شفاف پروانه و شاخک های حساس و زیبایش آسیبی نبیند اما... چیزی که  آن ها با همه مهربانی شان نفهمیدنداین بود که در متن زندگی و هوای آزاد و  گذشتن از خطرهای مختلف زیباییش تجلی پیدا می کرد نه در قوطی .
پروانه خودش را به دست یاس نسپرد .او برای درآمدن از پیله تلاش زیادی کرده بود و حالا نباید در یک چهار دیواری کمی بزرگتر از پیله محصور می شد.خود را درین دنیای کوچک  و تاریک غریب می دید.برای او که شور و هیجان از سراسر وجودش زبانه می کشید  به سربردن در این قوطی به معنای مرگ بود از همان لحظات اولیه برای به دست آوردن آزادی ای که گمان می کرد مهم ترین حقی است که در زندگی دارد تلاش را آغازکرد. ابتدا خودش را به تمام نقاط قوطی رساند. همه جا تاریک بود او حتی نمی توانست زیبایی خودش را ببیند. اندکی نور از گوشه ی درِ قوطی توجهش را جلب کرد.به سمت نور رفت اما درزی که نور از آن بیرون می زد آن قدر کوچک بود که پروانه نمی توانست ازآن عبور کند. با این حال سعی خودش را کرد خواست از شکاف کوچک راهی برای عبور خودش باز کند اما درهمان لحظات اولیه آنقدر خسته شد که بی حال گوشه ای افتاد.پس از دقایقی دوباره تلاس کرد و دریافت اگر به آن شکاف کوچک فشار آورد شکاف بزرگتر می شود و امکان عبور او بیشتر.پس با شدت به شکاف کوچک فشار آورد به تدریج تلاشش را بیشتر کرد و خودش را با شدت بیشتری به آن شکاف کوبید.شکاف ذره ای بزرگتر نشد. سرش گیج می رفت، شاخک هایش درد می کرد و بال هایش خشک شده بود.داشت خودش را به نا امیدی تسلیم می کرد در آن لحظه در نورِ کمی که از شکاف کوچک بیرون زده بود برای اولین بار بال های ظریف و زیباش را دید و پر شد از امید و شور زندگی . نیروی تازه ای وجودش را پرکرد و دوباره تلاشش را از سرگرفت .
چندر روز بعد پروانه گوشه ی قوطی افتاده بود بال هایش قرمز شده و یکی از شاخک هایش شکسته بود.شکاف به اندازه عبور پروانه باز شده بود اما پروانه دیگر نایی برای بلند شدن نداشت.


 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 6:40 توسط جزیره |

 

 

 

عاشقی لایق هر آدم پیزوری نیست

پسرم ! عشق که یک حس همینجوری نیست

 

عشق گنج است ولی رنج فراوان دارد

خودمانیم ترا طاقت رنجوری نیست

 

تا چهل سال دلی خون نشود دل نشود

طعم انگور که چون باده انگوری نیست

 

بی تب عشق مبادا بنشینید به هم

چون که نزدیکی تان نیز کم از دوری نیست

 

عشق یک چیز لطیف است زمختش نکنید

عشق یک پرده زیبا ولی توری نیست

 

خانه بی دلبر و معشوق بهشت است ولی

چون بهشتی است که در داخل آن حوری نیست

 

عشق منظومه زیبای پریشانی هاست

پسرم!عشق که یک حس همینجوری نیست

 

دوست دارم غزلم چیز بلندی نشود

ور نه جون همگی دست من این جوری نیست*

 

*این مصرع تصویری است

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 7:18 توسط جزیره |

 

قلم مو را به دست می گیرم و رو به روی بوم سفید می نشینم. به تلی ازکارت پستال ها و طرح های مختلف که کنار بوم ریخته شده خیره می شوم. هر کدام یک منظره مختلف را نشان می دهد. اما هیچ کدام به دلم نمی چسبد؛ چون از درونم چیزی با خود ندارند. پس چه تصویر کنم؟ دیروز توی پاساژها و مغازه های مختلف دنبال طرحی می گشتم که با من حرف بزند اما هرچه گشتم ازیافتنش مایوس تر شدم. دست آخر فقط خستگی راه برایم ماند و ناامیدی از پیدا کردن طرحی که تکه ای از وجودم را با آن روی بوم بیاورم.اتاق برای طراحی تاریک است. ابرها ی تیره جلوی نور خورشید را گرفته اند. چراغ را روشن می­کنم و سعی می کنم در پس این نور مجازی افکار درهمم را برای تصویر کردن خودم  متمرکز کنم.

باید چیزی  بکشم.  باید خلق کنم. بدون خلق کردن خودم هم می میرم. قلم مو را برمی­­دارم و به رنگ هایی که پیش رو دارم چشم می دوزم. سفید؟ سیاه؟ سبز؟ آبی؟

آبی! رنگ مورد علاقه ام! اما آیا آبی آسمانی درونم را نشان می دهد؟با آبی آسمان می شود افکاری به وسعت سیاهی را به تصویر کشید؟آسمان! وسیع و بی انتها، آبی و یکدست. گاهی مثل الان دلش می گیرد؛ اما بی ریا اشک می ریزد و نمی گذارد چیزی  در درونش رسوب کند.

باد قطرات باران را به شیشه می کوبد و تمرکزم را بر هم می ریزد.باز به فکر طرحی برای نقاشی می افتم. چه طرحی؟ چه رنگی می تواند آشوب درون را نشان دهد؟ سیاه؟ خاکستری؟ سفید...؟

یکباره اندیشه ای ذهنم را پر می کند .چرا همیشه  یا سیاه سیاه می ببینیم یاسفید سفید؟ کسی که ذهنش را در حصار سیاه و سفید محصور کرده محروم از دیدن آبی آسمانی است .دلش هم  سبز و قرمز را از یاد می برد  و در سیاه ها و سفیدها و گاهی خاکستری گم می شود دلش می پوسد و می پوسد تا جایی که دیگر آبی آسمان را هم سیاه می بیند ...

یاد شعری که  چند روز پیش خواندم می افتم:

ازبودن گریزی نیست

حال که باید باشم

بگذار پرده ها را به کناری بزنم

پنجره ها را باز کنم

وگاهی آواز بخوانم

حتی اگر صدایم برای تو دلنشین نباشد

زیر لب تکرار می کنم : از بودن گریزی نیست...

یکباره احساس گرمایی در پشتم می کنم. برمی گردم. نور خورشید است که از پنجره می تابد و پشتم را گرم کرده؛ باران بند آمده و ابرها کنار رفته اند. انگار خیلی وقت است جلوی بوم نشته ام. این قدر در سیاه ها و خاکستری ها غرق شدم که روشنای خورشید را بر بوم ندیدم. بلند می شوم و به سوی پنجره می روم. بازش می کنم و هوای خیس باران خورده را به ریه هایم می کشم. هوا  بوی باران می دهد. هنوز چند لکه ابر در آسمان باقی مانده  و بقیه، از آسمان در حال آّبی  شدن سفر کرده اند. کنار چند تکه ابر باقی مانده هفت رنگ روشن کنار هم  پلی رنگی درست کرده اند. پرنده ای که نمی دانم چیست روی درخت همسایه نشسته؛ نوکش زرد است و انتهای بال هایش سبز. روی درخت نشسته و از باران و رنگین کمان به وجد آمده و  برای درخت آواز می خواند. به سوی بوم می روم و آن را به سمت پنجره می گردانم حالا روبروی پنجره ام و نور به صورتم می پاشد. نور مجازی را خاموش می کنم. می دانم چه تصویر کنم. مداد را برمی دارم و طرح را می کشم و بعد رنگ ها را با هم می آمیزم. کم کم طرح شکل می گیرد؛ دستی که در تاریکی در حال باز کردن پنجره ای است و نوری که به درون می تابد... و تکه ای از وجودم روی بوم شکل می گیرد.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 7:4 توسط جزیره |

