تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
این بار از پشت دیوارهای شب می آیم

افق نزدیک است

این بار از نهایت تاریکی می خوانم

که نزدیکترین لحظه امید است

این بار ها چون بارهای دگر نیست

سیاه است سفید است

آن روز که ز دریای نگاهت چشیدم

رمیدم

تا دگر بار به اندوه رسیدم

چه دیدم

بدیدم که تو را گوشه ای از عرش

زیر آن هاله اندوه کشیدم

چه کردم

که جدا از تو نشستم

امروز که از خلق گسستم

باز نشان از تو ندیدم

به کجا

تا به کجا باید رفت

آسمانی که به زیر صور رنگ

رنگ به رنگ است

قشنگ است؟

یا ز بدعهدی ایام به رنج است

همین است

همین است

غمین است

تو بگو زندگی این است؟

همین است

همین است

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 15:31 توسط هیوا |

بعد از این همه وقت که اومدم هیچی ننوشتم فقط برای این اومدم که اسمم از صفحه روزگار نه ببخشیداز صفحه وبلاگ پاک نشه حالا هم برای اینکه جای مطلبم خالییه یه شعر میزنم که خیلی دوستش دارم شما هم نظرتون رو بگید.

کودکی هایم اتاقی ساده بود

قصه ای دور اجاق ساده بود

شب که می شد نقش ها جان میگرفت

روی سقف ما که طاقی ساده بود

میشدم پروانه خوابم می پرید

 

خواب هایم اتفاقی ساده بود

زندگی دستی پر از پوچی نبود

بازی ما جفت و طاقی ساده بود

قهر میکردم به شوق آشتی

عشقهایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود

سختی نان بود و باقی ساده بود

هر چند استعداد شاعری رو نداشتم ولی اگه می شدم تو همین مایه ها می گفتم.

شعر از قیصر امین پور

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 22:24 توسط شهرزاد |

همه ما از يک فيلم خوشمان مي آيد. از يک بازيگر تعريف مي کنيم و يک کارگردان را دوست داريم. من از فيلم کازابلانکا (Casablanca) و بدنام (Notorious) خوشم مي آيد. از اينگريد برگمن تعريف مي کنم و آلفرد هيچکاک را دوست دارم.

اينگريد برگمن
يک بازيگر زن سوئدي است که در بهترين فيلم هاي عاشقانه کلاسيک بازي کرده است. پس از آن که گرتا گاربو بهترين بازيگر زن سينماي صامت شد او به عنوان بهترين بازيگر زن سينماي ناطق انتخاب شد. سه باز جايزه اسکار گرفت و با معروف ترين کارگردانان تاريخ سينما مانند آلفرد هيچکاک، سيدني لومت، اينگمار برگمان، روبرتو روسليني و... کار کرد. زني که ستاره سينماي کلاسيک بود و علاقه او به موج نوي سينماي ايتاليا باعث شد که از شهرتش براي مطرح کردن اين هنرمندان فقير و گمنام استفاده کند. رابطه اش با روبرتو روسليني به يک رسوايي تبديل شد که او را از يک قديسه به يک هوسران تبديل کرد؛ اما دوباره بازگشت و درخشيد و سرطان او را براي هميشه خاموش کرد.
   اگر کازابلانکا و بدنام به عنوان دو فيلم عاشقانه تاريخ سينما انتخاب مي شوند و در هر دو يک بازيگر بازي مي کند، بايد به اين فکر کرد که تأثير گذاري آن بازيگر در ايجاد فضاي عاشقانه چه قدر بوده است. تنها کساني اين را مي فهمند که اين دو فيلم قديمي را ديده باشند؛ دو فيلم سياه و سفيد که بيش از پنجاه سال از ساخته شدنشان مي گذرد؛ اما همچنان بهترين عاشقانه هاي تاريخ سينما هستند. البته نبايد از حق گذشت که هر دوي آنها فيلم نامه هاي قوي و کارگرداني خوبي دارند و بازيگراني که مانند اسطوره ها بي نقص و دوست داشتني اند.
  کازابلانکا يک کليشه تمام عيار است اما به قدري به قاعده و اندازه کار شده است که حتي منتقدان سخت گير نيز آن را دوست دارند. شخصيت پردازي بي نظير ريک (با بازي همفري بوگارت) در نقش يک عاشق ناکام دوست داشتني که عقده طرد شدن از سوي محبوب او را به يک افسرده تبديل کرده است در کنار بازي خوب ديگر بازيگران و چينش دقيق فيلمنامه، کازابلانکا را فراموش نشدني کرده است. (يک شماره نشريه فيلمنامه نويسي فيلم نگار به اين فيلم اختصاص داده شده است)

اما بدنام.
  

