بابا سبیل دارد. برادر سبیل ندارد. مامان می گوید که بابا از بچگی سبیل دارد. اما بابا می گوید او
عقل ندارد. مامان می گوید که بابا از بچگی اصلاْ شعور هم ندارد. بابا اعصاب ندارد. مامان جارو دارد. بابا
لنگه کفش دارد. برادر جای سالم ندارد. حرف های مامان خوبیت ندارد. حرف های بابا که قباحت دارد. بابا
سبیل را تراشید. حالا هیچ کس سبیل ندارد.
کریم دوغی
1.داخلي/روز/درون يك تاكسي
از درون يك تاكسي درحال حركت، جوان بيست ساله اي با سر و وضع مرتّب را مي بينيم كه كنارخيابان ايستاده است و براي تاكسي دست بلند مي كند.تاكسي مي ايستد. عقب دو زن به صورتي نشسته اند كه جايي نمانده است جلو هم مرد سي و چند ساله اي نشسته است كه لباس كار کثیفی به تن دارد جوان بعد ازچند لحظه ترديد در جلو را بازمي كند و با اكراه سوار مي شود.
- سلام
- سلام عليكم
راننده جواب مي دهد. مرد ميان سال حدوداً چهل ساله اي است كه موهاي شقيقه اش جو گندمي شده است.بحثي كه قبل از سوار كردن جوان در جريان بود را ادامه مي دهد:
- يكي ازيكي دزدتر
هرآن كس كه اندوخت مال و زرش يا خودش دزد بوده يا پدرش
آقا جان مال حلال كه جمع نمي شه، اگه خمس بدي، زكات بدي، حق فقرا بدي چيزي نمي مونه كه سيتروين بخري و ماكسيما بخري چهل ميليون تومان.ببين چه قدر دزدي مي شه كه يكي شون مي خواد ماهي پنجاه تومان بده صداي بقيه شون دراومده كه يعني چه؟
مردي كه جلو نشسته مي گويد:
-آقا اين سياستشونه ازجاي ديگه ازملت درمي يارن.
بعد دست مي كند توي جيبش و يك قطعۀيدكي را نشان می دهد و مي گويد:
-اينو پاييز خريدم دو و هشتصد، حالا با كلي منّت چهار و پونصد بهم دادن بر پدر اينا لعنت. شش ماهه دو برابرشده، اون وقت پنجاه تومن بدن؟ اگه عرضه دارن جلوي اين خر تو الاغي ها روبگيرن. هر كسي هر چي مي تونه مي گيره، اينام كلاشونو چسبيدن بادنبره. مي گن فلان خونه ده ميليونه،تا مي ياي با كلي بدبختي و آبروريزي وام بگيري، شده پونزده ميليون.حالا پنجاه تومن به كجاي ما مي رسه؟
راننده هم او را تاييد مي كند:
-الان خدا شاهده چند وقته مي خوام ميوه بخرم،نمي شه.يه باربه يكي مي زنيم، يه بار يكي به مامي زنه، يه بارلاستيك مي خريم، يه بارخلافي مي ديم مسافرت هم كه اصلاً تعطيل، چند ساله نذر مشهدداريم،نمي تونيم بريم. جوان كه تا به حال به دقت گوش مي داد، مي گويد:
-توي خارج هشت ساعت كار، هشت ساعت خواب، هشت ساعت هم تفريح.
راننده مي گويد:
- ما بيست و چهار ساعت هم كه كار كنيم باز هم كم مي ياريم.
مرد جلويي ادامه مي دهد:
-يه آخونده يه بار مي گفت:مردم دنيا چهار دسته ان؛ يه دسته فقط لذت مي برن و كار نمي كنن، اونا عرب هان. يه عده فقط كار مي كنن و لذت نمي برن، اوناژاپني هان.يه عده هم كارمي كنن و هم لذت مي برن، اوناآمريكايي هان. يه عده نه كار مي كنن و نه لذت مي برن، اوناايراني هان.
مرد اضافه مي كند:
- من هم جوابشو دادم و گفتم كه:
-اين قدر سرمون درآوردن که نمي رسيم تفريح كنيم. پول نمي نونه براي تفريح و پس انداز.
جوان مي گويد:
-پياده مي شم.
جوان پياده مي شود و پيرزني مي خواهد بنيشيندكه دو زن پياده مي شوند و او را ته صندلي مي فرستند. ماشين به راه مي افتد.
مرد جلويي مي گويد:
- حالا امسال انتخاباته گرون نكردن، صبركن سال ديگه نفري پنجاه تومن ازمون در مي يارن
و با اشاره به كنارخيابان:
- پياده مي شم.
مرد هم پياده مي شود. راننده مي ماند و سه زن. تاكسي در سكوت فرو مي رود. راننده راديو را روشن ميكند.
1. خارجي - روز- جلوي یک پادگان
دوربين درست روبروي در پادگان ثابت شده و كادري را شامل دکه نگهباني كنار در كه يك سرباز درون آن است و نيز يك سرباز ديگر كه مشغول نگهباني ا ست، نشان مي دهد. چشم انداز داخلي پادگان كاملًا مشخص نيست و به جز تك سربازاني كه از فاصله دور نقطه سياهي ديده مي شوند، چيز ديگري نمايان نيست. هر چند لحظه يك بار سرباز سر پست نگهباني، فاصله چند متري درب پادگان را طي مي كند. لحظاتي به اين صورت مي گذرد. صداي ترمز ماشيني خارج ا ز كادر به گوش مي رسد و سپس صداي باز و بسته شدن درب و راه افتادن مجدد ماشين مي آيد. زن و مردي وارد كادر مي شوند . زن پوشش محلي دارد و در حالي كه بقچه اي در دست دارد، هيجان زده و مضطرب به نظر مي رسد. زن وسط كادر دوربين ايستاده و به اطراف كه معلوم است برايش تازگي دارد، نگاه مي كند. مرد به سمت دكهی نگهباني كنار درب رفته و بعد از پرسيدن سوالي و چند لحظه مكث به سوي زن بر مي گردد. هر دو ايستادهاند و منتظر داخل پادگان را نگاه مي كنند. زن به سمت جدول كنار در پادگان مي رود مي نشيند و بقچه را كنار دستش مي گذارد. مرد هنوز قدم مي زند و هر بار كه به دوربين نزديك مي شود، چروك هاي عميق روي پيشاني و رنگ چهره آفتاب سوخته اش بيشتر نمايان مي شود. زن بر مي خيزد و به سمت مرد مي آيد. دوربين روي صورت زن زوم مي شود. زن دستمال ابريشمي گلداري را محكم به پيشاني بسته كه مانع از ريزش قطرات عرق روي صورتش مي شود. خال كوبي روي چانه اش شبيه به خورشيد است. زن آرامش ندارد. دایماً از روي آستين لباس محلياش ، دستش را مي خاراند. كمي آرام مي شود، ولي باز به تكاپو مي افتد و شروع به تكان دادن دست و خاراندن آن مي كند. سعي مي كند با راه رفتن به اين حالت خاتمه دهد. يك دستش را به سمت بازوي آن دست مي برد و با ماساژ آن خودش را آرام مي كند دامن شليته اي كه اندامش را بزرگترنشان مي دهد، روي زمين كشيده مي شود.
حالا زن و مرد هر دو قدم مي زنند. كادر دوربين سه نفر را در حال قدم رو در بر دارد.
زن و مرد منتظر، سرباز مشغول نگهباني. نقطه سياهي از دورن پادگان هر لحظه جلوتر مي آيد لحظات به سرعت مي گذرند. نگاه دوربين هنوز ثابت است نقطه سياه بزرگ و بزرگتر مي شود. جواني در پوشش لباس سربازي در چند متري درب پادگان به سمت بيرون مي دود. به درگاه در مي رسد. لحظه اي درنگ ، نگاهي به ا طراف و سپس لحظه ديدار. مرد كه جلوتر از زن است، سريعتر پسر را در آغوش مي گيرد.
چهره مرد پشت به دوربين است چهره خندان پسر رو به دوربين و غرق در اشك و عرق. زن جلوتر مي آيد. پسر از آغوش پدر جدا شده و به سمت مادر مي رود.
اين بار چهرهی پسر پشت به دوربين و چهرهی زن كه چشمانش غرق شادي شده رو به دوربين است.
يك لحظه لبخند زن محو مي شود. متعجب است. پسر را رو به جلو تكان مي دهد. دستانش مي لرزد. پسر از آغوش زن رها مي شود و نقش بر زمين مي شود.
مرد جلو مي آيد، سرباز نگهباني به سمت پسر مي دود. سرش را روي قلب پسر مي گذارد و با نگاهي به مرد سرش را به نشانه تاسف تكان مي دهد. زن در همان حال خشكش زده حركتي ندارد.
كات به
۲. خارجي – لحظاتي بعد
مرد و زن هر دو بالاي سر پسر نشستهاند. مرد بر سرش مي زند و زن خاك بر سرش مي ريزد و شيون ميكند تعداد سربازها زيادتر شده و چند نفر ديگر به سمت كادر مي آيند.
عقربي از زير دست پسر بيرون مي آيد. نگاه زن در همان حال با عقرب تلاقي پيدا مي كند. يك لحظه متوجه دستش مي شود كه ديگر خارشي ندارد. عقرب آهسته آهسته از كارد خارج مي شود.
شهرزاد
دل خسته ام از وسعت دنياي امروزي از آسمانِ سركش و صحراي امروزي
از اين همه آتش فشان كه سرد و خاموشند با حجم سرسام آور غوغاي امروزي
اين جا كسي از خواب غفلت برنمي خيزد فردا ندارند اكثر شب هاي امروزي
در خلسۀ آوارِ اكسيري مدرنيته غرق است تا روز ابد بوداي امروزي
دنياي ما محتاج طوفان است برپا نوح! فرمان بده! طغيان كند درياي امروزي
در عالمي خاكستري اشباح سردرگم يعني تمام مردم تنهاي امروزي
چشم انتظار ما نمان! برخيز وراهي شو! بشكن طلسم خواب را مولاي امروزي
بردار از چشمان ما لنز حماقت را تا بشكند مرز توهم زاي امروزي
آتش بزن سجاده هاي رو به دوزخ را!
تا كم شود از شدت سرماي امروزي.
سوین
اتاق پر از آدم هاي جور واجور و مختلف است. همۀ مهمان ها لباس هاي رنگارنگ و رسمي پوشيده اند زني كه لباس سفيد عروسي به تن دارد، درميان هياهوي تمام نشدني جمعيت نگران و مضطرب به اطرافش نگاه مي كند. بعضي ها با حسرت به او مينگرند و بعضي درحالي كه لبخندي به لب دارند برايش آرزوي خوشبختي ميكنند و بعضي به نگراني بيهودهاش ميخندند و ياد خاطرات خوش خودشان مي افتند. زن نگاه مضطربش را به دستهايش مياندازد و عرق آن ها را بادستمالي كه به دست دارد مي گيرد. مدام دستهايش را به هم مي سايد. كسي در گوشش چيزي مي گويد ولي او دست خودش نيست سعي ميكند ديگر اين كار را تكرار نكند. بالاخره سر و صدايي از گوشه اي بلند ميشود. مرد جواني كه كت و شلوار شيكي به تن دارد راهش را از ميان جمعيت باز مي كند و در حالي كه لبخندي به لب دارد جلو مي آيد و در ميان هلهله جمعيت دست زن را ميگيرد و او را با خود همراه ميكند. هر دو به طرف اتاقي هدايت مي شوند. زن لحظه اي سرش را بر مي گرداند و از آينه اي كه به ديوار است نگاهي به خودش مي اندازد و بعد همراه مرد وارد اتاق مي شود. در بسته مي شود و هياهو كم كم خاموش مي شود.
زن وسط اتاق ايستاده و سرش پايين است. مرد به طرف پنجره مي رود، آن را باز مي كند و نفسي تازه مي كند. پس ازلحظاتي به طرف زن مي آيد. زن تصميم خودش را گرفته ميخواهد چيزي بگويد مرد لبخندي مي زند زن منصرف مي شود و حرفش را ناگفته باقي ميگذارد.
مرد با لذت نگاهي به سر تا پاي زن مي اندازد و بعد جلو مي آيد دستي به موهاي آرايش كرده زن مي كشد و وقتي نرمي اش را حس مي كند بار دوم دستش را درون موهاي زن فرو ميبرد. بدن زن ناگهان داغ مي شود. لحظه اي چشمانش گشاد مي شود، مي خواهد چيزي بگويد ولي باز سكوت مي كند. مرد دستش را به طرف عقب حركت مي دهد همين كه دستش به عقب سر زن مي رسد ناگهان موهاي زن همراه با دست مرد از بالاي سرش به زمين مي افتد.
زن كه از خجالت سرخ شده دست هايش را جلو چشمانش مي گيرد. مرد لحظاتي مات و مبهوت زن را نگاه مي كند گاهي به كلاه گيس و گاهي به صورت سرخ زن خيره مي شود پس از چند لحظه ناگهان قهقههاي مي زند و روي تخت ولو مي شود. پس از اين كه خنده هايش اشك به چشمانش مي آورد كمي جا به جا مي شود و پاي چپش را روي پاي راستش مياندازد و بعد با هر دو دست پاي چپش را مي گيرد و به شدت تكان مي دهد و پاي مصنوعياش را درآورده و بالا نگه مي دارد تا زن ببيند
زن بعد از اين كه دستانش را از جلوي چشمانش بر ميدارد، ابتدا لبخندي روي لبانش مينشيند سپس لبخند هر دو تبديل به قهقههاي بلند مي شود.
جزیره
اگر كسي كمي با تاريخ دم خور باشد حتماً ميداند كه حضرت امام جواد (ع) مبارك ترين مولود عالم است و شب تولدشان از شادترين شب ها؛ .... سال ها از عمر امام رضا ( ع ) ميگذشت و هنوز فرزندي از نسل مبارك ايشان متولد نشده بود، تا اين كه در سن چهل و هفت سالگي خداوند امام جواد ( ع ) را به حضرتش عطا كردند و اين مولود شد مبارك ترين و پر بركت ترين مولود عالم.
كمي ديگر كه همين تاريخ را بگيريم و به عقب برويم، به مبعث ميرسيم؛ لحظهاي كه جبرئيل ـ اين فرشته ي مقرب ـ به محمد بن عبدالله ( ص ) نازل شد و گفت: بخوان ..... و اين خواندن همان و رسول الله شدن محمد ( ص ) همان و آغاز زيباترين قطعه ي تاريخ.
و اصلاً لازم نيست تاريخ را خوانده باشي براي اينكه بداني چقدر در تاريخ سال روز هاي تولد امام حسين (ع) و حضرت عباس ( س ) شيرينند و مسلمانان وحتي كليميان و زرتشتيان را موجب خوشحالي.
اين ها را همه مي دانند، حتي آن پيرمردي كه در فلان روستاي دورافتاده، پاي زمين كشاورزيش بيل ميزند و براي لقمه اي نان حلال، آفتاب سوزان، بهترين دوست و همنشين زندگي اش شده .... همين پيرمرد هم شب ها، وقتي از سر زمين برمي گردد، قبل از اين كه به خانه برود، براي نماز به مسجد دهاتشان مي رود و حتماً آن جا كسي بوده تا برايش قصه مسلماني و تاريخش را گفته باشد و به پيرمرد فهمانده باشد مباركي اين شب ها را.
راستش همه قصه ي شيريني اين شب ها را مي دانند، جز مسئولين صدا و سيماي ما ؛ همين كه شب، پدر خانواده از سر كار مي آيد و اهل خانه دور هم جمع مي شوند تا لقمه اي شام بخورند و به مباركي اين شب ها خوش باشند، نرگس شروع مي شود و قصه ي غم بار اين خواهر مهربان و خوب و فداكار! كه سعي مي كند خواهر بد و بي شعورش را از پليدي ها نجات بدهد آغاز مي شود و اين آغاز همان و خراب شدن يك شب خوب و مبارك همان....( راستي چقدر فيلم نامه نوشتن راحت مي شود وقتي كه براي نشان دادن شخصيت ها، مثبت و منفي را مقابل هم قرار دهي و سر و ته قضيه را هم بياوري ومنتظر باشي قست دوم و سوم قراردادت را به حسابت واريز كنند! )
فراموش نمي كنم كه در شب تولد امام جواد ( ع ) ـ اين مبارك ترين مولود عالم ـ غم بار ترين قسمت قصه ي نرگس را سيروس مقدم و گروهش با آنتني كه مسئولين صدا و سيما در اختيارشان گذاشته بودند، برايمان تعريف كردند؛ .... مادر نرگس مرده بود و مي خواستند قضيه را به نسرين خبر بدهند .... وقتي سريال تمام شد، همه ي اهل خانه را غم مردن مادر نسرين بلعيده بود؛ اين را از صورت هاي خسته و ناراحتشان راحت مي شد فهميد.
وهمين قصه بود در شب مبعث و شب هاي تولد امام حسين ( ع ) و حضرت عباس ( س ) . ( سيزده رجب را ننوشتم، چون مسافرت بودم و شكر خدا تلوزيون در دسترسم نبود! )
البت اين آن قدر به مزاج صدا و سيمايي ها خوش آمد كه بهمان مژده داده اند كه از حالا به بعد هر شب مي توانيم قسمتي از يك ملودرام نود قسمته را از تلوزيون ها ي خانه هايمان ببينيم و درس زندگي ياد بگيريم و بهمان بفهمانند كه چطور در مصرف انرژي، صرف جويي كنيم و از عاقبت شومِ شقايق خانم عبرت بگيريم و مثل آقا احسان بچه ي خوبي باشيم و با بچه هاي خوب ديگر شركت تحقيقاتي بزنيم و زندگيِ "هر روز بهتر ديروز" را براي خود و خانواده هايمان رقم بزنيم .... دلم بد جوري براي شبهاي برره و پول زور گرفتن "كيوون" تنگ شده ....
راستي نيمه ي شعبان نزديك است و اين نرگس هم حالا حالا ها قصد تمام شدن ندارد .... از من به شما نصيحت، شبِ نيمه شعبان، اصلاً تلوزيون ها تان را روشن نكنيد؛ يك شب را فكر كنيد تلوزيون اختراع نشده و به مباركي اين شب با خانوادهتان خوش باشيد.
کاوه آهنگری
چندي بود كه آفتاب پشت كوه ها رفته بود و ديگر اثري از پرتوهاي سرخگونش نبود. آسياب هنوز ميچرخيد. آسيابان لب از پيپ سفيدش بر نمي داشت. فصل گندم بود. مردم زيادي صف كشيده بودند تا گندم هاشان را آسياب كنند. "اين طرف نه بادي مي آيد و نه آبي جاري است" اين را آسيابان، وقتي كه لبش را از پيپ بر مي داشت، مي گفت. از ديروز تا حالا كه تنها اسب باقي مانده اش مي چرخيد اين را بارها گفته بود و اسب بي چاره هنوز مي چرخيد. پير زني با كيسه اي گندم، كه از بقيه كمتر مي نمود، در ته صف گاهي سرك مي كشيد تا ابتداي صف را ببيند. اما چشمانش سوي آن را نداشت و نا اميد به جاي خود باز مي گشت. همه در صف دربارة آسيابان كه بر بالاي سكو با پيپ سفيدش ژشت خاصي گرفته بود، حرفها مي گفتند. برخي او را مردي پول پرست و بي رحم مي دانستند، كه رحمي به اسب بي چاره نميكند و لعنت ها به او مي فرستادند. اما با شنيدن حرف نفر ديگر ساكت مي شدند "اگر او بي رحم نباشد چه با گندم هامان كنيم" پس از آن دست از لعنت برمي داشتند و چند نفري او را دعا مي كردند. "آدم خوبي است مي خواهد كار مردم را راه بيندازد و گرنه پول كه هر چه بخواهد در اين چند روزه به دست آورده.." سخنان مردم در هم مي آميخت و آسياب مي چرخيد. پيرزن كه گوش هايش سنگين بود هيچ نمي شنيد و از اين خوشحال بود. فقط دعا مي كرد تاصف كوتاه شود چرا كه پاهايش ديگر طاقت ايستادن نداشت. صف آرام به پيش مي رفت و پيرزن نزديك مي شد آسيابان از اسب قديمي اش ميگفت كه چند روز كار كرد و دم بر نياورد. افسوس مي خورد كه چرا آن را فروخته و پس از آن مشغول توصيف حيرت انگيز آن مي شد. گاهي از سكو پايين مي آمد تا گفته هايش را به صورت تصويري نشان دهد. در همين حال بود كه ناگهان خشكش زد. آسياب از كار افتاده بود. آسيابان به داخل دويد. صداي نالههايش بر جسدِ بي جان اسب از بيرون شنيده مي شد. مردم در هم ريخته و از هر طرف پراكنده شدند. پيرزن هنوز مانده بود و رمق آن نداشت تا كيسة گندمش را به دوش بكشد.
