تمام فروردین به فکر کردن به یک خانوادهی عراقی گذشت. یک فیلمنامه بلند که به عنوان اولین کار جدی میخواستم انجام بدهم. این قدر لفتش دادم که امسال چهار یا پنج فیلم با این موضوع از تلویزیون پخش شد!
هنوز مزهی آمدن اردیبهشت را نچشیده بودم که روز دوم آن بهترین دوستم رفت. محمدرضا اسدی که مثل برادر بزرگتر برایم مهربان بود، در آزادراه تهران ـ قم به رحمت خدا رفت.
اردیبهشت بر همه کس خوب و خرّم است
اردیبهشت ماست که اردیجهنم است.
بعد از سالها یک دلِ سیر، گریه کردم. دیگر هم حوصله ندارم بقیه ماهها را بنویسم. فقط در شهریورماه یک اتفاق شخصی برای من افتاد که برای خودم مهم بود.
امسال چهارسال است که حلقه سهشنبه تشکیل شده است. دو سال است که دیگر جلسهی هفتگی نداریم. هر چه به بچهها گفتم که بیایید یک مجلس ختم بگیریم و رسماً تمامش کنیم کسی جدی نگرفت. راستش همه عادت کردهایم دعوتمان کنند.
بچهی یکی از بچهها مرده به دنیا آمد. سوین عضو وبلاگ ما شد. جزیره ارشد قبول شد. کریم دوغی پدر شد. من موبایل خریدم. سیما مادر شد. مستفا زن گرفت. جلسهی پایاننامه دکتر ارنست برگزار شد و چند پدیدهی دیگر که شاید مهم نباشند یا من یادم نیاید. امسال هم گذشت و ما داریم هر سال کوچکتر میشویم. خواستههامان محدودتر و دلمان سختتر. اینقدر که دوری از هم را تاب میآوریم.
بگذریم. یک چیزی نوشتهام. بخوانید و نظر بدهید!
نگاه کرد. چيزي نديد. باد، برخاسته بود و گردوغبار جلوي ديد را ميگرفت. ديگر داشت غروب ميشد و تاريکشدن هوا دلش را بيشتر آشوب ميکرد. گفته بود "زود برميگردم" اما ترس، زمان را کش ميدهد و دردآور ميکند. نور خورشيد به طلايي ميرفت و از پشت سر کمرمق میشد. درختانِ بلند، خم شده بودند و برگهاشان یکییکی به زمین میریخت. خورشيد پشت کوههاي روبهرو بود و پايين رفتنش ديده نميشد؛ اما ميشد ديد که از پشت سر، سياهي بالا ميآيد. تلفن همراه، توی دست دختر عرق کرده بود. پیوسته شماره میگرفت؛ اما در آن گودالی، هیچ مرکز پیامی خط نمیداد. از آن جا هم جایی دیده نمیشد. سردش بود و ديگر داشت تعجب ميکرد که این اتفاق دارد میافتد. انگار دلداريهايش تمام شده بود و محض احتياط هم بايد کاري ميکرد که اگر تنها ماند، به کارش بيايد.
به آتش نزديک شد. کمي شاخه انداخت و از خاموش شدن نجاتش داد. شاخهها بلند و بزرگ بود و تازه فهميد که بايد شاخهها را تکهتکه کند و برگهاي سبز را نسوزاند که دود ميکند و در چشمش ميرود. خودش را به آتش چسباند. سرفهاش گرفت و چشمش سوخت. جايش را عوض کرد تا باد از پشت سرش بيايد و دودش را ببرد. دیگر بیحرکت نشسته بود و به اطراف هم چشم نمیگرداند؛ چون چیزی دیده نمیشد و رقص سایهها بیشتر خیالاتیاش میکرد. حتی جرأت نکرد صدایش را بلند کند و داد بزند. همه چیز از فکرش گذشت؛ شاید مرده باشد، شاید گیر افتاده باشد، گرفته باشندش یا خودش ول کرده و به هر علّتی نخواسته دیگر او را ببیند؛ حتی اینکه شاید بیمارگونه همین اطراف باشد و از میان تیرگی جنگل او را میپاید. از نیمه شب که گذشت، به خودش آمد. برای خودش چوبدستی درست کرد و آتش را بزرگ کرد و اطرافش را از خاشاک خالی کرد تا به جنگل نگیرد. فکها را بر هم فشرد. فکرش را تعطیل کرد تا بتواند به راحتی دقایق را بگذراند. میدانست که فقط باید زمان بگذرد و هوا روشن شود. حالا، کاری از او ساخته نیست. همهی احتمالات را بست. سرش را تکان می داد انگاری بخواهد افکار شوم را بیرون بریزد. اول ناخودآگاه چند بار دماغش را بالا کشید بعد آرام شانههایش تکان خورد و بعد صدایش همه جا را پر کرد. دستش را بالا آورد تا صورتش را خشک کند؛ اما بعد پایین آورد. قطرات اشک بالاتر از زانویش میچکید و آتش را بازتاب میداد. گریهای بی پروا با آستینهایی خشک را فهمید و تجربه کرد. اصلاً مهم نبود که شاید او ببیند، شاید بخندد یا هر شاید دیگری. او توانسته بود این جا تنهایی بماند و حالا فرصتی یافته بود تا دلش را خالی کند. بیآنکه مجبور باشد نگران نگاههای دیگران باشد یا به دیوارهای بلند و سرد و ساکت خیره شود. آتش، داغش را تازه کرده بود و اطرافش بزرگ و وسیع بود؛ گرچه او نمی دید.
