تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
زمین دور خورشید می چرخد
بود و نبود ابر
مسئله ای نیست


کوه
روی پای خودش ایستاده
درخت
روی پای خودش
من روی حرف  خودم
او می آید


بودن یا نبودن
مسئله این است که
صورتت از حافظه ام پاک نمی شود

 

دیدمت
بهار لانه کرد
توی چشم ها
و روی گونه هام


چشمه امید
قسمت شما
کاسه صبر من
شکست

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:40 توسط سو‌يـن |

به نام خدا

اگر مدرسه ها توی پاییز باز نمی شد پاییزخیلی فصل قشنگی بود بیش از این حرفا.

و اما از اون جهت که چند وقتیه کمرنگ شدم معذرت می خواهم فعلا یه شعر قدیمی براتون میذارم اما به زودی قسمت جدید سیبیل رو می زنم.البته من خیلی از شعر و این حرفا سر در نمیارم فقط حرکات موزون سرخپوستی رو در این رابطه میشناسم به خاطر همین هم از تمام اهل شعر وبلاگ خودمان من جمله سوین و هیوا و تمام شعرای حوزه ی خاورمیانه معذرت می خواهم. اختیار دارید آمریکای لاتین که جای خود دارد من از دالتون ها هم معذرت می خواهم

یک تصنیف فراموش شده ی قدیم که قدیما با یه آهنگ خاصی می خوندند آهنگش هم فراموش شده هست:

ای عشق از ماندن بگو ایثار کن ایثار کن/ یا مرگ خود را در دلم انکار کن انکار کن

گل خواستی برداده ام جان خواستی سرداده ام/فرمان نبرد این سر اگر بردارکن بردارکن

گفتی که رسوا شو شدم برقامتم تا شو شدم/رسوا اگر چون من نشد اصرارکن اصرارکن

برجان بی تابم بتاب برچشم بی خوابم بخواب/احساس خواب آلود رابیدار کن بیدار کن

دل از تو آبادی ندید از تو کسی شادی ندید / ای عشق ویران میکنی اقرار کن اقرار کن

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 9:27 توسط کریم دوغی |

 

   دی ۱۳۲۹ در اردبیل مردی به دنیا می‌آید... ببخشید... کودکی به دنیا می‌آید که پدرش از نوازندگان معروف موسیقی آذربایجان است. لاجرم از همان کودکی موسیقی‌اش آغاز می‌شود. ساز آکاردئون را انتخاب می‌کند و همراه آن تئوری‌های موسیقی را نیز فرا می‌گیرد. تا جایی که از ۱۲ سالگی وارد ارکستر آذربایجانی رادیو ایران می‌شود و در ۱۳ سالگی اولین جایزه‌ی موسیقی‌اش را به عنوان نوازنده‌ی اول آکاردئون در سطح دبیرستان کسب می‌کند و به فعالیت در اداره کل هنرهای زیبای کشور می‌پردازد. از ۱۷ سالگی ساخت و رهبری بسیاری از کنسرت‌های ایرانی را به عهده می‌گیرد. در ۲۰ سالگی به آمریکا می‌رود و دوره‌ی فشرده‌ی موسیقی جز را می‌گذراند. پس از بازگشت به ایران رهبری و سرپرستی ارکسترهای مختلف ایران را به عهده می‌گیرد. و همزمان با تعلیم ارکستراسیون و هارمونی و سازشناسی به ساخت موسیقی برای خواننده‌های وقت می‌پردازد. وی پیشگام ورود و رواج سازهای الکترونیکی به ایران و جز و موسیقی تلفیقی ایران است.

ناصر

   در ۲۵ سالگی قطعه‌ی بی‌کلام چهارمضراب استاد صبا را تدارک می‌بیند که تلفیقی از موسیقی جز و موسیقی کلاسیک ایرانی است. (این کار هنوز پخش نشده است)

   در ۲۸ سالگی برای ادامه‌ی تحصیلات موسیقی به آمریکا می‌رود و دوره‌ی موسیقی فیلم را فرا می‌گیرد. (نگفتم در سال ۱۳۵۷ که وارد مسائل شخصی نشده باشم) بالاخره در سال ۱۳۶۳ به وطن باز می‌گردد و به ساخت موسیقی فیلم می‌پردازد.

   شاید نام این کودک را در کنار نام بسیاری از خواننده‌های پیش و پس از انقلاب و موسیقی بسیاری از فیلم‌ها و برنامه‌های کودک و نوجوان و تیتراژ بسیاری از برنامه‌های تلویزیون و در میان اعضای گروه چهارنفس پیدا کرده باشید. اگر هم خاطرتان نیامد، باید بگویم آلبوم باران عشق استاد ناصر چشم‌آذر را کم کسی است که نشنیده باشد یا با آن انس نگرفته باشد.

ناصر چشم‌آذر (فیلم میکس)

  هر چه گشتم نتوانستم آلبوم اورژینال خواهران غریب استاد را پیدا کنم. بنابراین آهنگ‌های زیر اورژینال نیست و از متن فیلم گرفته شده است. گرچه کیفیت پایینی دارد اما شاید برای برخی خاطره به همراه داشته باشد:

   سرآغاز (کر کودکان)

   باران (با صدای مهدی نیکنام)

   آشتی (کر کودکان)

   الهه ناز (بی‌کلام)

   مادر من (با شعر و صدای خسرو شکیبایی)

   انار (با صدای خسرو شکیبایی)

   پس از باز شدن هر لینک، برای دانلود باید ۱۰ ثانیه صبر کنید.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 11:27 توسط مسافر سكوت |

 

شاید مهم ترین اختراع بشر، زبان باشد. اختراعی که او از هزاران سال پیش آن را پیوسته دقیق تر و کامل تر کرده است تا هم دنیای گستردة پیرامون را بهتر تعریف کند
و بشناسد و هم دنیای پیچیدة درون را بهتر تصویر کند و بشناساند. در این زمینه دانش های بسیاری به شناخت و تکامل زبان کمک کرده اند و می کنند، اما مهم ترین
وسیلة تکامل این اختراع، و هر چه دقیق تر کردن کارایی اش، ادبیات است.
       ادبیات وسیلة کوشش و کاوش برای رسیدن به دو شناختِ اساسی است: شناخت انسان و شناخت زبان. با هر قصه، هر داستان کوتاه، هر رمان، گوشه هایی از وجود
انسان را بهتر می شناسیم و با ریزه کاری ها و شگردهای اختراع بی نظیرِ او، یعنی زبان، بهتر آشنا می شویم. اختراعی که به او امکان می دهد هم خود را بشناساند و هم با
دیگر پدیده ها آشنا شود.
     علوم و فنون بسیاری هستند که مستقیم یا غیرمستقیم به شناخت انسان و زبان او کمک می کنند، اما ادبیات است که می تواند تا اعماق ذهن و دل آدمی را بکاود و
احساس ها و عواطف او را بشناساند. علوم و فنون بسیاری برای تحقیق در جنبه های بی شمارِ جسم و جان انسان و جهانِ عظیم پیرامونش تدوین شده اند، اما ادبیات است
که می تواند ابزارِ دقیق و کارآمدی برای تماشا و درکِ همة زاویه های تاریکِ دنیای گستردة درون آدمی باشد. داستان، با نیروی تخیل، تا ژرفناهایی از ضمیر انسان نفوذ
 می کند که هیچ علم و فن دیگری توان پیشروی به آنجاها را ندارد. دانش و فن شاید ما را بخوبی با چگونگی ساخت و مفهوم یکایک پدیده های مادی و معنوی جهان
آشنا کنند، اما تنها ادبیات است که چون آینه ای هم جسم مادی و هم جهان خیال آدمی را به او نشان می دهد.

                                                                              
                                                   بخشی از مقدمة جعفر مدرس صادقی
                                         بر ترجمة متن کوتاه شدة «ماجراهای تام سایر» نوشتة
                                            مارک تواین. کتاب مریم وابسته به نشر مرکز

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 21:12 توسط راد |

 

سلام

ببخشید میون کلام هیوا می‌پرم

غرض از مزاحمت این‌که:

امسال

شهر ما

انگار اقاقی‌ها نمی‌خواهند به این زودی‌ها لباس سبزشان را در بیاورند

تا ببینیم کی تسلیم پاییز می‌شوند

 یا به قولی اسیر پاییز می‌شوند

 

ببخشید، بفرمایید ادامه بدید.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 8:44 توسط مسافر سكوت |

"هر روز که می گذرد

احساس می کنم                      که کسی در من

فریاد می زند"

داد می زند

خفه می شود

و زندگی ادامه می یابد

 هر روز که می گذرد

برهان علیت رنگ می بازد

و هنر موسیقی اشباح می سازد

و وجود نقطه تلاقی هم را نمی یابند

 هر روز که می گذرد

بیشتر خویش را در خویش گم می کنم

بی رنگ می شوم 

 اعلامیه ای چسبیده بر روی دیوار زندگی ام

قامتم از روز الست شکسته است

امروز هم دیروز شد

و هر روز که می گذرد

فرداها از حال نگذشته

 کهنه می شوند

داد می زنم

فریاد می کنم

اما در خواب

و فردا نیز

در لجن دیروز خواهم خفت

خفه خواهم شد

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 16:16 توسط هیوا |

 

مثل این که سرش را بردارد و ببرد. سرش را میان دو دستش گرفته بود و می رفت. ناراحت شدم. نباید این طور بهش می گفتم؛ حتی اگر حقش بود و واکنش طبیعی کاری که کرد این بود. بوی خون می آمد و هر طور شده باید جلوی پیش رفتن آنان را می گرفتم؛ اما نمی فهمیدند که مخالفت های من به خاطر دوست نداشتن تغییر نیست، به خاطر روش غلطی است که می خواستند تغییر کنند. خراب کردن، هیچ وقت مقدمه ای برای درست کردن نیست. خانه ای که خراب می کنند به حدّی خراب شده که دیگر ارزشی ندارد. هیچ وقت خانه ای که ارزش دارد را نباید خراب کرد؛ حتی اگر می خواهی خانه ی بزرگ تری بسازی. قدیم ها که این طور بود. حالا را نمی دانم.
           محسن و عاطفه سر پدر و مادرهاشان داد کشیده بودند و حالا جفتشان توی خانه ی پدری شان بی آبرو بودند. همان روز اول که عاطفه آمد پیش من و گفت که محسن را می خواهد و محسن به او پیشنهاد ازدواج داده، به او گفتم که باید صبر داشته باشد. به او گفتم اگر می خواهی صد سال داد بزنی باید یک سال سکوت کنی. سرش را تکان داد؛ اما نفهمید. محسن عاقل تر بود. پول هاش را جمع کرد و همانی شد که بهش گفته بودم؛ وقتی به باباش گفته بود می خواهم زن بگیرم، گفته بود من پولی ندارم. محسن هم گفته بودم ازت پول نمی خوام. فقط باهام بیا. باباهه هم دیگر جوابی نداشت بدهد و جلوی همه گفته بود چه بهتر یک نان خور کم تر؛ بعد محسن مشکل اصلی را مطرح کرده بود که من دختر فلانی را می خواهم. معصومه بهم گفت که اگر محسن همان اول جلوی همه گفته بود من دختر فلانی را می خواهم شک نکن که باباش می زد توی گوشش و سر لج بازی هم که شده هرگز رضایت نمی داد؛ اما با روشی که محسن پیش گرفته بود بابایش نتوانست کاری بکند. فقط پوزخندی زده بود و گفته بود: زرنگ شدی پسر!
           عاطفه مثل خنگ ها همان اول به مادرش گفته بود و او هم از ترس این که برادرهایش دخترک را ناکار نکنند، حبسش کرده بود و قضیه لو رفته بود. پدرش داد زده بود که محسن را خواهد کشت و برادرهایش هر روز مسیر رفت و آمد محسن را پی جویی می کردند؛ مگر گیرش بیاورند و زهر چشمی نشانش بدهند. دخترک همه چیز را به هم ریخته بود.
            محسن که مُرد، اول از همه عاطفه دید؛ جلوی چشم خودش بود. خیر سرمان پادرمیانی کردیم که بعد از سه ماه عاطفه را ببریم خرید. محسن خبردار شده بود و از آن سر خیابان می خواست بیاید این طرف که ماشین رسید و بلندش کرد هوا. عاطفه بعداً گفت که دیده مردی پرت شد توی جوب. نشناخته بودش. مادرش چادر انداخت روی چشم های عاطفه که نبیند. سر و صدایی به پا شد. عاطفه را به خانه برگرداندند. همه فهمیده بودند که محسن بوده جز عاطفه.
            هر چه از دادن خبر بد بیزارم باز تا چشم باز می کنم وسط نکبت و مصیبت هستم و همه از حال رفته اند و خودم باید جمع و جورش کنم. مادرش لباسم را کشید که تو باید خبر را به عاطفه بدهی. بیچاره نمی دانست قبلاً یک بار خبر مرگ محسن را به او داده بودم. آن بار عاطفه سرش را میان دو دستش گرفت و به طرفِ در رفت. ناراحت شدم. نباید خبر را این طور به او می گفتم. آن بار وقتی عاطفه دروغ بودن خبر را فهمید برایم پیغام داده بود که: «از شما انتظار نداشتم». این بار چه می کردم؟


 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 21:34 توسط راد |

 

   می‌ايستم. ماه، کامل است. شخصی آن سوی خیابان در حالی که راه می‌رود، به بالای سرم خیره شده است. به این فکر می‌کنم که چرا ماه این قدر خیره کننده است. آن شخص با این که پیش می‌رود، هنوز به همان نقطه خیره است؛ انگار که ماه بالای سرم ایستاده باشد. مشکوک می‌شوم. با خودم می‌گویم: هنگامی که راه می‌رود، باید این طور به نظرش آید که ماه هم پیش می‌رود. مسیر نگاهش را که دنبال می‌کنم به پنجره‌ای می‌رسم که بسته می‌شود.

 

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 17:51 توسط مسافر سكوت |