تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
 


شايد دل اگر مقابلش سد مي شد
در رفتن ازين شهر مردد مي شد
ريلي که قطار را از اين جا مي برد
از داخل چشم هاي من رد مي شد

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 8:15 توسط جزیره (ناشناخته) |


تا عشق دوید از دهانم بیرون
نام تو کشید از دهانم بیرون
گفتم که به تو حرف دلم را بزنم
یک بوسه پرید از دهانم بیرون

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 7:30 توسط جزیره (ناشناخته) |


انگار که در سرم تکاپويي هست
آشفتگي و شور و هياهويي هست
چندي است که سخت از خودم مي ترسم
درجيب کتم هميشه چاقويي هست

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 6:31 توسط جزیره (ناشناخته) |

 
تاريکم و شب از دلم مي جوشد
تکرار به تکرارخودش مي کوشد
تکراري ام آنقدر که حالا ديگر
پيراهنم از حفظ مرا مي پوشد

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 16:40 توسط جزیره (ناشناخته) |

کم نامۀ خاموش برایم بفرست
ازحرف پُرم، گوش برایم بفرست
دارم خفه می شوم در این تنهایی
لطفا کمی آغوش برایم بفرست!

                                                                                                            جلیل صفربیگی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 18:55 توسط جزیره (ناشناخته) |

 

این جا که منم باید کلمه را فرو خورد

و دوستت دارم را در هاله ای از نگاه پیچید و پیشکش کرد

اگر در تیر رس چشم های مزاحم جایی برای نگاه وجود داشته باشد

 این جا باید سانسور کاشت و حسرت درو کرد

این جا از نردبان تشبیه و استعاره بالا رفتن آخر و عاقبت ندارد

وقتی حتی دستانت

در نهایت انزوا می مانند و می خشکند

تو بین زمین و آسمان معلق می مانی و زبانت بند می آید

آخرین پله نردبان بر بام هیچ کس نیست

یا حتی بر کوه و درختی که بتوانی به آن دل خوش کنی

یا باید به سقوط آزاد تن بدهی و خودت را و دوستت دارم را

بلند بلند  جار بزنی و نقطه

و یا باید آرام آرام از پله ها پایین بیایی

خاموش و سترون

چشمت را به دوردست ها بدوزی...........

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 15:39 توسط سو‌يـن (درخشش ذهن شفاف) |

سوزن بان گفت: آدم بزرگ ها در قطار يا مي خوابند يا خميازه مي کشند. فقط بچه ها هستند که بيني خود را به شيشه ها مي فشارند.

شازده کوچولو گفت: فقط بچه ها می دانند که به دنبال چه می گردند. 

                                                                                        

                                                                                                شازده کوچولو – اگزوپري

  

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 23:27 توسط راد(یکال) |

پت... پت...، چراغ از نفس افتاد؛
تا پدر آمد سراغ خلوت مادر
سکانس بعد

نُه ماه بعد غنچه‌ي سرخي شدي
ولي مادر شبيه يک گل پرپر
سکانس بعد

تو چار ساله بودي و عشقت پرنده بود
يک اتفاق ساده دلت را مچاله کرد
گنجشک پَر، کبوتر... و در کُل پرنده پَر
مادر پريده بود و پدر پَر
سکانس بعد

- ابرو کمون شونه بلندم! لالالالا
گلدونه‌ي دلم، گل گندم! لالالالا
کي مي‌شه حجله‌ات ببندم! لالالالا...
مادربزرگ با نوه‌اش در سکانس بعد
يک خانه داشتند ته کوچه‌ي زمين
دور از تمام مردم دلسرد بي‌خيال
در فصل بي‌بخار زمستان قشنگ بود
بر شيشه‌ها بخار سماور!
سکانس بعد

کيف و کتاب دخل به خرجش نمي‌رود،
بايدنبايدي که به منطق نمي‌خورد
آقاي ناظمي که سراپا شکايت است:
گمشو لجن، برو دم دفتر!
سکانس بعد

مادربزرگ حادثه‌ي بعدي تو بود
او را ببر و زير لحد خاک کن! همين
يک فاتحه بخوان و به يک "ارث!" فکر کن!
 به جانماز بي‌بي‌کوثر
همين سکانس
_ در متن _
کارگردان سگ خُلق و بد دهن
از پشت دوربين به همه پارس مي‌کند و کات مي‌دهد به تو
که: اين چه طرزش است؟
با اين پلان مسخره
تف بر سکانس بعد

بازار، ريشه ريشه تو را جذب مي‌کند
تو شاخه شاخه در لجن روزمرگي
تو برگ برگ زردتر از روزهاي قبل
در دست بادهاي شناور
سکانس بعد

- آقا لبو ببر! لبوي داغ حال مي‌ده!
خانم لبو بدم؟
- بده آقا!
که ناگهان؛ موهاش توي باد
دلت را به باد داد آن دختر تکيده‌ي لاغر
سکانس بعد

دختر ولي پريد و خمارت گذاشت
بعد ميخانه بود و نم‌نم سيگارهاي تلخ
با ياد چشم‌هاي خمارش تو بودي و
بعد از دو بطر، بطري ديگر
سکانس بعد

يک دستمال يزدي و يک پاتوق مدام
مردي مزاحم دو سه تا خانم جوان
چاقو به دست مي‌رسي و قاط مي‌زني:
هي!با توام، کثافت عنتر!
سکانس بعد

زندان
شروع حرفه‌اي جرمي بزرگ‌تر
يک طرح کاد واقعي از مجرمان پير
استاد کار مي‌شوي و مي‌زني جلو
با چند سال سابقه کمتر!
سکانس بعد

- آزادي ات مبارک!
- ممنون! ولي... شما؟
- من شاعرم، همان که تو را خلق کرده است
اما ببخش، خالق خوبي نبوده‌ام
من قول مي‌دهم که تو در هر سکانس بعد
هرجور خواستي بروي زندگي کني
يک کار و بار عالي با يک زن قشنگ...

خواباند بيخ گوشم، زل زد به چشم‌هام
چيزي نگفت؛ رفت.

شبي در سکانس بعد
او قرص‌هاي کوچک آرام بخش را با چاي تلخ
بسته به بسته به حلق ريخت
تا خواستم به متن بيايم، کمک کنم
پشت سکانس‌هاي فراموش فيد شد.

-------------

گرفته شده از: آوای آرام

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 9:22 توسط راد(یکال) |

....ادامه

بعد از کلی وبلاگ گردی "راد" خسته

درحالی که چشاش چپ شده بود

پلکاش هم شدیدا سنگینی میکرد

نفهمید دکمه ریاستارت رو زده یا شات داوونو

شتلقی خودشو انداخت تو رخته خواب

بی تربیت عادت داره همیشه دمر میخوابه

وای به حال الآن که گیج خواب هم هست

دو سه تا خورو پف نکرده بود که

درررررررررررررررر درررررررررررررررررررر

صدای زنگ در کوچه اومد

یخورده هوشیار شد

اما دوباره خوروپوفش رفت بالا

درررررررررررررررررررردرررررررررررررررررررردررررررررررررررررررررررررر

یه تکونی به خودش داد

اه کیه این موقع شب؟

اومد دوباره خوابش بره که:

دررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

ررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر   دررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

دررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

کیه؟

زود بیا دم در

شما؟

گفتم بیا دم در تا درو نشکوندم

با کی کار دارین؟

راد ؟! منو عصبانی نکن بیا دم در

راد مونده بود این وقت شب کیه

ترس همه جونشو گرفته بود

حالا چیکار کنم؟

تو فکر بود که دوباره

درررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

دررررررررررررررررررررررررررررررررر دررررررررررررررررررررررررررر

بعد هم شتلق شتلق یه چیزی کوبیده میشد به در کوچه

سریع دویید یه چاقو از تو آشپزخونه برداشت تو آستینش جا سازی کرد و رفت طرف در

کماکان صدای شتلق شتلق در میامد

رنگ به رخصار راد نمونده بود

پاشو محکم پشت در جاسازی کرد که در بیشتر از ۱۰ سانت باز نشه

آروم درو باز کرد

چشماشو باز کرد دید هیشکی نیست

چپ نگاه کرد

راست و نگاه کرد هیشکسو ندید

نا گهان تو ساقه پاش احساس درد شدیدی کرد

و محکم پاشو به عقب کشید

به پایین نگاه کرد

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییی

.

.

.

.

.

.

.

.

.

علی کوچولو؟

آره خودمم

فکر کردی میذارم خواب راحت داشته باشی؟

کریم دوغی و بگو بیاد

علی کریم اینجا نیست

علی چند قدمی جلو رفت فشار محکمی به سر پستونکی که تو دستش بود داد

گفتم کریمو بگو بیا

منو عصبانی نکن

کریم کو؟

راد مونده بود که چه جوری حالیه علی کوچولو بکنه که کریم اونجا نیست

احساس میکرد که هر کلمه ی اون علی کوچولو رو عصبانی تر میکنه

سکوت کرد و عقب عقب به طرف اتاقش رفت

علی هم که پستونکشو کنج لبش جا سازی کرده بود و میکهای خطرناکی به اون میزد دنبال راد می رفت

 

آیا ادامه داشته باشد؟

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 22:3 توسط ساهامیرو (بدون دخترم هرگز) |

آپارتمان، شايد بهترين فيلم از بيلي وايلدر باشد. نابغه فيلمنامه نويسي پس از سال ها فيلمنامه نويسي براي ديگران، سرانجام خود براي کارگرداني فيلمنامه هايش دست به کار شد و چند تا از بهترين فيلم هاي تاريخ سينما را ساخت که بي شک "آپارتمان" يکي از آن هاست. همان طور که در چندين ليست از بهترين هاي سينما مي توانيد نام آن را ببينيد.
   يک مرد مجرد ساده دل که دلخوشي او تماشاي شبانه تلويزيون و شوخي با همکاران کارمندش است، به تنهايي در آپارتمان کوچکش زندگي مي کند. روساي اداره از آپارتمان او به عنوان جايي براي خوشگذراني هاي مخفي شان استفاده مي کنند و کليد آن آپارتمان روزها ميان مديران دست به دست مي شود و کارمند بيچاره شب ها تا دير وقت بايد سرگردان خيابان ها باشد و کنايه هاي همسايه ها را به خاطر مهمان هاي زيادش بشنود تا روسا با معشوقه هاي پنهاني شان از آپارتمان او بروند و بتواند برگردد، تلويزيون ببيند و بخوابد. تا اين که او عاشق يکي از کارمندان زن اداره شان مي شود غافل از آن که آن زن، معشوقه يکي از مديران است...
  "آپارتمان"، فيلمِ فيلمنامه است و بي شک براي فيلمنامه خوانان يکي از لذت بخش ترين فيلمنامه هايي است که خوانده اند. تمام احساسات و موقعيت ها به درستي در فيلمنامه آمده است و بدون ديدن فيلم مي توان لذت و غم شخصيت ها را تجربه کرد. ديدن فيلم، لذتي دوچندان دارد. ديدن بازي شادي آور "جک لمون" و معصوميت زيبارويي مثل "شرلي مک لين" به همراه کارگرداني قوي بيلي وايلدر حتي در فضاي سياه و سفيد هم هيجان آور و به ياد ماندني است. زوج جک لمون و شرلي مک لين در چند فيلم وايلدر با هم بازي کرده اند که "ايرما خوشگله"  يکي ديگر از آن هاست. دوبله شخصيت جک لمون در ايران با مرحوم منوچهر نوذري بود. متاسفانه نسخه دوبله آپارتمان در دسترس نيست و ظاهرا از بين رفته است اما آن ها که کمتر با زبان انگليسي آشنايي دارند مي توانند با خواندن فيلمنامه قبل از ديدن فيلم در  جريان رويدادهاي آن قرار گيرند.
راستي قول مي دهم فيلم بعدي که معرفي مي کنم رنگي و جديد باشد. قول.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 22:20 توسط راد(یکال) |

 در این مسیر ادامهی من گنگ و مبهم است

گرما بریز و عشق بپوشان که سردم است

 

احوال من حکایت یک بام و دو هواست

این زمهریز سینه اش عمق جهنم است

 

دارد سراب می نگرد آن نگاه که

حس می کند مقابل تندیس مریم است

 

نگذارشان به وهم بیفتند و بشکنند

بار درخت منع شده فهم آدم است

 

گندم، هبوط، بغض، سراندیب، هیچ کس

کاری بکن اگر چه غزل گریه ام کم است.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 6:26 توسط سو‌يـن (درخشش ذهن شفاف) |

 

 

یکی بود یکی نبود

غیر از خدا هیشکی نبود

یه علی کوچولو بود آخر غیرت

چشماشو که به این دنیا باز کرد

اولین چیزی که دنبالش میگشد کریم دوغی بود

این درو باز کن نبودش

اون درو باز کن نبودش

کریم توی سوراخ موش

رگه سیدیش قلمبه شده بود

کریم دوغی کجاییییییییییییییییییییی؟

آبجی زهرا همچین یه جوایی هم میترسید هم به داداش غیرتیش می بالید

بابا هیبت هی علی کوچولو رو دلداری میداد

علی جون بیخیال شو

علی کریم دوغی پشیمونه

علی شب بود سیبیلای شمارو کریم دوغی ندید

شما غلاف کن

علی کوچولو گوشش بدهکار نبود

میگفت بابا هیبت تو فقط کریم دوغی رو نشونم بده

قل میدم زنده بمونه

اصلا اون باید زنده بمونه و یه عمر با زجر زندگی کنه

بابا هیبت کریم دوغی کو؟

آبجی زهرا که از دور داشت نگاه میکرد چشماش برق میزد

زیر لب میگفت قربون داداش علی باغیرتم برم

علی کوچولو گفت

بابا هیبت باشه نگو

خودم زیره سنگ هم که رفته باشه پیداش میکنم

در حالی که پسونکشو گوشه ی لپش جا سازی میکرد

یه تکونی به نی نی لالایش دادو جستی زد بیرون

مامان علی گفت

علی جون صبر کن اقلا جاتو عوض کنم

فکر کنم پیپی کردی

بو میدی

علی کوچولو یه مکث کرد

یه نگاه به مامان انداخت

مامان جای من وقتی عوض میشه که کریم دوغی رو پیدا کنم

مامان گفت آخه چه ربطی داره پسرم؟

علی کوچولو پوسخندی زدو گفت ربطشو بدن از کریم دوغی بپرسین

قهقه ی بلندی زدو رفت...

.

.

.

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 20:6 توسط ساهامیرو (بدون دخترم هرگز) |

 

 

زن گفت:
- کی برمی گردی؟
- نمی دونم. این جوری که گفتن حداقل بیست روزه.
زن سری تکان داد و به آشپزخانه رفت. مرد با خودش گفت:
- بی شرف.
عصر همان روز، مرد از ماشین پیاده شد. نگاهی به اطراف انداخت و به طرف همان خانه رفت. در زد. صدایش را تغییر داد  و گفت:
-      باز کن! می دونم شوهرت خانه نیست.

                                 ************************


لب هایش را بوسید و آرام از او فاصله گرفت. زن چشم باز کرد و گفت:
- کی برمی گردی؟
مرد لبخندی زد و سرش را پایین انداخت. زن گفت:
-      اگه مشکوک شد بعداً بیا. نذار بفهمه.

                                ********************************* 

مرد دستانش را باز کرد؛ اما زن از او جدا نشد. دستانش را دور سینه ستبر مرد حلقه کرده بود و به زور آنها را به هم رسانیده بود. مرد گفت:
- چه قدر مونده؟
زن گفت:
- کی دوباره می یای؟
- اولین ملاقاتی.
در باز شد. مرد بیرون رفت وماموران، زن را با خود به داخل زندان بردند.

                                     

                                ****************************** 


مرد به کناری رفت و زن برخاست. مرد گفت:
- دوباره کی بیام؟
- هر وقت پولش رو جور کردی.
پوزخندی زد و از اتاق بیرون رفت.

                                **********************************

 پسر، آرام وارد قسمت زنانه مسجد شد و در آن را باز کرد. دختری وارد شد. سرش را پایین انداخت و گفت:
-      من خودم رو می کشم.
-      قرار شد از این حرف ها نزنی.
پسر بسته ای را از جیبش بیرون آورد و به دختر داد. دختر نگاهی به چشم های پسر انداخت. پسر سرش را پایین انداخت و گفت:
-      کی برمی گردی؟

                                  *******************************

 

پسر از اتاق دکتر که بیرون آمد به طرف میز منشی رفت و همان جا ایستاد. دختر لبخندی زد و گفت:
-       دوباره کی می آیی؟
پسر از خجالت قرمز شد و گفت:
-       این قدر معلومه؟
-       آره. دکتر هم مشکوک شده.
پسر مِن و مِن کرد و گفت:
-       من صبح ها تو کتابفروشی "شاهین"م. می یای؟


 

+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 9:48 توسط راد(یکال) |