تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 19:28 توسط سو‌يـن (درخشش ذهن شفاف) |

به نام خدا

 

از میان جمعیت به هم فشرده‌ی درون صحن "جمهوری" حرم امام رضا (ع) یاسر با فاطمه دست در دست هم می‌گذشتند. فاطمه دست یاسر را کشید و گفت: تشنمه. یاسر برگشت و هر دو به سمت آبخوری کنار حوض رفتند. آب که خوردند چشمشان به ضریح افتاد که از کنار پرده‌ی بالا رفته‌ی حرم دیده می‌شد. یاسر سست شد و روی یکی از نیمکت‌هایی که با سنگ سفید ساخته بودند نشست. فاطمه با چشم‌های درشت میشی و صورت معصومش نگاهی به او که محو ضریح شده بود انداخت و گفت:

-         چیه جوون! حاجت داری؟

و ریز خندید. بعد خودش هم کنار او نشست و مشغول تماشا شد. یاسر دست فاطمه را گرفت. فاطمه برگشت و نگاهی به صورت او انداخت که مثل بهت زده‌ها به نقطه‌ای خیره نگاه می‌کرد و از اطراف خودش غافل بود. فاطمه گفت:

-    یاسر! چی شد که اومدی سراغ من؟ می‌گفتن بعد اون قضیه تارک دنیا شده بودی.

یاسر، معلوم نبود با چه کسی، شروع به حرف زدن کرد:

-    دیگه هیچ دختری رو دوست نداشتم. از زن جماعت متنفر شده بودم. اومدم همین جا و هر چی دهنم اومد گفتم؛ مگه زن خوب هم داریم؟ همشون یه مشت موجود احساساتی نحیف... اون که فهمیده‌ترین و با ایمان‌ترینشون بود واسه... هیچ زنی نیست که ارزش داشته باشه یه مرد همه‌ی زندگی‌شو با اون باشه.

سری به علامت تاسف تکان می‌دهد. فاطمه کنجکاو شده است. یاسر به خودش می‌آید. نگاهی به فاطمه می‌اندازد. بلند می‌شود و می‌گوید:

-         بریم؟

-         بعدش چی شد؟

-         مهم نیست.

-         می‌خوام بدونم.

-         مثل این که قرار گذاشتیم درباره‌ی بعضی چیزا حرف نزنیم.

-         بگو!

-         باشه.

یاسر دوباره می‌نشیند. خودش را به فاطمه می‌چسباند. فاطمه متعجب او را نگاه می‌کند. یاسر زل می‌زند توی چشم‌های درشت و سیاه فاطمه که توی صورت شفاف و قاب مقنعه‌ی مشکی‌اش مثل دو تا سیاه چاله همه چیز را به طرف خودش می‌کشد. یاسر لبخندی می‌زند و می‌گوید:

-         هنوز حرف‌هام تموم نشده بود که دیدمش. از این خادم افتخاری‌ها بود. اون طرف  داشت به یک خانوم که وضو می‌گرفت تذکر می‌داد. با دستکش‌ و نقاب. خم نمی‌شد. با غبار روبش آروم به شونه‌ی زن زد و صحبت کرد. صاف بودن چادرش تو اون قالب تن با بلندی قدش حسابی تو چشم می‌زد. سرش رو که برگردوند، دلم ریخت. دو تا چشم سیاه از اون طرف حوض از پشت یک نقاب منو نیگا کردند. ناخودآگاه به طرف ضریح برگشتم. همچین چشم‌هایی رو تا اون وقت ندیده بودم. دیگه نمی‌تونستم سرم رو بلند کنم. مطمئن بودم دیگه اون جا نیست. اون طرف حوض نبود. یه دفعه کنارم دیدمش. آروم رد شد. سست شده بودم. با این تغییر ناگهانی، از خودم بدم اومد. بلند شدم رفتم کتابخونه‌ی حرم. خودم رو مشغول کردم. طاقت نیاوردم. گفتم برم سینما؛‌ اما یه دفه دیدم دوباره کنار حوض نشستم.

