تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه

کابوس

اولين بار و اولين بارهايي که تنهايي رفتم خيلي ترسناک بود. وحشتي درجزء جزء اين اتاق کوچک نهفته که با مرور زمان هم قابل لمس است. يادم بودکه بايد شيرها رو بر خلاف عقربه هاي ساعت بازکنم اما وقتي آبشار آب از بالا روي سرم ريخته مي شد فراموش مي کردم بايد به کدوم جهت دستم را حرکت بدهم. و خلاصه اين آب سرد و يخ يا گرم و جوشاني بود که روي سرم ريخته مي شد و احساس ميکردم چيز غير منتظره ديگه اي در راه است، مثلا نفت، آره نفت. فکر مي کردم که الان آبشار سياهي روي سرم ريخته بشه براي همين خودم را از زير دوش کنار مي کشيدم. کي فکرش رو ميکنه که سرد و يخ شدن آب، وقتي که زير دوش قرارمي گيرم بزرگترين کابوس زندگي من بوده . کابوس هاي وحشتناک تري هم       مي تونه وجود داشته باشه. مثلا وقتي که آب سرد و یخ يا جوش ميشه و من قدرت تنظيم آن را ندارم. حالا در اين هير و گير برق هم بره. البته زماني رو که ما مفروض گرفتيم شبه، شب. در اين موقع است که پاي اجنه باز ميشه. يکبار شنيدم که کسي مي گفت: جن ها قدرت عجيبي براي عاشق شدن دارند. چقدر خجالت آوره که لحظه اي که کسي عاشق تو ميشه تو برهنه باشي، شرم آوره. شنيده بودم يکبار قديم نديما صابوني داشته ميرفته تو چاه حموم که طرف مي خواد صابون رو بگيره که يکهو صابون به او زبون در مياره و حالا فکرش را بکن کدام جزء خفته و اسرار آميز از اين حمام ميخواد  به من زبون دربياره؟

اينکه آب جوش روي سرم بريزه يا آب يخ چندان مهم نيست، هرچند مطمئنم همه، گزينه دو رو انتخاب ميکنند. آبگرمکن هاي قديمي قابل اطمينان تر بودند، اين ديواري ها اعصاب آدم رو خُرد مي کنند. کلي آب هدر ميره تا دمايش اون طوري بشه که مي خواي. تنظيم آب، مشکل ترين کاره ... هوم ... کي مي تونه بفهمه که امکان داره بدترين کابوسها همين موقع اتفاق بيفته؟

- اه، باز که ابروهاتو کردي توی هم و خيره شدي به اين آب گرمکن. امروز زنگ مي زنم به نمايندگيش، بايد از همون آبگرمکن هاي قديمي برايت   مي گرفتم تا آشپزخونت جاي سوزن انداختن نداشته باشه .                                                                      

                                                        

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 12:22 توسط |

 

 

صدایت را در من بریز تا این ثانیه های مکدر مرابه طراوت باغ های گیلاس ببرد وبزرگ سالی متروکم را به رویا های کودکانه پیوند بزند.
صدایت رادر من بریز تا جاودانگی ام از آشیل بگذرد، تامخوف ترین هزار تو را بی پروا ازسربازکنم، تا روح سرکشم درسماعی مداوم خمودگی را پشت سر بگذار د.
با من حرف بزن،حرف بزن آی سکوت مداوم رازآلود!
می دانی وقتی صدایت رااز من پنهان می کنی گنگ می شوم؟ زبانم بند می آید و واژه ها به دور دست های حافظه ام مهاجرت می کنند.
صدایت را آرام آرام بر لرزش دست هایم وبه سرمای درونم بریز،مرا درخودم برویان.

 


 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 7:57 توسط سو‌يـن |

 

چکیده رمان:

من. سال هزار و سیصد و دوازده شمسی. یک خیابان که با سه خیز می­شد از یک طرف به طرف دیگرش جست؛ خانی آباد.

... علی فتاح که دوازده سیزده سال بیشتر نداشت و می­رفت کلاس ششم، با رفیقش کریم، دو گوسفند را به دنبال خود می­کشیدند.

... مهتاب کنار اتاق ایستاده بود؛ با موهای صاف قهوه­ای، مثل یک آب­شار. یک شلیته­ی جلو سینه­دار پوشیده بود. زیرش هم شلوار گل­دار قرمز. چهره­اش ملیح بود، خاصه وقتی می­خندید. دهانش را که باز می­کرد و لب­های غنچه­ای­اش مثل گلی بزرگ باز می­شد، بوی گل­های سرخ را می­پراکند؛ تازه هفت­ساله شده بود!

 

او. ساعت پنج قرار داشتم، در ۱۹۵۴؛ هر روز ساعتِ پنج در ۱۹۵۴، با آبجی مریم و مهتاب. مریم تا چهار و نیم در کالج هنر کنار لوور، کلاس داشت. درس می­داد یا می­خواند یادم نیست. مهم این بود که سرش گرم می­شد. شب­ها در اتاق دونفره­شان، در خواب­گاه سانی واریته، خواب بازارچه­ی اسلامی خانی آباد را می­دیدند. من در گوشه­ی دیگر پاریس اتاق گرفته بودم؛ تنهای تنها.

 

 

 

 

 

من ِاو. شب بود به نظرم دور و برِ سال شست و هفت.

... رئیس قطعه انگار تازه متوجه ماجرا شده باشد، نظرش را عوض می­کند:

-        البته اگر شهید نشده است، باید درش بیاوریم، مسئولیت دارد...

درویش سینه­ای صاف می­کند و می­گوید:

-        اولاً حکماً می­دانید، نبش قبر حرام است. مگر به شروطی... زن آبستن باشد و بچه­اش زنده باشد یا کسی باشد که احتمال زنده بودنش برود... در ثانی... (درویش رو می­کند به سمت من) تو که می­دانی! حقش این بود که در قطعه شهدا دفن شود... و کذالک نجزی المؤمنین! یادت که هست... این تای تمّت کتابش است... مَن عَشّقَ فَعفَّ ثمّ ماتَ ماتَ شهیداً...

 

چکیده­تر: «هر که عاشق شود و پاکدامنی پیشه سازد، چون بمیرد، شهید است.»

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 8:25 توسط راد |

از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده اي ؟
او بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد
بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
يک جفت ،برای اینکه حتی از پشت در بسته هم بتواند بچه هایش را ببيند.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود:نمي شود !!
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را بايک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد :نه تنها فکر مي کند، قوه استدلال و مذاکره هم دارد.
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي زيادي مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتي نيست، اشک است.
فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت:اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي،تنهايي، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا'' حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.
بار زندگي را به دوش مي کشند،
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.
در مقابل بي عدالتي مي ايستند.بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.بدون قيد و شرط دوست مي دارند.
وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.

در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدربرايشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد.آن ها درهر اندازه و رنگ و شکل مي دانند که بغل کردن و بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد.
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند.
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و  بخشيدن دارند.
خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد:چه عيبي ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 19:41 توسط جزیره |

 

 

 

گاهی از آسمان سنگ بارید
و بند آمد
گاهی صاعقه
گاهی حیوانات ریز موذی
اما هولناک تر از انتظار
عذابی نبود

که هی
       می بارد
                می بارد
                          می بارد


ولی بند نمی آید

 

 


 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:41 توسط سو‌يـن |

سلام علینا من ربنا (وقتی وارد خونتون می شید اینو بگید اگه ربتون جواب نداد منو لعنت کنید)

سلام به اهل سلام

سلام به اونایی که قدر سلام یه ناشناس..... ای یه کمی شناسو می دونند.

سلام به اونایی که اهل سلام بودند و من توی جواب سلامشون کوتاهی کردم.

من اومدم با یه سلام تازه . قراره این وبلاگ یه رنگ و بوی تازه بگیره به شرط اینکه جواب سلام منو بدید.

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 9:16 توسط |

 

دو سه ليوان تشنگي

يک اتوبوس بوي عرق

يک ايستگاه رسيدن

يک دهان تف

چند مسافر خستگي

و کمي عقده به اندازه‌ي کافي

حرف‌هاي ما آماده است

از کجا سرو کنيم؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 19:19 توسط |

 

   رضا، مهر ۱۳۵۲ در تهران متولد شد. از ۱۸ سالگي موسيقي را به طور جدي آغاز کرد و اکنون مدرس گيتار است. خواننده و آهنگساز هم هست. تا کنون سه آلبوم از او منتشر شده است: شهر دل، پرنده بي‌پرنده و هيس. (و البته برخی کارهای قدیمی او را تحت عنوان آلبوم بوف کور شاید هنوز بتوان در اینترنت یافت.) تيتراژ مرگ تدريجي يک رويا را هم رضا خوانده و البته آهنگش را کارن ساخته است.

 

رضا يزداني

   آهنگ‌هاي رضا را در فيلم‌هاي چهره به چهره، رفقاي فراموش‌شده، حکم و رييس هم مي‌توان شنيد. او تجربه‌ي بازيگري در فيلم حکم را هم داشته است و ظاهرن مسعود کيميايي از او خوشش آمده است. مي‌توان گفت ترانه‌سراي انحصاري او، دوست صميمي‌اش، يغماست. يغما هم گيتار مي‌نوازد. شايد اشکال کار رضا اين باشد که سراينده‌ي بيشتر آثار او، يغماست و اين باطن يکنواختي به کارهايش داده است.

