تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
 

...و کلمه بود و جهان در مسیر تکوین بود

... و دوست داشتن آن کلمه نخستین بود

خدا امانت خود را به آدمی بخشید

که بار عشق برای فرشته سنگین بود

و زندگی و مرگ آمدند و گفته نشد

که ازین دو حادثه ی اولی کدامین بود

اگر نبود به جز پیش پا نمی دیدیم

همیشه عشق همان دیده جهان بین بود

به عشق از غم و شادی کسی نمی گیرد

که هرچه کرد پسندیده و به آیین بود

اگر که عشق نمی بود داستان حیات

چگونه قابل توجیه و شرح و تبیین بود

و آمدیم که عاشق شویم و درگذریم

که راز زندگی و مرگ آدمی این بود

 حسین منزوی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:6 توسط سو‌يـن |

 

مادرم جوون بود

اما...

خونشون خیلی قشنگ بود

اما...

بابا خدای غیرت بود

اما...

در خونشون ...

کوچه

سیلی

در

میخ

آتش

قلاف شمشیر

دستهای بسته

وای...

مادر...

.

.

.

جای علمدار کربلا خالی

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 11:36 توسط |

 


زن، روي تپه ايستاده بود. منظره سبز ته دره  به او لبخند مي زد. بادي که تند  نبود

 موهايش را آشفته مي کرد. دستش، گونه تبدارش را لمس کرد و قطره اي اشک

روي صورتش ماسيد. چيزي در درونش داشت منفجر مي شد. آب دهانش را  که فرو

داد، حس کرد چاي داغي از گلويش پايين رفته و تمام مجاري دهانش را سوزانده

است. صداي ونگ ونگ بچه بلند شد. به همين زودي شکمش ته کشيده بود! او به

عنوان مادرِ آن موجود بدبخت، وظيفه داشت شکمش را سير کند. دستانش را نزديک

 دهانش برد و تمام بخارِ دهانش را در آنها خالي کرد. کمي از داغي وجودش  به

جسمش منتقل شد. دهانش  را بست و تا جايي که توان داشت هوا را  از بيني به

ريه هايش کشيد و چند ثانيه اي به همان حالت ماند. نيرويي مي خواست قفسه

سينه اش را بشکند و خود را آزاد کند. تا جايي که مي توانست مقاومت کرد. کم کم

رنگش به کبودي زد. ناگهان بي اختيار دهانش باز شد و تمام هواي محبوس در ريه

هايش با فشار از دهانش بيرون پريد و به نفس نفس افتاد. صداي بچه تبديل به ضجه

شده بود. نگاهي به بچه انداخت و اخم هايش در هم رفت. دوباره بي اعتنا به رو به

رو چشم دوخت. چرا اين جا بود؟ فکر مي کرد؛ اما جواب درستي برايش نمي يافت.

به نظرش رسيد که توده اي  سياه با لباس بلند تيره، از ته درّه دندان هايش را به او

نشان مي دهد و او را به خود مي خواند. لرزش خفيفي سرتا پايش را تکان داد.

دست ها را زير بغلش پنهان کرد. سرماي گزنده ول کن نبود. نگاهي به آسمان گرگ

و ميش غروب انداخت. تا لحظاتي ديگر سرخي خورشيد را مي ديد و غروب زندگي

اش! بچه ديگر براي گريه کردن تواني نداشت. از بس جيغ زده بود نفس کم آورده بود.

 زن به سمت بچه برگشت. وقتي تکان خورد آينه اي که هميشه خود را در آن برانداز

مي کرد، از جيبش به زمين افتاد. کف پايش را در آينه ديد. خواست تمام فشاري که

به مغزش وارد مي شد را به آيينه منتقل کند؛ ولي منصرف شد. خم شد و آن را

برداشت. به لب هاي برگشته و رنگ پريده اش  نگاهي انداخت. باد سردي به

صورتش خورد. آينه را به گوشه اي پرت کرد و به سمت بچه رفت. آن جسم زنده

کوچک را برداشت. کمي تکان داد. به صورت کبود شده بچه زل زد. اين موجود کوچک

در دست هاي او چه مي کرد؟ آيا واقعاً به او تعلق داشت؟ او  يک موجود ديگر را به

اين دنيا آورده بو د! ناگهان فکر ديگري به ذهنش هجوم آورد. مي توانست اول بچه را

از اين رنج رها کند و بعد خودش را. ديگر صداي بچه را نشنيد. فقط نگاهي به ته دره و

به توده سياه توهم انگيز که نزديک و نزديک تر مي شد، انداخت و بعد بچه را روي

دستانش بلند کرد.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 10:35 توسط جزیره |

اين کتاب مجموعه نه داستان کوتاه از نويسنده نامي هندي خانم "جومپا لاهيري" است. اين کتاب را دو مترجم معروف کشورمان "اميرمهدي حقيقت" و "مژده دقيقي" جداگانه ترجمه کرده اند. من هر دو ترجمه را یک بار خوانده ام. هر دو روان و گويا هستند. البته مژده دقیقی این کتاب را به نام "ترجمان دردها" ترجمه کرده است.
   کتاب حديث نفس يک زن مهاجر هندي در دنياي غربت غرب است. وضعيتي که خود نويسنده به آن دچار بوده است. او از خانواده اي هندي در لندن به دنيا آمده است و در آمريکا تحصيل کرده است.
چند تا از داستان هاي اين کتاب از بهترين داستان هايي است که تا کنون خوانده ام. داستان اول آن "يک اتفاق ساده" به سادگي و رواني يک سردي رابطه ميان یک زن و شوهر هندی را در غربت روايت مي کند و پايان آن بسيار جذاب و خواندني است. همچنين داستان "مترجم دردها" که مرا بسيار به ياد داستان معروف چخوف مي اندازد. همان که مردي پسرش مرده بود و مي خواست درد دل کند و کسي را پيدا نمي کرد و در آخر با اسبش درد دل کرد تا خالي شد. معاني مذهبي در آثار او در لايه هاي زيرين کار نهفته و خفته است و تأثير خود را به خوبي مي گذارند. از خواندن آن غفلت نکنيد. اين کتاب برنده جايزه ادبي "پوليتزر" شده است.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 21:17 توسط راد |

این یک سه شنبه دیگر است. از آن جا که ما نمی توانیم در برابر وسوسه سه شنبه خودمان را نگه داریم  بنابراین داشته باشید که بحث امروز ما مسأله شیرین فیلم های موزیکال است. امروز رادیو جمله قشنگی را گفت: "ماه عسل آن وقتی تمام می شود که مرد به جای کمک کردن در شستن ظرف ها، خودش به تنهایی آن ها را بشوید." خوب به نظر شما وقتی مرد دارد ظرف های شام یک نفره اش را می شوید و خانوم هنوز به خانه تشریف نیاورده اند خانوم مشغول انجام چه کاری یا چه فکری است؟ اگر آن زن شاغل باشد که کلی از شوهر بیچاره طلبکار است و اگر شاغل نباشد هم بالاخره برای این که دست پیش را گرفته باشد ادای طلبکاری را در می آورد که وای معطل شدم یا ماشین گیر نیامد یا...
این ها اصلاً مهم نیست. مهم این است که مرد چه فکر می کند و فکر کردن مرد هم تابع رفتار زن است
(بگذریم از بعضی آدم های مریض که از روی ترک دیوار به این نتیجه می رسند که به آن ها خیانت شده است)اگر مرد فکر کند که بحث خیانت در پیش است آن وقت مهم نیست که زن شاغل باشد یا نباشد یا چه شغلی داشته باشد در این صورت شما با یک موقعیت داستانی طرف هستید. حالا اگر مرد یک هنرمند مثلاً خواننده و آهنگساز باشد که دیگر قضیه هلو مایل به هندی می شود؛ این جوانک ما به سراغ آهنگ و ترانه می رود و در کنار پنجره حنجره می دراند که آآآآآآآی کجایییییییییی که دلم برات مرده و الانه که بیام بکشمت. خلاصه دردسرتان ندهم به این مضمون و نزدیکای آن یک میلیون فیلم ساخته شده است از جمله Walk the Line  که دو سه سال پیش جایزه اسکار بهترین بازیگر زن را گرفت و از ایرانی ها جای دوری (مثلاً سلطان قلب ها) نمی رویم و همین سنتوری خودمان را مثال می زنیم که بدجوری بحثش داغ است. یک جوان پولدار خواننده و آهنگساز که همسر مهربانش ترکش می کند و بدفرم معتاد می شود و بعد نجاتش می دهند و این حرف ها. به مهم ترین بخش این نوشته رسیدیم.خوب این جوان قرار است آواز بخواند و چه کسی قرار است آوازهای این فیلم را بخواند.صدای خوب، آهنگسازی خوب و قدرت هماهنگ کردن داستان با شعر و موسیقی و شیوه اجرا در کنار مورد پسند و سلیقه کارگردان فیلم قرار گرفتن مهم ترین ملاک هاست. خواننده باید بتواند داریوش مهرجویی سخت گیر را راضی کند. در سنتوری چند ترانه خوانده شده است. ترانه "سنگ صبور" که سنتور آن کار اردوان کامکار و شعر از خود مهرجویی است و با صدای محسن چاوشی اجرا شده است و بهرام رادان در فیلم لب می زند و هم چنین ترانه "خیانت" که این روزها کلیپ پشت صحنه آن را می توانید از اینترنت دانلود کنید. امیدوارم از فیلم حذف نکرده باشند. خبرهای بدی در راه است که قرار است صدای چاوشی را حذف کنند و صدای بهرام رادان را شبیه آن کرده و استفاده کنند.امیدوارم مسوولین فرهنگ و ارشاد اسلامی با این اقدام سریع و کوبنده شان توانسته باشند مشت محکمی  بر دهان استکبار جهانی و یاوه سرایان زده باشند و جلوی انحراف نسل جوان را گرفته باشند.

در هر صورت شما شاد باشید. 

سنگ صبور 

رفيق من، سنگِ صبور غم هام                        به ديدنم بيا که خيلي تنهام
هيچ کي نمي فهمه چه حالي دارم                   چه دنياي رو به زوالي دارم
مجنونم و دل زده از ليلي ها                            خيلي دلم گرفته از خيلي ها
نمونده از جووني هام نشوني                          پير شدم پيرِ تو اي جووني
تنهاي بي سنگ صبور                                   خونه ي سرد و سوت و کور
توي شبات ستاره نيست                               موندي و راه چاره نيست
اگر چه هيچ کس نيومد                                   سري به تنهاييت نزد
اما تو کوه درد باش                                        طاقت بيار و مرد باش
اگر بياي همون جوري که بودي                        کم مي يارن حسودا از حسودي
صداي سازم همه جا پُر شده                          هر کي شنيده از خودش بيخوده
اما خودم پرشدم از گلايه                               هيچي ازم نمونده جز يه سايه
سايه اي که خالي از عشق و اميد                   هميشه محتاجه به نور خورشيد

 

خيانت 
دلواپس و بي تابم                باز امشبم بي خوابم
ازت خبر ندارم                     تا خود صبح بيدارم
حس خوبي ندارم                 چشام همش به ساعته
مي پرسم اين چه حسيه       يکي ميگه خيانته
گوشي رو بردار تا صدات         يه ذره آرومم کنه
اين نفساي آخره                  دلم داره جون مي کنه
همش دارم فکر مي کنم         دست يکي تو دستته
دارم مي ميرم اي خدا            فکر مي کنم حقيقته.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 11:44 توسط راد |

کتاب باز!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 17:31 توسط |

در چهار سالگی در یک خانواده فقیر وهنر دوست به دنیا آمد.در شش سالگی پدرش را که معتاد بود را از دست داد.مادرش یک سال بعد دق کرد ومرد.نا مادری اش همش او را می زد ونا پدری اش گاهی او را می خورد.خلاصه زندگی اش تو مایه های کزت بود.تو مدرسه همش گیج بازی در می آوردطوری که معلمها اعتقاد داشتند او مثل نیوتن و انیشتین تبدیل به یک نابغه خواهد شد اما بزرگتر که شد باز به گیج بازی هایش ادامه داد وهر چی مردم منتظر ماندند هیچ اتفاقی نیفتاد.ولی عمویش هنوز امیدوار بود به خاطر همین او را به بخارا برد تا درس بخواند.در راه گرگی به آنها حمله کردو می خواست او را بخورد .عمویش هرچه اصرار والتماس کرد گرگ راضی نشدحتی گفت این بچه قرار است برای خودش کسی شود بعد ها که بزرگ شد چند خطی شعر بگوید  و دست پیرزنی را بگیرد واز خیابان رد کند ولی گرگه حالی اش نبود واورا به همراه عمویش خورد. 

او کیست ؟

جایزه :دو امتیاز به همراه یک بلیط رفت و برگشت رایگان به وبلاگ

+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 0:21 توسط شهرزاد |

بی گمان در من رسوخ کرده ای

از پشت قاب شیشه ای مهتاب

تا سر برآورم

بزرگ شوم به اندازه ذره ای معلق

در کائناتی به هم ریخته شده

حال بزرگ شدم

و تو را می جویم

تا در من حلول کنی

تو را می خوانم

ندای در من می پرسد آیا

وجودی هست ؟

در تناسخی حشره وار

آیا هست ؟

اگر آری است

هویت روح بشری در هم تنیده را چگونه می توان تعبیر کرد

اگر نیست

از چه رو حس می کنم او را

کسی در من مرا می خواند

گاهی چون کرم برگ برگ درخت وجدان را می خورم

چون بره ای شکار می شوم و از هم دریده

یا چون گرگ می درم

گاه می غرم

گاه می گریم

گاه خاموشم

دیگر نمی خواهم بزرگ شوم

سر برآورم

به ذره بودنی قانعم

در پوسته ای از جنس ترنم

و قنداق حریر بودن و نبودن

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 12:11 توسط هیوا |

در کتابی تاریخی آمده که پیامبر ما (ص) در روز دوشنبه برگزیده شد و امیرالمومنین (ع) در سه شنبه به ایشان ایمان آوردند. در کتاب تاریخ طبری هم آمده است که خداوند کوه ها را در روز سه شنبه آفرید. از طرفی اگر شما سه روز اول هفته را بشمارید بعدش سه روز آخر هفته را بشمارید می بینید که هیچ کدام سه شنبه نیستند چون سه شنبه درست وسط هفته؛ یعنی قلب هفته است. از این ها که بگذریم به نظر معاصرین ما هم سه شنبه روز مهمی است. باور ندارید شعری از دکتر قیصر امین پور را داشته باشید:

بهترین لحظه ها...
لحظه هایی که در حلقه ی کوچک ما
قصه از هر که و هر کجای زمین و زمان بود
قصه ی عاشقان بود
راستی
روزهای سه شنبه
پایتخت جهان بود!                                     "گلها همه آفتابگردانند" صفحه 60

اگر باز هم باور نمی کنید یک شعر دیگر از همین شاعر می آورم:

سه شنبه
چرا تلخ و بی حوصله؟

سه شنبه؛
چرا این همه فاصله؟

سه شنبه؛
چه سنگین! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ!

سه شنبه؛
خدا کوه را آفرید!                                                      همان کتاب صفحه 74

 

ما صبرمان زیاد است. اگر باز هم پس از این دلایل شرعی و شعری باور ندارید که سه شنبه و لاغیر، می توانید به سراغ محسن چاوشی بروید که می گوید:

عزيزم يادت مي ياد سه شنبه ها               پا به پاي هم مي رفتيم تا کجا؟
کوچه هاي خلوتو يادت مي ياد                اون همه صداقتو يادت مي ياد؟
عزيزم يادت مي ياد که گريه هات               چه جوري آتيش به جون من مي زد
نميشد بهت بگم دوسِت دارم                    تا مي خواستم زبونم بند مي اومد
کوچه هاي خلوتو قدم زدن                        توي هفته هاي تلخ و بي صدا
حالا روزا همه شون سه شنبه ان               لعنت خدا به اين سه شنبه ها
توي هفته هاي بي نام و نشون                  روز ديوونگي ها سه شنبه بود
با خودم مي گفتم اي کاش اي کاش            همه روزاي خدا سه شنبه بود.

 

بعد از این همه دلیل، دیگر اگر باور نکنید که سه شنبه بهترین روز هفته است دیگر باید به عقل شما شک کرد. در این جاست که ثابت می شود شما یک سه شنبه ای هستید. بله درست فهمیده اید به آدم هایی که یک تخته شان در اثر باریدن باران نم کشیده یا احتمالاً برای ساختن خط کش، کِش رفته شده است می گویند سه شنبه ای. می بینید که هیچ گریزی ندارید که سه شنبه ای باشید. این یک رابطه کاملاً منطقی و ریاضی است که اگر این جایید پس سه شنبه (بر وزن اگر P آن گاه Q) خلاصه این واقعیتی بود که باید شما را از آن آگاه می کردم که شما بدون این که خودتان بدانید یک سه شنبه ای هستید. در هر صورت اگر تمام این دلایل را نپذیرید چون اسم "حلقه سه شنبه" هنگام تأسیس این گروه از "حلقه پشه ها" یک رأی بیشتر آورده است باید آن را بپذیرید.

شاد باشید.
 این هم یک سه شنبه ای



+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 9:5 توسط راد |

به نام خدا

 مسوولين تلويزيون با دزدي آثار هنري، آبروي متولي اصلي آن را برده اند. اين را به عنوان يک نقد دلسوزانه و براي حفظ جايگاه رهبري يادآوري مي کنم. آن گاه که در برابر دزدي موزيک هاي معروف دنيا و موسيقي فيلم هاي خارجي چيزي نگفتيم کار به اين جا مي کشد که آهنگ ها و ترانه هاي خواننده ها و آهنگسازهاي داخلي را هم بدون اجازه صاحبان اين آثار مي دزدند و پخش مي کنند و بدون نام آوردن از صاحبان اين آثار و پرداخت حق آنان، به نام و کام خودشان مي زنند و آن گاه که کسي مانند همسر مرحوم فرهاد (مهراد) اعتراض کند چنان از روي ترحم با او حرف مي زنند که انگار به گدايي آمده و پول مي خواهد و باز هم به پخش آثار اين هنرمند فقيد ادامه مي دهند که تا زنده بود هيچ کدام از آثار او حتي آن ها که به خاطرشان زمان ستم شاهي به زندان رفته بود را پخش نمي کردند و پس از فوت او به قدري آهنگ هاي او را پخش کردند که به حد ابتذال رسيد. کاري که تلويزيون خوب بلد است با آثار خوب هنري انجام دهد. نمونه ديگر آن، آهنگساز جوان کشورمان بهروز صفاريان است که وقتي در برنامه شب شيشه اي گفت که آهنگ هاي من دو تا سه سال منتظر مجوز گرفتن هستند و در همان مدت مي بينم که بدون اجازه من آن ها را پخش مي کنند، برنامه زنده را به سرعت تمام کردند. لبخند بهروز صفاريان ديدني و دردناک بود که از عدم نقدپذيري ما خبر مي دهد. کسي نبود که به اين بنده خدا جواب دهد. که اگر دروغ گفته بود الان در دادگاه بود.
  اما موردي که باعث نوشته شدن اين مطلب شد دزدي آهنگ هاي خواننده جوان محسن چاوشي توسط تلويزيون است که اين روزها  فيلم سنتوري با صداي او سر و صداي زيادي به پا کرده است. وزارت فخيمه ارشاد تشخيص داده که صداي اين خواننده مجوز ندارد و مثل اين که پس از سال ها قصد هم ندارد مجوز بدهد و به اين خاطر کارگردان بزرگ اين کشور، داريوش مهرجويي را ماه هاست که مستاصل نگاه داشته است. در همين گيرو دار تلويزيون محترم که رعايت شان متولي خودش را نمي کند آهنگ هايي از اين خواننده را که خوب تشخيص دهد (امام رضا  و فلسطين) و قسمت هايي از آهنگ هاي او را (ابراي پاييزي، خيانت، متاسفم) بدون اجازه و پرداخت حقوق قانوني پخش مي کند و گمان مي کند آهنگ هايي که دست به دست ميان جوانان مي چرخد را کسي تشخيص نخواهد داد!
  بخش خنده دار جريان اين است که يک فيلم تلويزيوني (حفره) با آهنگ سازي محسن چاوشي ساخته و نمايش داده شد و در تيتراژ هم اين اسم ذکر شد؛ اما هنگام پخش ديگر آثار او نامي از او برده نمي شود. شعرهاي خوب، صداي گرم  و آهنگ هاي حرفه اي و جذاب او باعث شده که به سرعت طرفداران زيادي پيدا کند. اين را مي توانيد از حجم وبلاگ هاي طرفدار او و دانلود آهنگ ها و فلش هايي که با آهنگ هاي او ساخته شده است متوجه شويد. در چند نوبت چند شعر خوب را که محسن چاوشي خوانده است مي آورم تا کمي براي اين حرف ها ادعا آورده باشم. شعرها و ترانه های خوب دیگری هم خوانده است اما تنها در قالب ملودی و آهنگ زیبا به نظر می رسند بنابراین نمی شود آن ها را به صورت مستقل آورد. در مورد آهنگ ها مي توانيد با يک جستجوي ساده منابع بسياري را براي دانلود آن ها پيدا کنيد. از اين که به جاي يک داستان، اين ها را نوشتم مرا ببخشيد.

 

امام رضا (عليه السلام)

تو دل يه مزرعه               يه کلاغ رو سيا
هوايي شده بره             پابوس امام رضا
اما هي فکر مي کنه        اونجا جاي کفتراست
آخه من کجا برم              يه کلاغ که روسياست
من که توي سياهيا          از همه روسياترم
ميون اون کبوترا                با چه رويي بپرم
تو همين فکرا بودش          کلاغ عاشق ما
يه دلش مي گفت برو        يه دلش مي گفت بمون
که يهو صدايي گفت          تو نترس و راهي شو
به سياهي فکر نکن           تو يه زائري برو!

 

داستانی که در این شعر وجود دارد و تشبیه زیبایی که آورده شده است از هنرمندانه ترین کار مذهبی است.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 8:43 توسط راد |

 

یه روز گنجیشکه خوشحال و خندون تو مزرعه این ور و اونور میپرید و از زمین دونه جمع میکرد میخورد

تو این مزرعه چنتا گاو هم زندگی میکردند

گنجیشکه یه جا که میشینه که دونه بخوره

یهو یه چیزه داغ و بد بو میریزه روش

بله گاوه پی پی میکنه روش

گنجیشکه زبون بسته اون زیر بدجوری گیر میکنه

داشت نفسهای آخرشو میکشید

که دید پی پی ها از روش داره میره کنار

خوشحال از اینکه داره نجات پیدا میکنه

اما گربه بود که داشت پی پی هارو کنار میزد تا غذای اون روزشو از لای پی پی های گاو بیرون بکشه

نتیجه گیری:

۱- گاهی وقتها آدم به دست یه گاو مهربون هم می تونه کشته بشه

۲- گاهی وقتا آدم بدست یه گربه بدجنس هم میتونه نجات پیدا کنه

۳- گربه هیچ وقت برای رضای خدا موش نمی گیره

۴- یاد بی ربطی هام افتادم

۵- کریم دوغی خیلی شیطون شدی

۶- دکتر ارنست میدمت دست جلاد

۷- اونایی که به خواب تابستانی رفتن و پست نمی زنند رو باید چیکار کرد راد؟

۸- وبلاگ حلقه عضو فعال نمی پذیره؟

۹- پیشنهاد میکنم بپذیره

۱۰- اینم برای اینکه ده تا بشه

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 20:49 توسط |

 

به دور و بر خودش نگاه کرد. انگار همه چيز و  همه کس  به او خيره شده بودند. دو دختر در حالي که

سرتاپاي او را برانداز مي کردند پچ پچ کنان توجهش را جلب کردند. کيفش را  محکم به خود چسباند دو

دختر لبخندزنان رد شدند. نفس راحتي کشيد. چراغ هاي خيابان از دور و چراغ هاي کم سوي پارک از

نزديک، خبر از تاريک شدن هوا مي دادند. کجا بايد مي رفت؟ وقتي پا در راه گذاشته بود، مي دانست

بايد برود؛ اما حالا نمي دانست به کجا! روي نيمکت لميد و چشمانش گرم شد. صداي قدم هايي که

نزديک و نزديک¬تر مي شد نفسش را بند آورد؛ اما جرأت باز کردن چشمانش را نداشت. حالا ديگر صداي

قدم ها در گوشش زنگ مي¬زد که ناگهان متوقف شد. بوي سيگار بيني اش را آزرد. پلک هايش به هم

 چسبيده بود و باز نمي شد. صداي مردانه اي گفت: 
       -   هي خوشگله! خوابي؟
 و بعد دستان مرد بود که روي گونه اش لغزيد. با وحشت چشمانش را باز کرد و کلماتي که بي اراده از دهانش بيرون مي آمد:


        -      برو گم شو آشغال!
 و با کيفش به صورت مرد زد.
        -      مگه چي کار کردم تحفه؟ خيالت راحت! هيچ کس صداتو نمي شنوه.


نفهميد ديگر چه گفته بود. فقط صداي حرف زدن دو مرد او را به خودش آورد. مرد ميانسالِ تازه وارد، مرد

جوان را از او دور کرده بود. نگاهي از سرِ حق شناسي به او انداخت. مرد کنارش نشست و در حالي که

دست به سرش مي کشيد گفت:
       -    دختري به سنّ تو اين موقع شب نبايد اين جا باشه!


نمي دانست با اين رفتار پدرانه چه برخوردي بايد داشته باشد. مرد ادامه داد:

 
- حداقل خطري که برات داره تجاوز جنسيه! ببينم جايي داري بري؟


 و بدون اينکه منتظر جواب او بماند، در حالي که  سرتاپاي او را نگاه مي کرد، گفت:


       -     خونه من همين خيابون روبروست. اين جا برات خطرناکه. امشب بيا پيش من تا فردا يه فکري به حالت بکنم!
او که از خطر جسته بود، نفس راحتي کشيد و خودش را به مرد سپرد.

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 11:2 توسط جزیره |

 

گرم می آیی و شعله ور بر تار و پودم می آویزی تنهایی ام را تنگ قرق می کنی و با من می مانی

 می مانی مرموز مقتدر! درمن می مانی و من درمی مانم گاهی.

 از بودن ات که نبودن می انگارم و تو همه حرف هایت را در من می ریزی یکریز و مداوم در من پرسه

می زنی و من بی آن که بشناسمت بدانمت و احساست کنم با تو یکی می شوم آمیزه ای از خیر وشر

خاک و آتش اهریمن و اهوزامزدا و جهنم و بهشت اینسان به کمال می رسد .

از روزی که تو منطق خاک را به سخره گرفتی و من درفلسفه آتش ماندم اضداد همدیگر را احاطه کردند

شب روز را در برگرفت تا روشنی مفهوم شود غم شادی را بر سر زبان ها انداخت و من و تو همدیگر را.

یادت می آید آن گاه که فرشتگان را تعلیم می دادی و ردای بزرگ منشی را بر دوش می انداختی و قدم 

 می زدی اندیشه ات به این روزها قد نمی کشید.در غرور خویش مانده بودی و بی آن که بر زبان بیاوری 

در بهترین بودنت پای می فشردی یا سبوح و یا قدوست را نه برای خدا که پیش روی کائنات می افراشتی

 و پیش می رفتی اما خداوند تدبیری دیگرداشت که مرا سنگ آزمون تو آفرید و تو درناگهانی از استیصال

میان خدا و خودت ماندی آن مستی بی درنگ را هرگز فراموش نمی کنم که پیچیده در نخوت و اعتراض از

من رد شدی و نامت از عزازیل به مذموم وصاغر و غوی فرود آمد.

شماتت نمی کنم ات که خود از پس و پیش تقدیر خویش بی خبرام در حالی با تو به واگویه نشسته ام

که نمی دانم سربلندی ام بر کدام قله قد خواهد کشید یا کدام چاه سرنگونی ام را فروخواهد خورد.

شماتت نمی کنم ات و به دفاع از تو برنخواهم خواست که تو را آن چنان که باید نیاموخته ام تو را که

تعلیق ممتد سرنوشت منی و من بی بودن کشش وجذبه تو- یعنی آن روی سکه اختیار- به عادت ممتد

آسمانیان مبتلا می شدم .

شاید اگر نبودی آفرینش من چیزی کم داشت چیزی یا کسی که آتش بسوزاند در من و من سیاوش تر

از پیش پشت سر بگذارمش و به طیفی برسم که لبخند خدا در آن جریان دارد شاید هم خداوند

معادله ای دیگر و معمایی دیگر می گسترد. ولی همین که گرم می آیی و شعله ور بر تار و پودم

می آویزی و تنهایی ام را قرق می کنی برایم کافی است.چون هم نبردی دارم با وسعت تو و اگر کمی

فقط کمی در خودم بمانم تو در خواهی ماند و آن جا ابتدای آرامش من است و غایت هدفی که بر آن

آفریده شده ام.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 13:36 توسط سو‌يـن |

به نام خدا
بحث ما امروز درمورد اینه که "علم بهتر است یا ثروت"
خب بحثای زیادی دراین باره شده و شما می تونید این بحث علمی رو هم به اون بحثا اضافه نمایید(از کسی که چیزی کم نمیشه!)
همیشه این سوال مطرح بوده که علم بهتر است از ثروت یا بالعکس؟شاید بین شما ها افرادی باشن که معتقد به بالعکس باشن.خب من باید خدمت اونا عرض کنم که:!!غلط کردی مرتیکه ی عوضی که ثروت بهتر از علمه یعنی می خوای بگی که تو با اون زانتیات بهتر از منی که هشت سال در راه علم ودانش قلم فرسوده ام وبه دنبال خطوط چشم دوانیده ام وفرسنگ ها راه به دنبال اساتید مسافت گز کرده ام؟!!!
(.....)مرد ناحسابی ثروت تو اون سرت بخوره...چقدرنادانی؟نادانی تا کی؟؟!!چقدر من از سفاهت تو برادر گرامی علامت تعجب بنگارم مرتیکه ی عوضی،هر چی آدم نمی خواد هیچی بگه...معلومه که دست هایی درکاره که می خواد این امر بدیهی رو با شک و تردید مواجه کنه ولی کور خوندن.مردن به جای دست در کار داشتن صورتشون رو نشون بدن تا خودم همراه بچه های گذر خان بزنم خ........................................
خب پس الان واضح ومبرهن شد که علم بهتر است از ثروت وما به این نتیجه رسیدیم که کلا وهمیشه وهمه جا علم بهتر است از ثروت.  البته من مطمئنم در میان شما فرهیختگان گرامی کسی از این طیف وجود ندارد وما کلا امیدواریم نسل این گونه ی حیاتی که به جمادات تعلق دارند از روی گیتی وهستی برافتاد،آمین.
بعد از مبرهن کردن بهتر بودن علم از ثروت لازم است که به سوال اساسی دیگر در این زمینه بپردازیم وآن این است که"تابستان خود را..."نه ببخشید...."می خواهید در آینده چه کاره شوید؟"
شاید کسی که مطمئنم در جمع شما نیست بخواهد معلم بشود.
خب که چی؟مثلا فرض کن معلم شدی،چه سودی برای اجتماع داری جز اینکه دوباره به بچه بگی که انشا بنویسید"در آبنده می خواهید چه کاره شوید؟"جز اینه که هی جدول ضرب می بپرسی و هی کف دستی بزنی؟هان!من به تو چی بگم؟چرا با خودت این جوری می کنی؟به کجا چنین شتابان؟گمراهی تا کی؟.....وجدانت بیدار شد؟
ممکنه یک نفر هم باشه که بخواد وکیل بشه از همین جا بهتره بهش بگم همون بهتر که بری وکیل مدافع شیطان بشی...دیونه!عوضی!شیطان پرست!تو یه بت پرستی! تو یه بت پرستی! اگر بری یونجه بکاری بهتر از اینه که وکیل وصی مردم بشی آقا اصلا ما اگه وکیل وصی نخوایم باید چه کسی رو ببینیم؟
شاید بعضیا بخوان رفتگر یا مردشور یا کارگر معدن یاغیره بشن البته این ها مقداری سود برای اجتماع دارند ولی خب" اثمهما اکبر من نفعهما"یعنی ضررشون بیشتر از سودشونه،نفعشون هم تنها از این لحاظه که جنازشون رو بیارن برای دانشجویان فرهیخته وگرانقدر پزشکی که بسی عمر می خواهد تا حق را درباره ی آن به جا آورد تشریح کنن!حالا رسیدیم سر اصل مطلب!
بله وقتی شما دربستر گرم خود آرام خوابیده اید یا نخوابیده ودارین فوتبال میلان رو نگاه می کنین کسانی هستن که با بیداری خود منتظر هستن تا شاید جنازه ی آش ولاش شما را به اورژانس بیاورند وآنوقت پس از نوشیدن یک لیوان نسکافه برای نجات جان شما بشتابند وشاید!تاکید می کنم شاید بتوانند جان شما را نجات دهند(همچین معلومی هم نیست)ولی این را من به شما قول می دهم که حتی اگر عمر شما به این دنیا نباشد شما می توانیدجسد خود را به دانشکده ی پزشکی همون نزدیکیا اهدا کنید وبا این کار کمک شایانی به جامعه ی پزشکی وبه تبع به جامعه ی انسانی بکنیدوبعد به راحتی به ملکوت اعلی بپیوندید واصلا یه دنیا هست ویه جامعه ی پزشکی!تا بدین منوال ما بتوانیم برای نجات جان دیگر انسان ها بشتابیم(البته بعد از نوشیدن همون یک لیوان نسکافه،چون این یک رسم پزشکیه)وشاید بشود آنها را از مرگ حتمی نجات داد واگر مردن آن ها هم به جمع شما خدا بیامرزها اضافه میشوند
حال کجایند آنها که می گویند جامعه ی پزشکی حتی به اندازه ی یک تراکتور هم برای جامعه سود ندارد
شما بایک تراکتور می توانید روزی یک زمین شخم بزنید ولی جامعه ی پزشکی هر روز هزاران هکتار از اراضی قبرستان ها را شخم می زند واین خود گامی بزرگ در راه آباد کردن زمین های بایر است چرا که آخرین دست آورد های پزشکی ثابت کرده است که بدن انسان سرشار از مواد مغذی است ومی تواند حتی بسیار بهتر از کود شیمیایی عمل کند کود حیوانی رو که بی خیال
والسلام
نتیجه های اخلاقی:
ندارد
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 16:9 توسط |

 

خیلی سر به زیره

همیشه نگاهش به پایینه

همیشه از کنار دیوار راه میره

صداش در نمیاد

همیشه تیپ مشکی یا قهوه ای تیره میزنه

تند تند راه میره

اصلا به اطرافش توجه نداره

هیچوقت نمیتونی به چهرش دقت کنی

چون وقتی هوا روشن باشه یا بیرون نمیاد یا اگر هم بیاد خیلی سریع از جلوت رد میشه مجال خیره شدن بهش نداری

وقتی هم که هوا تاریکه فقط حجم بدنشو میتونی تشخیص بدی

فقط یه راه داری برای دیدنش

برای خیره شدن به چهرش

برای دیدن اندامش

بکشیش

آره بکشیش

سوسک رو تا نکشیش نمیتونی درست بر اندازش کنی

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 0:22 توسط |

به آرامی آغاز به مردن می کنی
                                     اگر سفر نکنی
                                     اگر چیزی نخوانی
                                     اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
                                     اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن می کنی
                                     زمانی که خودباوری را در خودت بکشی
                                     وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن می کنی
                                     اگر برده عادات خود شوی
                                     اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
                                     اگر روزمرگی را تغییر ندهی
                                     اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی
                                     یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
                                        اگر از شور و حرارت
                                        از احساست سرکش
                                        و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند
                                        و ضربان قلبت را تندتر می کنند
                                                                                  دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
                                         اگر هنگامی که با شغلت با عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
                                         اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
                                         اگر ورای رویاها نروی
                                         اگر به خودت اجازه ندهی که
                                                       حداقل یک بار در تمام زندگی ات ورای مصلحت اندیشی بروی


              امروز زندگی را آغاز کن
                             امروز مخاطره کن
                                         امروز کاری بکن
                                                      نگذار که به آرامی بمیری
                                                                                 شادی را فراموش نکن!


                                                                                                             Pablo Neroda

+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 0:21 توسط راد |

به نام خدا
شعری که می خواهم تو بخوانی
برای تمام روزهایی که از دست رفته است
برای تمام باد هایی که وزیده است
وتمام برگ هایی که با خود برده است
برای لحظه های توقف زیر درخت سیب
وسیب های رسیده یا... شاید نارس
وکودکانی که سه ماه تعطیلی را جشن می گرفتند
وشاید کتاب هایشان را هم پاره می کردند
به اندازه ی تمام نفرتی که از خط کش معلم ها داشتند
شعرِ هیچگاه ننوشته ام را می خواهم تو بخوانی
برای تمام خاطرات سوخته
وتمام روزهایی که بودی
وروز هایی کمی دورتر از آن
که نبودی
پس ازآن همه دویدن در میان علفزار
وبالا رفتن از چینه های باغ ها
وطعم امتحانات نهایی
در مدرسه ای فراموش شده
نبودی غم انگیز ترین روزهایم را ببینی
که چگونه بر من گذشت
نبودی به یک باره فروریختنم را ببینی
به یک باره سوختنم را
وگریه های تلخم را
بر قبر تک افتاده ی ای
که صاحبش را سال ها می شناختم
می خواهم تو بخوانی
تو... .
+ نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 16:40 توسط کریم دوغی |