به نام خدا
روز-خارجی -قبرستان
همه جا تاريك است. درسياهي شب درقبرستاني مردي مشغول كندن قبر است .چراغ كوچكي كنارش گذاشته كه نوركمي دارد .وسایلش را دورش ريخته بيل ،كلنگ و... هنوز مقدار زيادي نكنده است .مدام به اين طرف وآن طرف نگاه مي كند. ترس وهراس درچهره اش به وضوح مشخص است. مشغول كنار زدن خاك ها می شود عرق كرده براي لحظه اي دست ازكار مي كشد و به روبه رو نگاه مي كند ناگهان يكباره گويي كه چيزي را حس كرده باشد سرش را برمي گرداند.اينك مردي روبرويش ایستاده مرد پالتو سياه رنگ بلندي پوشيده گوركن لحظه اي به شدت مي ترسد و نا خودآگاه قدمي به عقب برمي دارد
مرد : اون بدبخت رو مي خواي بندازي اين جا؟ اين كه خيلي كوچيكه!
گوركن : تو ازكجا پيدات شد؟
كمي سكوت مي كند وبعد همين طور كه به كارش ادامه مي دهد
گوركن : ازطرف اون اومدي ؟ بهش بگو خبر مرگش دارم مي كَنَم ديگه
مرد : پرسيدم چرا اين قدر كوچيكه؟
گوركن (بی حوصله) : صبر كن بزرگش مي كنم
كمي سكوت
گوركن : راستشو بگو شماها اگه ريگي توي كفشتون نيست چرابه من گفتين شب اين قبر روبكنم اصلا كدوم بدبختي مي خواد اين جا بخوابه؟
مرد (ملتمسانه ) چقدر پول بهت داده من دوبرابرش رو بهت مي دم به شرطي كه ديگه نَكَني
گوركن متعجب سرش رابالا مي آورد: نگفتم يه ريگي توي كفشتون هست! دعواتون شده؟
چشم هایش برقی می زند و ادامه می دهد: پولت نقده ؟
مرد : الان ندارم بعدا هرچي خواستي بهت مي دم فقط ديگه نَكَن! باشه؟
گوركن نگاهي به سر تاپاي مرد مي اندازد ودوباره مشغول كار مي شود
گوركن: بروبابا ما نقد رو ول نمي كنيم به نسيه بچسبيم فكر كردي براي چي قبول كردم اين موقع شب توي اين سرما كه سگ ازخونش بيرون نمياد بيام قبر بكَنم فقط به خاطر پولش (گوركن دوباره نگاهي به مرد مي اندازد ووتاکید می کند): فقط به خاطر پولش
مرد كه مي بيند فايده اي ندارد با لحن سرزنش آميزي مي گويد : خوب بدبخت الان اگه يكي بياد تورواين جا ببينه بهت مشكوك ميشه
گوركن دست ازكار مي كشد ونگاهي به مرد مي اندازد : باهم دعواتون شده حالا می خوای منو ازنون خوردن بندازی ها؟
مرد: گوش كن...
گوركن با عصبانيت: من فقط پولم رو مي گيرم همين .حالا تو اگه مي خواي نَكَنم پولم رو بده. وگرنه ساكت باش
مرد : من الان هيچ چي ندارم ولي قول مي دم...
گوركن ميان حرفش مي پرد : پس خفه شو بذار كارمو بكنم
صداي زوزه ي چند سگ از دوردست ها مي آيد مرد هراسا ن نگاهي به دوروبر خودش مي اندزد وبعد نگاهي به چاله اي كه هر لحظه بزرگ وبزرگتر مي شود ميكند نمي تواند ساكت باشد
مردبه گوركن كه توي چاله مشغول كندن است: حالا چرا اين قدر گودش مي كني؟
كجاي كاري اين كه قبرنيست حالا حالا ها بايد بكنم قبر بايد گود باشه
مرد به طوري كه گوركن نفهمد با پا درون گودال خاك مي ريزد بعد ازاين كه چند بار اين كار راتكرارمي كند گوركن متوجه مي شود
گوركن : هوي چرا اين جوري مي كني؟
مرد: عشقم كشيده به تومربوط نيست
گوركن بيرون مي آيد روبه روي مرد مي ايستد : چي مي خواي ؟ حرف حسابت چيه ها؟
مرد: مي دوني داري چه غلطي مي كني ؟ وبعد داد مي زند بدبخت اون يه جنازه رو مي خواد بندازه اين تو
گوركن : به من مربوط نيست من پولمو مي گيرم
مرد كه عصباني شده گوركن را به درون قبر هل مي دهد صداي زوزه ي سگ ها بيشتر وبيشتر مي شود. از طرف ديگر قبرستان مردي كه به نظر مي رسد چيزي روي دوشش سنگيني مي كند پديدار مي شود مرد كه به شدت ترسیده نگاهي به مردي كه از دور مي آيد مي اندازد وپا به فرار مي گذارد.
