تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
قبلا هم گفتم زندگی هیچ دلیلی نمی خواد این مردنه که دلیل می خواد مثلا یه چاقو که خود من فرو می کنم تو سینه ی ... بی خیال دری وری گفتن هم دلیل نمی خواد

چند روز پیش یه کاغذ مچاله ته جیبم پیدا کردم کنارش وسط هزار تا شماره تلفن و کوروکی و اینا یه شعر  مال عنفوان جوانی دیدم که ایناهاش(البته شعر رو که سوین می زنه ولی چون هر شعری وعری لازم داره و منم که نمردم وشماها هم که مثل خودم علافید پس علم بهتر است از ثروت)یه بار اومدیم چرت وپرت نگیم.

************************************************************ 

بی گمان تنهایم

من در این دشت بزرگی که ندارد کوهی

که صداهای مرا باز دهد

ونسیمی که وزد

به دل داغ زده باد زند

و در این تاریکی

دل من می گیرد

ودر این تنهایی

دل من می میرد.

با تشکر از ممد

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 17:29 توسط کریم دوغی |

 

من خيلي محدودم، خيلي محدود، عين يك مربع؛ اما...كاش دايره بودم!
آخر وقتي مربع هستم تا مي روم خودم را بزرگ كنم به يك زاويه يا ضلع خشن برمي خورم  و برمي گردم وسط ، مركز جمود.
مي خواهم دايره باشم. وسيع شوم، بي آنكه به مانعي برخورد كنم لايه به لايه؛ مثل ... مثل دايره هايي كه در درون آب بر روي هم ايجاد       مي شوند.ديده ايد سنگي كه بر آب پرتاب كني چگونه دايره ها از دل هم در مي آويزند و بزرگ و بزرگتر مي شوند؟درست همان گونه!


(یک دوست)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11:55 توسط سو‌يـن |

سلام

خوشحال شده بودم كه بر ناشناس‌هاي حلقه افزوده شد اما حالا مي‌بينم كه از شناس‌هاي حلقه هم كاسته شد. جز سوين و جزيره و كريم دوغي پس بقيه؟

گويا مدتي هم كه نبودم از موسيقي حلقه خبري نبود. گمان مي‌كردم راد و كريم دوغي يا بقيه جاي خالي‌ام را پر كنند. گرچه خودم الان دست خالي آمدم و اين شعر:

 

و بك الدخيل يا عشق، بك الدخيل يا عشق

به كفم عصاي موسا و تو رود نيل يا عشق

ز دو ديده جوي خون است به دامنم روانه

برسان مرا از اين راه به سلسبيل يا عشق

ره خون و آتش است اين و رموز عقل باطل

به كدام رموز رفتيم در اين سبيل يا عشق

تو كرشمه‌اي نمودي كه يكي قتيل خواهم

دو هزار نعره برخواست: انا القتيل يا عشق

كلمات شعر گنگ‌اند، زبان رقص خوش‌تر

فعلات فاعلاتن، فعلن فعيل يا عشق

همه بندگان مال و چرندگان قال‌اند

تو بگو چه خواهي اي دل! هم از اين قبيل يا عشق

نه رهي به كوچه‌باغم، كه شب است و بي‌چراغم

تو برآي آفتابا! تو بشو دليل يا عشق

از عباس كيقبادي

 

 

ذيل‌نوشت: اين پست را كلهم با  سلام و احوال‌پرسيش تقديم مي‌كنم به دوستی شايد بي‌دليل

