گفتی که خواهانت شدیم
اما دریغ از خواستن
تا عاشق جانت شدیم
هر لحظه از عمر گران
سرپیچ فرمانت شدیم
عاشق تویی کز فرط عشق
گفتی که "قربانت شدیم "
حالا ز شرم از روی تو
گفتیم جانانت شدیم
گفتی بیا معشوقه ام
خواندی که مهمانت شدیم
حرکت چشم در دیدن این نقاشی از قسمت پایین سمت چپ قاب شروع می شود و با یک حرکت دایره ای به قسمت پایین سمت راست می رسد.
می شوم تک کویر کینه سوز
مي روم كه تو مرا رها كني
از فشار دست هاي پينه سوز
خسته ام از تمام بودنت
از تمام هست هاي كينه سوز
تا رها شوي تو از خودت
مي روم به زجر سينه سوز
مي روم تا به ياد آوري كسي
دوست داشته ات ز نوع سينه سوز
******
كاش از خودم رها شوم
آنچه ر ا تو خواهي از خدا شوم
دستگيري ام بكن كه بي تو من
رهسپار كلبه جفا شوم
بر خودم‘ بر تو اي تمام من
تا اسير كوچه وفا شوم
بي خود ي به من مپيچ كه مي روم
تا ز هر چه بودن بد است سوا شوم
پس مكن دريغ آن نگاه مهربان آشنا
تا ز شرم آن نگاه من براي تو فدا شوم
نقاب
چند سال پيش "پيمان قاسم خاني" فيلمنامه اي به اسم "پوکر" نوشت که موضوع آن سوء استفاده از دختران با تهيه فيلم از روابط خصوصي آنان و قاچاق دختران به کشورهاي بيگانه بود که موضوعي جذاب و ايده اي برانگيزاننده براي يک فيلم با توجه به وضعيت جامعه و شيوع اين پديده بوده و هست. اين فيلمنامه مورد اقبال کارگردانان زيادي قرار گرفت و بسياري از آنان به دنبال ساخت آن بودند. (از جمله بهروز افخمي) اما با توجه به حساسيت موضوع و ترس از سانسور، کمتر تهيه کننده اي حاضر به کار شد. تا اين که فيلمنامه را از قاسم خاني خريدند و کاظم راست گفتار (فيلم اولش "عروس خوش قدم" است) آن را بازنويسي کلي کرد به صورتي که پيمان قاسم خاني خواستار حذف نامش از فيلمنامه شد. در سال 83 راست گفتار فيلمنامه اصلاحي را با نام "نقاب" به عنوان دومين فيلم بلند خودش ساخت. اما فيلم مجوز نمايش پيدا نکرد. اين فيلم امسال با حذف صحنه هايي مجوز گرفت؛ اما با آمدن C D آن به بازار مقارن اکران آن، که نسخه بدون اصلاح بود، روابط عمومي وزارت ارشاد از مجوز دادن به آن پوزش خواست و از آن جا که اين وظيفه به عهده بخش ديگري در وزارت ارشاد است، باعث بروز اين فکر شد که خود اين وزارت خانه اقدام به انتشارC D آن کرده است و بحث هايي را به ميان آورد.
"نقاب" فيلم متوسطي است و اين در روزگار سياه سينماي ايران غنيمتي است. هنگام ديدن نيمه اول فيلم دوبار خودم را لعنت کردم که چرا همچين مزخرفي را مي بينم اما با توجه به توصيه يکي از دوستان، به سختي فيلم را تا آخر ديدم و پشيمان نيستم چون هنوز هم مي توان آثار باقيمانده يک فيلمنامه خوب را در آن ديد؛ هر چند در فيلمنامه دست برده شده است و کارگرداني به غايت ضعيف است. اگر مي خواهيد فيلم را در آينده ببينيد بهتر است که از خير دانستن داستان آن بگذريد چون لذت غافل گيري را از دست مي دهيد. همين قدر داشته باشيد که اين فيلم با بقيه فرق مي کند. اگر نيمه اول فيلم را تحمل کرديد نيمه دوم از خستگي در مي آييد.
يکي از ايراداتي که به دوستان ما وارد مي کنند اين است که شما هميشه فيلم هاي قديمي سياه وسفيد مي بينيد و ميانه اي با سينماي روز نداريد. پاسخ اين است که با توسعه و گسترش امکانات تکنولوژيک سينما، کارگردانان موارد جديدي را براي جذابيت پيدا کردند و اين باعث تنبلي آنان شد و کمتر به سمت داستان خوب و پرداخت تصويري صميمي مي روند. کارگردانان امروزه به نماهاي عجيب و غريب و بازيگران جذاب (از اون لحاظ) و انفجارهاي بزرگ و تدوين هاي نامانوس دست مي زنند برخلاف گذشته که روايتي ساده و صميمي، تکان دهنده بود و ميليون ها انسان را به سينما مي کشاند.
از ايرادات فيلم نقاب، عدم توازن در دادن اطلاعات به مخاطب است. يعني تمام داستان فيلم در نيمه دوم آن مي گذرد و نيمه اول عملاً مقدمه است و با توجه به اين که اين مقدمه به غايت ضعيف است ضربه سهمگيني به فيلم زده است. شما با ديدن پنجاه دقيقه اول فيلم، يک داستان به شدت تکراري را مي بينيد و هيچ انگيزه اي براي ادامه آن نداريد. حتي کارگردان اشاره اي به نامانوس بودن اين قصه نمي کند و چون مي خواسته در نيمه دوم فيلم شما را شگفت زده کند از نيمه اول غافل شده است و توجه نداشته که اگر نيمه اول جذاب نباشد مخاطبي براي نيمه دوم باقي نخواهد ماند!
نتیجه های اخلاقی:
1.پست بهتره خیلی بلند نشه چون در اون صورت زن دایی هم اونو نمی خونه
2.من آخرش پوست حمید رو می کنم
3.وپوست اونی که کامنت نذاره
4.من با علی ضامن نسبتی ندارم
5.مرگ بر قلم به دست مزدور![]()
آمد، صریح و موجز و شیوا و مستدل
پیچید توی کوچه بن بست یک غزل
گل کرد توی کوچه ما عطر بچگی
ده، بیس، سی، چل، تب لی لی، اتل متل
همبازی همیشگی یاکریم ها
شد سوژه و زبانزد افراد این محل
سارا شنیده اید که از راه آمده است
مرد هزار و یک شب و یک چوب در بغل؟
مردی که کل بچگی اش را گذاشته
توی سیاهچال نمور توان گسل
مردی که چیده اند دو فانوس سبز را
از لای پلک هاش دو تا دست مبتذل
سارا تو فکر میکنی این مرد رمز چیست
چیزی بگو به قدر دو سه واژه لااقل
پارسال کتاب "من قاتل پسرتان هستم" را خواندم که احمد دهقان درباره جنگ نوشته بود و سر و صداي زيادي هم به پا کرده بود. دهقان که خودش از بچه هاي جنگ است و يکي از بهترين رمان هاي جنگي را نوشته است (سفر به گراي دویست و هفتاد درجه) با انتخاب فکر نو و عنوان جديد، کتابي نوشته است که در عرصه ادبيات جنگ يک اتفاق به شمار مي رود؛ هرچند که نوع روايت آن، انتظارها را برآورده نکرد و به موفقيتي که مي بايست نرسيد. اين فکر و ايده جديد فيلمسازان بسياري را وسوسه کرد که اين مضمون جديد را با زبان سينما بيان کنند؛ اما کسي اين کار را نکرد تا اين که فرهاد توحيدي بر اساس اين کتاب، فيلمنامه اي براي مازيار ميري نوشت و فيلم "پاداش سکوت" ساخته شد.
با آگاهي از مضون فيلم و شناختي که از مازيار ميري به عنوان يک فيلمساز جوان و خوش فکر و تکنيکي داشتم، انتظار يک فيلم خوب را مي کشيدم. به ويژه آن که پرويز پرستويي نقش اول بود و شنيده بودم که براي صحنه هاي زير آب يک گروه تخصصي فيلمبردار اقيانوس را از آلمان آورده اند. اميدوار بودم بعد از "نغمه ناتمام" و "به آهستگي" فيلم بهتري از مازيار ميري ببينم که متاسفانه اين طور نشد.
"يک رزمنده پس از سال ها به ياد همرزمش مي افتد؛ شبي که آن ها در يک نيزار در نزديک عراقي ها بوده اند، همرزمش تير مي خورد و نمي تواند ساکت بماند، اين رزمنده براي نجات جان بقيه گردان مجبور مي شود سر او را زير آب کند. حالا به سراغ پدر همرزمش مي رود که پسرتان شهيد نشده و من قاتل پسرتان هستم." فرهاد توحيدي اين ايده را تبديل به جستجوي رزمنده و پدر همرزمش به دنبال همرزمان ديگر براي اثبات ادعاي رزمنده کرده و فيلمساز هم دوربين به دست به دنبال اين دو نفر راه مي افتد. رزمنده اي که يک بليط فروش از کارافتاده با سابقه بستري شدن به خاطر روان پريشي اش است که کسي او را جدي نمي گيرد.
ديگر به اين نتيجه رسيده ام که بزرگترين مشکل فيلمسازي مازيار ميري عدم رعايت ريتم است. با اين که او که سعي در همکاري با فيلمنامه نويس هاي خوب (پرويزي شهبازي و فرهاد توحيدي) بازيگران حرفه اي (محمد رضا فروتن و پرويز پرستويي) و امکانات مدرن دارد؛ اما به علت رعايت نکردن ريتم و تمپوي مناسب در روايت، دچار کندي و کسالت در فيلم هايش شده است. شايد مازيار ميري اين ضربه را از سابقه تلويزيوني اش مي خورد که عادت به ميخکوب کردن تماشاگر ندارد. فرق تلويزيون و سينما اين است که در تلويزيون همه چيز در يک صفحه کوچک ديده مي شود. در يک محيط روشن که غالباً افراد ديگري هم حضور دارند و صداهاي ديگر هم مي آيد و چه بسا فرد مشغول کارديگري هم باشد. براي همين همه چيز بايد با تاکيد و تکرار با شد؛ اما در سينما تصوير روي يک پرده عريض و بزرگ ديده مي شود. در يک محيط تاريک و ساکت که هيچ چيز ديگر فکررا مشغول نکرده و افرادي که با اراده پول داده اند و ساکت نشسته اند و شما موظفيد که انتظار آن ها را برآورده کرده و تمام حواس و عقل آن ها را مشغول کنيد. در سينما مثل اتوبان يک طرفه مدام بايد براي مخاطب چيزي براي عرضه داشته باشيد و گرنه از روي صندلي نه چندان راحت سينما بلند مي شود، ناسزايي نثار شما مي کند و بيرون مي رود.
اگر مازيار ميري به مفاهيمي مثل آهستگي و سکوت علاقه دارد؛ بايد بداند که اين مفاهيم وقتي قابل انتقال هستند که در برابر ضد خودشان قرار بگيرند. مثلاً يک آدم نظامي که در پادگان سختگير و خشن است، گريه پنهاني داشته باشد نه اين که يک بليط فروش از کار افتاده که ساعت ها در يک اتاقک حبس است به خانه اش بيايد و تنها روي تخت دراز بکشد! اين مشکلات ربطي به سانسور فيلم هم ندارد.
کاش مسوولين وزارت فرهنگ به جاي کارهاي سياسي شان کمي به فکر سينما حقير ملي و سينماي درحال جان کندن جنگ بيفتند و بفهمند که فرهنگ، روحيه يک ملت است. اگر مردم افسرده و خسته اند به اين خاطر است که از نظر روحي تغديه نمي شوند. با شعاردادن چيزي درست نمي شود. مردم کتاب و تاتر و فيلم خوب مي خواهند. اگر شيوه و مفاهيم خاصي را مي خواهيد با کتاب و تاتر و فيلم عرضه کنيد بايد به هنرمندان امکانات و آزادي بدهيد بعد از آن ها انتظار داشته باشيد نه اين که براي هنرمندي که با مصيبت، هزينه ساخت و انتشار اثرش را فراهم کرده هزاران شرط بگذاريد و آزادي اش را محدود کنيد. نمي دانم چه بگويم وقتي مي بينم "محاکمه" از ايرج قادري جايگزين "سنتوري" از داريوش مهرجويي مي شود! اين کارها دغدغه ارزشي آقايان را هم زير سوال مي برد.

پيرزن هر روز به بهانه هواخوري به پارکي که کنار خانه اش بود مي رفت و بدون اينکه پسرو عروسش بدانند ساعت ها مي نشست و با پيرمرد درددل مي کرد. پيرمرد از گذشته اش مي گفت که چطور پدرو مادرش را راضي کرده به ازدواجش کاري نداشته باشند و نتيجه اش اين شده بود که تا اين سن مجرد بماند.ازتجربه ها وهيجاناتي که از سرگذرانده بود برايش حرف مي زد اما او چيز زيادي براي تعريف کردن نداشت و در سکوت حرف هاي پيرمرد را با اشتياقي تمام نشدني سر مي کشيد.
روزهايي که بچه ها و نوه ها دوروبرش را شلوغ مي کردند وناخواسته مانع رفتن او به پارک مي شدند دلش مي گرفت و با اين که به ظاهر درجمع نزديک ترين کسانش بود احساس تنهايي مي کرد وازپنجره هميشه بازخانه اش بيرون را نگاه مي کرد آه سردي مي کشيد مي دانست چشم هايي در پشت اين پنجره منتظرش هستند حس غريبي داشت گاهي به خودش نهيب مي زد که خجالت بکش اين کارها ازتوگذشته تمام موهايت سفيد است اين يکي هم مثل خيلي از هوس هاي جوانيت زودگذر است ولي گويي اين طور نبود چون هرروز که مي گذشت وابستگيش به اين احساس بيشترمي شد اما جرات حرف زدن از دروني ترين احساسش را حتي براي دخترش نداشت.
ولي ديگر نمي¬توانست تحمل کندبايد باکسي درمورد اين حس غريب وتازه ولي واقعي صحبت مي¬کرد دلش گنجايش اين راز بزرگ را نداشت اين همه هيجان براي قلبي که سالها خاموش بوده سنگين بود بايد براي کسي تعريف مي کردزياد شدن ضربان قلبش را موقع ديدار او .
نه با جوان ها نمي شد درمورد اين چيزها حرف زد آن ها آن قدر خودخواهند که فقط به آبروي خودشان فکرمي کنند .يک عمر زندگيش را به پاي آن ها ريخته بود آخرش چه ! هرکسي به راه خودش رفته بود واو مانده بود و يک دنيا تنهايي .ازدواجش هم بدون عشق صورت گرفت بدون عشق پايان يافت و مانند گلي سرمازده ذره ذره پژمرد و خشک شد.
همه دورهم خوشبحت بودند غير ازاو. پس ازمرگ همسرش همه ازاو انتظار داشتند فقط نقش يک مادربزرگ خوب را ايفا کند براي نوه ها وبچه هايش زندگي کند و سر آن ها را باحرف هاي بي سروته اش از گذشته به درد بياورد. نه ! حرف زدن دراين مورد با آن ها بي فايده است آن ها نمي توانند تصورکنند که او بخواهد براي خودش زندگي کند براي خودش انتخاب کند وبراي خودش عاشق شود.
پيرزن به درخت کهنسالي که از دور درپارک ديده مي شد چشم دوخت ؛لبش را گزيد و لبخند کمرنگي لبان چروکيده و رنگ پريده اش را پوشاند. درمورد پيشنهادي که پيرمرد داده بود خودش فکرهايش را کرده بود وتصميمش را گرفته بود ولي باز انگارمي ترسيد با بچه هايش درين مورد حرفي بزند.
در جوانيش مدت ها منتظر چنين موقعيتي بود که دلش بلرزد و قلبش به خاطرمردي به تپش درآيداما هميشه موقعيتي که پيش مي آمد هوسي زودگذر بود که پس از مدتي روبه خاموشي مي رفت. هميشه آرزو داشت مردي را ببيند که لياقت داشته باشد او به خاطرش تمام زندگي را پشت سر بگذارد ولي اين انتظار سال ها وسال ها به طول انجاميده بود و اينک بعد از هفتاد سال که از زندگي بي روحش مي گذشت به سراغش آمده بود. حالا که بايد با اين زندگي وداع کند دل به دنيا بسته بود.
درجواني چند بار سعي کرده بود خودش را ازين زندگي خلاص کند ولي بدبختانه نجاتش داده بودند وکورسوي اميدش براي رهايي تبديل به ياسي تلخ وگزنده شده بود. مي گفتند مرگ برايش زود است؛ بايد زندگي کند واو مجبورشده بود سال ها وسال ها زندگي کسالت بارش را ادامه دهد و حالا سر پيري...
ابتدا تصميم گرفت با چند تن از رفقاي قديمي صحبت کند بالاخره آن ها هم سنش بودند و حرفش را بهتر مي فهميدنداما نه! آن ها هم هرکدام دنيايي خيالي ،يادگاري از گذشته براي خودشان ساخته بودند و گمان مي کردند در جمع بچه ها ونوه ها راحت تر مي توانند خودشان را فراموش کنند.
با خود انديشيد: اون ها هم تمام زندگي و دلخوشي شان شده سرک کشيدن توي زندگي اين واون .کي وقت مي کنن براي خودشون زندگي کنن. نمي دانست. يک بار که صحبت را بايکي از همسايه هاي قديمي که با هم صميمي تر بودند پيش کشيده بود هنوز به اصل مطلب اشاره اي نکرده که پيرزن چنان استغفرا...هي گفت که انگار دارد با آدم گناهکاري حرف مي زندو آب پاکي را روي دستش ريخت و او هم از همان جا نوميدانه ودلشکسته به خانه برگشت.
ناگهان با خود انديشيد وقتش فرارسيده. او که مدت ها منتظر چنين موقعيتي بود حالا که به سراغش آمده چرا استفاده نکند ولي ... حالا براي تجربه کردن چنين موقعيتي کمي ديرنشده بود؟
نمي خواست مايه آبروريزي فرزندان و نوه هايش شود ولي نمي توانست دوروز باقيمانده عمرش را همچنان براي آن ها زندگي کند مي خواست لحظات آخر عمرش آزادي را تجربه کند و کوله بار سنگين حرف ها را براي هميشه ازروي دوشش به زمين بگذارد .وقتي او خوش باشد چه اهميتي دارد که کسي پشت سرش حرف بزند مهم اين است که او براي لحظه اي آن طور که دوست دارد زندگي مي کند بدون اينکه ازکسي بترسد يا ملاحظه چيزي را بکند.
با اين افکار ناگهان حس کرد درست نفس مي کشد سعي کرد مانند دوران جواني نفس عميقي بکشد و هواي تازه آخر بهار را به ريه هاي فرتوتش وارد کند ابتدا سرفه اش گرفت؛ به تنفس در چنين هوايي عادت نداشت ولي پس از لحظاتي سرفه قطع شد و جاي آن را طراوت وشکفتگي پرکرد. دختري جوان و سر زنده را درآيينه ديد.بالاخره تصميم خودش را گرفت. سرصندوقش رفت .تمام پول هايش را بيرون آورد پس از اينکه آن ها را شمرد درون کيف پول دستي اش گذاشت.يک بار ديگر ازپنجره نگاهي به درخت وسط پارک انداخت .هميشه سرسبز بود زمستان وتابستان. پيري هم نتوانسته بود کمرش را خم کند. کسي در پشت اين درخت کهنسال منتظرش بود. نبايد بيش از اين او را در انتظار نگه مي داشت. خودش به اندازه کافي انتظار کشيده بود
اين بار به جاي بقچه کيفي را برداشت که به تازگي نوه اش برايش خريده بود و او به اين بهانه که کيف رنگ شادي دارد و براي او مناسب نيست استفاده نکرده بود.
وقتي به سمت در مي رفت سرش را برگرداند .خوب در وديوار را نگاه کرد در وديواري که سال ها شاهد عجز و ناتواني دوران جواني و ميانسالي اش بودند .بعد به فکرش رسيد که همه چيز را براي بچه هايش بنويسد مهم نيست که آن ها بعداز خواندن نامه چه حالي پيدا مي کنند واحتمالا تمام سعي خودشان را مي کنند که اطرافيان نفهمند چه اتفاقي براي او افتاده مهم اين است که اوداشت انتخاب و اختيار و آزادي را تجربه مي کرد پس از اينکه نامه را تمام کرد آن را روي طاقچه کنار پنجره گذاشت. يک بار ديگر به درو ديوار اتاق نگاه کرد و از در بيرون رفت.
اینم یکی از اولین داستان های جزیره