تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
 

 

کوشن بچه های قصه گو؟

کوشن اونایی که میخواستن سریال بسازن؟

حلقه ای ها سه شنبه تون کجاست؟

پنج شنبه هاتون چی شد؟

اینا گله نیست

دل تنگیه

سلام

امیدوارم حال همتون خوب باشه

منم هی بد نیستم

کمی پنچر

کمی شلوغ

کمی هم تو قیافه

 

خداییش یه جلسه راه بندازین هم دیگرو ببینیم

یا اگر جلسه ای دارین ما خبر نداریم یه بار دعوتمون کنین بیایم

ای برای دنیای خارج مجازی

و اما برسیم به مجازی

چرا و برای چی نکنین چون دوست داشتم

یه چند وقتی رفتم مرخصی

البته شاید هم فرستادنمون مرخصی

 

من یه چند وقتیه گیر دادم به آتیش

شاید هم آتیش گرفتم

از آتیش مینویسم

یا آتیش میشینم

با آتیش حرف میزنم

خلاصه آتیشی آتیشیم

اینم عکس آتیش

جدیدن گرفتم

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 21:59 توسط ساهامیرو (بدون دخترم هرگز) |

مستند "روزهای بی‌تقویم" به كارگردانی مهرداد اسكویی مستند برگزیده دانشكده صدا وسیمای قم در نخستین جشنواره بین‌المللی فیلم مستند ايران: «سینما حقیقت» شد.
   ما ۱۵ نفر از دانشجویان دانشكده صدا و سیمای قم در این جشنواره حضورداشتیم كه تقریباْ تمام فیلم‌های بخش مسابقه ملی این جشنواره را دیدیم. در این بین تصمیم گرفتیم كه به فیلم برگزیده‌مان جایزه‌ای دانشجویی نیز تقدیم كنیم كه از بین این فیلم‌ها، "روزهای بی‌تقویم" ساخته مهرداد اسكویی انتخاب دانشجویان ما بود.
   درباره علت این انتخاب باید بگویم گروه 1۵ نفره ما معتقد بود كه انتخاب "وحید" به عنوان راوی داستان در روزهای بی‌تقویم در حد نبوغ بود. به اعتقاد ما در كار آقای اسكویی سوژه‌ها حرف می‌زنند وسبك روایت‌شان خاص بود. علاوه بر این از طنز مطلوبی در این مستند استفاده شده بود و در كل روزهای بی‌تقویم به جوهره سینما حقیقت نزدیك است.
  ما قصد داریم روز چهارشنبه درسالن آمفی‌تئاتر دانشكده صدا و سیمای قم فیلم را با حضور كارگردان نمایش بدهیم و بعد از آن جلسه پرسش و پاسخ داشته باشیم و در همان‌جا با جایزه‌ای دانشجویی از این كارگردان تقدیر كنیم. من به عنوان یکی از اعضای هیأت 15 نفره داوری دلایل دیگری هم برای انتخابم داشتم.
  یکی از این دلایل سبک و سیاق به دور از پیچیده گویی و تکلف در کارگردانی فیلم میباشد. صداقت و سادگی در نحوه روایت و ارائه تصویر نیز در این انتخاب مؤثر بوده است. روش اسکویی در این فیلم آنقدر ظریف بود که جز ساده و زیبا نام دیگری نمیتوان بر آن گذاشت. اما چندين فيلم ديگر نيز مورد توجه من و دوستانم قرار گرفت.   "سرزمين گمشده" از وحيد موسائيان و "مدار صفر درجه" از پيروز کلانتري و "درخت پارسيک" از حسن نقاشي به ترتيب ديگر انتخابهاي ما بودند.
   سرزمين گمشده به خاطر ساختار محکم و کلاسيکش ، مدار صفر درجه به خاطر توان تأثيرگذاري و کيفيت و باورپذيري صحنه هاي بازسازي اش ، و درخت پارسيک به خاطر پژوهش مناسب و ايجاد پيوند معنايي ظريف و به دور از اغراق ميان فرهنگ ايراني و باورهاي اسلامي ، توانستند نظر من و دوستانم را جلب کنند. بر همين اساس در نوبت هاي بعدي اين فيلمها در دانشکده اکران شده و از عوامل آنها براي جلسات پرسش و پاسخ دعوت به عمل مي آيد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 22:2 توسط ناشناس (انگیزه احتمالی) |

 

 