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:11 توسط |

به نام خدا
بابا دوتا ميخ بزرگ زد به ديوار انباري و دوچرخه را آويزان كرد به آن! مرتب توي ايوان راه مي رفت مي گفت پول یه اسکانیا رو دادم  خسارت اين چرخه سه تومني!.دايي جواد نشسته بود لب باغچه ودست مي كرد توي دماغش و آواز مي خواند:«امشب شب مهتابه حبيبم رو مي خوام حبيبم اگه...»
«با توام انكر الاصوات مگه قرار نبود بهش دوچرخه سواري ياد بدي؟!!»   «طبيبم اگه اا...ياد نميگيره هوش واستعدادش دقيقا به خودت رفته... رفيقم رو مي خوام»بابا عصباني سه چهارتا دمپايي پرت كرد به طرف دايي جواد،بين خودمان باشد بابا هم عجب نشانه گيري ضايعي دارد يكي از دمپايي ها مستقيم رفت وسط ظرف استكان ها كه مامان كنار حوض داشت آن ها را مي شست دايي جواد آنطرف باغچه بلند مي خنديد:«هاه هاه هاه زينب خاتون هم بهتر نشونه گيري مي كنه قول مي دم يكيش سالم نمونده باشه هاه هاه هاه» مامان سر نال ونفرين را برداشته بود ، ظرف استيل استكان ها را پرت كرد توي ايوان« كررررررررررررر... ررررررر....لاكاتي لاكاتي  لاكاتي ...»وسر بابا جيغ وداد مي كرد كه استكان هاي جهيزيه اش را شكسته!. بابا گذاشت دنبال دايي جواد كه هنوز مي خنديد، دو سه دور كه زد بي خيال شد و با دلي پر از آسمان و زمين  آمد طرف من !...سرو صدايي كه توي خانه پيچيده بود تازه خاله زهرا را از خواب بيدار كرده بود دراتاق را كه باز كرد هنوز چشمهايش بازِ باز نشده بود روسري اش كج بود وموهاي قشنگش از يك طرف صورتش بيرون زده بود بابا كه انگار دوست نداشت هيچ كس را از خسارت چرخ سه تومني بي نصيب بگذارد زد توي ذوقش« تو ديگه چي مي خواي خانوم كريمي» خاله زهرا با چشم هاي خواب آلود دور وبرش را نگاه مي كرد گمانم داشت دنبال خانم كريمي مي گشت بعد از چند دقيقه قضيه را فهميد و سه روز به خاطر همين گريه كرد.
فردا از دوچرخه خبري نبود مثل همه ي روزهاي قبل كه اصلا خبري نبود! دايي رضا فراش مدرسه توي حياط لپم را كشيد وگفت:«از آميرز حسين چه خبر؟ حاج علي هاه هاه...»هميشه وقتي ريسه مي رود نمي تواند حرفش را تمام كند ، دايي رضا اصلا دايي من نيست گمان هم نكنم اصلا دايي باشد ولي هم من و هم تمام بچه ها وهم تمام اهل محل بهش «دويي رضو» مي گن،با آن دندان هاي مصنوعيش خيلي قشنگ مي خندند وريسه ميرود.دو سه دقیقه ای که خندید گفت:« تو که دیگه دیر اومدی بیا بریم کمکم استکان بشور مشت عین الله کجا هستی بیبینی نوه ت حاج علی رو هاه......»
مثل هميشه زنگ خورده بود وبچه ها سر كلاس رفته بودند ومنتظر معلم ها! توي دفتر، مدير حالت دوچرخه سواري گرفته بود وداشت مي رفت به طرف ناظم كه مثلا نقش حاج علي را بازي مي كرد معلم ها هم روي صندلي ها ولو شده بودند وبد جور مي خنديدند.دویی رضو از پشت پنجره «هووووی»ی کشید از آن ها سر آبیاری می کشند معلم ها و مدیر و ناظم دستپاچه خودشان را جمع کردند و من ودویی رضو پشت پنجره انقدر خندیدیم.دویی رضو که اصلا دیگه نتونست حرف بزنه.
