با کاف، هاء ،یاء... قطعه قطعه آیه کامل شد
با این هجاها رمزها، خاک شما گل شد
این آیه بار سخت و سنگین امانت بود
با یک بله بر شانه و دوش تو نازل شد
گفتی بله، لاهوتیان در سجده ات خواندند
"سبحانَ مولانا" و کار عشق مشکل شد
دور تسلسل بود و دنیا داشت می چرخید
آن قدر چرخید از مدار خویش غافل شد
الله اکبر ساقه های عرش لرزیدند
باطل میان عاشق و معشوق حایل شد
طوفان شد و خنجر فرود آمد، زمین یخ زد
در سرخی گودال غم خورشید زایل شد
باید دو رکعت خون به نام دوست می خواندی
"سبحان ربی"،کاف، هاء، جان بر سر دل شد
یه دریا
بی کران
پر خروش
وحشتناک
...
یه جزیره
کوچیکه کوچیک
قد جای خواب یه نفر
وسط این دریا
...
یه درخت
استوار و قوی
پر میوه
انواع میوه ها
میوه های رسیده
گل هم داره
گلهای خوشبو
پر برگ
وسط این جزیره
...
یه آدم
گاهی سرخوش
گاهی خسته
گاهی غمگین
کنار این درخت
...
روزگار میگذرونه
هر وقت گشنش بشه -میوه های درخت
تشنش بشه -میوه های درخت
سردش بشه- برگهای درخت
بارون بیاد -چتر -این درخت
طوفان بیاد -سپر -این درخت
...
اون و این درخت توی این جزیره وسط این دریا
اون که گله ای نداره
درخت شاید زبانی برای گله نداره
شاید نیاز به گله نداره
شاید پرورش اون رو دوست داشته باشه
شاید و شاید وشاید
...
به تازگي متوجه شدهام كه مزخرف بودن توصيفهايم به خاطر طرز فكر مسخرهام است. آخر من راستي راستي با ديدن موهاش به ياد آن سرسرههاي بزرگي افتادم كه بهاشان ميگويند آبشار. خودم هم وقتي متوجه شدم چه تصوري دارم ميكنم، خندهام گرفت. اما وقتي چشمهايش را ديدم كه چنان مبهوت به دور دست زل زده بود، ديگر به خودم جرأت انفجار اين خنده را ندادم. البته به نظر نميرسيد، نه او و نه كس ديگري مرا ببيند.
دهانش كمي باز مانده بود. احساس كردم او هم مثل من، سردش است، اما براي اينكه با برفهاي يخزده متفاوت باشد، روي شيشهها ها ميكند تا بگويد نفسش از دلي گرم برميآيد. من كلي راه رفته بودم و او هنوز هم پلك نميزد. آخر براي تماشا كردن وجود، كافي است به نقطهاي خيره شوي و مهم نيست كدام نقطه و كجا. چشمهاش هم مثل خودش بيحركت مانده بود. آخر براي برانداز كردن خستگي از اين وجود، نيازي به تكان خوردن نيست.
من درد ميكردم. احساس كردم او هم مثل من، وجودش درد ميكند. سرم را انداختم پايين. دستم را بيشتر در جيب فرو كردم. شانههايم را به جلو جمع كردم. و به بدنم اجازه دادم بلرزد، بيشتر بلرزد. از رو به روي پنجرهاي كه نگاهش پشت آن زنداني شده بود، گذشتم.
هوا لغزنده بود. احساس كردم ميتواند دركم كند، حتي با يك نگاه در نگاه شدن. اما عابر بودم و توان برگشتن و نگاه كردن به نگاهش نداشتم.
ناگهان صدايي شنيدم كه مجبور شدم بياختيار برگردم و نگاهش را دريابم. پنجره باز شده بود. دو دخترك خندان، مرا به يكديگر نشان ميدادند و گويي مسخرهام ميكردند. يكيشان او را در دست گرفته بود و تكان ميداد. آخر عروسك به اين بزرگي و طبيعي را از كجا پيدا كرده بودند! هنوز نفهميدم كه چطور مطمئن بودند من در نگاه آن عروسك غرق شده بودم. اما همان لحظه كه برگشتم، فهميدم كه در این وسعت وجود، احساس من چه مترسكي است!!؟
پنجره که باز شد دیگر بخاری بر شیشهها نمانده بود.
ماه بانو به شب دهکده نازل شد و بعد...
سهمش از برکت ده زهر هلاهل شد و بعد...
ابر شد آمد و بارید به اقبال کویر
خاک لم یزرع این ناحیه هم گل شد و بعد...
دری از نور به این سمت گشود از ملکوت
شهر با آمدنش نقل محافل شد و بعد...
آسمان یا حرم کوچک بانوی غریب؟
غصهی حور و پری قصهی دل دل شد و بعد...
قرعه افتاد به نام من و همسایگی اش
و دلم وارث سرمایهی دعبل شد و بعد...
تعارف نکن
بفرما
خجالت نکش
منزل خودتونه
منزل که نه
طویله اس
هر کی سرشو میندازه میاد تو
توهم روش
نه جوونه مولی تعارف نکن
اگر قرار باشه خجالتی تو کار باشه خودم باید خجالت بکشم
این درو انقدر باز گذاشتم
مراقب نبودم
تا اینجا شد مثل طویله
بفرما
تعارف نکن
دلم تنگ شده
دلم شکسته
دلم میخواد
دلم شور میزنه
دلم گرفته
دلم مرده
اه اه اه
همش چرت شده
کدوم دل؟
همین طویله هرو میگی؟؟؟؟!!!!
«پس چي بود؟» همهاش شايد به دقيقه نرسيده بود كه چند بار اين سوال را...
بهتر است بگويم چندين بار تا بداني چقدر خيلي! نميدانم چرا گاهي اين طوري ميشوم و بعضي سوالهاي الكي و پوچ در ذهنم قلمبه ميشود و انگار آژير ميكشد و وقتي آژيرشان تمام ميشود، هي روشن و خاموش ميشود...
اه! تشبيه بد و نچسبي بود، نه؟ اما اگر تو هم اسير اين سوالهاي مسخره ميشدي، از توصيف كردنشان زجر ميكشيدي. نميدانم شايد هم من الكي اينقدر بزرگش كردم. نميدانم شايد هم خودش اينقدر بزرگ شد. نميدانم. نميدانم. فقط ميدانم كه گاهي اين سوالها ديوانهام ميكند. البته شايد تو هم با ديدن اين چيز كوچك و عجيب، ميرسيدي به اين سوال كه: «پس چي بود؟»
بله! من فكر ميكنم درست فكر ميكني و من الكي دارم اينقدر بزرگش ميكنم اما مطمئنم اين علامت خودش بود. درست است كه از آخرين باري كه ديدمش و لمسش كردم، نزديك به يك سال گذشته اما خوب يادم هست. خب آخر وقتي يك سال است كه به نديدنش عادت كردم؛ وقتي يك سال است كه نتوانستم لمسش كنم؛ وقتي يك سال است كه فقط با عكسهاش سر كردم، حالا كه به طور ناگهاني ديدمش به من حق بده ابتدا كمي شك كنم كه خودش بود و در نتيجه اين سوال مزخرف در ذهنم ورجه و وورجه رود كه: «آخه پس چي بود؟»
چرا اين طوري نگاه ميكني و ميخواني؟ خيلي تابلو بود؟
خب بله راستش دروغ گفتم. من حتي شك هم نكردم كه خودش باشد. حتي به فكرم هم نرسيد. به همين خاطر هم اذيت شدم كه چرا همان ابتدا نشناختمش و كارم به اين سوال رسيد كه: «پس چي بود؟»
صبح پنجشنبه بيست و نهم آذر سال ۱۳۸۶ چند دقيقه از ساعت شش گذشته بود كه از شدت سرما و در نتيجه پركاري كليههاي حساسم، مجبور شدم بالاخره از جا بلند شوم و از خير اين خواب شيرين بگذرم. شب دير وقت بود كه كنار پنجره خوابم برده بود و هنوز هم خسته و خواب بودم.
بعد از تكرار كارهايي كه به انجام دادنشان در هر صبح عادت كردم، از خانه بيرون زدم تا كمي بدوم به عنوان ورزش صبحگاهي كه چند صبح است شروع كردهام. بعد از كمي دويدن، كم كم چشمم به خورشيد خيره ماند و همين طور دويدنم تبديل شد به قدم زدن. خورشيد هم با اين كه خيلي بالا آمده بود، مثل من خوابآلود و خسته به نظر ميرسيد. آسمان صاف بود و هوا بيهيچ آلايش. ريههايم راحت نفس ميكشيدند، اما قلبم، آرام و خسته و فقط انگار بود. كمي با خورشيد چشم در چشم مانديم. ولي من كه خورشيد نيستم همين طور راست راست بايستم وسط اين سرما. لذا سردم شد و مجبور شدم به خانه پناه ببرم. در خانه كار خاصي نداشتم جز اين كه آماده شوم براي رفتن. شدت سرما، بقيه را در خواب نگه داشته بود. در خانه هم كمي قدم زدم، حال عجیبی داشتم؛ من به اين حالت ميگويم بيقراري. انگار درونم ميدانست كه امروز قرار است اتفاق خاصي بيفتد. نقشهي استانمان افتاده بود وسط راه روي قالي. گرفتمش و به فونتي كه با آن اسم استانمان نوشته شده بود دقت كردم. با خودم گفتم: «اگه بچه بوديم و اين صفحه رو با يه جعبه مداد رنگي به ما ميدادن، براي شادي سوراخ حرف قاف و ميم هم كه شده، رنگش ميكرديم. ولي حالا اگه اين صفحه رو با يه جعبه مداد رنگي به من بدن، يا ژست فهم و بزرگي و شخصيت و از اين چرت و پرتا به خودم ميگيرم و خط خطيش نميكنم، يا اگه حوصلهي اين ژستا رو نداشته باشم يا كسي نفهمه، مداد سفيد رو ميگيرم و روي اسم استانمونو رنگ ميكنم.» در فكر همين جوابهاي بيسوال مسخره بودم كه ناگهان فهميدم حالم دارد از فضاي دلگير و چارديواري خانه به هم ميخورد. ساعت را نگاه كردم: داشت ديرم ميشد. نه وقت صبحانه خوردن داشتم و نه حوصلهاش را. هنوز چند دقيقه به ساعت هفت مانده بود كه از خانه زدم بيرون و نتوانستم لحظهي قرار گرفتن عقربهي بزرگ ساعتمان روي عدد ۱۲ و صداي رنجآور اما زيباي ساعت را درك كنم. اين صدا برايم مثل يك موسيقي شده بود و حتي حالا بيرون از خانه ميشنيدمش. حس ميكردم زندگي بيشتر از من وجود دارد، با اين كه تمام روزهاي زندگيام مثل امروز تكرار ميشد. همين طور تكرار... همين طور تكرار... تكرار... تكرار...
داشتم پخش شدن صداي ساعت را در ذهنم تحمل ميكردم كه ناگهان همان جا...
«اين چيه؟». از آن جلوتر كه ديدمش، برايم جلب توجه كرد و ايستادم. آرام و خرامان به طرف من آمد. با خودم گفتم: «يه تكه گچه ديگه! از اون بالا افتاده.» اما سبكتر از اين حرفها بود و خيلي خرامان و آهسته پايين ميآمد؛ اينقدر كه بتوانم چند تا حدس ديگر بزنم: « شايد تكهاي رنگ باشه كه پريده!» وسط راه سرم را مثل بچهها، گرفتم بالا و اطراف را نگاه كردم. هيچ شيء يا بنايي در اين اطراف نبود كه گچي يا به رنگ سفيد باشد. با خودم گفتم: «اين چيز سفيد! به اين كوچيكي! يعني پس چيه؟» خيلي كوچك بود؛ تقريبا يك نقطه بود، يك نقطهي سفيد. سرم را كه پايين آوردم هنوز به زمين نيفتاده بود، طوري كه اگر دستم را باز ميكردم و زيرش ميگذاشتم بدون اين كه خم شوم در دستم ميافتاد. همين كار را كردم. آهسته و زيبا فرود آمد و در دستم نشست. ولي... ولي... زود اما بيصدا ناپديد شد. انگار كه رويايي بيش نبوده است. طوري كه حس كردم، نه تنها اين سفيد، بلكه تمام اين داستان، تمام امروز، تمام زندگي، تمام من، تمام هست، همه رويايي است كه به زودي حبابش ميتركد و ناپديد ميگردد و من ميفهمم زندگي من طور ديگري بود و آنچه گذشت زندگي من نبود، بلكه رويايي بود در گوشهاي از زندگيام. خوابم پريده بود اما آن لحظه آرزو ميكردم كاش نپريده بود. بيرمق، بيتفاوت، غرق بيسببي، تند و بيقرار راه ميرفتم، مثل وقتي كه در جاي شلوغ و آلوده قدم ميزنم. «اگه رنگ يا گچ نبود، پس چي بود؟ خب لابد يه چيز ديگه بود! ديگه اينقدر كه نميتونم رويايي شده باشم. تو يه فيلم تخيلي كه بازي نميكنم.» با خودم گفتم: «شايد واقعيت نبود! اما اگه واقعيت نبود، پس چي بود؟» راستش خودم هم مطمئن نبودم كه در يك فيلم تخيلي بازي نميكنم. ...خلاصه مدام با خودم كلنجار ميرفتم كه اگر فلان نبود، پس چه بود؟ همه چيز به فکرم میرسيد، حتي غيرواقعي بودن اين شيء و رویایی بودن آن چه با چشم خود دیدم؛ هر حدسي ميزدم الا...
خب بله از ابتدا خودم اين سوال را اينقدر بزرگش كردم اما كمي جلوتر كه رفتم، دوباره...
دوباره آن شيء سفيد رنگ. درست است! خودش داشت اينقدر بزرگ ميشد. چند تاي ديگر. هر لحظه بيشتر و بزرگتر ميشدند. باورم نميشد. كاش رويا بود، چون ميترسيدم نتوانم خودم را كنترل كنم. هنوز چند روز مانده بود به زمستان و اين علامت زمستان بود. به زمستان سلام كردم و «برف! برف! برف اومده! برف! برف! برف! ...» اما كسي صدايم را نميشنيد، چون هنوز فرياد نزده بودم. اگر هم فرياد ميزدم، همه به من ميخنديدند. البته اين مهم نبود، مساله اين بود كه كسي نميتوانست دركم كند. در اين لحظه، ملاقات با كسي كه مثل من، اولين دانهي برف در دست او آب شده بود، باارزشتر از هر چيزي بود. چون حتي اگر زبان يكديگر را نميفهميديم، همديگر را ميفهميديم.
«چشم سفید سینما کافی است نور واقعی خود را بتاباند تا جهانی را به آتش بکشد، ولی اکنون لازم نیست نگران باشیم؛ نور سینما به نحو اطمینان بخشی مقیّد و بی رمق شده است.» بونوئل
فیلم سازی که موافق با توانایی های ذاتی سینما کار کند در معرض این امکان قرار خواهد گرفت که به هسته قدرتمند و آتشفشانی هنر فیلم دست یابد و به تعبیر بونوئل «جهانی را به آتش بکشد» چنین فیلم سازی می تواند اسطوره های دنیای فردا را به وجود بیاورد. فیلم های وی "واقع نما" و "باورپذیر" خواهد بود و اگر به اندازه کافی قوی باشد، مثل خاطرات واقعی و تجربیات اصیل در حافظه بسیاری از تماشاگران، مخصوصاً کودکان کم تجربه و نقش پذیر، ثبت خواهد شد، رسوب خواهد نمود و در عمق روح ایشان کمین خواهد کرد. شخصیت و آینده بسیاری از تماشاگران و اعمال و تصمیم هایشان بر مبنای توصیف های ضمنی و تکالیف مندرج در چنان فیلم هایی توجیه می گردد. کودکانی که تحت سیطره چنین فرایندی تلقینی قرار گیرند، به اختیار و اراده خویش در طریق تبدیل شدن به چیزی که فیلم ساز مطلوب دانسته است حرکت می کنند و به تدریج به تجسّم عینی آرزوهای وی تبدیل می شوند. البته وسعت واقعی نتایج این حادثه سال های بعد ظاهر خواهد شد؛ یعنی زمانی که آن کودکان بزرگ شوند، به عرصه اجتماع قدم بگذارند و نحوه زندگی، طرز تفکر و منش خویش را به صورت رسم رایج درآورند؛ چنین است که دنیایی آتش می گیرد و فرو می ریزد و دنیایی دیگر از میان خاکسترهای آن سربرمی آورد...
حق با مک لوهان بود که گفت: «رسانه همان پیام است.» همراه با کوچک و کوچک تر شدن پرده های نمایش –که حالا به اینچ اندازه گیری می شوند– فیلم ها هم کوچک و حقیر شده اند و فیلم سازان نیز هر روز بی شخصیت تر و کم اهمیت تر به نظر می رسند. بعد از گذشت ربع قرن هنوز "پدرخوانده" بهترین کار کاپولاست و "دوئل" بهترین فیلم اسپیلبرگ. جدی گرفته شدن فیلم های اسکورسیزی حالا دیگر شوخی به نظر می آید... عجب تعبیر بامسمّایی است این "سینمای خانگی" که لقب تبلیغاتی تلویزیون های بزرگ و استریوفونیک شده است... سینما چیزی نبود غیر از نمایش روی پرده "بزرگ"، توی سالن "تاریک" و در حضور "جمعیت". هر کدام از این عوامل را که حذف کنید سینما را حذف کرده اید... فیلم های امروزی طوری ساخته شده اند که روی صفحه تلویزیون هم دوام می آورند؛ اگر موقع تماشا چرت بزنید یا مروری به کانال های تلویزیونی بکنید یا به تلفن جواب بدهید باز هم دوام می آورند. این قدر دوام می آورند که حال آدم را به هم می زنند،
مثل مهمانی که نمی خواهد بفهمد مزاحم است و شرّش را کم نمی کند. وقتی که فیلمی آن قدر خودش را کوچک کرده که در هر شرایطی شما را سرگرم می کند، چرا باید روی پرده بزرگ و با احترام تماشایش کنید؟ پرده های بزرگ برای فیلم های بزرگ بود. همین است که می بینید هشتاد درصد سینماهای دنیا مولتی پلکس یا سینه پلکس شده اند؛ یعنی تبدیل شده اند به چهار پنج تا سالن کوچک به اندازه کلاس درس با پرده ای کمی بزرگ تر از تخته سیاه که باز هم از سر فیلم های امروزی زیاد است. «هسته آتش فشانی سینما» مقالات سال های 68 تا 7۹ بهروز افخمی در مطبوعات. چاپ اول. ۱۳۷۹ نشر ساقی

سلام سه نقطه
[سه نقطه یعنی کم آوردم]
نگاه میکنی
[نگاه تنها جواب من است]
چه زود گذشت...
چه معناها بافتم با آن
[نگاه تو یعنی
هر چه در خیال و خواب من است]
جواب تو یعنی
برم بمیرم که بهتر است:
به دار بین مرا...
همان سه نقطه طناب من است.
چه پرمعنا بود...
سلام من ولی بیمعناست:
سکوت میکنم
سه نقطه
این یکی باب من است.
سکوت کجاست؟
نگاهت تابم* بریده است:
چه جرأت دار؟!
طناب(...)
برای تاب* من است
پاینوشت:
* تاب: توان پایداری