تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
 

مسافر بانگ برداشت

     کسی نیست؟..:

صدا در دره‌ها پیچید

صدا در کوه‌ها پیچید

صدا برگشت

صدا در خنده‌های باد پرپر گشت

مسافر گفت:

     خاموشی

مسافر گفت:

     خاموشی...

               فراموشی..

و در ژرفاب‌های لایزال شب، شناور گشت

 

سعید سلطانپور

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:58 توسط مسافر سكوت |

به نام خدا

فكر مي كردم جمعيت زيادي براي تشييع بيان ولي خداييش نه انقدر! شيرين دو سه مليوني بود شايدم بيشتر!

اينجوري آدم معني آيات و رواياتي كه ميگه كسي كه خدارو داشته باشه همه اونو ميدارن معني ميشه

آدمي كه شكوه آسمانيش در حد نزول فرشته ها به بيمارستان ولي عصر قم براي قبض روحش باشه معلومه شكوه زمينيش يه جهنم از تلاطم آدم هاست اون وسط ها نزديك بود دل و روده و لوزالمعده ام يكي بشه

پدر بزرگم خدابيامرز ميگفت:اگر توي تشييع جنازه حالت وحشت داشتي. بدون فرشته هاي عذاب اومدن و برعكس

شان همچون كسي بالاتر از اينه كه آدم چرت و پرت گويي مثل من دربارش حرف بزنه پس بهتره زيپ كيبوردم رو بكشم

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:0 توسط کریم دوغی |


زن بر لبه­ی در نشسته و سبزی پاک می­کند. بی­خیال و آسوده است. هیچ کس گمان نمی­کند کار او باشد. از همان اول بد شد. همان وقت که نگاه اول صاصب­خانه را پذیرفت، دانست که روز خوش نخواهد دید. گاهی که تنها می­شود تنها قطره­ی اشکی ناخودآگاه سرازیر می­شود که زود آن را پاک می­کند. می­خواهد به خودش بقبولاند که چیزی نشده است. حتی سر قبرش رفت و گریست.
    وقتی مرد صاحب­خانه آمد پایین، زن دانست که کارش ساخته است. وقتی آن طور مرد غریبه­ای به خودش جرأت بدهد که در را باز کند و داخل بیاید، زن باید بداند که کار از کار گذشته است. جیغی کشید و به طرف اتاق دوید؛ اما نتوانست در را ببندد. در به زور باز شد و زن با ضربه­ای نقش زمین شد و شد.
     یک هفته توی این فکر بود که به شوهرش بگوید یا نه. درگیری ذهنی مریضش کرد و یک هفته در بستر افتاده بود و کابوس می­دید. شوهر بیچاره گمان می­کرد از دوری خانواده­ است. دیر می­رفت و زود برمی­گشت تا پرستار این عروس جوان باشد. بعد که از بستر برخاست به این نتیجه رسیده بود که گفتنی نیست. چند ماه فکر و ذکرش این بود که چه کند. نمی­شود که وانمود کرد هیچ نشده است. تازگی­ها هم مردک بیشتر خودش را نشان می­داد و تنش را می­لرزاند که نکند دوباره... چند ماهی همه درها را قفل می­کرد و تا راه داشت توی ساختمان با مردک تنها نبود و به بهانه­ای بیرون می­زد. وقتی تصمیمش را گرفت، توی آینه نگاه کرد. هیچ تردیدی در چشم­های آن زن درون آینه ندید.
    از یک هفته قبل به سیمین گفته بود که این هفته چهارشنبه با جاری­اش می­خواهد برود سینما و اخراجی­های دو را ببیند. سیمین روزهای زوج هفته عصرها ساعت پنج تا هشت می­رفت دیالیز. دخترشان چهارشنبه­ و پنج­شنبه­ها بعد از مغرب به خانه می­آمد و پسرشان هم آن روز رفته بود ورزشگاه. چند ماه بود که تمام آمار خانه­ی آن­ها را داشت. این ماه عصرها شوهر خودش اضافه­کاری می­ماند. پس عصر چهارشنبه این هفته مردک توی خانه تنها می­ماند. فکر همه جایش را کرده بود. حدود ساعت پنج، لباس­های بیرونش را پوشیده بود و آماده بود. می­دانست که سیمین هم آماده است و منتظر تاکسی است. صدایش زد که:
-        سیمین جون! قربونت به آقاتون بگو یه نگاهی به این دودکش آب­گرم­کن بندازه! به نظرم گرفته.
چند دقیقه بعد سیمین با مردک آمدند پایین. مردک نگاهش را کنترل می­کرد تا زنش نفهمد. نگاهی به لوله­ی دودکش انداخت. دست کرد و چیزی را پایین کشید. یک کبوتر توی لوله گیر کرده بود. لوله باز شد و سر و صورت مردک سیاه شد. دو زن کمی خندیدند. زن جلوی سیمین در خانه­اش را قفل کرد و با سیمین و مردک بالا رفت و از خانه بیرون زد. از پشت سرش صدای سیمین را ­شنید که سر شوهرش داد می­زد:
-        اون­جوری راه نیفتی تو خونه! برو دوش بگیر لباساتو عوض کن!
 تاکسی را دید که جلوی خانه ایستاد. سرکوچه کمی این پا و آن پا کرد تا سیمین سوار بر تاکسی بشود و برود. بعد به خانه برگشت. صدای لوله­های آب می­آمد. برای این که مطمئن شود رفت توی آشپزخانه خودشان و بخار آب را از پنجره­ی کوچک حمام آنان دید و صدای شرشر آب را شنید. رفت روی صندلی ایستاد. سیم را از کیفش بیرون آورد. از پیش اندازه گرفته بود. نیم متر از سیم را لخت کرده بود. سیم را از پنجره توی حمام آنان انداخت. با شتاب دو شاخه را به پریز زد و دادهای مرد را شنید. چند دقیقه بعد سیم را کشید. آرام آینه­ای را که درست کرده بود درآورد و سر چوب دسته­ی زمین شوی گذاشت و بالا برد. از توی پنجره مرد را دید که لخت کف حمام افتاده است و خِرخِر می­کند. دوباره سیم را انداخت و به برق زد. مرد خلاص شد. رفت بالا توی هال و در خانه­ی آنان را آرام باز کرد. پشت در حمام ایستاد و به در زد. صدایی نمی­آمد. آرام در را باز کرد. مرد مرده بود. لامپ حمام را شکست و رفت.
    توی مراسم بیشتر از همه گریه کرد. زن­ها با تعجب نگاهش می­کردند. می­دانستند غریب است و گمان می­کردند این را بهانه کرده تا دلی سبک کند. عصر بود. نشسته بود لبه­ی در و سبزی پاک می­کرد. یکی از پیرزن­های محله از کنارش رد شد. برگشت و به او گفت:
-        رو پایین در نشین دخترم. به تهمت گرفتار می­شی!
بلند شد و کناری نشست.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:39 توسط راد |