توي كلاس روي تخته سياه عكس من و دوچرخه وحاج علي را كشيده بودند اين حميد عجب بچه ي پركاري ست به هركي رسيده گفته وهر كي نرسيده پيغام داده مطمئنم الان وزير آموزش وپروريش هم كل قضيه را مي داند هر چي باشه بچه ي بيب معصومه هست ديگه تازه با كامران يه شعر هم ياد بچه ها داده بودند تا من وارد شدم وبعدش زنگ راحت و اينا! با آهنگ تو ي كله م خوندند. معلممان خیلی تلاش می کرد نخندد«بچه ها ساکت!برو بشین بچه!!!کتابادونو وا کنید!»به زور لب هایش را جمع وجور می کرد آخه دکان حاج علی قصه های زیادی دارد یکیش همون قضیه ی بهداشت بود که حاج علی دو سه تا از مامورا رو با بیل زده بود زنگ راحت بچه ها اصلا راحتم نذاشتند برايم مهم نبود چون همه شان مي دانستند غروب نشده يك جوري تلافي اش را در مي آورم و آنها هم فردا تلافي آن تلافي را. اين چيزها براي ما كاملا عادي ست فقط چيزي كه مثل هميشه عادي نبود يعقوب بود كه ته كلاس ساكت و آرام نشسته بود نگاهش به تخته سياه بود،نمی خندید بعدا فهميدم اسمش يعقوب است تا حالا كجا بوده نمي دانم ،هركدام از بچه ها يك قصه برايش بافته بود«اینا تا حالا گرمسیر بیدن حالا دیگه نمی خوان کوچ کنن»   «بابا ومامانش از هم طلاق گرفتن دادنش بهزیستی بهزیستی هم فرستاده تش اینجا»   «از سیبری اومدن این چند ماه هم تو راه بیدن تا رسیدن ایران»   «میگن باباش دونفر رو کشته الان زندانه شایدم اعدام شده» ... بي خيال قضيه ي تلافي را بگويم، زنگ راحت رفتم آبدارخانه پيش «دويي رضو» داشت دنبال دندان های مصنوعیش میگشت نشست و همونجور بدون دندان كلي از خاطرات شب هاي آبياري كه با پدر بزرگم مي رفته تعريف كرد من هم همان وسط قضيه ي كفتارا   كليداي كلاس ها را از جيبش درآوردم من هم دارم موسمار مي شوم ها همين فردا پس فردا ديدي از حاج علی لواشك هم دزديدم خلاصه بعد از زنگ آخربچه ها را توي كلاس نگه داشتم معلم كه رفت راستي معلممان را برايتان تعريف نكرده ام آقاي طالبي!بعدا اگر اين حميد وكامران بگذارند مي گويم.وسط كلاس وايسادم و گفتم بچه ها بشينيد دويي رضو مي خواد به خاطر روز پرستار بهتون چايي بده. اسم خوردني كه بياد ديگه هيچي نمي فهمن آخه پرستار چه ربطی به کامران داره دلم نيامد يعقوب را توي كلاس بذارم بی گناه بود همراه خودم بردم تا مثلا كمك دويي رضو بكنيم.در كلاس را قفل كردم  مدیر ومعلم ها و دویی رضو که رفتند رفتم پشت پنجره و گفتم:«بچه ها چایی تموم شده به جاش شعر می خونیم!امشب شب مهتابه یو ها ها رو می خوام...» اگر وجدان يعقوب نبود بايد تا فردا صبح آنجا منتظر چايي مي نشستند الان كه هوا تاريك شده  یعقوب همه شان را آزاد کرده قولتان می دهم  همه شان به خون من تشنه هستند خدا فردا را به خیر کنه توي خونه زن عمو همانجاي هميشه نشسته بود و مي گفت:« خديجه زن علي عوض قصاب مي گفت جواد وعلي ضامنو ديده سوار چرخ سه تومني تو كيچه* سيدعلي! دانس* مي رفتن و می خوندن «دلبرم دلبر خونه خرابم كرد»هاه هاه هاه...».                         ایشالله ادامه دارد