گوركن از قبر بيرون مي آيد وروبه مرد: كو اون عوضي ؟
مرد كه كيسه اي روي دوشش است جواب مي دهد: كي رو مي گي ؟
گوركن با تعجب نگاهي به دوروبر خودش مي اندازد
گوركن : همون رفيقت كه مي خواست زيرابت رو بزنه
مرد نگاهي به قبر مي اندازد : چي مي گي تو؟ قبر آماده است؟
گوركن كه هنوزمبهوت است سرش را نشانه ي بله تكان مي دهد
مرد كيسه را از روي دوشش به زمين مي گذارد.
گوركن : اين چيه؟
مرد : بيا كمك كن بندازيمش توي قبر
گوركن كه حسابي ترسيده اطاعت مي كند وقتي كيسه را با مرد بلند مي كند سر كيسه كه شل است بازمي شود وسر جسد به طرف بيرون آويزان مي شود وگوركن مردي را كه چند لحظه پيش او را درون گودال هل داده بود را درون كيسه مي بيند.
تمام شد.
----------------------------
با پوزش از دوستان گرامی داستان "روی پل" را برداشتم.
ورود سرباز کوچک را تبریک گفته و برای خانوم بهار آرزوی موفقیت داریم.
سه روز پیش دیدمش. بی هدف توی ساحل قدم می زد. از زیر دوش که بیرون آمد توی صف بودم. گله ای دختر و پسر منتظربودند دوش بگیرند و شن ها را از هفت سوراخ بدنشان بشویند. بعد از دوش لباس پوشید. سیگاری چاق کرد و چای نوشید. سرمیزش رفتم و به شام دعوتش کردم و حالا سه روز است که در ویلای ماست. سعید که اهل این حرف ها نیست. از زنش می ترسد! اما من جز خودم از هیچ چیزی نمی ترسم.
در لحظه ای پوچی تمام وجودم را می گیرد. بلند می شوم و به طرفش می روم. می خندد و خودش را رها می کند در آغوش من. هلش می دهم. روی زمین می افتد. خنده بر صورتش می ماسد. نگاه بدی می کند. دستش را می گیرم و با هم درون آب می رویم. به گمان این که می خواهم از دلش در بیاورم دنبالم می آید. شنا بلد است! به چهارمتری که می رسیم می گویم:
- هر کی بیشتر از اون چوبه بگیره و دیرتر بالا بیاد.
زیر آب در حالی که از چوب ستون مانندی که در کف دریاست گرفته ایم توی صورت هم نگاه می کنیم و می خندیم. به شوخی پایش را با طناب می بندم. نفسش تمام می شود. می خواهد بالا بیاید. نمی تواند. طناب را محکم تر می کنم. با دست ضربه ای می زند اما عقب می کشم و بعد محکم با پای دیگرش ضربه ای به صورتم می زند. دماغم می شکند اما محل نمی گذارم. چند لحظه بعد بی حر کت می شود. پای دیگرش را هم می بندم و به ساحل می آیم. دختر نوجوانی بی پناه گوشه ای نشسته و به بقیه نگاه می کند. از نگاه های ترسانش معلوم است که تنهاست. برای چند روز بعدی مناسب به نظر می رسد.
-------------------------------------------------------
۱. ورود کرگدن را به وبلاگ حلقه سه شنبه تبریک می گوییم.
۲. برای عکاس که دیگر در این وبلاگ مطلب نمی زند آرزوی خوشبختی داریم.
۳. قبول شدن کریم دوغی در آزمون کتبی وکالت را تبریک می گوییم.
۴. برنده شدن داستان کوتاه "روی پل" از جزیره (زینب علیزاده) و کسب عنوان اول را در بخش اصلی جایزه ادبی اصفهان به ایشان و اعضای حلقه سه شنبه تبریک می گوییم. برای آگاهی بیشتر به این جا بروید:
http://www.irna.ir/fa/news/view/line-10/8510262811122100.htm
اینو لطف کنین به چشمه یه ایده یا طرح نگاه کنین
چون نه این داستانه نه من داستان نویس
همینی که هست
امشب اولین شبیه که ستاره مهسا قراره آیندشو بهش نشون بده
مهسا شدیدا نگرانه و استرس داره
با هیشکی حرف نمیزنه
تو اتاقش کناره پنجره نشسته دائم یه نگاه به ساعتش میکنه یه نگاه به آسمون
امشب شام هم نخورده
امروز یکی دوبار یاده امتحانه فرداش افتاد ولی اصلا حال درس خوندن نداشت
سه شب بود خواب نداشت
سه شب بود که بلاخره ستارشو پیدا کرده بود
سه شب بود که به ستاره اش التماس کرده بود
تا دیشب بلاخره وعده امشبو از ستاره گرفته بود
ولی هنوز سیاهیه جای خالیش قاطی نوره ستاره ها آزارش می ده
سوالهای از آینده یک لحظه ذهنشو رها نمی کنه
آینده تحصیلات؟
همسر؟
فرزند؟
خوشبختی؟
فلاکت؟
زمان مرگ؟
چگونگی مرگ؟
ستاره بهش تاکید کرده بود که قسمتی از آیندرو بهش میگه
تا جنبه مهسارو بسنجه
مهسا باید از وقوع آینده جلوگیری نکنه
مهسا نباید راجع به ستارش و حرفاش با کسی صحبت کنه
و این برای مهسا و هر دختر دیگه ای خیلی سخته
مهسا خسته بود
خیلی خسته
یک سالی بود که در جنگ با ستارش بود
ستارش خودشو غایم میکرد و مهسا به دنبال اون
اما سه شب بود که این جنگرو پیروز شده بود
وامشب مقلوب جنگ باید به وعدش عمل کنه
مهسا مشتاقه
مهسا نگرانه
مهسا می ترسه
مهسا بی تابه
چشماش میسوزه
نمیفهمه که خوابش میره یا تو یبداریه که ستارش نمایان میشه
لبخندی همراه باترس در لبه مهسا نمایان میشه
با اضطرابه شدید و صدایی لرزون میگه سلام
سکوت میکنه و به ستاره خیره میشه
خنده در لبانش خشک شده
فقط نگاه
نگاه مشتاق
نگاه ملتمسانه
نگاه نگران
از چشماش معلومه که تمام حواسش معطوفه ستاره اس
بعد از یک ربع بی حرکت به ستاره نگاه کردن ناگهان بدنش شل میشه و خودشو روی تخت رها میکنه
عضلات چشمش کمکم شل میشه و روی هم میاد
آنقدر آروم نفس میکشه که هیچ صدایی یا تکونی ازش خارج نمیشه
قطره اشکی از گوشه چشمش روی صورتش میریزه
مهسا بدون هیچ حرکتی به خوابه عمیقی میره
این داستان ادامه دارد
http://rabtdar.blogfa.com/
در نماز پگاه رستگاري
امام اوست
كه ز دنياي آزمندان
به گرده ناني و يك تن پوش ژنده
قناعت كرد
كسي كه با شب و نخلستان و چاه
همدم بود
صداي باد
راز پرآشوب توست
در گوش هاي نخلستان
كه گيسوان بلند نخل ها
هميشه پريشان است
در شگفتم
از استقامت زمين
كه راز تو در سينه دارد و
از حيات و از حركت
باز نمي ماند
راز تو را اگر كوه مي دانست،
چون كاه جويده فرو مي ريخت
و مهر،
مي پژمرد
و ماه،
مي مرد
و آسمان،
توماري مي گشت به هم فرو پيچيده
هنوز دهان خشك زمين
ـ چاه ـ
از حيرت صبر بزرگ تو
باز مانده است
تو در دل شب آيا كدام مرثيه را خواندي
كه شب هميشه سيه پوش است؟
سكوت،
حكايت صبر شگفت توست
و آسمان،
اشارتي از بيكراني تو
براي استقامت تو
كوه هم كنايه ي خوبي نيست
كفش هاي پاره ي تو
آبروي اسلام است
نان خشكي كه مي خوري
تقواست
وقتي برادرت ـ عقيل ـ
از عدالت تو مي رنجد
و بيت المال را كه دزدانه مهر زنان كرده اند،
باز مي ستاني،
معناي دقيق عدالت را مي فهمم
و مي دانم،
هر كه چون تو نباشد
بر حق نيست
عادل نيست
وقتي ز خوردن انگشتي عسل
حذر مي كني،
دنيا را تف مي كني
دنيا پيش تو از عطسه ي بز
و كفش پاره پست تر است
و آنان كه دنياي تف كرده را مي خورند
پست تر از دنيايند
آنك ببين كه فربهان چه ساده ز تقواي تو خطابه مي خوانند!
و عثمان بن حنیف ۱
هنوز هم در جشن است
كجاست شمشير خشم تو
كه ديگ هاي غذا را به خون بيالايد
....
صديقه وسمقي
كساني كه اهل ادبيات باشند، حتما اين شعر و جنجال هاي زمان انتشارش را شنيده اند؛ خانم صديقه وسمقي اين شعر را در سال 72 سرود، درست در اوج حكومت كارگزاران. شعر با اعتراضات فراواني مواجه شد كه شاعر شعر ديگري گفت و جواب تمام اعتراضات را داد.
بگذریم که فارغ از تمام اين جنگ و جدال هاي سياسی، شعر رنگ و بوي غريبي دارد.
همين ... يا علي ...
پي نوشت
1 ـ عثمان در زمان اميرالمؤمنين(ع) والي بصره بود كه به جهت شركت در يك مهماني كه مستضعفانه و مردمي نبود مورد نكوهش و سرزنش اميرالمؤمنين(ع) قرار مي گيرد.
دارم مبارزه می کنم با سیاه ، با تلخ ، با سمج
دارم دست وپا می زنم.
حرف های خوبم را آنقدر برای دیگران خرج کرده ام
که برای خودم یک جیب خالی مانده و نیازی که نمی دانم چگونه پرش کنم
نیازی که به بلوغ رسیده است
باید اندیشه ام را بتکانم باید توی جیب هایم را بگردم شاید کلمه ای باشد
که با آن برای خودم شام درست کنم.
غدیر خم
کم مانده است تا همگان با تو بد شوند
یا یاس های سبز ومعطر لگد شوند
کم مانده است تا که ابوجهل های شهر
بی را هه ها ی راه گشا را بلد شوند
هرچند اهل قافله ی تا ابد غریب
آماج زخم خنجر هر دیو ودد شوند
باید تورا به عالمیان گوشزد کنم
باید ستاره های دل شب رصد شوند
روزی به اوج می برمت در غدیر خم
کم مانده است تا همگان با تو بد شوند
به نام خدا
دايي جواد را مي گفتم يادتان مي آيد؟ اگر مي آيد همين جور در ذهنتان نگه داريد تا قبل از آن چند مسئله را عنوان كنم.
بالاخره فهميدم چرا زن عمو آن دفعه به بيمارستان رفته بود اما چون مادرم- بعد از اين كه فهميد يادش رفته من را پي نخود سياه بفرستد-گفت به كسي نگويم به شما نمي گويم تا توي خماريش بمانيد بالاخره هر چيزي محدوديت سني دارد اگر هم نداشته باشد نمي شود كه مسائل خصوصي را به همه گفت مثلا آن دفعه كه من جر وبحث مامان وزن عمو را براي شما نقل كردم مادر كلي مرا كتك زد كه چرا مسائل خصوصي را به همه مي گويم والان ديگه بيل گيتس هم مي داند در خانه ي ما چه مي گذرد من نمي دانم كه مادر از كجا فهميده.دو حالت دارد يا يكي از شماها به او گفته ايد يا دختر كوكب خانم قضيه را لو داده است چون مادر كه سر از اينتورنت در نمي آورد شك ندارم كه كار ميتراست حالش را مي گيرم اگر من گذاشتم شوهر كند.
يا آن دفعه كه به پسر عمو خسرو گفتم غذاي مادر سوخته وته گرفته وبعد حرف ها ومتلك هاي بابا را برايش نقل كردم وديري نگذشت كه همين مادر مهربان خوب از خجالت من درآمد مثل اينكه همه ي اهل محل فهميده بودندودر چنين حالتي مادر مهربان حق هم داشت اگر من هم به جاي او بودم چه بسا كار هايي مي كردم كه قباحت دارد( اين خسرو هم مثل ميترا نخود توي دهنش نمي خيسد).البته اين قضيه كليت ندارد(همين قضيه ي لو ندادن مسائل خصوصي) جون خود مادر من را مي فرستد روي ديوار زاغ سياه زن عمو را چوب بزنم وبعد همه ي اهل محل را باخبر مي كند وبه چه سرعتي هم اخبار در تمام محل پخش مي شود(مادر وزن عمو كلا اطلاع رساني شان خوب است).
از همه ي اين ها كه بگذريم الان ديگر زن عمو حضور ندارد وحرف زدن پشت سر مرده خوبيت ندارد البته ما كه عادت نداريم پشت سر مرده حرف بزنيم ها ولي اين هم لازمه بگم كه زن عمو بميره؟؟هه!يه قرون بده آش به همين خيال باش!زن عمو از اين سابقه ها زياد دارد وهميشه به مادر مي گويد"تو وشوهرت كه سهله من تا اين بچه ي تو رو هم كفن نكنم خيال اون دنيا رو ندارم"من كه اگه بميرم هم نمي گذارم زن عمو مرا كفن كندخودم ديده ام چه جوري خسرو راحمام مي برد بيچاره خسرو تايك ماه بعد مثل سرخپوست ها مي شود راستي چه اسم خوبي فردا ميروم در مدرسه اين اسم را برايش باب مي كنم.
خلاصه الان من ديگه مجبورم دست به خود سانسوري بزنم چون مادر مي گويد نقل مسائل خصوصي خوبيت ندارد پس بهتر است بريم سراغ همان دايي جواد كه موضوعي كاملا بي خطر است هر چه مي خواهي بهش بگو نگاهت مي كند و فقط مي خندد وگاهي هم فقط نگاه مي كند و آن زماني است كه يا در حال حل مسئله است يا دارد به شيرين فكر مي كند مي پرسيد شيرين كيست.خب بپرسيد. قرار نيست كه هرچي شما پرسيديد من جواب بدهم.اين مسئله مسئله ي دايي جواد نيست كه فقط با اون طرف باشم با خود مادر طرف هستم چون نه كه مادر از شيرين خوشش نمي آيد و مي خواهد يه جوري آن را از سر دايي جواد بيندازد به همين خاطر من با مادر طرف هستم وگرنه من وشما و دايي جواد نداريم كه.
اصلا به خاطرگقتن همين اسم شيرين مي توانم رو كنده شدن پوست خودم حساب باز كنم چه برسد كه بخواهم ما وقع آن روز كه دايي من را براي رد گم كني همراهش به پارك برد بگويم. نه اصرار نكنيد نمي گويم بر فرض كه مادر هم نفهمد . گفتن آن صحنه ها مشكل اخلاقي دارد من را هم كه مي شناسيد پايبند شديد به اخلاق هستم البته فكرتان جاي بد نرودها بينشان به اندازه ي من فاصله بود وهيچ مشكل شرعي وجود نداشت حر ف هايشان قباحت داشت خود من يك بار يك تكه از آن حرف ها را به سولماز دختر...دختر كي بود؟آهان اقدس خانم گفتم خود سولماز گمونم خوشش آمد اما اقدس خانم اصلا خوشش نيامد چون آمد وهمه را كف دست مادر گذاشت و مادر هم از خجالت من در آمد ومن از آن جا فهميدم كه اولا اقدس خانم هم نخود توي دهنش نمي خيسد دوماآن حرف ها قباحت دارد.
به هر صورت از كل حرف هايشان بر مي آمد كه قصد ازدواج دارند مي پرسيد من ازكجا فهميدم؟شما هم چقدر سوال مي پرسيد يك دقيقه دندان روي جيگر بگذاريد مي گويم مثلا شما خودتان قضاوت كنيداين جمله چه معنايي مي تواند داشته باشد"عسلم كوله بار زندگي ام را چگونه به دوش بكشم وقتي زانوانم خسته است وهيچ همراهي ندارم"وشيرين جواب مي دهد" آه من هم"
خر كه نيستم مي فهمم اين ها همان ديالوگ هاي رومئو وژوليت هست تو اون تئاتر هملت كه من و دايي جواد و شيرين؟؟؟!!!!!اي واي گند زدم ...اينو ديگه نبايد مي گفتم...مادر پوست من و دايي جواد را مي كند ودايي جواد هم پوست من را ...مثل اينكه نخود توي دهن من هم نمي خيسد...![]()
آن زمان که گلها دیگر ترنم بهار را در آخرین دلوا پسی اطلسی به یاد ندارند.
ان لحظه که بار سنگین کلمات بر ترازوی ایثار فغان می کرد نبودنت را.
آن روز که هماورد می طلبیدی وجرعه جرعه تشنگی را می نوشیدی.
تک تک پلان هایت بوی خون می دهند.
آن روز که داغ شقایق هایت را خریدی وبر سینه حک کردی که نکند عشق را در گران ترین فصل اکران ارزان بفروشی.
آن روز که خرمن عشقت را در سرزمین قحط سالی عاطفه به ثمر رساندی وشکوفه های شهامت را ذره ذره در دشت ایثار تدوین کردی.
آن روز که اولین کاراکتر عاشقی را به جشنواره بهترینهای رشادت راهی کردی.
آن روز که روضه زینب را تفسیر وخواب پریشان دشمن را تعبیر کردی.
آن روز که کات آخر را با شهادتت تکمیل کردی.
دکتر ارنست ، عکاس ، هیوا اگراطلاع می دادید شاید ما می توانستیم جور شما را بکشیم این طور بهترنبود؟
1. روز / داخلي / اتاق خواب
زن روي تخت خواب نشسته ودر آيينه نگاه مي كند وبا خودش حرف مي زند
- من چي كم گذاشتم برات؟محبت نكردم؟زشت وشلخته بودم؟ چرا؟ آخه چرا؟
به اين زودي همه چي يادت رفت؟
-بي انصاف ما همش يه سال ازعروسيمون مي گذره.ازاون چيزي كه فكرمي كردم هم نامردتربودي!
- به همين زوي عشقت ته كشيد؟
-چند باراومدي سراغم گفتم نه. به مرد جماعت نميشه اطمينان كرد گفتي بدبين نباش
- گفتم نميتونم بهت اعتماد كنم
- گفتي به عشقم ايمان داشته باش همون جوري كه خودم دارم.
-چقدربرام اشك ريختي؟چقدر صادقانه و احمقانه بهت ايمان داشتم.
اشكت دروغ بود عشقت دروغ بود داغي بدنت دروغ بود. ازت متنفرم! زن آيينه را به گوشه اي پرت مي كند.
روي تخت دراز مي كشد.صداقت! صداقت ! مي خندد بلند بلند وبعد بغضش مي تركد.
ملافه راروي صورتش مي كشد مرد داخل مي شود.
زن خودش را لاي ملافه پيچيده است.مرد مي خواهد كمي ازملافه را روي خودش بكشد ولي ملافه زير زن است.ومرد به خاطر اينكه او را بيدار نكند از ملافه صرف نظر مي كند.كمي بعد مرد خرخرش بلند مي شود .زن ملافه را به آرامي كنار مي زند وبلند مي شود.
ازكشوي ميز سند ازدواجش را برمي دارد وپاره مي كند.
2. غروب / خارجي / خيابان
زن در خيابان ها سرگردان وبي هدف مي گردد. سوار اولين ماشيني ميشود كه براي او چراغ ميدهد.فيد به سياهي.
بچه ها به این جا مراجعه کنید.
مسابقه داستانک (مینی مال) در مورد پیامبر (صلی الله علیه و آله) است.
به نام خدا
با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم.