به ارابِ زمان
همچنان می رود و روز به شب می ساید
و منم نیز به دنبال او در گذران
کاش فقط یک لحظه. یک دم
چرخ آن در می رفت و توقف می کرد
چرخ آن ارابه
آن چرخ گران
و من خسته به دنبال چرخش نگران
گاه می شد که دیدم در خواب
می رسیدیم
به مرداب زمان
یا نه
گویی که اینجاست گلستان جهان
هر دو را دیده با خنده و غم
سپری شد
و گذشت از منظرمان
و فقط مانده از آن خاطره ها
که چه گرم و چه سرد
مانده جای شلاق زمان
به جان و تنمان
و دگر برف نشسته بر سرمان
و چه زود گذشت خاطره ها
یادها غم و شادی در دلمان
یا که نه ما شده ایم
شمع نزدیک به آخر
گوشه این محفلمان
و هنوز می رود این ارابه
می برد با خود
یادی از قدرت و بنیه تنمان
و مدام می پرسم
بی گمان باید این باشد
سفر آخرمان
آخر جاده پیداست
دور نیست
یا اینجاست
روی آن دست انداز
چرخ فرسوده ی ارابه زمان
توی گل می ماند
می خوانند
سوره فاتحه و الرحمن
و صفیری گوید:
این بود آخر قصه؟!
خوب یا بد
برو ارابه دیگر
تو بران
و دگر در دستت
گوی هم میدان
وقتی انقلاب آمد من پرارادای بودم .
وقتی بمب آمد من پرارادای بودم .
وقتی جنازه شهید آمد من پرارادای بودم .
وقتی زلزله آمد من پرارادای بودم .
وقتی گرسنگی یتیم آمد من پرارادای بودم .
وقتی تنگ دستی آمد من پارادای بودم .
وقتی پدر دست خالی آمد من پرارادای بودم .
وقتی تورم آمد من پرارادای بودم .
وقتی برادر آمد و مادر رفت من پرارادای بودم .
وقتی در پارادای بودم و در وازه های مردی و مردانگی را میان پاهای روسپیان می آموختم تصمیم کرفتم تا مملکتم را نجات دهم .
اکنون در پارادای نیستم .
_كفي آب برداشت
و دست شست
از دست ها يش
_زن آه مي كشيد
با سينه اي كبود
بعد از نبود طفل
گهواره هم نبود
_ نوشتند :
ملالي نيست
جز دوري شما
بي كه قيد كنند
از طرف كوفيان بي وفا
_همه ي پرنده ها
سينه سرخ اند
ناگهان عاشورا
_وقتي
جام دلش
از خدا پرشد
حر شد
_زمين
خون
آسمان
خون
كيست اين
كشته ي فتاده به هامون؟
_خيمه
قتلگاه
سعی صفا ومروه ميكند
زينب
جاي هاجر خالي!
_شب بود
و
ماه پشت ابر
ستاره ها را
به اسارت بردند
_نان نامردي كوفيان
آجر شد
با
خطبه ي زينب
_عاشورا
به نيمه رسيده
دلم شور مي زند
براي زينب
_بعد از اين همه داغ
براي سرسلامتي آمده بود مادرت
اما سرت...
_تنها بر پيشاني اش
مهر حقارت خورد
او كه انگشت رابا انگشتر به غارت برد
_اين سوال
توي ذهن خسته ام تاب مي خورد
"آيااين تشنه غريب ازجام ساقي نجيب كربلا
آب مي خورد؟
_چه فرقي مي كند
عمرو عاص يا عمر سعد
آنها كه بر نيزه رفتند
قرآن بودند
_پسر دختر پیغمبرمان
بود یا نبود
آن تشنه غریب در کنار رود؟
_گاهي
بادست هايي كه سينه مي زنيم
سنگ بر آبگينه مي زنيم
پناه بر خدا
از اهل كوفه شدن
_عاشورا !
بازهم حكايت آن قيامت عظيم
بسم الله الرحمن الرحيم
من اگر خرام و مستم بپذیر شاعر!
و همین بیقاعده و وزن که هستم بپذیر شاعر!
نامم را چه گذارند مهم نیست
دربارهی من چه گویند مهم نیست
من شعر توئم
مرا همین طور که هستم بپذیر شاعر!
وقتی چمدانش را بست.
نگفتم : عزیزم این کار را نکن .
نگفتم : برگرد.
نگفتم : یک بار دیگر به من فرصت بده .
وقتی پرسید : دوستش دارم ؟
رویم را برگرداندم .
او رفت و مرا تنها گذاشت ومن با تمام چیزهایی که نگفته ام زندگی می کنم .
نگفتم : عزیزم متا سفم .
نگفتم : اختلافها را کنار بگذاریم .
نگفتم : اگر تو نباشی زندگی ام بی معنی خواهد بود .
او را در آغوش نگرفتم و اشکهایش را پاک نکردم .
نگفتم : مانتو ات را در آر. . . .چای درست میکنم و با هم حرف میزنیم .
نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست .
فقط گفتم : موفق باشی ، خدا نگه دار.
او رفت و مرا تنها گذاشت ومن با تمام چیزهایی که نگفته ام زندگی می کنم .
دست و پا دارم ولی یک جسم چینی نیستم
خوب می فهمم که پر دارم که در روی زمین
می روم با پا ولی بمب زمینی نیستم
رفت و آمد می کنند ارواح روی پشت بام
وانگهی یا حیف دنبال یک دین نیستم
دوست دارم خاک باشم به زیر پای تو
من به دنبال عمل بر روی بینی نیستم
جامه ای پوشیده ام پرواز را آغاز کن
نازنین هیوای من بنگر زمینی نیستم
و چه بغضی!
و مسافر!
و سکوت!
و کمی هیچ به اندازهی من،
خَم زلف..؛ جاده و دورنما،
و کمی پیچ به اندازهی من،
خُم خالی،
و کمی دُرد..، به به!
و کمی دَرد به اندازهی من،
و نگاهت، چه فتاده!
و چه زرد!
و کمی سرد به اندازهی من،
چه عبوری!
و چه راهی!.. چه صدایی:
...و کمی برگ به اندازهی من،
و نگاهت،
و عبورت،
و سکوت،
و کمی مرگ به اندازهی من!
پینوشت: این قطعه رو از طرف مسافر سکوت تقدیم میکنم به سکوت این چند روز حلقه.
۱)این روز ها کلاغ ها هم راهشان را گم کرده اند
شاید...
باید قصه را به پایان برسانیم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
۲)کوچه های کودکی
هنوز هم بوی قهر وآشتی می دهد
کوچه های تنگ صبح
هنوز هم بوی نان تازه می دهد
کوچه های سرد جنگ
هنوز هم بوی باروت می دهد
کوچه های آرزوی من
هنوز هم بوی کودکی می دهد
تبصره ۱)با عرض پوزش از شاعر حلقه... اینم بضاعت من توی بازار داغ آنک ها
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
یک خندهی ملیح
کمی شرم
به..، به..، چه سورپریزی
نیمرخ
نه، اینطور..، خوب
یک لحظه..، آه...
تیک، تاک
بسیار خوب
خوانندهی عزیز آزاد باش دیگر
با نور خوب و زاویهی مرغوب
شش در چهار و فوری
عکسی از آن جناب گرفتم!
و با این عکس..،
یک لحظهی عبث از زندگیات را
تثبیت کردهام
اما..، در این میان حماقت خود را نیز
تایید کردهام
نصرت رحمانی از مجموعهی میعاد در لجن
اگه میخوای با من عروسی کنی باید این کارهارا انجام بدهی :
باید یاد بگیری که چه جوری یه خورشت کرفس خوشمزه عالی بپزی،
باید جوراب های سوراخ سوراخم رو بدوزی،
باید ذهن آشفتمو آروم کنی ،
باید یه فوت و فنی برا ی کنار اومدن با مادرم پیدا کنی ،
باید کفشهامو همیشه براق و تمیز نگه داری و هرروز لباسهامو اطو کنی ،
وقتی هم که من استراحت میکنم حیاط رو جارو کنی،
موقعی هم که برف میاد پاشی جلوی در رو پارو کنی.
وقتی دارم فیلممو از تلوزیون میبینم ساکت و آروم باشی .
دیگه بگم که _ هی _ کجا رفتی!!!!!!!!!!!!!!! ؟