تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
آبی آسمان ها را دوباره باد برد

یاد آن زیباترین گل را چه زود از یاد برد

بی قفس در کنج دنیا بی امید افتاده ام

عاقبت این لذت رفتن مرا هم شاد برد

****

دیگر تو را حس نمی کنم

دیگر دخترکان معصوم نوایت را

در کوچه باغ ها زمزمه نمی کنند

مبادا از شهر من رفته باشی

مبادا

آن هم بی خبر

همیشه تو را هنگام عبور از میان بادها حس می کردم

هر شب دست مهتابیت در دستان نیازمندم بود

و هر صبح با بوسه ای از جنس حباب بدرقه ام می کردی

تو رفته ای یا...

یا من

شاید هم قهر کرده ای با من

چون من

سنگینی دروغ دیروزم را به یاد آوردم

که تنها برای یک لحظه

یک لحظه شیطانی

ابلیس وار گفتم

که دوستت ندارم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 10:15 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

به نام خدا

ميترا پيشنهاد داده اول داستانا يه آنچه گذشت بذارم آخه داستان خيلي طولاني شده.

آنچه گذشت:دایی جواد و علی ضامن رفتن خون رامین  یا شیرین رو بریزن همین!

 دايي جواد وقتي مي رفت قيافه اش به قاتل ها مي خورد فكر كنم يك چاقو هم از آشپز خونه برداشت خدا كند زن دايي شيرين را نكشد در عوض رامين را نفله كند!

بابامثل هميشه با ماشينش تا وسط حياط آمد.مادر دودستي روي كاپوت ماشين زد

مادر:كجا كجا؟باز دوباره اين تشت حمومو ورداشي آوردي وسط حياط؟

بابا:بذارمش تو كوچه تا خط بندازن روش؟

مادر:اُه اُه اين اصلا جاي خط داره كل حياتو پر روغن كرده ورش دار ببر بيرون

بابا:حالا باشه تا بعد جواد برگشت

مادر بزرگ سرش را از پنجره بيرون آورد:چي چيو برا بعد. مي خواي دختر منو دغمرگ كني اصلا از همون اول نبايد به تو دختر مي دادم

بابا كنار شير آب نشست: مادر جان اگه ناراحتي همين الان مي تونم پسش بدم به جاي مهريه شم همين ماشين رو ورداره !

مادر عصباني بالاي سر بابا مي آيد: اينو بهتره بفروشي خرج كفن ودفنت كني مهريه ي من 110 تا سكه ي طرح قديمه!فهميدي آقا

بابا:اينم طرح قديمه.مدل 53 تازه باهاش مي توني مسافر كشي هم بكني اقلا بفهمي من روزا چي مي كشم

صدای در آمد و دایی جواد وارد شد

علي ضامن:يا آلله ، حاج خانوما اجازه هست يا آلله...

مادر بزرگ: بيا تو یتیم شده

علي ضامن اومد وسط حياط:خيلي ممنون

دايي جواد توي ايوان دراز كشيد مادررو به علي ضامن: چي شد؟

علي ضامن: هيچي مي خواست رامين رو بكشه كه زورش بهش نرسيدگمونم بيشتر كتك خورد

دايي جواد يه دفعه پريد: من زورم بهش نرسيد شانسش گفت كه من قاتل نبودم والا الان اون دنيا بود

مادر:خب شيرين چي شد؟

علي ضامن:شیرین رو پیدا نکردیم اگه پیدا می کردیم هم گمون نکنم جواد زورش بهش می رسید!

دايي جوادعصبانی  بلند شد:یا خفه شو یا می زنم تو اون سرت سیبیلات بیفته رو زمینا

بابا:خاک بر سرت پس این همه راه رفتی چیکار کنی یه خط هم رو صورتش ننداختی!

علی ضامن:چرا اونو انداخت ولی خطش کمرنگ بود

وبعد خنده ای نامردانه کردبحث داشت جدی می شد نزدیک بود مادر من را دنبال نخود سیاه  بفرستد من هم داخل اتاق رفتم تا از پشت پنجره همه چیز را ببینم

بابا:پسره رو چیکار داری برو دختره رو بکش تو مگه نمی فهمی با غیرتت بازی شده

علی ضامن:تو اصلا می دونی غیرت یعنی چه؟مرد بدون غیرت یعنی چه؟من اگه جای تو بودم همشون رو می کشتم...

دایی جواد درمونده به بابا نگاه کرد:فرهاد تو میگی چیکار کنم؟

بابا:یه خط رو صورت دختره بنداز تا آخر عمرش پاش بخوره

خودمونیم بابای من هم یه پا خلاف کار هستا این نرفتن دنبال نخود سیاه چه کارها که نمی کنه

دایی جواد:من نمی تونم آخه دوسش دارم

بابا :همبنه که میگم خاک بر سری م این آبجیت اگه همین الان منو ول کنه با همین ماشین از روش رد میشم

بابا کم کم داره قاتل میشه

مادر عصبانی: تو غلط می کنی ما تو خونوادمون قاتل نداریم اگه شما دارین باشه برا خودتون،ولی...جواد خداییش راس میگه ها،دختره ی چشم سفید از همون اول پیدا بود چیکارس این میترا دختره کوکب خانوم رو نگاه کن سر به زیر محجوب بدون فیس و افاده چند بار بگم داداش من بیا برو سراغ همین دخترا،نرو...

بابا رویش رو گردوند این یعنی که"باز دوباره این فکش گرم شد"مادر جوش آورده وداد وبی داد میکنه

مادر:خودم میرم خط خطیش می کنم همون روز تو دانشگاه می خواستم اینکار رو بکنم کاش کرده بودم...

فکر نمی کردم مادر هم روحیه ی خلاف داشته باشه

"پسر! اونجا چیکار می کنی؟بیا برو از کوکب خانوم نخود سیاه بیگیر بیار"صدای بابا بود فکر کنم من را از توی پنجره دیده...

نتیجه های اخلاقی

1.یه مرد هیچ وقت خودش رو به[...]نمیده

2.فک زنها بعضی وقت ها گرم می شود

3.بعضی وقتا لازمه که آدم قاتل بشه

۴.بعضی چیزا هم فقط به درد کفن ودفن آدم می خورن...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 10:53 توسط کریم دوغی(وکیل شیطان) |

...ادامه

پیر زن با حالتی متعجب میپرسه: چجوری این کارو کردی

زن جوان با سردی جواب داد: این از اسراره

پیرزن بر آشفت و عصبانی گفت: اَه اَه باز هم که شل و یخ گفتی

پیرزن: دختر من یه هفته دیگه بیشتر زنده نیستم . اینجوری بخوای کار کنی تو هم یه هفته بعدش میای پیش ننت

پیرزن با عصبانیت کف دستشو به دختر نشون داد و گفت : یا لاه کف بخون ببینم . با حس حرف بزن تا تو سری نخوردی

پایان

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 20:38 توسط ساهامیرو (بدون دخترم هرگز) |

 

..........!!!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 15:8 توسط سیما (نفس عمیق) |

 

این پست فقط جهت نظر دادن به پست قبلیست

خانوم سوین خداییش حیف شعر به این قشنگی جای نظرات نداشته باشه

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 14:10 توسط ساهامیرو (بدون دخترم هرگز) |

 مسکین یتیم در شب سوم اسیر من

هر مر تبه به خواهش قرصی فطیر من

 

در می زنم همیشه و هر جا که می روم

اما دوباره مضطرب و ناگزیر من

 

شاید همین دو سه شب و هی صبر صبر صبر 

با این خیال خام ولی دلپذیر من...

 

شاید شبیه آن زنِ توی عروسی ات

چشم انتظار پیرهنت در مسیر من ...

 

بانو! کجاست جای گلو بندتان که باز

آن برده را رها کند و شاد و سیر من ...

 

آی ای شما شکسته ترین کشتی نجات !

دریا به خشم آمده پهلو بگیر من...

