تو غریبه ای، هر چند دلتنگت باشم و نبودن ات را آه بکشم. غریبه ای تو، که نمی دانی دلتنگی چیست و چگونه بر جان خسته ام آوار می شود و در هم میفشاردم. توغریبه ای با من و نمی دانم چگونه این غریبگی ملموس را برای خودم ثابت کنم. تو غریبه ای و هیچ نسبتی با دل مفلوکم نداری. وقتی بی خیال من، در خواب های دیگران پرسه می زنی و مرا در حسرت صدایت می گذاری. با چه زبانی به خودم بفهمانم بی کسی خودم را و غریبگی تو را. آخر مگر می شود این سان دوری را به حساب نیاورد و باز هم منتظر ماند؟ چشم به راه کسی که تو را فقط با نام می شناسد و دل خوش کرده به هذیانی که می گویی، کسی که حتی گاهی با هذیان هایت غریبگی می کند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 6:37 توسط سويـن
|
مرا به تیغ کشاندی
منی که
جز مهربانی نکردم
مرا به درد نشاندی
منی که
جز به شقی اصیل
نگاهت نکردم
تو مرا از خود می رهانی
منی که
جز همنشینی با تو دگر آرزویی نکردم
و هر لحظه ای می خورم
کوله باری ز فریاد
و جز با صدایی غم آلود
صدایت نکردم
فکر کن چه کردی چه کردم
برای تو که با من و بی منی
به جز آرزوی سلامت
برایت دعایی نکردم
تو از چشمه معرفت دور دوری
منی که در آغوش سختت شکستم
و حالا به اوج جنونی خدایی رسیدم
توکاری نکردی برایم!
و من با تمام صداقت بگویم
که نسبت به کاری که کردی
برایت عزیزم
هیچ کاری نکردم نکردم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 21:44 توسط هیوا
|
پسر جوان کفش هایش را درآورد. دلش نمی آمد پایش را روی ماسه های خیس بگذارد. پایش را که گذاشت، نم تمام جوراب سفید و پشمی اش را گرفت. کفش دیگرش را هم در آورد. نشست تا جوراب هایش را هم درآورد. حالا دیگر شلوارش هم خیس شد. موج تا زیر بدنش می آمد و برمی گشت. وقتی ایستاد نگاهی به پاهای برهنه اش انداخت که به همین زودی از سرما قرمز شده بودند. آرام به طرف دریا قدم برداشت و چند قدمی جلو رفت. ایستاد. انگار که چیزی بجود مدام فکش را تکان می داد. بغض را به زور پنهان کرده بود. به طرف تخته سنگ بزرگی رفت که موج ها را پودر می کرد و به هوا می فرستاد. پر از گلسنگ بود و لیز و لزج. به سختی از آن بالا رفت و رو به دریا نشست. دلش ترکید. بخار اشک های گرم جلوی چشمش را گرفته بود. نمی دانست چه قدر گذشت اما آرام شد. خواست پایین بیاید. شیب آن طرفی که بالا آمده بود زیاد بود و لیز. به طرف دیگر رفت. توی شکاف سنگ، پارچه سیاهی را دید. پارچه تکانی خورد و از میانه سیاهی صورت زن جوانی پیدا شد. چشم هایش قرمز و صورتش خیس بود. آرام از کنار او گذشت. زن دوباره چادر را روی سرش کشید. پسر جوان سنگ را دور زد و با پاهای خیس، جوراب و کفشش را پوشید. به طرف کافه ای رفت که کنار جاده ساحلی بخار سماور بزرگش آسمان سرد را می شکافت و به طرف ابرهای سیاه می رفت. چای خواست. چای داغ، دلش را که خالی شده بود گرم می کرد. چند کامیون را دید که وارد راه دریا شدند؛ اما میانه راه ایستادند. یکی از راننده ها پیاده شد و سراغ شاگرد قهوه چی آمد و چیزی گفت. شاگرد قهوه چی شانه بالا انداخت و آن ها را به چای دعوت کرد. چهار راننده تازه چای اولشان را تمام کرده بودند که شاگرد قهوه چی اشاره ای به آن ها کرد. پسر جوان هم با آن ها گردن کشید و زن جوانی را دید که از طرف دریا به سمت یک سواری می آمد که وسط راه دریا پارک شده بود و جلوی کامیون ها را گرفته بود. زن چادرش را توی کیفش گذاشت. سوار ماشین شد و به سرعت از میان کامیون دوم و سوم گذشت و به جاده ساحلی پیچید و رفت. پسر چای سومش را که می خورد کامیون چهارمی در حال خالی کردن بار برفش توی دریا بود و سه تای دیگر خالی و سبک برمی گشتند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 8:24 توسط راد
|
آه
ما
آه
آه ما بخار ميشود
مثل نامهاي به آسمان ميرود
جمع ميشود
مثل كاغذي پر از سكوت
ابر ميشود
بغض ميشود
و آسمان مثل يك پستچي
بيخبر از نامهها
شب ميشود
روز ميشود
تا روز به روز
هواي ما سرد ميشود
اندك اندك آسمان
بو ميبرد
مثل قطره اشكي كه ميچكد
درون ظرفي كه پر شده از آب
چرا دورتر
شايد از همين كنار
بخار يك آه
به آسمان ميرسد
و آسمان طاقتش
لبريز ميشود
سرريز ميكند
خسته ميشود
كاغذ ابر را
پاره پاره ميكند
تكه تكه ميكند
و گاهي
ريز ريز ريز
مثل يك نقطهي سفيد
و گاه كه بيرمق ميشود
تكهها بزرگتر ميشود
تكههاي كاغذ ابر
شهر را سفيد ميكند
شهر را سكوت ميكند
شهر را كفن ميكند
و برخي آدمها
زود ميفهمند
كه نامهي سفيد
نشان از رنگهاي يخزده
دستهاي سر شده
دستهايي است
كه با آن نميتوان نوشت
و نوشتهاش
پر از سكوت است و
بغض ودرد و
آه سرد و
شايد كمي اميد
آسمان باز درنگ ميكند
كمي تامل
كمي صبر ميكند
برخي از فرصت استفاده ميكنند
آههايشان را
لاي پارههاي ابر
لاي اجساد آههاي تكه تكه
دفن ميكنند
برخي از ما
رويشان راه ميرويم
ميدويم
ميپريم
رويشان
رد پا ميكشيم
آسمان گريه ميكند
و گريهاش ميچكد درون چشم من
مثل قطره آبي كه ميچكد درون ظرفي
كه پر شده از اشك
و اين هواي ما
هنوز سردتر ميشود
بغضها
آهها
زخمها همه
يخ ميزنند
سر ميشوند
و يخها را
برخي از ما
گلي ميكنيم
و حتي روي زخمها
سفرهاي از نمك پهن ميكنيم
با همين دردها باز
ظرف آسمان پر از بخار آه ميشود
و آسمان صندوقش
پر از نامههاي بينشان
پر از سكوت بغض ميشود
و عاقبت كه يك آه به آسمان ميرسد
دوباره آسمان
لبريز ميشود
سرريز ميكند
خسته ميشود
كاغذ ابر را
پاره پاره ميكند
تكه تكه ميكند
و گاهي
ريز ريز ريز
مثل يك نقطهي سفيد
و گاه كه بيرمق ميشود
تكهها بزرگتر ميشود
تكههاي كاغذ ابر
شهر را كفن ميكند
شهر را سكوت ميكند
شهر را سفيد ميكند
ولي ما
باز فراموش ميكنيم
به اين خيال
كه زمستان تمام ميشود
بهار ميشود
غافل از حجمي از زمستان
كه در دل خفته است
هميشه نهفته است
ولي گاه
لبريز ميشود
سرريز ميكند
و آسمان سرخ قلب ما
خسته ميشود
نامههايش را
پاره پاره ميكند
تكه تكه ميكند
و گاهي
ريز ريز ريز
مثل يك نقطه اشك
+ پينوشت: وقتي ميبينم اعضاي وبلاگ خودشون مطلب نميزنند، خب حق دارم به جاي آنها همهاش تند تند مطلب بزنم و بالاخره روزي هم روم زياد بشه و پست به اين بلندي...
+
نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 11:11 توسط
|
به نام خدا
مثل هميشه كه به جايي زل مي زد، پلك نمي زد؛ اما اين بار به چشمان من زل زده بود. نمي دانم براي اولين بار بود يا آخرين بار؟ مي گفت:
"من از اين كوير تو خسته ام. از اين آسمان هميشه بي ابر. از اين زمين هميشه خشك. مي خواهم به سرزميني بروم كه به جاي تَرك پر از شقايق باشد. نه مثل اين كوير تو كه قاصدك هايش بوته هاي خار سرگردان است. مي خواهم جايي بروم كه گر از گاهي باران ببارد، پرنده اي پرواز كند. دلم براي هواي مه آلود تنگ شده است.كويرِ تو همه چيز را از من گرفت. گرماي آن تمام خاطراتم را سوزاند. باد هايش كه هنوز هم دست از سرم بر نمي دارند"
باد گيسوانش را گاهي به سويي مي برد و گاهي به سوي ديگر. ادامه مي داد:
"جز خاك و ماسه و باد چيزي ديگري از اين اقامت نصيبم نشد. تو را به آن درخت هميشه خشكيده مي سپارم"
نايستاد تا حرفش را تمام كند. همين طور كه دور ميشد ادامه مي داد:
"به بادها، به بوته هاي سرگردان، به خاك ها و ماسه ها"
دستانم را حمايل كردم و بلند داد زدم:
"همه همديگر را به خدا مي سپارند نه به خاك"
باد بين ما حايل شده بود و خاك ها حتي نمي گذاشت از دور ببينمش...
