تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
 

داره کلافه ام مي کنه اين شب بي نام و نشون
دودي چشماي منو به اوج ديدن برسون

اين طرفا پرنده هاش ساکت و بي بال و پرن
ديوا گلاي مريمو هي به اسارت مي برن

بازوي ديو قد مي کشه به آسمون سنگ بزنه
روي ماهو سيا کنه ستاره رو چنگ بزنه

عروسکي کوکي شديم سرخ و سفيد، زرد و سياه
که وُسعمون نمي رسه به اون روزاي بي گناه

کفش و لباس و صورتک، چاره آدم شدنه
چشما به هم دروغ مي گن آيينه برفک مي زنه

وقتي شما رد نمي شين از اين دراي بي عبور
احساس پوچي مي کنن پنجره هاي سوت و کور

تو اين حصار بتني بي کسي اوج فاجعه اس
بيا که تو مشت شماس کليد قفل اين قفس

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 13:29 توسط سو‌يـن |

 

اگه کلیک کنید... خب هیچ چی دیگه کلیک کردید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 16:16 توسط |

 

قلم مو را به دست می گیرم و رو به روی بوم سفید می نشینم. به تلی ازکارت پستال ها و طرح های مختلف که کنار بوم ریخته شده خیره می شوم. هر کدام یک منظره مختلف را نشان می دهد. اما هیچ کدام به دلم نمی چسبد؛ چون از درونم چیزی با خود ندارند. پس چه تصویر کنم؟ دیروز توی پاساژها و مغازه های مختلف دنبال طرحی می گشتم که با من حرف بزند اما هرچه گشتم ازیافتنش مایوس تر شدم. دست آخر فقط خستگی راه برایم ماند و ناامیدی از پیدا کردن طرحی که تکه ای از وجودم را با آن روی بوم بیاورم.اتاق برای طراحی تاریک است. ابرها ی تیره جلوی نور خورشید را گرفته اند. چراغ را روشن می­کنم و سعی می کنم در پس این نور مجازی افکار درهمم را برای تصویر کردن خودم  متمرکز کنم.

باید چیزی  بکشم.  باید خلق کنم. بدون خلق کردن خودم هم می میرم. قلم مو را برمی­­دارم و به رنگ هایی که پیش رو دارم چشم می دوزم. سفید؟ سیاه؟ سبز؟ آبی؟

آبی! رنگ مورد علاقه ام! اما آیا آبی آسمانی درونم را نشان می دهد؟با آبی آسمان می شود افکاری به وسعت سیاهی را به تصویر کشید؟آسمان! وسیع و بی انتها، آبی و یکدست. گاهی مثل الان دلش می گیرد؛ اما بی ریا اشک می ریزد و نمی گذارد چیزی  در درونش رسوب کند.

باد قطرات باران را به شیشه می کوبد و تمرکزم را بر هم می ریزد.باز به فکر طرحی برای نقاشی می افتم. چه طرحی؟ چه رنگی می تواند آشوب درون را نشان دهد؟ سیاه؟ خاکستری؟ سفید...؟

یکباره اندیشه ای ذهنم را پر می کند .چرا همیشه  یا سیاه سیاه می ببینیم یاسفید سفید؟ کسی که ذهنش را در حصار سیاه و سفید محصور کرده محروم از دیدن آبی آسمانی است .دلش هم  سبز و قرمز را از یاد می برد  و در سیاه ها و سفیدها و گاهی خاکستری گم می شود دلش می پوسد و می پوسد تا جایی که دیگر آبی آسمان را هم سیاه می بیند ...

یاد شعری که  چند روز پیش خواندم می افتم:

ازبودن گریزی نیست

حال که باید باشم

بگذار پرده ها را به کناری بزنم

پنجره ها را باز کنم

وگاهی آواز بخوانم

حتی اگر صدایم برای تو دلنشین نباشد

زیر لب تکرار می کنم : از بودن گریزی نیست...

یکباره احساس گرمایی در پشتم می کنم. برمی گردم. نور خورشید است که از پنجره می تابد و پشتم را گرم کرده؛ باران بند آمده و ابرها کنار رفته اند. انگار خیلی وقت است جلوی بوم نشته ام. این قدر در سیاه ها و خاکستری ها غرق شدم که روشنای خورشید را بر بوم ندیدم. بلند می شوم و به سوی پنجره می روم. بازش می کنم و هوای خیس باران خورده را به ریه هایم می کشم. هوا  بوی باران می دهد. هنوز چند لکه ابر در آسمان باقی مانده  و بقیه، از آسمان در حال آّبی  شدن سفر کرده اند. کنار چند تکه ابر باقی مانده هفت رنگ روشن کنار هم  پلی رنگی درست کرده اند. پرنده ای که نمی دانم چیست روی درخت همسایه نشسته؛ نوکش زرد است و انتهای بال هایش سبز. روی درخت نشسته و از باران و رنگین کمان به وجد آمده و  برای درخت آواز می خواند. به سوی بوم می روم و آن را به سمت پنجره می گردانم حالا روبروی پنجره ام و نور به صورتم می پاشد. نور مجازی را خاموش می کنم. می دانم چه تصویر کنم. مداد را برمی دارم و طرح را می کشم و بعد رنگ ها را با هم می آمیزم. کم کم طرح شکل می گیرد؛ دستی که در تاریکی در حال باز کردن پنجره ای است و نوری که به درون می تابد... و تکه ای از وجودم روی بوم شکل می گیرد.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 7:4 توسط جزیره |

دل کندن از او سخت شده سخت

اویی که مرا در نفس عشق بیامیخت

دل کندن از او دون ز مرام است

چراکه

من را به همین شکل پسندید

اویی که مرا تا به خدا برد

دل کندن از او آخر پستی است

دور است ز مردی

اویی که مرا  عاشق خود کرد

دل کندن از او را نتوانم

دل کندن از او عین عذاب است

با آن که دگر نیست

آن دست نجیبش

در دست غریبم

دل کندن از او تاب ندارم

با یاد و همه خاطره هایش

این روز و همه روز به فردا بسپارم

آن روز که رویا همه تعبیر شود

بی کم و بی کاست

یک روز دوباره

می بینمش او را

قسم می خورم ای وای

خدایا

خدایا

خدایا

یا عشق مرا ساز کن ای بار

یا آن که رها کن تو مرا  لحظه دیدار

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 9:32 توسط هیوا |

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 18:31 توسط راد |

از آخرین باری که در گوشش ندا کردم

یا از برای غصه ها او را صدا کردم

یک ماه و اندی روز های خوب و تاریک

از پشت هم

دنبال یک برق شهابی

در بستر و آغوش خوابیده است

امروز پایان شب شادی است

و فردا باز دل محتاج نگاه توست

دل در تب و تابی است

شرمنده ام

اما نه از رویت

از آن که من

اینقدر پررویم

از خود خجالت می کشم تا باز

نام تو را روی زبان آرم

از روی نامردی

زیرا که من هر روز و هر لحظه

آن توشه انبوه لطفت را

نیاز دارم

ای کاش غم ها با من نامرد دوستی می کرد

ای کاش دوستی می کرد

تا همیشه مرد می بودم

تا همیشه از حضورش خاطر جمع می بودم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:5 توسط هیوا |

 

دکتر ارنست؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

از این به بعد برای پارک دوچرخه در سر کوچه بیشتر دقت کن گاف ندی

بد شانسی آوردی چون من سر موقع با دوربینم رسیدم

تو دکتری ازت بعیده خداییییییییییییییش

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 0:50 توسط |

بسترم
صدف خالی یک تنهایی است
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری

                               
                                                  ه. الف.سایه

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 6:34 توسط راد |

توجه : تمام دیالوگها برای یک نفره

با تشکر


یک روز آفتابی

نه نه ...

یه روز  ابری

...شاید هم بارونی

...نه

مه بود

ای بابا اصلا روز نبود

شب بود

یه شب مهتابی

نه نه

... یه شب پر ستاره

ای خدا چیکار کنم؟

یه موقعی...

اصلان هیچی نبود

نه آفتابی نه مهتابی

نه ابری نه بارونی

نه شبی نه روزی نه ستاره ای

هیچیه هیچی

دیدمت

....هان؟؟؟؟

خب دیدن نه ...

احساست کردم

احساس رو که خوب میفهمی؟

......

یعنی چییییی؟؟؟؟

دستتو بده

.........

اینجا سینه ی منه

پشت این پوست و استخون یه چیزی هست اسمش قلب

اون موقع که یهو احساست کردم

این قلبه دیگه تو جاش بند نمیشد

میخواست از تکونهای زیاد از سینم بزنه بیرون

احساس میکنی؟

.......

اون موقع هم مثل الآن بود.

بگو ببینم .... فکر میکنی قلب من چه رنگیه؟

رنگ ؟؟؟!!!!!!

ای خدااااااااااااااااا

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 11:13 توسط |

 

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...

به جز مداد سفيد...

هيچ كسي به او كار نمي داد...

همه مي گفتند: "تو به هيچ دردي نمي خوری"

يك شب كه مداد رنگي ها...

توي سياهي كاغذ گم شده بودند...

مداد سفيد تا صبح كار كرد...

ماه كشيد...

مهتاب كشيد...

و آنقدر ستاره كشيد كه كوچك وكوچك و كوچك تر شد...

صبح توي جعبه ي مداد رنگي...

جاي خالي او...

با هيچ رنگي پر نشد

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 17:56 توسط |

از بچگي بازي با اعداد را دوست داشتم. همه من را مي شناختند. يك مغز رياضي كه ديپلم ادبيات دارد. بنا به اجبار پدرش و اين يك شكست براي او بود و او اين را مي فهميد. مرد محترمي بود و با آن كه سن زيادي نداشت بزرگ فاميل بود. يك فاميل عجيب و غريب كه به قول خودش "يك آدم عجيب و غريب مثل تو بيرون مي دهد."
   همه اش از خدا بيامرز پدربزرگ مادري ام سرچشمه مي گيرد. كه به اسم زهرا خيلي علاقه داشت و معتقد بود كه در هر خانه اي بايد حداقل يكي باشد. به همه ي بچه هايش هم وصيت كرده بود چنين بكنند و مادر من كه هيچ دختري نداشت از اين جهت ناخلف بود. خودش اسم دو تا از دخترهايش را زهرا گذاشته بود كه ما خاله بزرگه را خاله زهرا و خاله كوچيكه را خاله زري صدا مي كرديم. قضيه به همين سادگي نبود. چون خاله مادرم، دخترعمو و تنها عمه ام هم زهرا بودند و زهرا خانم همسايه ما هم انگار عضوي از خانواده ما بود.
   با عمل كردن به وصيت پدربزرگم قضيه از اين هم سخت تر شد. دختر اول خاله زهرا و دختر خاله زري و دختر دايي جواد پشت سر هم به فاصله چند سال زهرا شدند و خاله زهرا براي اسم دختر دومش بعد از كلي كلنجار با شوهرش راضي شد كه فاطمه الزهرا بگذارد كه ثبت احوال قبول نكرد و فاطمه گذاشتند.
   دست تقدير هم اين وسط بيكار نبود و زن دايي عباس و نامزد داداش بزرگه هم زهرا شدند. بهتر است بيشتر توضيح ندهم. خلاصه اين كه وقتي در اين مهماني مي گفتي:‌"زهرا" اقلاً هفت، هشت نفر سرمي گرداندند. مردم مي گفتند اثر دعاي پدربزرگم است مي گفتند مستجاب الدعوه بوده و اين كه در تقدير هر مردي از فاميل يك زهرا وجود دارد، يا مادر يا همسر يا خواهر يا دختر اعتقادي به اين حرف نداشتم.
   خدا بيامرزدش،سيگار مي كشيد و مي گفت:"طعم آتيش تلخه" وصورتش توي دود گم مي شد
   حالا پدرم بزرگ فاميل بود به شدت به او علاقه داشتم و هيچ گاه نمي خواستم با او رو در رو شوم. مبارزه منفي هميشه گزينه منتخب من بود. مثل همين شركت نكردن در كنكور به يك بهانه اي. مي خواستم او را وادار به اقرار به اشتباهش در اجبارم به ادبيات كنم و او اين را مي فهميد. سال اول مقاومت كرد و سال دوم خودش برايم دفترچه گرفت و ثبت نامم كرد تا تمام بهانه ها را از دستم بگيرد از طرفي وقتي مي ديد كنكوري ها براي رياضي پيش من مي آيند كمي نرم شد و كم كم به دهانش مزه كرد. به چند تا از همكارانش آدرس من را داد. دختر آقاي حسن پور، دختر آقاي غلامي و پسر خانم كريمي و... با تبليغات پدرم كم مانده بود كار و بار موسسات كنكور را كساد كنم با اين تفاوت كه به جاي پول تشكر و قدرداني صميمانه اين و‌ آن را مي پذيرفتم. خودم نديدم ولي مي گفتند همه شاگردان من رياضي را بالاي هفتاد مي زدند. هيچ وقت رغبت ديدن نتايج كنكور را نداشتم. چون همان وقت مي فهميدم طرف چه قدر خواهد زد. مي دانستم كه دختر آقاي غلامي بالاي نود را مي زند. ولي دختر آقاي حسن پور خيلي كار لازم داشت تا بتواند هفتاد را بزند. پدرم مي دانست كه دل خوشي از اين سفارش هايش ندارم ولي مطمئن بود كه تمام سعيم را براي رو سفيد كردنش مي كنم. به روي خودش نمي آورد. بالاخره قواعدي در مبارزه ما شكل گرفته بود كه هر دو رعايت مي كرديم. چند وقت بعد برنامه كلاس هاي كنكور ادبيات را برايم آورد تا زيادي در رياضي غرق نشوم و آماده كنكور باشم. مي خواست بدون اين كه اقرار به اشتباهش كند مجبورم كند در كنكور شركت كنم ولي مي دانست كه نمي تواند.
  چيزي تا كنكور نمانده بود كه همه شاگردانم مرخص شده بودند. دختر آقاي غلامي همان اول تمام كرد و رفت. بقيه هم كمابيش تمام شدند غير از دختر آقاي حسن پور كه كلافه ام كرده بود. دختر معاون اداره كه پدرم اصرار داشت بايد اقلاً هشتاد را بزند. پدرم هم مثل من هيچ وقت در مقابل خدمت ها و خوش خدمتي هايش چيزي يك تشكر صميمانه نمي خواست. كلي كار كردم تا تست ها را قاطي در پاسخنامه وارد نكند. به سرعت گيج ميشد و گند مي زند به پاسخنامه و دوباره پاسخنامه مي خواست. اوايل كفرم را درمي آورد ولي اين آخري ها ديگر عادت كرده بودم خصوصاً به خنده هاي ساده لوحانه اش. هر چه به كنكور نزديك تر مي شديم پدرم بيشتر مراقب من مي شد چون مي دانست بالاخره از يك جايي درمي روم و مي دانست اين قدر كله شق هستم  كه شركت نكنم و به سربازي بروم. ديگر فهميده بود كه اشتباه كرده فقط نمي خواست تسليم شود. كارش شده بود پرسيدن از كلاس هاي كنكورم و سفارش در مورد دختر آقاي حسن زاده. مي گفت پدرش مي خواهد انتقالي بگيرد  و فقط منتظر نتيجه كنكور دخترش است. اگر قبول بشود مي رود و گرنه يك سال ديگر مي ماند.... قبول مي شد.... .
    خيلي وقت بود ديگر به خاطر سفارش هاي پدرم نبود. بازي با اعداد مرا ديوانه مي كرد. اي كاش هيچ وقت رياضي درس نمي دادم. ادبيات شايد سرنوشت بهتري برايم رقم مي زد.
    درس ها، كلاس ها، همه تمام شدند. كنكور مي خواست شروع شود و من كز كرده در گوشه خانه هيچ آمادگي براي آن نداشتم از رياضي بدم مي آمد تمام كاغذ ها را سوزانده بودم پدرم درمانده مثل هزار بار ديگر مي گفت: "ديوانه اگر قبول نشي بايد بري سربازي" درست گوش نمي دادم شايد اقرار به اشتباهش هم كرد ولي ديگر... برايم مهم نبود. قبل از آن كه او در مبارزه شكست بخورد من شكست خورده بودم و كنكور چيزي بود كه انتظار نيامدنش را مي كشيدم. اي كاش آن همه رياضي درس نمي دادم.
    نمي دانم دختر آقاي حسن زاده با پاسخنامه اش چه كرده ولي مطمئن بودم كه سياهش نمي كند. تمام پاسخنامه هايي را كه سياه كرده بود نگه داشته بودم و احتمالاً مجبور بشوم براي هميشه آن ها را نگه دارم، مطمئن بودم كه قبول مي شود و مثل هميشه نيازي نبود كه نتيجه ها را نگاه كنم ولي من دلم مي خواست مثل هميشه نباشد. هر چه قدر فكر كردم اسمش يادم نيامد. گمانم هيچ وقت اسمش را نپرسيدم ولي آن جا وسط خيابان ناگهان ماندم... زهرا حسن زاده فرزند محمد علي... ماشين ها بوق مي زند....
   حالا ديگر همه چيز گذشته است،آن ها ديگر حتما رفته اند،با بيدارباش بيدار مي شوم وبا خاموشي مي خوابم و روزها...تمام به دور پادگان آمورشي مي دوم،رژه مي روم،شايد از خط جدا مي شوم شايد اضافه مي خورم ولي هميشه در دود عكس آن خنده هاي ساده لوحانه را مي بينم.
خدا بيامرز راست مي گفت طعم آتش تلخ است.
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 13:47 توسط کریم دوغی |