اين يکي ديگر محشر است. اصل جنس است. خود فيلم عاشقانه است. همان که عمري دنبالش بوده ايد و همه فيلم ها را براي ديدن آن تجربه کرده اید و همان که بايد باشد. مگ گافين معروف (اصطلاحي در فيلمنامه نويسي) را هيچکاک از اين فيلم مطرح کرد. شايد در نظر اول فيلمي درباره جاسوسي و اورانيوم غني شده (در سال 1946!) به نظر بيايد اما اگر از خود هيچکاک بپرسي (که پرسيده اند) خواهد گفت (که گفته است) من مي خواستم فيلمي عاشقانه بسازم و دنبال بستري مناسب و جذاب و يک بهانه براي پيش بردن داستان بودم ( که خود هيچکاک آن را مگ گافين مي نامد). فیلمنامه اثر نویسنده معروف بن هکت است که داستان طلسم شده (SpellBound)  و نسخه قدیمی صورت زخمی (Scarface) کار اوست. کتاب زندگینامه اینگرید برگمن را آنتونیا شرکاء (از نویسندگان نشریه "فیلم" به فارسی ترجمه کرده است که هنوز نخوانده ام و گر نه این پست خیلی طولانی می شد)


    بدنام، داستان يک پليس وظيفه شناسِ خوش تيپ و مجرد است که مأمور است يک زن قد بلند و زيبا را براي جاسوسي به کشور ديگري ببرد و واسطه خبررساني او باشد. حالا اگر اين زن، به پليس علاقه مند شود و پليس هم عاشق زن شود؛ اما چون بلد نيست، نتواند احساساتش را بروز دهد و از طرفي زن مجبور باشد با يکي از افراد دشمن ازدواج کند چه بلايي سر اين دو دلسوخته و تماشاگر بدبخت مي آيد را بايد تجربه کنيد. باید وقتی دشمنان می فهمند که این زن جاسوس است و آرام آرام او را با سم دادن می کشند زجر بکشید و وقتی تنهایی های مرد سر قرار با زن را نشان می دهد حرص بخورید و وقتی درد بیشتر می شود که بدانید زن در بستر مرگ است و از کسی کاری برنمی آید آن وقت کارگردان... نه این را باید خودتان ببینید. بايد ديالوگ هاي کوتاه و کوبنده آن را بشنويد تا لحظاتي را تجربه کنيد که هيچ گاه فراموش نخواهيد کرد. اين بخشي از ديالوگ هاي فيلم است که مربوط به عکس زير مي شود؛ آن جا که هر دو وارد کشور غريب شده اند و تنها در کافه اي مشغول صحبت هستند: (دوبله خانم نیکو خردمند عالی است)


- (زن) چرا به اون مغز پليسي ات يه کمي استراحت نمي دي؟ هر دفعه که به من نگاه مي کني همه افکارت رو مي خونم؛ يه هرزه هميشه هرزه است، يه مجرم هميشه مجرمه. يالا! ميتوني دست منو بگيري. بعد از اين ديگه به اين خاطر بهت باج نميدم... ميترسي؟
- من هميشه از زنها مي ترسيده ام؛ ولي اين دفعه نه.
- اين دفعه از خودت مي ترسي؛ مي ترسي که نکنه عاشق من بشي.
- زياد هم ترس آور نيست.
- ولي مواظب باش! (مي خندد و با ادا تکرار مي کند) مواظب باش!
- انگار خوشت مي ياد منو دست بندازي؟ نه؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 1:31 توسط راد |

 