 

 

.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 10:45 توسط سو‌يـن (درخشش ذهن شفاف)

ای عاشقان ای عاشقان آیید و محزونم کنید

گر می پسندید قلب را ذبح و به در خونم کنید

دل را بگیرید و سپس امید را از کف برید

تا شاید اینگونه مرا مجروح و مغبونم کنید

دل را به دریا می زنم شاید رهایی جویدم

یا وانهم آن لحظه را غرقی به جیحونم کنید

آلاله ها یا ژاله ها بر من میرزان قطره ای

یا بسته پایم گوشه ای محصور و محزونم کنید

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 10:42 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

 

پیرزن ۸۰ ساله فال بین

میره تو یه خونه اعیونی برای گرفتن فال قهوه

برای خانوم جوانی فال میگیره

خانوم جوان با لبخند و استقبال شدیدی به حرفاش گوش میده

بعد فال قهوه تموم میشه

از پیرزن میپرسه که چه جوری فال قهوه میگیری؟

پیر زن میگه این از اسراره.

زن جوان فنجان قهوه پیرزن رو بر میداره

نگاهی میکنه

۸۰ سال زندگیه پیر زن رو می یاره جلو چشماش

بعد هم میگه یک هفته دیگه بیشتر زنده نیست

ادامه دارد ....

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 11:43 توسط ساهامیرو (بدون دخترم هرگز) |

نگاهی سرد به پایین انداختم. چهارستون بدنم لرزید. سردم شد و عرق ضعف وجودم را در خود گرفت. دوباره نگاه کردم. همه جا تاریک بود و سرد. جز شعلهٔ آتشی حقیر چیزی دیده نمی‌شد. دقیق شدم. چشمان به تاریکی عادت کرد. توانستم چیزهایی را تشخیص دهم. عده‌ای در هم می‌لولیدند و وز وز می‌کردند طوری که صداها مفهوم نبود. صدای گریه و خنده فضا را رعب‌انگیز و مضحک کرده بود. چشمانم را تنگ‌تر کردم تا بهتر در انبوهی از سیاهی ببینم. غرق در نابسامانیِ زیر پایم بودم که دستی مرا به پایین هل داد. ناگهان حس کردم نه درست می‌بینم نه می‌شنوم. گریه می‌کردم. اطرافم عده‌ای زن و مرد ایستاده بودند و نگاهم می‌کردند و می‌خندیدند. در آغوشی نهاده شدم که بسیار گرم بود و بوی خدا را می‌داد.

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 13:44 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

به نام خدا

وقتی که بابا نوروز گوزنش رو آتیش کردو بقچه رو انداخت رو کولش راه افتاد بره یادش افتاد که هدیه ی گودرز و شقایق رو بر نداشته،گوزن رو گذاشت رو جک ورفت تو پستو دنبال یه قا قا لی لی،بعد دست کرد یه پتو برداشت اما خوب که فکر کرد گفت گودرز چه ربطی به شقایق داره به همین خاطر پتو رو انداخت رفت گوزنش رو میزون کنه چون این آخریا یه مقدار ریپ می زد،جلوی گوزنای ماده هم کلا جام می کرد خلاصه بابا نوروز جیگرش از دست این گوزنه خون بود چند بار تصمیم گرفته بود یه خرس به جاش استخدام کنه ولی آخه بابا نوروز وخرس؟؟!!اولا بچه ها از خرس می ترسن دوما خرس از دودکش رد نمیشه سوما امکان داشت بابا نوروز رو قبل عید بخوره چهارما بابا نوروز اصلا از این پولا نداشت همه ی اینا رو که کنار هم بذاری می فهمی چرا بابا نوروز با اون گوزنه می سوزه ومی سازه گوزنه هم پیر شده دیگه نا نداره چند بار خواسته بدتش دست همون خرسه که گفتم شرش رو بکنه ولی چیکار کنه که رستمه ویه دست اسلحه...خلاصه بابا نوروز آچار وبند وبساطش رو برداشت ورفت دم در که دید...ندید،شنید...موبایلش داره زنگ می زنه البته بهتره بگیم حس کرد چون موبایلش رو ویبره بود گوشی رو برداشت.کریم دوغی پشت خط بود

کریم دوغی:حاجی عیدت مبارک

بابا نوروز:من حاجی نیستم حاجی فیروز داداشمه نیم کره ی جنوبی رو سرویس میده دوما هنوز دوساعت مونده

کریم دوغی:به هر صورت من از بنگاه کریم دوغی وشرکا زنگ می زنم چند تا مشتری ملس برا گوزنت پیدا کردم

بابانوروز از لای در نگاهی بدجنس آمیز به گوزنه انداخت،در وبست آروم گفت

بابا:قربون سیبیلات چند میگه

کریم:یکیشون میگه دو روپیه از هند زنگ می زنه میگه برا موزه می خوام یکی دیگه مشت حسنه گاوش مرده می خواد گوزن بخره سر جمع بیست وسه تومن میده به ریال میشه دویست سی ریال،ثانی قصاب هم خاطر خواه شده مثل اینکه گوشت خرش تموم شده اون میگه اصلا پول نمیدم حمید دی وی دی هم هست می خواد یه بار دی وی دی غیر مجاز از مرز رد کنه عوضش دو تا دی وی دی و یه شماره از رواق بهت میده...

بابا نوروز که نا امید شده بود گوشی رو قطع کرد عصبی شده بود به فکرش زد بره با چاقو گوزنه رو قیمه قیمه کنه اقلا عقده ش خالی بشه چاقو رو برداشت و تیزش کرد در رو باز کرد خون جلوی چشاش رو گرفته بود که موبایله دوباره زنگ زد کریم دوغی بود

کریم:حاجی چرا قطع کردی؟نکنه خطت ایرانسله؟وایسا همش رو بگم اگه نخواستی بعد قطع کن بابای راد هم سفارش یه گوزن داده که با ماشینش طاق بزنه البته من توصیه نمی کنم چون ماشینش مثل گوزن تو سرطانه،یه خانومه هم هست اسمش سیماست می خواد به مناسبت ازدواج شقایق و گودرز سور بده میگه گوزن بابا نوروز ارزونه کل پس اندازشو که با رفقاش رو هم ریخته شده دو هزار و سیصد وپنج تومن سه نفر ادم خفن هم هستن کنار دستم نشستن- باشه رو چشم –میگه واسه فیلم برداری می خوایم

بابا: من با آرتیست جماعت کار نمی کنم

کریم:وایسا اسماشون رو بگم شاید نظرت عوض شد هادی و بهروز ونعمت می خوان گوزنه رو تو کویر ول کنن جمشید هاشم پور بدوه دنبالش،به جای پولش هم یه نقش کوتاه بهت میدن البته همچین معلومی هم نیست خیلی روش حساب وا نکن چون پروژه فعلا خوابیده...الو الو حاجی قطع وصل میشی... الو...آنتن نمیده...الووووو...

بابا نوروز که چشماش پر خون بود حالا دیگه چشماش پر اشک شده بود تصمیم گرفت هم خودش رو هم گوزنش رو راحت کنه اول می خواست اول خودش رو بکشه بعد گوزنه رو ولی به فراست دریافت که نمیشه چاقو رو دوباره تیز کرد ورفت پشت در-خدا حافظ دنیا خدا حافظ فیروز خدا حافظ سیزده بدر خداحافظ گودرز وشقایق

بعد با صدای فریاد بلندی داد زد خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

در وباز کرد وحمله ور شد که یه دفعه سر جاش خشکش زد همون خرسه که قبلا درباره ش حرف زدیم گوزنش رو کاملا خورده بود وهمین جور زل زده بود تو چشمای بابا نوروز،خرسه یه آروق زد شاخ گوزنه از تو دهنش پرید بیرون،از چشماش پیدا بود که هنوز گشنشه بابا نوروز هم اینو به فراست دریافت پرید تو خونه خرسه پشت در،خرسه بکش بابا نوروز بکش که یه دفعه موبایله دوباره زنگ زد بازم کریم بود

کریم :الو حاجی می فروشی یا نه؟!!!.....الو......

شاید ادامه دارد شاید هم ندارد است.

کریم دوغی و مستفا و شرکا

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 18:18 توسط |

می‌آید از آن سوی باورهای دل‌واپس
یک روز تا آغوش این درهای د‌ل‌واپس

 
جای سراب از هفت وادی آب می‌جوشد
در امتداد دیدِ هاجرهای د‌ل‌و‌‌اپس

 
طرح سفیدش را دقیقاً نصب خواهد کرد
در لابه‌لای سنگ و سنگرهای دل‌واپس

 
آشوب می‌­خوابد، سپس آسوده می‌خوابند
شمشیرهای خسته، خنجرهای دل‌واپس

 
اما فرات از انتقامش ذوق خواهد کرد
آن قاب عکسِ کوچکِ سرهای دل‌واپس
 

امروز هم بی فکر آب و دانه دق کردند
بر بام بی‌­صبری کبوترهای دل‌واپس

 
باید بیاید، این فسیل از مرگ برخیزد
از سنگ فرش سرد معبرهای دل‌واپس

+ نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 15:16 توسط سو‌يـن (درخشش ذهن شفاف) |

از پشت دیوار سیاه خانه‌­ای کهنه

از پشت نگاه سرد و تلخ غیر منتظره‌­ای

در امتداد تاریک شب‌های بی‌­ستاره

تو را می‌­جویم

در پس همهٔ افق‌­های بی‌امید

تو را می‌­طلبم

در پی همهٔ واگویه‌­های بی‌­جوابم

آری این بار نیز تو را می‌­خواهم

تا دمی در آغوش نرم و مخملی‌ات بیاسایم

این بار با من باش!

این بار تنها تو با من سر بر بستر تنهایی خاکستری‌ام بگذار!

تو را می­‌خوانم که از فرسنگ­‌ها

آواز رهایی سر می‌دهی

تو را می‌­خواهم که یادت تن ناسورم را می‌­کاود

در من رسوخ می‌­کند

خانه می‌­کند

به بار می‌­نشیند

و مرا در صبحی پر امید رها می‌­سازد

و حالا

در پشت سرو ستبر اسطوره­‌ها

تو را می‌بینیم

در لای بوته‌­های بنفشه

جا پای آشکارت را حس می‌کنم

و شامه‌ام تو را در دمادم صبح نفس می‌کشد

گرمی تو را میان تار و پود روح و تنم مخفی کرده‌­ام

تا فقط برای من باشی

تا از من سر برآوری

رشد کنی

دیگر قلبم را به کسی اجاره نخواهم داد

و تا ابد

آن را به تو خواهم بخشید

تا در کنار تو و با تو پرواز کنم

اوج بگیرم

ای مهربان­‌ترین مهربانان!

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 0:8 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

جهان هستی در ششمین روز فروردین ماه و ایام عید به کمال رسید و آفرینش آن پایان یافت و در این روز بود که خداوندگار از آفرینش آسوده خاطر شد. روز اول را نوروز به نام خداوند یا همان "هرمزد" و روز ششم را به نام "خرداد" یا "امشاسپند" نام نهادند.

 بر اساس برخی اقوال گفته می شود که تاریخ برگزاری جشن­های نوروز به چندین هزار سال پیش از مهاجرت آریایی ها به سرزمین ایران باز می گردد.

باستان شناسان و اسطوره شناسان بر این باورند که الهه باروری "اینانا"، همسر "تموز" یا "دموزی" روزی هوس می کند که به زیر زمین برود. اما خواهر حسودش که فرمانروای زیرزمین بود دستور می دهد تا همه جواهرات الهه باروری را بگیرند.  در آخرین مرحله گذر وی از زیرزمین حتی گوشت­های تن الهه را می­گیرد. پس از آن هیچ رویشی در زمین شکل نگرفت، درختی نروید و گیاهی زنده نماند.

پس بزرگان بر آن شدند حاجی فیروز را با دنبگ و داریه و نی­لبک به جستجوی الهه باوری به زیرزمین بفرستند تا الهه دوباره به زمین بازگردد.

و نوروز بعد از بازگشت الهه باروری جشن گرفته شد.

 

 

 

                              عید ایرانیان بر جهانیان تهنیت باد

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 11:11 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |