تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
 

کنار نهر تنهایی

                     نسیمی می وزد آرام

      که بوی بی وفایی را          

                 برایم ارمغان دارد

من این جا خاطراتم را برای مردم بیگانه می گویم

تو هم بیگانه ای با من

       بیا و لحظه ای حرف مرا با گوش دل بشنو

تو که مجذوب دنیایی      

          تو که سرگرم سودایی

                    تو ای محبوب پیشنم

اگر آن روز آن سرو  

            که شاهد بود بر خشم نگاه تو

و بر بیداد دستانت زبانی داشت

اگر رخسار انسان داشت

به لبخندی برایت اینچنین می گفت:

چرا رنگ صداقت را نمی بینی

نمی دانی که دل فنجان چینی نیست

تو شیرین گونه دنیایی

پر از فرهاد می بینی

ولی بدان

بدان که بیستون را تیشه فرهاد عاشق کرده ویرانه

گمان کردی که بعد از تو

            به پایان می رسد نیای احساسم

گمان کردی دلم همچون دل تاریک تو

                      تاریک می ماند

ولی بدان که بعد از تو هم

                مهتاب شبها همچنان زیباست

                       و خورشید دلم

                                گرما ده فردای فرداهاست

تو مردی در دلم اما دلم هرگز نمی میرد

کنون در زیر بار ظلم سنگینت

که تا روز فنا از یاد من هرگز نخواهد رفت

برایت آرزوی لحظه های پرثمر دارم

 

                                                            م. س.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 7:56 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

 

به نام خدا

پیله

 

کتاب ها دوره ام می کنند

 

کلمات را به دور خود می تنم

 

و جمله ها را

 

می خورم

 

می پوشم

 

 و نفس می کشم

 

رویشان راه می روم

 

با آن ها چتری می سازم

 

و اسلحه ای که فکر می کنم روزی به دردم خواهد خورد

 

واژه ها یکی یکی می آیند تا تنهایی ام را پر کنند

 

آن قدر به من بعد و وسعت می دهند

 

که در خودم نمی گنجم

 

در موعد مقرر پیله باز می شود

 

ولی از پروانه شدن خبری نیست.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 5:33 توسط سو‌يـن (درخشش ذهن شفاف) |

 
سلام
اون داستانی رو که قول داده بودم پیداش کنم وقسمتیشو خانم طراوتی متاسفانه با تحریف در داستانش جا داده بود رو براتون مینویسم
 
.... 
سالهاست مرد این زندگیه رقت بارو تحمل میکنه.
یک اشتباه .یک بی توجهی . یک تصمیم بچه گانه . یک بار ماننده زنها تصمیم بدون فکر و عقل گرفتن. باعث شد که یک عمر پای زنی که هرگز بزرگ نشد در حالی که روز به روز گنده تر می شد بسوزه و بسازه .تحمل کنه .چاره ای نداشت. دلش می سوخت .نه برای زن بلکه برای پدرزن.یا برای بخت برگشته ای که شاید دوباره گول ظاهر و حرفای این زنو بخوره.هر شب کارش شده بود عروسک بازی با یه زنه گنده کوچک.
اما صبر.صبر.صبر
همیشه میترسید از اون روزی که کاسه صبرش لبریز بشه اما صبره عجیبی خدا در وجودش گذاشته بود.
اما امروز برای سومین بار بود تو راه یادش رفت برای زن پسونک بخره. دو بار این اتفاق اوفتاد زن انقدر بی تابی کرد تا کارش به بیمارستانو تیمارستان کشیده شد.
هیچی نمیتونه آرومش کنه وقتی اون رگ عصبیش میگیره الا یک پستونک که بعد هم انقدر با اون دندونای تیزش میسابش که تیکه تیکه میشه.
همیشه از چشماش مشخص میشه که رگه داره میگیره و سریع با یه پسونک خنثی میشه اما امشب مرد چیکار کنه؟
زن همینجوری که با عروسکه سیاهش بازی میکرد و سعی داشت بخوابونش توچشای مرد زول زده بود و با حرص میگفت. زنا چرا اینقدر بی ملاحظن اصلا هواسشون به بچه هاشون نیست . بابا بچه نگهداری میخواد . به وقتش باید غذا بخوره به وقتش عوض شه به وقتشم بخوابه هممون همینیما خودمم همینجور وبا دست عروسک سیاهو نشون داد و گفت ببین بچه از زوره خواب چشاش چه شکلی شده. بمیره مادر برات.
کلمه کلمه حرفارو که میزد چشماش سرختر میشد.
کم کم از جاش پشد و به طرفه مرد اومد
مرد سعی میکرد با زبون آرومش کنه
حربه دیگه ای نداشت متاسفانه پسونک یادش رفته بود
تو حرفاش یهو مرد جوش آورد و یخورده صداشو برد بالا و گفت : بس کن دیگه بنداز کنار اون عروسکه مسخررو . بسکن خستم کردی این حرفا چیه میزنی عزیزم
اون شب بیشتر ترسیده بود چون حالت زن از همیشه بدتر بود حس می کرد امشب با شبای دیگه فرق داره و در حال تجربه کردنه یه حالت دیگه از زن خودشه
نگران بود.
زن همیطور که به طرف مرد میرفت هی زیر لب میگفت هممون همینیم همه زنا همینن.
زن عروسک سياه را از ميان دستان لرزانش بالا گرفت و مي خواست روي شقيقه مرد بگذارد كه مرد گفت:
_البته منهاي زن من ...زن من توي دنيا تكه...همتا نداره...اين چيزهايي رو هم كه گفتی اصلا"شامل حال تو نمي شه...
كه چيز نرمی را روي شقيقه اش حس كرد.سعي كرد جدي نگيردگفت:
_اصلا"بيا دست برداريم عزيزم...بيخيال شو...نگفتي كي مي خواي شام بدي؟
اما زن از پشت سر مرد جم نخورد.مرد با كمي دستپاچگي گفت:
_گوش كن عزيزم گوش كن!
من فقط مي خواستم باهات شوخي كرده باشم.دخترخوبي باش واسباب بازي بچمون رو بذار كنار...الان صداش در مياد...
لرزش دستهاي زن كم شده بود.مردباصدايي كه مي لرزيد گفت:
_من فقط مي خواستم سورپرايزت كنم عزيزم...نمي خواستم اينجوري بگم اما توي جيب سمت راست كتم...يه كادوي خوشگله...امشب سالگرد ازدواجمونه عزيزم...يادت كه نرفته...مي شنوي؟
زن پوزخند زد.مردهراسان گفت:
_من فقط مي خواستم باهات شوخي كرده باشم.مي خواستم كادو بيشتر بهت بچسبه ...مي خواستم يه شب خاطره انگيز ومتفاوت داشته باشيم...مي خواستم...
مرد بالاخره ساكت شد .زن شناسي اش كامل شده بود.

__________________________________________________

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 6:57 توسط ساهامیرو (بدون دخترم هرگز) |

بنام خدا

 

 

شوخی

 

 

زن که حسابی جوش آورده بود ميخواست با مرديک دعوای اساسی راه بياندازد.آخر مرد بی مقدمه گفته بود:

_ زنها هيچ وقت از فلسفه چيزی نفهميدن فقط اداواصول در آوردن.

و خنديده بود.زن قيافه حق به جانب گرفته بود.می خواست جواب مرد را بدهدکه مرد مهلت نداده بود:

_ واسه همينه که در طول تاريخ يه زن فيلسوف هم نداشتيم.

زن خودش را آماده کرده بودتا با توپ پر برايش فلسفه ببافد که مرد سرش را تکان داده بودو محکم گفته بود:

_ متاسفانه زنها هيچ وقت به سعادت نمی رسند.

زن پوزخند زده بود.مرد گفته بود:

_ اوه!سعادت...تازه همش هم مال آدم بود اما حوا رسيد و کار رو خراب کرد.

زن از عصبانيت سرخ شده بود.مرد که همه ی هدفش همين بود پيروزمندانه می خنديد.گفت:

_آخه واسه چی خودمون رو گول بزنيم.من هم که نگم تمام تاريخ قبول دارن که زنها از جنس پست...

مکث کرده بود ونگاه کرده بود به چشمهای غضب آلود زن:

_ البته قبول دارم که مردها کنار زنهااسم مرد گرفتنداما...کنار "زنهای خوب"!

ولبخندی شيطنت بار زده بود و ادامه داده بود:

_ اما می دونی که عزيزم ديگه نايابه...زن خوب مثل سرخپوست خوب می مونه!...

وبلند خنديده بود.زن از عصبانيت غذای آنشب را توی سطل زباله خالی کرده بود.مرد از حرصش گفته بود:

_ اسفناک ترين جای تراژدی همينه...زنها فقط به درد غاروغور شکم مردها می خورند.

زن به زور جلوی خودش را گرفته بود که اشکش در نيايد.مرد برای اينکه حرص زن را دربياورد گفته بود:

_ می دونی عزيزم البته نبايد اين نکته را ناديده گرفت که هميشه پشت مردهای موفق تاريخ يه زن موفق هم بوده چون زن موفق خيلی خوب می دونسته چطور نيازهای مرد موفق رو تامين کنه تا مرد به انديشه و فلسفه و کشف و اختراع هاش بپردازه.

زن بغض کرده بود.مرد سرش راتکان داده بود:

_قسمت بد ديگه تراژدی همين جاس...تمام حربه و جربزه شون در اشک ترسشون در سوسک و زندگيشون در عشق جمع می شه.به همه چيز مطلق نگاه مي كنند وتازه همه چيز روهم كامل مي خوان...يك مشت ساده دل!

و ادامه داده بود:

_مردها مي خوان اولين عشق يه زن باشن اما زن هاي ساده دل تمام آرزوشون اينه اي كاش آخرين عشق مردشون باشن!

و داشت از اينكه زن را حسابي دست انداخته بود حسابي كيف مي كرد .يك تاي ديگر از روزنامه را ورق زد و گفت:

_آه...موجودات احساساتي.فكر مي كنند عشق همه چيزه.

برگي ازروزنامه را كه جلوي پايش افتاده بود برداشت:

_ عشق دست و پاي مرد رو مي بنده و متاسفانه زن اين رو نمي فهمه!

اشك صورت زن را خيس كرده بود.باعجله به اتاق رفت.مردروزنامه خواندنش تمام شده بودوحالا داشت با قيافه مقتدرانه و هميشه پيروزش آخرين اخبار يك شبكه تلويزيوني راتماشا مي كرد.كه زن برگشت.مرد بي آنكه برگردد گفت:

_راستي عزيزم آخرين نكته اينه كه زنها خيلي خيلي پيچيده ان...منظورم اينه كه هرقدر از نقايصشون بگي باز يه چيزي جا مي مونه.

زن چيز سياهي را از ميان دستان لرزانش بالا گرفت و مي خواست روي شقيقه مرد بگذارد كه مرد گفت:

_البته منهاي زن من ...زن من توي دنيا تكه...همتا نداره...اين چيزهايي رو هم كه گفتم اصلا"شامل حال اون نمي شه...

كه چيز سختي را روي شقيقه اش حس كرد.سعي كرد جدي نگيرد گفت:

_اصلا"بيا دست برداريم عزيزم...بيخيال شو...نگفتي كي مي خواي شام بدي؟

اما زن از پشت سر مرد جم نخورد.مرد با كمي دستپاچگي گفت:

_گوش كن عزيزم گوش كن!

من فقط مي خواستم باهات شوخي كرده باشم.دخترخوبي باش واسباب بازي بچمون رو بذار كنار...الان صداش در مياد...

لرزش دستهاي زن كم شده بود. مردباصدايي كه مي لرزيد گفت:

_من فقط مي خواستم سورپرايزت كنم عزيزم...نمي خواستم اينجوري بگم اما توي جيب سمت راست كتم...يه كادوي خوشگله...امشب سالگرد ازدواجمونه عزيزم...يادت كه نرفته...مي شنوي؟

زن پوزخند زد.مردهراسان گفت:

_من فقط مي خواستم باهات شوخي كرده باشم.مي خواستم كادو بيشتر بهت بچسبه ...مي خواستم يه شب خاطره انگيز ومتفاوت داشته باشيم...مي خواستم...

مرد بالاخره ساكت شد .زن شناسي اش كامل شده بود.

                                                                                             تمام شد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 7:48 توسط سیما (نفس عمیق) |

حاصل عمر: امیلی دیکینسون (1886ـ 1830)

 

اگر بتوانم دلی را از شکستن بازدارم،

زندگی‌ام بیهوده نخواهد بود.

اگر بتوانم روحی بی‌قرار را آرام سازم

یا دردی را تسکین بخشم

 یا سینه‌سرخی ازپای‌فتاده را به آشیانش رهنمون گردم،

عمرم بی‌ثمر نخواهد گذشت.

 

این هم انتخاب و البته ترجمه محمد رضا اسدی است که الان در آمل در حال خوش گذرانی است. یک شعر کوتاه رو هفته پیش خوندم خیلی قشنگ بود با چند بار تکرار حفظ شدم این هم تحفه روز جمعه.

 

 

 

خیال ماهی

 

 

ماهی شده بود باورش

تور اگه بندازن سرش

 

می شه عروس ماهی ها

شاه ماهی می شه همسرش

 

ماهی نبود تو باورش

تور اگه بندازن سرش

 

نگاه گرم ماهی گیر

می شه نگاه آخرش

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 12:11 توسط راد(یکال) |

  للحق

   اين روز ها حسابي تنور صحبت از "سينماي ملي" داغ است و هر كه از راه مي رسد ، بدش نمي آيد خميري به ديواره ي داغ اين تنور بچسباند و ابراز وجودي كند ؛ هر چند كه در اين كار حكم رهگذر را داشته باشد و كسب و كارش ربطي به اين فن نداشته باشد ؛ از جمله اين قلم .

   

   القصه كه اين وسط صاحب نظران فرهنگي كشور هم به دنبال اين افتاده اند تا نگرشي به سينما را بيابند و آن را علم كنند ، كه مصداق اين تعبير آنها "سينماي ملي" باشد و كمي كه گشتند يادشان آمد كه استادي بود در روزهاي نه چندان دور ، كه بدجور در تب و تاب ايران و سنت هايش مي سوخت و خراب اين بود كه آدمهايي را به مخاطبش معرفي كند كه همچون خودش در گذشته ي اين سرزمين مانده اند و هنوز مزه ي كاهو با سكنجبين به مزاجشان غريب نيست و اگر كرسي اي بيابند ، بدشان نمي آيد كه زير آن لم بدهند و از مادربزرگ بخواهند تا خاطراتش را برايشان بگويد و آنها در پس نگاه مهربان و گم شده ي پيرزن در صورت چروكيده اش ، دختري با چشمان سياه و ابروان به هم پيوسته و نگاهي پر از شرم بيبند كه تازه قرار است با پدر بزرگ آنها وصلت كند و خلاصه سياحت كنند تجربه ي يك عمر زندگي او را و فرار كنند از روزمرگي اين زندگي ماشيني.

  

   اين روز ها همه از علي حاتمي مي گويند ؛ از استاد .... يكي مجسمه اش را مي سازد و كلي آدم آنطرف تر از مجسمه پرده برداري مي كنند .... ديگري مستند زندگي اش را سر هم مي كند و ملت جمع مي شوند تا آنرا ببينند و نويسنده ها و منتقد ها نيز برايش در نشريه هايشان پرونده باز ميكنند و مديران فرهنگي كشور از او مي گويند و كارهايي كه او براي زنده كردن و فرهنگ و مليت اين سرزمين كرده و بيچاره استاد .... چه كارها كه كرده و خبر نداشته ! اگر زودتر فهميده بود ، قبل از رفتنش از اين دنيا مي گفت مجسمه ساز از فيگور هاي مختلفش نت بردازي كند و عكس بگيرد و براي مستند زندگي اش مقداري راش از خودش مي گرفت و براي پرونده اش در فلان نشريه هم چندين مصاحبه مي كرد و چندتايي هم نقد با اسم هاي مستعار مختلف مي نوشت و مي سپرد دست يك آدم امين كه سالها پس از مرگش كسي مجبور نباشد در مورد او و كارهايش اين قدر فكر بكند و خودش را به زحمت بياندازد . ( البته اين آدم امين مطمئن باشيد كه بهروز افخمي نبود . چون هنوز كه هنوز است جنازه استاد درون قبر به خاطر ادامه ي "جهان پهلوان تختي" در حال لرزیدن است. ) 

 

  تمام اين ها را سر هم كردم تا بگويم كسي كه "سوته دلان " را ساخت و "مجيدِ" تنها را با پنزر و خنزرهايش در خاطره هاي ما آنقدر ملموس كرد كه ما را ساكنان دائمي اتاق او، در كنج حياط يخ زده ، در ميان حاصل يك عمر جوب گرديش كرد ؛

 كسي كه "حاجي واشنگتنِ" وامانده در فرنگ را به ما نشان داد كه به خاطر سرزمينش به بلاد غربت آمده بود و از نظر شاهِ همايوني فراموش شده بود و اين وسط صرع امانش را بريده بود و در غم دور ي تنها دخترش مي سوخت ؛

استادي كه در "مادر" ، مادري را به ما معرفي كرد كه در آسايشگاه سالمندان تنها مانده بود و فرزندانش هم هركدام در جايي تنها مانده بودند و كم كم داشتند اصل خود و مادر خود را فراموش مي كردند و يكباره به خاطر آخرين خواسته ي مادر قبل از مرگ او دور هم جمع مي شدند و كانون محبتي دوباره شكل مي گرفت...

 

   بله ... اين استاد قبل از اينكه از "سينماي ملي" بگويد از "غربت" گفت ؛ از غربت آدم ها در روزگار سر و صدا و دود و ماشين و فراموشي.

  

   او به دنبال خلوتي بود براي زيستن آدم ها بدون صداي بوق ماشين .... و صحبت از كاهو و سكنجبين و كرسي و... همه به خاطر ساختن اين خلوت بود نه چيز ديگر .

  "مليت" خيلي گنده تر از خانه قديمي و سماور و قوري و استكان است.  

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 1:15 توسط کاوه آهنگری (سوته دلان) |

به نام خدا

 

این داستان را محمد رضا اسدی به همراه چند شعر ترجمه برای وبلاگ فرستاده است. ترجمه این داستان کار ایشان نیست. ولی انتخاب داستان کار خودش است و بنده هیچ مسوولیتی را نمی پذیرم. در مورد شعرها هم چون متن اصلی به همراه آن ها نبود صبر می کنیم آن ها هم برسد و با هم بیاوریم تا امکان تطبیق باشد و دوستان عزیز تلافی این انتخاب را در نقد ترجمه سر ایشان در بیاورند. محمد رضا خونت پای خودته زنده بمان

 

 

نقل از دفتر خاطرات یک دوشیزه


13 اكتبر: بالاخره بخت، در خانه ي مرا هم كوبيد! مي بينم و باورم نمي شود.  زير پنجره هاي اتاقم جواني بلند قد و خوش اندام و گندمگون و سياه چشم ، قدم مي زند. سبيلش محشر است! با امروز ، پنج روز است كه از صبح كله ي سحر تا بوق سگ ، همان جا قدم مي زند و از پنجره هاي خانه مان چشم بر نمي دارد. وانمود كرده ام كه بي اعتنا هستم.

 

15 اكتبر: امروز از صبح ، باران مي بارد اما طفلكي همان جا قدم مي زند ؛ به پاداش از خود گذشتگي اش ، چشمهايم را برايش خمار كردم و يك بوسه ي هوايي فرستادم. لبخند دل فريبي تحويلم داد. او كيست؟ خواهرم "واريا" ادعا ميكند كه« طرف » ، خاطرخواه او شده و به خاطر اوست كه زير شرشر باران ، خيس مي شود. راستي كه خواهرم چقدر اُمّل است! آخر كجا ديده شده كه مردي گندمگون ، عاشق زني گندمگون شود؟ مادرمان توصيه كرد بهترين لباس هايمان را بپوشيم و پشت پنجره بنشينيم. مي گفت: « گرچه ممكن است آدم حقه باز و دغلي باشد اما كسي چه مي داند شايد هم آدم خوبي باشد » حقه باز! اين هم شد حرف؟! مادر جان ، راستي كه زن بي شعوري هستي!


16
اكتبر: واريا مدعي است كه من زندگي اش را سياه كرده ام. انگار تقصير من است كه «او» مرا دوست مي دارد ،نه واريا را!  يواشكي از راه پنجره ام ، يادداشت كوتاهي به كوچه انداختم. آه كه چقدر نيرنگباز است! با تكه گچ ، روي آستين كتش نوشت: « نه حالا ». بعد ، قدم زد و قدم زد و با همان گچ ، روي ديوار مقابل نوشت: « مخالفتي ندارم اما بماند براي بعد » و نوشته اش را فوري پاك كرد. نميدانم علت چيست كه قلبم به شدت مي تپد.
17
اكتبر: واريا آرنج خود را به تخت سينه ام كوبيد. دختره ي پست و حسود و نفرت انگيز! امروز « او » مدتي با يك پاسبان حرف زد و چندين بار به سمت پنجره هاي خانه مان اشاره كرد. از قرار معلوم ، دارد توطئه مي چيند! لابد دارد پليس را مي پزد! راستي كه مردها ، ظالم و زورگو و در همان حال ، مكار و شگفت آور و دلفريب هستند!


18
اكتبر: برادرم "سريوژا" ، بعد از يك غيبت طولاني ، شب دير وقت به خانه آمد. پيش از آنكه فرصت كند به بستر برود ، به كلانتري محله مان احضارش كردند.


19
اكتبر: پست فطرت! مردكه­ي نفرت انگيز! اين موجود بي شرم ، در تمام 12 روز گذشته ، به كمين نشسته بود تا برادرم را كه پولي سرقت كرده و متواري شده بود ، دستگير كند
  "
او"  امروز هم آمد و روي ديوار مقابل نوشت: « من آزاد هستم و مي توانم ». حيوان كثيف! زبانم را در آوردم و به او دهن كجي كردم!

داستانی کوتاه از آنتوان چخوف     
 
 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 9:36 توسط راد(یکال) |

 

سلام

 اقرار خیلی سخته یه وقتایی آدم واقعا یبس می شه و می خواد سرش رو مثل کبک بکنه توی برف.منتها الان برف هم یه  رویا شده.پس بهتره از یه ضرب المثل ملموس تر استفاده کرد، مثلا، مثل موش دنبال سوراخ موش می گردم.ولی این هم درست نیست چون موش از ترس دنبال سوراخ موش می گرده.ولی من نمی ترسم.اینجاست که کاربر زبان بایددست به نو آوری زده ضرب المثل کامل و جامعی درست کند."می خواستم مثل کبک سرم رو بکنم توی سوراخ موش"

بعد یادم اومد که هنر های دیگه ای هم دارم و هنوز هم جای عکس توی وبلاگ خیلی خالیه.

همین طور که مشاهده می کنید این یه جاده است.جاده همیشه اولشون قشنگه ام معلوم نیست آخرشون چی می شه و همیشه این جاده هان که سر نوشت آدما رو رقم می زنن.

ابیانه.۱۳۸۴

 

اینجا هم جای جالبیه.هشت پر.۱۳۸۱

 

اینم یه درخت توی شهر کوچیک من.که خیلی ها خودشون رو بهش حلق آویز کردن.از خورشید هم خجالت نکشیدند.درسته خورشیدش جونی هم نداره اما بلا خره خورشیده.شاید هم شب خودشون رو آویز کردن.

سید مصطفی موسوی تبار

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 9:55 توسط |

به نام خدا

وحدت

 

مريدي گفت: تمام استادان مي گويند گنجينه هاي روحاني ازراه جست وجو در انزوا كشف مي شوند:پس چرا مااين جا كنار هميم؟

استاد پاسخ داد:با هميد،چون جنگل همواره نيرومندتر ازيك درخت منزوي است .جنگل رطوبت را ذخيره،در برابرتوفان مقاومت، ودر باروري خاك كمك مي كند،اما نيروي يك درخت ازريشه هايش است وريشه هاي يك درخت هرگز به رشد گياه ديگري كمك نمي كند.

دركنارهم بودن براي رسيدن به يك هدف به معناي اجازه دادن به هرفرد براي رشد به روش خودش است واين راه آناني است كه آرزو دارند با خداوند وحدت يابند.

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 9:56 توسط جزیره (ناشناخته) |

یک داستان قدیمی

دیروز

من بودم ، تو بودی ، شما بودید

امروز

من هستم ، شما هستید و

هیچ کس نیست

فردا

دیگرم گرما نمی بخشی عشق ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدی است خسته ام از عشق هم خسته

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 14:0 توسط هیوا (دخترک کبریت فروش) |

 

 

 

نوشتن

 

بنويس. چه يك نامه، خاطرات روزانه يا يادداشتي موقع صحبت با تلفن! اما بنويس

 

با نوشتن به خدا و به ديگران نزديك تر مي شويم. سعي كن روحت را در نوشته ات قرار بدهي!

 

اگر مي خواي نقش خودت را در دنيا بهتر بفهمي، بنويس! حتي اگر هيچ كس كارت را نمي خواند يا بدتر،

 

 اگر كسي چيزي را بخواند كه نمي خواهي خوانده شود. ولي بنويس!

 

يك كاغذ و قلم معجزه مي كند. درد راتسكين مي دهد، روياها را تحقق مي بخشد و اميد هاي از دست

 

رفته را باز مي گرداند. همين نوشتن به ما كمك  مي كند افكارمان را تنظيم كنيم و پيرامونمان را واضحتر

 

 ببينيم. كلمه قدرت دارد.

 

پائولوکوئیلو

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 6:11 توسط جزیره (ناشناخته) |

 

به نام خدا

 

 

لبت لعل و لپت گیلاس لیلی

نگاهت جذبه ی الماس لیلی

 

مبادا گیر راسوها بیفتی

در این صحرای بی احساس لیلی

 

 

 

 

 

سنگ یا بختک

 

کم کم شبیه دیگران بالید و لیلی شد

آیینه ها را در اتاقش چید و لیلی شد

 

 

زیبایی اش در گوشه ی پستو نمی گنجید

در کوچه و کوه و کمر چرخید و لیلی شد

 

 

از رمز و راز زندگی سر در نمی آورد

تنها جنون محض را فهمید و لیلی شد

 

 

روی لبانش قطره ی "اشک خدا"[1] لغزید

یا قهوه ای مشکوک را نوشید و لیلی شد

 

 

شاد و غزل خوان چون عروسک های بازیگوش

بر روی لیوان ها کمی رقصید و لیلی شد

 

 

تا پر در آورد و زمین درد یادش رفت

خود را در  اوج آسمان ها دید و لیلی شد

 

 

ناگاه مثل سنگ یا بختک فرو افتاد

آن دختری که از خودش کوچید و لیلی شد



[1] . نوعی مخدر

 

 

                                                                                                   رقیه ندیری

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 7:3 توسط جزیره (ناشناخته) |

به نام خدا

پاییز هم داره تموم میشه اما میشه هنوزدرباره ی پاییز حرف زد،چون هنوز بعضی از درخت ها یه چندتایی برگ براافتادن دارن،که تو از اون پایین سقوط غم انگیزشون رو تماشا کنی...

یه سوال (جون این سبیلا فقط یه سوال)اگه از طرف خدا یه نامه بیاد بگه فصل مرگت رو می تونی انتخاب کنی چه فصلی رو انتخاب میکنی

اصلا اهمیتی داره که توچه فصلی بمیری؟

اصلا فصل ها برا مردن تفاوتی با هم دارن؟(ببخشید اگه همیشه سوالات عجیب وغریب می پرسم ولی این سوال دیگه واقعا فنیه)

زندگی ما پراست از فصل ها ولی همیشه عمر را با بهار می سنجندمثلا می گن 15 بهار،65بهار...این یه نوع تشبیه زندگیه ولی زندگی ما همیشه بهار نیست بهار فقط یک فصل از زندگی ماست که تولد،کودکی و نوجوانی رو در بر میگیره دوره ی شکفتن نشاط وشیطنت.

تابستان فصل جوانی ومیانسالی ماست دوران ثمردهی تلاش ومغز زندگی.

وپاییز دوران پیری وفصل مرگه

وزمستان آرامش پس از مرگ که دانه های برف آرام بر قبرهای ما می نشینه.

حالا دوست دارید تو کدوم فصل بمیرید(بازم شرمنده اگه به جای حرف از گل وبلبل از مرگ حرف میزنم وخاطرتون رو مکدر می کنم یکی نیست به من بگه تو برو همون چرت وپرتاتو بنویس،سیبیلاتو برو بالا چیکارت به این حرفا)

یادم میاد 5یا6سال بیشتر نداشتم داداش بزرگم ازم پرسید"دوست داری عمرت از همه ی مردم بیشتر باشه؟"خب این سوالیه که همه مردم سریع جواب مثبت میدن اما من بااون خیال بچگی فکر می کردم این یعنی تو آخرین نفر تو این دنیا باشی که زنده مونده برا همین جواب منفی دادم جون دلم نمی خواست تنها بمیرم وکسی نباشه جسدم رو خاک کنه،البته الان که فکر می کنم خیلی هم بیراه نبود جون آدمایی که برات مهم هستن یا تو براشون مهم هستی فقط همونایی هستن که باهاشون زندگی کردی خندیدی یا گرییستی وشش میلیارد دیگه تنها کاری که شاید ازشون بیاد اینه که جسدت رو خاک کنن(مثل همون کاری که ما در مورد حمید انجام دادیم ...ببخشید انجام می دیم)حالا اگه عمرت از همه ی اونابیشترباشه اولا مجبوری داغ اونارو تحمل کنی وثانیا این به معنی مرگ در زمستان است که هیچ کس برات گریه نمی کنه چون کسی نیست وتو مجبوری تنها بمیری مرگ در تنهایی

حالا می مونه سه فصل دیگه،مرگ در بهارکه بیشتر شبیه سقط جنینه،مرگ در تابستان هم باعث میشه کارات نیمه کاره بمونه،قبول کن که پاییز بهترین فصل برا مردنه(یه جوری حرف میزنم انگار عزرائیل هستم)قبول کن مرگ درصد وبیست سالگی مثل مرگ وسط کویره

شرمنده که از مرگ حرف زدم شاید این اثرات مرگ زود هنگام دوستم باشه با اینکه تقریبا دوسال از روش میگذره ولی هنوز دست از سرم برنداشته شایدم هیچ وقت برنداره...

سعی کنیدزندگی پر ثمری داشته باشیدخوب زندگی کردن مرگ خوب روهم به دنبال داره اصلا اشکال همه ی اونایی که مرگ رو تعریف می کنن اینه که به خود مرگ چسبیدن غافل از اینکه با تعریف درست زندگی تعریف مرگ مشخص میشه

نمی دونم چرا یاد اون کلیپ بدبخت خودم افتادم همون که برا اول اکران ها ساختم دادم دست این مجتبای بی روح که هیییییچی نوفهمه ،اگه شاهکار دنیا رو بدی دستش بری دستشویی 5دقیقه بعد با کاغذاش موشک درست می کنه نه اینکه بگم اون کلیپه شاهکار بود اما هر چی بود کلی براش زحمت کشیده بودم،15ساعت ناقابل سیستم بیچاره ی من اون صحنه ی فرود اومدن دونه های نورانی برف رو با3dmax رندر یا همون خروجی گرفت اصلا فکر کنم به خاطر همون هاردم سوخت(مجتبی به جای حمید تو رو کفن کنیم بهتره ها)