تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه

 

انگشتري زناشويي را

كه نياكانت به دست مي كردندبردار.

صد دست زير سنگيني خاك خويش

به بي بهره گي از آن اندوه مي خورد.

                                                                فدريكو گارسيا لوركا

 

 

طرح

 

كاغذ بوم را با مهارت ميان دستان و روي زانوانش نگه داشته و به طرحش كش و قوس مي دهد. همچنان كه مدادش را مورب نگه داشته و طرحش را سايه مي زند  نگاهش مي كنم.هيچ متوجه نيست كه بهش زل زده ام و دارم تماشايش مي كنم. خب دليلي نداردعكس العملي نشان بدهد . گاهي هم كه من دارم چيزي مي خوانم يا مي نويسم مي دانم كه زل زده و دارد مرا تماشا مي كند.

الان كه يكهو مثلا" من تايي ديگر از روزنامه را باز كنم او يكهو سرش را بالا مي گيرد و زل مي زند توي چشمهام و من هم زل مي زنم توي چشمهاش و انگار كه براي اولين بار است همديگر را ميبينيم مات مي مانيم و بعد مثلا" اول او يا من لبخندي مي زنيم و بعد او طرحش را مي گذارد كنار يا من روزنامه ام را مي بندم و او مي آيدنزديكتر و بازويم را مي گيرد يا من مثلا"كمي خم مي شوم و تار موهاي لختش را كه افتاده روي چشمهاش كنار ميزنم.

استكان چاي را آرام مي برم نزديك لبها و بي صدا هورت مي كشم.او هنوز دارد طرحش را سايه مي زند .اگر سيگار دود كنم شايد بوي سيگاررا كه بشنود سرش را بالا بگيرد. پاكت را دست نخورده برمي گردانم سر جايش. توي خيالات گهگاه لبخندي كوتاه مي نشيند روي لبهايش و دوباره لبخند محو مي شود .الان دارد به چي فكر مي كند به كي لبخند مي زند با خاطره كدام آدم ذهنش قاطي شده تصويري كه دارد مي كشد از كجا الهام گرفته تحت تاثير كدام حالت كدام نگاه.الان كه مثلا"من سيگارم را آتش بزنم و او يكهو سرش را بالا بگيرداسم چه كسي را صدا مي زند مسعود امير رضا يا اگر بگويد سعيد از كجا معلوم كه مرا بگويد . حتي وقتهايي كه جسمش كاملا" مال من است دلم مي خواهد ديوانه وار ذهنش را از هم بشكافم و بدانم توي فكرش توي خيالات افسار گسيخته اش چه مي گذرد. گاهي از كوره در مي روم و مقابل نگاه و چشمان متعجبش رهايش مي كنم و از خانه بيرون مي زنم و تابرگردم مژه هاي خيسش روي هم افتاده اند.

توي سكوت سيگار را مي گذارم گوشه لبها تا مي آيم آتش بزنم يكهو از توي خيالات مي پرد:_سعيد!

ومن بي اختيار سرم را بالا مي گيرم :_ مينا!

و دستپاچه هر دو خنده مان مي گيرد.من سيگارم را آتش مي زنم و او بومش را مي گيرد بالا تا طرحش را خوب برانداز كند. مي دانم كه دارد زير چشمي مرا مي پايد.قبل از آنكه نگاهش را بدزدد نگاهش مي كنم . مي پرسم:_ اتفاقي افتاده؟

مي گويد: _ نه!     مي پرسد:_ واسه تو اتفاقي افتاده ؟        مي گويم : _ نه!

و دوباره هر كدام مشغول كارمان مي شويم. يكهو توي سكوت زنگ تلفن بلند مي شود. هر دو بي صدا به هم خيره مي شويم.تلفن زنگ مي خورد زنگ مي خورد .هيچ كدام گوشي را بر نمي داريم. صداي زنگ قطع  مي شود.با دستان لرزان استكان چاي سرد شده اش را بر مي دارد و من هم عصبي تايي ديگر از روزنامه را ورق مي زنم. مي گويد براي خريد مي رود بيرون.حرفي نمي زنم. برگي كه در آن طرح جديدش را كشيده از بوم جدا مي كندوقبل از آنكه بتوانم طرح تازه اش را ببينم بيرون مي زند.

...

در كه بسته مي شود با عجله گوشي را بر مي دارم, شماره مي گيرم:_ الو مينا!

لبخند مي زنم: _ خوبي عزيزم؟!

و ديگر به هيچي فكر نمي كنم.

                                                              تمام شد.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 8:16 توسط سیما (نفس عمیق) |

سلام.
و اما بعد:باز هم یه جمعه دیگه اومد من هم اومدم!.
***.
اون موقعا که نوجوون بودیم و به تلنگری دلمون می شکست و پلکمون می شد یه سد که پشتش پر می شد از آبای شور گاهی برا رفع دل تنگی یه چیزایی می گفتیم که بهش میگین شعر(ولی من میگم مِعر).اینم یکی از اوناست که بعد نود و بوقی از زیر تل خاک کشیدمش بیرون و براتون می نویسم:.

باز هم مثل همیشه
هر شب
می گذارم
پشت این پنجره ها
گلی و گلدانی
تا که وقتی می آیی
دامنت عطر گل یاس بگیرد
؟


جای این علامت سئوال اسم کسی است که نیاوردمش به عمد! فکر می کنید کیست؟ دوست دخترم(ای وای نه! من و این حرفا)دختر همسایه؟ (بازم!) دختر خالم(خدا بیامرزتش) مامانم؟ بابا؟... فکر کنین اگر چه قد نمیده...
***
از دوست خوبم محمد رضا اسدی (همون شوهر خانوم جمال لو!بابای صبا دیگه!بابای امیر حسین!) یه شعر رسید دستم داغ داغ. از یه مجموعه به نام یکصد شعر مشهور جهان ترجمه کرده.اینم متن دو تا شعر:


زیر گستره این آسمان
گورم را حفر می کنم
شادمان زیستم و شادمانه جان می سپارم
و سرم را با رغبت زمین می گذارم
این قطعه را بر سنگ مزارم حک کنید:
این جا آرامگاه اوست؛جایی که دیر زمانی در آن خواهد خفت
زندگانی همان دریانورد است؛خانه ای روی آب
یا چونان شکارچی؛خانه ای بالای تپه

                                                                      رابرت لویی استیونسون


دومی مال هفته بعد!
***
چند توصیه فنی:
1.امروز روز قدسه ها یادتون نره!
2.این روزای آخری همدیگر رو 2A کنید !
3.بعد ماه رمضونی درست از فردای عید فطر تا 6 روز روزه گرفتن مستحبه...اومده ثواب 60 سال روزه داری رو براش کنار گذاشتن...اینم از زرنگی خداست که درست از فردای عید یه چنین ثوابی رو میذاره تا ببینه کی مرد راهه!خلاصه گفته باشیم!نرید مث چی شروع کنین صبحونه خوردن! فکر کنین اصلا ماه رمضون تموم نشده؟
***
و اما آن شعر کذایی:

باز هم مثل همیشه
هر شب
می گذارم
پشت این پنجره ها
گلی و گلدانی
تا که وقتی می آیی
دامنت عطر گل یاس بگیرد
عزراییل!
زنگ در باز مرا می خواند
من هجوم آوردم
پشت در
به گمان آن که تویی و آوردی
حکم آزادی این زندانی
اما
سالها می گذرد
موی سپید است ولی
زندانی
منتظر
ویرانی
آزادی
عزراییل!


(حوصله نوشتن بقیه را ندارم.این ها از مجموعه عزراییلیات بود بقیه اش مال بعد)
***
یا حق!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 1:57 توسط دکترارنست(ایستاده با مشت) |

 به نام خدا

 

وقت نداشت. بايد سريع تر نگاه مي كرد. يك ربع بيشتر به قرارشان نمانده بود. نبايد خراب مي‌كرد. اگرطرف مي فهميد كه او بار اولش است حتما او را مسخره مي كرد. براي پسري به سن او خيلي بد بود كه يك بوسيدن ساده را بلد نباشد.

احسان گفته بود كه توي فيلم كامل نشان داده شده مي گفت آخه آدم دوست دخترش رو كه مث بقيه نمي‌بوسه و او اين را تا قبل از اين كه دوستش بگويد نمي دانست.

سي دي را درون دستگاه گذاشت صحنه هاي اضافي را جلو زد و جايي كه زن و مرد فيلم روبه روي هم قرارگرفتند نگه داشت. مرد به زن گفت: دوستت دارم و زن به چشم هاي مرد زل زد. مرد خودش را به زن نزديك كرد آن قدرهيجان زده بود كه دستش روي دكمة stop رفت و صفحه آبي شد. به شانس خودش لعنت فرستاد و با شتاب دوباره آن را راه انداخت و جلو زد تا به همان صحنه رسيد دوباره مرد به زن گفت دوستت دارم و زن به چشم هاي مرد زل زد. مرد نزديك تر شد و لب هايش را به صورت زن نزديك كرد در اين لحظه در باز شدو پدر وارد شد. رنگش مثل گچ شد آن قدر هول بود كه به جاي اين كه دستگاه را خاموش كند دستش دكمة pause را فشرد و فيلم روي بوسة مرد و زن متوقف ماند. پدر كه مي ديد تنها پسر سر به زير و سالمش هم به بيراهه رفته سري از روي تاسف تكان داد. پسردستگاه را خاموش كرد. پدر بدون اين كه چيزي بگويد در اتاق را بست و پسر را تنها گذاشت.

كنترل را برداشت. دستش مي لرزيد چرا  اين قدر بد شانس بود. ولي بالاخره بايد از يك جايي شروع مي‌كرد اعصابش به هم ريخته بود ولي وقتي ياد دقايقي بعد و لحظات خوشي كه قرار بود كنار او بگذراند افتاد كمي بهتر شد كنترل را برداشت و دوباره صحنه هاي اضافي رد شدند و باز زن به مرد زل زد. اين بار در را قفل كرد و سعي كرد با دقت حركات آن ها را نگاه كند. مرد نزديك و نزديك ترشد لب هايش را به صورت زن نزديك كرد بدنش داغ شد. اما يك باره صفحه سياه شد. بلند شد كمي آن را وارسي كرد تازه فهميد كه چراغ اتاق هم خاموش شده با استيصال كنترل تلوزيون را به گوشه اي پرت كرد چشمش به ساعت كنار تلوزيون افتاد ساعت 5/5 عصر را نشان مي داد با عجله به ساعت خودش نگاه كرد ساعت 5 بود عقربه اش تكان نمي خورد به ساعت ديواري نگاه كرد نيم ساعت ازوقت قرارش گذشته بود.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 7:14 توسط جزیره (ناشناخته) |

 

 

 يا حق 

   ...از طولاني نوشتن منع شده ام و بگذريم از اينكه من هم ديگر حال روده درازي ندارم. مخلص كلام اينكه امروز شعري به دستم رسيد از سركار خانم پروانه نجابتي. ايشان در شيراز معروفند به خاتون شعر شاهد و فارغ از اين عنوان هم وقتي چند شعر از اين "بانوي شاعره" شنيده يا خوانده باشي، شعر تازه اش را رها نمي كني تا بعداً سر فرصت بخواني و خلاصه كم كم يادت برود كه شعر تازه ي يك شاعر به دستت رسيده است...

  شعر را بدون هيچ حرف و حديث و نقل و قول و حاشيه اي برايتان مي آورم...فقط اينكه اول شعر نوشته اند " به ياد شهداي گمنام "

 

 

عاقد دوباره گفت: " وكيلم؟..."پدر نبود

اي كاش در جهان ره و رسم سفر نبود

 

گفتند: رفته گل... گلي گم... دلش گرفت

يعني كه از اجازه­ي بابا خبر نبود

 

هجده بهار منتظرش بود و برنگشت

آن فصل­هاي سرد كه بي دردسر نبود

 

اي كاش نامه يا خبري، عطر چفيه­اي

رؤياي دخترانه­ي او بيشتر نبود

 

عكس پدر، مقابل آيينه، شمعدان

آن روز دور سفره، جز چشم تر نبود

 

عاقد دوباره گفت: " وكيلم؟..." دلش شكست

يعني به قاب عكس اميدي دگر نبود

 

او گفت: با اجازه ي بابا... بله... بله...

مردي كه غير آينه­اي شعله ور نبود!

                                                            پروانه نجابتي ـ شيراز

            

 

همين... يا علي  

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 21:48 توسط کاوه آهنگری (سوته دلان) |

به نام خدا

از اشتیاق آمدن در جمع دوستان قدیمی ام و قلم بدست گرفتنی دوباره مطالب زیادی در نظر گرفته بودم که چشمانم به پیشنهاد برادر دریا دلم افتاد که از خاطره شب های قدر بنویسید. نوشته هایم به یک باره بی ارزش شدند و نوشتم:

دیشب سوختم. دیشب پس از کسالت چند روزه ام اولین شبی بود که جسم و روحم برای شب زنده داری مرا یاری کردند. دیشب از خانه بیرون نرفتم و کاش که از خویش برون رفته بودم. دیشب سوختم.

sms های همسرم را می خواندم: علی آن شیر خدا شاه عرب      الفتی داشت با آن دل شب......

دیشب یاد همه افتاده ام یاد زهرا... علیزاده ها... محمد جعفری... شهره ... برادر دریادلم و همه و همه و دست آخر گفتم خدایا بچه های حلقه ...

دیشب استخوان هایم درد می کرد و می شنیدم انا االضعیف و انت القوی انا الحقیر....

گریه هایم که بی رقمم کرد. گوشه ای نشستم و کتابی دست گرفتم و به افضل عبادات پرداختم که ناگهان نجوای همسرم با مولایش علی را شنیدم می گفت: ای که جهان به نوک انگشت تو می چرخد علی و...

و من لبخند می زدم و آرامتر می شدم. خندیدیم گریستیم. سوختیم

دیشب هزارها آدم در من بودند. دیشب من نبودم تو هم بودی همه بودیم در من بودید و من با شما هیچی بودم و بودنمان عجیب. دیشب نمی دانستم زبان کدام باشم. چرا من مگر این رو ح کوچکم چه قدر وسعت داشت؟دیشب می گفتم: یعنی کسی هست که در این دل شب برای من از عمق وجود دعا کند؟

دیشب یاد علامه افتادم که به پیشنهاد هادی نائیجی قرار بود فیلمنامه اش را بنویسم دیشب دلم برای نوشته  های ننوشته ام سوخت. به یک باره تصمیم گرفتم با آنان که خود را یکی می بینم تماس بگیرم آن نیمه های شب اما امکانی نبود.

اما با تو بودم در حریم امن الهی ای دوست  

 دوباره سوختم دیشب شب قشنگی بود من هیچ شبی در رمضان نداشتم دیشب شب من بود.

دیشب می رفتم که از خویش برون شوم اما

ای خسرو! شیرین مال تو     این کوه بیستون مال من.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 11:5 توسط |

به نام خدا

از اين به بعد قصد دارم دارد و نداردهاي كمتري استفاده كنم البته عيبي هم ندارد اما دارد و ندارد فقط در درس هاي اوليه كاربرد دارد مثل اين كه بابا انار دارد و برادر ندارد حالا اگر بابا انار بدهد برادر هم انار دارد.

به مرور زمان ريشه هاي ديگر هم ياد مي گيري مثل داشتن نداشتن. خواهد داشت. مي دارد. همي دارد. نمي دارد. اصلا ندارد. شايد دارد شايد ندارد. منو سننه و غيره و اين ها استفاده ي تو را در دارد و ندارد كم مي دارد اما در هر حالت همه چيز در جهان يا وجود دارد يا ندارد و به قول شاعر: دل مستمندم اي دوست به لبت نياز دارد...

و به قول زن عمو: داشتم داشتم قبول نيست دارم دارم قبوله

البته بيشتر حرف هاي زن عمو قباحت دارد.

بابا از وقتي سبيلش را تراشيده روي بيرون رفتن از خانه را ندارد چون از نظر او مرد بدون سبيل غيرت ندارد اما مادر كماكان مي گويد ربطي ندارد مرد بايد عرضه داشته باشد كه از نظر او بابا اين ويژگي را ندارد چون گذاشته زن عمو پاي چشمش بادمجان بكارد. به نظر بابا دعواي زن ها به او ربطي ندارد و اصلا

زن ها جنگ هاي جهاني به خصوص دومي را به پا كردند و اصولا در هر شري زني نقش دارد. چند مثال ديگر مثل تخت جمشيد هم مي زند تا قضيه را مسجل بدارد.

مادر در اين جور مواقع حرف هايش قابليت نقل ندارد. كلا مي شود گفت مادر مردها را سزاوار جرز ديوار مي داند.

هر وقت اين اتفاق مي افتد مادر بزرگ از خجالت زن عمو در مي آيد مادر بزرگ يك دمپايي دارد كه همه حتي بابا و عمو هم طعم آن را مي دانند زن عمو كه جاي خود دارد اما اين دفعه مادر بزرگ لنگه دمپايي در دست ندارد و به جايش چاقوي قالي بافي دارد...

من كه هيچ نفهميدم چون وقتي كه از پي نخود سياه برگشتم زن عمو به بيمارستان رفته بود لعنت به اين نخود سياه كه هميشه مرا از صحنه هاي هيجان انگيز محروم مي دارد ياد دارم يك روز به مادر گفتم هر چه نخود سياه لازم دارد يك دفعه بگويد اما مادر معتقد است نخود سياه وقت دارد تاريخ انقضاء دارد رسم و رسومات دارد...

نمي دانم چرا زن عمو تا چند وقت خانه نيامد گمانم كارش در بيمارستان طول كشيده.

زن عموست ديگر  قاعده ندارد.

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 12:13 توسط کریم دوغی(وکیل شیطان) |

به نام خدا

 

وقتي رسيد قحطي ايمان تمام شد

بدبختي  مسلّم  انسان  تمام  شد

 

وقتي رسيد در برهوت نياز محض

شعر بلند حسرت باران تمام شد

 

ديوار خانه باز شد و زن صعود كرد

عُزي شكست معني قرآن تمام شد

 

بوي بهشت، بوي خدا، بوي آب و عشق

پيچيد در فضا و زمستان تمام شد

 

شمشير را در اوج خدا سربلند كرد

با او هزار مرتبه طوفان تمام شد

 

در كوچه كوچه سفرة‌ احسان سرود بعد

در خانه خانه دغدغة نان تمام شد

 

اما شبي دسيسة قابيل جان گرفت

مهماني قشنگ يتيمان تمام شد

 

مسجد، علي و مرد غريبه و ناگهان

شمشير، سجده، ضربه پايان

                                 تمام شد!

 

                                                                                             رقيه نديري

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 10:31 توسط راد(یکال) |

كندي عقربه هاي ساعت برايم عذاب آور شده،انگار آسمان هم مثل من دلش گرفته است. هميشه ا ين جور وقتها تنها مونسم دريا بود ولي دريا هم به من وفا نكرد. با خودم عهد كردم كه ديگر نبينمش. به ساعت نگاه مي كنم، در اين پنج دقيقه اي كه به آژانس زنگ زدم، كندي گذر لحظه ها و سنگيني ثانيه ها را با تمام وجود حس مي كنم. بدترين حسي كه در اين سال ها داشتم و حالا به سراغم آمده. اي كاش اين آژانس لعنتي زودتر مي امد و من مي رفتم و كوله بار اين سال هاي سخت را جا مي گذاشتم. با صداي به هم خوردن در يك لحظه ياد مجيد مي افتم. انگار همين ديروز بود كه برگه انتخاب رشته دانشگاه را آورد و دستم داد. با صدايي گرفته كه ديگر به آن عادت كرده بودم گفت:بيا ريش و قيچي دست خودت، اصلا اگر راحتي شهري بزن كه فرسنگ ها از دريا دور باشد. اشك در چشمانم حلقه زد. فكر كردم چرا بايد اين حس تنفر از دريا به مجيد هم منتقل شود. وقتي فرم اماده شد درون پاكت پست گذاشت تا سر راه كه به نانوايي مي رود آن راپست كند. خوب يادم هست آخرين حرفي را كه زد: خيالت راحت من يكي تا ابد با دريا قهرم اصلا از جاده ساحلي نمي روم و بعد خنديد و ادامه داد:اصلا پشتم را به دريا مي كنم و رد مي شوم و رفت براي هميشه و من خنديدم براي آخرين بار. از آن روز به بعد فهميدم كه بين من و دريا طلسمي در كار هست، طلسمي كه روي پيشاني من حك شده و هيچ چيز نمي تواند آن را عوض كند. در ماه هاي اول اصلا نمي خواستم بدانم كه چرا مجيد آن روز بد قولي كرد و به دريا رفت. اصلا برايم مهم نبود. اصل آن چه بود برنده شدن دريا و باختن من در اين جدال نا برابر بود. درست مثل دفعه هاي قبل كه اول مادر بزرگ و بعد پدر طعمه اش شده بودند و من فقط تماشا كرده بودم، فقط شاهد تقديري بودم كه نا گزير بايد با آن مواجه مي شدم. بعدها فهميدم كه آن روز مجيد براي راهنمايي چند توريست تا كنار دريا رفته بود و بعد براي نجات يك نفر كه در حال غرق شدن بود خودش را به دريا زده بود. آن روز دريا دو طعمه داشت، مجيد و آن مسافر كوچولو ....


رد سياه خاطرات با صداي بوق ممتد آژانس از ذهنم پاك مي شود. بايد بروم بايد زودتر فرار كنم و دريا را به حال خودش بگذارم تا طعمه هاي جديدش را شكار كند من اين طلسم را مي شكنم. ديروز نتيجه كنكور مجيد آمد. من به شهري مي روم كه فرسنگ ها از دريا دور است شهري كه مجيد در آن جا قبول شده و حالا حتما زودتر از من رسيده. در ماشين را مي بندم. ديگر با خيال راحت مي توانم تنها با خاطرات قشنگ مجيد در شهري زندگي كنم كه حتي صداي غرش هاي سهمگين دريا را نيز نشنوم.
 
 
 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 0:11 توسط شهرزاد (معلم جزیره) |

دوستان
فردا شب جمعیت زمین زیاد می شود!
به جمع ما آدمهای دو پا فرشته های خداوند اضافه می شوند.
فردا شب خداوند در مهربانانه ترین حالت منتظر دیدار ماست.
اگر چه دیر و اگر چه در وقت اضافه ولی او منتظر ماست.
یادتان باشد خدا تنهاترین پدر است.او نه زن دارد نه بچه نه مادر و نه پدر!
برای دیدارش در دورترین خانه سالمندان هستی فردا شب از مسیر قلب هایتان پل هایی می کشند که باید از رویشان رد شد تا در روز محشر از پل صراط ردمان کند.
قرارمان این باشد که از لحظه های خوب این شبها بنویسیم اگر خواستید...اگر...
برای آزادی همه انسانهای تبعید شده بر زمین دعا کنید.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 21:43 توسط دکترارنست(ایستاده با مشت) |

به نام خدا

1. مي گم ها...
2. خفه شو!
1. يكي داره مياد
2. كي؟
1. شوخي كردم.
2. غلط كردي.
1. خوب خسته شدم مي گي چيكار كنم.
2. بتمرگ صدات در نياد.
پس از چند لحظه...
2. هي بيا اينو بگير... اِ اِ گرفتي خوابيدي!
1. هوي چه خبرته
2. ساكت. من دارم از استرس مي ميرم تو چرت مي زني ؟ بگير اينو
1. تموم شد؟
2. نه مواظب باش صدا نكني . از ديوار برو بالا ... آها دست منو بگير بيام بالا... يواش بدش به من.
1. بذار من بزنم
2. نمي خواد برو اون جلو برق رو قطع كن
1. اين كه خيلي راحته
2. نه! سيم رو قطع كن زود برگرد. جا مي موني، بزنم سريع مي رم
پس از چند لحظه
2. كدوم گوري رفتي هي...كجايي؟ واي اون جا چي كار مي كنه .
... صداي شماره گرفتن موبايل و صداي حرف زدن:
2. الو اين يارو كه رفت تو!
صداي پشت خط: كدوم يارو؟
2. اين دستياري كه فرستاده بودين.
صداي پشت خط: ما دستيار نفرستاده بوديم.
ناگهان صداي تير مي آيد و با صداي آخ صداي افتادن مي شنويم. پس از چند لحظه صداي
آه و نالة 2. مي آيد كه مي گويد: نامرد
و صداي 1. كه مي گويد: مرتيكة‌ آماتور . آدم حسابي قحط بود تو رو فرستادن وزير رو ترور كني!


+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 8:46 توسط راد(یکال) |

به نام خدا

داشتم می گفتم که زن عمو با مادر میانه ی خوبی ندارد والان قصد گلاویزشدن با هم رادارند. مادر در این جور مواقع به من می گوید که کوکب خانم نخود سیاه دارد حرف های زن عمو شباهت زیادی به دشنام دارد. اما مادر هم  دست کمی از او ندارد. مادر دوباره به من گوشزد می کند کوکب خانم نخود سیاه دارد نمی دانم که چرا مادر در این جور مواقع احتیاج به نخود سباه پیدا می کند اما در هر صورت کوکب خانم زن با سلیقه ای است و معمولاً نخود سباه مادر را تأمین می دارد.

بابا می گوید چه قدر دارد و ندارد می کنی و برادر می گوید که همه چیز برای او یا دارد یا ندارد. مگر نه این است که همه چیز در جهان یا وجود دارد یا ندارد و به قول شاعر بودن یا نبودن مسأله ای ندارد. تازه خیلی چیزهای دیگر هست که یا دارد یا ندارد مثلاً همین بابا هیچ وقت اعصاب ندارد و از پنجم برج به بعد پول هم ندارد اما یک ماشین دارد که هیچ ندارد (منظور بوق و صندلی و غیره است) مادر هر کار که می کنم می گوید قباحت دارد من اصلاً نمی دانم قباحت خوبیت دارد یا ندارد یا چه کارهایی قباحت دارد یا ندارد.

همین عمو یک بقالی دارد که در آن از شیر مرغ تا جون آدمیزاد دارد و هر وقت مرا می بیند می گوید این بچه نمک دارد اما زن عمو می گوید وا کجایش نمک دارد همین مانده که بچه ی صدیقه نمک داشته باشد.

می دانم زن عمو با من هم  میانه خوبی ندارد.

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 12:52 توسط کریم دوغی(وکیل شیطان) |

نمی دانم ولی دیگر مد شده است بد و بیراه گفتن به کسی که مدتی دوستش داشته ای...بی خیال!

محسن چاووشی و رفقا حسابی سر همین فحش دادن ها کارشان گرفته ولی یادش بخیر یک زمانی از گل نازک تر به معشوق نمی گفتند. به یاد آن روزها از شاعری که دیگر جایش سر سفره افطار خالی است شعری هدیه می کنم و برای او از خدا طلب مغفرت دارم: شادروان نجمه زارع

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

نخواست او به من خسته...بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی ؟ اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه برسد...

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آن که دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که ...نه! نفرین نمی کنم...نکند

به او...که عاشق او بوده ام...زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد 

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 22:22 توسط دکترارنست(ایستاده با مشت) |

به نام خدا

پسر روي خط ممتد سر به هوا قدم مي زد. از رو به رو دختر مي آمد كه روي خط منقطع سر به زير

راه مي رفت و به پسر فكر مي كرد. كم تر از نيم متر مانده متوجه يكديگر شدند، سر برداشتند

و نگاهشان در هم گره خورد. دل پسر ريخت؛ اما مانند هميشه اخم تنها واكنش طبيعي اش بود.

از هم گذشتند. حالا پسر سر به زير روي خط متقاطع راه مي رفت و به دختر فكر مي كرد و دختر

روي خط ممتد سر به هوا قدم مي زد.


+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 13:54 توسط راد(یکال) |

به نام خدا

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آري افطار رطب در رمضان مستحب است

روزِ ماه رمضان زلف ميفشان كه فقيه
بخورد روزه خود را به گمانش كه شب است

زير لب وقت نوشتن همه جا نقطه نهند
اين عجب نقطه خال تو به بالاي لب است

يا رب اين نقطه لب را كه به بالا بنهاد
نقطه هر جا غلط افتاد مكيدن ادب است

شحنه اندر عقب است و من از آن مي ترسم
كه لب لعل تو آلوده به ماء العنب است


صبوحي (شاطر عباس قمي)
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 8:28 توسط دکترارنست(ایستاده با مشت) |

آمبروزبيرس  Ambrose Bierce فيلسوف و طنز پرداز امريكايي ست.در ايران كتاب" دايره المعارف شيطاني" و مجموعه داستان" تير خلاص "از وي ترجمه شده است. در فرهنگ نامه شيطاني مي خوانيم:

اجتماع: مجموعه كساني كه در يك برنامه هيپنوتيزم دسته جمعي شركت مي كنند.

كشيش: مردي كه مشكلات معنوي ما را حل مي كند تا مشكلات مادي اش كاهش يابد.

ارتش: يك طبقه اجتماعي بي فايده كه منافع ملي را به غارت مي برد تا جلوي به غارت رفتن آن را از سوي بيگانگان بگيرد.

پزشك: مرد محترمي كه در اثر بيماري ديگران قدرت پيدا مي كندو از فرط سلامتي مي ميرد.

پشت: قسمتي از اندام دوست كه در موقع گرفتاري حق داري به آنجا خنجر بزني.

...

داستانكي از آمبروز بيرس: شمع

مرد رو به موت بود و توي رختخوابش دراز به دراز افتاده بود. به سختي زنش را صدا كرد و آخرين وصيتش را زمزمه كرد:

_ عزيزم! مجبورم تو را براي هميشه ترك كنم .اما قبل از رفتن دلم مي خواهد آخرين محبتت را نثارم كني و وفاداريت را ثابت كني. مي داني كه طبق آيات كتاب مقدس مرد متاهلي كه مرحوم مي شود فقط وقتي مورد تحسين بهشتيان قرار مي گيرد كه هرگز همسرش او را با بي وفايي بد نام نكرده باشد.حالا از تو تقاضايي دارم ..روي ميز كارم شمعي را خواهي يافت كه توسط كشيشي والا مقام متبرك شده است . سوگند ياد كن تا وقتي اين شمع وجود دارد هرگز ازدواج نكني.

زن قسم خورد و مرد مرد.

در مراسم تشييع زن در راس تشييع كنندگان قرار داشت . در دستانش شمع متبرك خودنمايي مي كرد كه بي وقفه ميسوخت!

 

برگردان: سیما

+ نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 12:24 توسط سیما (نفس عمیق) |

مثل روزنامه ها اول همه را سر کار می گذارند
 
بعد آگهی استخدام می زنند
 
بچه های وظيفه يا شاعر شده اند يا خواننده !
 
خدا را شکر در خانه ما کسی بيکار نيست
 
يکی فرم پر می کند يکی احکام می خواند
 
يکی به سرعت پير می شود
 
و آن يکی مدام نق می زند:
 
مرده شور ريختت را ببرد
 
چرا از خرمشهر سالم برگشتی؟
 
 
اکبر اکسیر
 
+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 12:11 توسط راد(یکال) |

از وقتی که بابا سبیل را تراشید عمو با او میانه خوبی ندارد. عمو می گوید مرد بدون سبیل غیرت ندارد. اما مادر می گویدسبیل ربطی به غیرت ندارد.زن عمو که با مادر میانه ی خوبی ندارد می گوید خیلی هم ربط دارد.مثلا آقا فرهاد الان غیرت ندارد.مادرعصبانی می گوید آقا فرشاد که از بچگی غیرت ندارد مادر و زن عمو هیچ وقت با هم سرسازش ندارند مادر می گوید او از همان اول چشم دیدن مرا ندارد.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 16:11 توسط کریم دوغی(وکیل شیطان) |

وقتي پسر بچه بودم پدرم مرتب مي رفت ماموريت :كانادا. فيليپين. لهستان...

هر وقت مي رفت دعا مي كردم زمان متوقف شود. خدا خدا مي كردم باران بزند سيل بيايد  برف و بوران بگيرد.در مدرسه آرزو مي كردم بمباراني چيزي بشود و شهر را خاموشي بگيرد .هر چيزي كه ممكن بود زندگي را از روال معمولش باز بداردو مانع رفتن پدرم شود. وقتهايي كه بچه ها توي زمين بازي به سر و كله هم مي پريدند من يك گوشه كز مي كردم و سرم را مي كردم زير باراني ام و زل مي زدم به ساعتم كه صفحه اش توي تاريكي مي درخشيد و به تيك تيك دردناكش گوش مي دادم. اما زمان هيچ وقت متوقف نشد.

حالا به خودم نگاه مي كنم . به يك چشم بر هم زدن شده ام يك مرد 35 ساله.دارم مي روم ماموريت و پسرم اشك ريزان در پايانه فرودگاه به من زل زده است!

                                                                      

                                                       رابرت كريزلي

                                                       برگردان: سیما

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 16:38 توسط سیما (نفس عمیق) |

دخترک به وسط خیابان دوید.

- آقا گل بدم؟ گل سرخ، گل میخک ... .

هشت سال بیشتر نداشت، ولی به اندازه ی یک پیرزن نود ساله سختی کشیده بود. خرج خودش و مادر علیلش را با گل فروشی  در می آورد.

به گل هایش نظری افکند. گل های سرخ و صورتی و بنفش و... ولی یک گل عجیب هم بود. گل سرخ بود، ولی رنگش سفید بود. البته او می دانست که گل سرخ ها رنگ های مختلفی دارند، ولی سفید ... !

 

- دختر جون یه چند تا گل سرخ بده به من.

- واسه خانمتون می خواین آقا؟ اگه واسه خانمتون می خواین گل صورتی ببرین. زنا خیلی گل صورتی دوست دارن!

مرد از درون ماشین مدل بالای خودش خنده ای بلند تحویل چراغ راهنمایی داد.

- باشه ، چند تا گل صورتی بده .

 نزدیک عصر بود . تقریباً تمام گل هایش به فروش رفته بود. ولی گل سفید هنوز آن جا بود. دخترک از فروختن آن دسته گل نا امید شده بود. آن گل سفید مثل یک وصله ی ناجور بود .

ماشینی نزدیک شد :

-خانوم خوشگله ! این دسته گل رو چند میدی؟

درون ماشین یکی از اون دخترهای بالای شهر بود که گویا خیاط ازل در فروختن پارچه به ایشون کم فروشی کرده بود! دختر از این جور آدم ها حالش به هم می خورد. پس با تانی گفت:

- سه هزار تومان !

قیمت معمول یه دسته گل هزار تومان بود. راننده که گویا پولش زیادی کرده بود گفت:

- باشه قبوله .

وقتی دسته گل را گرفت، ناگهان نگاهش به گل سرخ سفید افتاد و بلافاصله گفت:

-این دیگه چیه؟ بیا بگیرش، نمیخوام. پولش هم مال خودت.

 دخترک با عصبانیت  گفت:

- خانوم ، من که گدا نیستم!

و پول را به درون ماشینش پرتاب کرد. راننده با تعجب سری تکان داد و با سرعت دور شد.

دخترک با عصبانیت گل سفید را در آورد تا دور بیندازد. ولی ناگهان بوی بسیار خوبی به مشامش رسید. بو از گل سرخ سفید بود .

 شهرت گل سرخ بیشتر به خاطر رنگش و بار عاشقانه ی این رنگ است. این گل زیاد هم خوشبو نیست .

 مثل این بود که از خود بهشت پایین افتاده باشد. دختر هر چه بیشتر بو می کرد، بیشتر مسحور می شد. گل را جلوی بینی اش گرفت و آن قدر بو کرد که نفسش بند آمد و به سرفه افتاد. حالا دیگر حاضر نبود تمام پول های دنیا را با آن گل عوض کند. دسته گل را به کنار خیابان انداخت و به سوی خانه دوید. گل سفید را به سینه اش چسبانده بود. به مادرش اندیشید که از بوییدن گل چه قدر خوشحال می شد!

و لحظاتی بعد در حال پرواز بود. ولی یک مشکل وجود داشت. او که بال نداشت! پس به زمین خورد. ماشین ها یک بعد از دیگری متوقف شدند و به ماشینی نگرستند که با دخترک برخورد کرده بود. همه دور او جمع شده بودند و همهمه می کردند.

 دخترک حرکتی نمی کرد. خون از سرش فواره می زد.

گل دیگر سفید نبود. اکنون یک گل سرخ واقعی شده بود. چنان سرخ که هیچ گل سرخی نمی توانست باشد.

 

رامين (مهمان حلقه)

 http://www.nishozanbor.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 5:31 توسط راد(یکال) |

مرد معشوقش را بوسيد. زن جاي بوسه را از روي صورتش پاك كرد. مرد لبخندي زد و گفت: زحمت نكش پاك نميشه! و بعد زن را در آغوش كشيد و بوسه اي ديگر از لبانش گرفت. زن هم خودش را در آغوش مرد رها كرد. مرد گفت: ديگه اين عطر رو نزن. شبيه مال اونه. در اين لحظه صداي زنگ تلفن مرد را از خواب پراند. وقتي چشمانش را گشود، زنش را ديد كه در آغوشش جاي گرفته، با سردي او را از خود دور كرد و با استيصال گفت: بازم كه تويي!

جزیره

+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 5:53 توسط راد(یکال) |