فاطمه با کنایه می‌گوید:

-         خوب؟

-         ناراحت شدی؟

-         نه. واسه چی؟

-         چرا... بهت نمی‌یاد دروغ بگی. صبر کن آخرش می‌فهمی که ناراحتی نداره. نمی‌تونستم برم. با یه دختر دیگه دور حوض می‌گشتند و تذکر می‌دادند. یه بار که چادرش باز شد دیدم مانتوی بلند پوشیده بود. تا روی کفش‌هاش. حالا یادم که می‌یاد تعجب می‌کنم چه جوری این کارو کردم. گشتم یکی از خادم‌های پیر حرم رو پیدا کردم و جریان رو بهش گفتم. گفتم من زن همراهم نیست اگه نه مزاحم شما نمی‌شدم. این آدم اگه خودم برم موضع دفاعی می‌گیره. ازش خواستم دفتر خدام رو بهم نشون بده تا خودم پی‌جویی کنم. بنده خدا اول یه نگاهی انداخت و بعد آدرس دفتر رو داد. موقع اذون مغرب شد. نمازم رو همون جا خوندم. بعد نماز آروم شده بودم. دیگه اون جا نبود. فرداش رفتم دفتر خادمان افتخاری. بگو چی شد.

-         چی شد؟

-         هیچی. گفتن دیروز بعد از ظهر تو صحن جمهوری خادم افتخاری خانوم نداشتیم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 7:34 توسط راد(یکال) |

 

دیشب دومین سالگرد "حلقه سه‌شنبه" برگزار شد.

جای همه‌تون خالی بود. 

************************************

 

نه تو می‌مانی

نه اندوه

و نه هيچ يك از مردم اين آبادی

به حباب نگران لب يك رود قسم

و به كوتاهی آن لحظهٔ شادی كه گذشت

غصه هم خواهد رفت

آن‌چنان كه فقط خاطره‌ای خواهد ماند

لحظه‌ها عريانند

به تن لحظهٔ خود جامهٔ اندوه مپوشان هرگز

تو به آيينه

نه

آيينه به تو خيره شده است

تو اگر خنده كنی او به تو خواهد خنديد

و اگر بغض كنی

آه از آيینهٔ دنيا كه چه خواهد كرد

ساحت سينه پذيرای چه كس خواهد بود

غم كه از راه رسد

 در بر او باز مكن

تا خدا يك رگ گردن باقيست.

 

 

(شاعر: ؟)


 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 9:39 توسط راد(یکال) |

تو را می‌جویم

از پشت کوه گرفتاری

با سنتوری از جنس بی‌کسی‌هایم

باز تو را با تارهای پاره پارهٔ دلم

می‌نوازم

صد بار

فریاد برمی‌آورم

داد می‌کشم تو را

تو را می‌خواهم

تا باران بهار را به دلِ کویری‌ام مهمان کنی

باز سر بر می‌آوری

چون گل از دامن پاره پارهٔ غربت خویش

چون گل یخ

در عصر یخی

می‌روی

در قلب‌های یخی بشریتی به گِل نشسته

و بی‌شک

این آدینه بهار می‌آید.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 8:56 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

 

سلول‌های گیج سرم سوت می‌کِشند
یا نه، به ماتم آمده تابوت می‌کشند

یا در خیال و وهم و گمان پرسه می‌زنند
ادراک را به حالت مسکوت می‌کشند

انگار باز خواب ویتنام دیده‌اند
بغداد را به تشنگی لوت می‌کشند

کِز می‌کنند در خفقان أبوغُریب
دست از تمام عالَم ناسوت می‌کشند

آن وقت روی فاجعه‌ها زوم می‌کنند
شعر مرا به قصه‌ٔ جالوت می‌کشند.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 6:33 توسط سو‌يـن (درخشش ذهن شفاف) |

 

بهش گفتم: رفتی زیارت التماس دعا

گفت: من برای زیارت نیومدم

گفتم :پس برای چی این همه راه اومدی

گفت :اومدم پناهنده بشم

گفت: پناهندگی با زیارت و دیدار فرق داره

گفت: اگر کسی در خونه بزرگی برای دیدار بره یه جور . کسی هم که به اون خونه پناهنده بشه یه جور

(دیدی دوباره سرم کلاه رفت؟)

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 9:34 توسط ساهامیرو (بدون دخترم هرگز) |

بچه که بودم روزی از مادر بزرگ پرسیدم مردن چه جوریه ؟و اون مثل همیشه با لب های همیشه خندونش گفت: عزیزکم مردن خیلی قشنگه به شرطی که دلت صاف باشه اون وقته که دو تا فرشته قشنگ میان و تو رو با تشریفات میبرن اون بالا با لا ها......

از اون روز به بعد همیشه توی اتاق آبی مادر بزرگ بال بال زدن فرشته ها رو حس میکردم.
اون روز رسید.مادر بزرگ خوابید. برای همیشه و من دیدم فرشته های رو که اومدن و اونو با خودشون بردن......

مادر بزرگ خیلی وقته که رفته ولی من دیگه صدای بال بال زدن فرشته ها رو تو اتاق آبی او حس نمی کنم...

یک روز از روی دل تنگی به سراغ صندوقچه مادر بزرگ رفتم.صندوقچه مادر بزرگ همیشه پر از راز بود ولی حالا هیچ خبری نبود از آن رازهای رنگ و وارنگ .صندوقچه مادر بزرگ گرد غربت گرفته بود مثل دل من که یک غربت وحشی چنگ می انداخت بر دیوارهایش. در صندقچه را باز کردم باز  باز .بی هیچ رازی تا شاید بگوید راز دل گرد گرفته ام را چشم هایم را بستم. به در وازه دلم رسیدم.در به سختی باز شد.گویی چند سال است که روغن نخورده.دیوار ها زنگار بسته بود. دریچه های مهربانی پوسیده بود ومن غافل بودم از ریزش سقف هم زبانی! این خانه دیگر پشیزی نمی ارزد حتی به دادن اجاره به احدی. حتی به سپردن به کسی...

من باید یک خانه تکانی را شروع کنم یا نه ! باید خانه دلم رو به بنگاهی بسپارم. شاید بتواند بکوبد و از نو بسازدش.... آنگاه حاضرم دل تازه ام را به دنیایی بخرم تا شاید صاف باشد به صافی آن روز ها که خیلی خوب صدای بال بال زدن فرشتگان را حس می کردم .

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 0:5 توسط شهرزاد (معلم جزیره) |

                      

للحق

بعضي وقت­ها در اوج خستگي و به هم­ريختگي، خبري كوتاه، ويرانه­ي ذهنت را مي­شويد و گِلش را با خود حل مي­كند و مي­برد و براي تو هيچ نمي­گذارد...

خبر اين بود:                       

«رسول ملاقلي پور درگذشت.»

كلي ساده و كوتاه، اما نمي­فهميدم يعني چه... ذهنم نمي­كشيد... ماتم برده بود... مجتبي هم پيشم بود؛ او هم مانده بود... يعني تمام، آقا رسول هم؟؟!

 

من او را با "هيوا" شناختم و كم كم فيلم­هايش را پيدا كردم و ديدم و نرم نرم شيفته­اش شدم... دروغ چرا، خرابش بودم.

فيلم­هاي او را كه مي­ديدي، انگاري خواب مي­ديدي. تو را به رؤيا مي­برد؛ به مكاشفه­اي به اندازه­ي تك تك فريم­هاي فيلمش... بچگي مي كرد و فيلم مي ساخت.

آقا رسول ده ـ دوازده­تايي فيلم ساخت. از نينوا و افق تا كمكم كن و قارچ سمي و مزرعه­ي پدري و....

او خالق "سفر به چزابه" بود... يكي از شاهكار­هاي سينماي ايران. آن فيلم روايت صادقانه­ي او بود از فيلم سازي­اش؛ اينكه مي بيند و فيلم مي سازد ... ادا در نمي­آورد و دروغ نمي­گويد... اصلاً سعيد، ( كارگردان قصه) شخصيت خودِ او بود ... خنده­ها، گريه­ها، اخم­ها و حتي جرو بحث هايش با آن آهنگ­ساز.

يك سكانس از سفر به چزابه را هيچ وقت فراموش نمي كنم؛

رزمنده موبايل آهنگساز را گرفت و به خانه اش تلفن كرد... دخترش بزرگ شده بود... او را نمي شناخت ... زنش شوهر كرده بود...

شايد احساسات، به غلو وادارتم، اما شما بگوييد، چه كسي غير از او مي توانست چنين سكانسي را خلق كند؟

بغض مهمان گلوها بود ، وقتي او قصه مي گفت.

يادش بخير... زمان انتخابات رياست جمهوري چه دردسري كشيدم تا سي­دي مصاحبه­اش را با محسن رضايي پيدا كنم... به رسم اين اواخرش ـ البته تا قبل از ميم مثل مادر ـ عينك دودي زده بود و با چه صداقتي محسن رضايي را به فاطمه ي زهرا (س) قسم مي داد كه آيا به وعد هايش عمل مي كند يا نه!

 

باور كنيد با اينكه چندين بار تلوزيون اعلام كرده كه او رفته، هنوز رفتنش را باور نمي­كنم؛ هنوز در خانه ها صحبت از "ميم مثل مادر"ش هست و هنوز فرزندان شهدا منتظرند تا او يك بار ديگر قصه­اي از پدرانشان را برايشان تعريف كند و...

كاش آقا رسول، به اين زودي ها پيش شخصيت هاي قصه هايش، نرفته بود.

                                                                                                   

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 2:26 توسط کاوه آهنگری (سوته دلان) |

دلم چند وقتی است خامت شده است
همین جوری انگار رامت شده است

نگفتی بیا لیک حس می کنم
دلم پاپی بند و دامت شده است

تو غوغای شهر بتان بوده ای
ببین! زاهدی هم کلامت شده است!

هزاران دل از خلق بردی به ناز
و گفتی که دنیا به کامت شده است

و اکنون چه شد آن همه خنده ها
چرا اخم حالا سلامت شده است؟

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 12:26 توسط راد(یکال) |

به نام خدا

از اونجایی که عکاس محله یعنی مستفا چند وقته عکس نزده منم امروز حال داستان نوشتن ندارم و چند تا دلیل دیگه این چند تا عکس رو که هیچ ربطی به هم ندارن میزنم می خواد خوشتون بیاد می خواد نیاد.خب بریم سراغ عکس ها

بله این یه قلبه که این گوشه جا مونده امیدوارم توضیحاتم گویای گویا باشه وکنه ماجرا رو فهمیده باشین چه قلب نازی تک وتنها حتمن مال یه گوسفند بوده که خودش رو الان خوردن قلبش رو...نمی تونم جلوی اشکام رو بگیرم"هه ها هاااهههههایهاهایاا..." خب بریم سراغ عکس بعدی.دستمال کاغذی دارین

حتما می دونید که اینجا الان زمستونه واینی که زیر برفه احتمالا یه ماشینه ولی مطمئنم  اینو نمی دونین که ضرب المثل سرخپوستی میگه"شاید بعضی وقتا برف بباره ولی همیشه که نمی باره!"

من چون دیدم تو وبلاگمون علاقه مند به ترجمه خیلی زیاده  خصوصا رامین این متن رو زدم شاید یکی بتونه ترجمه ش کنه من خودم که فقط اونI love you      آخرش رو تونستم ترجمه کنم.میگه بیا بریم خونه ی ما!

  

دیدی چی شد نه جون این سیبیلا دیدی بالاخره عکس خودم رو زدم تو وبلاگ.من اون عینکیه هستم!

من از این کاریکاتور خیلی خوشم میاد وقتی دیدمش کلی خندیدم این جوری"هه ها هاااهههههایهاهایاا..."

                                                    

این قورباغه هم احتمالا به یکی از شما ها علاقه منده

شما میشناسیدش؟من که نمیشناسم علی ضامن عکسش رو داده بزنم تو وبلاگ ببینه کسی ازش اسمی آدرسی چیزی داره یا نه.گمونم بهش علاقه مند شدهمیگه تو تیلیویزیون دیدمش

اینم هفت سین گوگل به مناسبت عید سعیده...عید سعیده چی چی؟!چنگیییییییییییییییییییز

اگه کبوتری.فنجی.مرغ عشقی چیزی تو خونه دارید به مناسبت همون عید سعید که گفتم آزادش کنید بعد از عید بیاید یکی دیگه شو بخرید .با تشکر مشت حسن قناری فروشی سر کوچه!

خب بسه دیگه گمونم الان وجدانتون بیدار شده ومی خواید برید تو جشن نیکوکاری شرکت کنید اصلنم قصد ندارین تو چارشنبه سوری از مواد خطرناک استفاده کنین چون همونجوری که می دونین یه لحظه غفلته و یه عمر پشیمونی

عیدتون هم پیشاپیش مبارک همتون رو هم دوست دارم جون من به همه ی موجودات حتی حشرات هم علاقه دارمساقیا

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 9:34 توسط کریم دوغی(وکیل شیطان) |

 

 

اين شعر زيبا رو تقديم مي كنم به همه بروبچه هاي حلقه

ببخشيد اگه ترجمه ايرادي داره.

نجمه فرهنگ

Before She Died

Karen Chase

When I look at the sky now, I look at it for you.
As if with enough attention, I could take it in for you.

With all the leaves gone almost from
the trees, I did not walk briskly through the field.

Late today with my dog Wool, I lay down in the upper field,
he panting and aged, me looking at the blue.

And, I wondered how finite these lustered days seem
to you, A stand of hemlock across the lake catches

my eye. It will take a long time to know how it is
for you. Like a dog's lifetime -- long -- multiplied by sevens.

پيش از آنكه بميرد

حال كه به آسمان مي نگرم، بخاطر توست كه مي نگرم.
گوئي با كمي دقت مي توانم بخاطر تو باورش كنم.

با تمام برگهاي رفته از دست درختان
در مرغزار
, سبك و رها گردش نكردم.

امروز غروب با سگم  در بيشه زار، بر روي چمنزار دراز كشيدم
سگ پير نفس نفس مي زد، و من  آبي بي كران را نظاره گر
,

و در شگفت كه اين روزهاي درخشان چه اندازه ترا
تنگ است، جامي از شوكران در ميان درياچه
,چشمانم را مي ربايد.

مدتهاي مديد خواهد كشيد تا بفهمم احساست را
همانند زندگي_ طولاني_  سگي كه هفت جان دارد!

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 7:28 توسط سیما (نفس عمیق) |

 

یک روز بیا از سر آزار دقیقاً
من را به شب حادثه بسپار دقیقاً

هی چاه بکن داخل آن مار بیانداز
این گونه برایم تله بگذار دقیقاً

آن وقت مرا در وسط شهر بسوزان
بر چوبه‌ای از جنس سپیدار دقیقاً

خاکستر من را به پر باد بیاویز
تا بگذرم از هر در و دیوار دقیقاً

بسپار مرا در دل صحرا بنوازند
با خسته‌ترین نغمه گیتار دقیقاً

بودن؟ نه نبودن همه‌ی مساله این است
اما نه! نه! نه! دست نگه دار دقیقاً

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 6:58 توسط سو‌يـن (درخشش ذهن شفاف) |

 

درخت سیب

می‌تونه عاشق میوه‌اش بشه

می‌تونه عاشق باغچه‌اش بشه

می‌تونه عاشق شاخ و برگش بشه

می‌تونه عاشق درخت‌های سیب کنارش بشه

می‌تونه عاشق درخت پرتقال رو به‌روش بشه

می‌تونه عاشق باغبونش بشه

می‌تونه عاشق همشون بشه

میتونه عاشق هیچ کدومشون نشه

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 22:53 توسط ساهامیرو (بدون دخترم هرگز) |

می‌نگرم. به عمق جاده‌های تنهایی می‌نگرم. دریچه‌ای خیالی را باز می‌کنم و آن‌گاه در دور دست‌ها طلوع خورشید انتظار را در سماجت درونم، که بی‌محابا تو را فریاد می‌زند، حس می‌کنم. دیگر تنها بهانه‌ی بودنم در آن بغض کودکانه خلاصه نمی‌شود. از نرده‌های خیال بالا می‌روم. آن دورترها مدرسه‌ای را می‌بینم. مدرسه‌ای که من، مثل شاگردان قدیمی، فقط به دنبال یک خاطره در آن هستم. کجاست آن نشانی که پیدایش کنم؟ من دریچه‌ی خیالم را در این هوای یخ‌زده گم کرده‌ام. کجا رفت آن پستچی  مهربان و ناشناس شهر که باز هم ترانه‌ی تنهایی‌ام را روی کجاوه‌اش سوار کنم؟ او می‌گفت صبر من تماشایی است و هر شب با حوصله دفتر مشق شبم را، که به شوق دیدنت می‌نوشتم، خط می‌زد. صبح وقتی خورشید در آید می‌گویم که نشانی آن کوچه باغ را گم کرده‌ام و ماجرای شب‌های بی‌ستاره‌ی تنهایی‌ام را نجوا می‌کنم...

   طلوع صبح حرف‌هایم را با موج موج دلش پذیرفت و گفت که تمام کنم قصه‌ی خام کودکانه‌ام را. گفت: "بخواب! تا بار دیگر خواب ببینی. خوابی که عکس چند رنگی را از قاب دلت خارج کند. آن‌گاه که صاف شدی، از میان این‌همه موج هذیان، شاید بتوانی نبض تب‌دار گل را بفهمی."
  باز می‌خوابم. به ساحل هزار توی شوق دیدنت نزدیک می‌شوم و به انتظار جمعه‌ای که بیایی، آن دورها را نگاه می‌کنم. باز نامه می‌نویسم. نامه‌ای که می‌دانم این بار برگشت نمی‌خورد.

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 23:43 توسط شهرزاد (معلم جزیره) |

 

 

سه شعر از مصطفی مستور

 

 

شنبه را

با تیغی از جنس بردباری

تکه تکه می کنم

و یک‌شنبه را

                    -  بی هیچ درنگی ـ

می سوزانم با آه.

 

دوشنبه‌ی وحشی را

که در شیب تنهایی

رام می‌کنم با چند قطره آب شور،

دیگر برای کشتن سه‌شنبه

تیغی نیست، آبی نیست، آهی نیست،

                                                مگر دعا.

و بعد

دیوانه‌وار بوسه می‌زنم

بر معبد دست‌های چهارشنبه

که از فرط همسایگی‌ات

بوی نور می دهند.

 

و این‌ها و این همه

تنها برای تو

ای نشسته در شب شتابناک آدینه!

 

* * *

در ستایش صدایت

 

این کتاب‌های نادان را 

که مدام می‌گویند

وزن  ندارد

و رنگ یا طعم  یا رایحه 

و حجم ندارد و دیده نمی‌شود

                                      صدای تو

زیر آن بید بلند

که از شنیدن واژه‌هایت جنون گرفت

                                       دفن کنید.

به فتوای مردی

که هر شب‌ آدینه بر ضریح صدایت دخیل می‌بندد.

 

 * * *

ساعت شش و سی و دو دقیقه بعدازظهر

 

امروز

ساعت شش و سی و دو دقیقه‌ی بعدازظهر

نشست مقابلم

بر نیمکتی سنگی

در نقطه‌ای گنگ از شهری غریب

و ناگهان

چند بار

شلیک کرد توی سینه‌ام.

آه،

با چشم‌هایش.

 

امروز

ساعت هفت و نه دقیقه‌ی بعدازظهر

زیر سقف ماشینی درمانده در ترافیک

تابید، بارید، وزید.

آه،

بر روحم.

 

امشب 

ساعت نمی‌دانم چند است

اما کسی دست برده است توی سینه‌ام

تا چیزی را

تا چیزی را از تپیدن بازبدارد.

آه،

برای مردی ایستاده بر لبه‌ی اندوهی ژرف دعا کنید.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 18:46 توسط جزیره (ناشناخته) |

شاید کمی نزدیک تر او را بیابم

شاید کمی نزدیک یا دور

یا در زمین و آسمان ها

یا در غبار کهکشان ها

شاید کمی نزدیک تر یا

در گوشه ای از کلبه دور

بی شک بیابم بهترینم

شاید کمی نزدیک یا دور

 

****

باری خدایا  مهربانم

در عاشقی آشفته جانم

عشقی که می اندازد از پا

روزی شکفت در آشیانم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 10:12 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

به نام خدا

ديروز علي ضامن به ديدن دايي جواد اومد و مادر بزرگ كلي با اون حرف زد كه "يه كاري بكن جواد زن سرخپوست نگيره،قربون قد و بالات برم  تو هم جاي پسر من،ننه ات ناراحت نميشه اگه تو زن سرخپوست بيگيري،آخه اين همه دختره سفيد مثل پنجه ي آفتاب تو خيابون ودانشگاه مانشگاتون ريخته اون وقت من نمي دونم از دست اين پسره ي خل وچل چيكار كنم"

  علي ضامن هم مثل هميشه تابي در سيبيلهاش داد وگفت:"ننه ی من اگه اگه عروس سرخپوست ببینه میره تو کما خيالت تخت ننه، غلط ميكنه رو حرف شما حرف بزنه،خودم براش يه دختر سفيد پوست پيدا مي كنم قبلش هم ميارم شما تاييدش كننين مهر تایید ننه که باشه همه چی حله"مادر بزرگ يكدفعه قيافه اش عوض شد"ذليل مرده پوزخند مي زني به ريش ننه ت بخند..."علي ضامن تا اومد به خودش بجنبد چند دمپايي از مادر بزرگ خورد "ننه چرا جوش مياري من سيبيلام اينجوريه مي خواي از جواد بپرس""غلط كردي خودم ديدم خنديدي،شما مردا همتون همينجوري هستين..."گووورومب" همتون اخلاقتون به اون گور به گوري برده بيگير كه اومد"دمپايي مادر بزرگ همچين به ديوار كنار سر علي ضامن خورد كه گچ هاي ديوار كنده شد علي ضامن نگاهي به ديوار انداخت حالت سيبيلهاش عوض شد"...ننه غلط كردم من كه منظوري نداشتم"ولی مادر بزرگ که گوشاش سنگینه درحال برداشتن قيچي قالي بافي بود و علي ضامن يا ابو الفضلي گفت و داخل پستو پريد مادر بزرگ نگاهي به من كرد وگفت"بچه برا چي اينجا وايسادي برو تو اتاق ببين چي ميگن"

علي ضامن هنوزحالش جاي خود نيامده بود"جواد اين ننه ت هم عجب ضرب دستي داره خداييش اگه بهم خورده بودالان معلوم نبود زنده باشم"دايي جوادسرش رو چرخوند وگفت"سوسول، من روزي هفت هشتا از اين دمپاييا مي خورم صدام در نمياد مثلا ادعاتم ميشه"علي ضامن در حالي كه داشت سيبيلهاش رو که جای دمپایی مادربزرگ هنوز روش مونده بودميزون ميكرد گفت"آخه تو خري به خاطر همين هم مي خواي زن سرخپوست بگيري "بعدش هم باصداي بلند و به قول دايي جواد"ضايع"خنديد و دوباره مشغول ميزون كردن سيبيلاش شد،دايي جواد زد زیر دستش"اه تو هم با اين سيبيلت ،ول كن يه ساعته"علي ضامن گردنش را صاف كرد"چه حرفا سيبيلي كه ميزون نباشه شوگون نداره... راستي جواد خداییش تو به خاطر شيرين تو خونه نشستي؟!"دايي جواد برآشفته"اولا شيرين نه وزن دايي...نه… شيرين خانوم دوماآره"

"خب همينه كه ميگم خري،اگه هر مردي بخواد خودشو به خاطر يه زن تو خونه حبس كنه كه همه بايد برن حبس ابد،تو بيا اون ميترا رو برات جورش ميكنم دختر خوبيه،سفيد پوستم هست ننه ت هم بهت گير نمي ده""ببين علي ضامن من وتو باهم رفيقيم ولي من در مورد شيرين يعني شيرين خانوم من با هيچكي شوخي ندارم،حواست باشه داري چي ميگي"دايي دست بردو يكي از اون دمپايي هايي كه مادر بزرگ ديروز به طرفش انداخته بود برداشت علي ضامن:"يعني مي خواي اونو بزني تو سر من""اگه يك كلمه ي ديگه درباره ي شيرين حرف بزني آره""خب باشه باشه موضوع رو عوض مي كنيم مثل اينكه ضرب دست دمپايي تو شما ارثيه حالا در باره ي چي حرف بزنيم""درباره ي دانشگاه ""درباره ميترا حرف بزنيم طوريه؟""به شرط اينكه به شيرين ربطي پيدا نكنه""فقط درباره ي خود ميترا،قول ميدم،اون دمپايي رو بذار كنار جون سيبيلاي علي ضامن،… ببین جوادعشق شتریه که رو هرکسی می خوابه بعدش هم خودش بلند میشه میره بيا برو اين دختره رو بيگير وگرنه خودم ميرم سراغش ها به نظر من مهم نيست كه اسم دختره چي باشه فقط بايد سفيد پوست باشه این تفاهم مفاهم هم کشکه فقط باید سفید پوست باشه…"

فكر كنم فهميدم ميترا كيه گمونم دختر كوكب خانوم رو ميگه خاك تو سر دايي جواد اگه من جاش بودم و تو سن ازدواج بودم حتما مي رفتم سراغ ميترا اقلا برا اينكه اين علي ضامن زمخت نره سراغش، ولي فكر نكنم كوكب خانوم به علي ضامن دختر بده دايي جواد ميگه هيچكي دخترش رو از سر راه نيوورده بده به تو با اون سيبيلات،

يه دفعه صداي داد علي ضامن بلند شد…فكر كنم قضيه ي ميترا رو به شيرين ربط داده باشه.

علي ضامن بلند بلند داد ميزنه"تو گاوي نمي فهمي،هر چي مي خوام بهت بگم نمي فهمي،بابا شيرين قيد تو رو زده نشستي اينجا خبر نداري شيرين با ازما بهترون داره ميپره اون وقت تو به خاطر اون دمپايي تو صورت من ميزني"دايي جواد به هم ريخته"منظورت از ما بهترون كيه؟؟!!""نشستي اينجا غم عشق وغريبي واز اين چرت وپرتا مي خوني اون وقت شيرين خانومت اونور داره با اون بچه مايه داره رامين ميپره ..."

فكر كنم الان انگيزه ي يه قتل برادايي جواد درست شده باشه…

داستان داره برا خودمم جذاب ميشه

حتما ادامه دارد

 

نتيجه هاي اخلاقي

1.اگه هركي به خاطر يه زن خودش رو حبس كنه همه بايد برن حبس ابد

2.قتل شايد كار بدي باشه ولي يه وقتايي لازمه

3.مهم نيست كه اسمش چي باشه فقط بايد سفيد پوست باشه

4.سیبیلی که میزون نباشه شوگون نداره

۵.علي ضامن خيلي زشت مي خنده

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 10:1 توسط کریم دوغی(وکیل شیطان) |