خلق هنر برای بچهها به صورت ماندنی، ذهن باز و نیالودهای میخواد:
پدر بزرگ
پدربزرگ خاک، آسمان پیر
به ابرهای ابروان
و ابرهای روی و موی خود نگاه کرد
دلش شکست
چپق کشید و گریه کرد و قصه گفت
و باغ، قصه را شنفت
و قصهی پدربزرگ
عجیب بر دلش نشست
...
در بهار باز شد
پرندگان دوباره
دسته دسته
جفت جفت
برای عید دیدنی
به باغ قصه آمدند
پدربزرگ
چپق کشید و خنده کرد و قصه گفت
و باغ قصه ناگهان
گل از گلش شکفت.
آتوسا صالحی

برای بعضیها فاصله تا عید، یلدایی نیست برای خودش.
البته آنها هم شاید روزی سوژهی عکاسی شوند. (نخواستم عکس نمناک بذارم)
هفتهی آخر سال است
و انگار هيچ كس گرسنه نيست
سلف، خلوت
سكوت در بوفه لم داده است
پنجرهها باز است
تنهايی خسته
روي صندلی نشسته
قوز كرده است
كلاسها، پر از قدم زدن
باد هم انگار علاف است
نسكافه تلختر شده است
يك نصف ليوان كافی است
جاي يك انفجار در دانشگاه خالی است
احساس میكنم یک روز منفجر خواهم شد
آوار می شوند به رویم یکی یکی
این روزهای ابری و برفی و آبکی
این روزها که حال زمین دائماً بد است
و من، چنارِ سوخته در نامبارکی
یک بند توی لاک خودم آه می کشم
یارب کجاست خندهی دوران کودکی؟
آن روزها که بچگیام بی بهانه بود
در خلسهای عروسکی و بادبادکی
آدم هنوز عشق می آموخت در بهشت
حوا میان باغ می آمد یواشکی
نقل و نبات و سنجد و آلوی ترش را
می ریخت روی دفتر آدم یکی یکی
عاشقی لایق هر آدم پیزوری نیست
پسرم ! عشق که یک حس همینجوری نیست
عشق گنج است ولی رنج فراوان دارد
خودمانیم ترا طاقت رنجوری نیست
تا چهل سال دلی خون نشود دل نشود
طعم انگور که چون باده انگوری نیست
بی تب عشق مبادا بنشینید به هم
چون که نزدیکی تان نیز کم از دوری نیست
عشق یک چیز لطیف است زمختش نکنید
عشق یک پرده زیبا ولی توری نیست
خانه بی دلبر و معشوق بهشت است ولی
چون بهشتی است که در داخل آن حوری نیست
عشق منظومه زیبای پریشانی هاست
پسرم!عشق که یک حس همینجوری نیست
دوست دارم غزلم چیز بلندی نشود
ور نه جون همگی دست من این جوری نیست*
*این مصرع تصویری است
اين خانم خيلي وقت است كه همراهش را بر گوش نگه داشته و با سكوتي ممتد به پيش پايش نگاه ميكند. كمي بعد از اين كه اتوبوس راه ميافتد، گاهي ميتوان ميلهي اتوبوس را رها كرد و روسري را مرتب كرد.
بعد از خواندن مطلبي در يك وبلاگ، ديگر زياد خوشحال نيستي كه ماهي چهار ساعت اينترنت مجاني داري.
...گوشي رو بردار تا صدات
دست ميكند در جيب كتش و تلفن همراهش را بيرون ميآورد: الو...
تعجب ميكني. نكند كسي ميشنود تو در دلت چه ميخواني. با خودت ميزني زير خنده و هنوز مطمئنی که ديگران فقط لبخندت را ميبينند.
البته اگر كسي اين صداي نكرهات را ميشنيد حتما دست روي شانهات ميزد كه آقا لطفا آرومتر، گوشم كر شد.
براي محكمكاري هم كه شده ترانهات را عوض ميكني.
بگو بگو كه چه كارت كنم...
هيچ چي. هيچ چي. خد. خداحافظ. بدون اين كه دكمهاي را بزند گوشي را در جيبش مي گذارد.
به خودت حق ميدهي تعجب كني و ترجيح ميدهي ساكت بماني.
پس چرا ساكت شدي؟
بيشتر تعجب ميكني. و البته تو هم مثل بقيه مطمئن ميشوي كه در اين مدت سكوت كه همراهش را بر گوش نگه داشته، در حال مكالمه بوده است.
خيليها به تو نگاه ميكنند. بد نگاه ميكنند. شك ميكني. كسي ميشنود تو در دلت چه ميگويي، چه فرياد ميزني و چه ساكتي؟؟
كسي ميشنود تو در دلت چه نميگويي؟!
نوبتی هم باشه نوبت منه
یه حرف حساب میخوام بزنم (از نوع بی ربطش)
چرا تو باید بشینی
هزینهی نت بدی
وقت صرف کنی
که وبلاگ بخونی؟
به چی داری فکر میکنی؟
به چی میخندی؟
برا چی غصه میخوری؟
یه لامپ تصویر
یه مشت شکلک
قراردادی اسمشو گذاشتن حروف
اما ساده نگیر
اینها همه بهونه اس
اصل اون ارتباطه اس
ارتباط روح ها
ارتباط احساسات
همنشینیه تفکرها
علاقه
عشق
تنفر
خیانت
دروغ
فداکاری
همه و همه معنا پیدا کرده
کجا؟
همین جا
تو این مانیتور
میدونی
دنیا عین هویج شده
آبشو بگیر بخور
برا چشمات خوبه![]()
وقتي آرام راه می روی
بر لبهی
علفزار
و دست هايت را...
می رقصانی
با اين خيال كه نگاهی
تو را نگاه
نمی كند
من آن دور دست ها تو را نظاره می
كنم.
هنوز شروع به نوشتن نكرده است. دستش زير ميز مشغول ور رفتن با بند لباسش است.
وقتي مينويسد لرزش دستانش معلوم نميشود. هميشه فيالبداهه شروع ميكند به نوشتن و تا تمامش نكند دستبردار نيست. من هم هميشه فيالبداهه شروع ميكنم به خيره شدن در تصويري كه قاب پنجره در اختيارم ميگذارد و تا سكوتم تمام نشود دستبردار نيستم.
هر وقت كه چيزي نميگويد يعني به دنبال پيدا كردن گرهي براي داستانش است. تصوير اين كوچهي بزرگ خلوت كه حتي درختهاش هم بيحركت ايستادهاند، من را به اين توهم وا ميدارد كه تا كنون باد زير پاي عابران، كوچه و برگهاي درختانش را به حركت در ميآورد.
سكوت به من اجازه ميدهد تا موسيقي كوبيدن قلم بر كاغذ را با تمام وجودم حس كنم. سر كلاهي در محدودهاي كه به آن خيره شدهام، ظاهر شده است. پيرمردي خسته و خميده ميلنگد. نميتوانم بروم و بياورمش بالا. شايد كار داشته باشد و بخواهد برود. شايد بهاش بربخورد و ناراحت شود. البته من وقتي به چيزي خيره شوم، حركت كردن برايم سخت ميشود. در اين مدت حتي كادر نگاهم تكان نخورده است. اين سرما هم كه حوصلهي بيرون رفتن را از من ميگيرد.
صداي وسيلهي نقليهاي به گوش ميرسد كه انگار به داخل كوچه ميآيد و ميخواهد تكليفي را از دوش من بردارد. قلمش را روي ميز پرت ميكند و سكوت را بر هم ميزند كه «اه!». برميگردم. دستانش ميلرزد. گاهي وسط داستان نوشتن شروع ميكند به گريه كردن. ميگويد دنبال يك حس ميگردم. سپس ناگهان وسط گريه، ميزند زير خنده. با آن ريزخندهاي هميشگياش كه وقتي ميشنوم، نميتوانم تحمل كنم و ميخواهم در آغوشش بگيرم. ميگويد اين حس را دوست دارد و ميخواهد در تمام داستانهايش جاي مناسب اما متفاوتي براي آن پيدا كند. البته فعلا هنوز مشغول گريه است. برقي كه در قطرهي اشكش ميدرخشد زجرآور است. از وقتي به خانه رسيده، كاپشنش را هم در نياورده است. البته من كه دقيقا سر در نميآورم. به گمانم ميگفت ميخواهد از يك زنده اما از يك مرده بنويسد كه كاملا واقعگرا باشد با كمترين گفتگوي ممكن(!) شما متوجه شديد؟!! در چنين مواقعي ترجيح ميدهم بيشتر نپرسم...
صداي موتور عبور كرد. پرده را دوباره كنار ميزنم و با دستانم نگه ميدارم. پيرمرد به روي زمين افتاده است. با دستانش روي زمين فشار ميآورد تا كمي سرش را بالا بياورد اما دوباره نقش كوچه ميشود. چيزي حجم قلبم را اشغال كرده است. تصويرش را در زير پردهي قهوهاي پنجره دفن ميكنم. گيجم. احساس ميكنم انسانيتي در كوچه مرده شده است. ناگهان شروع ميكند به خنديدن و از جايش بلند ميشود اما چيزي جلوي ايستادنش را ميگيرد و پايش ميخورد به درب كمد ميز و داد ميزند كه «اه!».
صداي موتور برميگردد و به سمت خارج از كوچه عبور ميكند. دوباره پرده را كنار ميزنم. شالي بر گردن موتورسوار، دارد با من خداحافظي ميكند. موتور در حال خارج شدن از كوچه است و پيرمرد سرش را بر دوش موتورسوار جوان تكيه داده است. بند كاپشنش به دستگيرهي كمد ميزش گره خورده است. دوباره اما با هم شروع ميكنيم به خنديدن. پيرمرد هم لبخند ميزند.
كلاهي در كوچه افتاده است.
این چه نی بود که بر صفحه بجز لا ننوشت
تا که بر کرسی الای تو در رقص آمد
قلم است این به کفم شعلهی آتش شده است
یا به دستم ید بیضای تو در رقص آمد
شعلهی طور بیفروز که ره تاریک است
نغمه ای سر کن موسای تو در رقص آمد
تشنه ام ساقی لب تشنه بیاور جامی
سرخوش آن کس که به صهبای تو در رقص آمد
مستی ام سلسلهی هستی ام از پای گسست
تا که در سلسله مینای تو در رقص آمد
موج در موج فرات از هیجان کف می زد
تا که در علقمه سقای تو در رقص آمد
قلم از پای فتاده است و به سر می گردد
ساقی تشنه لب از علقمه برمی گردد
ساقی تشنه لب از علقمه سر مست آمد
آنچنان دست بیفشاند که بی دست آمد
آب آتش شد و در حسرت لب های تو سوخت
لب آب از عطش حل معمای تو سوخت
کفی از آب گرفتی و به آن لب نزدی
چه در آن آینه دیدی که سرا پای تو سوخت
یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
صوفی از خندهی می در طمع خام افتاد
صوفی خام توام در طمع جام توام
هر که سر مست تو شد نیک سر انجام افتاد
ساقی تشنه لبانید و جهان مست شماست
گر چه بی دست زمام دو جهان دست شماست
عباس کیقبادی
- اينگار يه چيزي ميخواي بگي! بگو. راحت باش.
- براي اينكه بيشتر با هم آشنا بشيم، ميتونم شمارهي تماسي از شما داشته باشم؟
- صورتت چه سرخ شد؟
- با اين خندههاي وحشتناك شما، تمام عابرهاي اينجا هم چهرهشون بنفش شد.
- شرمنده. دست خودم نبود.
- درخواستم براتون مضحك بود؟
- نه. سوالت خندهدار بود.
- چرا؟
- آخه. راستش من بيشتر از اين كه ميبيني نيستم تا بيشتر با من آشنا بشي.
- ببخشيد منو. اماه. انگار اين خندهها براي شما عاديه و تـ...
- آره. ولي با اينكه بد خنديدي، به من نميرسي...
- ببخشيد، ميشه بپرسم چي داريد مينويسيد؟
- ببخ شيد مي شه بپر سم چي دا ريد مي نوي سيد.
- منظورتون اينه كه داريد گفتگوي ما رو مينويسيد؟!
- من ظورم اينه كه صحبتهاي مهم نوشتنياند، حتي اگه خيلي ساده و بسيط باشند.
- حتي اگر بيارزش به نظر برسند. نمیدونم.
- مطمئني؟
- به هر حال منو ببخشيد. يك لحظه احساس كردم بايد از فرصت استفاده كنم و قهقههاي رو به عنوان نشانهاي براي اين خاطرات ثبت كنم.
- آوه. چرا؟
- چرا چرا؟
- ...
سرمه هم تلفيق موسيقي و هم تلفيق سازهاست؛ سازهايي كه به دورههاي تاريخي مختلف و فرهنگهاي متفاوت تعلق دارد. نوازندگي عود و گيتار در اين مجموعه با هنرمندي استاد شاهين علوي است. كاوه وارث نوازندگي پيانوي اين مجموعه را بر عهده دارد. و فرهود بيگلربيگي نوازندهي فلوت ریکوردر در اين مجموعه است.
اين اثر توسط آواي باربد منتشر شده است. تا كنون آثار خوبي توسط آواي باربد به جامعهي موسيقي ايران عرضه شده است. همچنين آواي باربد تا كنون با عرضهي محصولاتش هنرمندان و سبكهاي جديد و خوبي را معرفي كرده است. مترسك كاوه يغمايي، فالگير عبدالحليم حافظ، برخي كارهاي گروه آكسيوم آو چويس، سالوا، ترنج نامجو، گروه فالش، برگ و باد، تنها در باران، اشتياق، در سايهي باد، روشناهاي دور و بسياري آثار ديگر. همچنين آثاري مثل آلبوم يك شاخه نيلوفر چاووشي، آلبوم اسير قميشي، آلبوم تقديم به خدا، گروه خنيا قرار بود توسط آواي باربد عرضه شود.
استاد شاهين علوي، متولد سال1340
در 17 سالگي شروع به نوازندگي گيتار كرد. گيتار فلامنگو را نزد استاد پرتوي و گيتار كلاسيك را نزد باقر موذن فرا گرفت. مدتي در فرهنگسراها و كلاسهاي آزاد موسيقي در راديو و تلويزيون ايران تدريس كرد. از سال 1375 نوازندگي عود را نزد استاد محمد فيروزي آغاز كرد و با اين ساز آشنايي كامل پيدا كرد. او بيشتر وقت خود را مشغول تدريس و تعليم شاگردان كرده است. تا كنون چندين كنسرت رسمي و غيررسمي را برگزار كرده است.
كاوه وارث، متولد سال1360
از 6 سالگي نوازندگي پيانو را آغاز كرد. مشق آهنگسازي را از 9 سالگي آغاز كرد و نزد اساتيدي چون پرفسور تنگيز شاولو خاشويلي و دکتر تامارا دوليدزه، آهنگسازي و نوازندگي را آموخت.
فرهود بيگلربيگي، متولد سال1364
در 13 سالگي نوازندگي فلوت ريكوردر را آغاز كرد و از 16 سالگي زير نظر استاد شاهين علوي به نواختن گيتار پرداخت.
آهنگ به گرمای پاییز از مجموعهي سرمه:
first track of 11