چاقوی دسته چوبی

حکاکی زنجان روی تیغه چاقو

رگه های زنگ زدگی

دست پینه بسته

فشار انگشتان دست به دسته چاقو

رگه های خون در چشم

لبهای سفید از فشار

پره های بینی باد کرده

صورت خیس از عرق

نفسهای محکم و صدا دار

صدای قهقه ی یک مست

صدای پاره شدن لباس

صدای شیون یک زن

صدای گریه یک دختر بچه

نعره مرد چاقو به دست

حرکت با شدت به جلو

بلند شدن صدای زنجیر

زمین خوردن مرد چاقو بدست

زنجیرهای فولادی بسته شده به مچ پا

خونهای سرازیر شده از فشار زنجیر به پا

نعره مرد چاقو بدست

ایستادن مجدد مرد

دور خیز مرد

حرکت به سمت جلو با شدت

پرتاب چاقو

صدای جیغ زن

صدای عربده و قهقه ی مرد مست

ناله های زن

سکوت زن

شدت گرفتن گریه دختر بچه

صدا ی مامان مامان گفتن بچه

سست شدن پای مرد

با زانو به زمین خوردن مرد

گریه های بلند بلند مرد

صدای پای مرد مست

دور شدن مرد مست

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 16:52 توسط |

  

 پيرزني كنار خيابان ايستاده گاهي تا وسط خيابان مي رود ولي به محض اين كه مي بيند ماشيني به طرفش مي آيد خودش را عقب مي كشد و اخم هایش درهم می رود و زیر لب چیزی می گوید پیرزن اطرافش را نگاه می کند يكي دو بار هم ماشين ها بوق مي زنند و او مي ترسد و عقب مي رود دختر بچه اي دبستاني كه لباس مدرسه به تن دارد كنار خيابان ايستاده وقتي پيرزن را مي بيند زير لب به طوري كه پيرزن نفهمد لبخندي مي زند كمي جلوتر مي  آيدپيرزن كه گويي سوژه اي پيدا كرده محكم مچ دست دخترك را مي چسبد

پيرزن :          بيا دخترم مي خواي ازخيابون رد شي من ردت مي كنم نترس مادر تو ديگه بزرگ شدي نبايد ازاين آهن پاره هايي كه اسمشو گذاشتن ماشين بترسي

دختر می خواهد چیزی بگوید اما منصرف می شود. پيرزن سعي مي كند به وسيله ي حرف زدن با دخترك بر ترس خودش غلبه كندودر حالي كه مچ دست دختر را محكم فشار مي دهد سعي در عبور از خيابان دارند دخترک موقع عبور از خیابان چند بار پشت سرش رانگاه می کند

پيرزن:           ما قديما كه سوار اسب والاغ مي شديم مگه چمون بود خيلي هم سالم بوديم اصلاتصادف و اين جوركوفت و زهرمارها هم نبود

پيرزن و دخترك وسط خيابان رسيده اند ناگهان ماشيني به سرعت از كنارپيرزن رد مي شود پيرزن رنگش مي پرد و شروع به ناله ونفرين مي كند

پيرزن:          الهي جز جيگر بگيري! بچه ي مردم رو ترسوندي با اين كارا آب خوش ازگلوت پايين نمي ره.

 (رو به دختر درحالي كه دستش را محكم تر از پيش فشارمي دهد)

پيرزن:          نترسي مادر ها! اينا ديوونه اند. نمي دونند دارن چه كار مي كنند من باهاتم

(آن دو بالاخره به آن طرف خيابان  مي رسند)

پيرزن:         قربون همون اسب والاغ هاي خودمون برم و(بعد با صداي آهسته با خودش به نحوي كه دخترك متوجه نشود) سوار مي شديم واصلا هم نمي ترسيديم و(رو به دختر)  رسيديم. حالا ننه هرجا مي خواستي بري برو.

دخترک نگاهی به راهی که آمده می اندازد و بعد از پيرزن جداشده و به سرعت ازخيابان عبور مي كند و سوار ماشینی می شود که برایش دست تکان می دهد. در همين لحظه اسبي درحالي كه گاري اي را به دنبال خود مي كشد با سرعت به طرف پيرزن مي آيد پسركي كه هدايت اسب را به عهده دارد داد مي زند كه مردم كنار بروند پيرزن چنان محو اسب شده كه صداي فريادهاي پي درپي پسر را نمي شنود. اسب خودش را به پيرزن مي زند و پيرزن به زمين مي افتد. 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:29 توسط جزیره |

به نام خدا

برهان علیت میگه هر چیزی تو این جهان یه علتی می خواد ولی مطمئن باشید پست دادن هیچ علتی نمی خواد ولی ما به خاطر اینکه روی برهان علیت رو زمین ننداخته باشیم یه چند تا علت ردیف می کنیم که ایناهاش:

اول به خاطر اینکه یه نفر که اول اسمش جیمه(شاید جری لوئیسه شایدم چنیفر لوپز،شایدم جو دالتونه،احتمال هم داره یه خانوم باشه به اسم جزیره)آخرین پستش مال زمان اختراع تلگرافه،جدیدنا هم یه پیام با تلگراف گذاشته که ایشالله خدای نکرده می رم تو صندوقچه ی خونوادگیمون که از اجداد طاهرینمون به ارث رسیده یه ذره استخطوس ویه سیر مرزنجوش با مخلفات همه ی بچه ها رو مهمون می کنم ودر ضمن اینا رو هم قراره با چاپار بفرسته که چندسال دیگه در چنین روزی به دستتون می رسه چیکار میشه کرد،بالاخره وجدان کاری ورسم رفاقت و کمبود امکانات و چند چیز دیگه رو کنار هم بذارین وضعیت میشه همینی که هست واصلا همینیه که هست.

درثانی یه نفر دیگه هست که اول اسمش دکتر ارنسته بیچاره من که ازش توقعی ندارم آخه با خانواده تو یه جزیره تو آتلانتیک شمالی تعطیلات می گذرونن،شما هم چه توقعاتی دارین ها،بنده خدا وسط اون همه پلنگ وگرگ واحتملا یه چند تایی خرس و آتشفشانی که الانه که فوران کنه اینترنت از کدوم قبرستونی بیاره ،تنها کاری که می تونه براتون بکنه اینه که با دود براتون کامنت بذاره واین هم موکول به زمانیه که از شر همه ی گرگا وپلنگا وهمون چند تا خرس که می گفتم خلاص بشه آخه شما راضی هستید که دکتر بیاد با دود علامت بده اونوقت یکی از اون گرگا برن سراغ خانوم ارنست.....واااااای روم به دیوار...

در ثالث ما یه معلم جزیره داشتیم که انگار چند وقته استعفا کرده،نیستش،من که دلم برا خانوم معلم تنگ شده و دیالوگ های پیرزنی که می نوشت...از اونجایی که امروز من تو مود گیرم به تو هم یه گیر میدم،

مگه پستت افتاده تو جزیره ی دکتر ارنست که یه پست هم نمیدی وکلا ما ها رو طلاق دادی(..........)اینم یه چند تا کلمه ی غیر اخلاقی بود که به خاطر محذورات اخلاقی حذف شده

در رابع یه خانومه ای هست که پست میده کامنت هم می ذاره اما خب سرش شلوغه به دلایلی، که اینجا مکان عمومیه وما هم بر جانمان بیمناک به خاطر همین جون این سیبیلا بی خیال،تازه اینو نگفتم که میاد پای پست من می نویسه "های هیتلر"که هم دل منو نشکسته باشه ونظر داده باشه وهم یه فحشی چیزی داده باشه صرفا جهت خالی نبودن عریضه، ما به همین هم قانع هستیم ...مث اینکه دیگه واقعا باید بر جانمان بیمناک شویم...بیمناک می شویییییییییییییییم.

دیگه به کی گیر بدیم آهان، در خامس یه خانومه  دیگه ای هست که اونم مثل قبلی سرش شلوغه با این تفاوت که نه پست میده ونه کامنت میذاره با اینکه قبلا خیلی فعال بود،خب دیگه یکی از قانونای نیوتون میگه بهتره سیب رو قبل از اینکه بیفته از درخت بکنی چون اگه افتاد می خوره تو سرت اصلا این چه ربطی داشت،شما ببخشین بالاخره باید یه جوری یه گیری بدیم دیگه حالا گیر سه پیچ نباشه مگه چی میشه؟؟

در سادس ساهامیرو رو بگو که الان سه چهار ماه میشه رفته ماه عسل،بابا سنی ازت گذشته دخترت وقت شوهرشه،بعدش هم گفتن ماه عسل نه سال عسل،مگه ماه عسل رفتی تو جزیره پیش دکتر؟(چقدر امروز جزیره جزیره می کنم)که پست که نمیدی هیچی کامنت هم نمی ذاری،جالبه برا فاطمه(ارمائیل)کامنت میذاره وآدرسای گیلان رو ازش می پرسه بعد وبلاگ خودش تا عنکبوت بسته،من اصلا الان خیلی اعصابم داغونه یه بار دیدی بلند شدم مانیتور رو زدم تو سر این بغل دستیم آخه قیافه ش خیلی شبیه توئه،دستم به تو که نمیرسه،بی خیال تو هم احتمالا رفتی یهودی شدی،فقط دخترت رو بیار تا من لپاش رو بکشم ،،بسه دیگه خیلی بهت گیر دادم بریم به یکی دیگه گیر بدیم آهان

در نمی دونم چی چی،سابع  یه سری دیگه از افراد هستن که الان دارن این پست رو می خونن ولی کامنت نمی ذارن این همش به این دلیله که چند وقتیه یهودی شدن،پست هم که زِکی،بیخیال یه حاجیه وهزار سودا من جمله حاج حسینش که استعفا رو کوبونده روی میزو به ملکوت اعلا پیوسته به این منظور مراسم سینه زنی از ساعت دوازده تا چهار صبح یه نفس  درمحل مزبور به صورت آنلاین منعقد می باشد،حضور شما باعث شوغ شدن مجلس می شود...

یه چند تا یی دیگه هستن که خیلی گیری ندارن من جمله سرباز کوچک که هی میاد وهی میره وهیچ پستی هم نمیده یا مستفای از خدا بی خبر که من باید به زور مجبورش کنم پست بده(مستفا خبرت)

گمونم الان همتون به خون من تشنه باشین و من تا یه چند روزی نباید آفتابی بشم خلاصه اینا علت های پست دادن من بود که خدمتتون عرض شد.فعلا بای تا آبا از آسیاب بیفته

 

نتیجه ها ی اخلاقی:

1.پست بده ثواب داره

2.اگه نتونستی نظر بده

3.اگه بازم نتونستی بادود نظر بده

4.اگه مشمول هیچ کدوم از این گزینه ها نیستی پست بده والا[...]

5.قتل اصلا کار خوبی نیست برای انتقام به زیر قتل فکر کنینچون اون وقت همین یه نفر هم که پست میده دیگه نیست که پست بده  ووبلاگ تارعنکبوت می بنده .درصورتی هم که از جنس مخالف هستین توصیه های منو لحاظ کنن(همون قضیه ی دستکش وگونی و...)

۶.علم بهتر است از ثروت

۷.

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 10:46 توسط کریم دوغی |

 

من  از نمي دانم چه وقت اين تقويم به دنبالت راه افتاده ام و حالا قلب تنهايم دارد نفس نفس مي­زند. فرقي نمي كند زادگاهت در كجاي نقشه جا خوش كرده است و با كدام لهجه حال پرندگان مهاجر را مي­پرسي. فرقي نمي­كند گندم روزانه ات را از كدام خطه مي­چيني وعلف هاي هرز كدام مزرعه را وجين مي­كني. هر كجا باشي مرا كامل مي­كني به من اميد مي­دهي و اين براي با هم بودنمان كفايت خواهد كرد.

به دنبالت راه افتاده ­ام بي ­آنكه براي يافتنت حتي در دل شب­هاي بي مهتاب فانوسي روشن كنم. براي ديدن تو به چشم­هايم هم نياز ندارم چون تو نيمه مني كه هيچ وقت گم نمي ­شوي. ما هر دو از يك آب و خاكيم. هر دو كودكانه هامان را در يك خانه جا گذاشته ايم و...

حالا مي خواهم به دنبالت تا بلندترين قله بروم و تو را با رساترين صدا جار بزنم. تو اگر در كنارم باشي من نمي ترسم، ناگزير نمي­شوم، رودخانه ها در من طغيان نمي كنند و صحراهاي وجودم به طوفان شن مبتلا نمي­شوند. تو اگر باشي دردهاي گذشته ام را به درون عميق ترين دره مي ريزم.

مي بيني اين دنياي مدرن، اين برج هاي تنگ و كشيده چگونه تو را از من و مرا از تو گرفته است؟ از اتاقك هاي تو در تو و از رايانه­اي كه تو را در دنيايي دروغين محصور كرده است بيرون بيا! حقيقت من هستم كه به دنبالت راه افتاده­ام و از گوشي هاي همراه، از رسانه هاي صوتي وتصويري، از ماشين هايي كه در ترافيك مانده اند و از رايانه­هايي كه درچت روم متمركز شده­اند مي پرسم: شما نيمه­ي مرا نديده ايد؟ مي خواهم با او حرف بزنم و او برايم كمي شعر بخواند.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:41 توسط سو‌يـن |

 

مسخره بود؛ ولی بود. هیچ چیز دیگری آرامش نمی کرد. آرام و ساکت می نشست و همه چیز

 یادش می رفت. غم داغی که توی دلش بود از توی نفس های آرامش بیرون می زد. بعدش

 تکانی به خودش می داد و بلند می شد. موهای سیاه و موج دارش را که تا روی کمرش

 می رسید پشت گردنش جمع می کرد. روپوشش را می پوشید و با مقنعه سفید، خرمن

 گیسو را پنهان می کرد. نگاهی به لبخند مات زده ی مرد می انداخت. صورتش را می بوسید

 و می­رفت.

    دوباره دلش داغ شده بود. جلوی آینه ایستاده بود و به موهای رها و بلندش نگاه می کرد که

 تمام شانه اش را پوشانده بود. به قول خانم فاضلی موهای او طولانی بود. نفس های سردش

 از همان دل آتش گرفته بیرون می آمد؛ اما هیچ غمی را بیرون نمی داد. دلش هوای آن نوازش ها

 را کرده بود. این بیمارستان جدید بیگانه بود. انگار بیماری به پرستارها و دکترها هم سرایت کرده

 بود. همه شان از همان آرام بخش­ها می خوردند! فضای سرد و تک رنگ آن جا دل را می کشت؛

هر چند صدای موسیقی می آمد و تلویزیون تصاویر رنگی نشان می داد. باید حتی برای چند ساعت

 به بیمارستان قبلی برمی گشت. او را پیدا می کرد و ساعتی کنارش می نشست تا دست بکشد

 روی موهایش و آرامش کند. برای رسیدن به او باید مدیر را می دید؛ اما چه طوری راضی اش

 می کرد؟ مدیر او را به جرم رابطه با بیمار اخراج کرده بود حالا به او بگوید که می خواهد همان

 بیمار را دوباره ببیند! می توانست سراغ سرپرستار برود. خانم فاضلی آدم فهمیده ای بود.

 می دانست که حرف ها دروغ بوده است. زن بود و حال او را درک می کرد. خانم فاضلی مات

نگاهش کرد و گفت:یعنی تو می گی...؟ دختر گفت: آره. راضی شد. دختر رفت تو و در را بست.

 مرد عروسک را کنار گذاشت. موهای بلند عروسک به دقت بافته شده بود و مثل دو ریسمان از

 گوشه های سر پلاستیکی اش آویزان بود. زن روپوشش را درآورد و روی تخت رو به روی او نشست.

 اثری از آشنایی در چشم های مرد بیمار دیده نمی شد. مثل همیشه خیره به دیوار رو به رو نگاه

 می کرد. دختر پشت کرد. از انتهای مقنعه بلندش دسته ای مو بیرون زده بود. لبخندی زد و

 مقنعه اش را درآورد. آبشار موهای سیاه نمایان شد. سرش را نیم دایره تکانی داد و موج بلندی

 بر موها انداخت. مرد پس از مدت ها لبخند زد. دختر بدون این که ببیند می دانست.این تنها موقعی

 بود که چشم های خیره مرد از دیوار رو به رو برداشته می شد. البته به جز مواقعی که موهای

 عروسک را شانه می کرد. مرد دست برد و موها را گرفت. چند بار آرام از روی سر تا انتهای موها

 دست کشید. بعد برس بزرگی را از توی کشو درآورد و شروع به شانه کشیدن کرد. دختر توی این

 دنیا نبود. بی حرکت نشسته بود و با چشم های بسته، لذتی عمیق را تجربه می کرد. ده بار،

 بیست بار و شاید بیشتر موها را شانه کرد. بعد آن ها را دو دسته کرد و هر دسته را سه بخش کرد

 و مثل کلاف کتانی به هم پیچاند و انتهای آن را گره مخصوص ریزی زد.دسته موها را گرفت و بویید و

 رها کرد. مات این نردبان مویین شده بود. دختر برخاست. برگشت و نگاهی به صورت مرد بیمار

 انداخت. همچنان مات بود؛ اما دختر را نمی شد شناخت. صورتش گل انداخته بود. شاد و سرخوش

 به مرد نزدیک شد. بوسه ای گرفت و لباس پوشید. از شیشه بالای در، زنی تماشا می کرد. زن

 دست برد و موهای کوتاهش را لمس کرد و آه سردی کشید.         

  

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:13 توسط راد |

به نام خدا

چند سال قبل از اینکه وارد دنیای سینما وفیلمنامه نویسی بشم،چند سال فبل ازاون سالهایی که با مستفا تو انجمن سینمای جوان دوره های عکاسی و فیلمسازی واین مزخرفات رو گذروندیم یه دفعه به مغزم زد که تو مسابقات عکاسی دانش آموزی شرکت کنم و به سختی این کار رو کردم،سختیش از این لحاظ بود که دوربین فکسنیی که تو انباری پیدا کردم دو تا حلقه فیلم برام پاره کرد وتموم عکسام رو به باد دادولی نمی دونم چرا امیدم رو از دست ندادم با اینکه تقریبا فرصتی برام باقی نمونده بود،با یه دوربین امانتی از نوع آماتورش یه حلقه ی دیگه عکس گرفتم که فقط پنج تاش در اومد-البته بعدا فهمیدم که تموم اون فیلمای سیاه وسفیدی که به من فروخته بودن تاریخ گذشته بوده وبه خاطر همین عکسام در نیومد-خلاصه از اون پنج تا یکیش از بین رفته وچهارتای دیگه همیناست وباید اینم بگم که این چهار تا عکس به قدری برام ارزش داره که اگه همه ی شما رو بذارن جلوی تیربار حتی مستفا رو،وبگن که بین شما وعکسا یکی رو انتخاب کنم...شرمنده من عکسا رو انتخاب می کنم و تنها کاری که می تونم براتون بکنم اینه که یه لگدی به پای تیربارچیه بزنم که تا بیادتعادلش رو بدست بیاره یه چند تایی از شما شاید بتونه فرار کنه البته همچین معلومی هم نیست،قول نمی دم.

خب بهتره بعد کلی ور زدن بریم سراغ عکسا:

اینی که می بینین که تو هوا آویزونه یه بچه ترکه به اسم"آرش حیدری"یکی از دوستام که نمی دونم الان کجاست ،همین عکس رو فرستادم مسابقات عکاسی وتو شهرستان اول شدم، وقتی رفتم تو برگزیده های استان همه با دوربینای حرفه ای اومده بودن،منم که دوربین نداشتم و حتی کار با اون دوربینا رو بلد نبودم انداختن با یکی از اونا،یه بچه اُزگل رفته بود وسط یه مشت آدم حسابی،یاد اون دیالوگ مجید افتادم وقتی که بی بی نذاشت میگو بخوره وترقی کنه،با همون لهجه ی اصفهانیش می گفت"اصش ما باید بریم بیمیریم،تِرقی هم نکونیم..."

                           

این یه غازه(مطمئنم اینو نفهمیدین)که خودم از بچگی بزرگش کردم تا انقدر شد،جنسش هم نره اون تخما هم تخم مرغه که بعدا باهاش بیشتر آشنا می شید،اینجا هم باربند پدربزرگمه جایی که گوسفندا رو نگه می دارن...نه بابا طویله نه،طویله یه قسمتی از باربنده، طویله با کاهدون ویه انباری ویه فضای باز رو هم میشه باربند

اینا هم مرغهاییه که وقتی جوجه بودن عمه هاجر بهم داد به قدری با اونا انس گرفته بودیم که انگار یه عضوی از خونواده شده بودن،وقتی این عکس رو چند وقت پیش به داداش بزرگم که تهران کار می کنه نشون دادم غم عالم افتاد رو دلش،گفت انگار یه نفر از خونوادمون کمه،یه روز که ما هیچ کدوم نبودیم مادر بزرگم همه رو داد به قلی مرغی،قلی مرغی هم همه رو فرستاد اون دنیا،چه روز غم انگیزی بود،داداش کوچیکم به اون کوچیکه می گفت واتو واتو.

اینم آخرین عکس ازاون چهار تا عکسه وغم انگیز ترینشون برا من،اون پیرمردی که اون وسط نشسته پدربزرگمه که همیشه خسته بودولی همیشه مهربون،اون بچه هه که کنارش نشسته دایی کوچیکمه دوتا تخم مرغ جلوی صورتش گرفته که همون تخم مرغای جلوی غازه ست، فصل درو گندم همیشه شیرین ترین روز ها برای من بود درو با داس و وقتی تا سالها بعدساعت دوی نصف شب کمباین میزدیم پای خرمن های گندم و...چه حالی می داد یا اون زمانی که داداش کوچیکه ودایی کوچیکه،عبد الرحیم رو تو مزرعه ی درو شده ی گندم می زدن که چرا گوسفنداتون اومدن تو زمینای ما...

رشته ی این خاطرات تو یک شب ،یه شب جمعه با یه تصادف از هم گسیخته شد،یه بچه قرتی با یه وانت شورلت با صدوهشتاد تا سرعت زد به موتور هشتادش و...اون روز هیچ کس تو مسجد دعای فرج نخوند...اینا همه عین واقعیته ها از تخیل خودم درام نساختم

خیلی ور می زنم قبلنا اینجور نبود،من اصلا معروف به سکوت بودم فکر کنم پای شما ها که افتادم خراب شدم،چیکار میشه کرد از دست رفیق بد وذغال خوب...

خلاصه این اولین عکسای من بود وبهترین عکسای من،حالا فهمیدین چرا اینا رو به شما ترجیح دادم خداییش اگه شما جای من بودین چیکار می کردین؟ البته قول می دم از خدا برا همتون طلب مغفرت وخدابیامرزی کنم،چیکار کنیم دیگه ما که سوخته ی رفیقیم اینم برا شما انجام میدم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 10:42 توسط کریم دوغی |

 

معمولا آدمایی که به این وبلاگ سر میزنن یا اینکه عضو این وبلاگ هستند دو گروه هستند

یه گروه که اکثریت هم هستند اونایی هستند که تا اسم منو زیر یه مطلب میبینن قیافشون  میشه و یه چنتا بد و بی راه میگنو میرن که اگر ریشه یابی بکنی یا اصلا از من خوششون نمیاد یا از روی حسادت

گروه دوم اونا یی هستند که تا اسم منو میبینن در پوست خود نمی گنجند خوشحال میشن و دائم ازینا برام میفرستند:    که لیست این افراد رو در زیر برای اطلاع دیگران مینویسم

هیبت

بی ربط

ربطدار

امیر

داغون

و سید عباس

خب بگذریم داستان اون بنده خدایی که عاشق دریا شده و دوست داشت دریا ماله اون باشه رو تو وبلاگ خودم (http://rabtdar.blogfa.com/) زدم برین اونجا بخونین

 

راستی این قسمت هم مخصوص بعضی ها

بادا بادا مبارک بادا -------  ایشالاه مبارک بادا

(دیدالادادام دالادام دالا------   دالادالا داااااالا)۲بار لطفا خوانده شود

+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 20:0 توسط |

 

 

...

اين تنها آتش نيست كه در ميان ما مي سوزد

اين تمامي زندگي است

داستاني است ساده

عشقي است ساده

از يك زن و يك مرد

مثل همه.

                                پابلو نرودا

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 11:10 توسط |

 

 

امشب بیا برای دلم یک غزل بخند

در انجماد سربی غم یک غزل بخند

 

دارم به اوج فاجعه تبعید می­شوم

تا من به انتها برسم یک غزل بخند

 

حرفی بزن دوباره مرا شعله ور بکن

با این وجود رو به عدم یک غزل بخند

 

دیوارهای خانه فقط اخم می­کنند

محتاج خنده های توام یک غزل بخند

 

از این غروب ساکت و یخ کرده و عبوس

تا هرچه صبح منتظرم یک غزل بخند

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 16:17 توسط سو‌يـن |

 

خب امروز نوبت منه

تا الان هم نمی دونم چی بنویسم

مثلا قصه مردی رو بنویسم که یه عکس میبینه عاشق میشه . میره به دنبال صاحب عکس . بعد میبینه یه پیره زن ۸۰ سالس . عکس برای یه ۶۰ سال پیشه .اون وقت داغون میشه . تلف میشه

یا نه از یه زنی بگم که به خاطر بچه فلجش حاضر میشه عقده دیرینشو نسبت به قاتل شوهرش باز کنه و با یه نقشه عشق و عاشقی اونو بکشه و پول سفر خارج و عمل بچشو در بیاره

یا نه از یه پیر زنی بگم که از بچگی آرزو داشته پسر باشه . حالا سر پیری و معرکه گیری . تیپ جاهلای قدیمی میزنه و شروع میکنه نوچه جمع کردن و زور گیری تو خیابونای خلوت از آدمای بخت بر گشته؟

یا نه بذار از یه چاقو حرف بزنیم که قدیما شغلش خط خطی کردن صورت مردم بوده .بعد مشغول بریدن سر گوسفندهای قربوونی شده برای امام حسین شده الان هم بعد از مرگ صاحبش به عنوان عتیقه شده ویترینه مغازه آنتیک فروشی و آدما حاضرن کلی پول بابتش بدن

یا نه اصلا ولش کن داستان نمی نویسم بی خیال  

+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 10:31 توسط |