غارتگرِ کوه و دشت و جنگل ای عشق
ای رهزن با نام مبدّل ای عشق
محکوم به حبس ابدی در دل من
ای متهم ردیف اول ای عشق
* * *
مجنون شدم و شبی به راه افتادم
با دیدن لیلی به گناه افتادم
گفتم چندی به راه یوسف بروم
از چاله در آمدم به چاه افتادم
* * *
هر چند که یوسفی، زلیخا نشوم
مجنون هم اگر شوی تو، لیلا نشوم
یک بار، تو یک بار فقط آدم شو
نامردم اگر دوباره حوا نشوم
مهدی جهان دار
که دگر قالب تن
قالب من نیست
از دور و برم جز نگهی دور
عاید تن نیست
تن د رگذر از کوچه تنگ آرزوها
زخمی شده و
برق امیدی به سرم نیست
آنقدر به ایکاش رسیدم که دگر دل
چون چاق شده
تاب گذر از سر تن نیست
بیهوده تن لاشه من گشته جهانی
خسته است که بیهوده سری
جان به دری
یا که امیدی به بری
و دگر هیچ خدایی به رهی
نگران من و تن نیست
هی چشم به بالا طلبیدم
به امیدی
کز سوی زمین
سوی من آید راهی
اکنون بدانسته دلم
هیچ امیدی به رهی نیست
بیهوده نشست است
که از سوی زمین نور ضعیفی
سوسوی دل خسته و تنها نگشاید
تصمیم گرفتم
که تن عریان بنمایم ز وقایع
و افکار پلیدی که مرا دور گرفته است
آن فکر همه نیستی ام را
بر آن در فرسوده و تاریک کناری
بر روی زمین جا بگذارم
چون رنگ لباس من و تن نیست
وای عجب همهمه ای ... گوش
دیگری خبری از شب من نیست
یا آنکه اثر
از شب دلگشتگی ام نیست
با آن که همه گفتم و گفتم
آخر نرسیدم به رهی
جز مال من و او
جا پای دگر
روی تنش تازه تازه است
اما نفس گرم رفیقی
عزیزی
به رهم نیست
را گوش کنید و نظرتان را بگویید
لطفاً ببخش تنگی خُلق اتاق را
رف های بی مکاشفه و فقر طاق را
این جا هنوز پنجره خمیازه می کشد
کابوس های دلهره و اختناق را
قدری فرات، خانه ام آتش گرفته است
خاموش نه، خلاصه کن این احتراق را
حالا بلند شو و کمی نی لبک بزن
در من بریز شور و شر و اشتیاق را
تعبیر رقص دخترکان هیچ خوب نیست
تو! نی بزن که من جلوی اتفاق را
با دست هام... آه! نه این غیرممکن است
دیوانه کرده اند عروس عراق را
کودکی نیمه جان و خسته روی زمین افتاده
توان گریه نداره
مادر و پدر بی جان در کنارش روی زمین
شعله آتش در تلاش برای رسیدن به کودک
کودک با نگاه به شعله التماس میکنه
میگه تو رو خدا بیا نزدیکتر از سرما دارم یخ میزنم
نه
شاید میگه تورو خدا نیا نزدیکتر جیگرم داره میسوزه
شعله در تکاپو و تلاش که خودشو زودتر به کودک برسونه
برای نجات کودک از سرما
نه
شاید برای بلعیدن کودک
باد به کمک شعله آمده که زودتر به کودک برسه
برای نجات کودک از سرما
نه
شاید برای سوزاندن کودک
شعله ی آتشی که درون منه چیکار داره میکنه؟
روحمو گرم و زنده کنه؟
نه
شاید ....

قاف. الف
این روزها که می گذرد هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
.
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی
ای روزِ آمدن
ای مثل روز، آمدنت روشن
این روزها که می گذرد هر روز
در انتظار آمدنت هستم
اما با من بگو
که آیا من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟ زنده یاد قیصر امین پور

فیلم درباره مردمی که برای هر کسی که با آنان تفاوت کند حرف درست می کنند. عقاید و تعصبات کوری که مانند هاری به جان آدمیان می افتد و سفید و سیاه و غریبه و آشنا را قربانی می کند و این آتیکاس است که این بیماری را از آن جا دور می کند.
این فیلم بر اساس رمانی به همین نام ساخته شده است. رمان "کشتن مرغ مقلد" تنها اثر خانم هارپر لی است که آن را در 1932 در حالی که تنها سی و چهار سال داشت نوشت و با همین یک رمان به شهرت جهانی رسید. این رمان در سال 1964 برنده جایزه ادبی پولیتزر شده است و پرفروش ترین کتاب دهه سی و چهل بعد از بربادرفته است. این رمان یک بار در همان سال ها و یک بار به تازگی به فارسی ترجمه شده است. راستش مترجمش را فراموش کرده ام.
در همان سال ها هورتون فوت، فیلمنامه ای بر اساس این رمان نوشت و رابرت مالیگان هم در سال 1962 فیلمی سیاه و سفید در 129 دقیقه از آن ساخت. در این فیلم، گرگوری پک، جان مگا، فرانک اورتون، رابرت دووال، مری بدهم و... بازی می کنند. علاوه بر رمان خوب هارپر لی، بارزترین نکته فیلم، بازی خوب گریگوری پک است که نقطه اوج کارنامه کاری اش است و تنها جایزه اسکار بازیگری اش را برایش به ارمغان آورده است. بنا بر خبری، شخصیت آتیکاس فینچ در این فیلم به عنوان ماندگارترین نقش سینمایی در تاریخ سینمای آمریکا انتخاب شده است.
خانم هارپر لی دوست دوران کودکی ترومن کاپوتی نویسنده بزرگ آمریکایی است و در تحقیق آخر کاپوتی نیز همراه او بوده است. در فیلم کاپوتی که در سال 2005 ساخته شده است هم این زن دیده می شود. خانم هارپر لی بعد از سال 1964 دیگر مصاحبه ای نکرده است و گوشه گیر شده است. آخرین خبری که از او منتشر شده این است که در سنی حدود هشتاد سالگی برای کمک به یک خانواده بی بضاعت قبول کرده که یک نسخه از کتابش را امضا کند تا ارزش فروش پیدا کند و کمکی به آن ها باشد. این فیلم دوبله خوبی به فارسی دارد و تلویزیون بارها آن را نمایش داده است.
به همه قدرت او
به همان رنگ حضور
که در اندیشه دور
به سراغم آید
به همان قدرت هست
به تو که ناز مرا می نگری
آخر دفتر این سرکشی ام
به تو بر می گردم
که مرا سخت در آغوش جمالت بفشاری
به تو تسلیم شدم
و چه تسلیم قشنگی
که نگاهم به نگاهت چسبید
مثل ماهی که به شب جسبیده است
به تو می اندیشم
تا به لب های فرو بسته خشک
بچکانی آبی
به چه حال غریبی هستم
و تو گویا که در اعماق دلم می جوشی
گرچه دیدم گه تو هم خاموشی
این حس عجیبی است
که مرا سخت به خود پیچیده است
وای بگو
محض رضای من و تو
امشب چه شبی است
کاش امشب و هر شب
هرگز
صبح نشود