تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
 

غارتگرِ کوه و دشت و جنگل ای عشق
ای رهزن با نام مبدّل ای عشق

محکوم به حبس ابدی در دل من
ای متهم ردیف اول ای عشق
  
                                          

                                                  *  *  *

مجنون شدم و شبی به راه افتادم
با دیدن لیلی به گناه افتادم

گفتم چندی به راه یوسف بروم
از چاله در آمدم به چاه افتادم
                                                

                                                *  *  *

 

هر چند که یوسفی، زلیخا نشوم
مجنون هم اگر شوی تو، لیلا نشوم

یک بار، تو یک بار فقط آدم شو
نامردم اگر دوباره حوا نشوم

 
                                                                      مهدی جهان دار

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 13:30 توسط سو‌يـن |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 10:49 توسط |

آنقدر حریصم

که  دگر قالب تن

قالب من نیست

از دور و برم جز نگهی دور

عاید تن نیست

تن د رگذر از کوچه تنگ آرزوها

زخمی شده و

برق امیدی به سرم نیست

آنقدر به ایکاش رسیدم که دگر دل

چون چاق شده

تاب گذر از سر تن نیست

بیهوده تن لاشه من گشته جهانی

خسته است که بیهوده سری

جان به دری

یا که امیدی به بری

و دگر هیچ خدایی به رهی

نگران من و تن نیست

هی چشم به بالا طلبیدم

به امیدی

کز سوی زمین

سوی من آید راهی

اکنون بدانسته دلم

هیچ امیدی به رهی نیست

بیهوده نشست است

که از سوی زمین نور ضعیفی

سوسوی دل خسته و تنها نگشاید

تصمیم گرفتم

که تن عریان بنمایم ز وقایع

و افکار پلیدی که مرا  دور گرفته است

آن فکر همه نیستی ام را

بر آن در فرسوده و تاریک کناری

بر روی زمین جا بگذارم

چون رنگ لباس من و تن نیست

وای عجب همهمه ای ... گوش

دیگری خبری از شب من نیست

یا آنکه اثر

از شب دلگشتگی ام نیست

با آن که همه گفتم و گفتم

آخر نرسیدم به رهی

جز مال من و او

جا پای دگر

روی تنش تازه تازه است

اما نفس گرم رفیقی

عزیزی

به رهم نیست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 9:19 توسط هیوا |

                    

                                           این آهنگ

                    را گوش کنید و نظرتان را بگویید

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 12:11 توسط |

 

لطفاً ببخش تنگی خُلق اتاق را
رف های بی مکاشفه و فقر طاق را

این جا هنوز  پنجره خمیازه می کشد
کابوس های دلهره و اختناق را

قدری فرات، خانه ام آتش گرفته است
خاموش نه، خلاصه کن این احتراق را

حالا بلند شو و کمی نی لبک بزن
در من بریز شور و شر و اشتیاق را

تعبیر رقص دخترکان هیچ خوب نیست
تو! نی بزن که من جلوی اتفاق را

با دست هام... آه! نه این غیرممکن است
دیوانه کرده اند عروس عراق را

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 6:30 توسط سو‌يـن |

 

کودکی نیمه جان و خسته روی زمین افتاده

توان گریه نداره

مادر و پدر بی جان در کنارش روی زمین

شعله آتش در تلاش برای رسیدن به کودک

کودک با نگاه به شعله التماس میکنه

میگه تو رو خدا بیا نزدیکتر از سرما دارم یخ میزنم

              نه

              شاید میگه تورو خدا نیا نزدیکتر جیگرم داره میسوزه

شعله در تکاپو و تلاش که خودشو زودتر به کودک برسونه

برای نجات کودک از سرما

              نه

              شاید برای بلعیدن کودک

باد به کمک شعله آمده که زودتر به کودک برسه

برای نجات کودک از سرما

              نه

              شاید برای سوزاندن کودک

شعله ی آتشی که درون منه چیکار داره میکنه؟

روحمو  گرم و زنده کنه؟

            نه

            شاید  ....

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 16:22 توسط |

نویسنده کسی است که تا می نویسد، زنده است؛ یعنی در نویسندگی زندگی می کند.
                                                                                                         قاف. الف 

این روزها که می گذرد هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
.
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی
ای روزِ آمدن
ای مثل روز، آمدنت روشن
این روزها که می گذرد هر روز
در انتظار آمدنت هستم
اما با من بگو
که آیا من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟                                      زنده یاد قیصر امین پور

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 11:0 توسط راد |

آسمان آبی بود که دخترک از خانه درآمد. منگ و هاج و واج به جاده پیش رویش فکر می کرد. امروز که پدرش همه چیز رو می فهمد دیگر دختر در خانه نیست. تحمل این رسوایی را نداشت. آن هم پدری که دخترک کوچولوی خود را دوست داشت. دختر از آن حادثه چیزی نفهمیده بود ولی می دانست که نباید چنین پیشامدی رخ می داد. عیب بود. نباید هیچ کس از جنس مردی دستان ظریف با آن انگشتان چاق را لمس می کرد. هیچ کس جز پدرش. می ترسید. خیابان و تنه های نامهربان سختی و زشتی دنیای پیش رویش را به او می نمایاند. او  لحظه به لحظه بیشتر بزرگ می شد و می ترسید. هیکل درشتش سنش را بیش از آن که باید نشان می داد. دیگر از خانه دور  دور شده بود که حتی اسم و ترکیب کوچه ها و خیابان ها را نمی شناخت. و حالا حقیقتا توانسته بود خود را در شهر بی در و پیکرشان گم کند. توانش را از دست داده بود. دلش می خواست جیغ بکشد تا پدرش به فریادش برسد. هوا تاریک شده بود. هیچ گاه تا این موقع شب و تاریکی هوا بیرون نبوده است. ته دلش خالی شد. منتظر معجزه و آدم مهربانی می گشت تا او را به خانه برساند. ماشینی نه چندان مدل بالا جلوی پاییش ترمز کرد. جلو رفت. پسر نگاه هرزه اش را در عمق چشمان دختر دوخت که دختر تاب نیاورد و نگاهش را از نگاهش به کف ماشین دوخت. بی آن که حرفی بزند سوار شد. سعی داشت به خود بقبولاند که دستان سرد و زخمت این پسر همان دستان مهربانی است که آرزویش را کرده بود. با آن که سردی و زشتی را در نگاه پسر جوان حس می کرد خود را به او سپرد تا شاید او را به خانه شان برساند.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 8:43 توسط هیوا |

برخی فیلم ها به یاد ماندنی اند. هر وقت اسمشان را می شنوی یا بازیگرشان را می بینی برایت دوباره زنده می شوند. ماندگاری این فیلم ها به خاطر احساس یا اندیشه ای است که هنگام دیدن آن ها عمیقاً به ما منتقل شده است و با دیدن دوباره آن فیلم، همان حس یا اندیشه به سراغمان می آید. "کشتن مرغ مقلد" یکی از این فیلم هاست. 
   فیلم از زبان یک دختر بچه روایت می شود: "تابستان آن سال شش ساله شده بودم" دختر با پدر و برادر و خدمتکارشان زندگی می کند. پدر یک وکیل است و مادر آن ها فوت شده است. رابطه صمیمی پدر با بچه ها به ویژه دختر از همان اول روشن می شود. دختر پدرش را به اسم  کوچک (آتیکاس) صدا می کند. پدری آرام و نجیب که نمونه یک پدر آرمانی است. در همسایگی آن ها خانه ای است که بچه ها را از آن می ترسانند. این خانه راز فیلم است. همه چیز به خوبی و خوشی است تا این که یک سگ هار پیدا می شود و خانه آتیکاس و همسایه ها را تهدید می کند. کلانتر را خبر می کنند اما کلانتر ترجیح می دهد که پدر به سگ شلیک کند و این آتیکاس قهرمان است که با یک تیر، خطر را دور می کند
    شب هنگام یکی از دوستان آتیکاس به سراغ او می آید و می خواهد که وکالت جوان سیاه پوستی را قبول کند که متهم به آزار یک دختر سفید پوست است و کسی وکالت او را نمی پذیرد. آتیکاس وکالت را می پذیرد و...

فیلم درباره مردمی که برای هر کسی که با آنان تفاوت کند حرف درست می کنند. عقاید و تعصبات کوری که مانند هاری به جان آدمیان می افتد و سفید و سیاه  و غریبه و آشنا را قربانی می کند و این آتیکاس است که این بیماری را از آن جا دور می کند.
   این فیلم بر اساس رمانی به همین نام ساخته شده است. رمان "کشتن مرغ مقلد" تنها اثر خانم هارپر لی است که آن را در 1932 در حالی که تنها سی و چهار سال داشت نوشت و با همین یک رمان به شهرت جهانی رسید. این رمان در سال 1964 برنده جایزه ادبی پولیتزر شده است و پرفروش ترین کتاب دهه سی و چهل بعد از بربادرفته است. این رمان یک بار در همان سال ها و یک بار به تازگی به فارسی ترجمه شده است. راستش مترجمش را فراموش کرده ام.
   در همان سال ها هورتون فوت، فیلمنامه ای بر اساس این رمان نوشت و رابرت مالیگان هم در سال 1962 فیلمی سیاه و سفید در 129 دقیقه از آن ساخت. در این فیلم، گرگوری پک، جان مگا، فرانک اورتون، رابرت دووال، مری بدهم و... بازی می کنند. علاوه بر رمان خوب هارپر لی، بارزترین نکته فیلم، بازی خوب گریگوری پک است که نقطه اوج کارنامه کاری اش است و تنها جایزه اسکار بازیگری اش را برایش به ارمغان آورده است. بنا بر خبری، شخصیت آتیکاس فینچ در این فیلم به عنوان ماندگارترین نقش سینمایی در تاریخ سینمای آمریکا انتخاب شده است.
  خانم هارپر لی دوست دوران کودکی ترومن کاپوتی نویسنده بزرگ آمریکایی است و در تحقیق آخر کاپوتی نیز همراه او بوده است. در فیلم کاپوتی که در سال 2005 ساخته شده است هم این زن دیده می شود. خانم هارپر لی بعد از سال 1964 دیگر مصاحبه ای نکرده است و گوشه گیر شده است. آخرین خبری که از او منتشر شده این است که در سنی حدود هشتاد سالگی برای کمک به یک خانواده بی بضاعت قبول کرده که یک نسخه از کتابش را امضا کند تا ارزش فروش پیدا کند و کمکی به آن ها باشد. این فیلم دوبله خوبی به فارسی دارد و تلویزیون بارها آن را نمایش داده است.

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 6:10 توسط راد |

می سپارم خود را

به همه قدرت او

به همان رنگ حضور

که در اندیشه دور

به سراغم آید

به همان قدرت هست

به تو که ناز  مرا می نگری

آخر دفتر این سرکشی ام

به تو بر می گردم

که مرا سخت در آغوش جمالت بفشاری

به تو تسلیم شدم

و چه تسلیم قشنگی

که نگاهم به نگاهت چسبید

مثل ماهی که به شب جسبیده است

به تو می اندیشم

تا به لب های فرو بسته خشک

بچکانی آبی

به چه حال غریبی هستم

و تو گویا که در اعماق دلم می جوشی

گرچه دیدم گه تو هم خاموشی

این حس عجیبی است

که مرا سخت به خود پیچیده است

وای بگو

محض رضای من و تو

امشب چه شبی است

کاش امشب و هر شب

هرگز

صبح نشود

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:24 توسط هیوا |