به نام خدا
روز-خارجی -قبرستان
همه جا تاريك است. درسياهي شب درقبرستاني مردي مشغول كندن قبر است .چراغ كوچكي كنارش گذاشته كه نوركمي دارد .وسایلش را دورش ريخته بيل ،كلنگ و... هنوز مقدار زيادي نكنده است .مدام به اين طرف وآن طرف نگاه مي كند. ترس وهراس درچهره اش به وضوح مشخص است. مشغول كنار زدن خاك ها می شود عرق كرده براي لحظه اي دست ازكار مي كشد و به روبه رو نگاه مي كند ناگهان يكباره گويي كه چيزي را حس كرده باشد سرش را برمي گرداند.اينك مردي روبرويش ایستاده مرد پالتو سياه رنگ بلندي پوشيده گوركن لحظه اي به شدت مي ترسد و نا خودآگاه قدمي به عقب برمي دارد
مرد : اون بدبخت رو مي خواي بندازي اين جا؟ اين كه خيلي كوچيكه!
گوركن : تو ازكجا پيدات شد؟
كمي سكوت مي كند وبعد همين طور كه به كارش ادامه مي دهد
گوركن : ازطرف اون اومدي ؟ بهش بگو خبر مرگش دارم مي كَنَم ديگه
مرد : پرسيدم چرا اين قدر كوچيكه؟
گوركن (بی حوصله) : صبر كن بزرگش مي كنم
كمي سكوت
گوركن : راستشو بگو شماها اگه ريگي توي كفشتون نيست چرابه من گفتين شب اين قبر روبكنم اصلا كدوم بدبختي مي خواد اين جا بخوابه؟
مرد (ملتمسانه ) چقدر پول بهت داده من دوبرابرش رو بهت مي دم به شرطي كه ديگه نَكَني
گوركن متعجب سرش رابالا مي آورد: نگفتم يه ريگي توي كفشتون هست! دعواتون شده؟
چشم هایش برقی می زند و ادامه می دهد: پولت نقده ؟
مرد : الان ندارم بعدا هرچي خواستي بهت مي دم فقط ديگه نَكَن! باشه؟
گوركن نگاهي به سر تاپاي مرد مي اندازد ودوباره مشغول كار مي شود
گوركن: بروبابا ما نقد رو ول نمي كنيم به نسيه بچسبيم فكر كردي براي چي قبول كردم اين موقع شب توي اين سرما كه سگ ازخونش بيرون نمياد بيام قبر بكَنم فقط به خاطر پولش (گوركن دوباره نگاهي به مرد مي اندازد ووتاکید می کند): فقط به خاطر پولش
مرد كه مي بيند فايده اي ندارد با لحن سرزنش آميزي مي گويد : خوب بدبخت الان اگه يكي بياد تورواين جا ببينه بهت مشكوك ميشه
گوركن دست ازكار مي كشد ونگاهي به مرد مي اندازد : باهم دعواتون شده حالا می خوای منو ازنون خوردن بندازی ها؟
مرد: گوش كن...
گوركن با عصبانيت: من فقط پولم رو مي گيرم همين .حالا تو اگه مي خواي نَكَنم پولم رو بده. وگرنه ساكت باش
مرد : من الان هيچ چي ندارم ولي قول مي دم...
گوركن ميان حرفش مي پرد : پس خفه شو بذار كارمو بكنم
صداي زوزه ي چند سگ از دوردست ها مي آيد مرد هراسا ن نگاهي به دوروبر خودش مي اندزد وبعد نگاهي به چاله اي كه هر لحظه بزرگ وبزرگتر مي شود ميكند نمي تواند ساكت باشد
مردبه گوركن كه توي چاله مشغول كندن است: حالا چرا اين قدر گودش مي كني؟
كجاي كاري اين كه قبرنيست حالا حالا ها بايد بكنم قبر بايد گود باشه
مرد به طوري كه گوركن نفهمد با پا درون گودال خاك مي ريزد بعد ازاين كه چند بار اين كار راتكرارمي كند گوركن متوجه مي شود
گوركن : هوي چرا اين جوري مي كني؟
مرد: عشقم كشيده به تومربوط نيست
گوركن بيرون مي آيد روبه روي مرد مي ايستد : چي مي خواي ؟ حرف حسابت چيه ها؟
مرد: مي دوني داري چه غلطي مي كني ؟ وبعد داد مي زند بدبخت اون يه جنازه رو مي خواد بندازه اين تو
گوركن : به من مربوط نيست من پولمو مي گيرم
مرد كه عصباني شده گوركن را به درون قبر هل مي دهد صداي زوزه ي سگ ها بيشتر وبيشتر مي شود. از طرف ديگر قبرستان مردي كه به نظر مي رسد چيزي روي دوشش سنگيني مي كند پديدار مي شود مرد كه به شدت ترسیده نگاهي به مردي كه از دور مي آيد مي اندازد وپا به فرار مي گذارد.
گوركن از قبر بيرون مي آيد وروبه مرد: كو اون عوضي ؟
مرد كه كيسه اي روي دوشش است جواب مي دهد: كي رو مي گي ؟
گوركن با تعجب نگاهي به دوروبر خودش مي اندازد
گوركن : همون رفيقت كه مي خواست زيرابت رو بزنه
مرد نگاهي به قبر مي اندازد : چي مي گي تو؟ قبر آماده است؟
گوركن كه هنوزمبهوت است سرش را نشانه ي بله تكان مي دهد
مرد كيسه را از روي دوشش به زمين مي گذارد.
گوركن : اين چيه؟
مرد : بيا كمك كن بندازيمش توي قبر
گوركن كه حسابي ترسيده اطاعت مي كند وقتي كيسه را با مرد بلند مي كند سر كيسه كه شل است بازمي شود وسر جسد به طرف بيرون آويزان مي شود وگوركن مردي را كه چند لحظه پيش او را درون گودال هل داده بود را درون كيسه مي بيند.
تمام شد.
----------------------------
با پوزش از دوستان گرامی داستان "روی پل" را برداشتم.
ورود سرباز کوچک را تبریک گفته و برای خانوم بهار آرزوی موفقیت داریم.
سه روز پیش دیدمش. بی هدف توی ساحل قدم می زد. از زیر دوش که بیرون آمد توی صف بودم. گله ای دختر و پسر منتظربودند دوش بگیرند و شن ها را از هفت سوراخ بدنشان بشویند. بعد از دوش لباس پوشید. سیگاری چاق کرد و چای نوشید. سرمیزش رفتم و به شام دعوتش کردم و حالا سه روز است که در ویلای ماست. سعید که اهل این حرف ها نیست. از زنش می ترسد! اما من جز خودم از هیچ چیزی نمی ترسم.
در لحظه ای پوچی تمام وجودم را می گیرد. بلند می شوم و به طرفش می روم. می خندد و خودش را رها می کند در آغوش من. هلش می دهم. روی زمین می افتد. خنده بر صورتش می ماسد. نگاه بدی می کند. دستش را می گیرم و با هم درون آب می رویم. به گمان این که می خواهم از دلش در بیاورم دنبالم می آید. شنا بلد است! به چهارمتری که می رسیم می گویم:
- هر کی بیشتر از اون چوبه بگیره و دیرتر بالا بیاد.
زیر آب در حالی که از چوب ستون مانندی که در کف دریاست گرفته ایم توی صورت هم نگاه می کنیم و می خندیم. به شوخی پایش را با طناب می بندم. نفسش تمام می شود. می خواهد بالا بیاید. نمی تواند. طناب را محکم تر می کنم. با دست ضربه ای می زند اما عقب می کشم و بعد محکم با پای دیگرش ضربه ای به صورتم می زند. دماغم می شکند اما محل نمی گذارم. چند لحظه بعد بی حر کت می شود. پای دیگرش را هم می بندم و به ساحل می آیم. دختر نوجوانی بی پناه گوشه ای نشسته و به بقیه نگاه می کند. از نگاه های ترسانش معلوم است که تنهاست. برای چند روز بعدی مناسب به نظر می رسد.
-------------------------------------------------------
۱. ورود کرگدن را به وبلاگ حلقه سه شنبه تبریک می گوییم.
۲. برای عکاس که دیگر در این وبلاگ مطلب نمی زند آرزوی خوشبختی داریم.
۳. قبول شدن کریم دوغی در آزمون کتبی وکالت را تبریک می گوییم.
۴. برنده شدن داستان کوتاه "روی پل" از جزیره (زینب علیزاده) و کسب عنوان اول را در بخش اصلی جایزه ادبی اصفهان به ایشان و اعضای حلقه سه شنبه تبریک می گوییم. برای آگاهی بیشتر به این جا بروید:
http://www.irna.ir/fa/news/view/line-10/8510262811122100.htm
اینو لطف کنین به چشمه یه ایده یا طرح نگاه کنین
چون نه این داستانه نه من داستان نویس
همینی که هست
امشب اولین شبیه که ستاره مهسا قراره آیندشو بهش نشون بده
مهسا شدیدا نگرانه و استرس داره
با هیشکی حرف نمیزنه
تو اتاقش کناره پنجره نشسته دائم یه نگاه به ساعتش میکنه یه نگاه به آسمون
امشب شام هم نخورده
امروز یکی دوبار یاده امتحانه فرداش افتاد ولی اصلا حال درس خوندن نداشت
سه شب بود خواب نداشت
سه شب بود که بلاخره ستارشو پیدا کرده بود
سه شب بود که به ستاره اش التماس کرده بود
تا دیشب بلاخره وعده امشبو از ستاره گرفته بود
ولی هنوز سیاهیه جای خالیش قاطی نوره ستاره ها آزارش می ده
سوالهای از آینده یک لحظه ذهنشو رها نمی کنه
آینده تحصیلات؟
همسر؟
فرزند؟
خوشبختی؟
فلاکت؟
زمان مرگ؟
چگونگی مرگ؟
ستاره بهش تاکید کرده بود که قسمتی از آیندرو بهش میگه
تا جنبه مهسارو بسنجه
مهسا باید از وقوع آینده جلوگیری نکنه
مهسا نباید راجع به ستارش و حرفاش با کسی صحبت کنه
و این برای مهسا و هر دختر دیگه ای خیلی سخته
مهسا خسته بود
خیلی خسته
یک سالی بود که در جنگ با ستارش بود
ستارش خودشو غایم میکرد و مهسا به دنبال اون
اما سه شب بود که این جنگرو پیروز شده بود
وامشب مقلوب جنگ باید به وعدش عمل کنه
مهسا مشتاقه
مهسا نگرانه
مهسا می ترسه
مهسا بی تابه
چشماش میسوزه
نمیفهمه که خوابش میره یا تو یبداریه که ستارش نمایان میشه
لبخندی همراه باترس در لبه مهسا نمایان میشه
با اضطرابه شدید و صدایی لرزون میگه سلام
سکوت میکنه و به ستاره خیره میشه
خنده در لبانش خشک شده
فقط نگاه
نگاه مشتاق
نگاه ملتمسانه
نگاه نگران
از چشماش معلومه که تمام حواسش معطوفه ستاره اس
بعد از یک ربع بی حرکت به ستاره نگاه کردن ناگهان بدنش شل میشه و خودشو روی تخت رها میکنه
عضلات چشمش کمکم شل میشه و روی هم میاد
آنقدر آروم نفس میکشه که هیچ صدایی یا تکونی ازش خارج نمیشه
قطره اشکی از گوشه چشمش روی صورتش میریزه
مهسا بدون هیچ حرکتی به خوابه عمیقی میره
این داستان ادامه دارد
http://rabtdar.blogfa.com/
در نماز پگاه رستگاري
امام اوست
كه ز دنياي آزمندان
به گرده ناني و يك تن پوش ژنده
قناعت كرد
كسي كه با شب و نخلستان و چاه
همدم بود
صداي باد
راز پرآشوب توست
در گوش هاي نخلستان
كه گيسوان بلند نخل ها
هميشه پريشان است
در شگفتم
از استقامت زمين
كه راز تو در سينه دارد و
از حيات و از حركت
باز نمي ماند
راز تو را اگر كوه مي دانست،
چون كاه جويده فرو مي ريخت
و مهر،
مي پژمرد
و ماه،
مي مرد
و آسمان،
توماري مي گشت به هم فرو پيچيده
هنوز دهان خشك زمين
ـ چاه ـ
از حيرت صبر بزرگ تو
باز مانده است
تو در دل شب آيا كدام مرثيه را خواندي
كه شب هميشه سيه پوش است؟
سكوت،
حكايت صبر شگفت توست
و آسمان،
اشارتي از بيكراني تو
براي استقامت تو
كوه هم كنايه ي خوبي نيست
كفش هاي پاره ي تو
آبروي اسلام است
نان خشكي كه مي خوري
تقواست
وقتي برادرت ـ عقيل ـ
از عدالت تو مي رنجد
و بيت المال را كه دزدانه مهر زنان كرده اند،
باز مي ستاني،
معناي دقيق عدالت را مي فهمم
و مي دانم،
هر كه چون تو نباشد
بر حق نيست
عادل نيست
وقتي ز خوردن انگشتي عسل
حذر مي كني،
دنيا را تف مي كني
دنيا پيش تو از عطسه ي بز
و كفش پاره پست تر است
و آنان كه دنياي تف كرده را مي خورند
پست تر از دنيايند
آنك ببين كه فربهان چه ساده ز تقواي تو خطابه مي خوانند!
و عثمان بن حنیف ۱
هنوز هم در جشن است
كجاست شمشير خشم تو
كه ديگ هاي غذا را به خون بيالايد
....
صديقه وسمقي
كساني كه اهل ادبيات باشند، حتما اين شعر و جنجال هاي زمان انتشارش را شنيده اند؛ خانم صديقه وسمقي اين شعر را در سال 72 سرود، درست در اوج حكومت كارگزاران. شعر با اعتراضات فراواني مواجه شد كه شاعر شعر ديگري گفت و جواب تمام اعتراضات را داد.
بگذریم که فارغ از تمام اين جنگ و جدال هاي سياسی، شعر رنگ و بوي غريبي دارد.
همين ... يا علي ...
پي نوشت
1 ـ عثمان در زمان اميرالمؤمنين(ع) والي بصره بود كه به جهت شركت در يك مهماني كه مستضعفانه و مردمي نبود مورد نكوهش و سرزنش اميرالمؤمنين(ع) قرار مي گيرد.
دارم مبارزه می کنم با سیاه ، با تلخ ، با سمج
دارم دست وپا می زنم.
حرف های خوبم را آنقدر برای دیگران خرج کرده ام
که برای خودم یک جیب خالی مانده و نیازی که نمی دانم چگونه پرش کنم
نیازی که به بلوغ رسیده است
باید اندیشه ام را بتکانم باید توی جیب هایم را بگردم شاید کلمه ای باشد
که با آن برای خودم شام درست کنم.
غدیر خم
کم مانده است تا همگان با تو بد شوند
یا یاس های سبز ومعطر لگد شوند
کم مانده است تا که ابوجهل های شهر
بی را هه ها ی راه گشا را بلد شوند
هرچند اهل قافله ی تا ابد غریب
آماج زخم خنجر هر دیو ودد شوند
باید تورا به عالمیان گوشزد کنم
باید ستاره های دل شب رصد شوند
روزی به اوج می برمت در غدیر خم
کم مانده است تا همگان با تو بد شوند
به نام خدا
دايي جواد را مي گفتم يادتان مي آيد؟ اگر مي آيد همين جور در ذهنتان نگه داريد تا قبل از آن چند مسئله را عنوان كنم.
بالاخره فهميدم چرا زن عمو آن دفعه به بيمارستان رفته بود اما چون مادرم- بعد از اين كه فهميد يادش رفته من را پي نخود سياه بفرستد-گفت به كسي نگويم به شما نمي گويم تا توي خماريش بمانيد بالاخره هر چيزي محدوديت سني دارد اگر هم نداشته باشد نمي شود كه مسائل خصوصي را به همه گفت مثلا آن دفعه كه من جر وبحث مامان وزن عمو را براي شما نقل كردم مادر كلي مرا كتك زد كه چرا مسائل خصوصي را به همه مي گويم والان ديگه بيل گيتس هم مي داند در خانه ي ما چه مي گذرد من نمي دانم كه مادر از كجا فهميده.دو حالت دارد يا يكي از شماها به او گفته ايد يا دختر كوكب خانم قضيه را لو داده است چون مادر كه سر از اينتورنت در نمي آورد شك ندارم كه كار ميتراست حالش را مي گيرم اگر من گذاشتم شوهر كند.
يا آن دفعه كه به پسر عمو خسرو گفتم غذاي مادر سوخته وته گرفته وبعد حرف ها ومتلك هاي بابا را برايش نقل كردم وديري نگذشت كه همين مادر مهربان خوب از خجالت من درآمد مثل اينكه همه ي اهل محل فهميده بودندودر چنين حالتي مادر مهربان حق هم داشت اگر من هم به جاي او بودم چه بسا كار هايي مي كردم كه قباحت دارد( اين خسرو هم مثل ميترا نخود توي دهنش نمي خيسد).البته اين قضيه كليت ندارد(همين قضيه ي لو ندادن مسائل خصوصي) جون خود مادر من را مي فرستد روي ديوار زاغ سياه زن عمو را چوب بزنم وبعد همه ي اهل محل را باخبر مي كند وبه چه سرعتي هم اخبار در تمام محل پخش مي شود(مادر وزن عمو كلا اطلاع رساني شان خوب است).
از همه ي اين ها كه بگذريم الان ديگر زن عمو حضور ندارد وحرف زدن پشت سر مرده خوبيت ندارد البته ما كه عادت نداريم پشت سر مرده حرف بزنيم ها ولي اين هم لازمه بگم كه زن عمو بميره؟؟هه!يه قرون بده آش به همين خيال باش!زن عمو از اين سابقه ها زياد دارد وهميشه به مادر مي گويد"تو وشوهرت كه سهله من تا اين بچه ي تو رو هم كفن نكنم خيال اون دنيا رو ندارم"من كه اگه بميرم هم نمي گذارم زن عمو مرا كفن كندخودم ديده ام چه جوري خسرو راحمام مي برد بيچاره خسرو تايك ماه بعد مثل سرخپوست ها مي شود راستي چه اسم خوبي فردا ميروم در مدرسه اين اسم را برايش باب مي كنم.
خلاصه الان من ديگه مجبورم دست به خود سانسوري بزنم چون مادر مي گويد نقل مسائل خصوصي خوبيت ندارد پس بهتر است بريم سراغ همان دايي جواد كه موضوعي كاملا بي خطر است هر چه مي خواهي بهش بگو نگاهت مي كند و فقط مي خندد وگاهي هم فقط نگاه مي كند و آن زماني است كه يا در حال حل مسئله است يا دارد به شيرين فكر مي كند مي پرسيد شيرين كيست.خب بپرسيد. قرار نيست كه هرچي شما پرسيديد من جواب بدهم.اين مسئله مسئله ي دايي جواد نيست كه فقط با اون طرف باشم با خود مادر طرف هستم چون نه كه مادر از شيرين خوشش نمي آيد و مي خواهد يه جوري آن را از سر دايي جواد بيندازد به همين خاطر من با مادر طرف هستم وگرنه من وشما و دايي جواد نداريم كه.
اصلا به خاطرگقتن همين اسم شيرين مي توانم رو كنده شدن پوست خودم حساب باز كنم چه برسد كه بخواهم ما وقع آن روز كه دايي من را براي رد گم كني همراهش به پارك برد بگويم. نه اصرار نكنيد نمي گويم بر فرض كه مادر هم نفهمد . گفتن آن صحنه ها مشكل اخلاقي دارد من را هم كه مي شناسيد پايبند شديد به اخلاق هستم البته فكرتان جاي بد نرودها بينشان به اندازه ي من فاصله بود وهيچ مشكل شرعي وجود نداشت حر ف هايشان قباحت داشت خود من يك بار يك تكه از آن حرف ها را به سولماز دختر...دختر كي بود؟آهان اقدس خانم گفتم خود سولماز گمونم خوشش آمد اما اقدس خانم اصلا خوشش نيامد چون آمد وهمه را كف دست مادر گذاشت و مادر هم از خجالت من در آمد ومن از آن جا فهميدم كه اولا اقدس خانم هم نخود توي دهنش نمي خيسد دوماآن حرف ها قباحت دارد.
به هر صورت از كل حرف هايشان بر مي آمد كه قصد ازدواج دارند مي پرسيد من ازكجا فهميدم؟شما هم چقدر سوال مي پرسيد يك دقيقه دندان روي جيگر بگذاريد مي گويم مثلا شما خودتان قضاوت كنيداين جمله چه معنايي مي تواند داشته باشد"عسلم كوله بار زندگي ام را چگونه به دوش بكشم وقتي زانوانم خسته است وهيچ همراهي ندارم"وشيرين جواب مي دهد" آه من هم"
خر كه نيستم مي فهمم اين ها همان ديالوگ هاي رومئو وژوليت هست تو اون تئاتر هملت كه من و دايي جواد و شيرين؟؟؟!!!!!اي واي گند زدم ...اينو ديگه نبايد مي گفتم...مادر پوست من و دايي جواد را مي كند ودايي جواد هم پوست من را ...مثل اينكه نخود توي دهن من هم نمي خيسد...![]()
آن زمان که گلها دیگر ترنم بهار را در آخرین دلوا پسی اطلسی به یاد ندارند.
ان لحظه که بار سنگین کلمات بر ترازوی ایثار فغان می کرد نبودنت را.
آن روز که هماورد می طلبیدی وجرعه جرعه تشنگی را می نوشیدی.
تک تک پلان هایت بوی خون می دهند.
آن روز که داغ شقایق هایت را خریدی وبر سینه حک کردی که نکند عشق را در گران ترین فصل اکران ارزان بفروشی.
آن روز که خرمن عشقت را در سرزمین قحط سالی عاطفه به ثمر رساندی وشکوفه های شهامت را ذره ذره در دشت ایثار تدوین کردی.
آن روز که اولین کاراکتر عاشقی را به جشنواره بهترینهای رشادت راهی کردی.
آن روز که روضه زینب را تفسیر وخواب پریشان دشمن را تعبیر کردی.
آن روز که کات آخر را با شهادتت تکمیل کردی.
دکتر ارنست ، عکاس ، هیوا اگراطلاع می دادید شاید ما می توانستیم جور شما را بکشیم این طور بهترنبود؟
1. روز / داخلي / اتاق خواب
زن روي تخت خواب نشسته ودر آيينه نگاه مي كند وبا خودش حرف مي زند
- من چي كم گذاشتم برات؟محبت نكردم؟زشت وشلخته بودم؟ چرا؟ آخه چرا؟
به اين زودي همه چي يادت رفت؟
-بي انصاف ما همش يه سال ازعروسيمون مي گذره.ازاون چيزي كه فكرمي كردم هم نامردتربودي!
- به همين زوي عشقت ته كشيد؟
-چند باراومدي سراغم گفتم نه. به مرد جماعت نميشه اطمينان كرد گفتي بدبين نباش
- گفتم نميتونم بهت اعتماد كنم
- گفتي به عشقم ايمان داشته باش همون جوري كه خودم دارم.
-چقدربرام اشك ريختي؟چقدر صادقانه و احمقانه بهت ايمان داشتم.
اشكت دروغ بود عشقت دروغ بود داغي بدنت دروغ بود. ازت متنفرم! زن آيينه را به گوشه اي پرت مي كند.
روي تخت دراز مي كشد.صداقت! صداقت ! مي خندد بلند بلند وبعد بغضش مي تركد.
ملافه راروي صورتش مي كشد مرد داخل مي شود.
زن خودش را لاي ملافه پيچيده است.مرد مي خواهد كمي ازملافه را روي خودش بكشد ولي ملافه زير زن است.ومرد به خاطر اينكه او را بيدار نكند از ملافه صرف نظر مي كند.كمي بعد مرد خرخرش بلند مي شود .زن ملافه را به آرامي كنار مي زند وبلند مي شود.
ازكشوي ميز سند ازدواجش را برمي دارد وپاره مي كند.
2. غروب / خارجي / خيابان
زن در خيابان ها سرگردان وبي هدف مي گردد. سوار اولين ماشيني ميشود كه براي او چراغ ميدهد.فيد به سياهي.
بچه ها به این جا مراجعه کنید.
مسابقه داستانک (مینی مال) در مورد پیامبر (صلی الله علیه و آله) است.
به نام خدا
با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم. انتخاب کردن کار سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما... گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود، از همه زیباتر بود...
تولد حضرت عیسی (ع) و آغاز سال نو میلادی
بر همه مسلمانان و مسیحیان مبارک باد
راد کوچولو زحمت نکش خودم یاد گرفتم

به نام خدا
اولا:نگران نباشید، من دوباره اشتباه نکرده ام خود مستفا گفته به جاش مطلب بزنم،پس بهتره بریم سر همون دوما
دوما:گفتم "زندگی در پناهگاه"این شاید برای خیلی ها بی معنی باشه ولی نه برای بچه های جنوب کشور ونه برای اونهایی که کودکی و نوجوانیشان در وضعیت قرمز و انتظار پدر یا برادر طی شده باشه،صدام اعدام شد وخبر اول دنیا شد وهمه به تحلیل های سیاسی خود پرداختند ولی هیچکس به تحلیل غریو شادی مردم درشهرهای مرزی وجنوبی نپرداخت ونفرتی که بعداز دودهه هنوز خود نمایی می کند که این نشان می دهد هنوز داغ آن روزها بر سینه های این مردم سنگینی می کند شاید بسیاری از مردم ایران وضعیت قرمزو پرواز هواپیماهای بمب افکن را بر فراز شهرهایشان ندیده باشند وحق هم دارند که به اعدام صدام به شکل یک بحث صرفا سیاسی یا تاریخی نگاه کنند ولی کسانی که حتی در خواب هایشان هم جنگ دست از سرآنها برنمی داشت یا خانه هایشان در بمباران هوایی ویران می شد اعدام صدام یک معنای دیگری دارد برای آنهایی که هنوز اثر جنگ در خانه هایشان است برای آنهایی که خس خس سینه های پدر آنان را همیشه در وضعیت بغرنج همان روز ها نگه می دارد،اعدام صدام معنای دیگری دارد برای آنانی که خبر هایی که دیگران در روزنامه ها می خواندند با چشم می دیدند ولمس می کردند برای آنانی که بسیاری از دست داده اند ویا شاید جلوی چشمانشان...برای آنان اعدام صدام معنای دیگری دارد...برای آنانی که کودکیشان در آتش گذشته است ووضعیت قرمز را از همان زمان آموخته اند نه در درسهای دوران دبیرستان وبه زندگی در پناهگاه وطعم مرگ در همان نزدیکی عادت کرده اند وبعد ها باویلچر پدر بازی کرده اند و جنگ تمام زندگی آنها را از خانه تا مدرسه وحتی اسباب بازی هایشان فراگرفته بود و کوچه هایشان هر روز پر از پارچه های سیاه وحجله های سیاه بود و انتظار کشنده ای که دست از سر آنها برنمی داشت اعدام صدام به معنای تمام نفرتی بود که از آن روزها داشتند.هرچند بقیه به چشم یک رویداد سیاسی به آن نگاه کنند ویا شاید بسیار شاعرانه فضای آن روزها را ترسیم کنند اما آن هایی که از نزدیک دیده اند می دانند که فضای جنگ ودیدن صحنه ی کشته شدن انسان ها و بمب باران شهرها اصلا شاعرانه نیست زندگی در پناهگاه به امید اینکه چیزی از زندگی یاقی مانده باشد هیچ حسی جز طعم مرگ به انسان نمی دهد.
همه ی اینهاکه کنار هم گذاشته شود می فهمی که چرا مردم شهرهای جنوبی از اعدام صدام آن هم بعد از دودهه اینگونه خوشحال می شوند و غریو شادی سر می کشند وشاید برای ما کارعجیبی باشد وبا حالت دانای کل از کنار آن بگذریم وسری از روی تاسف برای این مردم تکان بدهیم که چقدر ساده انگارند ونمی فهمند که صدام یکی از دست اند کاران جنگ بود... اما مهم این است که هرچه ما شنیده یا خوانده ایم آنان دیده اند.
شب بعداز اعدام به پدرم گفتم الموت لصدامتان بعد از بیست سال بالاخره کار خود را کرد.
این دستنوشته اصلا سیاسی نبود .
امضا روح الله از طرف مستفا.
بنام خدا
اين نوشته بريده اي است خلاصه وكوتاه از" مكتب بي خدايي"1 اثر الكساندر تيشما(نويسنده يوگسلاوي تبار)...كتابي براي آنها كه دنبال يك اثر تازه و بكر مي گردند كه رنگ و بويي از كليشه و تكرار نداشته باشد!اين كتاب چندروز پيش به گنجينه كتابهايم اضافه شد.ارمغان يك سفر برفي و ديوانه وار!!!
يكي از چهار داستان اين كتاب از "دوليچ"شكنجه گري سخن مي گويد كه پسرش در بستر بيماريست.او پسربچه اي نحيف و ضعيف داردو ترس از مرگ فرزند.جوان 18 ساله اي را با لذت زير پنجه هايش به قتل مي رساند.در اهرم قدرت نشسته است و قدرت را تا مرز جنون و ساديسم به كار مي برد.در كل اثر به دنبال عدالتيم.عدالتي كه دستان قدرتمند خداوند بالاخره اجرايش كند مثلا جان فرزند"دوليچ"را در عوض زجركش كردن جوان آبي چشم بگيرد و مردك را آدمش كنداما...صبر ما اگر زود سر مي آيد صبر خدا اما تمامي ندارد...
"تيشما"در آثار خود فقط يك پرسش را مطرح مي كند .چه معياري رفتار انسانها را در جامعه ي آغشته به ايدئولوژي و تهي از خدا تعيين مي كند ؟حق و ناحق چيست؟عدالت و سرنوشت كدامست؟او جنگ را و خوي وحشي انسان را مي شناساندتا چشم اندازي براي" انسان بودن"بدست دهد!
...زنداني به تهوع افتاد.ازدهانش به هرطرف آب به بيرون جهيد.به سرفه افتاد.دوليچ به تلخي داد زد:نه نه هنوز نه.تو هنوز قادري آب فرو دهي نه؟. خم شد آب به درون قيف ريخت.زنداني با نفسهاي بلند از بيني آزادشده اش آب را فرو مي داد.سرفه مي كرد.صورتش سرخ و آبي مي شد.دوليچ به ريختن آب ادامه داد.زنداني به سختي نفس مي كشيد.به خفگي افتاد .فوران آب كه از دهانش بيرون زد رنگ سرخ به خود گرفته بود.دوليچ با تمام قدرت قيف را فشار داد. حس كرد كه لوله فلزي قيف به درون گوشت فرو مي رود. ديد چگونه چشمان زنداني ميان پلك و مژه به سوي مرگ مي رود.ناگهان در چشمان او چشمان پسر كوچك بيمارش را ديد.دكتر گفته بود اميدي نيست و الان فقط در پناه خداست واو كه به خدا ديگر اعتقادي نداشت.به خرافات هم اعتقاد نداشت اما در اين لحظه مي دانست باقتل بيهوده زنداني مرتكب گناهي مي شودكه مجازاتي به دنبال خود دارد و اين مجازات شامل انساني مي شود كه به او نزديك است.انساني كه در دستان خدا قرار گرفته ورو به مرگ است پسرش.
لحظه اوج لذت فرا رسيده بود.يك لحظه به خودش آمد.چشمان آبي زنداني خشك و بي حركت بود مرگ فرا رسيده بود.قيف خوني را از دهان اوبيرون كشيد. دهان باز و خونين زنداني چون دهانه قيف بي شكل بود. احساس ترس و وحشت داشت:"چه كار كردم؟چه كار كردم؟"احساس كرد حيوان وحشي و خونخواري ست. مي دانست مجازات خواهد شد...به سرعت از اتاق بيرون آمد و به سمت تلفن رفت. تصور كرد كودكش با چشماني شيشه اي ودهاني باز چون زنداني در بستر مرگ افتاده است وتنها ناله و فرياد زن نيمه ديوانه اش به گوش مي زسد.شماره منزلش را گرفت.زن با صداي ضعيف گوشي را برداشت. احساس تهوع داشت :"چيزي بگو خبر تازه چيه حال بچه چطوره؟"زن گريه كرد:"اوه حالش بهتر شده يانچي.خيلي بهتر.تبش پايين اومده.نجات پيدا كرد!"
حالت تهوع اش از بين رفت.مغزش آزاد شده بود .با خود گفت من يك انسانم و انسان باقي خواهم ماند.آه صاحب پسري هستم.آينده اي بي پايان و زندگي. نگاهش را به سقف دوخت وبا احساسي از آزادي فرياد كشيد :خدايا شكر!!!
ياد تن مرده و خونين زنداني افتاد.به نگهباني دستور خواهد داد نعش را از اتاق بيرون ببرد.قادر به صدور فرمان بود. قادر بود هر فرماني كه بخواهد بدهد و آنها موظف به اجراي فرمانند.
پي نوشت:
1: مكتب بي خدايي/الكساندر تيشما/ترجمه ايرج هاشمي زاده/نشر ثالث/چاپ اول 84
سلام
دیشب در وبلاگه یکی از دوستان داستانه کوتاهی خوندم که بد جوری تکونم داد
نگاه کنین تو ۸ خط چه جوری یه دنیا حرفو آورده اونم یه بچه ۱۲ ساله
عین متنو که تو وبلاگ اومده بودو براتون میارم
آرام کلیدش را در قفل انداخت.مواظب بود که قفل در صدا ندهد.گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد،از پایش درآورد.نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می تابید،سایه اش را روی زمین پهن کرده بود.دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند،اما ترسید بچه هایش بیدار شوند.دستش را پس کشید.دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در.نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار.او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند.درشت زیرش نوشته بودند«بابا».
نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد.آرام دستگیره را پایین کشید.«تق...!»بدنش لرزید.«نکند که...»
مینا زیر چشمی پدرش را نگاه کرد.یواشکی روی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش مهتاب زمزمه کرد:«نکنه چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه.»
...و اما دلیل شاهکار بودن داستان.چی میشه گفت درباره داستانی به این تأثیرگذاری و ظرافت که نویسنده اش تنها 12 سال سن داره!؟خانم «فاطمه مظفری»از ملایر نویسنده این اثره که به عنوان « داستان برگزیده جایزه ادبی اصفهان» انتخاب شده.عنوانی که به حق لایق اثر ایشونه.نظر شما چیه دوست عزیز؟!
آرام نگاهش می کنم. خندان و شاد زل زده توی دوربین و پنج ماه است که از توی عکس مرا نگاه می کند. چه زود گذشت. این لبخند را چهار ماه است که ندیده ام. لبخندی صدادار که غریو شادی را از میان لب های بسته اش بیرون می داد. چرا ترکم کرد؟ هیچ کس نمی داند. باورم نمی شود. مگر امکان دارد آن عشق، آن محبت سوزان و آن علاقه باورنکردنی تمام شود؟ چه چیز می تواند دو موجود یکی شده را از هم جدا کند؟ اگر مرگ بود شاید دیگری هم می مرد. اما بدترین چیز عوض شدن خود آدم هاست. مگر شرایط چه قدر بر ذات آدم ها تاثیر دارد؟ کاش چیز دیگری بود. مگر می شود او دیگر مرا به یاد نداشته باشد؟ هر چه قدر سعی می کنم واقعیت را بپذیرم نمی توانم.
خانه می لرزد. حس می کنم دیوار از پشت سر به جلو هلم داد و زمین کمی جلو رفت. به پنکه سقفی که نگاه می کنم حدسم کامل می شود؛ زلزله آمده است. می خواهم به طرف در بروم که تمام شده است. تصور ذهنی ام پایین آمدن تیر آهن از سقف است که قبل از این که به در برسم روی سرم می افتد. توی هال که می روم همه چیز مانند قبل آرام است. این قدر افسرده ام که زلزله هم نمی تواند حالم را عوض کند. به اتاق برمی گردم و دوباره به دیوار تکیه می دهم و به عکسش زل می زنم. تلفن زنگ می زند. مامان می پرسد: حالت خوبه؟ می گویم "آره" و گوشی را می گذارم. دوباره زنگ می زند. گوشی را برمی دارم و بی مقدمه می گویم: "اگه می تونستم رقص رو از توی تلفن نشون بدم می رقصیدم تا ببینید که چه قدر حالم خوبه" پشت خطی ساکت است. من هم که ساکت می شوم آرام می گوید: "سلام! حالت خوبه" نمی دانم چیز دیگری هم گفت یا نه؟ صدایش را که شناختم نفسم بند آمد. فقط ناباورانه گفتم: "آره" گوشی را گذاشت. نگاهی دوباره به عکسش می اندازم و به سویش حرکت می کنم. شاید عشق دوباره برگردد.
مجتبی
می گه حمام
بهش می گن: از سر زانوانت پیداست .
نکته : از هم پیام بازرگانی که در هر فصل بیکاری می یاد یک نتیجه اخلاقی مستتر است .
وبلاگ سه شنبه توجه شما را به مطلب امروز دعوت می نماید.
به نام خدا
این غزل را سالیانی پیش در دوران دانشجویی مان برای بعضی ها ازقبیل جزیره ، آبی کم رنگ یا چه می دانم جزیره تنها سروده بودم.
به یاد آن روزهای خوش
نخواه این همه سرما تو را بسوزاند
ویا کویرتماشا تو را بسوزاند
نخواه ازهمه ، حتی ، هنوز، رد بشوی
وقید بسته ی حالا تو را بسوزاند
قبول ، فهم زمین آتش است با این حال
قرار نیست که تنها تورا بسوزاند
بخند چون که غزل هدیه تولد توست
الهی این دو سه ... آیا تو را بسوزاند؟
نترس دوست که نفرین نمی کند اما
خدای خوب غزل ها تو را بسوزاند
این چند وقت که من آپ نبودم سبیل بابا درآمده و حالا دیگر بابا سبیل دارد اما موضوع بحث خانه ی ما عوض نشده و بابا و مادر مرتب پای اجداد طاهرین یکدیگر را به خانه باز می دارند و درود و دو صد دشنام به آنها حواله می دارند، مادر سبیل های پدر بزرگ را به بیل تشبیه می کند و قس علی سبیل بابا. این عبارات را از دایی جواد یاد گرفته ام دایی جواد خیلی با حال است و هر وقت جر و بحث بابا و مادر را می بیند بلند بلند می خندد. خصوصا وقتی بابا به مادر می گوید: "زن جماعت باید یه "عنبر نسارا" ببنده گوشه ی چارقدش هر وقت اون حرف زد اونم حرف بزنه" برف حياط خانه را سفيد كرده بابا مي گويد: زمستان است ُدایی از خنده پس افتاده و مادر با دمپایی به جان او می افتد. حالا بابا دارد ریسه می رود و مادر و دایی را نگاه می کند، دایی معلوم نیست می خندد یا گریه می کند "جون آبجی خیلی باحال گفت... آخ... والا من با حرفش.. آخ.. مخالفم زن باید حرف بزنه اونم چه حرفایی.. نزن.. ولی خداییش اینو خوب اومد جون من نزن..." هر سه خنده شان می گیرد ولی مادر هنوز در مورد سبیل بابا گیر دارد و می خواهد بحث را شروع کند که زنگ خانه زده می شود. "ای جان! ای زندگی! ای زن عمو! کجایی که یه سوژه ی جدید به این بابا و مامان بدی" زن عمو اومده. مادر لب و لوچه ای می چرخاند. روسری اش را مرتب می کند. لبخند زورکی می زند و با آغوش باز سراغ زن عمو ـ که با قابلمه دم در وایساده ـ می رود. "ا سلام صغری جون! به خدا چه قدر می خواستم بیام بیمارستان عیادتت. این کار و زندگی نمی ذاره. مگه از دست این بچه میشه جایی رفت" انگشت مادر به سمت من است و من دیگر به این حرف های مادر عادت کرده ام. مثلا تو مهمونی ها همیشه به اسم من چند تا شیرینی برمی داره یا به اسم من راه دستشویی رو می پرسه. غذا می سوزه تقصیر منه نمی سوزه بازم تقصیر منه اصلا یه روز من از این خونه می ذارم و می رم تا ببینم مادر بدون من چی کار می کنه. زن عمو با یه قابلمه شله زرد اومده برای آشتی با مادر. "اوا خدا مرگم بده! چرا زحمت کشیدید؟ اتفاقا این بچه شله زرد خیلی دوست داره(اینو راست میگه ولی خودش بیشتر دوست داره) راستی جای اون چاقوه خوب شد؟ آقا فرشاد می گفت پونزده تا بخیه خورده؟" زن عمو هم هیچ وقت کم نمی یاره "همون وقت خوب شد اه صدیقه جون می بینم خدا رو شکر پای چشمت خوب شده! کبودیش رفته. بشکنه این دستم اگه یه بار دیگه دست رو تو بلند کنم" مادر جواب می دهد: " اوا خاک عالم! من به خاطر اون پونزده تا بخیه تا عمر دارم نمی تونم تو چشمات نگاه کنم تو چی؟" "چی چی؟" "همین که با مشت زدی پای چشمای من" "البته خب من که گفتم الهی دستم بشکنه ولی خب تو هم حقت بود، عروس کوچیکتر نباید رو بزرگتره زبون درازی کنه اینو که خوب می دونی" "از قدیم و ندیم گفتن چیزی که عوض داره گله نداره. والا من که احترام تو رو از این جا تا خونه ی خدا دارم اینو که خودت خوب می دونی صغری جون" "آره می دونم ولی به اون مامانت بگو یه روز به هم می رسیم" "مثلا کجا؟" "اگه مامانم زنده بود الان کسی جرأت نمی کرد چاقو دست بگیره و عربده بکشه متوجه هستی که صدیقه جون" "آره مامانت خدا بیامرز که تو عربده کشی رو دست نداشت ولی عمرا عرضه ی چاقو کشی رو نداشت اینو که دیگه همه می دونن که شمسی خانوم فقط جیغ و ویغ می کرد البته خدا بیامرزدش ها! ما که عادت نداریم پشت سر مرده حرف بزنیم" زن عمو سرخ شده درست مثل دفعه ی پیش که پای چشم مادر سیاه شده بود مثل اینکه مادر یادش رفته مرا سراغ نخود سیاه بفرسته، "اگه مادرم مرده خودم که نمردم. اون مامان گور به گوری تو هم همین روزا کپه ی مرگش رو می ذاره" "مامان من بمیره؟ هه! عمرا ما خونوادگی ژنمون مادم العمره نه مثل بعضی ها پیزوری باشیم سر پنجاه کپه مرگ بذاریم" "ما پیزوری هستیم؟..." زن عمو قابلمه ی شله زرد را ریخت رو سر مامان، مامان قابلمه رو از دستش گرفت زد تو سر زن عمو (اولین باره که دارم یه صحنه ی واقعی رو گزارش می کنم چه قدر حال می ده!) زن عمو و مادر هر دو سر تا پا شله زردی شدن و وسط کوچه روی زمین همدیگر را در آغوش گرفتن و فقط جیغ و ویغ می کنن و ميان برف ها غلط مي زنن. نمي دانم چرا ازشون بخار بلند مي شه. چادر گل گلی زن عمو روی زمین افتاده زن عمو به موهای مادر آویزان شده مادر هم و همچنین. بابا و عمو فرشاد فقط ايستاده و نگاه مي كنند. كوكب خانم هم ملاقه به دست سرش را از لاي در بيرون آورده و انگار دارد فيلم سينمايي مي بيند. درست مثل من انگار او هم فهميده اين جور وقت ها موقع نخود سياه و از اين حرفا نيست فيلم سينمايي رو بچسب... نظر شما چيه اگر الان مادر بزرگ بياد؟ منم نظرم همونه. مادر بزرگ اومد. بيچاره زن عمو..
ادامه دارد.
نتيجه ها ي اخلاقي:
1.شنيدن كي بود مانند ديدن.
2.اگه از كلاس اول بريد كلاس دوم حتما ادبیاتتون تغيير مي كنه(اقلا كلمات و تركيب هاي تازه ياد مي گيريد)
3.جلوي بچه ها دعوا نكنيد خصوصا از نوع درگيري(اينو بي خيال)
4.زن ها شايد با هم وسط ميدون بيان ولي هيچ وقت با هم كنار نميان.
5.شما چرا ماليات نمي ديد؟
ماشین حرکت می کند. توی این بیابان تاریک جز دو ستون نور که جلوتر از ما می رود، چیزی نمی بینیم. برف آرام می بارد. سرما همه را مچاله کرده است. زیر چشم هام چروک شده و لایه اشک خشک شده روی گونه هام ترک ترک شده است. بخاری ماشین جواب نمی دهد. دست به پنجره می کشم. بخار نفس ها روی پنجره یخ بسته است و هر ساعت به ضخامت آن افزوده می شود. سه ساعتی می شود که ماشینی ندیده ایم. ترس، زبان همه را بسته است. کم کم باورمان شده که گم شده ایم. بالاخره گازوئیل تمام می شود. حالا پانزده نفر آدم منتظر رسیدن کمک هستیم. دیگر از پنجره چیزی دیده نمی شود. سر خود به دنبال سه نفر دیگر پیاده می شوم. تا چشم کار می کند تاریکی است؛ چیزی دیده نمی شود. همه از همدیگر می پرسند که حالا چه باید کرد. سر جایم می روم. پاها یخ کرده است. همه چمباتمه روی صندلی نشسته اند و بچه ها را به سینه چسبانده اند. خوابم می آید. کسی همراهم نیست که از من مراقبت کند. خودم را با تقویم سرگرم می کنم. امشب شب یلداست؛ باز هم این اسم شوم! پس از یک حادثه پلید و یک خیانت کثیف باز هم در این شب سیاه و بلند باید این اسم را بشنوم؟ هیچ گاه چنین بی پناه نبوده ام. همه چیز پای کسی رفت که مرا به هیچ فروخت. چه گونه می شود این همه سیاهی را به سلامت از سرگذراند؟ هر که این شب را به سلامت رد کند بهار را خواهد دید. آیا من طاقت ناجوانمردی یلدا را دارم؟
چشم که باز می کنم همه جا آبی است. سوزش پوست دستهایم که از سرما سوخته و قرمز شده هشیارترم می کند. موقعیتم را درک می کنم؛ چه بیمارستان تمیزی! مادرم دستی به صورتم می کشد. گرمای وجودش زندگی را به من برمی گرداند. فراری به خانه برمی گردد. کابوس یلدا تمام شده و من بهار را خواهم دید.


دبیر هیأت تحریریه دوره جدید این ماهنامه سید حمید قادری است و بخشی از کارهای علمی و اجرایی آن به دوش اعضای "حلقه سه شنبه" است. "رواق اندیشه" به همت مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما منتشر می شود و پخش عمومی ندارد. مدیران مراکز فرهنگی، علمی و هنری در صورت درخواست می توانند با دبیرخانه نشریه تماس بگیرند تا برای آنان ارسال شود. ۲۹۱۷۴۴۲ـ ۰۲۵۱
این نشریه نگاهی فلسفی و علمی به دو پدیده دین و رسانه و شیوه هم پوشانی این دو بر یکدیگر دارد.