تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
خواندی که مهمانت شدیم

گفتی که خواهانت شدیم

اما دریغ از خواستن

تا عاشق جانت شدیم

هر لحظه از عمر  گران

سرپیچ فرمانت شدیم

عاشق تویی کز فرط عشق

گفتی که "قربانت شدیم "

حالا ز شرم از روی تو

گفتیم جانانت شدیم

گفتی بیا معشوقه ام

خواندی که مهمانت شدیم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 11:7 توسط هیوا |

حرکت چشم در دیدن این نقاشی از قسمت پایین سمت چپ قاب شروع می شود و با یک حرکت      دایره ای به قسمت پایین سمت راست می رسد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 6:11 توسط راد |

در نگاه خیس این بهار مست

می شوم تک کویر کینه سوز

مي روم كه تو مرا رها كني

از فشار دست هاي پينه سوز

خسته ام از تمام بودنت

از تمام هست هاي كينه سوز

تا رها شوي تو از خودت

مي روم به زجر سينه سوز

مي روم تا به ياد آوري كسي

دوست داشته ات ز نوع سينه سوز

            ******

   كاش از خودم رها شوم

آنچه ر ا تو خواهي از خدا شوم

دستگيري ام بكن كه بي تو من

رهسپار كلبه جفا شوم

بر خودم‘  بر تو اي تمام من

تا  اسير كوچه وفا شوم

بي خود ي به من مپيچ كه مي روم

تا ز هر چه بودن بد است سوا شوم

پس مكن دريغ آن نگاه مهربان آشنا

تا ز شرم آن نگاه من براي تو فدا شوم

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 8:52 توسط هیوا |

نقاب
چند سال پيش "پيمان قاسم خاني" فيلمنامه اي به اسم "پوکر" نوشت که موضوع آن سوء استفاده از دختران با تهيه فيلم از روابط خصوصي آنان و قاچاق دختران به کشورهاي بيگانه بود که موضوعي جذاب و ايده اي برانگيزاننده براي يک فيلم با توجه به وضعيت جامعه و شيوع اين پديده بوده و هست. اين فيلمنامه مورد اقبال کارگردانان زيادي قرار گرفت و بسياري از آنان به دنبال ساخت آن بودند. (از جمله بهروز افخمي) اما با توجه به حساسيت موضوع و ترس از سانسور، کمتر تهيه کننده اي حاضر به کار شد. تا اين که فيلمنامه را از قاسم خاني خريدند و کاظم راست گفتار (فيلم اولش "عروس خوش قدم" است) آن را بازنويسي کلي کرد به صورتي که پيمان قاسم خاني خواستار حذف نامش از فيلمنامه شد. در سال 83 راست گفتار فيلمنامه اصلاحي را با نام "نقاب" به عنوان دومين فيلم بلند خودش ساخت. اما فيلم مجوز نمايش پيدا نکرد. اين فيلم امسال با حذف صحنه هايي مجوز گرفت؛ اما با آمدن C D  آن به بازار مقارن اکران آن، که نسخه بدون اصلاح بود، روابط عمومي وزارت ارشاد از مجوز دادن به آن پوزش خواست و از آن جا که اين وظيفه به عهده بخش ديگري در وزارت ارشاد است، باعث بروز اين فکر شد که خود اين وزارت خانه اقدام به انتشارC D  آن کرده است و بحث هايي را به ميان آورد.
  "نقاب" فيلم متوسطي است و اين در روزگار سياه سينماي ايران غنيمتي است. هنگام ديدن نيمه اول فيلم دوبار خودم را لعنت کردم که چرا همچين مزخرفي را مي بينم اما با توجه به توصيه يکي از دوستان، به سختي فيلم را تا آخر ديدم و پشيمان نيستم چون هنوز هم مي توان آثار باقيمانده يک فيلمنامه خوب را در آن ديد؛ هر چند در فيلمنامه دست برده شده است و کارگرداني به غايت ضعيف است. اگر مي خواهيد فيلم را در آينده ببينيد بهتر است که از خير دانستن داستان آن بگذريد چون لذت غافل گيري را از دست مي دهيد. همين قدر داشته باشيد که اين فيلم با بقيه فرق مي کند. اگر نيمه اول فيلم را تحمل کرديد نيمه دوم از خستگي در مي آييد.
  يکي از ايراداتي که به دوستان ما وارد مي کنند اين است که شما هميشه فيلم هاي قديمي سياه وسفيد مي بينيد و ميانه اي با سينماي روز نداريد. پاسخ اين است که با توسعه و گسترش امکانات تکنولوژيک سينما، کارگردانان موارد جديدي را براي جذابيت پيدا کردند و اين باعث تنبلي آنان شد و کمتر به سمت داستان خوب و پرداخت تصويري صميمي مي روند. کارگردانان امروزه به نماهاي عجيب و غريب و بازيگران جذاب (از اون لحاظ) و انفجارهاي بزرگ و تدوين هاي نامانوس دست مي زنند برخلاف گذشته که روايتي ساده و صميمي، تکان دهنده بود و ميليون ها انسان را به سينما مي کشاند.
  از ايرادات فيلم نقاب، عدم توازن در دادن اطلاعات به مخاطب است. يعني تمام داستان فيلم در نيمه دوم آن مي گذرد و نيمه اول عملاً مقدمه است و با توجه به اين که اين مقدمه به غايت ضعيف است ضربه سهمگيني به فيلم زده است. شما با ديدن پنجاه دقيقه اول فيلم، يک داستان به شدت تکراري را مي بينيد و هيچ انگيزه اي براي ادامه آن نداريد. حتي کارگردان اشاره اي به نامانوس بودن اين قصه نمي کند و چون مي خواسته در نيمه دوم فيلم شما را شگفت زده کند از نيمه اول غافل شده است و توجه نداشته که اگر نيمه اول جذاب نباشد مخاطبي براي نيمه دوم باقي نخواهد ماند!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 23:16 توسط راد |

این روز ها برای من روز های قشنگی نیست چون مجبورم قصه مادر بزرگی رو بگم که بدون این که قصه اش رو تموم کنه به دنیای قصه ها رفت هر چند این رسم زمونه است همه ما با نیمه کاره گذشتن قصمون باید بریم. چاره ای هم نیست چون خواهی نخواهی یه روزی گذر نامه هامون بی اعتبار میشه وباید بار سفر رو ببندیم. مادر بزرگ چند روزیه که رفته. اون قرار بود یه قصه تعریف کنه. قصه یه پای عجول وکنجکاو رو بگه که زودتر از صاحبش می خواست دنیای قصه ها رو ببینه. بالاخره اون پا رفت.مادر بزرگ منتظر بود منتظر بود تا يه شب اون پاي با مرام به خوابش بياد وبهش بگه كه اونجا چه خبر بوده.از اون روزي كه قاصد رو فرستاد چند روز گذشت.بيشتر از يك هفته شده بود ولي هيچ خبري نيومد. مادر بزرگ كم كم داشت نگران مي شد اون خيلي دلش مي خواست بدونه تو دنياي قصه ها چه خبره. يه شب مادر بزرگ خوابيد به اميد اينكه خواب ببينه. خواب اون پاي بد قول رو ببينه. يه خواب عميق كه ديگه وقت نكرد قصه اون رو تعريف كنه. مادر بزرگ حتما خواب اون پا رو ديده بود اون حتما تعريف هاي قشنگي از دنياي قصه ها شنيده بود كه بايد خودش ميرفت ومي ديد.اون به دنياي قصه ها رفت ..................
قصه مادر بزرگ ناتموم موند مثل قصه همه مادر بزرگ هاي دنيا
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 23:51 توسط شهرزاد |

به نام خدا
وقتی جلوی در هال رسیدم همه از صدای من که از توی دالان داد می زدم"زن دایی شیرین"بلند شده بودن  وهمین جوری به من که توحیاط جلوی در هال وایساده بودم زل زده بودن،مادر چشم غره ای به من رفت وگفت:"زن دایی و زهرمار صد بار بهش گفتم به هرکسی نگو زن دایی..."که یه دفعه زن دایی منو کنار زد واومد جلوی در هال،مادر حرفش رو قورت داد ومادر بزرگ با اخم صورتش رو برگردوند علی ضامن کنار در داد می زد:"یا آلله،خانوما اجازه هست،یا آلله..."مادر بزرگ حرفش رو مثل همیشه قطع کرد:"بیا تو جونمرگ شده"زن دایی اومد تو پشت سرش هم علی ضامن،زن عمو از اینکه تو همچین صحنه ای حضور داره در پوست خودش نمی گنجید ومادرهم برا اینکه از شرش خلاص بشه گفت:
"راستی صغری جون بابت شله زرد دستت درد نکنه،ایشالله با آقا فرشاد وبچه ها بازم از این طرفا بیاین می خواید به آقا فرهاد بگم بیاد برسوندت؟"
زن عمو"دستت درد نکنه،آقا فرشاد گفت خودش غروب میاد دنبالم...!"
دایی جواد تا پشت در اومده بود داشت زیر چشمی زن دایی رو نگاه می کرد مادر با احوال پرسی گرمی زن دایی رو آورد داخل وکلی بابت اون روز که اجداد طاهرینش رو توی دانشگاه به باد فنا داده بود معذرت خواهی کردمادربزرگ که ساکت بود یه دفعه روش رو برگردوند وپرید به زن دایی:
"چیه؟دختره ی چشم سفید،شوَر گیرت نمیاد اومدی قاب پسر منو دزدیدی براش جادو جمبل کردی؟ به همین زینب خاتون می گم یه طلسم برا کل طایفه ت بنویسه همتون رو گور به گوری کنه..."
مادر حرف مادر بزرگ رو قطع کرد:"مادر جون خوبیت نداره مهمون حبیب خداست..." وبعد با چشم به زن عمو اشاره کرد،قبلنا معنی این چیزا رو نمی فهمیدم ولی الان دیگه می دونم چه معنیی داره
مادر بزرگ:"چی چیو خوبیت نداره،زمون ما دختر معینه می شست تو خونه تا براش خواستگار بیاد نه مثل دخترا الان که تو خیابون ومکتب خونه دنبال شوَر می گردن،حالا اومدی اینجا چیکار، اومدی حال روز جواد منو بیبینی قطومه؟ هان!!!..."
یه دفعه دمپایی رو برداشت پرت کرد طرف زن دایی که از کنارش رد شد وخورد به علی ضامن
علی ضامن:"مادر جون صلوات، بفرست ،نشونه گیریت هم که هنوز ضایعه،جواااااد بیا این ننه ت رو جمع کن"
بعد هم در اتاق دایی رو باز کرد ورفت تو، زن عمو مادر بزرگ رو آروم کرد
زن عمو:"مادر جون فکر سلامتی خودت باش مگه همین صدیقه چه گلی به سرت زده که حالا جواد بزنه با این حرص وجوشا خدایی نکرده سکته می کنی می میری ها..."
مادر با اینکه داشت با زن دایی حرف می زد ومعذرت خواهی می کرد حواسش به تکه های زن عمو بود وهمه رو شنید از نگاهش پیدا بود،نگاه زن عمو هم تو همین مایه ها بود خلاصه خونه بعد کلی، کامل آروم شد و زن دایی که تا حالا حرف نزده بود با صدای ریز و آروم گفت:
" اومدم با جواد حرف بزنم..."
در اتاق دایی جواد تکونی خورد زن دایی برگشت به طرف در، علی ضامن دایی جواد رو عقب کشید صداشون آروم از توی اتاق میومد.
علی ضامن:"بیا این طرف زن ذلیل تو الان باید محل نذاری ،باید چاقو دستت باشه، نه اینکه زِرتی خودت رو ببازی...بیشین کنار همه چیو بسپار به من...خیالت تخت"    صدای دایی جواد اصلا در نمیومد
مادر بزرگ اصلا سر سازگاری نداشت می خواست زن دایی رو همون جا خفه کنه وبه قول خودش فقط به خاطر آبرو داری آخر عمر این کار رو نکرده بود،راست هم می گفت اگر مادر بزرگ قاتل می شد من دیگه تو ی مدرسه نمی تونستم سرم رو بلند کنم تا همین الانشم به خاطر دایی جواد کلی مسخره م میکیردن همین حمیدِمشت کبری که همیشه کتکش می زدم با چند نفر دیگه دیروز دنبال من میومدن ومی گفتن:"دایی جوادش چِل شده!دایی جوادش چِل شده،عاشق لیلا گل پامچال شده..."منم بعد کلی تحمل دست کردم به سنگ وتا اومدن به خودشون بجنبن یه سنگ خود تو سر حمید ویه سنگم پای چشم مجید پسر اوس رضا که چند وقتی بود منو ول کرده بود ورفته بود سراغ حمید، حالا نمی دونم چه جوری به بابا بگم فردا بیاد مدرسه جواب مش کبری رو بده خدا بهم رحم کنه....
مادر تکانی به من داد وگفت:
"کجا هستی؟بیا برو تو اتاق ببین چی میگن"
زن دایی داشت داخل اتاق می رفت منم همراش رفتم ،علی ضامن داشت به دایی جواد دلداری می داد:
"خیالت تخت همه چی رو بسپار به من..."با دیدن ما دهنش خشک شد زن دایی گفت:
"ببخشید آقای علی ضامن معذرت می خوام آقای کریمی،می خوام تنها باهاش حرف بزنم..."
علی ضامن همونجور مات بلند شد:"آخه همه چیز رو...سپرده به من...."
زن دایی جوابش رو نداد علی ضامن هم  همونجوری از اتاق بیرون رفت در حالی که چشمش به دایی جواد بود نمی دونم چرا تو این جور مواقع به جای اینکه منو دنبال نخود سیاه بفرستن می فرستن تو عمق قضیه،خیلی باحاله ها، بعدش هم منو سوال پیچ می کنن که چی گفتن وچی شنیدی،هنوز مونده تا کامل دنیای آدم بزرگا رو بفهمم.
گمونم برا امروز کافی باشه اگه ادامه بدم پست طولانی میشه اونوقت حوصله نمی کنین بخونیدش اقلا اینو دیگه خیلی خوب می فهمم.
ادامه دارد...

نتیجه های اخلاقی:
1.پست بهتره خیلی بلند نشه چون در اون صورت زن دایی هم اونو نمی خونه
2.من آخرش پوست حمید رو می کنم
3.وپوست اونی که کامنت نذاره
4.من با علی ضامن نسبتی ندارم
5.مرگ بر قلم به دست مزدور

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 11:28 توسط کریم دوغی |

آنچه گذشت:من رفتم دنبال نخود سياه نفهميدم چي شد! تازه چند وقتم نبودم (رفته بودم سانفورونسيسكو)
حقيقتش دايي جواد خيلي تعريفي ديگه نداره. مادرم ميگه بايد يه چند وقتي ولش كنيم تا خودش رو پيدا كنه، تو فيلما هميشه همين كار رو مي كنن. ولي دايي جواد خيلي خراب تر از اين حرفاست چند وقته ورد زبونش يه شعر كه بابا ميگه نمي دونم از كدوم قبرستوني آورده شده:
"مرا ببوس
براي آخرين بار
تو را خدا نيگهدار
كه مي روم به سوي سرنووووووووووشت..."
هر روز بلند ميشه لباساش رو مي پوشه چاقوي دسته قهوه اي رو كه از علي ضامن قرض كرده  ور مي داره جلوي آيينه وايميسه همون شعرا رو مي خونه... پشيمون ميشه...بغض مي كنه چاقو رو سر تاقچه مي ذاره و لباساش رو در مياره، روزي چند بار اين كار رو ميكنه تا غروب كه گوشه ي اتاق كز مي كنه و با صدايي دورگه همون شعرا رو مي خونه:
"...بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته..."
دايي جواد كلا از دست رفته. زن عمو كه بعد اون همه درگيري دوباره پاش به خونه ي ما باز شده با يه قابلمه شله زرد ميگه "والا مانم جوون بوديم پونزده سالمون كه شد دادمون دست اولين خواستگار كه همين فرشاد بود تازه آقا فرشاد هم منو بعد عقد ديد، اصلا اين حرفا نبود چه مي دونم عشق نميدنم تفاهم  و...همين تو خودت صديقه جون مگه چه جوري شوَر كردي..."
مادر كه هميشه كمين كرده وسط حرف زن عمو پريد: "خب زمون شما با زمون ما خيلي فرق كرده بود روم به ديوار شما همسن مادر من هستيد" مادر وزن عمو حرفاي همديگه رو خوب مي فهمن بابا ميگه اينا رو بايد ببرن كتيبه هاي گنجنامه رو رمز گشايي كنن، هميشه آخر بحثاشون هم معلومه، همديگه رو سير مي زنن و دوباره تا چند وقت با هم قهرن اما اين دفعه وقتي بحث داشت گر مي گرفت مادر بزرگ در خونه رو وا كرد و اومد داخل. زن عمو آب دهنش رو قورت داد و نگاهي ملتمسانه به مادر كرد مادر هم انگار از سر بازي جوانمردانه هيچي نگفت. صداي مادر بزرگ از توي دالان ميومد كه ميگفت: "بفرما، بيا تو زينب خاتون...خونه ي خودتونه..."
 زينب خاتون زن حاج علي بود كه ته كوچه ي مادر بزرگ مي نشست و همه ي سوك و پوك زندگي مردم دستش بود سر كتاب هم باز مي كرد طلسم و جادو جنبل هم مي گفتن بلده. اومده بود هم سر از كار دايي جواد در بياره هم به سفارش مادر بزرگ براش دعا بنويسه تا فكر زن دايي شيرين از سرش بيفته و بره ميترا رو بگيره. مادر بزرگ هر كاري كرد دايي جواد در رو باز نكرد تا زينب خاتون از نزديك معاينه ش كنه آخرش از همون پشت در چند تا ورد الكي نوشت و فوت كرد دور اتاق يه مقداري هم احضروا احضروا كرد و رفت. مادر بزرگ مي گفت چشمم آب نمي خوره اثر كنه آخه دستش به اين جونمرگ شده نخورد بعدش هم چند تا مشت به در اتاق كوفت بلند داد زد "الهي يتيم بشي جواد كه انقدر خون به جيگر من نكني، تنهايي گنده ت كردم كه پسر بزرگ داشته باشم... مي خواي من دغمرگ كني!؟ يه ننه بيشتر از دار دنيا داري..." مادر بزرگ اين حرفا رو با گريه مي گفت گريه و ناله زياد مي كرد ولي اين دفعه فرق داشت دايي جواد در رو باز كرد اونم گريه ش گرفته بود زن عمو زير چشمي همه چيز رو نگاه مي كرد دايي مادر بزرگ رو بغل كرده بود و داشت مثل بچه ها گريه مي كرد يه چند دقيقه كه گذشت مادر بزرگ به خودش اومد و يادش اومد كه دايي جواد در رو برا زينب خاتون باز نكرده با دستش زد تو سر دايي (ترررررق): "يتيم شده با همين دختره گشتي روت تو روي من باز شده" (گرووووووومب) صداي دمپايي بود كه هميشه دم دستش بود. "منو مسخره مي كني مرده شور ريختت رو ببرن با اون باباي گور به گوريت، به همون گور به گوري رفتي كه منو جلوي زينب خاتون كنف كردي"(گورگوروووووومب)... هميشه بايد يه جوري جلوي بحث و دعواي مادر بزرگ گرفته مي شد و الا ول كن نبود، يه اتفاق كه خيلي وقتا نمي افتاد ولي اين دفعه افتاد، صداي زنگ حياط بلند شد مادر بزرگ به اين خيال كه زينب خاتون برگشته خوشحال بلند شد كه بره در رو وا كنه كه مادر به من اشاره كرد كه برم در رو باز كنم... خودمم هم باورم نمي شد، زن دايي شيرين بود، علي ضامن آورده بودش..."
ادامه دارد
+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 15:23 توسط کریم دوغی |

 

آمد، صریح و موجز و شیوا و مستدل
پیچید توی کوچه بن بست یک غزل
 
گل کرد توی کوچه ما عطر بچگی
ده، بیس، سی، چل، تب لی لی، اتل متل

همبازی همیشگی یاکریم ها
شد سوژه و زبانزد افراد این محل

سارا شنیده اید که از راه آمده است
مرد هزار و یک شب و یک چوب در بغل؟

 مردی که کل بچگی اش را گذاشته
توی سیاهچال نمور توان گسل

 مردی که چیده اند دو فانوس سبز را
از لای پلک هاش دو تا دست مبتذل

سارا تو فکر میکنی این مرد رمز چیست
چیزی بگو به قدر دو سه واژه لااقل

+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 7:10 توسط سو‌يـن |

پارسال کتاب "من قاتل پسرتان هستم" را خواندم که احمد دهقان درباره جنگ نوشته بود و سر و صداي زيادي هم به پا کرده بود. دهقان که خودش از بچه هاي جنگ است و يکي از بهترين رمان هاي جنگي را نوشته است (سفر به گراي دویست و هفتاد درجه) با انتخاب فکر نو و عنوان جديد، کتابي نوشته است که در عرصه ادبيات جنگ يک اتفاق به شمار مي رود؛ هرچند که نوع روايت آن، انتظارها را برآورده نکرد و به موفقيتي که مي بايست نرسيد. اين فکر و ايده جديد فيلمسازان بسياري را وسوسه کرد که اين مضمون جديد را با زبان سينما بيان کنند؛ اما کسي اين کار را نکرد تا اين که فرهاد توحيدي بر اساس اين کتاب، فيلمنامه اي براي مازيار ميري نوشت و فيلم "پاداش سکوت" ساخته شد.
   با آگاهي از مضون فيلم و شناختي که از مازيار ميري به عنوان يک فيلمساز جوان و خوش فکر و تکنيکي داشتم، انتظار يک فيلم خوب را مي کشيدم. به ويژه آن که پرويز پرستويي نقش اول بود و شنيده بودم که براي صحنه هاي زير آب يک گروه تخصصي فيلمبردار اقيانوس را از آلمان آورده اند. اميدوار بودم بعد از "نغمه ناتمام" و "به آهستگي" فيلم بهتري از مازيار ميري ببينم که متاسفانه اين طور نشد.
    "يک رزمنده پس از سال ها به ياد همرزمش مي افتد؛ شبي که آن ها در يک نيزار در نزديک عراقي ها بوده اند، همرزمش تير مي خورد  و نمي تواند ساکت بماند، اين رزمنده براي نجات جان بقيه گردان مجبور مي شود سر او را زير آب کند. حالا به سراغ پدر همرزمش مي رود که پسرتان شهيد نشده و من قاتل پسرتان هستم." فرهاد توحيدي اين ايده را تبديل به جستجوي رزمنده و پدر همرزمش به دنبال همرزمان ديگر براي اثبات ادعاي رزمنده کرده و فيلمساز هم دوربين به دست به دنبال اين دو نفر راه مي افتد. رزمنده اي که يک بليط فروش از کارافتاده با سابقه بستري شدن به خاطر روان پريشي اش است که کسي او را جدي نمي گيرد.
    ديگر به اين نتيجه رسيده ام که بزرگترين مشکل فيلمسازي مازيار ميري عدم رعايت ريتم است. با اين که او که سعي در همکاري با  فيلمنامه نويس هاي خوب (پرويزي شهبازي و فرهاد توحيدي) بازيگران حرفه اي (محمد رضا فروتن و پرويز پرستويي) و امکانات مدرن دارد؛ اما به علت رعايت نکردن ريتم و تمپوي مناسب در روايت، دچار کندي و کسالت در فيلم هايش شده است. شايد مازيار ميري اين ضربه را از سابقه تلويزيوني اش مي خورد که عادت به ميخکوب کردن تماشاگر ندارد. فرق تلويزيون و سينما اين است که در تلويزيون همه چيز در يک صفحه کوچک ديده مي شود. در يک محيط روشن که غالباً افراد ديگري هم حضور دارند و صداهاي ديگر هم مي آيد و چه بسا فرد مشغول کارديگري هم باشد. براي همين همه چيز بايد با تاکيد و تکرار با شد؛ اما در سينما تصوير روي يک پرده عريض و بزرگ ديده مي شود. در يک محيط تاريک و ساکت که هيچ چيز ديگر فکررا مشغول نکرده و افرادي که با اراده پول داده اند و ساکت نشسته اند و شما موظفيد که انتظار آن ها را برآورده کرده و تمام حواس و عقل آن ها را مشغول کنيد. در سينما مثل اتوبان يک طرفه مدام بايد براي مخاطب چيزي براي عرضه داشته باشيد و گرنه از روي صندلي نه چندان راحت سينما بلند مي شود، ناسزايي نثار شما مي کند و بيرون مي رود.
    اگر مازيار ميري به مفاهيمي مثل آهستگي و سکوت علاقه دارد؛ بايد بداند که اين مفاهيم وقتي قابل انتقال هستند که در برابر ضد خودشان قرار بگيرند. مثلاً يک آدم نظامي که در پادگان سختگير و خشن است، گريه پنهاني داشته باشد نه اين که يک بليط فروش از کار افتاده که ساعت ها در يک اتاقک حبس است به خانه اش بيايد و تنها روي تخت دراز بکشد! اين مشکلات ربطي به سانسور فيلم هم ندارد.
     کاش مسوولين وزارت فرهنگ به جاي کارهاي سياسي شان کمي به فکر سينما حقير ملي و سينماي درحال جان کندن جنگ بيفتند و بفهمند که فرهنگ، روحيه يک ملت است. اگر مردم افسرده و خسته اند به اين خاطر است که از نظر روحي تغديه نمي شوند. با  شعاردادن چيزي درست نمي شود. مردم کتاب و تاتر و فيلم خوب مي خواهند. اگر شيوه و مفاهيم خاصي را مي خواهيد با کتاب و تاتر و فيلم عرضه کنيد بايد به هنرمندان امکانات و آزادي بدهيد بعد از آن ها انتظار داشته باشيد نه اين که براي هنرمندي که با مصيبت، هزينه ساخت و انتشار اثرش را فراهم کرده هزاران شرط بگذاريد و آزادي اش را محدود کنيد. نمي دانم چه بگويم وقتي مي بينم "محاکمه" از ايرج قادري جايگزين "سنتوري" از داريوش مهرجويي مي شود! اين کارها دغدغه ارزشي آقايان را هم زير سوال مي برد.

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 0:9 توسط راد |

 


پيرزن هر روز به بهانه هواخوري به پارکي که کنار خانه اش بود مي رفت و بدون اينکه پسرو عروسش بدانند ساعت ها مي نشست و با پيرمرد درددل مي کرد. پيرمرد از گذشته اش مي گفت که چطور پدرو مادرش را راضي کرده به ازدواجش کاري نداشته باشند و نتيجه اش اين شده بود که تا اين سن مجرد بماند.ازتجربه ها وهيجاناتي که از سرگذرانده بود برايش حرف مي زد اما او چيز زيادي براي تعريف کردن نداشت و در سکوت  حرف هاي پيرمرد را با اشتياقي تمام نشدني سر مي کشيد.
 روزهايي که بچه ها و نوه ها دوروبرش را شلوغ مي کردند وناخواسته مانع رفتن او به پارک مي شدند دلش مي گرفت و با اين که به ظاهر درجمع نزديک ترين کسانش بود احساس تنهايي مي کرد وازپنجره هميشه بازخانه اش بيرون را نگاه مي کرد آه سردي مي کشيد مي دانست چشم هايي در پشت اين پنجره منتظرش هستند حس غريبي داشت گاهي به خودش نهيب مي زد که خجالت بکش اين کارها ازتوگذشته تمام موهايت سفيد است  اين يکي هم مثل خيلي از هوس هاي جوانيت زودگذر است ولي گويي اين طور نبود چون هرروز که مي گذشت وابستگيش به اين احساس بيشترمي شد اما جرات حرف زدن از دروني ترين احساسش را حتي براي دخترش نداشت.
ولي ديگر نمي¬توانست تحمل کندبايد باکسي درمورد اين حس غريب وتازه ولي واقعي صحبت مي¬کرد   دلش گنجايش اين راز بزرگ را نداشت  اين همه هيجان براي قلبي که سالها خاموش بوده سنگين بود بايد براي کسي تعريف مي کردزياد شدن ضربان قلبش را موقع ديدار او .
نه با جوان ها نمي شد درمورد اين چيزها حرف زد آن ها آن قدر خودخواهند که فقط به  آبروي خودشان  فکرمي کنند .يک عمر زندگيش را به پاي آن ها ريخته بود آخرش چه ! هرکسي به راه خودش رفته بود واو مانده بود و يک دنيا تنهايي .ازدواجش هم بدون عشق صورت گرفت بدون عشق پايان يافت و مانند گلي سرمازده ذره ذره پژمرد و خشک شد.
همه دورهم خوشبحت بودند غير ازاو. پس ازمرگ همسرش همه ازاو انتظار داشتند  فقط نقش يک مادربزرگ خوب را ايفا کند براي نوه ها وبچه هايش زندگي کند و سر آن ها را باحرف هاي بي سروته اش از گذشته به درد بياورد.  نه ! حرف زدن دراين مورد با آن ها بي فايده است آن ها نمي توانند تصورکنند که او بخواهد براي خودش زندگي کند براي خودش انتخاب کند وبراي خودش عاشق شود.
پيرزن به درخت کهنسالي که از دور درپارک ديده مي شد چشم دوخت ؛لبش را گزيد و لبخند کمرنگي لبان چروکيده و رنگ پريده اش را پوشاند. درمورد پيشنهادي که پيرمرد داده بود خودش فکرهايش را کرده بود وتصميمش را گرفته بود ولي باز انگارمي ترسيد با بچه هايش درين مورد حرفي بزند.
در جوانيش مدت ها منتظر چنين موقعيتي بود که دلش بلرزد و قلبش به خاطرمردي به تپش درآيداما هميشه موقعيتي که پيش مي آمد هوسي زودگذر بود که پس از مدتي روبه خاموشي مي رفت. هميشه آرزو داشت مردي را ببيند که لياقت داشته باشد او به خاطرش تمام زندگي را پشت سر بگذارد ولي اين انتظار سال ها وسال ها به طول انجاميده بود و اينک بعد از هفتاد سال که از زندگي بي روحش مي گذشت به سراغش آمده بود. حالا که بايد  با اين زندگي وداع کند دل به دنيا بسته بود.
درجواني چند بار سعي کرده بود خودش را ازين زندگي خلاص کند ولي بدبختانه نجاتش داده بودند وکورسوي اميدش براي رهايي تبديل به ياسي تلخ  وگزنده شده بود. مي گفتند مرگ برايش زود است؛ بايد زندگي کند واو مجبورشده بود  سال ها وسال ها زندگي کسالت بارش را ادامه دهد و حالا سر پيري...
ابتدا تصميم گرفت با چند تن از رفقاي قديمي صحبت کند بالاخره آن ها هم سنش بودند و حرفش را بهتر مي فهميدنداما نه! آن ها هم  هرکدام دنيايي خيالي ،يادگاري از گذشته براي خودشان ساخته بودند  و گمان مي کردند در جمع بچه ها ونوه ها راحت تر مي توانند خودشان را فراموش کنند.
با خود انديشيد: اون ها هم تمام زندگي و دلخوشي شان شده سرک کشيدن توي زندگي اين واون .کي وقت مي کنن براي خودشون زندگي کنن. نمي دانست. يک بار که صحبت را بايکي از همسايه هاي قديمي که با هم صميمي تر بودند پيش کشيده بود هنوز به اصل مطلب اشاره اي نکرده که پيرزن چنان استغفرا...هي گفت که انگار دارد با آدم گناهکاري حرف مي زندو آب پاکي را روي دستش ريخت و او هم از همان جا نوميدانه ودلشکسته به خانه برگشت.
ناگهان با خود انديشيد وقتش فرارسيده. او که مدت ها منتظر چنين موقعيتي  بود حالا که به سراغش آمده چرا استفاده نکند ولي ... حالا براي تجربه کردن چنين موقعيتي کمي ديرنشده بود؟
نمي خواست مايه آبروريزي فرزندان و نوه هايش شود ولي نمي توانست دوروز باقيمانده عمرش را همچنان براي آن ها زندگي کند مي خواست لحظات آخر عمرش آزادي را تجربه کند و کوله بار سنگين حرف ها را براي هميشه ازروي دوشش به زمين بگذارد .وقتي او خوش باشد چه اهميتي دارد که کسي پشت سرش حرف بزند مهم اين است که او براي لحظه اي آن طور که دوست دارد زندگي مي کند بدون اينکه ازکسي بترسد يا ملاحظه چيزي را بکند.
با اين افکار ناگهان حس کرد درست نفس مي کشد سعي کرد مانند دوران جواني نفس عميقي بکشد  و هواي تازه آخر بهار را به ريه هاي فرتوتش وارد کند ابتدا سرفه اش گرفت؛ به تنفس در چنين هوايي عادت نداشت ولي پس از لحظاتي سرفه قطع شد و جاي آن را طراوت وشکفتگي پرکرد. دختري جوان و سر زنده را درآيينه ديد.بالاخره تصميم خودش را گرفت. سرصندوقش رفت .تمام پول هايش را بيرون آورد پس از اينکه آن ها را شمرد درون کيف پول دستي اش گذاشت.يک بار ديگر ازپنجره نگاهي به درخت  وسط پارک انداخت .هميشه سرسبز بود زمستان وتابستان. پيري هم نتوانسته بود کمرش را خم کند. کسي در پشت اين درخت کهنسال منتظرش بود. نبايد بيش از اين او را در انتظار نگه مي داشت. خودش به اندازه کافي انتظار کشيده بود
اين بار به جاي بقچه کيفي را برداشت که به تازگي  نوه اش برايش خريده بود و او به اين بهانه که کيف رنگ شادي دارد و براي او مناسب نيست استفاده نکرده بود.
وقتي به سمت در مي رفت سرش را برگرداند .خوب در وديوار را نگاه کرد در وديواري که سال ها شاهد عجز  و ناتواني دوران جواني و ميانسالي اش بودند .بعد به فکرش رسيد که همه چيز را براي بچه هايش بنويسد مهم نيست که آن ها بعداز خواندن نامه چه حالي پيدا مي کنند واحتمالا تمام سعي خودشان را مي کنند که اطرافيان نفهمند چه اتفاقي براي او افتاده مهم اين است که اوداشت انتخاب و اختيار و آزادي را تجربه مي کرد پس از اينکه نامه را تمام کرد آن را روي طاقچه کنار پنجره گذاشت. يک بار ديگر به درو ديوار اتاق نگاه کرد و از در بيرون رفت.

اینم یکی از اولین داستان های جزیره
 

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 7:8 توسط جزیره |