می پوسم و می پژمرم در آرزوهایم روزی رسد مرگ تنم در روز تنهایی
اما در این دینا من روزها دیدم هر روز رنجیدم از ظلم تنهایی
تنها و تنهایی بود یک تهمت خالی یا یک توهم باشد از ارواح تنهایی
او هست اطرافم بیجا نمی گویم با او کسی تنهاست در مرگ و تنهایی؟!
این لذت تو خالی پوچ دروغین را ابلیس می بافد به هم از ترس تنهایی
تنهاتر از سایه سر کرده ام عمری دیدی چنان رستم از دست تنهایی
تا هست امید و هیوای شیرینم دانم که می ترسد ز من الوان تنهایی
بنام خدا
نوشته:ارنست همينگ وي
ترجمه:سيما
با سپاس از"م.الف"كه پيشنهادهاي خوبي در ترجمه اين اثر ارائه كرد.
کوتاه مثل عشق...
غروب يك روز داغ بود كه او را به پشت بام بردند واو توانست از آن بالا شهر پودوا را تماشا كند . مي توانست حركت سريع دود دودكش ها را ببيند. كم كم هوا كه تاريك مي شد يكي يكي نور افكن هاي شهر هم روشن مي شدند .بقيه با بطريهاي شرابشان پايين رفتند.حالا او و لوز مي توانستند سرو صداي آنها را از بالكن بشنوند . لوز گوشه اي روي تخت نشسته بود و درآن شب داغ در اندامش لطافت و خنكي خاصي حس مي كرد.
قراربود لوز سه ماه تمام شيفت شب كار كند و آن ها از اين بابت حسابي خوشحال بودند . روزي كه لوز او را براي عمل جراحي آماده مي كرد تنقيه او توسط لوز در جمع جوك شده بود و او موقع عمل مجبور شده بود ماده بيهوشي را جلوي بيني اش سفت تر بگيرد تا زود تر از شر فضولي ها و وراجي هاي احمقانه شان خلاص شود .
وقتي توانست با عصاي زير بغل راه برود خودش لنگان لنگان تب مريض ها را مي گرفت تا لوز مجبور نباشد از خوابش بزند و وقت وبي وقت از رختخوابش بيرون بيايد .مريضهاي توي بخش زياد نبودند و همه هم از رابطه ي آن دو با خبر بودند و همه لوز را دوست داشتند و هوايش را هم داشتند و
او در تمام مدتي كه در دل شب توي سالن قدم بر مي داشت مدام به لوز فكر مي كرد كه در رختخوابش آرميده بود .
پيش از انكه به جنگ برگردد وبرود خط مقدم با هم به دامو رفتند و دعا كردند . كليسا فضاي ساكت وخلوتي داشت و گوشه و كنار چند نفري مشغول دعا و راز ونياز بودند . هردو دلشان مي خواست همانجا با هم ازدواج كنند اما فرصت مناسبي براي انجام مراسم مخصوص كليسا وجود نداشت . تازه هيچ كدام هم شناسنامه همراهشان نبود .درست كه انها چيزي از رابطه زن وشوهري كم نداشتند اما دلشان مي خواست همه از اين ماجرابا خبر شوند و از طرفي فكر وخيال خودشان هم راحت شود.
در طي جنگ لوز مدام برايش نامه مي نوشت. نامه هايي كه در آن زمان هيچ وقت به دستش نرسيد . وقتي جنگ تمام شديك دسته 15 تايي از نامه ها را يكجا به دستش داده بودند و او مشتاقانه همه را از روي تاريخ نامه ها مرتب كرد و به ترتيب شروع به خواندن كرد . لوز در نامه هايش از بيمارستان حرف زده بود از عشقش به او گفته بود اينكه بي اوسر كردن چقدر برايش تحمل نا پذير شده و زندگي به ويژه شبها بدون او برايش وحشتناك و طاقت فرساست .
جنگ كه تمام شد قرار گذاشتند به وطن برگردد تااو كاري گيربياورد و اوضاع را روبه راه كند و بعد براي ديدار لوز به نيويورك بيايد. ديگر بايد قيد مشروب و الكل و رفيق بازي و اين جور چيزهارادر امريكا ميزد و فقط به كار و زن وزندگي فكر مي كرد.
در قطار پادوا به ميلان بود كه شروع به جرو بحث كردند .بحث سر اين بود كه لوز در آن موقع ميلي به بازگشت نداشت و مرتب اين دست و آن دست مي كرد.درايستگاه ميلان وقتي بوسه خداحافظي را گرفتند او ازاين خداحافظي مسخره بدجوري حالش گرفته بود .
از ژنو با كشتي به امريكا رفت و لوز هم به پرودنون برگشت و كمي بعد آنطرفها درمانگاهي براي خودش دست وپا كرد و مشغول كار شد. پرودنون كم جمعيت و هميشه باراني بو د. توي اين شهر خلوت يك گردان نظامي هم اتراق كرده بود.
دريكي از روزهاي باراني و گل آلود زمستاني بود كه سرگرد گردان به لوز ابراز عشق كرد. تا قبل از اين عشقبازي لوز هرگز ايتاليايي ها را نشناخته بود .بالاخره دلش را راضي كرد تا نامه اي به امريكا بفرستد كه اين يك رابطه دخترو پسري بيش نبوده . نوشت كه متاسف است. لوز مي دانست كه شايد قضيه براي او قابل هضم نباشد اما اميدوار بود كه سرانجام روزي او را خواهد بخشيد و از او راضي خواهد شد .
لوزاحمقانه اتظار داشت كه در بهار با جناب سرگرد ازدواج كند ولي هنوز ته دل مثل هميشه اورادوست داشت اكنون درمي يافت كه اين رابطه فقط يك عشق دخترو پسري و هوس زود گذر بوده .درنامه نوشته بود اميدوار است اودر امريكا كارخوبي براي خودش دست وپا كند و نوشت كه هميشه به او باور و اطمينان داشته اما خب به هرحال اين تصميم به نفع هردوشان بود.
**
البته جناب سرگرد نه دربهار آن سال ونه در هيچ بهار ديگري با لوز ازدواج نكرد . ولوز هم هرگز پاسخ نامه هايي را كه دراين باره به شيكاگو مي فرستاد دريافت نكرد. ونمي دانست كه او چندي بعد وقتي به پارك لينكلن مي رفت با دختر فروشنده لوپ آشنا شدو هنوز چيزي نگذشته بود كه از او سوزاك گرفت.
تمام شد.
متن انگليسي اثر در ادامه مطلب
خلاصه این فیلمساز ایتالیایی ـ امریکایی در سال ۱۹۶۴ هم ردیف کارگردانانی از جمله "ویلیام فریدکین" ، "فرانسیس فورد کاپولا" و "استیون اسپیلبرگ" به عنوان یه استعداد تازه در دنیای سینما مطرح شد.
جالب این است که او در جوانی می خواست کشیش شود ولی مسیر زندگی او را به دانشکده فیلمسازی دانشگاه نیویورک انداخت و از انجا فارغ التحصیل شد و مورد توجه "راجر کورمن" قرار گرفت.
سبک و سیاق فیلم های اسکورسیزی چون سایر فیلمسازان شاخص تاریخ سینما، سبک مشخص و منحصر به فرد است که با فیلم "خیابان های پایین شهر" ۱۹۷۳ مشخص شد که در قالب کلاسیک فیلم می سازد.
البته همه فیلم های اسکورسیزی مورد استقبال قرار نگرفت که از آن دسته می توان به فیلم های "سلطان کمدی" " کوندن" و "دوران معصومیت" اشاره کرد ولی دو فیلم "هوانورد" و "دار و دسته نیویورکی" دو عکس العمل مثبت و منفی را در پی داشت.
ساخت فیلم در دنیای تبهکاران و گنگستری از علایق فیلمسازی اسکورسیزی است که ساختار ویژه خودش رو دارد و خیلی هم جذابه.
و حالا اسکار ۲۰۰۷
اسکورسیزی با فیلم "از دست رفته" در مقابل "کلینت ایستوود" با "نامه های یووجیما" و "الخاندرو گونزالس" با فیلم "بابل" و "پل گرین گراس" با فیلم "یونایتد ۹۳" و "استیون فریرز" با فیلم "ملکه" در رقابت برای کسب اسکار قرار گرفته است.
از وقتی یادم میآید، این تو نشستهام و سایهها را تماشا میکنم.
آتش پشت سرم از زمانهای دور روشن است.
آتشی که کمی از سرما و سیاهی را میبلعد و روشنی را به چشمهایم میریزد.
بگذارید از سایهها بگویم.
از حجمهای بیتفاوت که گاهی با هم گرم میگیرند و زمانی در هم میآویزند،
درست وقتی که آن سایههای مخوف میآيند
فکر نمیکنم جادوگر باشند؛
اما نیرویی در آنهاست که همه چیز را به هم میریزند
تازه این، وقتی است که از دور کمین میکنند
اگر نزدیکتر بیایند،
نه آتشی میماند و نه سایهای و من در تنهایی و ترس غرق میشوم.
گاهی حرفهایی میشنوم که جان خستهام را با حسی دوستداشتنی پیوند میزند.
مثلاً آن وقت که سایهها بزرگتر شده بودند و سوز و سرما محاصرهام کرده بود،
همهمهای شنیدم انگار از باغ های سبز میگفتند
و آسمان آبی
و از مردی که سایههای مخوف را از بین خواهد برد.
من که ندانستم باغ چیست و آسمان آبی کجاست؛
اما حرفهاشان را باور کردم و جانم گرم شد.
گاه سایههای بیحالی را میبینم که اطرافشان را میکاوند
بیآن که چیزی بر دهان ببرند.
آنگاه از پای میافتند و آه میکشند و با خود نجوا میکنند:
کجاست کسی که گنجهای زمین را با عدالتی شگرف به دستهای پینه بسته ما میسپارد؟
یادم میآید گاهی سایههایی سرسخت، چیزی را ورق میزنند
گاه از کارشان باز میمانند و سری به تاسف تکان میدهند و با هم میگویند:
دریغا! علم به غیبت کبری رفته است.
بیاو از جهل ناگزیریم و اندیشههامان ازسوالهایی انباشته است
که چیزی جز حیرت و واماندگی را به بار نمیآورد.
آرزو میکنم:
کاش جواب سوالهاشان زودتر بیاید و آنها را از سردرگمی برهاند
گاهی هم کسانی را میبینم
که سایههای مخوف قلبشان را میشکافند و آنها با یقین میگویند:
خونخواه خداوند که بیاید
خون ما نیز بر زمین نخواهد ماند.
ومن میمانم که او کیست که همه این گونه از او دم میزنند؟
غیر ازسایههای مخوف.
او کیست که اشتیاق دیدنش تمام روحم را در برگرفته است؟
کسی که بیاید و مرا از رکود این پیلهی سرد و تاریک بیرون ببرد.
به سمت باغهای سبز که نمیدانم چیست
و آسمان آبی که نمیدانم کجاست.
اما هنوز استوار راه میرفت
سر بالا، سینه سپر
نگاهش به جلو بود؛ اما حواسش به اطراف کاملاً جمع بود
کمی احساس خستگی میکرد؛ اما اصلًا در چهرهاش بروز نمیداد
جمعیت پشت سرش، هر لحظه بیشتر میشد
و این برایش سوال بود که چرا؟
چرا ضعیفترها در پشت او پناه گرفتهاند؟
و چرا قویترها مدام در فکر زخمیکردن و صدمه زدن به اون هستند؟
متوجه لرزشی در پشت درخت کنارش شد
از پشت سرش همهمه بلند شد
همه سعی میکردند خودشون رو پشت اون قایم کنند
کمی مکث کرد. نگاهش را به درخت دوخت.
ناگهان چند تا شغال از پشت درخت، با سرعت وحشتناکی، به طرفش حمله کردند
تا اومد به خودش بیاد، یکی به دستش چسبید، یکی به گردنش، یکی هم پرید پشتش
احساس سوزش میکرد
زمانی نگذشت که با یک تکان بدنش، هرکدوم رو به طرفی پرت کرد
یکی از شغالها دوباره به طرفش پرید
با یک حرکت دست، شغال رو محکم به درخت کوبید
شغالها با دیدن این صحنه، سریع از اونجا فرار کردند
بعداز اینکه مطمئن شد شغالها از اونجا دور شدند، دوباره به راه خودش ادامه داد.
موش، خرگوش، آهو ، بز و دهها حیوان دیگر هم به دنبالش
باز هجوم فکر
از اسم گرگ و شغال و کفتار میترسید؛ اما بارها با آنها جنگیده بود و پیروز شده بود.
هنوز استوار بود
شاید ترس حیوانات پشت سرش، باعث شده بود به جون اونم ترس بیفته
تو حیوونای پشت سرش، روباه خیلی آزارش میداد
دائم از قدرت گرگ حرف میزد و اینکه چهقدر خطرناک و بی رحمه
اسم گرگ که میاومد، تمام حیوونای پشت سرش میلرزیدند
شاید لرزش تن اونا بود که به اونم منتقل میشد
تا نگاهش به برکه رو به رویش افتاد، یادش آمد چهقدر تشنشه
به طرف برکه رفت. سرش رو نزدیک آب آورد
همیشه چشماش رو میبست و آب میخورد
ایندفعه میخواست خودش رو توی آب ببینه و به حال خودش غصه بخوره
چشمش که به آب افتاد، یهو از جا پرید
به خودش لرزید
شیر!
سلطان جنگل!
ازقدرت شیر، خیلی شنیده بود
همه میگن از همهی حیوونا قویتره
هیچ حیوونی جلوی شیر نمیتونه مقاومت کنه
رنگش پرید
خودشو برای یه مبارزه دیگه آماده کرد؛ اما خیلی ناامید
ولی شیری از آب بیرون نیومد
آروم دوباره به آب نگاه کرد
شیر رو دید. تا خواست خودش رو عقب بکشه تردید کرد
با دقت نگاه کرد
اون شیر، خودش بود
------------------------------------------------------------------------------
بچهها! این تصور من بود
میدونین از چی؟
از کشور قدرتمند خودمون؛ ایران
چرا؟
نزدیک 30 ساله که گرگها و شغالها و کفتارها همه جوره و به ترفندها و نقشههای مختلف به ما حمله میکنند
زخمیمون کردند؛ ولی هنوز استوار ایستادهایم
زیاد تو گوشمون میخونن که گرگ، شغال و کفتار خیلی قوی هستند و خطرناک
ولی حواسمون باشه که "شیر"ایم
اونا بیشتر از ما میترسند. چرا؟
خب این همه کشور چرا به ما بند کردند؟
چرا برای از بین بردن ما بودجه میذارند؟
چرا دانشکده و دانشگاه تاسیس کردند برای شیعهشناسی؟
و هزار چرای دیگه؟
حالا قصه شیر رو دوباره بخون!
ببین درسته!
بچههای ایران رو کی باور نداره که بچه شیرند؟ کی باور نداره که سلطان این جنگل ماییم؟
اتاق خلوت ونسبتا تاریک که یک میز و دو صندلی در آن قرار دارد. مردی میان سال و اخمو در حالی که چیز های را یاداشت می کند پشت میز نشسته.لامپی کم نوربه فاصله کمی از روی میز از سقف آویزان است.پسری جوان وارد می شود. مرد توجهی نمی کند .پسر با سرفه ای ساختگی اعلام حضور میکند و روی صندلی دیگر روبه روی مرد می نشیند. پسر(با خجالت):سلام مزاحم کارتون که نشدم؟! مرد(کمی مکث):مزاحم.......گفتی مزاحم!چرا فکر میکنی مزاحمی؟ پسر:یعنی....یعنی گفتم.... مرد(جدی):هیچی نمی خواد بگی بهتره کارمون رو شروع کنیم. پسر بله... البته. مرد: (در حالی که سرش به پایین است):تو.(کمی مکث) تو میتونستی از پنجره بیایی داخل. چرا از در اومدی؟ پسر (می خندد): ما رو گرفتید؟ مرد (جدی): چه لزومی داره تو رو بگیرم؟ این مصاحبه کاملا جدیه وتو قراره تو این گزینش به پرسش های من پاسخ بدی. مگه تو برای مصاحبه کتابداری اینجا نیومدی؟ پسر خوب. بله.... مرد:ببینم!اصلا برای چی می خواهی کتاب دار بشی؟ پسر(مکث):برای....برای اینکه.... مرد: لازم نیست آنقدر فکر کنی.چشمای تو بهتر از خودت حرف می زنن. پسر:واقا... چطوری؟ مرد:مهم نیست بهتره ادامه دهیم .بگو ببینم!با کتاب وکتاب خوانی چه رابطه ای داری؟ پسر با (هیجان):عرضم به حضورتون...مرد: متوجه شدم.... بهتره چیزی نگی!برق دکمه های لباست خیلی خوب جواب من رو دادن. پسر (با تعجب):باورم نمیشه! مرد (خونسرد):بهتره باور کنی پسر جون!خب نگفتی با برادرت چه نسبتی داری؟ پسر:انگار حسابی رفتم سر کار؟ مرد چرا این طور فکرمی کنی؟ یک کتاب دار باید خیلی باهوش تر از این باشد. پسر: ولی... مرد:تو نباید چیزی بگی. این جا من فقط می پرسم. می خوام بدونم پارسال بعد از ظهر روز دوم عید کجا بودی؟ پسر می خندد. مرد:بایدم بخندی! این سوال برمیگرده به حافظه تو که ظاهرا خیلی ضعیفه وبرای کتاب دار شدن اصلا خوب نیست. پسر:این... مرد: به من نگاه کن... سعی کن که همین طور به من زل بزنی.تو چشمام مستقیم نگاه کن و تا نگفتم چشم هاتو بر ندار! پسر به مرد زل میزند و ناگهان با صدای بلند می خندد. مرد:می دونستم اعتماد به نفس پایینی هم داری. متاسفم. پسر(کمی عصبانی): این چه وضعشه؟ مرد:ظرفیت کمی هم داری. بگو ببینم! تا حالا چند تا رمان خوندی؟ پسر:بهتره این رو هم از یکی از وسایلم بپرسید. مرد:گفتم که ... متاسفم. تو نباید به زودی از کوره در می رفتی. پسر صندلی اش را جابجا می کند و آماده رفتن میشود. مرد: هان کجا میری؟من هنوز نپرسیدم خاله ات ناراحتی قلبی داره یا نه؟راستی! یادت باشه به من نگفتی عموهات از کی مرض قند گرفتند. پسر(در حالی که اتاق را ترک می کند):بهتره این سوال رو از کفشام بپرسی!مرد: اتفاقا پرسیدم. پسر(کنار در اتاق):خب چی گفت؟ مرد:هیچی گفت:جنابعالی در مصاحبه کتاب داری رد شدید. به سلامت آقا...
((یکی از دو موضوع زیر را انتخاب نموده حداقل 8 سطر درباره آن بنویسید))
1 _ چرا بایستی میهن خود را دوست بداریم؟
2 _ کدام یک از فصول سال را بیشتر دوست دارید علت آنرا شرح دهید.
خوشنویسی و دقت
چرا بایستی میهن خود را دوست بداریم؟ برای اینکه ما در آن به دنیا آمدهایم و آنجا بزرگ شدهایم و آنجا درس خواندهایم؛ پس ما باید میهن خود را دوست بداریم. آیا ما باید میهن خود را دوست نداشته باشیم؟ بلی؛ چون پدر و مادر ما در آنجا زندگی کردهاند و البته ما آنجا به دنیا آمدهایم و بزرگ شدهایم. ما باید میهن و شاهنشاه آریامهر خود را دوست داشته باشیم؛ پس ما باید میهن و شاهنشاه آریامهر خود را دوست داشته و من که در اینجا به دنیا آمدهام باید میهن خود را دوست داشته باشیم. من که پدر و مادر اینجا زندگی میکنند؛ پس ما باید میهن خود را دوست بداریم.
بچه های انقلاب
همیشه حسرت بزرگترهای خودم رو میخوردم. بهتره بگم از راهنمایی به بعد، که با هیئت نور آشنا شدم و بچه های گلی چون آسید علی آبیار، رییسی، کاظمپور، آسید احمد فاضلی، حسین شاکری شمس و... رو دیدم، همیشه حسرتشون رو میخوردم. نمیدونم. یه چیزی تو اونا میدیدم که هرچه به دنبالش تو وجود خودم میگشتم اثری پیدا نمیکردم. میگفتم: "خدایا چرا اینقدر این بچهها "ماه"اند؟ چرا اینقدر اینا عالیاند؟ پس چرا ماها اینطور نیستیم؟ پس چرا ما...؟"
این سوال همیشه با من بود تا وقتی که دایی برام اصل ماجرا رو گفت. دایی رو نمیشناسید؟ باید بشناسید. همونکه تو خانه هنر و اندیشهی قبلی؛ یعنی در واقع اصلی ... بقیهشو خودتون باید بفهمید.
دایی بهم گفت که: برای من قبل از 57 و بعد از 57 یه نظریه هست. میدونید یعنی چی؟ دوست دارم شما بگید. پس نظراتتون رو حتماً میخونم. آخر همه حرفا هم با یاد امام. امامی که مثل ستارههای آسمون اونقدر بزرگ هست که شاید هیچ وقت نتونیم عظمتشو بفهمیم و مثل ستارههای آسمون که گاهی یه نگاهی بهش میکنیم. تا حالا به این فکر کردیم که امام واقعا کی بود؟
ای رسول عشق ای روح بهار / نکهت باران نسیم آبشار
لاله ها مستند مست از یاد تو / عشق می بارد هنوز از نام تو
ابراهیم حاتمی کیا
تازه رفته بودم حمام و خوشانخوشان و دلیدلیکنان، داشتم لباسهام را میکندم که ديدم بچه گربهای بسیار کوچک از پشت سبد لباسچرکها درآمد و به طرفهالعینی، از زیر پاهام رد شد و پیش از آنکه کاملاً به خودم بیایم، همین طور که هراسان و حیران، با چشمانم او را دنبال میکردم، شبح دیگری پشت سرم ظاهر شد. تا برگردم که آن را درست ببینم، یکی دیگر و یکی دیگر به همان سرعت، از همانجا بیرون آمدند و دور پاهایم به طواف پرداختند. به نظر میرسید چند روزی بیش، از به دنیا آمدنشان نمیگذرد. اما چرا و چه جوری آمدهاند توی حمام؟ پس مادرشان؟ راستش هول برم داشته بود. در همین خیالات سیر میکردم که چشمتان روز بد نبیند؛ بله، اینک والده خانم محترمشان! که چنان با خشم در من مادرمرده مینگریست که زهرهام آب شد. ولی کاش به همین ختم شده بود. دیدم گربۀ مادر به طرفم یورش آورده. در آن فضای تنگ که جای فرار نبود. کمی خودم را عقب کشیدم؛ ولی او دستبردار نبود. چند بار به طرفم پرید و من جاخالی دادم. بالاخره در یک فرصت مناسب، از غفلت من سوء استفاده کرد و با پرشی حیرتانگیز، انگشتانم را به دندان گرفت و ولکن معامله هم نبود. هر چه تقلا میکردم دستم را از دهان آن جانور برهانم، بیفایده بود. در همین گرفت و گیر، ناگهان دستی از غیب برآمد و شیئی سنگین بر سر آن نگونبخت فرود آورد...
وقتی از شوک حادثه به درآمدم، دستم را ورمالیدم و سرم را بالا آوردم. دیدم دوستم مرتضی است که چونان فرشتۀ نجات، با لبخندی پیروزمندانه در کنارم ایستاده و در واقع، اوست که دارد دست خونینم را میمالد. گویا وقتی برای نجاتم از چنگ گربه، چیزی به چنگ نیاورد، ناچار به سراغ کیفم رفت. تنها آلت قتالۀ خوشدستی که در آن یافت، نشان جهانی فرهنگ و هنر فرانسه بود که به پاس خدمات و فعالیتهای فرهنگی، همین دیروز دریافت کرده بودم. آن را برداشت و چنان بر سر گربه کوفت که از دستش رها شد و به دیوار خورد و به دو قسمت مساوی تقسیم شد. حالا مانده بودم حیران که به نشان سپاس، او را در آغوش گیرم و ببوسم که مرا از آن مهلکه رهانده یا مشتی حوالۀ صورتش کنم که این بلا را بر سر نشان نازنینم آورده است... . اینجا بود که برای دومین بار، بیدار شدم.
لابد با خود میگویید این دیگر چه پریشانگویی و چه مهملبافی است؟ این چه خوابی است که به قول آن آوازهخوان معروفه، «مثل خواب سالوادور دالی» است؟ نشان جهانی فرهنگ و هنر فرانسه! چه غلطها؟! بابا عقدهای! خب، چه کار کنم؟ خواب است دیگر.
اما ماجرا از این قرار بود که در انتهای خوابهای آشفتۀ صبح یک روز تعطیل، تا آنجا را دیده بودم که گربۀ نابهکار دستم را گاز گرفته بود. در این لحظه از خواب پریدم. ليلا پشت به من خوابیده بود و من از پشت دوشش، او را بغل کرده بودم. او هم با دو دستش، دستم را سفت چسبیده بود. هر دو به این حالت خوابیده بودیم. وقتی از هول گاز گربه، از خواب پریدم، دستم را بیاختیار از دهانش، یعنی در واقع، از دستان ليلا، به سرعت بیرون کشیدم و نفس نفس زنان و خیس عرق نشستم. نگران به ليلا نگریستم که نکند بیدار شده باشد؛ اما او انگار نه انگار؛ از جایش کمترین تکانی نخورده بود. لحظاتی از سر شگفتی و حسرت، او را در خواب ناز تماشا کردم و دوباره دراز کشیدم. داشتم به این خواب عجیب میاندیشیدم که چطور ممکن است گربهای تازه زایمان کرده، با نوزادانش، سر از حمام خانۀ ما در آورده باشد. در خیالاتم داشتم خوابم را با تعجب برای دوستم تعریف میکردم که وقتی به گاز گربه رسیدم، دوباره خوابم در ربود و ادامۀ آن را نیز دیدم و وقتی به آنجا رسیدم که مرتضی نشان را شکست، با صدای زنگ تلفن، از خواب برخاستم. سراسیمه دویدم و گوشی را برداشتم. اول صدا واضح نبود. هر چه الو الو گفتم، صدایی از پشت خط نشنیدم. بیحوصله خواستم گوشی را بگذارم که صدایی غریب توجهم را جلب کرد. فکر میکنید چه بود؟ خانمی داشت به زبان فرانسه چیزهایی بلغور میکرد...
17 بهمن 1385 . فرزين
بچه ها اين رو يکي از رفقا داده بزنم تو وبلاگ و گفته مي خوام دوستات که اهل نوشتن هستند نظر بدن.
به نام خدا
دایی جواد من چند وقته عجیب و غریب شده. میگه: "من پیک نیکم" بعدش هم یه مشت ادا اطوار درمیاره و می خونه: "وی دونت نید نو اجوکیشن..."
تا قبل از اینکه عاشق بشه این جوری نبود. بسوزه پدر این عاشقی! مامان می گوید: "طوری نیست. یه مدت که دختره رو نبینه از سرش میفته" اما دایی جواد بعد از اون روز که مادر وسط دانشگاه تمام خانواده ی شیرین رادر ملا عام به ... داد، رفته توی اتاق پستو و مثل سرخ پوست ها شده. چند روز پیش که مادر بزرگ اینجا اومده بود، یک دفعه پرید بیرون با یه کلاه عجیب وغریب یه نگاهی به همه کرد و گفت:"من از نهضت زاپاتیستا هستم" مادر بزرگ چشم غره ای به او رفت و گفت: "ذلیل مرده زاپیستا دیگه کیه؟مگه تو چند تا زن می خوای؟" مادر هم این وسط هر کار کرد نتوانست به مادر بزرگ توضیح دهد که زاپاتیستا یه نهضت سرخپوستیه بعدش هم طبق عادت همیشگیش دمپای اش را برداشت و دنبال دایی جواد داخل اتاق پستو دوید...
من نمی دانم زاپیستا کیه چون اصلا ندیدمش ولی هر کی بود حتماْ تا حالا خیالش از سر دایی جواد پریده. خصوصاْ با اون ضربات سهمگین مادر بزرگ و جیغ ویغ هایش که: "یتیم شده حالا می خوای بری زن سرخپوست بگیری؟ همه رو از اون گور به گوری به ارث بردی..." دوباره اسم این گوربه گوری وسط اومد ولی من دوباره هرچی فکر کردم نتونستم بفهمم منظور مادر بزرگ از این گور به گوری کیه. مهم نیست/ فعلاْ مسئله ی دایی جواد مهم تره. وقتی به خودم اومدم مادر بزرگ خسته و کوفته از پستو بیرون اومده بود و کنار چراغ نفتی خوابیده بود و همه رو از دم نفرین می گذروند. بعضی وقتا هم یه دفعه ای یادش می اومد که دایی جواد می خواد زن سرخپوست بگیره و میرفت که دمپاییش رو برداره ولی مادر جلوش رو می گرفت: "مادر جون برا آرتوروزت بده. عود می کنه ها"
بمیرم برا دایی جواد! شیرین رو که بهش ندادن، زن سرخپوستم که نمی ذارن بگیره، هیچکی هم نمیره تو اتاق جنازه اش رو اقلا جمع کنه. دلم برا دایی جواد خیلی می سوزد. قبل از این که مادر برود دانشگاه و همه ی خانواده ی شیرین را به باد فنا دهد، دایی جواد کلی با او بحث کرد: "آبجی من می خوام باهاش زندگی کنم. تو و مامان که نمی خوایید، افاده ایه؟ پرتوقعه؟ هر چی هست من می خوامش جورش رو هم میکشم..." می خواهید بفهمید جواب مادر چی بود؟ ولش کن. اصلاْ مهم نیست. اگر همه ی قسمت های بدش را بزنم، می توانید وسط هر دو کلمه یه "تو غلط کردی"به صورت جمله ی معترضه از طرف مادر بذارید. خلاصه مادر آن روز به دانشگاه رفت تا به قول خودش قال قضیه را بکند و از همان زمان تا حالا دایی جواد توی پستو خودش را حبس کرده و روی در و دیوار نقاشی می کنه و شعر می نویسه. خودم یکیش رو که از همه خوش خط تر بود خوندم نوشته بود: "دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد / شاید به خواب شیرین، جواد رفته باشد" خودش هم گوشه ی اتاق کز کرده و با خودش حرف میزنه. بعضی وقتا رقص سرخپوستی می کنه، بعضی وقتا هم گریه می کنه...دایی جواد واقعا دیوونه شده...
دایی جواد، دیگه نمی خنده، دیگه برام قصه ی عباسقلی رو تعریف نمی کنه، دیگه مسئله های ریاضیش رو حل نمی کنه، برا من مسئله رو طرح نمی کنه. تموم کاغذاش رو پاره کرده ریخته وسط اتاق. اون روز بهش گفتم: "دایی! این اقدس خانوم هم یه دختره بزرگ داره اسمش شیرینه. بیا برو همونو بگیر! شیرین با شیرین که فرق نمی کنه. مربا هم شیرینه، دختر اقدس خانوم هم شیرینه. مگه فقط شیرین، شیرینه؟" ولی دایی جواد مثل همیشه میگه: "اولاْ شیرین نه و زن دایی شیرین. دوماْ فقط شیرین، شیرینه" نمی دونم مگه دختر اقدس خانوم ترشه؟ ولی دایی جواد میگه: "بدون شیرین همه چیز تلخه"
شرمنده که ادامه دارد...
مرا براي خودت نگهدار .....
تازه خلق شدم!
معشوقم نويسنده است .وقتي فكري به سرش جرقه مي زند ايده ها پياپي از سرانگشتانش جاري مي شوند و تبديل به قصه جديدي مي شوند يا به داستانهاي قديمي ترش مي پيوندند.جوري مي نويسد كه انگار با كلمات عشقبازي مي كند.
برخي داستانها يكي دو سال توي دفترش خاك مي خورند و قبل از اينكه او سراغش برود ماده خام داستانها يش مثل شراب هفت ساله ديگر حسابي جا افتاده اند!
او تمام دنيا و وقايعش را به خاطر مي سپارد تا آن را در زمينه داستانهايش بگنجاند.فكرهايش بر محور درونمايه هايي مي چرخد كه برايش مركزيت يافته اند .اين درونمايه ها بيشتر ريشه در تجربه هاي زندگي خودش دارند يا به نوعي بچه ها ي ذهن سرگردانش شده اند كه مدام مي پرسند" چه مي شد اگر"....
**
معشوقم آخرين داستانش را هم فروخت داستاني كه يك عنوان شش كلمه اي داشت...!
راكل . او
ترجمه آزاد: سيما
DON'T BOTHER ME, I'M BEING CREATIVE
My boyfriend is a writer. Ideas are constantly flowing from his fingertips as stray thoughts are fleshed out, turned into stories, or merged with older stories. Some of them will sit for a year or two, like fine wine, before he returns to them. He holds an entire world in his mind, and uses it as backdrop for some of his tales. Others revolve around themes that are central to him, have roots in experience, or are children of a wandering mind that keeps asking "what if?"
He's sold one story. Including the title, it was 16 words long.
— Rakelle O.
تنهایی
تنها بود...ساکت و آرام خیره شده بود به آسمان.
ـ یادش بخیر کوچکیهامان با پدر بزرگ. می رفتیم روی شانه هایش... چه خنده هایی داشت...چه قدر دلم برایش تنگ شده است.
ابرهای آسمان تیره می شدند. آسمان رنگ سابق را نداشت. کمی خواست خود را جا به جا کند ولی درد امانش نمی داد. نفسهایش آرامتر می شدند. سعی کرد گوش بدهد.هیاهوها خوابیده بود. نگران زن و فرزندانش بود. کمی خاکهای زیر سرش را نرم کرد... با پشت سرش... دوباره به آسمان خیره شد... همه جا ساکت بود... ساکت ساکت... حالا تنهاتر از همیشه بود...
فرشته ای را دید که مرتب روبه رویش جابه جا می شد... به او لبخندی زد ولی فرشته غصه دار بود و نمی خندید...
ناگهان احساس کرد سینه اش سنگین شده است.
ـ آخ
دردش آمده بود. جای زخمش تیر می کشید. سرش را بالا آورد. نگاهش کرد. همان طوری بود که پدرش گفته بود. نگاهی از سر ترحم به او کرد.اما او به دیده تحقیر نگاهش کرد... تبسمی کرد.
ـ از تو بدبخت تر در عالم نبود؟
و دیگر ساکت شد. پیر مرد دیگر تنها نبود. دنیایی فرشته ریخته بود توی گودال...
بدبخت ترین او را برگرداند. پیرمرد نگاهش افتاد به خاک... تبسمی کرد... صدای شیهه اسبش را شنید... شیهه نبود گریه بود... پیرمرد همه چیز را به خاطر سپرد... آخرین چیز... سوزشی ظریف بر پشت گردنش... او دیگر میان فرشته ها بود.
فکر می کرد نامه چیزی کم دارد. چیز دیگری در دلش نمانده بود که با نثری زیبا نگفته باشد ولی آرام نمی شد . فکر کرد و فکر کرد . مطمئن شد نامه چیزی کم داشت. خسته شده بود. خودکار را دوباره برداشت و در خطی اریب شکل با کلمات درشتی نوشت: ازت متنفرم.

هر روز
از ليوان آب ظهور میکند
و بغضی تازه بر گلوها میکارد
هر غروب
تصويری مات
از غم شفافش
سرخ را به چشمها میريزد
هر سال
او را به سينه میزنيم
محاصره در مظلوميت
و مظلوم
شعری است
که در محدودهی واژهها و رنگها نمیگنجد
شعری که سرخ، اوج او نيست
او اوج تاريخ است
از آن زمان که نامش از ساقهی عرش آغاز میشود
به بال فُطرُس می رسد
و به منتهیاليه نياز آن دخترک يهودی
که بعدها ملکهی کاخ سبز میشود
صلح، برادر تنی اوست
ماه، سايهاش
و صبر، شايد يک سال از او کوچکتر باشد
کسی که اسارت را میبَرد
تا چون نيشتری
بر زخمهای چرکين شاميان بنشاند
او رويای صادقهی ابراهيم است
و تقدير يحيی
که آفرينش را
با نيايشی عطش اندود
غسل تعميد میدهد
رويارويش
عناد
يا سی هزار دروغ مصلحتی
که معروف را به مسلخ کشاندهاند
تا منکَر به سيری برساندشان
در اين گير و دار
ما چشمها را بدجور به عاشورا عادت دادهايم
عاشورا !
اتفاقی سرخ
که میپنداريم تنها
شمشيرهای عريان را
به خيمههای سوخته میرساند
و ختم به خير میشود
در انتهای
شام
غريبان
خيری مثل باغهای بهشت
که ثواب اشکهای شوره بستهی ماست!
آنگاه
در روزمره میغلتيم
بی آنکه بدانيم
چرا مسيح را تشييع نکردند
ستارهها سنگسار شدند
و از آب، بغض ماند!
حالا یکی از مطلبای وبلاگه خودمو میزنم
اونایی که خوندن فحش ندن
البته خواستن هم بدن
یه سال تو تهرون روزه عاشورا
صبح که از خونه زدم بیرون
این هیئت و اون هیئت برم
پا برهنه اومدم
به سرو صورتم و رو شونه هام گل مالیده بودم
یه پیرهن مشکیه بلند تا نزدیکای زانوم تنم بود
شلواره مشکی پام بود
یه شاله سبزم انداخته بودم دوره گردنم
آی اگه بدونین مردم چه جوری نیگام میکردن
هر کی از بقلم رد میشد یه چیزی میگفت
یکی بهم میخندید
یکی با ترحم به بغل دستیش میگفت ایشالله خدا حاجتشو بده
یکی به بغلیش تنه میزد که این یارو رو ببین
یکی بهم که نزدیک میشد مسیرشو یخورده کج میکرد که یه وقت گازش نگیرم یا مثلا بهش جفتک نندازم
یکی میگفت التماس دعا
یکی میگفت دلت باید صاف باشه نباید نمایش بدی
خلاصه که همه جورشو دیدم و شنیدم
از ساله بعدش هم یه بهونه واسه خودم تراشیدمو مثل آدم حسابیا
مرتب و منظم
با شخصیت
بدون ریا
خلاصه عین آدم عاقلا
روزه عاشورا سرمو مینداختم پایین
میرفتم هیئت
خودمو توجیه کردم دیگه
دلت باید با ارباب باشه
ظاهر اصلا مهم نیست
باعث تمسخر میشی
باعث غیبت دیگران میشی
و و و ...
ولی الآن فکرشو میکنم میبینم یادش بخیر
تصمیم دارم امسال همونطوری روز عاشورا تو تهرون از خونه بزنم بیرون
می دونی چرا؟
فکرشو میکنم که اهل بیت امام حسین(علیه السلام) رو
زن و بچه رو
زن وبچه ای که متشخص بودن
زن وبچه ای که پیش خدا عزیز بودن
زن و بچه ای که فرزندان بهترین زن و مرد عالم بودن رو
خاکی . پا برهنه . زخمی . غمگین . با لباسهای پاره پاره و ...
تو کوچه و خیابونه شهرا میچرخوندنشون
بهشون سنگ میزدن
دشنام میدادن
مسخره میکردند
نسبتهای ناروا میدادن
و و و...
حالا منی که سگ درباره اوناهم نمیشم
از دوتا پوسخند . متلک . ترحم
اونم از دشمن نه
از دوستان
از هموطنام
از هم مذهبام
کم آوردم
خیلی خوبه
دوست دارم امسال هم همونجوری روزه عاشورا برم بیرون
یخورده ازین حرفا و ازین پوسخندا بشنوم تا یه ذره از کوه مصیبتهای اون زمانو درک کنم
هر کی هوس خنده دارد بسم الله
من روز عاشورا تو تهرون خنده دارم
میخوام برم تو کوچه و خیابون
آدرس هم هر کی خواست بهش میدم
بدو بدو خنده بازاره
فکرش کاملا مشغول بود. حتی متوجه نشد کی از کنار نانوایی رد شده زیاد وقت نداشت باید زود تصمیم می گرفت با خودش زمزمه کرد: اگر الان برم خونه اکرم خانم اینا باید ده دقیقه به تموم شدن روضه بلند شم.اون وقت یک راست برم هییت سر کوچه. ولی نه! هییت یک ساعت طول میکشه وبه خونه آقای اسماعیلی نمی رسم ولی از همه مهم تر مداح خونه حاج کریم رو چه کار کنم؟ اونو که نباید از دست بدم.وای! داشت یادم میرفت جلسه هفتگی رو باید چه کار کنم ؟درست همون وقتی که دختر دایی سودابه روضه داره. اگه نرم بدش میاد. راستی! سینه زنی تو حسینیه چی می شه؟ درست بعد از سخنرانی خونه آقا رضا تموم میشه!خدایا من چه حواسی دارم.روضه همسایه کبرا خانم راکی برم؟اون وقت دیگه به مسجد نمی رسم وشام تموم میشه.جواب اعظم خانم رو چی بدم که کلی سفارش کرده برم روضه خونه مادرش.تکلیف شام بچه ها چی میشه؟ای وای! چرا نون نگرفتم؟ اصلا بچه ها کجان؟از دیشب تا حالا ندیدمشون.وای!روضه دایی احمد دیر شد.... ذهن اقدس خانم خیلی شلوغ شده بود مثل یک کلاف سر در گم!راستی او کجا باید برود؟کدام روضه را باید انتخاب کند؟کدام هییت با کدام جلسه را؟!!!
دستی برای موهایت شانه نمی شود
گیسوانت را به باد ها بسپار
تا عطر غم انگیزش را
با این دشت فرو رفته در غروب
وخاک های بر زمین ننشسته از نبرد روز دهم
وطعم دود وخاکستر
در آمیزد
گیسوانت را به باد ها بسپار وببین که دیگر کسی برای تو زانو نمی زند
ودستی برای صورت تو حمایل نمی شود
وقتی که دستهای زیادی برای سیلی
یا تازیانه
بالا می رود
ونگاهت نمی داند به کجا نگاه کند
که از هر سو که بنگری کسی رفته است که باز نگشته
وسویی نبوده است که از آن هجومی نبوده باشد
بگذار باد ها كمي از داغ گيسوانت بكاهد
كه باد هاي اين سرزمين بسي بهتر از مردمانش است
بگذار كمي از داغ هايت را