تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
باد توی موهای باران بازی می کند

باران هی از من دور می شد

هی به من نزدیک می شد

یه مرد به دخترش می گه :

 تاب بازی بسه دیگه

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 14:26 توسط وارنو |

داشتم توی مترو به آدمه و چهره هاشون نگاه میکردم  دوست داشتم بدونم الان به چی فکر میکنند که به این نتیجه رسیدم :

بعضی ها چون هستند زنده اند

بعضی ها هستند چون زنده اند

بعضی ها زنده اند چون هستند

بعضی ها نیستند ولی زنده اند

یعضی ها زنده اند ولی نیستند

بعضی ها زنده نیستند ولی هستند

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 19:30 توسط وارنو |

  

چند وقتی است که دیدن فیلم­های ایرانی را شروع کرده­ام؛ حتی دوره­ی کامل برخی سریال­های ایرانی را می­بینم. در این میانه فیلمی دیدم که برخلاف همه آن فیلم­ها (به جز سریال روزی روزگاری که محشر بود) حرفی برای گفتن داشت و لذت داستان دیدن را به من هدیه داد. از آن فیلم­هایی که به سازنده­اش حسودی می­کنی و پیش خودت می­گویی که ای کاش من این را ساخته بودم. اسم فیلم بود: «چندکیلو خرما برای مراسم تدفین»
  در اوج معروف بودن محسن نامجو مستندی زندگی­نامه­ای درباره­ی او میان طرفدارانش دست به دست می­گشت. «آرامش با دیازپام ده» که سامان سالور ساخته بود. در آن فیلم نسلی از هنرمندان در حاشیه معرفی شد که معلوم بود به زودی خودشان را مطرح خواهند کرد. این مستند علاوه بر معرفی چندین هنرمند بیش از همه سازنده این مستند یعنی سامان سالور را مطرح کرد. این فیلم در جشنواره بيست و چهارم فيلم فجر، کانديدا سيمرغ بلورين بهترين فيلم دوم شد و توانست در جشنواره­هاي مختلف خارجي جوايزی از جمله «يوزپلنگ طلايي جشنواره لوکارنو» ، «بالن طلايي جشنواره سه قاره نانت»، «بهترين فيلم جشنواره ادينبورگ» و جايزه «يهترين فيلمنامه و فيلم از جشنواره اوبن» فرانسه  را دريافت نمايد.
در اين فيلم داستاني 85 دقيقه اي که به صورت نگاتيو و سياه و سفيد توسط « تورج اصلاني» فيلمبرداري شده «محسن تنابنده» ، «نادر فلاح»، «محسن نامجو»، «محمود نظر عليان» و «حسن رشيد قامت» نقش آفريني کرده­اند. شاید به جای خلاصه فیلم بتوان گفت که داستان یک مامور پمپ بنزین متروکه است که... ولش کن داستان لو می رود.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 6:35 توسط راد |

 

آی درخت ممنوعه!
شاخه هایت را ندزد
می خواهم
 در سایه ات
قدری نفس تاره کنم
نترس
به خدا من
آدم نیستم

+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 13:47 توسط سو‌يـن |

نامه خمینی جوان به همسرش در 1312 وقتی که در سفر حج بود:

تصدقت شوم الهی قربانت بروم در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آیینه قلبم منقوش است.
عزیزم امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. من با هر شدتی باشد می‌گذرد ولی به حمدالله تاکنون هرچه پیش آمد خوش بوده و الان در شهر زیبای بیروت هستم.
حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراهم نیست که این منظره عالی به دل بچسبد.
در هر حال امشب شب دوم است که منتظر کشتی هستیم. از قرار معلوم و معروف یک کشتی فردا حرکت می کند ولی ماها که قدری دیر رسیدیم باید منتظر کشتی دیگر باشیم. عجالتاً تکلیف معلوم نیست امید است خداوند به عزت اجداد طاهرینم که همه حجاج را موفق کند به اتمام عمل. از این حیث قدری نگران هستم ولی از حیث مزاج بحمدالله به سلامت.
بلکه مزاجم بحمدالله مستقیم‌تر و بهتر است. خیلی سفر خوبی است جای شما خیلی خیلی خالی است دلم برای پسرت قدری تنگ شده است. امید است که هر دو به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزیز و محافظت خدای متعال باشند. اگر به آقا و خانم‌ها کاغذی نوشتید سلام مرا برسانید.
من از قِبَل همه نایب‌الزیاره هستم. به خانم شمس آفاق سلام برسانید و به توسط ایشان به آقای دکتر سلام برسانید. به خاور سلطان و ربابه سلطان سلام برسانید.
صفحه مقابل را به آقای شیخ عبدالحسین بگویید برسانند.
ایام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت روح‌الله

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 23:18 توسط راد |