 


پيرزن هر روز به بهانه هواخوري به پارکي که کنار خانه اش بود مي رفت و بدون اينکه پسرو عروسش بدانند ساعت ها مي نشست و با پيرمرد درددل مي کرد. پيرمرد از گذشته اش مي گفت که چطور پدرو مادرش را راضي کرده به ازدواجش کاري نداشته باشند و نتيجه اش اين شده بود که تا اين سن مجرد بماند.ازتجربه ها وهيجاناتي که از سرگذرانده بود برايش حرف مي زد اما او چيز زيادي براي تعريف کردن نداشت و در سکوت  حرف هاي پيرمرد را با اشتياقي تمام نشدني سر مي کشيد.
 روزهايي که بچه ها و نوه ها دوروبرش را شلوغ مي کردند وناخواسته مانع رفتن او به پارک مي شدند دلش مي گرفت و با اين که به ظاهر درجمع نزديک ترين کسانش بود احساس تنهايي مي کرد وازپنجره هميشه بازخانه اش بيرون را نگاه مي کرد آه سردي مي کشيد مي دانست چشم هايي در پشت اين پنجره منتظرش هستند حس غريبي داشت گاهي به خودش نهيب مي زد که خجالت بکش اين کارها ازتوگذشته تمام موهايت سفيد است  اين يکي هم مثل خيلي از هوس هاي جوانيت زودگذر است ولي گويي اين طور نبود چون هرروز که مي گذشت وابستگيش به اين احساس بيشترمي شد اما جرات حرف زدن از دروني ترين احساسش را حتي براي دخترش نداشت.
ولي ديگر نمي¬توانست تحمل کندبايد باکسي درمورد اين حس غريب وتازه ولي واقعي صحبت مي¬کرد   دلش گنجايش اين راز بزرگ را نداشت  اين همه هيجان براي قلبي که سالها خاموش بوده سنگين بود بايد براي کسي تعريف مي کردزياد شدن ضربان قلبش را موقع ديدار او .
نه با جوان ها نمي شد درمورد اين چيزها حرف زد آن ها آن قدر خودخواهند که فقط به  آبروي خودشان  فکرمي کنند .يک عمر زندگيش را به پاي آن ها ريخته بود آخرش چه ! هرکسي به راه خودش رفته بود واو مانده بود و يک دنيا تنهايي .ازدواجش هم بدون عشق صورت گرفت بدون عشق پايان يافت و مانند گلي سرمازده ذره ذره پژمرد و خشک شد.
همه دورهم خوشبحت بودند غير ازاو. پس ازمرگ همسرش همه ازاو انتظار داشتند  فقط نقش يک مادربزرگ خوب را ايفا کند براي نوه ها وبچه هايش زندگي کند و سر آن ها را باحرف هاي بي سروته اش از گذشته به درد بياورد.  نه ! حرف زدن دراين مورد با آن ها بي فايده است آن ها نمي توانند تصورکنند که او بخواهد براي خودش زندگي کند براي خودش انتخاب کند وبراي خودش عاشق شود.
پيرزن به درخت کهنسالي که از دور درپارک ديده مي شد چشم دوخت ؛لبش را گزيد و لبخند کمرنگي لبان چروکيده و رنگ پريده اش را پوشاند. درمورد پيشنهادي که پيرمرد داده بود خودش فکرهايش را کرده بود وتصميمش را گرفته بود ولي باز انگارمي ترسيد با بچه هايش درين مورد حرفي بزند.
در جوانيش مدت ها منتظر چنين موقعيتي بود که دلش بلرزد و قلبش به خاطرمردي به تپش درآيداما هميشه موقعيتي که پيش مي آمد هوسي زودگذر بود که پس از مدتي روبه خاموشي مي رفت. هميشه آرزو داشت مردي را ببيند که لياقت داشته باشد او به خاطرش تمام زندگي را پشت سر بگذارد ولي اين انتظار سال ها وسال ها به طول انجاميده بود و اينک بعد از هفتاد سال که از زندگي بي روحش مي گذشت به سراغش آمده بود. حالا که بايد  با اين زندگي وداع کند دل به دنيا بسته بود.
درجواني چند بار سعي کرده بود خودش را ازين زندگي خلاص کند ولي بدبختانه نجاتش داده بودند وکورسوي اميدش براي رهايي تبديل به ياسي تلخ  وگزنده شده بود. مي گفتند مرگ برايش زود است؛ بايد زندگي کند واو مجبورشده بود  سال ها وسال ها زندگي کسالت بارش را ادامه دهد و حالا سر پيري...
ابتدا تصميم گرفت با چند تن از رفقاي قديمي صحبت کند بالاخره آن ها هم سنش بودند و حرفش را بهتر مي فهميدنداما نه! آن ها هم  هرکدام دنيايي خيالي ،يادگاري از گذشته براي خودشان ساخته بودند  و گمان مي کردند در جمع بچه ها ونوه ها راحت تر مي توانند خودشان را فراموش کنند.
با خود انديشيد: اون ها هم تمام زندگي و دلخوشي شان شده سرک کشيدن توي زندگي اين واون .کي وقت مي کنن براي خودشون زندگي کنن. نمي دانست. يک بار که صحبت را بايکي از همسايه هاي قديمي که با هم صميمي تر بودند پيش کشيده بود هنوز به اصل مطلب اشاره اي نکرده که پيرزن چنان استغفرا...هي گفت که انگار دارد با آدم گناهکاري حرف مي زندو آب پاکي را روي دستش ريخت و او هم از همان جا نوميدانه ودلشکسته به خانه برگشت.
ناگهان با خود انديشيد وقتش فرارسيده. او که مدت ها منتظر چنين موقعيتي  بود حالا که به سراغش آمده چرا استفاده نکند ولي ... حالا براي تجربه کردن چنين موقعيتي کمي ديرنشده بود؟
نمي خواست مايه آبروريزي فرزندان و نوه هايش شود ولي نمي توانست دوروز باقيمانده عمرش را همچنان براي آن ها زندگي کند مي خواست لحظات آخر عمرش آزادي را تجربه کند و کوله بار سنگين حرف ها را براي هميشه ازروي دوشش به زمين بگذارد .وقتي او خوش باشد چه اهميتي دارد که کسي پشت سرش حرف بزند مهم اين است که او براي لحظه اي آن طور که دوست دارد زندگي مي کند بدون اينکه ازکسي بترسد يا ملاحظه چيزي را بکند.
با اين افکار ناگهان حس کرد درست نفس مي کشد سعي کرد مانند دوران جواني نفس عميقي بکشد  و هواي تازه آخر بهار را به ريه هاي فرتوتش وارد کند ابتدا سرفه اش گرفت؛ به تنفس در چنين هوايي عادت نداشت ولي پس از لحظاتي سرفه قطع شد و جاي آن را طراوت وشکفتگي پرکرد. دختري جوان و سر زنده را درآيينه ديد.بالاخره تصميم خودش را گرفت. سرصندوقش رفت .تمام پول هايش را بيرون آورد پس از اينکه آن ها را شمرد درون کيف پول دستي اش گذاشت.يک بار ديگر ازپنجره نگاهي به درخت  وسط پارک انداخت .هميشه سرسبز بود زمستان وتابستان. پيري هم نتوانسته بود کمرش را خم کند. کسي در پشت اين درخت کهنسال منتظرش بود. نبايد بيش از اين او را در انتظار نگه مي داشت. خودش به اندازه کافي انتظار کشيده بود
اين بار به جاي بقچه کيفي را برداشت که به تازگي  نوه اش برايش خريده بود و او به اين بهانه که کيف رنگ شادي دارد و براي او مناسب نيست استفاده نکرده بود.
وقتي به سمت در مي رفت سرش را برگرداند .خوب در وديوار را نگاه کرد در وديواري که سال ها شاهد عجز  و ناتواني دوران جواني و ميانسالي اش بودند .بعد به فکرش رسيد که همه چيز را براي بچه هايش بنويسد مهم نيست که آن ها بعداز خواندن نامه چه حالي پيدا مي کنند واحتمالا تمام سعي خودشان را مي کنند که اطرافيان نفهمند چه اتفاقي براي او افتاده مهم اين است که اوداشت انتخاب و اختيار و آزادي را تجربه مي کرد پس از اينکه نامه را تمام کرد آن را روي طاقچه کنار پنجره گذاشت. يک بار ديگر به درو ديوار اتاق نگاه کرد و از در بيرون رفت.

اینم یکی از اولین داستان های جزیره
 

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 7:8 توسط جزیره |

 


شايد دل اگر مقابلش سد مي شد
در رفتن ازين شهر مردد مي شد
ريلي که قطار را از اين جا مي برد
از داخل چشم هاي من رد مي شد

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 8:15 توسط جزیره |


تا عشق دوید از دهانم بیرون
نام تو کشید از دهانم بیرون
گفتم که به تو حرف دلم را بزنم
یک بوسه پرید از دهانم بیرون

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 7:30 توسط جزیره |


انگار که در سرم تکاپويي هست
آشفتگي و شور و هياهويي هست
چندي است که سخت از خودم مي ترسم
درجيب کتم هميشه چاقويي هست

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 6:31 توسط جزیره |

 
تاريکم و شب از دلم مي جوشد
تکرار به تکرارخودش مي کوشد
تکراري ام آنقدر که حالا ديگر
پيراهنم از حفظ مرا مي پوشد

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 16:40 توسط جزیره |

کم نامۀ خاموش برایم بفرست
ازحرف پُرم، گوش برایم بفرست
دارم خفه می شوم در این تنهایی
لطفا کمی آغوش برایم بفرست!

                                                                                                            جلیل صفربیگی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 18:55 توسط جزیره |

 


زن، روي تپه ايستاده بود. منظره سبز ته دره  به او لبخند مي زد. بادي که تند  نبود

 موهايش را آشفته مي کرد. دستش، گونه تبدارش را لمس کرد و قطره اي اشک

روي صورتش ماسيد. چيزي در درونش داشت منفجر مي شد. آب دهانش را  که فرو

داد، حس کرد چاي داغي از گلويش پايين رفته و تمام مجاري دهانش را سوزانده

است. صداي ونگ ونگ بچه بلند شد. به همين زودي شکمش ته کشيده بود! او به

عنوان مادرِ آن موجود بدبخت، وظيفه داشت شکمش را سير کند. دستانش را نزديک

 دهانش برد و تمام بخارِ دهانش را در آنها خالي کرد. کمي از داغي وجودش  به

جسمش منتقل شد. دهانش  را بست و تا جايي که توان داشت هوا را  از بيني به

ريه هايش کشيد و چند ثانيه اي به همان حالت ماند. نيرويي مي خواست قفسه

سينه اش را بشکند و خود را آزاد کند. تا جايي که مي توانست مقاومت کرد. کم کم

رنگش به کبودي زد. ناگهان بي اختيار دهانش باز شد و تمام هواي محبوس در ريه

هايش با فشار از دهانش بيرون پريد و به نفس نفس افتاد. صداي بچه تبديل به ضجه

شده بود. نگاهي به بچه انداخت و اخم هايش در هم رفت. دوباره بي اعتنا به رو به

رو چشم دوخت. چرا اين جا بود؟ فکر مي کرد؛ اما جواب درستي برايش نمي يافت.

به نظرش رسيد که توده اي  سياه با لباس بلند تيره، از ته درّه دندان هايش را به او

نشان مي دهد و او را به خود مي خواند. لرزش خفيفي سرتا پايش را تکان داد.

دست ها را زير بغلش پنهان کرد. سرماي گزنده ول کن نبود. نگاهي به آسمان گرگ

و ميش غروب انداخت. تا لحظاتي ديگر سرخي خورشيد را مي ديد و غروب زندگي

اش! بچه ديگر براي گريه کردن تواني نداشت. از بس جيغ زده بود نفس کم آورده بود.

 زن به سمت بچه برگشت. وقتي تکان خورد آينه اي که هميشه خود را در آن برانداز

مي کرد، از جيبش به زمين افتاد. کف پايش را در آينه ديد. خواست تمام فشاري که

به مغزش وارد مي شد را به آيينه منتقل کند؛ ولي منصرف شد. خم شد و آن را

برداشت. به لب هاي برگشته و رنگ پريده اش  نگاهي انداخت. باد سردي به

صورتش خورد. آينه را به گوشه اي پرت کرد و به سمت بچه رفت. آن جسم زنده

کوچک را برداشت. کمي تکان داد. به صورت کبود شده بچه زل زد. اين موجود کوچک

در دست هاي او چه مي کرد؟ آيا واقعاً به او تعلق داشت؟ او  يک موجود ديگر را به

اين دنيا آورده بو د! ناگهان فکر ديگري به ذهنش هجوم آورد. مي توانست اول بچه را

از اين رنج رها کند و بعد خودش را. ديگر صداي بچه را نشنيد. فقط نگاهي به ته دره و

به توده سياه توهم انگيز که نزديک و نزديک تر مي شد، انداخت و بعد بچه را روي

دستانش بلند کرد.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 10:35 توسط جزیره |

 

به دور و بر خودش نگاه کرد. انگار همه چيز و  همه کس  به او خيره شده بودند. دو دختر در حالي که

سرتاپاي او را برانداز مي کردند پچ پچ کنان توجهش را جلب کردند. کيفش را  محکم به خود چسباند دو

دختر لبخندزنان رد شدند. نفس راحتي کشيد. چراغ هاي خيابان از دور و چراغ هاي کم سوي پارک از

نزديک، خبر از تاريک شدن هوا مي دادند. کجا بايد مي رفت؟ وقتي پا در راه گذاشته بود، مي دانست

بايد برود؛ اما حالا نمي دانست به کجا! روي نيمکت لميد و چشمانش گرم شد. صداي قدم هايي که

نزديک و نزديک¬تر مي شد نفسش را بند آورد؛ اما جرأت باز کردن چشمانش را نداشت. حالا ديگر صداي

قدم ها در گوشش زنگ مي¬زد که ناگهان متوقف شد. بوي سيگار بيني اش را آزرد. پلک هايش به هم

 چسبيده بود و باز نمي شد. صداي مردانه اي گفت: 
       -   هي خوشگله! خوابي؟
 و بعد دستان مرد بود که روي گونه اش لغزيد. با وحشت چشمانش را باز کرد و کلماتي که بي اراده از دهانش بيرون مي آمد:


        -      برو گم شو آشغال!
 و با کيفش به صورت مرد زد.
        -      مگه چي کار کردم تحفه؟ خيالت راحت! هيچ کس صداتو نمي شنوه.


نفهميد ديگر چه گفته بود. فقط صداي حرف زدن دو مرد او را به خودش آورد. مرد ميانسالِ تازه وارد، مرد

جوان را از او دور کرده بود. نگاهي از سرِ حق شناسي به او انداخت. مرد کنارش نشست و در حالي که

دست به سرش مي کشيد گفت:
       -    دختري به سنّ تو اين موقع شب نبايد اين جا باشه!


نمي دانست با اين رفتار پدرانه چه برخوردي بايد داشته باشد. مرد ادامه داد:

 
- حداقل خطري که برات داره تجاوز جنسيه! ببينم جايي داري بري؟


 و بدون اينکه منتظر جواب او بماند، در حالي که  سرتاپاي او را نگاه مي کرد، گفت:


       -     خونه من همين خيابون روبروست. اين جا برات خطرناکه. امشب بيا پيش من تا فردا يه فکري به حالت بکنم!
او که از خطر جسته بود، نفس راحتي کشيد و خودش را به مرد سپرد.

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 11:2 توسط جزیره |

  

 پيرزني كنار خيابان ايستاده گاهي تا وسط خيابان مي رود ولي به محض اين كه مي بيند ماشيني به طرفش مي آيد خودش را عقب مي كشد و اخم هایش درهم می رود و زیر لب چیزی می گوید پیرزن اطرافش را نگاه می کند يكي دو بار هم ماشين ها بوق مي زنند و او مي ترسد و عقب مي رود دختر بچه اي دبستاني كه لباس مدرسه به تن دارد كنار خيابان ايستاده وقتي پيرزن را مي بيند زير لب به طوري كه پيرزن نفهمد لبخندي مي زند كمي جلوتر مي  آيدپيرزن كه گويي سوژه اي پيدا كرده محكم مچ دست دخترك را مي چسبد

پيرزن :          بيا دخترم مي خواي ازخيابون رد شي من ردت مي كنم نترس مادر تو ديگه بزرگ شدي نبايد ازاين آهن پاره هايي كه اسمشو گذاشتن ماشين بترسي

دختر می خواهد چیزی بگوید اما منصرف می شود. پيرزن سعي مي كند به وسيله ي حرف زدن با دخترك بر ترس خودش غلبه كندودر حالي كه مچ دست دختر را محكم فشار مي دهد سعي در عبور از خيابان دارند دخترک موقع عبور از خیابان چند بار پشت سرش رانگاه می کند

پيرزن:           ما قديما كه سوار اسب والاغ مي شديم مگه چمون بود خيلي هم سالم بوديم اصلاتصادف و اين جوركوفت و زهرمارها هم نبود

پيرزن و دخترك وسط خيابان رسيده اند ناگهان ماشيني به سرعت از كنارپيرزن رد مي شود پيرزن رنگش مي پرد و شروع به ناله ونفرين مي كند

پيرزن:          الهي جز جيگر بگيري! بچه ي مردم رو ترسوندي با اين كارا آب خوش ازگلوت پايين نمي ره.

 (رو به دختر درحالي كه دستش را محكم تر از پيش فشارمي دهد)

پيرزن:          نترسي مادر ها! اينا ديوونه اند. نمي دونند دارن چه كار مي كنند من باهاتم

(آن دو بالاخره به آن طرف خيابان  مي رسند)

پيرزن:         قربون همون اسب والاغ هاي خودمون برم و(بعد با صداي آهسته با خودش به نحوي كه دخترك متوجه نشود) سوار مي شديم واصلا هم نمي ترسيديم و(رو به دختر)  رسيديم. حالا ننه هرجا مي خواستي بري برو.

دخترک نگاهی به راهی که آمده می اندازد و بعد از پيرزن جداشده و به سرعت ازخيابان عبور مي كند و سوار ماشینی می شود که برایش دست تکان می دهد. در همين لحظه اسبي درحالي كه گاري اي را به دنبال خود مي كشد با سرعت به طرف پيرزن مي آيد پسركي كه هدايت اسب را به عهده دارد داد مي زند كه مردم كنار بروند پيرزن چنان محو اسب شده كه صداي فريادهاي پي درپي پسر را نمي شنود. اسب خودش را به پيرزن مي زند و پيرزن به زمين مي افتد. 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:29 توسط جزیره |

 

 

سه شعر از مصطفی مستور

 

 

شنبه را

با تیغی از جنس بردباری

تکه تکه می کنم

و یک‌شنبه را

                    -  بی هیچ درنگی ـ

می سوزانم با آه.

 

دوشنبه‌ی وحشی را

که در شیب تنهایی

رام می‌کنم با چند قطره آب شور،

دیگر برای کشتن سه‌شنبه

تیغی نیست، آبی نیست، آهی نیست،

                                                مگر دعا.

و بعد

دیوانه‌وار بوسه می‌زنم

بر معبد دست‌های چهارشنبه

که از فرط همسایگی‌ات

بوی نور می دهند.

 

و این‌ها و این همه

تنها برای تو

ای نشسته در شب شتابناک آدینه!

 

* * *

در ستایش صدایت

 

این کتاب‌های نادان را 

که مدام می‌گویند

وزن  ندارد

و رنگ یا طعم  یا رایحه 

و حجم ندارد و دیده نمی‌شود

                                      صدای تو

زیر آن بید بلند

که از شنیدن واژه‌هایت جنون گرفت

                                       دفن کنید.

به فتوای مردی

که هر شب‌ آدینه بر ضریح صدایت دخیل می‌بندد.

 

 * * *

ساعت شش و سی و دو دقیقه بعدازظهر

 

امروز

ساعت شش و سی و دو دقیقه‌ی بعدازظهر

نشست مقابلم

بر نیمکتی سنگی

در نقطه‌ای گنگ از شهری غریب

و ناگهان

چند بار

شلیک کرد توی سینه‌ام.

آه،

با چشم‌هایش.

 

امروز

ساعت هفت و نه دقیقه‌ی بعدازظهر

زیر سقف ماشینی درمانده در ترافیک

تابید، بارید، وزید.

آه،

بر روحم.

 

امشب 

ساعت نمی‌دانم چند است

اما کسی دست برده است توی سینه‌ام

تا چیزی را

تا چیزی را از تپیدن بازبدارد.

آه،

برای مردی ایستاده بر لبه‌ی اندوهی ژرف دعا کنید.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 18:46 توسط جزیره |

 

 

"سرباز کوچک" به خاطر تآترش بندرعباس است و نمیرسد مطلب بزند. از طرف او این عکس تقدیم می شود.

 

 نوشته شده توسط: راد

------------------------------------------

 

 

 

ازبودن گریزی نیست

حال که باید باشم

بگذار پرده ها را به کناری بزنم

پنجره ها را باز کنم

وگاهی آواز بخوانم

حتی اگر صدایم برای تو دلنشین نباشد

 

 

 

 ----------------------------

 

صد کوه غم داری ویک جو اگر شادی

این را نگه دارش

وآن را به قعردره بسپارش

دنیا گذرگاهی است

آغازوپایان ناپدیدار

راهی ، نه هموار

یک بارازآن خواهی گذشتن

آه، یک بار...

                یک بار... .

 

 

اگر برای هم به گناهانمان اعتراف کنیم بی شک به خاطرفقرابتکار بریکدیگر خواهیم خندید

 

واگربرای هم  فضایلمان راباز شماریم به همان دلیل بالا ازخنده روده برمی شویم.

 

 

تا زمانی که دل نشکند مُهراز آن برداشته نمی شود.

 

 

چه کوراست آنکه از جیبش به تو می بخشد تا ازقلبت باز ستاند.

 

مردی که ازخطاهای کوچک زن درنمی گذرد هرگز از فضائل بزرگ او بهره مند نمی شود.

 

چه شریف است دل غمگینی که اندوهش مانع ازآن نمی شود که با دل های شاد سرودی سرکند.

 

آن چه درما حقیقی است خاموش وبی صداست اما آنچه اکتسابی است پرهیاهو وولوله گراست.

 

جبران خلیل جبران (حمام روح)

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 12:24 توسط جزیره |

 

به نام خدا 

 

روز-خارجی -قبرستان

 

همه جا تاريك است. درسياهي شب درقبرستاني مردي مشغول كندن قبر است .چراغ كوچكي كنارش گذاشته كه نوركمي دارد .وسایلش را دورش ريخته بيل ،كلنگ و...  هنوز مقدار زيادي نكنده است .مدام به اين طرف وآن طرف نگاه مي كند. ترس وهراس درچهره اش به وضوح مشخص است. مشغول كنار زدن خاك ها می شود عرق كرده براي لحظه اي دست ازكار مي كشد و به روبه رو نگاه مي كند ناگهان يكباره گويي كه چيزي را حس كرده باشد سرش را برمي گرداند.اينك مردي روبرويش ایستاده مرد پالتو سياه رنگ بلندي پوشيده گوركن لحظه اي به شدت مي ترسد و نا خودآگاه قدمي به عقب برمي دارد

مرد  :     اون بدبخت رو مي خواي بندازي  اين جا؟ اين كه خيلي كوچيكه!

گوركن :    تو ازكجا پيدات شد؟

كمي سكوت مي كند وبعد همين طور كه به كارش ادامه مي دهد

گوركن :     ازطرف اون اومدي ؟ بهش بگو خبر مرگش دارم مي كَنَم ديگه

مرد :         پرسيدم چرا اين قدر كوچيكه؟

گوركن (بی حوصله) :     صبر كن بزرگش مي كنم

كمي سكوت

گوركن :     راستشو بگو شماها اگه ريگي توي كفشتون نيست چرابه من گفتين شب اين قبر روبكنم اصلا كدوم بدبختي مي خواد اين جا بخوابه؟

مرد (ملتمسانه ) چقدر پول بهت داده من دوبرابرش رو بهت مي دم به شرطي كه ديگه نَكَني

گوركن متعجب سرش رابالا مي آورد:              نگفتم يه ريگي توي كفشتون هست! دعواتون شده؟

چشم هایش برقی می زند و ادامه می دهد:       پولت نقده ؟

مرد  :       الان ندارم بعدا هرچي خواستي بهت مي دم فقط ديگه نَكَن! باشه؟

گوركن نگاهي به سر تاپاي مرد مي اندازد ودوباره مشغول كار مي شود

گوركن:        بروبابا ما نقد رو ول نمي كنيم به نسيه بچسبيم فكر كردي براي چي قبول كردم اين موقع شب توي اين سرما كه سگ ازخونش بيرون نمياد بيام قبر بكَنم فقط به خاطر پولش (گوركن دوباره نگاهي به مرد مي اندازد ووتاکید می کند):          فقط به خاطر پولش

مرد كه مي بيند فايده اي ندارد با لحن سرزنش آميزي مي گويد :        خوب بدبخت الان اگه يكي بياد تورواين جا ببينه بهت مشكوك ميشه

گوركن دست ازكار مي كشد ونگاهي به مرد مي اندازد :         باهم دعواتون شده حالا می خوای منو ازنون خوردن بندازی ها؟

مرد:       گوش كن...

گوركن با عصبانيت:          من فقط پولم رو مي گيرم همين .حالا تو اگه مي خواي نَكَنم پولم رو بده. وگرنه ساكت باش

مرد :        من الان هيچ چي ندارم ولي قول مي دم...

گوركن  ميان حرفش مي پرد  :      پس خفه شو بذار كارمو بكنم

صداي زوزه ي چند سگ از دوردست ها مي آيد مرد هراسا ن نگاهي به دوروبر خودش مي اندزد وبعد نگاهي به چاله اي كه هر لحظه بزرگ وبزرگتر مي شود مي­كند نمي تواند ساكت باشد

مردبه گوركن كه توي چاله مشغول كندن است:       حالا چرا اين قدر گودش مي كني؟

كجاي كاري اين كه قبرنيست حالا حالا ها بايد بكنم قبر بايد گود باشه

مرد به طوري كه گوركن نفهمد با پا درون گودال خاك مي ريزد بعد ازاين كه چند بار اين كار راتكرارمي كند گوركن متوجه مي شود

گوركن :         هوي چرا اين جوري مي كني؟

مرد:              عشقم كشيده به تومربوط نيست

گوركن بيرون مي آيد روبه روي مرد مي ايستد :        چي مي خواي ؟ حرف حسابت چيه ها؟

مرد:             مي دوني داري چه غلطي مي كني ؟ وبعد داد مي زند بدبخت اون يه جنازه رو مي خواد بندازه اين تو

گوركن :      به من مربوط نيست من پولمو مي گيرم 

مرد كه عصباني شده گوركن را به درون قبر هل مي دهد صداي زوزه ي سگ ها بيشتر وبيشتر مي شود. از طرف ديگر قبرستان مردي كه به نظر مي رسد چيزي روي دوشش سنگيني مي كند پديدار مي شود مرد كه به شدت ترسیده  نگاهي به مردي كه از دور مي آيد مي اندازد وپا به فرار مي گذارد.

گوركن از قبر بيرون مي آيد وروبه مرد:        كو اون عوضي ؟

مرد كه كيسه اي روي دوشش است جواب مي دهد:      كي رو مي گي ؟

گوركن با تعجب نگاهي به دوروبر خودش مي اندازد

گوركن  :    همون رفيقت كه مي خواست زيرابت رو بزنه

مرد نگاهي به قبر مي اندازد   :     چي مي گي تو؟ قبر آماده است؟

گوركن كه هنوزمبهوت است سرش را نشانه ي بله تكان مي دهد

مرد كيسه را از روي دوشش به زمين مي گذارد.

گوركن :          اين چيه؟

مرد   :            بيا كمك كن بندازيمش توي قبر

 گوركن كه حسابي ترسيده اطاعت مي كند وقتي كيسه را با مرد بلند مي كند سر كيسه كه شل است بازمي شود وسر جسد به طرف بيرون آويزان مي شود وگوركن مردي را كه چند لحظه پيش او را درون گودال هل داده بود را درون كيسه مي بيند.

 

تمام شد.

----------------------------

 

با پوزش از دوستان گرامی‌ داستان "روی پل" را برداشتم.

 

ورود سرباز کوچک را تبریک گفته و برای خانوم بهار آرزوی موفقیت داریم.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 16:42 توسط جزیره |

 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 6:54 توسط جزیره |

 

 

 

 

دکتر ارنست ، عکاس ، هیوا  اگراطلاع می دادید شاید ما می توانستیم جور شما را بکشیم این طور بهترنبود؟

 

 

 

 

1.     روز / داخلي / اتاق خواب

 

زن روي تخت خواب نشسته ودر آيينه نگاه مي كند وبا خودش حرف مي زند

- من چي كم گذاشتم برات؟محبت نكردم؟زشت وشلخته بودم؟ چرا؟ آخه چرا؟

به اين زودي همه چي يادت رفت؟

-بي انصاف ما همش يه سال ازعروسيمون مي گذره.ازاون چيزي كه فكرمي كردم هم نامردتربودي!

- به همين زوي عشقت ته كشيد؟

-چند باراومدي سراغم گفتم نه. به مرد جماعت نميشه اطمينان كرد گفتي بدبين نباش

- گفتم نميتونم بهت اعتماد كنم

- گفتي به عشقم ايمان داشته باش همون جوري كه خودم دارم.

-چقدربرام اشك ريختي؟چقدر صادقانه و احمقانه بهت ايمان داشتم.

اشكت دروغ بود عشقت دروغ بود داغي بدنت دروغ بود. ازت متنفرم! زن آيينه را به گوشه اي پرت مي كند.

روي تخت دراز مي كشد.صداقت! صداقت ! مي خندد بلند بلند وبعد بغضش مي تركد.

ملافه راروي صورتش مي كشد مرد داخل مي شود.

زن خودش را لاي ملافه پيچيده است.مرد مي خواهد كمي ازملافه را روي خودش بكشد ولي ملافه زير زن است.ومرد به خاطر اينكه او را بيدار نكند از ملافه صرف نظر مي كند.كمي بعد مرد خرخرش بلند مي شود .زن ملافه را به آرامي كنار مي زند وبلند مي شود.

ازكشوي ميز سند ازدواجش را برمي دارد وپاره مي كند.