 

 دوست

با آهنگ فردین و شعر سهراب و صدای رضا

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 19:1 توسط |

 
به نام خدا
چند وقته كه خاله زهرا درسش تمام شده و مادر بزرگ مي‌خواد براش آستين بالا بزنه، علي‌ضامن بلند مي‌خنده: «مادرجون برا پسرا آستين بالا مي‌زنن. واسه دخترا بايد بشيني تا صبح دولتت بدمد» و بعد بلند با دايي‌جواد مي‌خندند. خاله زهرا دمپايي به طرف دايي‌جواد مي‌اندازد. علي‌ضامن ريسه مي‌رود. چشم‌هايش را مي‌بندد و مثل هميشه فقط سيبيل‌هايش تكان مي‌خورد و اصلاً متوجه مادربزرگ و جارويش نمي‌شود. من مي‌دانم خاله‌زهرا رويش نمي‌شود علي‌ضامن را بزند. به قول مادربزرگ: «خوبيت نداره. ميگن دختره دست بزن داره. سليطه‌ست».
   بابا مي‌گفت قراره يكي از همكاراش بياد خواستگاري. خاله‌زهرا از اول هفته مرتب به من ميگه آقاي كريمي و يه چيزايي ميگه كه من ازش سر در نمي‌يارم مثل تفاهم و احترام متقابل و من بايد درسم رو ادامه بدم و خواهش مي‌كنم و اون كه جاي خودش رو داره و... .  من ربط اين حرفا رو نمي‌فهمم. مادر بزرگ خيلي عصباني است: «درس تو سرت بخوره. هي درس‌درس كردي كه هم‌سن من شدي. خاك تو سر!»
   ميترا دختر كوكب‌خانوم  به خاله‌زهرا گفته بود كه وقتي ميخنده خيلي خوشگل‌تر ميشه. اونم از اول تا آخر خواستگاري خنديد. خواستگارا هم رفتن تو محل هو انداختن كه دختر فلاني روانش چوقه! مادربزرگ رفته پيش زينب‌خاتون برا خاله‌زهرا دعا بنويسه. زن‌عمو دوباره به ديوار تكيه داده تخمه مي‌شكند: «صديقه جون! از مامانت بپرس روانش چوقه يعني چه؟ نه كه از كلمات قديميه، گفتم شايد اون بدونه» طريقه‌ي خنديدنش عوض شده ديگه «هاه هاه» نمي‌كنه، آخه تخمه تو دهنشه. خاله‌زهرا رفته كنج اتاق پستو كز كرده، همون‌جا كه دايي‌جواد يه زماني كز كرده بود. بابا ميگه «من اين اتاق رو خراب مي‌كنم هر كي تو قوم وخويشاي تو، كار و زندگي نداره مي‌ياد اينجا بست ميشينه».
   زن عمو كه چشم مادربزرگ رو دور ديده، پوست تخمه را فوت مي‌كند وسط قالي: «خب راستي از آقاي كريمي چه خبر؟ بيب معصومه مي‌گفت رفته پشت سرش هم نيگاه نكرده! مردم چه حرفا مي‌زنن! خب شايد كار براش پيش اومده. بالاخره برميگرده پشت سرش رو نيگاه ميكنه هاه هاه هاه» مامان اصلاً حرف براي گفتن ندارد آخه مادر بزرگ مي‌گفت: «ديگه بايد ترشي اين دختره رو بندازم» راست مي‌گفت. همين دختر سوم زينب‌خاتون يه روز خواب‌زده شد اومد وسط كوچه دو تا جيغ زد. الان سي و هشت سالشه!
   دايي‌جواد و علي‌ضامن با پاترول از در اومدن تو. هر دوتاشون شلخته شدن. پاي چشم علي ضامن سياه شده. دايي‌جواد اومد سر حوض دستاش رو بشوره. دايي جواد:
- مرتيكه‌ي عوضي. تك و طايفه‌ي خودش روان چوقن. پدسگ.
علي‌ضامن، دايي‌جواد را هل مي‌دهد تا اونم دستاش رو بشوره:
- ولي تلافي قضيه‌ي شيرين رو هم تو شكمش خالي كرديم ها!
دايي جواد مي خندد:
- خاك تو سرت از رامين كتك خوردي!
علي‌ضامن:
- باز صد رحمت به من، تو كه يه جاييت سياه شده كه نمي‌توني به هيچكي نشون بدي.

هر دو شروع مي كنن به هم آب پاشيدن. مامان توي حياط مي‌رود:
- چه خبرتونه؟ مهمون داريم. بريد گم شيد همون قبرستوني كه تا الان بودين!
دايي‌جواد به مامان آب مي پاشد:
- همون مهمون هميشگي؟
مامان به طرف هر دوشان دمپايي پرت مي كند. خاله زهرا از پنجره‌ي اتاق پستو سرك مي‌كشد. خودم ديدم مي‌خندد نگاهش به نگاه علي ضامن خورد علي‌ضامن بي‌ناموس رو هم ديدم زيرچشمي نگاه مي‌كرد خاله زهرا پرده را كشيد...            ادامه دارد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 17:48 توسط کریم دوغی |

 
Nina by Paco De Lucia
 
 
       دانلود آهنگ با كيفيت 128kb/se 
 
 
 
پس‌نوشت: اگه به عنوان مطلب دقت کنيد، نوشتم گيتار! يعني ساز ديگه‌اي به کار نرفته. شاید باید می‌نوشتم فقط گيتار.
 
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:7 توسط |

 

 

ای کاش دلم مثل تو شاعر می شد
خلاق تر از ذهن عشایر می شد
ای کاش پس از این دل بی دغدغه ام
سهراب ترین مرغ مهاجر می شد

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 6:35 توسط سو‌يـن |