*.کوچه سیدعلی **.ویراژ

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 10:4 توسط کریم دوغی |

 

 

چقدر کفر بگویم گناه بنویسم
تو را رفیق بد نیمه راه بنویسم

و ماه با دل تنگم غریبگی کند و
گلیم بخت خودم را سیاه بنویسم

چقدر واژه بیاید به سمتم از ملکوت
و من فقط بنشینم وآه بنویسم

خدا به خیر کند با گلایه می خواهم
نبود و بود تو را کوه و کاه بنوبیسم

اگر چه آخر خاکسترم غزل شدن است
گدازه های خودم را نخواه بنویسم

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:43 توسط سو‌يـن |

 

سجاده ام کجاست؟

می خواهم از همیشه این اضطراب برخیزم

این دل گرفتگی مداوم شاید

تاثیر سایه من است

که اینسان

گستاخ و سنگوار

بین خدا و دلم ایستاده ام

سجاده ام کجاست؟

      

                                                سلمان هراتی
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 0:6 توسط هیوا |

 

آن شب که تو در کنار مایی روز است     

 وان روز که با تو می رود نوروز است              

 

دی رفت و به انتظار فردا منشین   

 دریاب که حاصل حیات امروز است  


                                                                     (سعدی)

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 6:21 توسط جزیره |

 

رساله تعریفات

الدانشمند: خورجین مسائل
الطالب العلم: گرسنة ازلی
الکتابت: راهنمای فلاکت
الفلاکت: نتیجه علم
المحبت: ابتدای خبط
العشق: نهایت خبط
عدو خانگی: فرزند
المؤذن: دشمن خواب
البنگی: واصل سرگردان
الخصم: برادر
المتفکر: تنها
المجنون: عاشق بی سیم
الراستگو: دشمن همه کس
المتواضع: مفلس
المردک: با همه هم مشرب
الخواب: عیش بینوایان
الطبیب: پیک اجل
البیمار: تخته مشق حکیمان
انشاءا... روزمره دروغگویان
الاستغفار: وظیفه نابکاران
الملازاده: کتاب ارزان فروش
اولاد: تسلی دل و آزار جان
طوق اللعنه: داماد همیشه در خانه
الدوست: آنکه ما گمان نیک بر او داریم

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 6:16 توسط جزیره |


قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،

و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .

و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
'' این مال من است '' ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...
ویکتور هوگو

 

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 3:38 توسط سو‌يـن |

روزی که مرا به دار دنیا بستند         خورشید به روز و مه به شب ها بستند

در چشمه ی نور قلب من را شستند              بر چادر وصله دار زهرا بستند

اول اینکه هیچ مناسبتی در این مورد به ذهن من نمیرسه اگه به ذهن شما رسید بذارید در کوزه(هاه هاه هاه)

دوم اینکه کریم خان زند هم می دونه که فاطمه الزهرا دختر ویژه ی پیامبره(همون فمن اذاها واز این حرفا)

سوم بی خیال دیگه یه پیامبر بود و یه دختر که گفت اینو اذیت نکنید!دوماه بعد مرگش رفتن زدند کشتنش بعدش هم شدن حاکم کشور اسلامی و مردم بی رگ هم رگ نزدند که قبر دختر پیامبرمون کجاست؟

چهارم همونجوری که سالی که نکوست از بهارش پیداست این بنا  که اینا بار گذاشتن باید به کربلا ختم بشه تا تراژدی آل عبا تکمیل بشه  عجب ملت رگ به رگی هستند این ملت اعراب!

پنجم خیلی دارم ور می زنم اونم بدون هیچ مناسبتی! من الان دارم میرم پیش اوس علی روغن موتور فکسنیم رو عوض کنم بعدش هم نمی دونم کدوم گوری می خوام برم

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 11:9 توسط کریم دوغی |

 

حرفي نزدم لال حسابم كردند
در پشت خيال و خواب قابم كردند
من منتظر معجزه بودم، آنها
با مرهمي از عشق جوابم كردند


 

اي كاش كسي حال مرا مي فهميد
احساس پر و بال مرا مي فهميد
ايما و اشاره را بلد بود و كمي
اندوه كر و لال مرا مي فهميد


 

بي خوابي و بي قراري و من چه كنم؟
خوش نيست هواي شعر گفتن چه كنم؟
در آمدن و نيامدن مثل تو اند
با اين كلمات نيمه روشن چه كنم؟


 

در گير جنون،غرق توهم شده ام
در كوچه تنگ بي كسي گم شده ام
بنويس مرا به سبك آثار جلال
بد بخت تر از بچه مردم شده ام

 


 

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 3:45 توسط سو‌يـن |