ديروز

غزل هايم را به تاب كودكی ام آويختم

تا شايد از دور

ندايی برآيد

كه تو هستی

چون خاطره داری

از لحظاتی كه شيرينی و غمی مهربان

روی دل غمينم نشسته است

امروز

غزل های خاطراتم ر ا به باد دادم

بر آب جاری روزگار ريختم

تا با خود ببرد

ولی سنگ وجدانم

راه سيلاب اشك هايم را مسدود كرده است

فردا بر روی سنگ وجدانم

خواهم نوشت :

به ياد آن روز كه بودم

و آب بی درنگ مرا با خود خواهد برد 

  

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 13:20 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

 

 

کسی می آید از تنهایی ات رد می شود گاهی

سراپایت مسیر رفت و آمد می شود گاهی

 

به هم می ریزد ادراکت به دام شعر می افتی

و هذیانی که می گویی زبانزد می شود گاهی

 

نماهای اتاقت در تب و تشویش می سوزد

و حال چشم های شرقی ات بد می شود گاهی

 

و این تقدیر آدم هاست مثل میوه ممنوع

 دقیقاْ شیخ صنعان نیز مرتد می شود گاهی

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 8:54 توسط سو‌يـن (درخشش ذهن شفاف) |

اگر مي خواهيد يک رمان خوب درباره شيطان بخوانيد، اگر مي خواهيد يک داستان عاشقانه بخوانيد و اگر مي خواهيد شيوه بر دارشدن مسيح را دريابيد اين کتاب را بخوانيد:
"مرشد و مارگريتا" نوشته ميخائيل بولگاکف است. او دوازده سال آخر عمرش را در تنهايي مشغول نوشتن اين کتاب بوده است. کتاب از دهه سي قرن بيستم تا بيست و پنج سال پس از مرگ نويسنده توقيف بوده و پس از آن به صورت يک گنج ناب کشف شده و به زودي فراگير شده چونان که شب اول سيصد هزار نسخه از آن فروش رفته و تا صد برابر قيمت خريد و فروش مي شده است. 
  مرشد مردي بي آزار و گوشه گير است که از دنيا زيرزميني خلوت مي خواهد تا بشيند و رمانش را تمام کند که درباره به دار کشيدن مسيح است. مارگريتا زني زيبا و غمگين است که از دنيا مردي مي خواهد که روحش را تسخير کند. او از زندگي ملال آور و خسته کننده اش به ستوه آمده و شوهرش براي او نماد روزمرگي شده است. روزي اين دو همديگر را در خيابان مي بينند و عشق گريبانشان را مي گيرد. اين واقعه در صفحه صد و پنجاه و چهار اين کتاب است؛ اما از صفحه دويست و سي هشت تازه مي خوانيم که چه بر سر آن ها خواهد آمد. بقيه کتاب درباره موضوعات مهيج تري است. به نظر شما اگر شيطان با دار و دسته اش به صورت چند آدميزاد وارد يک شهر شوند چه مي شود؟ اطرافيان شيطان چه شکلي اند؟ اگر ابليس وسط عشق اين دو آدم پا بگذارد چه اتفاقي مي افتد؟ در رُمان مرشد چه مي گذرد؟ شيطان در زمان بر دار شدن عيسي کجا بوده است؟ چه گونه پيلاطس که حاکم اورشليم بود،عيساي ناصري را بر دارد کرد؟ يهوداي اسخريوطي که بود؟ متّاي باجگير چه سرنوشتي داشت؟ آيا پيلاطس بخشيده شد؟ آيا مارگريتا حاضر است براي رسيدن به مرشد روحش را به شيطان بفروشد؟ و...
  هميشه از آن چه بالاخره مي شود مهم تر اين است که چه گونه و به چه صورتي اتفاق مي افتد. همه ما مي دانيم که عشق يعني دو نفر آدم به هم دل مي بازند اما باز هم دوست داريم داستان عاشقانه بخوانيم و ببينيم و بشنويم چون چگونگي آن خيلي مهم است. اين رمان هم از آن هايي است که چگونگي وقايع در آن نقش اساسي دارد. باور نمي کنيد اگر بگويم کل موضوع عاشقانه اين کتاب شايد کمتر از ده صفحه از چهارصد و خوره اي صفحه باشد اما چنان گيرا و به ياد ماندني است که هرکس رمان را خوانده باشد بي شک از زيرزمين منزل مرشد حس خوبي به ياد خواهد داشت.
از روي اين رمان چندين فيلم سينمايي و يک سريال ساخته شده است. در ايران هم فرهاد توحيدي با برداشتي آزاد از روي این کتاب فيلمنامه "گاهي به آسمان نگاه کن" را نوشته که کمال تبريزي هم فيلمي بر اساس آن با همين نام ساخته است. فيلم بدي نيست. تجربه جديدي است. تلويزيون هم با سليقه خودش! فيلم را نمايش داده است. من يک ترجمه بيشتر از اين کتاب سراغ ندارم که ترجمه عباس ميلاني است و ترجمه خوبي هم هست و انتشارات "فرهنگ نشر نو" چاپ کرده است.
  راستي! بار اول که رمان را مي خوانيد از وسعت خيال نويسنده در شگفت خواهيد شد اما بار دوم چون فضا برايتان آشنا شده و اسم ها را بيشتر به ياد داريد لذت بيشتري خواهيد برد و چارچوب داستان را متوجه مي شويد. از ميان صفحات کتاب بوي دود مي آيد! هيچ کس جز يک سيگاري قهار (در نگاه خوشبينانه اش) نمي تواند اين چنين از عالم واقع دور شود و شما را ساعت ها با خيالات سرگرم کند و راضي نگه دارد. اين تخدير شيرين را به جان بخريد.
+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:6 توسط راد(یکال) |

به نام خدا

هنوز بحث ما در مورد اینکه عشق بهتر است یا ثروت ادامه داره وهمه باید بدونن که نه تنها عشق بهتر است از ثروت بلکه عشق هم بهتر است از ثروت.تازه اگر بخوام بشمارم همین سمیرا دختر همسایمون که اصلا یه دونه خواستگار هم تو این بیست و هفت سال اخیر(که من با چشم خودم دیدم)نداشته اونم بهتر است از ثروت حالا چه برسه به الناز خانوم که ....واه...ما را وامیدارید چه حرفایی بزنیم ها.ببینید شما اگه  پنج تا هیوندای سوناتا داشته باشی(از همونا که الناز دوست داره...استغفر الله...)فقط یکیش رو می تونی سوار بشی تازه سرعتش زیاده ومطالعات نشون داده که این جور ماشینا جنون سرعت میاره که آخرش اینه که سر سالم به گور نمی بری.در صورتی که اگر به تحصیل علم ودانش پرداخته بودی چه بسا سر سالم به گور می بردی که حالا نبردی.که البته بعید می دونم آدمی که ۱۸۰ تا سرعت تو خیابون بره چیزی به نام مغز داشته باشه مطالعات هم همین رو نشون میده  واصطلاحا به این گونه ی حیاتی میگن whithout head که همون بی کله ی خومونه و به قول دکتر مایکل جکسون"a driver whithout head"

حالا همچین آدمی بیاد خواستگاری الناز خانوم وبشه رقیب یه دانشجوی انترن پزشکی!گیریم الناز خانوم چشمش به هیوندای سوناتاست شما که سرتون توکتابه مقایسه کنین این بیشتر برا بشریت فایده داره یا این ازگل عوضی؟

به هر حال انتخاب با خودتونه  حالا چون بخث الناز خانوم اومد وسط مجبورم یه سری مسایل رو حل کنم که اولا سو ء تفاهم نشه ما قصدمون ازدواجه نه مثل اون جنگولک های توی خیابون ما که اصلا ماشین نداریم ولی یه دوچرخه دارم که با داداشم شریکی سوار میشیم ولی خب هیچ وقت الناز خانوم رو سوار اون دوچرخه نمی کنم بجز موارد اورژانسی که مطالعات نشون داده از هر وسیله ای باید استفاده کرد که اگه این اتفاق می افتاد من می تونستم  فداکاریم رو به الناز خانوم ثابت کنم.ثانیا همونجوری که گفتم عشق هم در کنار علم میتونه بهتر از ثروت باشه.بابام هم هر وقت می گم بریم خواستگاری  و میگه پسر برو یه کیلو سیب زمینی بخر!من می ترسم بابام آخر انقدر دست دست کنه که الناز خانوم بپره یعنی ازدواج کنه هر چند که می دونم به این جوون نابخرد جواب منفی می ده ولی تا بخوای از این جوونا زیاده واز ما ها کم

اینم یه عکس از من و الناز خانوم تو ۱۲۰ سالگی ان شا الله تبارک وتعالی

                    

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 16:5 توسط دکترارنست(ایستاده با مشت) |

I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down.

Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
"Remember when we used to play?"

Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down.

Music played, and people sang
Just for me, the church bells rang.

Now he's gone, I don't know why
And till this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie.

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down

این آهنگ را Nancy Sinatra خوانده است. هر کس یادش می آید که تیتراژ ابتدایی کدام فیلم بود

فقط اشاره کند جوری که بقیه نفهمند تا ببینیم چند نفر یادشان می آید. فکر کنم تلویزیون هم

فیلم را نشان داده است. 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 14:9 توسط راد(یکال) |

 


یکریز توی حافظه ام ساز می زنی
یعنی مرا میان خودم می پراکنی

می آیی و نفس به نفس می نشینی و
دور تمام ثانیه ها عشق می تنی

ها ! این منم شکسته ترین کوزه سفال
حالا که شهر پر شده از آدم آهنی

تو از کدام راه می آیی که این چنین
از خلق و خوی منجمد شهر ایمنی

پیراهنت شبیه غزل های حافظ است
یعنی پر است از طرب و شور و روشنی

من کفش هام مثل شما رو به راه نیست
تنها برو مکاشفه خوب رفتنی

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 15:36 توسط سو‌يـن (درخشش ذهن شفاف) |

از عشق گفتم

خندید و

قاعده دنیا را در فلسفه ای ترسیم کرد که هیچش معادل نبود

از نفرت خواندم

خندید

و مبهوت با عباراتی که آشنا نبود

زندگی را در نموداری معلق در باران رسم کرد

آمد و گفت :

بودن با نبودن

خوبی و بدی

خیر و شر

پس آنقدر عاشق نزی

منفور یا متنفر شوی

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 12:10 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

مثل همیشه به نام خدا

یه داستان سوزناک وقشنگ که اوندفعه تایپ وتنظیم کردم ولی کلش پرید ودیگه حوصله نداشتم دوباره از نو بنویسمش اینه که حالا بعد کلی تصمیم به باز سازیش گرفتم

یه مقدار تصوریه

تیتراژ بالا میاد

                                            

با شرکت جان وین.ممد کوبریک وبازیگر طلایی قدیم ندیما اینگریت برگمان و....

                                             

وآبجی کوچیکش اونگریت در نقش سیلویا پولت یا پلات یا هرچی

داستان از یه شب نمور برفی تو یه پارک شروع میشه که اینگریت رو اون نیمکت آخری نشسته بود و داشت شمار تموم خواستگار هایی که باید به سراغش میومدن و نیومدن می شمرد یکیش همین استنلی کوبریک بودکه الان ممدشون سرکوچه ساندویچ فلافل می فروخت یا اون یکی همفری یو گارد که بعد "کازابلانکا" قرار خواستگاری رو هم گذاشت و مهریه رو هم طی کرد ولی بعد دبّه در آورد و نیومد. اینگریت نمی خواست به نقاط منفی زندگیش فکر کند و نیمه ی پر لیوان را ببیند ولی خداییش لیوان او کاملا خالی بودی .....آهان تصویر رسید....

                    

اوناها رو اون نیمکت آخری تو اون تاریکیا نشسته و داره به این فکر می کنه که بالاخره کی اون شاهزاده ی سوار بر اسب میاد و اون رو به همون جایی می بره که مادر بزرگش همیشه براش تعریف می کرد ولی خب اینگریت داشت سی و پنج رو رد می کرد و هنوز سر و کله ی شاهزاده پیدا نشده بود. اینگریت با خودش عهد کرده بود اگر امشب شاهزاده نیاید حتما خودش را همین جا بکشد تا اقلا یه کمی رمانتیک و تراژیک بشود و از دست لغزهای اونگریت که مرتب سنش رو تو سرش میزنه راحت بشود. چکار میشه کرد اینگریت از بچگی هم همینجور بود اهل محل بهش می گفتن اینگیرینوف چون خیلی گیر بود. چه روز های غم انگیزی از بچگی ش به یاد داشت 

                           

مخصوصا اون روز که نامادری تو سرمای زمستان فرستادش دنبال توت فرنگی وسط راه هم گرگه جلوش رو گرفت. ازش اجازه گرفت تا بره چاق بشه چله بشه بعد بیاد تا بخوردش(حالا رفته که بیاد)

اینگریت تو همین فکرا بود که یه دفعه شاهزاده اومد با همون اسب سفید که سمت راست صورتش یه خال داره

                    

نه ببخشید این گربه داشت از اون کنارا میگذشت افتاد تو تصویر شما ببخشید اما بالاخره شاهزاده اومد حالا با اسب یا شتر که خیلی فرق نمی کنه

                      

ایناهاش شاهزاده ی رویایی اینگریت بچه ها بهش می گفتن آمو

شترش رو هم دم در پاک کرده بود آخه همون جوری که می دونین شتر طاقتش خیلی بیشتر از اسبه سفر عشقم که خودتون می دونید...در نتیجه عاشقای جدید بیشتر از شتر استفاده می کنن اونم از نوع رینگ اسپرتش که اتفاقا من یکیش رو دارم که اگه مشتری باشه فروشنده هستم. تازه نفس. جلو عقب متالیک سر سوزن رنگ خورگی نداره خلافیش هم گرفتم آمادست

                

اینم عکسشه. نه جون من لب و لوچه رو حال می کنی. حالا بگذریم برگردیم به قصه. اینگریت که سال ها منتظر این لحظه بود نقشه ها برای آن کشیده بود در حالی که در پوست خود نمی گنجید پرید و شاهزاده رو بغل کرد و... چند تا کار دیگه که ما از نشان دادن آن معذور و بیمناکیم ولی...

                 

از بد حادثه مامور پارک داشت از اونجا رد می شد و صحنه رو دید."چیکار داری می کنی؟ شما چه نسبتی با هم دارین؟ این وقت شب...این جا...." و همین جور دست شاهزاده رو گرفت و کشید و کتک کاری و فحش و فضیحت و آخرش هم شاهزاده رو گرفتن بردن ۱۱۰  هنوزم که هنوزه آزادش نکردن.... خدا بیامرزدش میگن پسر خوبی بود و می تونست اینگیریت رو خوش بخت کنه ولی خب دیگه دست تقدیر یاری نکرد و اینگریت در چند قدمی کلبه ی عشق جا ماند

            

دیگه الان هیچ انگیزه ای برای زندگی نبود خصوصا اگر اونگریت قضیه ی این شاهزاده و ۱۱۰ رو می فهمید که دیگه واویلا.

بهتر بود همونجا کار خودش رو تموم می کرد.یه ذره مرگ موش همراش بود ولی مرگ موش اصلا رمانتیک نبود. ماشین هم که تو خیابون نبود که خودش را جلویش بیندازد. نه ساختمون بیست طبقه ای نه برق ۲۲۰ ولتی حتی یه کارد میوه خوری هم می تونست کارش رو راه بیندازه ولی فقط مرگ موش بود و خلاص. بهتر بود فبلا فکر اینجا رو می کرد ولی خب حالا که نکرده بود بایدبا همون مرگ موش کارش رو تموم می کرد

اینگریت خوب که فکرش را کرد دید اصلا نیازی به خودکشی نیست بالاخره یه مرد تو این دنیا هست که سراغ اون بیاد مگه حتما باید شاهزاده باشه مگه حتما باید سفید پوست باشه مگه سرخپوستا چی از سفید پوستا کم دارن "گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد"حتی می تونست به اسکیمو ها فکر کنه

                                    

یا مثل دکتر مایک که با یه سرخپوست دورگه ازدواج کنه تازه تو قطب شمال یا آمریکای جنوبی دست اونگریت هم بهش نمی رسید که از همه مهم تر بود اصلا چه کاریه به جاش می تونست اونگریت رو بکشه یا اقلا نامادریش رو به تلافی اون روز توت فرنگی نفله کنه. بیشتر که فکر می کرد گزینه های دیگه ای هم به ذهنش می رسید اصلا می تونه یه قاتل حرفه ای رمانتیک بشه که برای عاشقای ناکام آدم بکشه کلی هم در آمد داره این جوری می تونه چشمای اونگریت رو هم درآره

همین جوری میشه که یه شهروند خوب و سر به راه یه جانی خطرناک میشه و این خیلی جای بحث داره که بستگی داره از چه زاویه ای بهش نگاه کنی و.... در هر صورت خود کشی نکرد دیگه از اولش هم پیدا بود که مال این حرفا نیست

و اینگریت سال های سال با همون طرف و......اینا...... به خوبی و خوشی زندگی کرد و یه چند تا هم آدم کشت (اقلا برای امرار معاش)........پایان.

ادامه ندارد

پاورقی یا همون نتیجه های اخلاقی:

۱. سعی کنین قرار هاتون رو توی پارک اونم اون وقت شب نذارین.

۲. اسکیمو ها هم آدمن.

۳. دکتر مایک الان زندگی خوبی داره تازه سریالشم همیشه رو حالت ریپیته(به آخر که می رسه دوباره از اول).

۴. تموم این داستان نتیجه ی یه سرچ عکس توی گوگل بود.

۵. دکتر جون پروژه مروژه نداری؟خوردم به خٍنٍس.

۶. در ضمن از اونایی که امشب به احیا می رن التماس شدید دعا دارم

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 13:31 توسط کریم دوغی(وکیل شیطان) |

اين بار نوبت يک فيلم خوب از سينماي آسياست. In the Mood for Love  فيلمي از "وُنگ کار واي" کارگردان معروف هنگ کنگي است. شما هم اگر بدانيد که ايشان سال گذشته رييس هيات داوران جشنواره سينمايي کن بوده است تصديق مي فرماييد که بالاخره کمي معروف است هر چند ما نشناسيمش. خلاصه بعد از اين که اين فيلم در سال 2000 دو جايزه از کن برد و ساخت چند فيلم خوب ديگر مثل اتاق 2046 و... باعث شد که اين سمت به ايشان برسد و اما فيلم.
   اول از همه فيلمبرداي عجيب و در عين حال جذاب و نوين فيلم حواستان را جمع مي کند که اين فيلم فرق مي کند بعد وقتي که موسيقي شروع مي شود و يک تم هي تکرار مي شود مي بيني که بله دلت رفته بد فرم. يک تم نوستالژيک محشر هي تکرار مي شود و هر بار بيشتر لذت به همراه دارد. بازي ها هم که عالي است. اما داستان که تمام خصوصيات يک داستان عاشقانه آرام درست و حسابي شرقي را دارد. نه از آن زجر دادن هاي هاليوودي دارد و نه از آن برهنگي ها و در هم لوليدن هاي اروپايي. خيالتان راحت. فيلم يک بوسه هم ندارد. اما به بهترين شکل عشق را نشان مي دهد. عشق در تمام نماها جاري است. از آن نماها که هي حرص مي خوري که زود باش. بهش بگو. حالا! الان وقتشه. دِ زود باش. و مرد و زن بدون هيچ احساساتي بازي عاشق هم هستند و هيچ کاري نمي کنند و اين تو را احساساتي مي کند. ببخشيد که خيلي تعريف کردم. راستي يک نسخه خوب از اين فيلم توي بازار هست. نسخه کامل با سکانس هاي حذف شده در تدوين نهايي و پايان هاي مختلفي که فيلمبرداري شده اما استفاده نشده و يادداشت کارگردان و آهنگساز. متاسفانه نسخه زيرنويس فارسي فيلم ظاهرا موجود نيست. فيلم ديالوگ زيادي ندارد. و همه چيز معلوم است. شايد چند کلمه را متوجه نشويد. قول مي دهم اگر زحمت پيدا کردن معناي آن چند کلمه را به خودتان بدهيد پشيمان نمي شويد. قول.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 1:21 توسط راد(یکال) |

 


چقدر شیفتگی دل شکستگی دارد
طناب همدلی از هم گسستگی دارد

پس از هجوم نگاه تو لشکر دل من
در اتحاد خودش هم دو دستگی دارد

به راه عشق شما ایستادن آسان نیست
هزار مرتبه در خون نشستگی دارد

تو در نگاه چه داری که شعر گفتن من
فقط به حالت چشم تو بستگی دارد

مرا قبول کن ای خوان هفتم خوبم
شکست دادن شش دیو خستگی دارد

                                               وحید عیدگاه

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 15:43 توسط سو‌يـن (درخشش ذهن شفاف) |

ای دوستان زیبا ای دوستان زشت

این نامه را به گونه ای دیگر توان نوشت

شاید توان گذاشت دو صد چهره و نقاب

یک دانه ی سیاه نباشد به صد بهشت

یک زندگی تلخ این است سهم تو

از بذر آفتی نشود نسترن به کشت

حالا شده به رگ و ریشه ام عیان

جز نام تو نتوان بر آسمان نوشت

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 10:25 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |