چند روز پیش یه کاغذ مچاله ته جیبم پیدا کردم کنارش وسط هزار تا شماره تلفن و کوروکی و اینا یه شعر مال عنفوان جوانی دیدم که ایناهاش(البته شعر رو که سوین می زنه ولی چون هر شعری وعری لازم داره و منم که نمردم وشماها هم که مثل خودم علافید پس علم بهتر است از ثروت)یه بار اومدیم چرت وپرت نگیم.
************************************************************
بی گمان تنهایم
من در این دشت بزرگی که ندارد کوهی
که صداهای مرا باز دهد
ونسیمی که وزد
به دل داغ زده باد زند
و در این تاریکی
دل من می گیرد
ودر این تنهایی
دل من می میرد.
با تشکر از ممد
من خيلي محدودم، خيلي محدود، عين يك مربع؛ اما...كاش دايره بودم!
آخر وقتي مربع هستم تا مي روم خودم را بزرگ كنم به يك زاويه يا ضلع خشن برمي خورم و برمي گردم وسط ، مركز جمود.
مي خواهم دايره باشم. وسيع شوم، بي آنكه به مانعي برخورد كنم لايه به لايه؛ مثل ... مثل دايره هايي كه در درون آب بر روي هم ايجاد مي شوند.ديده ايد سنگي كه بر آب پرتاب كني چگونه دايره ها از دل هم در مي آويزند و بزرگ و بزرگتر مي شوند؟درست همان گونه!
(یک دوست)
خوشحال شده بودم كه بر ناشناسهاي حلقه افزوده شد اما حالا ميبينم كه از شناسهاي حلقه هم كاسته شد. جز سوين و جزيره و كريم دوغي پس بقيه؟
گويا مدتي هم كه نبودم از موسيقي حلقه خبري نبود. گمان ميكردم راد و كريم دوغي يا بقيه جاي خاليام را پر كنند. گرچه خودم الان دست خالي آمدم و اين شعر:
و بك الدخيل يا عشق، بك الدخيل يا عشق
به كفم عصاي موسا و تو رود نيل يا عشق
ز دو ديده جوي خون است به دامنم روانه
برسان مرا از اين راه به سلسبيل يا عشق
ره خون و آتش است اين و رموز عقل باطل
به كدام رموز رفتيم در اين سبيل يا عشق
تو كرشمهاي نمودي كه يكي قتيل خواهم
دو هزار نعره برخواست: انا القتيل يا عشق
كلمات شعر گنگاند، زبان رقص خوشتر
فعلات فاعلاتن، فعلن فعيل يا عشق
همه بندگان مال و چرندگان قالاند
تو بگو چه خواهي اي دل! هم از اين قبيل يا عشق
نه رهي به كوچهباغم، كه شب است و بيچراغم
تو برآي آفتابا! تو بشو دليل يا عشق
از عباس كيقبادي
ذيلنوشت: اين پست را كلهم با سلام و احوالپرسيش تقديم ميكنم به دوستی شايد بيدليل
*.کوچه سیدعلی **.ویراژ
چقدر کفر بگویم گناه بنویسم
تو را رفیق بد نیمه راه بنویسم
و ماه با دل تنگم غریبگی کند و
گلیم بخت خودم را سیاه بنویسم
چقدر واژه بیاید به سمتم از ملکوت
و من فقط بنشینم وآه بنویسم
خدا به خیر کند با گلایه می خواهم
نبود و بود تو را کوه و کاه بنوبیسم
اگر چه آخر خاکسترم غزل شدن است
گدازه های خودم را نخواه بنویسم
سجاده ام کجاست؟
می خواهم از همیشه این اضطراب برخیزم
این دل گرفتگی مداوم شاید
تاثیر سایه من است
که اینسان
گستاخ و سنگوار
بین خدا و دلم ایستاده ام
سجاده ام کجاست؟
سلمان هراتی
آن شب که تو در کنار مایی روز است
وان روز که با تو می رود نوروز است
دی رفت و به انتظار فردا منشین
دریاب که حاصل حیات امروز است
(سعدی)
رساله تعریفات
الدانشمند: خورجین مسائل
الطالب العلم: گرسنة ازلی
الکتابت: راهنمای فلاکت
الفلاکت: نتیجه علم
المحبت: ابتدای خبط
العشق: نهایت خبط
عدو خانگی: فرزند
المؤذن: دشمن خواب
البنگی: واصل سرگردان
الخصم: برادر
المتفکر: تنها
المجنون: عاشق بی سیم
الراستگو: دشمن همه کس
المتواضع: مفلس
المردک: با همه هم مشرب
الخواب: عیش بینوایان
الطبیب: پیک اجل
البیمار: تخته مشق حکیمان
انشاءا... روزمره دروغگویان
الاستغفار: وظیفه نابکاران
الملازاده: کتاب ارزان فروش
اولاد: تسلی دل و آزار جان
طوق اللعنه: داماد همیشه در خانه
الدوست: آنکه ما گمان نیک بر او داریم
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
'' این مال من است '' ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...
ویکتور هوگو
در چشمه ی نور قلب من را شستند بر چادر وصله دار زهرا بستند
اول اینکه هیچ مناسبتی در این مورد به ذهن من نمیرسه اگه به ذهن شما رسید بذارید در کوزه(هاه هاه هاه)
دوم اینکه کریم خان زند هم می دونه که فاطمه الزهرا دختر ویژه ی پیامبره(همون فمن اذاها واز این حرفا)
سوم بی خیال دیگه یه پیامبر بود و یه دختر که گفت اینو اذیت نکنید!دوماه بعد مرگش رفتن زدند کشتنش بعدش هم شدن حاکم کشور اسلامی و مردم بی رگ هم رگ نزدند که قبر دختر پیامبرمون کجاست؟
چهارم همونجوری که سالی که نکوست از بهارش پیداست این بنا که اینا بار گذاشتن باید به کربلا ختم بشه تا تراژدی آل عبا تکمیل بشه عجب ملت رگ به رگی هستند این ملت اعراب!

پنجم خیلی دارم ور می زنم اونم بدون هیچ مناسبتی! من الان دارم میرم پیش اوس علی روغن موتور فکسنیم رو عوض کنم بعدش هم نمی دونم کدوم گوری می خوام برم
حرفي نزدم لال حسابم كردند
در پشت خيال و خواب قابم كردند
من منتظر معجزه بودم، آنها
با مرهمي از عشق جوابم كردند
اي كاش كسي حال مرا مي فهميد
احساس پر و بال مرا مي فهميد
ايما و اشاره را بلد بود و كمي
اندوه كر و لال مرا مي فهميد
بي خوابي و بي قراري و من چه كنم؟
خوش نيست هواي شعر گفتن چه كنم؟
در آمدن و نيامدن مثل تو اند
با اين كلمات نيمه روشن چه كنم؟
در گير جنون،غرق توهم شده ام
در كوچه تنگ بي كسي گم شده ام
بنويس مرا به سبك آثار جلال
بد بخت تر از بچه مردم شده ام