می بارند
آسمان و یاد تو
یاد تو که بند نمی آید
تا مرا به گل ننشاند

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 16:5 توسط سو‌يـن |

 

اگر بتوانم دلی را از شکستن بازدارم،
زندگی‌ام بیهوده نخواهد بود.
اگر بتوانم روحی بی‌قرار را آرام سازم
یا دردی را تسکین بخشم
 یا سینه‌سرخی ازپای‌فتاده را به آشیانش رهنمون گردم،
عمرم بی‌ثمر نخواهد گذشت.


                                                        امیلی دیکینسون
                                               برگردان: زنده یاد محمدرضا اسدی
(ایشان مدت کمی با نام کاربری "کرگدن" عضو این وبلاگ بود.
چند روز پیش سالگرد تنها رفتن او بود.)
 
روحش شاد!


 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 17:30 توسط راد |

سلام

 مطلبی از یک دوست برایتان گذاشتم خرده نگیرعزیز آدرسش ذکر شد. !

۱

   سلام آقای منتظر !

باز هم که شما اینجا ایستاده ای ؟!

می دانی خاطرت را خیلی می خواهم ، ولی الان باید بروم .

عصرهای جمعه ام را فیلم های سینمایی گرفته است ...

۲

... شما هنوز هم که منتظری آقا ؟!

جاده ها خلوت است این ساعت شب

چشم همه را مشغول کرده این "یوسف" !

شما هم این قدر کنار جاده منتظر نمان

                                          بیرون هوا سرد است

 ۳

راستی ما قبلا یک یوسفی گم کرده بودیم که دیگر پیدا نشد ...

یعنی نگشتیم که پیدا شود

البت خاطرش را خیلی می خواستیم ...  

۴

آقای منتظر !

راستی

شما  هنوز هم دلت خون است ؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:30 توسط وارنو |

بیرون پناهگاهت ایستاده م و اون تو رو نگا میکنم .

وقتی بمب میریزن رو سرم

تو خیلی شیرین و گرم و امنی .

تا حالا بهت گفته بودم که نگرانتم ؟

بهت گفته بودم که معرکه ای؟

و رنجم میده دوریت ؟

بیرون پناهگاهت ایستاده م  عزیز

ولی آرزوم اینه که تو قلبت باشم .

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 22:15 توسط وارنو |

 

سلام آقای عزراییل!
دم در بد است بفرما تو
کمی صبر کنی می آیم
فقط مانده شعری بگویم و راه بیفتیم
می خواهم
پرندگانی را بسرایم
که در سایه دستان مادرم زاده شدند
زیر دار قالی
مادرم چشمانش را به گل ابریشم باخت
و سیاهی گیسوانش را
به شعر من
کار زیادی ندارم
سهم عشق را داده ام
حسابم را با دلم صاف کرده ام
اگر اجازه بدهی
بدهی ام را بپردازم
به ماه
         درخت
                 سنگ
                          و ماهی
دیگر کم مانده
 شعرم از سیاست سر در بیاورد
از قیمت زن
              مرد
                    و نفت

بی خیال باقی کارها آقای عزراییل
تا من می آیم
در ها را ببند
زیر غذا را خاموش کن
و آب در یخچال بگذار
حالا کلید خانه را
به شاخه چنار بیاویز
و دستت را بده به من

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:19 توسط سو‌يـن |