احساس می کنم که کسی در من
فریاد می زند"
داد می زند
خفه می شود
و زندگی ادامه می یابد
هر روز که می گذرد
برهان علیت رنگ می بازد
و هنر موسیقی اشباح می سازد
و وجود نقطه تلاقی هم را نمی یابند
هر روز که می گذرد
بیشتر خویش را در خویش گم می کنم
بی رنگ می شوم
اعلامیه ای چسبیده بر روی دیوار زندگی ام
قامتم از روز الست شکسته است
امروز هم دیروز شد
و هر روز که می گذرد
فرداها از حال نگذشته
کهنه می شوند
داد می زنم
فریاد می کنم
اما در خواب
و فردا نیز
در لجن دیروز خواهم خفت
خفه خواهم شد
عشق خودخواهانه ترین و ایثارگرانه ترین احساس بشری است. عشق به دلیل رابطه حسی عاشق به معشوق تنها در درون عاشق یافت می شود که کسی را یارای تغییر، نابودی و کم و زیاد کردن شور آنان نیست. بنابراین منت گذاشتن عاشق بر سر معشوق نارواترین و پست ترین کار دنیا است. عاشق به خاطر خودش معشوق را دوست دارد و می پرستد و این زیباترین خودخواهی انسان است که گاهی موارد نیز رفتار برآمده از این حس برای معشوق عذاب آور می شود. فارغ از روند پروسه عشق در گذشته و حال این مقوله ریشه ای یکسان در همه اعصار داشته است و تنها پوسته آن به اشکال مختلف و متناسب با زندگی بشر تغییر کرده است و چه بسا به دلیل زندگی ماشینی و فراموشی مفاهیم و عدم تجربه به معنای واقعی کلمه نام های پیشین را بر تجربه های مدرن خود گذاشته و این سرآغاز تغییر و تحریف در مکتب عشق است.
برای خودم
برای حس هایم
غم ها
شادی ها
دیگر در الفاظ کهنه و رنگ و رو رفته واژه ها نمی گنجد
احساساتی که از درونم شعله می کشد
دیگر اغنایم نمی کند عبارات روشنفکرنماهای سنت گرا
که کلمه را در هاله ای از سنت های قرون وسطایی می پیچند
حس عجیبی است
رسیدن و نرسیدن
در سرزمین من خوب و بد در توازنی دوستانه جای خود را عوض کرده اند
باید واژه ای تازه بیایم
باید روز نامگذاری تک تک حس هایم را جشن بگیریم
تا متولد شوم
تا در واژه ها نمیرم
دارم خفه می شوم
باید واژه ای تازه بیابم
بازيچه ام، بازيچه دست تو اي جانم
سرگرم آن بازي كه نامش را نمي دانم
هرگز نگفتي اسم اين بازي چه بوده است
در آخرش مي خندم و يا آن كه گريانم
در آخر بازي مرا جا مي گذاري؟
يا مي بري با خود بجايي كه نمي دانم؟!
بازيِ تو پيروز و بازنده ندارد
پيروز اين ميدان تويي دردت به جانم
يك روز همسوي اهداف تو مي گردم
فردا ولي مي خواهم از نوبت به جامانم
ديوانه ام يا عاقلم چندان مهم نيست
اين بازي توست، اين را خوب مي دانم
جز با تو بودن چاره اي ديگر نداريم
گر سر بپيچم من ز تو در عمق خسرانم
فرقي ندارد مدت بازي ما يك لحظه يا ساليست
هر قدر مي خواهد شود مهمان اين خانم
كون و مكان بازيچه دست تو مي باشند
پس بي سبب گفتند آزاد است اين جانم
به ارابِ زمان
همچنان می رود و روز به شب می ساید
و منم نیز به دنبال او در گذران
کاش فقط یک لحظه. یک دم
چرخ آن در می رفت و توقف می کرد
چرخ آن ارابه
آن چرخ گران
و من خسته به دنبال چرخش نگران
گاه می شد که دیدم در خواب
می رسیدیم
به مرداب زمان
یا نه
گویی که اینجاست گلستان جهان
هر دو را دیده با خنده و غم
سپری شد
و گذشت از منظرمان
و فقط مانده از آن خاطره ها
که چه گرم و چه سرد
مانده جای شلاق زمان
به جان و تنمان
و دگر برف نشسته بر سرمان
و چه زود گذشت خاطره ها
یادها غم و شادی در دلمان
یا که نه ما شده ایم
شمع نزدیک به آخر
گوشه این محفلمان
و هنوز می رود این ارابه
می برد با خود
یادی از قدرت و بنیه تنمان
و مدام می پرسم
بی گمان باید این باشد
سفر آخرمان
آخر جاده پیداست
دور نیست
یا اینجاست
روی آن دست انداز
چرخ فرسوده ی ارابه زمان
توی گل می ماند
می خوانند
سوره فاتحه و الرحمن
و صفیری گوید:
این بود آخر قصه؟!
خوب یا بد
برو ارابه دیگر
تو بران
و دگر در دستت
گوی هم میدان
دست و پا دارم ولی یک جسم چینی نیستم
خوب می فهمم که پر دارم که در روی زمین
می روم با پا ولی بمب زمینی نیستم
رفت و آمد می کنند ارواح روی پشت بام
وانگهی یا حیف دنبال یک دین نیستم
دوست دارم خاک باشم به زیر پای تو
من به دنبال عمل بر روی بینی نیستم
جامه ای پوشیده ام پرواز را آغاز کن
نازنین هیوای من بنگر زمینی نیستم
شاد شادم یا که حسی اشتباه
لحظه هایم را کند یک یک تباه
حس دیروز و پریروزم نبود
آنچه را حس می کنم از روی ماه
ماه می گوید احساسی غریب
بوی نفرت می دهد یا بوی سیب
بوی عشقی نا تمام و بی جواب
یا که بوی لذت ننگ و فریب
باز دل را اسارت برده اند
آنکه عمری خفته و افسرده اند
پس چرا دل بی سبب خندان شده
از کسانی که شرف را خورده اند
بازمی ترسد دلم شاید
روز دیگر با غمی آید
آنکه اینسان ساده و بی کینه است
آسمان و زمین به هم ساید
من فراموشم شده آن خنده ها
آن همه دنیای پاک زنده ها
گریه حتی پاسخی بهتر نداد
می روم دنبال این دل کنده ها
کاش می شد غزلی گویم شاد
تا کنند از من غمگینم یاد
باورم نیست که باشد شادی
لعن و نفرین به من و شعرم باد
ای که از یاد من گریزانی
لحظه های سیاه را دیدم
بی گمان عاشقی رفته مهمانی
کاش می شد که بار می بستم
از تمام آزوهایم
و دگر تو را نمی دیدم
به خداوندگار رویایم
وای بر من که رخت ها را برد
باد غربت و فراموشی
آن لباسی که خوب می دانم
روز مرگم تو می پوشی
سفره ها رنگ مهربانی داشت
عطر نان در گلو خشکید
بوی نا می دهد این نان
رفت هر که سفره را بویید
آن زمان که مهربانی ها
از میان پینه ها می ریخت
دوش دیدم که مرد همسایه
مردی خود به میخ می آویخت
کاش می شد گفت دنیا را
بی سبب منتظر رها کرده
یا ز عمد بوده یا سهوا
بر من و عاشقان جفا کرده
باز هیوای زندگی ها مرد
در میان خمار بدمستی
یک کلامی نگفت آن یا رب
زنده ای، مرده ای، یا هستی
سجاده ام کجاست؟
می خواهم از همیشه این اضطراب برخیزم
این دل گرفتگی مداوم شاید
تاثیر سایه من است
که اینسان
گستاخ و سنگوار
بین خدا و دلم ایستاده ام
سجاده ام کجاست؟
سلمان هراتی
دردم از سیاهی شب نیست
غصه هایم ز بیشی و کم
بودن پول و سکه هایم نیست
کاش می شد که آب می فهمید
سد ویرانه خرابم را
تا رها سازم از سر دل
اشک های مانده در سرابم را
کاش می شد! به دوست می شد گفت
غربت سیاه و ناجورم
در جهانی به این شلوغی باز
من چقدر ز دیگران دورم
کاش دل ها همیشه دریا بود
یا عقابی به اوج کوه بلند
یا نگاه همیشه گیرا بود
خنده هایی به طعم کله ی قند
کاش معرفت نمی داد جان
از وجود ناجوانمردی
کاش مردهای مرد می بودند
خوبی و عشق در کنار نامردی
کاش می شد نگاه می کردم
رو به اعلی که جای خوبیهاست
کاش می شد که شرم می کردم
از خدا که آخر "بی" هاست
که بهترین همبازی منی
در بازی پلیس و دزد
یا خاله منی
هر بار که در یک کوچه بن بست
به گریه میندازیم
یا خانه های شنی ام را
حتی به یک لگد به خاک میاندازی
آن لحظه سیاه که
من قهر می شوم
با مهربانیت به دام میاندازیم
هر شب که با چشمان خیس
در فکر بازی کردنم
کز راه شیطانی و بد
در انتظار دیدنم
فردا به راه دیگری
یا گفتن از هر دری
آن نقشه های ناب را
آنی فقط با یک نگاه
به آب می ریزانیم
عمری گذشت در کوچه ها
دنبال تو کردم
دنبال من کردی
تا کوچه بن بست
در آخر ای تنها رفیق روزهای سخت
همبازی تو می شوم تا روزهای پیر
با من که یک بازنده ام در صحنه بازی
بمان تا انتهای قبر
تا اوج تنهایی
| |||||||||
|
بخند که رفتنم خوش است
به روزگار خود بخند
به روزها که بی هیچ دغدغه
به واژه های رنگ رنگ پوچ
رها و وحشی و سبک
نگاه می کنی
و یا مرا به یک صدای زیر
از ته دل شکسته ات
صدا می کنی
تو خسته از خودی
که سوی حوریان پوچ
نگاه می کنی
بخند که رفتن من از برای توست
چه رفتی
که بی وجود وزنه وار تو به اوج می رسم
لحظه ای که خنده در وجود من رسوخ می کنی
به لحظه های پوچ خود بخند
که سال های سال
در آرزوی آرزوهای رفته ات
فرو برو
بخند
به من به خود
به دختران رنگ رنگ
بخند
که من ز پشت صخره ای ز غم
نیازمند مستی ام
من از پشت کوله بار خستگی
و از پس درفش های بی کسی
و با تنی زخمی و شکسته از حباب معرفت
و روحی که از نقاب خسته است
آمدم
به سوی تو ای تمام هستی ام
صعود می کنم
مرا ببر به سرزمین بودنت
مرا بگیر در آغوش معرفت
مرا ببوس به لب های مهربان
که بس نیازمند مهری از توام
بگیر دست های تکیده شکسته ام
و از غرور این بشر چه خسته ام
و در به روی هر چه غیر توست بسته ام
مرا ببین که بی هدف
میان خلوت همیشه مهربان تو نشسته ام
و حال
من و تو ای همیشه مرد مرد
تو ای همیشه آخر مرام مرد
تو انتهای این صفای مست
مرا به انتهای بودنم ببر
که بی تو ستون اقتدار من شکسته است
که لحظه ای بی نگاه تو
در این جهان خسته است
رنگ سال گذشته را دارد همهی لحظههای امسالم
سیصدو شصت و پنج حسرت را هم چنان می کشم به دنبالم
قهوهات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گنجم
دیدهام در جهاننما چشمی که به تکرار می کِشد فالم
"یک نفر از غبار میآید"! مژده تازه تو تکراری است
یک نفر از غبار آمده و زد زخمهای همیشه بر بالم
باز در جمع تازه اضداد حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی دانم از چه می خندم! هم نمیدانم از چه می نالم
راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشایی ست
به غریبی قسم نمی دانم چه بگویم جز این که خوشحالم
دوستانی عمیق آمدهاند چهرههایی که غرقشان شدهام
میوههای رسیدهای که هنوز من به باغ کمالشان کالم
آه چندی ست شعرهایم را جز برای خودم نمیخوانم
شاید از بس صدایشان زدهام دوست دارند دوستان لالم
مرا به تیغ کشاندی
منی که
جز مهربانی نکردم
مرا به درد نشاندی
منی که
جز به شقی اصیل
نگاهت نکردم
تو مرا از خود می رهانی
منی که
جز همنشینی با تو دگر آرزویی نکردم
و هر لحظه ای می خورم
کوله باری ز فریاد
و جز با صدایی غم آلود
صدایت نکردم
فکر کن چه کردی چه کردم
برای تو که با من و بی منی
به جز آرزوی سلامت
برایت دعایی نکردم
تو از چشمه معرفت دور دوری
منی که در آغوش سختت شکستم
و حالا به اوج جنونی خدایی رسیدم
توکاری نکردی برایم!
و من با تمام صداقت بگویم
که نسبت به کاری که کردی
برایت عزیزم
هیچ کاری نکردم نکردم
اویی که مرا در نفس عشق بیامیخت
دل کندن از او دون ز مرام است
چراکه
من را به همین شکل پسندید
اویی که مرا تا به خدا برد
دل کندن از او آخر پستی است
دور است ز مردی
اویی که مرا عاشق خود کرد
دل کندن از او را نتوانم
دل کندن از او عین عذاب است
با آن که دگر نیست
آن دست نجیبش
در دست غریبم
دل کندن از او تاب ندارم
با یاد و همه خاطره هایش
این روز و همه روز به فردا بسپارم
آن روز که رویا همه تعبیر شود
بی کم و بی کاست
یک روز دوباره
می بینمش او را
قسم می خورم ای وای
خدایا
خدایا
خدایا
یا عشق مرا ساز کن ای بار
یا آن که رها کن تو مرا لحظه دیدار
یا از برای غصه ها او را صدا کردم
یک ماه و اندی روز های خوب و تاریک
از پشت هم
دنبال یک برق شهابی
در بستر و آغوش خوابیده است
امروز پایان شب شادی است
و فردا باز دل محتاج نگاه توست
دل در تب و تابی است
شرمنده ام
اما نه از رویت
از آن که من
اینقدر پررویم
از خود خجالت می کشم تا باز
نام تو را روی زبان آرم
از روی نامردی
زیرا که من هر روز و هر لحظه
آن توشه انبوه لطفت را
نیاز دارم
ای کاش غم ها با من نامرد دوستی می کرد
ای کاش دوستی می کرد
تا همیشه مرد می بودم
تا همیشه از حضورش خاطر جمع می بودم
که دگر قالب تن
قالب من نیست
از دور و برم جز نگهی دور
عاید تن نیست
تن د رگذر از کوچه تنگ آرزوها
زخمی شده و
برق امیدی به سرم نیست
آنقدر به ایکاش رسیدم که دگر دل
چون چاق شده
تاب گذر از سر تن نیست
بیهوده تن لاشه من گشته جهانی
خسته است که بیهوده سری
جان به دری
یا که امیدی به بری
و دگر هیچ خدایی به رهی
نگران من و تن نیست
هی چشم به بالا طلبیدم
به امیدی
کز سوی زمین
سوی من آید راهی
اکنون بدانسته دلم
هیچ امیدی به رهی نیست
بیهوده نشست است
که از سوی زمین نور ضعیفی
سوسوی دل خسته و تنها نگشاید
تصمیم گرفتم
که تن عریان بنمایم ز وقایع
و افکار پلیدی که مرا دور گرفته است
آن فکر همه نیستی ام را
بر آن در فرسوده و تاریک کناری
بر روی زمین جا بگذارم
چون رنگ لباس من و تن نیست
وای عجب همهمه ای ... گوش
دیگری خبری از شب من نیست
یا آنکه اثر
از شب دلگشتگی ام نیست
با آن که همه گفتم و گفتم
آخر نرسیدم به رهی
جز مال من و او
جا پای دگر
روی تنش تازه تازه است
اما نفس گرم رفیقی
عزیزی
به رهم نیست
به همه قدرت او
به همان رنگ حضور
که در اندیشه دور
به سراغم آید
به همان قدرت هست
به تو که ناز مرا می نگری
آخر دفتر این سرکشی ام
به تو بر می گردم
که مرا سخت در آغوش جمالت بفشاری
به تو تسلیم شدم
و چه تسلیم قشنگی
که نگاهم به نگاهت چسبید
مثل ماهی که به شب جسبیده است
به تو می اندیشم
تا به لب های فرو بسته خشک
بچکانی آبی
به چه حال غریبی هستم
و تو گویا که در اعماق دلم می جوشی
گرچه دیدم گه تو هم خاموشی
این حس عجیبی است
که مرا سخت به خود پیچیده است
وای بگو
محض رضای من و تو
امشب چه شبی است
کاش امشب و هر شب
هرگز
صبح نشود
ديروز
غزل هايم را به تاب كودكی ام آويختم
تا شايد از دور
ندايی برآيد
كه تو هستی
چون خاطره داری
از لحظاتی كه شيرينی و غمی مهربان
روی دل غمينم نشسته است
امروز
غزل های خاطراتم ر ا به باد دادم
بر آب جاری روزگار ريختم
تا با خود ببرد
ولی سنگ وجدانم
راه سيلاب اشك هايم را مسدود كرده است
فردا بر روی سنگ وجدانم
خواهم نوشت :
به ياد آن روز كه بودم
و آب بی درنگ مرا با خود خواهد برد
خندید و
قاعده دنیا را در فلسفه ای ترسیم کرد که هیچش معادل نبود
از نفرت خواندم
خندید
و مبهوت با عباراتی که آشنا نبود
زندگی را در نموداری معلق در باران رسم کرد
آمد و گفت :
بودن با نبودن
خوبی و بدی
خیر و شر
پس آنقدر عاشق نزی
منفور یا متنفر شوی
این نامه را به گونه ای دیگر توان نوشت
شاید توان گذاشت دو صد چهره و نقاب
یک دانه ی سیاه نباشد به صد بهشت
یک زندگی تلخ این است سهم تو
از بذر آفتی نشود نسترن به کشت
حالا شده به رگ و ریشه ام عیان
جز نام تو نتوان بر آسمان نوشت
گفتی که خواهانت شدیم
اما دریغ از خواستن
تا عاشق جانت شدیم
هر لحظه از عمر گران
سرپیچ فرمانت شدیم
عاشق تویی کز فرط عشق
گفتی که "قربانت شدیم "
حالا ز شرم از روی تو
گفتیم جانانت شدیم
گفتی بیا معشوقه ام
خواندی که مهمانت شدیم
می شوم تک کویر کینه سوز
مي روم كه تو مرا رها كني
از فشار دست هاي پينه سوز
خسته ام از تمام بودنت
از تمام هست هاي كينه سوز
تا رها شوي تو از خودت
مي روم به زجر سينه سوز
مي روم تا به ياد آوري كسي
دوست داشته ات ز نوع سينه سوز
******
كاش از خودم رها شوم
آنچه ر ا تو خواهي از خدا شوم
دستگيري ام بكن كه بي تو من
رهسپار كلبه جفا شوم
بر خودم‘ بر تو اي تمام من
تا اسير كوچه وفا شوم
بي خود ي به من مپيچ كه مي روم
تا ز هر چه بودن بد است سوا شوم
پس مكن دريغ آن نگاه مهربان آشنا
تا ز شرم آن نگاه من براي تو فدا شوم
و از گذشته باران نمی داند
من آن غریق دریای الوانم
که از نفس روزگار نالان است
چقدر داد بزنم تا تو را به چنگ آرم
در آرزوی سرابی چقدر بی تابم
در اوج موج وحشی دریا
چه خسته و آرام خوابیده
که بی هدف از جنس یک قطره
مرا سپرده به فراموشی
دریغ از این همه لطف و مرحمت که این بار
چو طفلک شیطان بی گناه اما
تنش به دامن پر مهر من مالیده
دوباره که آسمان شود پر نور
نه در کنار منی
نه در بستر خواب
که تو را من سپرده ام این بار
به جهانی که از آنی
نه سرای امیدبخش دلم
که تو از منم گریزانی
و من ای عشق جاویدان
برهم ز دامان سنگی
که تو خود نیمه از آنی
که مرا سخت برنجانی
رفتنی با صدای مرگ آویز
بی کسی های عالم خیز
گفته های ناگفته در حلقی
که از این نگفتنش خسته است
و به حکم گذشت و ایثاری
راه راه بر امید دیگری بسته است
خون به دامان عاشقان کرده است
تا تو در آن پس سخن هایم
بشنوی نغمه ای بهاری را
طعنه همیشه جاری را
غربت دردهای خاموشم
که ز آن مانده حسرتی بر دوش
و از او نفرتی و ترسی سرد
می خورد جان مانده را خاموش
می کنم جان واژه را بیهوش
راه را بسته در جانم
نه به حلقی که خسته از حرف است
به دلم هم نبسته طعمی خوش
از گوارای واژه ای درخور
باز در امید آن واژه
سال هاست که خاموشم
از نگفتن چه حلقه بر گوشم
سوزشی سرد می ساید
روح را در نقاب بی هوشم
تا به کی نباید گفت
تا به کی نباید راند
آن عنان سرکش دل را
روح پشت نرم این دوشم
دیگران راه را بستند
تا به مرز جنون درآویزی
تا ز لطف خداگونه ای
جان من از بلا نگه دارند
ای که در آن پس اهورایی
می نویسی مرا به حکمی سخت
مرحمت کن بلا بفرست
گرچه تو از بلا مبرایی
تا گلوگاه آرزومندم
تا بیاسایم اندکی شاید
از سراب زندگی هایم
روی بستر نرمی
از تمام آرزوهایم
از پشت قاب شیشه ای مهتاب
تا سر برآورم
بزرگ شوم به اندازه ذره ای معلق
در کائناتی به هم ریخته شده
حال بزرگ شدم
و تو را می جویم
تا در من حلول کنی
تو را می خوانم
ندای در من می پرسد آیا
وجودی هست ؟
در تناسخی حشره وار
آیا هست ؟
اگر آری است
هویت روح بشری در هم تنیده را چگونه می توان تعبیر کرد
اگر نیست
از چه رو حس می کنم او را
کسی در من مرا می خواند
گاهی چون کرم برگ برگ درخت وجدان را می خورم
چون بره ای شکار می شوم و از هم دریده
یا چون گرگ می درم
گاه می غرم
گاه می گریم
گاه خاموشم
دیگر نمی خواهم بزرگ شوم
سر برآورم
به ذره بودنی قانعم
در پوسته ای از جنس ترنم
و قنداق حریر بودن و نبودن
افق نزدیک است
این بار از نهایت تاریکی می خوانم
که نزدیکترین لحظه امید است
این بار ها چون بارهای دگر نیست
سیاه است سفید است
آن روز که ز دریای نگاهت چشیدم
رمیدم
تا دگر بار به اندوه رسیدم
چه دیدم
بدیدم که تو را گوشه ای از عرش
زیر آن هاله اندوه کشیدم
چه کردم
که جدا از تو نشستم
امروز که از خلق گسستم
باز نشان از تو ندیدم
به کجا
تا به کجا باید رفت
آسمانی که به زیر صور رنگ
رنگ به رنگ است
قشنگ است؟
یا ز بدعهدی ایام به رنج است
همین است
همین است
غمین است
تو بگو زندگی این است؟
همین است
همین است
یاد آن زیباترین گل را چه زود از یاد برد
بی قفس در کنج دنیا بی امید افتاده ام
عاقبت این لذت رفتن مرا هم شاد برد
****
دیگر تو را حس نمی کنم
دیگر دخترکان معصوم نوایت را
در کوچه باغ ها زمزمه نمی کنند
مبادا از شهر من رفته باشی
مبادا
آن هم بی خبر
همیشه تو را هنگام عبور از میان بادها حس می کردم
هر شب دست مهتابیت در دستان نیازمندم بود
و هر صبح با بوسه ای از جنس حباب بدرقه ام می کردی
تو رفته ای یا...
یا من
شاید هم قهر کرده ای با من
چون من
سنگینی دروغ دیروزم را به یاد آوردم
که تنها برای یک لحظه
یک لحظه شیطانی
ابلیس وار گفتم
که دوستت ندارم
گر می پسندید قلب را ذبح و به در خونم کنید
دل را بگیرید و سپس امید را از کف برید
تا شاید اینگونه مرا مجروح و مغبونم کنید
دل را به دریا می زنم شاید رهایی جویدم
یا وانهم آن لحظه را غرقی به جیحونم کنید
آلاله ها یا ژاله ها بر من میرزان قطره ای
یا بسته پایم گوشه ای محصور و محزونم کنید
از پشت نگاه سرد و تلخ غیر منتظرهای
در امتداد تاریک شبهای بیستاره
تو را میجویم
در پس همهٔ افقهای بیامید
تو را میطلبم
در پی همهٔ واگویههای بیجوابم
آری این بار نیز تو را میخواهم
تا دمی در آغوش نرم و مخملیات بیاسایم
این بار با من باش!
این بار تنها تو با من سر بر بستر تنهایی خاکستریام بگذار!
تو را میخوانم که از فرسنگها
آواز رهایی سر میدهی
تو را میخواهم که یادت تن ناسورم را میکاود
در من رسوخ میکند
خانه میکند
به بار مینشیند
و مرا در صبحی پر امید رها میسازد
و حالا
در پشت سرو ستبر اسطورهها
تو را میبینیم
در لای بوتههای بنفشه
جا پای آشکارت را حس میکنم
و شامهام تو را در دمادم صبح نفس میکشد
گرمی تو را میان تار و پود روح و تنم مخفی کردهام
تا فقط برای من باشی
تا از من سر برآوری
رشد کنی
دیگر قلبم را به کسی اجاره نخواهم داد
و تا ابد
آن را به تو خواهم بخشید
تا در کنار تو و با تو پرواز کنم
اوج بگیرم
ای مهربانترین مهربانان!
جهان هستی در ششمین روز فروردین ماه و ایام عید به کمال رسید و آفرینش آن پایان یافت و در این روز بود که خداوندگار از آفرینش آسوده خاطر شد. روز اول را نوروز به نام خداوند یا همان "هرمزد" و روز ششم را به نام "خرداد" یا "امشاسپند" نام نهادند.
بر اساس برخی اقوال گفته می شود که تاریخ برگزاری جشنهای نوروز به چندین هزار سال پیش از مهاجرت آریایی ها به سرزمین ایران باز می گردد.
باستان شناسان و اسطوره شناسان بر این باورند که الهه باروری "اینانا"، همسر "تموز" یا "دموزی" روزی هوس می کند که به زیر زمین برود. اما خواهر حسودش که فرمانروای زیرزمین بود دستور می دهد تا همه جواهرات الهه باروری را بگیرند. در آخرین مرحله گذر وی از زیرزمین حتی گوشتهای تن الهه را میگیرد. پس از آن هیچ رویشی در زمین شکل نگرفت، درختی نروید و گیاهی زنده نماند.
پس بزرگان بر آن شدند حاجی فیروز را با دنبگ و داریه و نیلبک به جستجوی الهه باوری به زیرزمین بفرستند تا الهه دوباره به زمین بازگردد.
و نوروز بعد از بازگشت الهه باروری جشن گرفته شد.
عید ایرانیان بر جهانیان تهنیت باد
از پشت کوه گرفتاری
با سنتوری از جنس بیکسیهایم
باز تو را با تارهای پاره پارهٔ دلم
مینوازم
صد بار
فریاد برمیآورم
داد میکشم تو را
تو را میخواهم
تا باران بهار را به دلِ کویریام مهمان کنی
باز سر بر میآوری
چون گل از دامن پاره پارهٔ غربت خویش
چون گل یخ
در عصر یخی
میروی
در قلبهای یخی بشریتی به گِل نشسته
و بیشک
این آدینه بهار میآید.
شاید کمی نزدیک یا دور
یا در زمین و آسمان ها
یا در غبار کهکشان ها
شاید کمی نزدیک تر یا
در گوشه ای از کلبه دور
بی شک بیابم بهترینم
شاید کمی نزدیک یا دور
****
باری خدایا مهربانم
در عاشقی آشفته جانم
عشقی که می اندازد از پا
روزی شکفت در آشیانم
می پوسم و می پژمرم در آرزوهایم روزی رسد مرگ تنم در روز تنهایی
اما در این دینا من روزها دیدم هر روز رنجیدم از ظلم تنهایی
تنها و تنهایی بود یک تهمت خالی یا یک توهم باشد از ارواح تنهایی
او هست اطرافم بیجا نمی گویم با او کسی تنهاست در مرگ و تنهایی؟!
این لذت تو خالی پوچ دروغین را ابلیس می بافد به هم از ترس تنهایی
تنهاتر از سایه سر کرده ام عمری دیدی چنان رستم از دست تنهایی
تا هست امید و هیوای شیرینم دانم که می ترسد ز من الوان تنهایی
خلاصه این فیلمساز ایتالیایی ـ امریکایی در سال ۱۹۶۴ هم ردیف کارگردانانی از جمله "ویلیام فریدکین" ، "فرانسیس فورد کاپولا" و "استیون اسپیلبرگ" به عنوان یه استعداد تازه در دنیای سینما مطرح شد.
جالب این است که او در جوانی می خواست کشیش شود ولی مسیر زندگی او را به دانشکده فیلمسازی دانشگاه نیویورک انداخت و از انجا فارغ التحصیل شد و مورد توجه "راجر کورمن" قرار گرفت.
سبک و سیاق فیلم های اسکورسیزی چون سایر فیلمسازان شاخص تاریخ سینما، سبک مشخص و منحصر به فرد است که با فیلم "خیابان های پایین شهر" ۱۹۷۳ مشخص شد که در قالب کلاسیک فیلم می سازد.
البته همه فیلم های اسکورسیزی مورد استقبال قرار نگرفت که از آن دسته می توان به فیلم های "سلطان کمدی" " کوندن" و "دوران معصومیت" اشاره کرد ولی دو فیلم "هوانورد" و "دار و دسته نیویورکی" دو عکس العمل مثبت و منفی را در پی داشت.
ساخت فیلم در دنیای تبهکاران و گنگستری از علایق فیلمسازی اسکورسیزی است که ساختار ویژه خودش رو دارد و خیلی هم جذابه.
و حالا اسکار ۲۰۰۷
اسکورسیزی با فیلم "از دست رفته" در مقابل "کلینت ایستوود" با "نامه های یووجیما" و "الخاندرو گونزالس" با فیلم "بابل" و "پل گرین گراس" با فیلم "یونایتد ۹۳" و "استیون فریرز" با فیلم "ملکه" در رقابت برای کسب اسکار قرار گرفته است.
فکر می کرد نامه چیزی کم دارد. چیز دیگری در دلش نمانده بود که با نثری زیبا نگفته باشد ولی آرام نمی شد . فکر کرد و فکر کرد . مطمئن شد نامه چیزی کم داشت. خسته شده بود. خودکار را دوباره برداشت و در خطی اریب شکل با کلمات درشتی نوشت: ازت متنفرم.
دیوانه ...
شاید میان ما و او بیگانه ای باشد
یا عاقلی دنبال یک دیوانه ای باشد
دیوانگان بیخانمان و خانه بر دوشند
اما نه هر دیوانه ای بی خانه ای باشد
***
عاشق چو صیدی می پرد بر روی هر دانه
یا شاید او دیوانه بی دانه ای باشد
دیوانگان چون عقل دنیا نیست آزادند
دیوانه دیوانه دیوانه شاید عاقلی باشد
"سه شنبه همتون مبارک"
می گه حمام
بهش می گن: از سر زانوانت پیداست .
نکته : از هم پیام بازرگانی که در هر فصل بیکاری می یاد یک نتیجه اخلاقی مستتر است .
وبلاگ سه شنبه توجه شما را به مطلب امروز دعوت می نماید.
کنار نهر تنهایی
نسیمی می وزد آرام
که بوی بی وفایی را
برایم ارمغان دارد
من این جا خاطراتم را برای مردم بیگانه می گویم
تو هم بیگانه ای با من
بیا و لحظه ای حرف مرا با گوش دل بشنو
تو که مجذوب دنیایی
تو که سرگرم سودایی
تو ای محبوب پیشنم
اگر آن روز آن سرو
که شاهد بود بر خشم نگاه تو
و بر بیداد دستانت زبانی داشت
اگر رخسار انسان داشت
به لبخندی برایت اینچنین می گفت:
چرا رنگ صداقت را نمی بینی
نمی دانی که دل فنجان چینی نیست
تو شیرین گونه دنیایی
پر از فرهاد می بینی
ولی بدان
بدان که بیستون را تیشه فرهاد عاشق کرده ویرانه
گمان کردی که بعد از تو
به پایان می رسد نیای احساسم
گمان کردی دلم همچون دل تاریک تو
تاریک می ماند
ولی بدان که بعد از تو هم
مهتاب شبها همچنان زیباست
و خورشید دلم
گرما ده فردای فرداهاست
تو مردی در دلم اما دلم هرگز نمی میرد
کنون در زیر بار ظلم سنگینت
که تا روز فنا از یاد من هرگز نخواهد رفت
برایت آرزوی لحظه های پرثمر دارم
م. س.
دیروز
من بودم ، تو بودی ، شما بودید
امروز
من هستم ، شما هستید و
هیچ کس نیست
فردا
دیگرم گرما نمی بخشی عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدی است خسته ام از عشق هم خسته
چرا قهری؟
به نام خدا
آرامش ظاهری حاکم بر فضای سریال نوعی اضطراب و دلهره را به انسان منتقل میکند. تو مطمئنی که در هر لحظه و در پس هر فرازی، باید منتظر فرودی از نوع قتل ، دزدی، خیانت ، دردسر و یا ناکامی عشقی باشی. بی گمان نام این سریال نیز از شب آرامشی که وجود ندارد، الهام گرفته است.
کارگردان این مجموعه خوب میداند که کجا نفس بیننده را ببرد و کجا به روانش آرامش دهد و این نکته سنجی آقای امینی قابل تحسین است. بنابراین میتوان به آینده تلویزیون نیز با این موقیت سنجیها امیدوار باشیم.
کارگردان این سریال از هر چه خوشش میآمده بیدریغ استفاده کرده است و این دست و دلبازی از تیتراژ آغازین تا تیتراژ پایانی ادامه دارد. تیتراژ آغازین آدمی را یاد تیتراژ فیلم روانی هیچکاک می اندازد و تیتراژ پایانی با ترانه ای سنتی و قدیمی ساخته شده که یک کار ضد کلیشه است.
از همان قسمتهای اول سریال شخصیتپردازی درست و پخته آقایان نویسنده بسیار جلب توجه میکرد چیزی که اصولا کمبود در اغلب فیلمهای سینمایی به ویژه سریالهای تلویزیونی قابل مشاهده است. آقای عباس نعمتی و سعید شاهسواری در بیان و شخصیتپردازی از افراط و تفریط اجتناب کردند. مثلا یک شخصیت نه کاملا سیاه است و نه کاملا سفید. کارکترهای سریال اصولا در مایههای خاکستری هستند خاکستری پررنگ، خاکستری کم رنگ و خاکستری بی رنگ ، خاکستری راه راه و خاکستری خال خال و ... هرچند بعضی از شخصیتها مثل آقای شایان (پرویز پور حسینی) ، پدر و مادر آذر و مادر علیرضا (مهتاج نجومی) نیز قرمز و قهوهای و نارنجی هم هستند.
این شخصیتپردازی مناسب موجب همذاتپنداری مخاطب با شخصیت میشود. حتی قهرمان و ضدقهرمانها نیز یکسری ویژگیهای مثبت و منفی دارند شبیه همه آدمهای دیگر اصلا شبیه خود و اطرافیانمان.
مثلا پیمان این پسر ناخلف و برادر کش نیز در سینه دلی داره که میتواند حقیقتا کسی را دوست داشته باشه و یا هنگام وداع با برادر از ناراحتی گریه میکند و اشک میریزد.
یا حتی علیرضا به عنوان قهرمان و شخصیت مظلوم شکستخورده سریال، بسیار ساده لوحانه و احمق مینماید که این سادگی بیننده را میآزارد.
بهرهبرداری هنرمندانه از موضوعاتی چنین پیش پاافتاده و کلیشهای مثل ازدواج، استقلال، اشتغال و شخصیت طلبی این مجموعه تلویزیونی را به ضدکلیشه تبدیل کرده است که در اکثر مواقع حدسیات بیننده در خصوص ادامه داستان را نقش بر آب میکند که این امر کمتر در سریالهای ایرانی به چشم میخورد.
دیالوگهای پخته و متناسب با شخصیت از دیگر نکات و ویژگیهای برجسته این سریال است که در این میان میتوان به دیالوگهای زرین خانم (مادر نوشین) و یا آقای شایان ( پرویز پورحسینی) و حتی نوشین (یکتا ناصر) اشاره کرد. دیالوگها در عین پیچیدگی بسیار ساده و روان و متناسب با روند داستانی و شخصیتها چیده شده و به شخصیتپردازی سریال کمک بزرگی کرده است.
لحظه ای که در ابتدای سریال نوشین می گوید: علیرضا حق منه اون نمی فهمه که صلاحش اینه که با من باشه یا آن جا که پس از این که علیرضا نوشین را تحقیر می کند در یک لحظه عشق تبدیل به نفرت می شود و همه آن چیزهای خوب تنفر انگیز می شوند: ازت متنفرم ازمودب بودنت بدم می یاد از این که می خوای به کسی برنخوره بدم می یاد از این که می خوای زیر منت کسی نباشی متنفرم یا آن جا که پیمان سر قبر مادرش آمده و آن قدر بیکس است که مجبور است به قرآن خوان قبرستان با بغض بگوید که این مادرم است یا صحنه تصادف آذر (شبنم قلی خانی) و صحنه ها و دیالوگ های خوبی که ما را در حس فیلم شریک کرد وهمه تازه و نو و همراه با خلاقیت بود.
طراحی دکور، میزانسبندی، موسیقی و حتی انتخاب و بازی خوب بازیگران از دیگر نکات مثبت سریال اولین شب آرامش است بازیگران در این مجموعه بازی متفاوت و برتری را به نمایش گذاشتند برای نمونه می توانید بازی مهتاج نجومی در این سریال با بازی اش در مجموعه زیرزمین مقایسه کنید یا بازی شبنم قلی خانی را با بازی اش در سریال وعده دیدار یا بازی اکرم محمدی را با دیگر فیلم ها و مجموعه هایی که بازی کرده اند. حس درونی و ریزه کاری های رعایت شده به شدت نقش را باور پذیر کرده است با این که فضای پول داری و رفاه زده زندگی این آدم ها از سطح زندگی مردم عادی بالاتر است اما مردم اصلا احساس غریبی نمی کنند و حس و درد مشترک همه را به دیدن سریال ترغیب کرده است.
نقش مادر علیرضا (مهتاج نجومی) با بازی بسیار متین و سنگینش نقش مادری فداکار و عاقل و با درایت را خوب از کار درآورده است و نوشین (یکتا ناصر) بهترین بازی خود را در این سریال در نقش دختری مغرور و عاشق انجام داده که برای رسیدن به عشق خود دست به هر کاری را میزند اقای شایان (پرویز یورحسینی) در نقش خویشاوندی متین ، مهربان و قابل اعتماد نقش متفاوتی را ارائه داده است.
خلاصه، نکات برجسته این سریال به حدی است که نکات منفی آن را قابل اغماض کرده و یا اصلا به چشم نمیآیند. این سریال هم ردیف معدود سریالهای موفق و حرفه ای تلویزیون ایران از جمله "دایره تردید" و "دوران سرکشی" و "هزاران چشم" قلمداد می شود.
به امید دوران تابناک تلویزیون ایران و ارتقا سطح کیفی مجموعههای تلویزیونی آن: آمین آمین آمین