 

 

2. غروب / خارجي / خيابان

 

 زن در خيابان ها سرگردان وبي هدف مي گردد. سوار اولين ماشيني مي‌شود كه براي او چراغ مي‌دهد.فيد به سياهي.

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 21:29 توسط جزیره |

به نام خدا

آرام نگاهش می کنم. خندان و شاد زل زده توی دوربین و پنج ماه است که از توی عکس مرا نگاه می کند. چه زود گذشت. این لبخند را چهار ماه است که ندیده ام. لبخندی صدادار که غریو شادی را از میان لب های بسته اش بیرون می داد. چرا ترکم کرد؟ هیچ کس نمی داند. باورم نمی شود. مگر امکان دارد آن عشق، آن محبت سوزان و آن علاقه باورنکردنی تمام شود؟ چه چیز می تواند دو موجود یکی شده را از هم جدا کند؟ اگر مرگ بود شاید دیگری هم می مرد. اما بدترین چیز عوض شدن خود آدم هاست. مگر شرایط چه قدر بر ذات آدم ها تاثیر دارد؟ کاش چیز دیگری بود. مگر می شود او دیگر مرا به یاد نداشته باشد؟ هر چه قدر سعی می کنم واقعیت را بپذیرم نمی توانم.

   خانه می لرزد. حس می کنم دیوار از پشت سر به جلو هلم داد و زمین کمی جلو رفت. به پنکه سقفی که نگاه می کنم حدسم کامل می شود؛ زلزله آمده است. می خواهم به طرف در بروم که تمام شده است. تصور ذهنی ام پایین آمدن تیر آهن از سقف است که قبل از این که به در برسم روی سرم می افتد. توی هال که می روم همه چیز مانند قبل آرام است. این قدر افسرده ام که زلزله هم نمی تواند حالم را عوض کند. به اتاق برمی گردم و دوباره به دیوار تکیه می دهم و به عکسش زل می زنم. تلفن زنگ می زند. مامان می پرسد: حالت خوبه؟ می گویم "آره" و گوشی را می گذارم. دوباره زنگ می زند. گوشی را برمی دارم و بی مقدمه می گویم: "اگه می تونستم رقص رو از توی تلفن نشون بدم می رقصیدم تا ببینید که چه قدر حالم خوبه" پشت خطی ساکت است. من هم که ساکت می شوم آرام می گوید: "سلام! حالت خوبه" نمی دانم چیز دیگری هم گفت یا نه؟ صدایش را که شناختم نفسم بند آمد. فقط ناباورانه گفتم: "آره" گوشی را گذاشت. نگاهی دوباره به عکسش می اندازم و به سویش حرکت می کنم. شاید عشق دوباره برگردد.

 

مجتبی

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 12:20 توسط جزیره |

به نام خدا

وحدت

 

مريدي گفت: تمام استادان مي گويند گنجينه هاي روحاني ازراه جست وجو در انزوا كشف مي شوند:پس چرا مااين جا كنار هميم؟

استاد پاسخ داد:با هميد،چون جنگل همواره نيرومندتر ازيك درخت منزوي است .جنگل رطوبت را ذخيره،در برابرتوفان مقاومت، ودر باروري خاك كمك مي كند،اما نيروي يك درخت ازريشه هايش است وريشه هاي يك درخت هرگز به رشد گياه ديگري كمك نمي كند.

دركنارهم بودن براي رسيدن به يك هدف به معناي اجازه دادن به هرفرد براي رشد به روش خودش است واين راه آناني است كه آرزو دارند با خداوند وحدت يابند.

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 9:56 توسط جزیره |

 

 

 

نوشتن

 

بنويس. چه يك نامه، خاطرات روزانه يا يادداشتي موقع صحبت با تلفن! اما بنويس

 

با نوشتن به خدا و به ديگران نزديك تر مي شويم. سعي كن روحت را در نوشته ات قرار بدهي!

 

اگر مي خواي نقش خودت را در دنيا بهتر بفهمي، بنويس! حتي اگر هيچ كس كارت را نمي خواند يا بدتر،

 

 اگر كسي چيزي را بخواند كه نمي خواهي خوانده شود. ولي بنويس!

 

يك كاغذ و قلم معجزه مي كند. درد راتسكين مي دهد، روياها را تحقق مي بخشد و اميد هاي از دست

 

رفته را باز مي گرداند. همين نوشتن به ما كمك  مي كند افكارمان را تنظيم كنيم و پيرامونمان را واضحتر

 

 ببينيم. كلمه قدرت دارد.

 

پائولوکوئیلو

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 6:11 توسط جزیره |

 

به نام خدا

 

 

لبت لعل و لپت گیلاس لیلی

نگاهت جذبه ی الماس لیلی

 

مبادا گیر راسوها بیفتی

در این صحرای بی احساس لیلی

 

 

 

 

 

سنگ یا بختک

 

کم کم شبیه دیگران بالید و لیلی شد

آیینه ها را در اتاقش چید و لیلی شد

 

 

زیبایی اش در گوشه ی پستو نمی گنجید

در کوچه و کوه و کمر چرخید و لیلی شد

 

 

از رمز و راز زندگی سر در نمی آورد

تنها جنون محض را فهمید و لیلی شد

 

 

روی لبانش قطره ی "اشک خدا"[1] لغزید

یا قهوه ای مشکوک را نوشید و لیلی شد

 

 

شاد و غزل خوان چون عروسک های بازیگوش

بر روی لیوان ها کمی رقصید و لیلی شد

 

 

تا پر در آورد و زمین درد یادش رفت

خود را در  اوج آسمان ها دید و لیلی شد

 

 

ناگاه مثل سنگ یا بختک فرو افتاد

آن دختری که از خودش کوچید و لیلی شد



[1] . نوعی مخدر

 

 

                                                                                                   رقیه ندیری

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 7:3 توسط جزیره |

به نام آفریننده زیبایی ها

 

صدا

 

شب ها در کوچه های خلوت با من آواز می خوانی

 

و من تنهایی ام را به تو طعنه می زنم هر شب

 

به قدر نیازم فرود می آیی ولی دستان من

 

رو به غیر تو بال بال می زند

 

به وسعت آرزوهایم گسترده می شودی

 

اما صبرم را به سنگ می کوبد

 

عجول بودنم!

 

می آیی

         می آیی

                     می آیی!

 

تا به فهم محدود من برسی

 

من ولی باز هم تو را گم می کنم

 

گم می شوم

 

در برهوت بی تو بودن گم می شوم

 

و بی محابا فریاد می زنم

 

آیا کسی هست ...؟

 

و تو همچنان آواز می خوانی

 

و من همچنان فریاد می زنم

 

آیا...

 

صدا در صدا گم می شود.

 

 

 

 

غزلی ناتمام

 

بگذار بعضی روزها مال خودم باشم

جدی تر از سایه به دنبال خودم باشم

 

 

حتی خدا توی خدایی کردنش غرق است

باید خودم دلواپس حال خودم باشم

 

 

کامل شدن صد سال نوری وقت می گیرد

تصمیم دارم میوه کال خودم باشم

                                                 

                                                    رقیه ندیری

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 13:10 توسط جزیره |

به نام خدا                                          

دختر نزدیک مرد آمد و گفت: آن جا به چه کسی پناه می بری؟ مرد لبخندی زد و جواب داد: همیشه پناهگاه پیدا می شود. تلخی جواب، قلب دختر را فشرد. افسرده و با لبخندی عصبی گفت: امیدوارم آخرین پناهگاهت باشد! و از ماشین فاصله گرفت. مرد رفت. کمی بعد دختر در روزنامه خواند: "فراری سیاسی که شش ماه پلیس را به دنبال خود دوانده بود، دیشب در منزل معشوقه سابقش دستگیر شد. زن این فراری را به امید گرفتن جایزه معرفی کرده است" دختر اشک هایش را با دستمالی که هدیه مرد بود پاک کرد. روی آن نوشته شده بود: "تنها تو در قلب منی".

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 4:59 توسط جزیره |

به نام آفریننده زیبایی

 

ده فرمان هنرمند

 

1-     ستایش کن زیبایی را زیرا سایه خداست بر سر جهان.

 

2-     هنر بی خدا وجود ندارد حتی بی مهر آفریننده ات درسینه شهادت می دهی بر وجود او، 

"با آفریدن"

 

3-     هدف تو از آفریدن زیبایی باید تغذیه روح باشد نه برانگیختن احساسات.

 

4-     زیبایی را نه بهانه ای برای پیرایه پرستی و پوچ گرایی که دست آویزی بدان برای غنای جان و روان

 

5-   زیبایی را درمجلس بزم یا بازار مکاره مجوی و آثارت را در چنین اماکنی عرضه مکن زیرا زیبایی پاک و معصوم است و جایش در مجالس بزم و یا بازار مکاره نیست.

 

6-     زیبایی ترانه ای است که از قلب تو می تراود و نخستین کسی که باید تطهیرشود خود تویی!

 

7-     زیبایی آقریده تو ، باید مظهرشفقت باشد و قلوب آدمیان را تسلی بخشد.

 

8-     اثرت را باید همان گونه بپرورانی که مادری ، فرزندش را با خون دل

 

9-   زیبایی نباید همچون افیون تو را به خواب ناز فرو برد بلکه باید همچون شرابی قوی ، آتش تمناهایت را شعله ور کند زیرا اگر تو مرد یا زنی کامل نگردی در هنرمند شدن ناکامی.

 

10- هر اثر هنری باید بر تواضع تو بیفزاید زیرا هرگز والاتر از رویای تو نیست و همواره نازل تراست از شگفت انگیزترین رویای خدا، یعنی طبیعت.

 

                                                                                          

Gabriela  mistral

 

 

 

 

عشق عشق می آفریند

عشق زندگی می بخشد

زندگی رنج به همراه دارد

رنج دلشوره می آفریند

دلشوره جرات می بخشد

جرات اعتماد به همراه دارد

اعتماد امید می آفریند

امید زندگی می بخشد

زندگی عشق می آفریند

عشق عشق می آفریند

                       

*      *       *

 

 

ازتنهایی مگریز

به تنهایی مگریز

گهگاه آن را بجوی و

تحمل کن

و به آرامش خاطر

مجالی ده!

احمد شاملو       

 

                                                          

 

گواهی می دهم برترس هایم

 

مبادا که به تواعتماد کنم

آنگاه که دستانم را فشردی

ترسیدم

مبادا که انگشتانم را بدزدی

وچون بردهانم بوسه زدی

دندان هایم را شمردم!

اما دوستت دارم...

 

                             

                                           غادة السمّان

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 5:15 توسط جزیره |

روزی روزگاری

 

درروزگاران کهن مخدره ای بود که اورا دوراس می گفتند این که چرا اورا چنین اسم غریبی می نامیدند خودتان باید در طی داستان دریابید.

ازآن جایی که مخدره مذکور بسیار قصص و حکایات خوانده بود میل بسیاری به زورگویی داشت و سعی  وافر داشت بر شویش مسلط شود . از آن جایی که در آن زمان ها رسم نبود که زنی بر مردی زور بگوید همیشه در خانه آن ها جدال سختی برقرار بود. آن زمان هنوز مردها سلطنت را در دست داشتند و هیچ گمان نمی کردند: گهی پشت بر زین گهی زین به پشت!

مدتی این زن و شو در جدال بودند گهی این زور می گفت وگهی آن!  وقت هایی که ( خیلی هم کم بود مرد زور می گفت) زن زیر بار حرف های  مرد نمی رفت و بیچاره مرد مورد تمسخر جنس ذکور همسایگان قرار می گرفت و تا می خواست چیزی بگوید زن بانگ برمی آورد که: هوی! غلط های زیادی ! دوس داری مث مادام بواری بشم؟ و چون شوی بدبخت می پرسید: مادام بواری دیگر چه کوفتی است او بادی به غبغب می انداخت وبرای شوی گیچ وگولش داستان خیانت های مادام بواری را تعریف می کرد و شویش از غضب رویش سرخ می شد و دم بر نمی آورد.

این دو مدت ها با هم جنگیدند و مرد وقتی دید که نه! گویی حریف زن نمی شود سپر بینداخت و تسلیم شد و از در مصالحه وارد شد. روزی زن را کنارش نشاند و گفت: ای بانو! بر من رحم آور مگر من چه بدی در حق تو کرده ام که مستحق چنین خذلانی هستم ! اگر در خانه می خواهی به من زور بگویی بگو!  و بعد صورتش را جلو آورد و گفت: اصلا بیا مرا کتک بزن من حرفی ندارم ولی تو را به همان خدایی که می پرستی سوگند که در حضور همسایگان حرمتم را پاس دار! این تنها درخواستی است که در زندگی مشترکمان از تو دارم.

زن که مشغول سوهان کردن ناخن هایش بود زیر چشمی  نگاهی به مردک انداخت و دل همیشه مهربانش به رحم آمد ولی به مرد رو نداد و با بی اعتنایی گفت: باشه و لی به شرطی که ازم سو ء استفاده نکنی ها!  و الا من می دونم و تو! 

و مرد علاوه بر این که سر تا پایش را لرزشی نا محسوس فرا گرفته بود مثل همیشه از طرز صحبت کردن زنش متعجب شد ولی باز مثل همیشه سکوت کرد. روزگاری بود که زن خیلی عوض شده بود. کارهای عجیبی می کرد و به طرز غریبی حرف می زد و از همه مخدره های همسایه زیباتر شده بود. مرد که زیبایی رو به افزایش بانویش را می دید در مقابل همه این تحولات دم برنمی اورد. ناخن های بانو بر خلاف بقیه مخدره ها بلند بود و رنگی داشت که مرد تا به حال ندیده بود موهایش را هرساعت به طرز غریبی می آراست و صورتش پر بود ازنقش و نگارهایی که مرد از آن ها سر در نمی آورد. مدتی بود که این سرکار علیه خیلی بد خلق شده بودو از آن جایی که هیکل شریف آ ن بانو دو برابر مرد بود به هربهانه واهی شویش را کتک می زد و مرد همه این انقلابات را در زندگی اش می دید و عذاب می کشید و جرات زار زدن هم نداشت.

تا این که یک روز که زودتر از سر زمین برگشته بود و قصد داشت به صورت جدی با او مذاکره کند از لای درباز اتاق بانو را دید که جلو آیینه بزرگ اتاق نشسته و وردی زیر لب می خواندنگاهش را به آیینه دوخت دقایقی طول نکشید که زن دستش را به طرف آیینه دراز کرد و بعد پیش روی دیدگان حیرت زده مرد غیب شد مردآن قدر تعجب کرده بود که ناگاه فریادی از نهادش برآمد و به اتاق دوید ولی اثری از بانو پیدا نکرد.

از آن جایی که مرد بسیار فضول یعنی کنجکاو بود و با دقت آن اوراد را به خاطر سپرده بود همان طور پیش روی آینه نشست و آن الفاظ را تکرار کرد به امید این که آن مخدره را پیدا کند البته این ظاهر قضیه بود و گرنه مرد تازه نفس راحتی کشیده بود ولی این مسئولیت شناسی لعنتی که گریبان مردهای قدیم را رها نمی کرد او را به سمت آیینه جادویی کشاند. چشمانش را بست و اوراد را تکرار کرد. وقتی چشمانش را گشود هیچ چیز نمی دید. سینه اش می سوخت سرفه اش گرفته بود کم کم همه چیز روشن شد دود از جلوی چشمانش کنار رفته بود او اسب های آهنی را دید که بدون این که به هم برخورد کنند دیوانه وار به سمت هم می رفتند.

یک باره  آن قدر وحشت کرد که خودش هم نفهمید چه کرده ناگاه کودکی ازگوشه ای فریاد برآورد: اوه مرد گنده رو ببین خودشو خیس کرده! و او وقتی به شلوارش نگاه کرد سنگینی چیزی را در پا چه هایش حس کرد و بعد بوی آزار دهنده ای که بینی کلفتش را آزرد. بعد ازاین که به پرسان پرسان به حمام رفت و تنش را شست وشویی داد و دراولین فرصت به دست آمده ازدست حمامی  گریخته بود برای رفع خستگی به سمت چند درخت که او فهمید به آن پارک می گویند رفت روی یکی ازنیمکت های آن نشست. لباس این آدم ها بالباس های او فرق داشت وحرف زدنشان مثل حرف زدن زنش بود با خودش فکر کرد: این زن مرا جادو کرده و دردنیای شیاطین اسیرشده ام باید جن گیری بیابم. به قصد یافتن جن گیر بلند شد هنوز راه نیفتاده بود که چهره آشنایی دید زنش را از دور تشخیص داد زنک همراه مردی که لباس های مسخره ای به تن داشت و چیزی سیاهی روی چشمانش را پوشانده بود ازدور می آمدند. شوی زن غیرتی شد و با خود عهد کرد که تا این مخدره را ادب نکند ازپای ننشیند. بانو پیش روی دیدگان حیرت زده او با مردک   می خندید. شوی زن چشم غره ای به مرد انداخت مرد همان طور که چیز سیاه را ازروی چشمانش برمی داشت گفت: چیه مرتیکه می خوای بزنم تو دهنت تا یاد بگیری به مردم این جوری نگاه نکنی؟

زن هم با ناز و عشوه ای که او هیچ گاه ندیده بود رویش را از او برگرداند. شوی زن ناگاه لبخندی به لب آورد و گفت: می خواهید پای پوشتان را تمیزکنم؟

و بدون این که منتظر جواب مردک بماند روی زمین نشست و تفی روی آستینش کرد و با آن مشغول تمیز کردن کفش های مرد شدباردوم برای این که تمیز ترشود تفی روی کفش ها کرد و با آستین دیگرش مشغول تمیز کردن شد مرد که بسیار بسیار غصبناک شده بود لگدی حواله شوی زن کرد و در حالی که زیر لب غرغر می کرد از آن جا دورشد. مرد شکست خورده قصه ما نالان وخسته  در حالی که یک دستش به پهلویش بود در امتداد خیابان به سوی سرنوشت نامعلوم خویش به راه افتاد شاید بتواند از هیاهوی بسیار برای هیچ این دنیای مدرن فرارکند.

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 5:28 توسط جزیره |

 

 

 به انتهاي خط رسيده بود . از اين زندگي بيهوده وكسالت بار چه مي خواست، خودش هم نمي دانست. لحظه به لحظه بيشتر در لجنزاري كه  اسمش زندگی بود فرو مي رفت بايد خودش رانجات مي داد.  .بعد مدتها ترديدبالاخره تصميم خودش را گرفته بود .چه شبهايي را كه بااين فكر به صبح رسانده بود و با كابوسش بارها و بارها ازخواب پريده بود وعرق سردش را ازچهره وحشت زده اش پاك كرده بود.و بعد به خودش لعنت فرستاده بود كه بازهم خواب ديده است وچرا جرات نمي كند كه آن را به واقعيت تبديل كند .بعد مدتها كه جرات اين كاررا پيدا كرده بود نبايد اين فرصت را ازدست مي داد وبا دست دست كردن شانس انتخاب را ازخودش مي گرفت . ازبين همۀ مرگ ها سوختن را انتخاب كرده بود.

مي خواست ازجسدش چيزي باقي نماند.چشمانش را بست.زيرلب چيزي گفت.صداي چكۀ قطرات نفت همراه با بوي آزار دهنده اش اورا به خود آورد.كبريت را روشن كرد. چشمانش را بازكرد شعلۀ زرد رنگ آتش صورتش را روشن كرد چوب كبريت لحظه به لحظه مي سوخت و جوان را در رؤياهاي مرگ آور فرو مي برد.چوب كبريت سوخت وسوخت تابه نوك انگشت پسر رسيد ناگهان احساس سوزش كرد آتش به انگشتش رسيده بود.ناگهان باشدت چوب كبريت رابه گوشه اي پرت كرد وبعد درحالي كه باشتاب انگشتش راتكان مي داد نا خوداگاه شروع به دويدن كرد وفرياد زد :سوختم

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 7:42 توسط جزیره |

 به نام خدا

 

وقت نداشت. بايد سريع تر نگاه مي كرد. يك ربع بيشتر به قرارشان نمانده بود. نبايد خراب مي‌كرد. اگرطرف مي فهميد كه او بار اولش است حتما او را مسخره مي كرد. براي پسري به سن او خيلي بد بود كه يك بوسيدن ساده را بلد نباشد.

احسان گفته بود كه توي فيلم كامل نشان داده شده مي گفت آخه آدم دوست دخترش رو كه مث بقيه نمي‌بوسه و او اين را تا قبل از اين كه دوستش بگويد نمي دانست.

سي دي را درون دستگاه گذاشت صحنه هاي اضافي را جلو زد و جايي كه زن و مرد فيلم روبه روي هم قرارگرفتند نگه داشت. مرد به زن گفت: دوستت دارم و زن به چشم هاي مرد زل زد. مرد خودش را به زن نزديك كرد آن قدرهيجان زده بود كه دستش روي دكمة stop رفت و صفحه آبي شد. به شانس خودش لعنت فرستاد و با شتاب دوباره آن را راه انداخت و جلو زد تا به همان صحنه رسيد دوباره مرد به زن گفت دوستت دارم و زن به چشم هاي مرد زل زد. مرد نزديك تر شد و لب هايش را به صورت زن نزديك كرد در اين لحظه در باز شدو پدر وارد شد. رنگش مثل گچ شد آن قدر هول بود كه به جاي اين كه دستگاه را خاموش كند دستش دكمة pause را فشرد و فيلم روي بوسة مرد و زن متوقف ماند. پدر كه مي ديد تنها پسر سر به زير و سالمش هم به بيراهه رفته سري از روي تاسف تكان داد. پسردستگاه را خاموش كرد. پدر بدون اين كه چيزي بگويد در اتاق را بست و پسر را تنها گذاشت.

كنترل را برداشت. دستش مي لرزيد چرا  اين قدر بد شانس بود. ولي بالاخره بايد از يك جايي شروع مي‌كرد اعصابش به هم ريخته بود ولي وقتي ياد دقايقي بعد و لحظات خوشي كه قرار بود كنار او بگذراند افتاد كمي بهتر شد كنترل را برداشت و دوباره صحنه هاي اضافي رد شدند و باز زن به مرد زل زد. اين بار در را قفل كرد و سعي كرد با دقت حركات آن ها را نگاه كند. مرد نزديك و نزديك ترشد لب هايش را به صورت زن نزديك كرد بدنش داغ شد. اما يك باره صفحه سياه شد. بلند شد كمي آن را وارسي كرد تازه فهميد كه چراغ اتاق هم خاموش شده با استيصال كنترل تلوزيون را به گوشه اي پرت كرد چشمش به ساعت كنار تلوزيون افتاد ساعت 5/5 عصر را نشان مي داد با عجله به ساعت خودش نگاه كرد ساعت 5 بود عقربه اش تكان نمي خورد به ساعت ديواري نگاه كرد نيم ساعت ازوقت قرارش گذشته بود.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 7:14 توسط جزیره |