تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
سالی که بر من و تو گذشت
فقط سیصد و شصت و پنج روز
نبود
جمعه­ها را
باید
دو روز حساب کرد.
                          احمدرضا احمدی.

تمام فروردین به فکر کردن به یک خانواده­ی عراقی گذشت. یک فیلم­نامه بلند که به عنوان اولین کار جدی می­خواستم انجام بدهم. این قدر لفتش دادم که امسال چهار یا پنج فیلم با این موضوع از تلویزیون پخش شد!
  هنوز مزه­ی آمدن اردیبهشت را نچشیده بودم که روز دوم آن بهترین دوستم رفت. محمدرضا اسدی که مثل برادر بزرگ­تر برایم مهربان بود، در آزادراه تهران ـ قم به رحمت خدا رفت.
اردیبهشت بر همه کس خوب و خرّم است
اردی­بهشت ماست که اردی­جهنم است.
   بعد از سال­ها یک دلِ سیر، گریه کردم. دیگر هم حوصله ندارم بقیه ماه­ها را بنویسم. فقط در شهریورماه یک اتفاق شخصی برای من افتاد که برای خودم مهم بود.
   امسال چهارسال است که حلقه سه­شنبه تشکیل شده است. دو سال است که دیگر جلسه­ی هفتگی نداریم. هر چه به بچه­ها گفتم که بیایید یک مجلس ختم بگیریم و رسماً تمامش کنیم کسی جدی نگرفت. راستش همه عادت کرده­ایم دعوتمان کنند.
   بچه­ی یکی از بچه­ها مرده به دنیا آمد. سوین عضو وبلاگ ما شد. جزیره ارشد قبول شد. کریم دوغی پدر شد. من موبایل خریدم. سیما مادر شد. مستفا زن گرفت. جلسه­ی پایان­نامه دکتر ارنست برگزار شد و چند پدیده­ی دیگر که شاید مهم نباشند یا من یادم نیاید. امسال هم گذشت و ما داریم هر سال کوچک­تر می­شویم. خواسته­هامان محدودتر و دلمان سخت­تر. این­قدر که دوری از هم را تاب می­آوریم.
    بگذریم. یک چیزی نوشته­ام. بخوانید و نظر بدهید!

 

نگاه کرد. چيزي نديد. باد، برخاسته بود و گردوغبار جلوي ديد را مي­گرفت. ديگر داشت  غروب مي­شد و تاريک­شدن هوا دلش را بيشتر آشوب مي­کرد. گفته بود "زود برمي­گردم" اما ترس، زمان را کش مي­دهد و دردآور مي­کند. نور خورشيد به طلايي مي­رفت و از پشت سر کم­رمق می­شد. درختانِ بلند، خم شده بودند و برگ­هاشان یکی­یکی به زمین می­ریخت. خورشيد پشت کوه­هاي روبه­رو بود و پايين رفتنش ديده نمي­شد؛ اما مي­شد ديد که از پشت سر، سياهي بالا مي­آيد. تلفن همراه، توی دست دختر عرق کرده بود. پیوسته شماره­ می­گرفت؛ اما در آن گودالی، هیچ مرکز پیامی خط نمی­داد. از آن جا هم جایی دیده نمی­شد. سردش بود و ديگر داشت تعجب مي­کرد که این اتفاق دارد می­افتد. انگار دلداري­هايش تمام شده بود و محض احتياط هم بايد کاري مي­کرد که اگر تنها ماند، به کارش بيايد.
   به آتش نزديک شد. کمي شاخه انداخت و از خاموش شدن نجاتش داد. شاخه­ها بلند و بزرگ بود و تازه فهميد که بايد شاخه­ها را تکه­تکه کند و برگ­هاي سبز را نسوزاند که دود مي­کند و در چشمش مي­رود. خودش را به آتش چسباند. سرفه­اش گرفت و چشمش سوخت. جايش را عوض کرد تا باد از پشت سرش بيايد و دودش را ببرد. دیگر بی­حرکت نشسته بود و به اطراف هم چشم نمی­گرداند؛ چون چیزی دیده نمی­شد و رقص سایه­ها بیشتر خیالاتی­اش می­کرد. حتی جرأت نکرد صدایش را بلند کند و داد بزند. همه چیز از فکرش گذشت؛ شاید مرده باشد، شاید گیر افتاده باشد، گرفته باشندش یا خودش ول کرده و به هر علّتی نخواسته دیگر او را ببیند؛ حتی این­که شاید بیمارگونه همین اطراف باشد و از میان تیرگی جنگل او را می­پاید. از نیمه شب که گذشت، به خودش آمد. برای خودش چوب­دستی درست کرد و آتش را بزرگ کرد و اطرافش را از خاشاک خالی کرد تا به جنگل نگیرد. فک­ها را بر هم فشرد. فکرش را تعطیل کرد تا بتواند به راحتی دقایق را بگذراند. می­دانست که فقط باید زمان بگذرد و هوا روشن شود. حالا، کاری از او ساخته نیست. همه­ی احتمالات را بست. سرش را تکان می داد انگاری بخواهد افکار شوم را بیرون بریزد. اول ناخودآگاه چند بار دماغش را بالا کشید بعد آرام شانه­هایش تکان خورد و بعد صدایش همه جا را پر کرد. دستش را بالا آورد تا صورتش را خشک کند؛ اما بعد پایین آورد. قطرات اشک بالاتر از زانویش می­چکید و آتش را بازتاب می­داد. گریه­ای بی پروا با آستین­هایی خشک را فهمید و تجربه کرد. اصلاً مهم نبود که شاید او ببیند، شاید بخندد یا هر شاید دیگری. او توانسته بود این جا تنهایی بماند و حالا فرصتی یافته بود تا دلش را خالی کند. بی­آن­که مجبور باشد نگران نگاه­های دیگران باشد یا به دیوارهای بلند و سرد و ساکت خیره شود. آتش، داغش را تازه کرده بود و اطرافش بزرگ و وسیع بود؛ گرچه او نمی دید.
   خودش هم تعجب کرد. چرتش گرفته بود! یعنی این همه شجاع شده بود که ترس را فراموش کند یا غریزه­ی خواب این قدر قوی است؟  اولین پرتوهای فجر کاذب را دید؛ نورهای پراکنده­ای که خورشید قبل از بالا آمدن، از شکاف کوه­ها به آسمان می­پاشد. بعد هم فجر صادق که خط روشنِ افق و نور آفتاب در یک خط منظم است. روشنی لحظه به لحظه بالاتر می­آمد. برای اولین بار، فجر صادق و کاذب را دید؛ همان چیزی که سال­ها خوانده بود، اما ندیده بود. باورش نمی­شد به همین زودی آفتاب طلوع می­کند.
  آسمان به­سرعت روشن می­شد. برگ­ها را کناری زد. حدود قبله را از روی طلوع فهمیده بود؛ اما حداقل و حداکثر را گرفت و به دو طرف نماز خواند؛ جبرانی باشد برای آن­چه از او در روزهای خواب­آلودگی از دست رفته بود. خمیازه­ای کشید. دست­هایش را باز کرد و داد کشید:
- سلام صبح!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 15:18 توسط راد |

 برای کسی که خوشبختانه بر کلمات مسلط است بس ننگین و شرم آور است که به ضعف خود در برابر زندگی و اینکه نمی تواند برتر از آن باشد اعتراف کند.هنگام کاوش در حقایق، قلم تو جزییات ناچیز زندگی را برمی گزیند؛ ممکن است که تو با توصیف احساسات معمولی مردم عادی، حقایق ناچیزی را بر فکر و خرد آن ها مکشوف سازی؛  ولی آیا توانایی این را داری که بتوانی هر قدر هم کوچک باشد اندیشه هایی که مایه اعتلای روح آن ها باشد را در آن ها بیدار کنی؟حواست را جمع کن، حق موعظه کردن تنها روی این اصل کلی به تو داده می شود که توانایی بیدارکردن احساسات واقعی و صادقانه مردم را داشته باشی تا بتوانی به کمک آن ها پتک مانند، بعضی از صورت های زندگی را خراب کنی، درهم بریزی  و به جای این زندگی تنگ و تاریک، زندگی آزادتر دیگری را ایجاد کنی!

 شما برای بیدار کردن عطش زندگانی در انسانی که بر اثر پستی زندگانی فاسد شده و رو حاً سقوط کرده چه می توانید بکنید در حالی که فقط آه می کشید و می نالید و بی اعتنا، چگونگی فاسد شدن او را ترسیم می کنید. او به مواظبت و تیمار نیاز دارد؛ بجنبید! تا موقعی که هنوز انسان است کمکش کنید تا زندگی کند؛ خواننده با دید نویسنده به خود می نگرد و وقتی که ز شتی بی اندازه خود را دید امکان بهتر شدن را در خود نمی یابد.

انسان به خواب می رود؛ هیچ کس هم او را بیدار نمی کند. به خواب می رود و به حیوان بدل می شود. برای او تازیانه و به دنبال ضربات آن، نوازش آتشین و با حرارت عشق لازم است .از زدن او بیم نداشته باش، چون او معنی ضر بات تو را درک می کند و وقتی هم که احساس درد نمود و از خود خجالت کشید، با حرارت نوازشش کن. دوباره جان می گیرد.
مردم هنوز طفل هستند؛ با این که گاهگاهی ما را از تبهکاریها و فساد فکری خود دچار حیرت می کنند؛ ولی همیشه به محبت و کوشش دائم  برای غذای سالم و تازه روحی نیازمندند... آیا می توانی مردم را دوست بداری؟ 

"هدف ادبیات"  ماکسیم گورگی

                         
                                                             

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 10:2 توسط جزیره |

به نام خدا
تقريبا تمام اِسپِك هاي چرخم را حميد و كامران شكستند،كبريت نداشتند وگرنه آتشش هم مي زدند، مي شد فرار كرد ولی دعوا قاعده قانون خودش را دارد.
اين جوري هم نبود كه فقط كتك بخوريم ولي خيلي كتك خورديم، گمانم يعقوب اصلا تا حالا دعوا نكرده بايد كلي باهاش كار كنم تا اهل دعوا بشود. موقع دعوا  بايد فقط به زدن فكركني نه اين كه چه جوري بزني يا اگر بزني چه جوري مي شود.
بابا بعد اينكه كلي به خاطراِسپِك ها كتكم زد چرخم را برد به همان دو تا ميخ بزرگ توي انباري آويزان كرد، مرتب توي ايوان راه مي رفت و يك دفعه تصميم مي گرفت بيايد و دوباره من را نرم كند پشيمان ميشد و دوباره راه ميرفت معلوم نمي شد با خودش حرف مي زد يا با من.
سي و نه تا اسپك شكسته بود بيست و يكي جلو هژده تا عقب، مطمئن بودم بابا برايم اسپك نمي خرد، با يعقوب قرار گذاشتم بعد امتحانا بريم يه جوري پول اسپك ها را دربياريم
شكم ماماني انقدر بزرگ شده كه نمي تواند از جايش تكان بخورد مادر بزرگ مي گويد موسوم درو گندم فارغ مي شه، موسوم درو بعد امتحانا هست. برنامه امتحانيم را زده ام  به ديوار، هر امتحاني كه مي دهم خط خطي اش مي كنم سياهش مي كنم پاره اش مي كنم ميبرم وسط حياط آتيشش مي زنم. سه ماه تعطيلي چقدر خوب است مي رويم پيش دويي رضو توي زميناي پدر بزرگ گندم درو مي كنيم گوسفند مي چراينم مارمولك آتيش مي زنيم، چَز* مي گيريم اينا تازه مال يه ذره شه، سه ماه تعطيلي خيلي خوبه! يك طرف اتاق من به ديوار دو زانو تكيه دادم و كتاب را جلوي صورتو گرفته ام، آن طرف هم بابا و دايي جواد روبروي من نشسته اند و هر دوتايشان به من زل زده اند اين امتحان آخري هست دايي جواد چايي هورت مي كشد بابا هم دو هفته كار و بارش را تعطيل كرده  فقط به من نگاه مي كند. چايي مي خورد ولي از بالاي نعلبكي غضبناك من را نگاه مي كند مي داند سر بگرداند من را بايد حوالي قنات يا سر مزرعه هاي گندم پيدا كند.
راستي مدير مدرسه مان هم اسمش جواد است. گفته توي امتحانا توي كوچه ها مي گرده و اگر يكي از ماها را ببيند با همان جيپش از روي شكمش رد مي شود. يك عينك دودي مي زند و هميشه از بالاي آن نگاه مي كند يك جيپ سبز دارد از اين ها كه طاق ندارد و هر جا هم نگاه مي كني، هست. انگار توي هر كوچه اي از محله و سر قنات و جنگلوكه (پارك جنگلي بالاي محله) و هر جايي كه به فكر يك بچه خطور مي كند يك جيپ سبز بدون طاق دارد مي گردد،.
دايي جواد از چايي كم نمي آورد"من اگه جات بيدم-هوووووووووووووووووورت- اصلا درس نمي خوندم، تو اگر رفوزه بشي سال ديگه همكلاسيات –فوووووووووووووووووووووووووورت-يه سال از تو كوچيك ترن دوباره هم اگر رفوزه بشي ميشه دوسال اونوقت مي توني همشون رو بزني هاه هاه هاه" زير چشمي بابا را نگاه كردم كه داشت به دايي جواد چشم غره مي رفت، توي كتاب هاي ما هم چه چيزهايي مي نويسند:"آقاي احمدي مرخصي گرفته با خانواده بره كل ايران را بگردد" اه اه اصلا از مدني خوشم نمي آيد ما كه فقط يك بار "مُسافِرَت" رفتيم همان باري كه با حاج شيخ عباس وكلي از اهل محل رفتيم مشهد.عكسش را ماماني قاب كرده و زده به ديوار! من چقدر ناز و فسقلي بودم ها...!
"كجا رو نگاه مي كني پدرسوخته؟!!!! درست رو بخون"
آقاي احمدي را قرار بود دنبال كنيم الان ديگر بايد اصفهان باشند، يعني ماماني اسم بچه را چي چي مي خواهد بگذارد! يك آجي كوچولوك براي من! خدا كند وقتي گنده شد مثل آجي "عوض آقو" نشود كه مي رود همه ي كار هاي عوض آقو را گزارش مي كند، غلط مي كند همچين مي زنمش هفت هشتا آقاي احمدي از توي دماغش در بيايد، خيال كرده من هم مثل عوض آقو هستم نه نمي زنمش! اگر خبرچين نباشد نمي زنمش، چقدر خوب است آدم آجي داشته باشد پسر آقاي احمدي هم يك آجي دارد ولي او پسر خوبي است هيچ كاري بدون اجازه ي آقاي احمدي نمي كند، گمانم بابا كم كم دارد خوابش مي برد فقط يك بار پلك هايش روي هم بيايد با آقاي احمدي و خانواده تنهايش مي گذارم، ماهي ها الان سر قنات غوغا مي كنند خدا كند جواد با جيپش آنجا نباشند...

 

*. نوعی حشره ی بیابانی که ده روز عمر دارد

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 9:51 توسط کریم دوغی |

چشم ارباب!

این قضیه مال خیلی قدیما نیست ،

یه عده رفتن اون بالا مالا ها ،

بقیه شونم رفتن اون پائین مائینا و گفتن :

چشم ارباب ، اطاعت آقا .

وقتی که اوضاع خراب شد ،

اونا یه کم دعا خوندن ،بعد همه شون رفتن بیرون

 یه کم صبر کردن .

یه کم سوال کردن.

یه کم فکر کردن.

خیلی بیشتر از یه کم تظا هرات کردن.

خیلی بیشتر از یه کم رای دادن .

خیلی بیشتر از یه کم جنگیدن .

خیلی بیشتر از یه کم به بهشت رفن .

تا اینکه آخرش دیگه هیچ کس نگفت :

چشم ارباب ، اطاعت آقا .

آخر این قضیه رو خودت خوب میدونی ، اونا برابری رو بدست آوردن.

حالا مث من و شما ، می تونن استوار و آزاد وایسن و بگن :

چشم ارباب ، اطاعت آقا .

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 13:49 توسط وارنو |

به نام خدا
نمیدونم تو کدوم جنگ بود که حضرت علی (ع) پرچم رو به دست پسرش محمد حنفیه  داد و گفت حمله کن! محمد باران تیر رو که دید ایستاد حضرت پرچم رو از دستش گرفت و گفت تو این ترس رو از من نداری. توی خون من ترس نیست! پرچم رو به حسنین(ع) داد و اونا حمله کردند...

بعد از اون قضیه علی(ع) از برادرش عقیل که علم انساب داشت خواست زنی رو بهش معرفی کنه که توی خون طایفه اش ترس نباشه و او ام البنین رو معرفی کرد.ام البنین اسم اصلیش فاطمه هست...

ثمره ی این ازدواج چهار پسر بود که بزرگترینش عباس بود عباس یعنی چهره در هم کشیده... جوان خوش بالا وسیمایی که بهش قمر بنی هاشم می گفتند کپی دوم پدرش در شجاعت و غیره.

حضرت علی(ع) از عباس خواست کنار حسین(ع) باشد ام البنین هم زنی عجیب بود که تمام پسرانش رو پیشکش حسین کرد همچین زنی کم گیر میاد که پسراش رو خرج پسر هووش کنه و به احترام فاطمه الزهرا(س) اسم خودش رو  تغییر بده به ام البنین یعنی مادر پسران.بعد کربلا توی مدینه دیگر ام البنین نبود.

عباس که تکلیف پدرش از هر جهت معلوم است از مادر هم چیزی کم ندارد. از این پدر و مادر حتما عباس به دنیا می آید.مردی که از مقابل.هیچکس نمی توانست به او حمله کند.مردی که محاصره ی عظیم علقمه را چند بار شکست مردی اسمش وحشت می انداخت"عباس دارد می آید".

همچین آدمی باید مانند پدر از پشت ضربه خورد چرا از مقابل امکان ندارد.
این شعر رو هر کی گفته دست مریزاد داره عین حقیقته
نمدونم چی چی نمدونم چی چی حسین دگری   هیهات برادری چو عباس آید
یا حق

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 12:37 توسط کریم دوغی |