خودش هم تعجب کرد. چرتش گرفته بود! یعنی این همه شجاع شده بود که ترس را فراموش کند یا غریزهی خواب این قدر قوی است؟ اولین پرتوهای فجر کاذب را دید؛ نورهای پراکندهای که خورشید قبل از بالا آمدن، از شکاف کوهها به آسمان میپاشد. بعد هم فجر صادق که خط روشنِ افق و نور آفتاب در یک خط منظم است. روشنی لحظه به لحظه بالاتر میآمد. برای اولین بار، فجر صادق و کاذب را دید؛ همان چیزی که سالها خوانده بود، اما ندیده بود. باورش نمیشد به همین زودی آفتاب طلوع میکند.
آسمان بهسرعت روشن میشد. برگها را کناری زد. حدود قبله را از روی طلوع فهمیده بود؛ اما حداقل و حداکثر را گرفت و به دو طرف نماز خواند؛ جبرانی باشد برای آنچه از او در روزهای خوابآلودگی از دست رفته بود. خمیازهای کشید. دستهایش را باز کرد و داد کشید:
- سلام صبح!
شما برای بیدار کردن عطش زندگانی در انسانی که بر اثر پستی زندگانی فاسد شده و رو حاً سقوط کرده چه می توانید بکنید در حالی که فقط آه می کشید و می نالید و بی اعتنا، چگونگی فاسد شدن او را ترسیم می کنید. او به مواظبت و تیمار نیاز دارد؛ بجنبید! تا موقعی که هنوز انسان است کمکش کنید تا زندگی کند؛ خواننده با دید نویسنده به خود می نگرد و وقتی که ز شتی بی اندازه خود را دید امکان بهتر شدن را در خود نمی یابد.
انسان به خواب می رود؛ هیچ کس هم او را بیدار نمی کند. به خواب می رود و به حیوان بدل می شود. برای او تازیانه و به دنبال ضربات آن، نوازش آتشین و با حرارت عشق لازم است .از زدن او بیم نداشته باش، چون او معنی ضر بات تو را درک می کند و وقتی هم که احساس درد نمود و از خود خجالت کشید، با حرارت نوازشش کن. دوباره جان می گیرد.
مردم هنوز طفل هستند؛ با این که گاهگاهی ما را از تبهکاریها و فساد فکری خود دچار حیرت می کنند؛ ولی همیشه به محبت و کوشش دائم برای غذای سالم و تازه روحی نیازمندند... آیا می توانی مردم را دوست بداری؟
"هدف ادبیات" ماکسیم گورگی
*. نوعی حشره ی بیابانی که ده روز عمر دارد
چشم ارباب!
این قضیه مال خیلی قدیما نیست ،
یه عده رفتن اون بالا مالا ها ،
بقیه شونم رفتن اون پائین مائینا و گفتن :
چشم ارباب ، اطاعت آقا .
وقتی که اوضاع خراب شد ،
اونا یه کم دعا خوندن ،بعد همه شون رفتن بیرون
یه کم صبر کردن .
یه کم سوال کردن.
یه کم فکر کردن.
خیلی بیشتر از یه کم تظا هرات کردن.
خیلی بیشتر از یه کم رای دادن .
خیلی بیشتر از یه کم جنگیدن .
خیلی بیشتر از یه کم به بهشت رفن .
تا اینکه آخرش دیگه هیچ کس نگفت :
چشم ارباب ، اطاعت آقا .
آخر این قضیه رو خودت خوب میدونی ، اونا برابری رو بدست آوردن.
حالا مث من و شما ، می تونن استوار و آزاد وایسن و بگن :
چشم ارباب ، اطاعت آقا .
بعد از اون قضیه علی(ع) از برادرش عقیل که علم انساب داشت خواست زنی رو بهش معرفی کنه که توی خون طایفه اش ترس نباشه و او ام البنین رو معرفی کرد.ام البنین اسم اصلیش فاطمه هست...
ثمره ی این ازدواج چهار پسر بود که بزرگترینش عباس بود عباس یعنی چهره در هم کشیده... جوان خوش بالا وسیمایی که بهش قمر بنی هاشم می گفتند کپی دوم پدرش در شجاعت و غیره.
حضرت علی(ع) از عباس خواست کنار حسین(ع) باشد ام البنین هم زنی عجیب بود که تمام پسرانش رو پیشکش حسین کرد همچین زنی کم گیر میاد که پسراش رو خرج پسر هووش کنه و به احترام فاطمه الزهرا(س) اسم خودش رو تغییر بده به ام البنین یعنی مادر پسران.بعد کربلا توی مدینه دیگر ام البنین نبود.
عباس که تکلیف پدرش از هر جهت معلوم است از مادر هم چیزی کم ندارد. از این پدر و مادر حتما عباس به دنیا می آید.مردی که از مقابل.هیچکس نمی توانست به او حمله کند.مردی که محاصره ی عظیم علقمه را چند بار شکست مردی اسمش وحشت می انداخت"عباس دارد می آید".
همچین آدمی باید مانند پدر از پشت ضربه خورد چرا از مقابل امکان ندارد.
این شعر رو هر کی گفته دست مریزاد داره عین حقیقته
نمدونم چی چی نمدونم چی چی حسین دگری هیهات برادری چو عباس آید
یا حق