بوته های خار بدرقه اش می کردند...
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 15:43 توسط کریم دوغی
|
باریکتر از مو
برنده تر از شمشیر
بهشت من!
راهی که به تو برسد ترس ندارد.
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 7:20 توسط سويـن
|
گاه که به تابش همیشهی تو عادت میکنم
گاه که از حضور پنهان تو غافل میشوم
خورشید را سایهروشن میکشم
میدانم جز سایهای بر سر راه تابش تو نیستم
میخواهم در برابر تو بیرنگ شوم
میخواهم بخار شوم
مرا بتاب
مرا ببخش
مرا ببار

+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 13:31 توسط
|
مثل هميشه به نام خدا
مثل اون زماني كه همه بودن وهر كسي يه نوايي ميزد چند روز پيش با مجتبا داشتيم پستا وكامنتاي گذشته رو مرور مي كرديم،جر وبحثا وناراحتي ها،نوشابه باز كردن برا همديگه،انواع لغز ولطيفه،يكي ناراحت مي شد،يكي مي خنديد،فردا جاشون عوض ميشد!يكي هميشه اره برقي دستش بود،يكي آتيش مي آورد يكي شكافاي اون اره برقي رو اصلاح مي كرد يه نفر هم مثل من اون كنار وايميساد و مي خنديد نه اينكه يادم رفته باشه كه"با هم بخنديم نه به هم"از اين جهت بود كه همه رو دوست مي داشتم با همين ديوونه بازياشون،منم كه آخر ديوونه بازي،هر بحث جدي كه تو كامنتا باشه يه كامنت چرند ازمن وسطش هست!
شايد جزء معدود چند نفري باشم كه نه هيچ كس رو رنجوند ونه از هيچ كس رنجيد!اگه شما الان بريد وبه اون كامنتا نگاه كنين مي فهمين كه هيچ كدوم از اون بحثا مهم نبوده بلكه مهم عمر گذشته واون رابطه هاي دوستانه است كه ديگه الان از دست رفته(هنوزم يه مقداريش هست ولي...)
ولمون كن !الان برف زده رو برفاي دوسري قبل وهوا هم كه بس ناجوانمردانه سرد است،همين چند روز پيش موتورم رو از لاي برفا وقنديلا آوردم بيرون،زبون بسته بعد ده رو با دوتا هندل روشن شد!بازم به معرفت اون!بعضيا كه اصلا حافظه ي رفاقتشون رو فرمت كردن تا دوباره اطلاعات جديد توش بريزن!

بازم ول كن اين حرفا رو
سلامتي همه ي رفيق رفقا
همه ي رفيقايي كه ديگه رفاقت يادشون رفته
همه ي رفيقايي هر از چندي اثاث كشي دارن وپاورقي مي نويسن
همه ي رفيقايي كه ديگه نيستن
و سلامتی زمستون وبرف هاي سفيدش
بزن زنگو
این پست کاملا الکی بود فقط برا این بود که یادی از اون روزا کرده باشم
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 15:39 توسط کریم دوغی
|
همیشه ناله میکرد
و از خدا و بنده های خدا چشم میخواست
چشمی که بتونه معشوقشو ببینه
معشوقه ای که تمامه هوشش رو از سرش برده بود
حسرت یک نگاه به معشوقش داشت داغونش میکرد
یه روز که داشت ضجه میزد و گریه میکرد
یکی بهش رسید و گفت:
چی میخوای؟
گفت دو تا چشم که بتونم عشقمو ببینم
طرف بعد از کمی سکوت گفت بیا
این دو تا چشم
و بعد از آنجا دور شد
انتظار کشید
معشوقش اومد
تا صداشو شنید
چشماشو باز کرد
وایییییییییییی
نه
معشوقش هم چشم نداشت
روشو برگردوند
با دلخوری ازش فاصله گرفت
معشوقش گفت داری میری؟
جواب نداد
معشوقش گفت باشه برو اما مواظب چشمای من باش
........
فکر کنم خیلی وقتا خیلی از ما همینطوری هستیم
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 16:15 توسط
|