تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
کاش می شد به کوه می گفتم

دردم از سیاهی شب نیست

غصه هایم ز بیشی و کم

بودن پول و سکه هایم نیست

کاش می شد که آب می فهمید

سد ویرانه خرابم را

تا رها سازم از سر دل

اشک های مانده در سرابم را

کاش می شد! به دوست می شد گفت

غربت سیاه و ناجورم

در جهانی به این شلوغی باز

من چقدر ز دیگران دورم

کاش دل ها همیشه دریا بود

یا عقابی به اوج کوه بلند

یا نگاه همیشه گیرا بود

خنده هایی به طعم کله ی قند

کاش معرفت نمی داد جان

از وجود ناجوانمردی

کاش مردهای مرد می بودند

خوبی و عشق در کنار نامردی

کاش می شد نگاه می کردم

رو به اعلی که جای خوبیهاست

کاش می شد که شرم می کردم

از خدا که آخر "بی" هاست

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 11:30 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

تو را من دوست می دارم

که بهترین همبازی منی

در بازی پلیس و دزد

یا خاله منی

هر بار که در یک کوچه بن بست

به گریه میندازیم

یا خانه های شنی ام را

حتی به یک لگد به خاک میاندازی

آن لحظه سیاه که

من قهر می شوم

با مهربانیت به دام میاندازیم

هر شب که با چشمان خیس

در فکر بازی کردنم

کز راه شیطانی و بد

در انتظار دیدنم

فردا به راه دیگری

یا گفتن از هر دری

آن نقشه های ناب را

آنی  فقط با یک نگاه

به آب می ریزانیم

عمری گذشت در کوچه ها

دنبال تو کردم

دنبال من کردی

تا کوچه بن بست

در آخر ای تنها رفیق روزهای سخت

همبازی تو می شوم تا روزهای پیر

با من که یک بازنده ام در صحنه بازی 

بمان تا انتهای قبر

تا اوج تنهایی

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 10:14 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

 

آيين نامه فراخوان ارسال آثار به جشنواره آخرين منجي تشريح شد

تهران ، خبرگزاري جمهوري اسلامي ‪۰۴/۰۳/۸۷‬
فرهنگي.قرآن و معارف
آيين نامه فراخوان ارسال آثار نخستين جشنواره بين‌المللي آخرين منجي در رشته‌هاي پايان نامه، مقاله، شعر، قطعات ادبي، داستان كوتاه، وبلاگ، نرم افزارهاي چند رسانه اي، نرم افزارهاي تلفن همراه، بازي‌هاي رايانه اي، نماهنگ، فيلم كوتاه، و ايده‌ها و طرح‌هاي نوين در حوزه مهدويت تبيين شد.

به گزارش روابط عمومي نخستين جشنواره بين‌المللي آخرين منجي، با اعلام حمايت سازمان صدا و سيما، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، وزارت علوم، تحقيقات و فناوري از آثار برتر، آيين نامه، ملاك‌هاي داوري، و جوايز و مزاياي شركت در هر يك از بخش‌هاي دوازده گانه جشنواره توسط دبيرخانه دائمي جشنواره بين‌المللي آخرين منجي اعلام شد.

بنابر اين گزارش آخرين مهلت ارسال آثار در كليه بخش‌هاي جشنواره ‪۲۶‬ تيرماه بوده و آثاري كه تا پايان خرداد ماه از سوي دبيرخانه جشنواره دريافت شوند از امكانات تشويقي سازمان صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران نظير معرفي در برنامه‌هاي راديويي و تلويزيوني و سايت‌هاي اين مجموعه برخوردار خواهند شد.

بخش علمي فراخوان ارسال آثار شامل پايان نامه، مقاله و رساله دكتري بوده، و علاقه مندان مي‌توانند آثار علمي و پژوهشي خود با موضوعات منجي در اديان، مهدويت و انتظار، جوان و فرهنگ انتظار، تصوير جامعه مهدوي، نقش انقلاب اسلامي در ترويج تفكر مهدويت و كليه موضوعاتي كه به نحوي با موضوع مهدويت در ارتباط باشند حداكثر تا ‪ ۲۶‬تيرماه از طريق نشاني الكترونيك ‪ http://www.LSF.ir/send-t.php‬و يا نشاني پستي تهران، خيابان حضرت ولي عصر(عج)، خيابان جام جم، سازمان صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، ساختمان ‪ B2‬همايش ها، دبيرخانه دايمي جشنواره بين‌المللي آخرين منجي ارسال نمايند.

همچنين پايان نامه‌ها و رساله‌هاي دكتري كه از سوي هيات داوران به عنوان آثار برگزيده انتخاب شوند، علاوه بر دريافت جوايز مشمول تسهيلات ويژه وزارت علوم، تحقيقات، و فناوري و بسيج دانشجويي دانشگاه‌هاي تهران خواهند شد.

از آنجا كه متولي اجرايي اين بخش ، بسيج دانشجويي دانشگاه‌هاي تهران بزرگ بوده، علاقه مندان به دريافت اطلاعات بيشتر مي‌توانند با مركز مطالعات علوم انساني بسيج دانشجويي دانشگاه‌هاي تهران از طريق شماره ‪۶۶۴۸۱۳۱۹‬ تماس حاصل نمايند.

بخش ادبي فراخوان ارسال آثار شامل شعر، قطعات ادبي، داستان كوتاه است و متقاضيان شركت در اين بخش مي‌توانند شعر، قطعات ادبي و داستان‌هاي كوتاه خود را حاوي مفاهيم مرتبط با منجي، انتظار و مهدويت تا ‪ ۲۶‬تير از طريق نشاني الكترونيك ‪ http://www.LSF.ir/send-t.php‬يا نشاني تهران، خيابان حضرت ولي عصر(عج)، خيابان جام جم، سازمان صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، ساختمان ‪ B2‬همايش ها، دبيرخانه دايمي جشنواره بين‌المللي آخرين منجي ارسال كنند.

همچنين آثار برگزيده اين بخش علاوه بر دريافت جوايز ، مشمول تسهيلات ويژه اي چون چاپ در روزنامه‌هاي كثير الانتشار خواهند شد.

بخش رسانه‌هاي ديجيتال جشنواره شامل وبلاگ و وب سايت، نرم افزارهاي چند رسانه اي، نرم افزارهاي تلفن همراه و بازي‌هاي رايانه‌اي بوده، و متولي اصلي اين بخش مركز توسعه فناوري اطلاعات و رسانه‌هاي ديجيتال وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي است كه علاوه بر اهداي جوايز به برگزيدگان اقدام به حمايت هاي مادي و معنوي از آثار برتر خواهد كرد.

علاقه مندان براي كسب اطلاعات بيشتر مي‌توانند آيين نامه كميته رسانه‌هاي ديجيتال جشنواره را از طريق بخش ارسال آثار سايت جشنواره به نشاني /:‪http‬ ‪ /www.LSF.ir‬مطالعه كرده و يا با مركز رسانه‌هاي ديجيتال وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي از طريق شماره ‪ ۳۳۹۶۶۰۶۸‬تماس حاصل نمايند.

بخش نماهنگ جشنواره شامل سه بخش باكلام، بدون كلام و ويژه بوده، كه در بخش ويژه از آثاري كه با استفاده از اشعار سروده شده توسط بيانگذار انقلاب اسلامي ايران؟ امام خميني (ره) ساخته شده باشند، تقدير به عمل خواهد آمد.

متولي اصلي بخش نماهنگ جشنواره حوزه هنري استان تهران است و علاقه مندان به اطلاعات بيشتر مي‌توانند آيين نامه كميته نماهنگ جشنواره را از طريق بخش ارسال آثار سايت جشنواره به نشاني ‪ http://www.LSF.ir‬مطالعه كرده يا با دفتر توسعه مشاركت‌هاي فرهنگي حوزه هنري استان تهران از طريق شماره - ‪ ۲۰۸۸۵۰۴۶۱۶‬تماس بگيرند.

بخش فيلم كوتاه جشنواره شامل دو بخش فيلم‌هاي كوتاه مستند، داستاني، پويانمايي و فيلم نامه نويسي بوده، كه در بخش فيلم نامه نويسي آثار برتر علاوه بر دريافت جايزه از تسهيلات ويژه ساخت فيلم نامه خود نيز برخوردار خواهند شد. همچنين فيلم‌هاي كوتاه برگزيده از شبكه‌هاي سراسري رسانه ملي پخش خواهند شد.

متولي اصلي بخش فيلم كوتاه جشنواره، مركز بسيج سازمان صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران است و لذا علاقه مندان به اطلاعات بيشتر مي‌توانند آيين نامه كميته فيلم كوتاه جشنواره را از طريق بخش ارسال آثار سايت جشنواره به نشاني ‪ http://www.LSF.ir‬مطالعه كرده و يا از طريق شماره ‪ ۲۲۱۶۸۸۲۲‬با اين مركز تماس حاصل نمايند.

بخش ايده‌ها و طرح‌هاي نوين در حوزه مهدويت شامل دو بخش طرح‌هاي اجرا شده و طرح‌هاي اجرا نشده مي‌باشد كه در بخش طرح‌هاي اجرا نشده آثار برتر علاوه بر دريافت جوايز از تسهيلات ويژه‌اي به جهت اجراي طرح پيشنهادي برخوردار خواهند شد.

متولي اصلي اين بخش ستاد عالي كانون‌هاي فرهنگي هنري وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي است و لذا علاقه مندان به اطلاعات بيشتر مي‌توانند آيين نامه كميته ايده‌ها و طرح‌هاي نو جشنواره را از طريق بخش ارسال آثار سايت جشنواره به نشاني ‪ http://www.LSF.ir‬مطالعه كرده و يا از طريق شماره ‪ ۸۸۵۳۶۰۲۰‬با اين ستاد تماس حاصل نمايند.


ALL RIGHTS RESERVED.
[ Print ]
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 10:12 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

مرا نگاه می کنی که می روم

بخند که رفتنم خوش است

به روزگار خود بخند

به روزها که بی هیچ دغدغه

به واژه های رنگ رنگ پوچ

رها و وحشی و سبک

نگاه می کنی

و یا مرا به یک صدای زیر

از ته دل شکسته ات

صدا می کنی

تو خسته از خودی

که سوی حوریان پوچ

نگاه می کنی

بخند که رفتن من از برای توست

چه رفتی

که بی وجود وزنه وار تو به اوج می رسم

لحظه ای که خنده در وجود من رسوخ می کنی

به لحظه های پوچ خود بخند

که سال های سال

در آرزوی آرزوهای رفته ات

فرو برو

بخند

به من به خود

به دختران رنگ رنگ

بخند

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:2 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

دستم را بگیر تو ای تمام هستی ام

که من ز پشت صخره ای ز غم

نیازمند مستی ام

من از پشت کوله بار خستگی

و از پس درفش های بی کسی

و با تنی زخمی و شکسته از  حباب معرفت

و روحی که از نقاب خسته است

آمدم

به سوی تو ای تمام هستی ام

صعود می کنم

مرا ببر به سرزمین بودنت

مرا بگیر در آغوش معرفت

مرا ببوس به لب های مهربان

که بس نیازمند مهری از توام

بگیر دست های تکیده  شکسته ام

و از غرور این بشر چه خسته ام

و در به روی هر چه غیر توست بسته ام

مرا ببین که بی هدف

میان خلوت همیشه مهربان تو نشسته ام

و حال

من و تو ای همیشه مرد مرد

تو ای همیشه آخر مرام مرد

تو انتهای این صفای مست

مرا به انتهای بودنم ببر

که بی تو ستون اقتدار من شکسته است

که لحظه ای بی نگاه تو

در این جهان خسته است

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:36 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

 

رنگ سال گذشته را دارد همه­ی لحظه­های امسالم

سیصدو شصت و پنج حسرت را هم چنان می کشم به دنبالم

قهوه­ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم

دیده­ام در جهان­نما چشمی که به تکرار می کِشد فالم

"یک نفر از غبار می­آید"! مژده تازه تو تکراری است

یک نفر از غبار آمده و زد زخم­های همیشه بر بالم

باز در جمع تازه اضداد حال و روزی نگفتنی دارم

هم نمی دانم از چه می خندم! هم نمی­دانم از چه می نالم

 راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشایی ست

به غریبی قسم نمی دانم چه بگویم جز این که خوشحالم

دوستانی عمیق آمده­اند چهره­هایی که غرق­شان شده­ام

میوه­های رسیده­ای که هنوز من به باغ کمال­شان کالم

آه چندی ست شعرهایم را جز برای خودم نمی­خوانم

شاید از بس صدایشان زده­ام دوست دارند دوستان لالم

 

محمدعلی بهمنی

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 0:42 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

ساعت از دو صبح هم گذشته بود. جرعه­ای آب از لیوان همیشگی اش نوشید و چند جمله از داستانش را تایپ کرد. دوباره لیوانش را در دست گرفت. این لیوان تک لیوان باقیمانده از آن دست لیوان مورد علاقه اش بود. مادر هر بار به بهانه­ای تک تک آنها را می­شکست و هر بار هم  با رضایت اعلام می­کرد که "بهتر! این لیوان­های لامسلمون­هاست. توش از اون چیزهای کوفتی کوفت می­کنن"
   دختر، تک لیوان سالم مانده را از دست مادرش دور کرده بود و در کمد وسايل شخصی خودش نگه می­داشت. هر بار که می­خواست چیزی بنویسد یا بخواند آن لیوان را پر از آب می­کرد و کنار دستش می­گذاشت و هر چند دقیقه یک بار به یاد همان کوفتی­هایی که مادر می­گفت، می­نوشید. آن شب هم به نیمه رسیده بود. خود را مجبور کرده بود این داستان را همان شب تمام کند و طلسم یکساله اش را بشکند. هر جا ذهنش قفل می­کرد، چند جرعه آبی که دیگر خنکی­اش را از دست داده بود بالا مي‌کشید. گرم بود؛ ولی لذت خاصی به او می­داد. حس می­کرد نویسنده بزرگی شده که با چند جرعه آب آن لیوان بهترین داستان­ها را خلق می­کند. هر چند داستان­هایی که در چنان لحظاتی می­نوشت، انصافاً خوانندگان بیشتری داشت. آن شب، خیلی خسته بود. دیگر آبی هم ته لیوانش نمانده بود. آنقدر هم رمق نداشت، برود  لیوان را پر کند. پلکهایش سنگین شده بود. درست متوجه چیزهایی که تایپ می­کرد، نمی شد. خودش را کنار کامپیوتر تکانی داد و سرش را روی میز گذاشت. خوابش برد. چند لحظه بعد دست برد و لیوان را برداشت. خوابش آنقدر عمیق شده بود که حتی متوجه صدای برخورد لیوان با صفحه مانتیتور نشد. لیوان را چنان دست گرفته و به صفحه مانتیور کوبید که گویا در مجلس بزمی به سلامتی نویسنده، جام­ها را بهم می زنند. لبخندی روی لبانش جای گرفت.
همان طور که لیوان را در دستش روی آرنج ایستاده­اش نگه داشته بود،  مفصل میانی دستش را صاف کرد. لیوان با شدت به میز کوبیده شد و به زمین افتاد. خانم نویسنده با بلندی صدای ضربه، از خواب شیرین پرید. بهت­زده خودش را روی صندلی مرتب کرد. به دور و اطرافش نگاهی انداخت تا شاید اشیا در به یادآوری گذشته کمکش کنند. نگاهی به صفحه مانیتور انداخت و به یاد آورد که داستانش هنوز کامل نیست. دست دراز کرد تا لیوانش را بردارد؛ ولی لیوان، سرجایش نبود. دوباره دور و اطراف را برانداز کرد. تکه­های خرد شده لیوان توجه­اش را جلب کرد و داستان دوباره ناتمام رها شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 21:47 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

 
 

مرا به تیغ کشاندی

منی که

جز مهربانی نکردم

مرا به درد نشاندی

منی که

جز به شقی اصیل

نگاهت نکردم

تو مرا از خود می رهانی

منی که

جز همنشینی با تو دگر آرزویی نکردم

و هر لحظه ای می خورم

کوله باری ز فریاد

و جز با صدایی غم آلود

صدایت نکردم

فکر کن چه کردی چه کردم

برای تو که با من و بی منی

به جز آرزوی سلامت

برایت دعایی نکردم

تو از چشمه معرفت دور دوری

منی که در آغوش سختت شکستم

و حالا به اوج جنونی خدایی رسیدم

توکاری نکردی برایم!

و من با تمام صداقت بگویم

که نسبت به کاری که کردی

برایت عزیزم

هیچ کاری نکردم نکردم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 21:44 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

دل کندن از او سخت شده سخت

اویی که مرا در نفس عشق بیامیخت

دل کندن از او دون ز مرام است

چراکه

من را به همین شکل پسندید

اویی که مرا تا به خدا برد

دل کندن از او آخر پستی است

دور است ز مردی

اویی که مرا  عاشق خود کرد

دل کندن از او را نتوانم

دل کندن از او عین عذاب است

با آن که دگر نیست

آن دست نجیبش

در دست غریبم

دل کندن از او تاب ندارم

با یاد و همه خاطره هایش

این روز و همه روز به فردا بسپارم

آن روز که رویا همه تعبیر شود

بی کم و بی کاست

یک روز دوباره

می بینمش او را

قسم می خورم ای وای

خدایا

خدایا

خدایا

یا عشق مرا ساز کن ای بار

یا آن که رها کن تو مرا  لحظه دیدار

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 9:32 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

از آخرین باری که در گوشش ندا کردم

یا از برای غصه ها او را صدا کردم

یک ماه و اندی روز های خوب و تاریک

از پشت هم

دنبال یک برق شهابی

در بستر و آغوش خوابیده است

امروز پایان شب شادی است

و فردا باز دل محتاج نگاه توست

دل در تب و تابی است

شرمنده ام

اما نه از رویت

از آن که من

اینقدر پررویم

از خود خجالت می کشم تا باز

نام تو را روی زبان آرم

از روی نامردی

زیرا که من هر روز و هر لحظه

آن توشه انبوه لطفت را

نیاز دارم

ای کاش غم ها با من نامرد دوستی می کرد

ای کاش دوستی می کرد

تا همیشه مرد می بودم

تا همیشه از حضورش خاطر جمع می بودم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:5 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

آنقدر حریصم

که  دگر قالب تن

قالب من نیست

از دور و برم جز نگهی دور

عاید تن نیست

تن د رگذر از کوچه تنگ آرزوها

زخمی شده و

برق امیدی به سرم نیست

آنقدر به ایکاش رسیدم که دگر دل

چون چاق شده

تاب گذر از سر تن نیست

بیهوده تن لاشه من گشته جهانی

خسته است که بیهوده سری

جان به دری

یا که امیدی به بری

و دگر هیچ خدایی به رهی

نگران من و تن نیست

هی چشم به بالا طلبیدم

به امیدی

کز سوی زمین

سوی من آید راهی

اکنون بدانسته دلم

هیچ امیدی به رهی نیست

بیهوده نشست است

که از سوی زمین نور ضعیفی

سوسوی دل خسته و تنها نگشاید

تصمیم گرفتم

که تن عریان بنمایم ز وقایع

و افکار پلیدی که مرا  دور گرفته است

آن فکر همه نیستی ام را

بر آن در فرسوده و تاریک کناری

بر روی زمین جا بگذارم

چون رنگ لباس من و تن نیست

وای عجب همهمه ای ... گوش

دیگری خبری از شب من نیست

یا آنکه اثر

از شب دلگشتگی ام نیست

با آن که همه گفتم و گفتم

آخر نرسیدم به رهی

جز مال من و او

جا پای دگر

روی تنش تازه تازه است

اما نفس گرم رفیقی

عزیزی

به رهم نیست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 9:19 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

آسمان آبی بود که دخترک از خانه درآمد. منگ و هاج و واج به جاده پیش رویش فکر می کرد. امروز که پدرش همه چیز رو می فهمد دیگر دختر در خانه نیست. تحمل این رسوایی را نداشت. آن هم پدری که دخترک کوچولوی خود را دوست داشت. دختر از آن حادثه چیزی نفهمیده بود ولی می دانست که نباید چنین پیشامدی رخ می داد. عیب بود. نباید هیچ کس از جنس مردی دستان ظریف با آن انگشتان چاق را لمس می کرد. هیچ کس جز پدرش. می ترسید. خیابان و تنه های نامهربان سختی و زشتی دنیای پیش رویش را به او می نمایاند. او  لحظه به لحظه بیشتر بزرگ می شد و می ترسید. هیکل درشتش سنش را بیش از آن که باید نشان می داد. دیگر از خانه دور  دور شده بود که حتی اسم و ترکیب کوچه ها و خیابان ها را نمی شناخت. و حالا حقیقتا توانسته بود خود را در شهر بی در و پیکرشان گم کند. توانش را از دست داده بود. دلش می خواست جیغ بکشد تا پدرش به فریادش برسد. هوا تاریک شده بود. هیچ گاه تا این موقع شب و تاریکی هوا بیرون نبوده است. ته دلش خالی شد. منتظر معجزه و آدم مهربانی می گشت تا او را به خانه برساند. ماشینی نه چندان مدل بالا جلوی پاییش ترمز کرد. جلو رفت. پسر نگاه هرزه اش را در عمق چشمان دختر دوخت که دختر تاب نیاورد و نگاهش را از نگاهش به کف ماشین دوخت. بی آن که حرفی بزند سوار شد. سعی داشت به خود بقبولاند که دستان سرد و زخمت این پسر همان دستان مهربانی است که آرزویش را کرده بود. با آن که سردی و زشتی را در نگاه پسر جوان حس می کرد خود را به او سپرد تا شاید او را به خانه شان برساند.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 8:43 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

می سپارم خود را

به همه قدرت او

به همان رنگ حضور

که در اندیشه دور

به سراغم آید

به همان قدرت هست

به تو که ناز  مرا می نگری

آخر دفتر این سرکشی ام

به تو بر می گردم

که مرا سخت در آغوش جمالت بفشاری

به تو تسلیم شدم

و چه تسلیم قشنگی

که نگاهم به نگاهت چسبید

مثل ماهی که به شب جسبیده است

به تو می اندیشم

تا به لب های فرو بسته خشک

بچکانی آبی

به چه حال غریبی هستم

و تو گویا که در اعماق دلم می جوشی

گرچه دیدم گه تو هم خاموشی

این حس عجیبی است

که مرا سخت به خود پیچیده است

وای بگو

محض رضای من و تو

امشب چه شبی است

کاش امشب و هر شب

هرگز

صبح نشود

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:24 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

 

 

ديروز

غزل هايم را به تاب كودكی ام آويختم

تا شايد از دور

ندايی برآيد

كه تو هستی

چون خاطره داری

از لحظاتی كه شيرينی و غمی مهربان

روی دل غمينم نشسته است

امروز

غزل های خاطراتم ر ا به باد دادم

بر آب جاری روزگار ريختم

تا با خود ببرد

ولی سنگ وجدانم

راه سيلاب اشك هايم را مسدود كرده است

فردا بر روی سنگ وجدانم

خواهم نوشت :

به ياد آن روز كه بودم

و آب بی درنگ مرا با خود خواهد برد 

  

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 13:20 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

از عشق گفتم

خندید و

قاعده دنیا را در فلسفه ای ترسیم کرد که هیچش معادل نبود

از نفرت خواندم

خندید

و مبهوت با عباراتی که آشنا نبود

زندگی را در نموداری معلق در باران رسم کرد

آمد و گفت :

بودن با نبودن

خوبی و بدی

خیر و شر

پس آنقدر عاشق نزی

منفور یا متنفر شوی

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 12:10 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

ای دوستان زیبا ای دوستان زشت

این نامه را به گونه ای دیگر توان نوشت

شاید توان گذاشت دو صد چهره و نقاب

یک دانه ی سیاه نباشد به صد بهشت

یک زندگی تلخ این است سهم تو

از بذر آفتی نشود نسترن به کشت

حالا شده به رگ و ریشه ام عیان

جز نام تو نتوان بر آسمان نوشت

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 10:25 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

خواندی که مهمانت شدیم

گفتی که خواهانت شدیم

اما دریغ از خواستن

تا عاشق جانت شدیم

هر لحظه از عمر  گران

سرپیچ فرمانت شدیم

عاشق تویی کز فرط عشق

گفتی که "قربانت شدیم "

حالا ز شرم از روی تو

گفتیم جانانت شدیم

گفتی بیا معشوقه ام

خواندی که مهمانت شدیم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 11:7 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

در نگاه خیس این بهار مست

می شوم تک کویر کینه سوز

مي روم كه تو مرا رها كني

از فشار دست هاي پينه سوز

خسته ام از تمام بودنت

از تمام هست هاي كينه سوز

تا رها شوي تو از خودت

مي روم به زجر سينه سوز

مي روم تا به ياد آوري كسي

دوست داشته ات ز نوع سينه سوز

            ******

   كاش از خودم رها شوم

آنچه ر ا تو خواهي از خدا شوم

دستگيري ام بكن كه بي تو من

رهسپار كلبه جفا شوم

بر خودم‘  بر تو اي تمام من

تا  اسير كوچه وفا شوم

بي خود ي به من مپيچ كه مي روم

تا ز هر چه بودن بد است سوا شوم

پس مكن دريغ آن نگاه مهربان آشنا

تا ز شرم آن نگاه من براي تو فدا شوم

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 8:52 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

دلم ز هر چه سیاهی است بیزار است

و از گذشته باران نمی داند

من آن غریق دریای الوانم

که از نفس روزگار نالان است

چقدر داد بزنم تا تو را به چنگ آرم

در آرزوی سرابی چقدر بی تابم

در اوج موج وحشی دریا

چه خسته و آرام خوابیده

که بی هدف از جنس یک قطره

مرا سپرده به فراموشی

دریغ از این همه لطف و مرحمت که این بار

چو طفلک شیطان بی گناه اما

تنش به دامن پر مهر من مالیده

دوباره که آسمان شود پر نور

نه در کنار منی

نه در بستر خواب

که تو را من سپرده ام این بار

به جهانی که از آنی

نه سرای امیدبخش دلم

که تو از منم گریزانی

و من ای عشق جاویدان

برهم ز دامان سنگی

که تو خود نیمه از آنی

که مرا سخت برنجانی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 9:35 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

موجی آرام عبارتی تلخ است

رفتنی با صدای مرگ آویز

بی کسی های عالم خیز

گفته های ناگفته در حلقی

که از این نگفتنش خسته است

و به حکم گذشت و ایثاری

راه راه بر امید دیگری بسته است

خون به دامان عاشقان کرده است

تا تو در آن پس سخن هایم

بشنوی نغمه ای بهاری را

طعنه همیشه جاری را

غربت دردهای خاموشم

که ز آن مانده حسرتی بر دوش

و از او نفرتی و ترسی سرد

می خورد جان مانده را خاموش

می کنم جان واژه را بیهوش

راه را بسته در جانم

نه به حلقی که خسته از حرف است

به دلم هم نبسته طعمی خوش

از گوارای واژه ای درخور

باز در امید آن واژه

سال هاست که خاموشم

از نگفتن چه حلقه بر گوشم

سوزشی سرد می ساید

روح را در نقاب بی هوشم

تا به کی نباید گفت

تا به کی نباید راند

آن عنان سرکش دل را

روح پشت نرم این دوشم

دیگران راه را بستند

تا به مرز جنون درآویزی

تا ز لطف خداگونه ای

جان من از بلا نگه دارند

ای که در آن پس اهورایی

می نویسی مرا به حکمی سخت

مرحمت کن بلا بفرست

گرچه تو از بلا مبرایی

تا گلوگاه آرزومندم

تا بیاسایم اندکی شاید

از سراب زندگی هایم

روی بستر نرمی

از تمام آرزوهایم

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 12:10 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |