چکیده رمان:
من. سال هزار و سیصد و دوازده شمسی. یک خیابان که با سه خیز میشد از یک طرف به طرف دیگرش جست؛ خانی آباد.
... علی فتاح که دوازده – سیزده سال بیشتر نداشت و میرفت کلاس ششم، با رفیقش کریم، دو گوسفند را به دنبال خود میکشیدند.
... مهتاب کنار اتاق ایستاده بود؛ با موهای صاف قهوهای، مثل یک آبشار. یک شلیتهی جلو سینهدار پوشیده بود. زیرش هم شلوار گلدار قرمز. چهرهاش ملیح بود، خاصه وقتی میخندید. دهانش را که باز میکرد و لبهای غنچهایاش مثل گلی بزرگ باز میشد، بوی گلهای سرخ را میپراکند؛ تازه هفتساله شده بود!

او. ساعت پنج قرار داشتم، در ۱۹۵۴؛ هر روز ساعتِ پنج در ۱۹۵۴، با آبجی مریم و مهتاب. مریم تا چهار و نیم در کالج هنر کنار لوور، کلاس داشت. درس میداد یا میخواند یادم نیست. مهم این بود که سرش گرم میشد. شبها در اتاق دونفرهشان، در خوابگاه سانی واریته، خواب بازارچهی اسلامی خانی آباد را میدیدند. من در گوشهی دیگر پاریس اتاق گرفته بودم؛ تنهای تنها.
من ِاو. شب بود به نظرم دور و برِ سال شست و هفت.
... رئیس قطعه انگار تازه متوجه ماجرا شده باشد، نظرش را عوض میکند:
- البته اگر شهید نشده است، باید درش بیاوریم، مسئولیت دارد...
درویش سینهای صاف میکند و میگوید:
- اولاً حکماً میدانید، نبش قبر حرام است. مگر به شروطی... زن آبستن باشد و بچهاش زنده باشد یا کسی باشد که احتمال زنده بودنش برود... در ثانی... (درویش رو میکند به سمت من) تو که میدانی! حقش این بود که در قطعه شهدا دفن شود... و کذالک نجزی المؤمنین! یادت که هست... این تای تمّت کتابش است... مَن عَشّقَ فَعفَّ ثمّ ماتَ ماتَ شهیداً...
چکیدهتر: «هر که عاشق شود و پاکدامنی پیشه سازد، چون بمیرد، شهید است.»

دايره زنگي در كارگرداني هم كاري خوب است. گرچه تأكيد زيادش بر استفاده از بازيگران حرفهاي توي ذوق ميزند؛ اما كنترل اين بازيگرها شما را درگير قصه ميكند. واقعاً كنترل بازيگراني بازيگوش و باتجربه مانند شريفينيا، مهران مديري، امين حيايي، بهاره رهنما، گوهر خيرانديش و باران كوثري توي يك صحنه كاري سخت و هنرمندانه است. شخصيت باران كوثري و صابر ابر به خوبي پرداخته و بازي شده است و از اين جهت بايد به كارگردان به خاطر انتخاب اين دو و به بازيگران به خاطر هنرنمايي خوبشان تبريك گفت. اين عكس به خوبي مضمون فيلم را نشان مي دهد. باران كوثري و صابر ابر (پسر جواني كه كنار او ديش به سر دارد) در مركز شخصيتها و ساكنان آن مجتمع مسكوني هستند. اگر دستتان مي رسد دايره زنگي را ببينيد. ديدن فيلم بر پرده چيز ديگري است. سينما، ديدن فيلم روي پرده است.
این سالها چشممان به لای در خانه بود، گوشمان به نالهی لولا، بلکه فتحبابی بشود، سیاهی ِ دل پر بکشد از زیارتِ پر چادر سفیدِ شما.
شهره شدیم به دریوزگی و عاشقی. خسته شدیم از اینهمه فراق. کابوسمان شده یادِ آنشبِ رفتنتان، خوابمان شده رویای روز آمدنت. بیچاره دل چهمیفهمد "نهمن نهشما" یعنیچه؟
از لانگ شات
1. "قرآن" (در نوجوانی پدرم به خاطر ختم قرآن در ماه رمضان، پول خوبی به ما می داد. لذت موسیقایی آن برای همیشه در من ماند)
2. "شازده کوچولو" اگزوپری (کتاب های درسی پدرم {یا عموم} را مرور می کردم. توی کتاب فارسی شان قسمتی از شازده کوچولو بود.)
3. "یک، جلوش تا بی نهایت صفرها" دکتر شریعتی (یک روز از کنار یک کتاب فروشی رد می شدم یک کتاب کوچک دیدم که نوشته شریعتی بود)
4. "مقدمه ای بر جهان بینی اسلامی" جلداول (انسان و ایمان) شهید مطهری (یکی از محبوبترین استادهام، شاگرد شهید مطهری بود. سفارش زیادی به خواندن کتاب های استادش می کرد. برای شروع، این کتاب را گفت)
5. "لاتاری، چخوف و چند داستان دیگر" برگردان جعفر مدرس صادقی (مجموعه ای از چند داستان کوتاه خوب با تحلیل آن هاست. محمد رضا اسدی معرفی کرد. برای آنان که به کلاس داستان نویسی می روند، مثل کتاب درسی است.)
6. "مترجم دردها" جامپا لاهیری (فکر کنم از نمایشگاه کتاب خریدم. اول به این خاطر که نوشته بود: برنده جایزه ادبی پولیتزر. بعد به این خاطر که قطع و اندازه خیلی قشنگی داشت. ترجمه دیگرش را هم پیدا کردم و یک دور هم آن را خواندم)
7. "داستان" (اصول، سبک و ساختار فیلمنامه نویسی) رابرت مک کی برگردان: محمد گذرآبادی (آقای علیزاد معرفی کرد. دو بار خواندم و خلاصه اش را نوشتم)
8. "دیوان اشعار" شمس الدین محمد، حافظ شیرازی (در نوجوانی مقداری از یک غزل حافظ را حفظ شده بودم. پدرم تشویقم کرد. تا امروز همیشه سعی کردم یک دیوان حافظ دم دستم باشد. لذت موسیقایی دارد و هر روز بیشتر از آن می فهمی. فال گرفتن با آن هم برای خودش سرگرمی است)
9. "سانتا ماریا" سید مهدی شجاعی (توی کتاب های دوستم دیدم. چهل تا داستان کوتاه برای من غنیمت بزرگی بود. پول نداشتم بخرم. چند سال پیش که خریدم. هدیه دادمش)
۱۰. "از به" رضا اميرخاني (يادم نمي ياد. يا توي كتاب هاي دوست هام ديدم يا از نمايشگاه خريدم. حداقل سه بار كامل خواندم. شايد به نظر ساده بياد اما اين جور ساده نوشتن كار هر كسي نيست.)


- برنده چهار جايزه از هفتمين جشن خانه سينما (1382): بهترين فيلمبرداري، بهترين تدوين، بهترين بازيگر نقش اول زن و بهترين طراحي صحنه
- كانديداي جايزه بهترين فيلم، بهترين كارگرداني، بهترين فيلمنامه و بهترين طراحي لباس از هفتمين جشن خانه سينما
- كانديداي دو جايزه از بيست و يكمين جشنواره فيلم فجر: بهترين بازيگر نقش اول زن و بهترين اثر از ميان آثار هنر و تجربه
پسر جوان کفش هایش را درآورد. دلش نمی آمد پایش را روی ماسه های خیس بگذارد. پایش را که گذاشت، نم تمام جوراب سفید و پشمی اش را گرفت. کفش دیگرش را هم در آورد. نشست تا جوراب هایش را هم درآورد. حالا دیگر شلوارش هم خیس شد. موج تا زیر بدنش می آمد و برمی گشت. وقتی ایستاد نگاهی به پاهای برهنه اش انداخت که به همین زودی از سرما قرمز شده بودند. آرام به طرف دریا قدم برداشت و چند قدمی جلو رفت. ایستاد. انگار که چیزی بجود مدام فکش را تکان می داد. بغض را به زور پنهان کرده بود. به طرف تخته سنگ بزرگی رفت که موج ها را پودر می کرد و به هوا می فرستاد. پر از گلسنگ بود و لیز و لزج. به سختی از آن بالا رفت و رو به دریا نشست. دلش ترکید. بخار اشک های گرم جلوی چشمش را گرفته بود. نمی دانست چه قدر گذشت اما آرام شد. خواست پایین بیاید. شیب آن طرفی که بالا آمده بود زیاد بود و لیز. به طرف دیگر رفت. توی شکاف سنگ، پارچه سیاهی را دید. پارچه تکانی خورد و از میانه سیاهی صورت زن جوانی پیدا شد. چشم هایش قرمز و صورتش خیس بود. آرام از کنار او گذشت. زن دوباره چادر را روی سرش کشید. پسر جوان سنگ را دور زد و با پاهای خیس، جوراب و کفشش را پوشید. به طرف کافه ای رفت که کنار جاده ساحلی بخار سماور بزرگش آسمان سرد را می شکافت و به طرف ابرهای سیاه می رفت. چای خواست. چای داغ، دلش را که خالی شده بود گرم می کرد. چند کامیون را دید که وارد راه دریا شدند؛ اما میانه راه ایستادند. یکی از راننده ها پیاده شد و سراغ شاگرد قهوه چی آمد و چیزی گفت. شاگرد قهوه چی شانه بالا انداخت و آن ها را به چای دعوت کرد. چهار راننده تازه چای اولشان را تمام کرده بودند که شاگرد قهوه چی اشاره ای به آن ها کرد. پسر جوان هم با آن ها گردن کشید و زن جوانی را دید که از طرف دریا به سمت یک سواری می آمد که وسط راه دریا پارک شده بود و جلوی کامیون ها را گرفته بود. زن چادرش را توی کیفش گذاشت. سوار ماشین شد و به سرعت از میان کامیون دوم و سوم گذشت و به جاده ساحلی پیچید و رفت. پسر چای سومش را که می خورد کامیون چهارمی در حال خالی کردن بار برفش توی دریا بود و سه تای دیگر خالی و سبک برمی گشتند.
«چشم سفید سینما کافی است نور واقعی خود را بتاباند تا جهانی را به آتش بکشد، ولی اکنون لازم نیست نگران باشیم؛ نور سینما به نحو اطمینان بخشی مقیّد و بی رمق شده است.» بونوئل
فیلم سازی که موافق با توانایی های ذاتی سینما کار کند در معرض این امکان قرار خواهد گرفت که به هسته قدرتمند و آتشفشانی هنر فیلم دست یابد و به تعبیر بونوئل «جهانی را به آتش بکشد» چنین فیلم سازی می تواند اسطوره های دنیای فردا را به وجود بیاورد. فیلم های وی "واقع نما" و "باورپذیر" خواهد بود و اگر به اندازه کافی قوی باشد، مثل خاطرات واقعی و تجربیات اصیل در حافظه بسیاری از تماشاگران، مخصوصاً کودکان کم تجربه و نقش پذیر، ثبت خواهد شد، رسوب خواهد نمود و در عمق روح ایشان کمین خواهد کرد. شخصیت و آینده بسیاری از تماشاگران و اعمال و تصمیم هایشان بر مبنای توصیف های ضمنی و تکالیف مندرج در چنان فیلم هایی توجیه می گردد. کودکانی که تحت سیطره چنین فرایندی تلقینی قرار گیرند، به اختیار و اراده خویش در طریق تبدیل شدن به چیزی که فیلم ساز مطلوب دانسته است حرکت می کنند و به تدریج به تجسّم عینی آرزوهای وی تبدیل می شوند. البته وسعت واقعی نتایج این حادثه سال های بعد ظاهر خواهد شد؛ یعنی زمانی که آن کودکان بزرگ شوند، به عرصه اجتماع قدم بگذارند و نحوه زندگی، طرز تفکر و منش خویش را به صورت رسم رایج درآورند؛ چنین است که دنیایی آتش می گیرد و فرو می ریزد و دنیایی دیگر از میان خاکسترهای آن سربرمی آورد...
حق با مک لوهان بود که گفت: «رسانه همان پیام است.» همراه با کوچک و کوچک تر شدن پرده های نمایش –که حالا به اینچ اندازه گیری می شوند– فیلم ها هم کوچک و حقیر شده اند و فیلم سازان نیز هر روز بی شخصیت تر و کم اهمیت تر به نظر می رسند. بعد از گذشت ربع قرن هنوز "پدرخوانده" بهترین کار کاپولاست و "دوئل" بهترین فیلم اسپیلبرگ. جدی گرفته شدن فیلم های اسکورسیزی حالا دیگر شوخی به نظر می آید... عجب تعبیر بامسمّایی است این "سینمای خانگی" که لقب تبلیغاتی تلویزیون های بزرگ و استریوفونیک شده است... سینما چیزی نبود غیر از نمایش روی پرده "بزرگ"، توی سالن "تاریک" و در حضور "جمعیت". هر کدام از این عوامل را که حذف کنید سینما را حذف کرده اید... فیلم های امروزی طوری ساخته شده اند که روی صفحه تلویزیون هم دوام می آورند؛ اگر موقع تماشا چرت بزنید یا مروری به کانال های تلویزیونی بکنید یا به تلفن جواب بدهید باز هم دوام می آورند. این قدر دوام می آورند که حال آدم را به هم می زنند،
مثل مهمانی که نمی خواهد بفهمد مزاحم است و شرّش را کم نمی کند. وقتی که فیلمی آن قدر خودش را کوچک کرده که در هر شرایطی شما را سرگرم می کند، چرا باید روی پرده بزرگ و با احترام تماشایش کنید؟ پرده های بزرگ برای فیلم های بزرگ بود. همین است که می بینید هشتاد درصد سینماهای دنیا مولتی پلکس یا سینه پلکس شده اند؛ یعنی تبدیل شده اند به چهار پنج تا سالن کوچک به اندازه کلاس درس با پرده ای کمی بزرگ تر از تخته سیاه که باز هم از سر فیلم های امروزی زیاد است. «هسته آتش فشانی سینما» مقالات سال های 68 تا 7۹ بهروز افخمی در مطبوعات. چاپ اول. ۱۳۷۹ نشر ساقی


بسترم
صدف خالی یک تنهایی است
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری
ه. الف.سایه
قاف. الف
این روزها که می گذرد هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
.
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی
ای روزِ آمدن
ای مثل روز، آمدنت روشن
این روزها که می گذرد هر روز
در انتظار آمدنت هستم
اما با من بگو
که آیا من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟ زنده یاد قیصر امین پور

فیلم درباره مردمی که برای هر کسی که با آنان تفاوت کند حرف درست می کنند. عقاید و تعصبات کوری که مانند هاری به جان آدمیان می افتد و سفید و سیاه و غریبه و آشنا را قربانی می کند و این آتیکاس است که این بیماری را از آن جا دور می کند.
این فیلم بر اساس رمانی به همین نام ساخته شده است. رمان "کشتن مرغ مقلد" تنها اثر خانم هارپر لی است که آن را در 1932 در حالی که تنها سی و چهار سال داشت نوشت و با همین یک رمان به شهرت جهانی رسید. این رمان در سال 1964 برنده جایزه ادبی پولیتزر شده است و پرفروش ترین کتاب دهه سی و چهل بعد از بربادرفته است. این رمان یک بار در همان سال ها و یک بار به تازگی به فارسی ترجمه شده است. راستش مترجمش را فراموش کرده ام.
در همان سال ها هورتون فوت، فیلمنامه ای بر اساس این رمان نوشت و رابرت مالیگان هم در سال 1962 فیلمی سیاه و سفید در 129 دقیقه از آن ساخت. در این فیلم، گرگوری پک، جان مگا، فرانک اورتون، رابرت دووال، مری بدهم و... بازی می کنند. علاوه بر رمان خوب هارپر لی، بارزترین نکته فیلم، بازی خوب گریگوری پک است که نقطه اوج کارنامه کاری اش است و تنها جایزه اسکار بازیگری اش را برایش به ارمغان آورده است. بنا بر خبری، شخصیت آتیکاس فینچ در این فیلم به عنوان ماندگارترین نقش سینمایی در تاریخ سینمای آمریکا انتخاب شده است.
خانم هارپر لی دوست دوران کودکی ترومن کاپوتی نویسنده بزرگ آمریکایی است و در تحقیق آخر کاپوتی نیز همراه او بوده است. در فیلم کاپوتی که در سال 2005 ساخته شده است هم این زن دیده می شود. خانم هارپر لی بعد از سال 1964 دیگر مصاحبه ای نکرده است و گوشه گیر شده است. آخرین خبری که از او منتشر شده این است که در سنی حدود هشتاد سالگی برای کمک به یک خانواده بی بضاعت قبول کرده که یک نسخه از کتابش را امضا کند تا ارزش فروش پیدا کند و کمکی به آن ها باشد. این فیلم دوبله خوبی به فارسی دارد و تلویزیون بارها آن را نمایش داده است.


تجربه جديدي است. تلويزيون هم با سليقه خودش! فيلم را نمايش داده است. من يک ترجمه بيشتر از اين کتاب سراغ ندارم که ترجمه عباس ميلاني است و ترجمه خوبي هم هست و انتشارات "فرهنگ نشر نو" چاپ کرده است.I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight
Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down.
Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
"Remember when we used to play?"
Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down.
Music played, and people sang
Just for me, the church bells rang.
Now he's gone, I don't know why
And till this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie.
Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down
این آهنگ را Nancy Sinatra خوانده است. هر کس یادش می آید که تیتراژ ابتدایی کدام فیلم بود
فقط اشاره کند جوری که بقیه نفهمند تا ببینیم چند نفر یادشان می آید. فکر کنم تلویزیون هم
فیلم را نشان داده است.
اين بار نوبت يک فيلم خوب از سينماي آسياست. In the Mood for Love فيلمي از "وُنگ کار واي" کارگردان معروف هنگ کنگي است. شما هم اگر بدانيد که ايشان سال گذشته رييس هيات داوران جشنواره سينمايي کن بوده است تصديق مي فرماييد که بالاخره کمي معروف است هر چند ما نشناسيمش. خلاصه بعد از اين که اين فيلم در سال 2000 دو جايزه از کن برد و ساخت چند فيلم خوب ديگر مثل اتاق 2046 و... باعث شد که اين سمت به ايشان برسد و اما فيلم.
اول از همه فيلمبرداي عجيب و در عين حال جذاب و نوين فيلم حواستان را جمع مي کند که اين فيلم فرق مي کند بعد وقتي که موسيقي شروع مي شود و يک تم هي تکرار مي شود مي بيني که بله دلت رفته بد فرم. يک تم نوستالژيک محشر هي تکرار مي شود و هر بار بيشتر لذت به همراه دارد. بازي ها هم که عالي است. اما داستان که تمام خصوصيات يک داستان عاشقانه آرام درست و حسابي شرقي را دارد. نه از آن زجر دادن هاي هاليوودي دارد و نه از آن برهنگي ها و در هم لوليدن هاي اروپايي. خيالتان راحت. فيلم يک بوسه هم ندارد. اما به بهترين شکل عشق را نشان مي دهد. عشق در تمام نماها جاري است. از آن نماها که هي حرص مي خوري که زود باش. بهش بگو. حالا! الان وقتشه. دِ زود باش. و مرد و زن بدون هيچ احساساتي بازي عاشق هم هستند و هيچ کاري نمي کنند و اين تو را احساساتي مي کند. ببخشيد که خيلي تعريف کردم. راستي يک نسخه خوب از اين فيلم توي بازار هست. نسخه کامل با سکانس هاي حذف شده در تدوين نهايي و پايان هاي مختلفي که فيلمبرداري شده اما استفاده نشده و يادداشت کارگردان و آهنگساز. متاسفانه نسخه زيرنويس فارسي فيلم ظاهرا موجود نيست. فيلم ديالوگ زيادي ندارد. و همه چيز معلوم است. شايد چند کلمه را متوجه نشويد. قول مي دهم اگر زحمت پيدا کردن معناي آن چند کلمه را به خودتان بدهيد پشيمان نمي شويد. قول.
حرکت چشم در دیدن این نقاشی از قسمت پایین سمت چپ قاب شروع می شود و با یک حرکت دایره ای به قسمت پایین سمت راست می رسد.
نقاب
چند سال پيش "پيمان قاسم خاني" فيلمنامه اي به اسم "پوکر" نوشت که موضوع آن سوء استفاده از دختران با تهيه فيلم از روابط خصوصي آنان و قاچاق دختران به کشورهاي بيگانه بود که موضوعي جذاب و ايده اي برانگيزاننده براي يک فيلم با توجه به وضعيت جامعه و شيوع اين پديده بوده و هست. اين فيلمنامه مورد اقبال کارگردانان زيادي قرار گرفت و بسياري از آنان به دنبال ساخت آن بودند. (از جمله بهروز افخمي) اما با توجه به حساسيت موضوع و ترس از سانسور، کمتر تهيه کننده اي حاضر به کار شد. تا اين که فيلمنامه را از قاسم خاني خريدند و کاظم راست گفتار (فيلم اولش "عروس خوش قدم" است) آن را بازنويسي کلي کرد به صورتي که پيمان قاسم خاني خواستار حذف نامش از فيلمنامه شد. در سال 83 راست گفتار فيلمنامه اصلاحي را با نام "نقاب" به عنوان دومين فيلم بلند خودش ساخت. اما فيلم مجوز نمايش پيدا نکرد. اين فيلم امسال با حذف صحنه هايي مجوز گرفت؛ اما با آمدن C D آن به بازار مقارن اکران آن، که نسخه بدون اصلاح بود، روابط عمومي وزارت ارشاد از مجوز دادن به آن پوزش خواست و از آن جا که اين وظيفه به عهده بخش ديگري در وزارت ارشاد است، باعث بروز اين فکر شد که خود اين وزارت خانه اقدام به انتشارC D آن کرده است و بحث هايي را به ميان آورد.
"نقاب" فيلم متوسطي است و اين در روزگار سياه سينماي ايران غنيمتي است. هنگام ديدن نيمه اول فيلم دوبار خودم را لعنت کردم که چرا همچين مزخرفي را مي بينم اما با توجه به توصيه يکي از دوستان، به سختي فيلم را تا آخر ديدم و پشيمان نيستم چون هنوز هم مي توان آثار باقيمانده يک فيلمنامه خوب را در آن ديد؛ هر چند در فيلمنامه دست برده شده است و کارگرداني به غايت ضعيف است. اگر مي خواهيد فيلم را در آينده ببينيد بهتر است که از خير دانستن داستان آن بگذريد چون لذت غافل گيري را از دست مي دهيد. همين قدر داشته باشيد که اين فيلم با بقيه فرق مي کند. اگر نيمه اول فيلم را تحمل کرديد نيمه دوم از خستگي در مي آييد.
يکي از ايراداتي که به دوستان ما وارد مي کنند اين است که شما هميشه فيلم هاي قديمي سياه وسفيد مي بينيد و ميانه اي با سينماي روز نداريد. پاسخ اين است که با توسعه و گسترش امکانات تکنولوژيک سينما، کارگردانان موارد جديدي را براي جذابيت پيدا کردند و اين باعث تنبلي آنان شد و کمتر به سمت داستان خوب و پرداخت تصويري صميمي مي روند. کارگردانان امروزه به نماهاي عجيب و غريب و بازيگران جذاب (از اون لحاظ) و انفجارهاي بزرگ و تدوين هاي نامانوس دست مي زنند برخلاف گذشته که روايتي ساده و صميمي، تکان دهنده بود و ميليون ها انسان را به سينما مي کشاند.
از ايرادات فيلم نقاب، عدم توازن در دادن اطلاعات به مخاطب است. يعني تمام داستان فيلم در نيمه دوم آن مي گذرد و نيمه اول عملاً مقدمه است و با توجه به اين که اين مقدمه به غايت ضعيف است ضربه سهمگيني به فيلم زده است. شما با ديدن پنجاه دقيقه اول فيلم، يک داستان به شدت تکراري را مي بينيد و هيچ انگيزه اي براي ادامه آن نداريد. حتي کارگردان اشاره اي به نامانوس بودن اين قصه نمي کند و چون مي خواسته در نيمه دوم فيلم شما را شگفت زده کند از نيمه اول غافل شده است و توجه نداشته که اگر نيمه اول جذاب نباشد مخاطبي براي نيمه دوم باقي نخواهد ماند!
پارسال کتاب "من قاتل پسرتان هستم" را خواندم که احمد دهقان درباره جنگ نوشته بود و سر و صداي زيادي هم به پا کرده بود. دهقان که خودش از بچه هاي جنگ است و يکي از بهترين رمان هاي جنگي را نوشته است (سفر به گراي دویست و هفتاد درجه) با انتخاب فکر نو و عنوان جديد، کتابي نوشته است که در عرصه ادبيات جنگ يک اتفاق به شمار مي رود؛ هرچند که نوع روايت آن، انتظارها را برآورده نکرد و به موفقيتي که مي بايست نرسيد. اين فکر و ايده جديد فيلمسازان بسياري را وسوسه کرد که اين مضمون جديد را با زبان سينما بيان کنند؛ اما کسي اين کار را نکرد تا اين که فرهاد توحيدي بر اساس اين کتاب، فيلمنامه اي براي مازيار ميري نوشت و فيلم "پاداش سکوت" ساخته شد.
با آگاهي از مضون فيلم و شناختي که از مازيار ميري به عنوان يک فيلمساز جوان و خوش فکر و تکنيکي داشتم، انتظار يک فيلم خوب را مي کشيدم. به ويژه آن که پرويز پرستويي نقش اول بود و شنيده بودم که براي صحنه هاي زير آب يک گروه تخصصي فيلمبردار اقيانوس را از آلمان آورده اند. اميدوار بودم بعد از "نغمه ناتمام" و "به آهستگي" فيلم بهتري از مازيار ميري ببينم که متاسفانه اين طور نشد.
"يک رزمنده پس از سال ها به ياد همرزمش مي افتد؛ شبي که آن ها در يک نيزار در نزديک عراقي ها بوده اند، همرزمش تير مي خورد و نمي تواند ساکت بماند، اين رزمنده براي نجات جان بقيه گردان مجبور مي شود سر او را زير آب کند. حالا به سراغ پدر همرزمش مي رود که پسرتان شهيد نشده و من قاتل پسرتان هستم." فرهاد توحيدي اين ايده را تبديل به جستجوي رزمنده و پدر همرزمش به دنبال همرزمان ديگر براي اثبات ادعاي رزمنده کرده و فيلمساز هم دوربين به دست به دنبال اين دو نفر راه مي افتد. رزمنده اي که يک بليط فروش از کارافتاده با سابقه بستري شدن به خاطر روان پريشي اش است که کسي او را جدي نمي گيرد.
ديگر به اين نتيجه رسيده ام که بزرگترين مشکل فيلمسازي مازيار ميري عدم رعايت ريتم است. با اين که او که سعي در همکاري با فيلمنامه نويس هاي خوب (پرويزي شهبازي و فرهاد توحيدي) بازيگران حرفه اي (محمد رضا فروتن و پرويز پرستويي) و امکانات مدرن دارد؛ اما به علت رعايت نکردن ريتم و تمپوي مناسب در روايت، دچار کندي و کسالت در فيلم هايش شده است. شايد مازيار ميري اين ضربه را از سابقه تلويزيوني اش مي خورد که عادت به ميخکوب کردن تماشاگر ندارد. فرق تلويزيون و سينما اين است که در تلويزيون همه چيز در يک صفحه کوچک ديده مي شود. در يک محيط روشن که غالباً افراد ديگري هم حضور دارند و صداهاي ديگر هم مي آيد و چه بسا فرد مشغول کارديگري هم باشد. براي همين همه چيز بايد با تاکيد و تکرار با شد؛ اما در سينما تصوير روي يک پرده عريض و بزرگ ديده مي شود. در يک محيط تاريک و ساکت که هيچ چيز ديگر فکررا مشغول نکرده و افرادي که با اراده پول داده اند و ساکت نشسته اند و شما موظفيد که انتظار آن ها را برآورده کرده و تمام حواس و عقل آن ها را مشغول کنيد. در سينما مثل اتوبان يک طرفه مدام بايد براي مخاطب چيزي براي عرضه داشته باشيد و گرنه از روي صندلي نه چندان راحت سينما بلند مي شود، ناسزايي نثار شما مي کند و بيرون مي رود.
اگر مازيار ميري به مفاهيمي مثل آهستگي و سکوت علاقه دارد؛ بايد بداند که اين مفاهيم وقتي قابل انتقال هستند که در برابر ضد خودشان قرار بگيرند. مثلاً يک آدم نظامي که در پادگان سختگير و خشن است، گريه پنهاني داشته باشد نه اين که يک بليط فروش از کار افتاده که ساعت ها در يک اتاقک حبس است به خانه اش بيايد و تنها روي تخت دراز بکشد! اين مشکلات ربطي به سانسور فيلم هم ندارد.
کاش مسوولين وزارت فرهنگ به جاي کارهاي سياسي شان کمي به فکر سينما حقير ملي و سينماي درحال جان کندن جنگ بيفتند و بفهمند که فرهنگ، روحيه يک ملت است. اگر مردم افسرده و خسته اند به اين خاطر است که از نظر روحي تغديه نمي شوند. با شعاردادن چيزي درست نمي شود. مردم کتاب و تاتر و فيلم خوب مي خواهند. اگر شيوه و مفاهيم خاصي را مي خواهيد با کتاب و تاتر و فيلم عرضه کنيد بايد به هنرمندان امکانات و آزادي بدهيد بعد از آن ها انتظار داشته باشيد نه اين که براي هنرمندي که با مصيبت، هزينه ساخت و انتشار اثرش را فراهم کرده هزاران شرط بگذاريد و آزادي اش را محدود کنيد. نمي دانم چه بگويم وقتي مي بينم "محاکمه" از ايرج قادري جايگزين "سنتوري" از داريوش مهرجويي مي شود! اين کارها دغدغه ارزشي آقايان را هم زير سوال مي برد.