کریم دوغی
خسته بودم. حوصلهام سر رفته بود. دور خودم ميگشتم. نميدونستم چي كار كنم. دل و دماغ كاري رو نداشتم. رفتم بالاي پشت بوم. اون هم ساعت دوازده شب. حوصله آسمون مهتابي و ستارهها رو هم نداشتم. اومدم زير زمين. تاريك بود و پام به جعبهاي گير كرد. نزديك بود ولو شم وسط سالن. عصباني لگدي به جعبه زدم. برق را كه روشن كردم ديدم جعبهاي پر از كتاب است كه قراره بريزيم دور. كتابهاي كهنه و قديمي، ورق ورق شده، زرد شده و خورده شده. نشسته يكي يكي كتابها را ورق ميزدم. ميدانستم بيشتر اين كتابها مال بابا است؛ كتابهاي سخنراني، عرفاني و فلسفي. از بس اونها رو ديده بودم خسته شده بودم. ته جعبه گوشهاي از يك كتاب پاره شده، كه توش هم تا خوره بود، به چشمم ناآشنا اومد. برداشتمش. اسمش عجيب بود؛ «تِس» چند بار تكرار كردم؛ «تِس دوربرويل» اثر توماس هاردي. فهميدم تست نيست كه "ت" اون تو چاپ از قلم افتاده باشه. ورق زدم تا شايد بفهمم تس كيه يا چيه. شروع كردم صفحه اول رو خوندن. نفهميدم. صفحه دوم تازه دستم اومد كه «تِس» اسم دختريه كه در يك خانواده فقير و پدري هميشه مست با تعداد زيادي بچه زندگي ميكنه.
كتاب جذاب تر از اون بود كه بگذاره دوباره جلوي پام رو ببينم و براي دومين بار زمين نخورم. اهميتي ندادم. خودم را عقب كشيدم. به ديوار تكيه دادم و كتاب رو گذاشتم روي زانوهام و ادامه دادم. تس، حيووني مجبور بود براي كار به منزل پيرزني ثروتمند، كه گويا سابقه فاميلي دوري با آنها دارد، برود و به خاطر خانواده سعي ميكند نگاهها و حرف هاي پسر عياش و هوسباز پيرزن را تحمل كند تا اين كه روزي در جنگل طعمه او ميشود و اين تازه آغازي است براي يك تغيير و حادثهاي است براي يك سرنوشت محتوم و محكوم و علتي است براي به شكست كشاندن يك عشق كه بعدها با يك پسر كشيش پيش مي آيد و... .
توماس هاردي نويسنده انگليسي اين رمان، بيشتر به خاطر شعرهايش معروف است. او چند رمان ديگر از جمله "جود گمنام" ، "بانوي خيالي" و "دور از اجتماع خشمگين" دارد. هاردي، تس را در سال 1891 نوشت. در يك نظر سنجي در انگلستان اين رمان به همراه "بلنديهاي بادگير" از اميلي برونته، "بر باد رفته" ، و "1984" اثر جورج ارول، چهار رماني بودند كه خوانندگان انگليسي ميخواستند پايان شادتري داشته باشند. به اين ليست مي توانيد دكتر ژيواگو، بيمار انگليسي و آناكارنينا را هم اضافه كنيد.
من خواندن رمان را با اين كتاب شروع كردم و هنوز كه هنوزه بارها اون رو خوندم. داستاني هميشه تازه و هميشه جذاب. من هميشه خوندن اين كتاب را به دوستان عزيزم توصيه ميكنم چون «تِس» لااقل ارزش يك بار خوندن را دارد. باور كنيد.
و اما فيلم. رومن پولانسكي در 1979 از اين رمان يك فيلم كلاسيك ساخته است. فيلمي كه به شدت به رمان وفادار است. اين فيلم برنده اسكار بهترين طراحي لباس، صحنه پردازي و فيلم برداري شده است. فيلمي ديدني با قاب بندي و فيلم برداري بي نظير كه لذت ديدن تصاوير زيبا و تعليق يك داستان خوب و بازيهاي بي نقص آن سه ساعت شما را ميخكوب ميكند و حسرت پاياني فيلم تا مدت ها گريبان شما را خواهد گرفت. «تِس» را از دست ندهيد.
هیوا
مگس جوان چرخی دیگر زد. با نیمی از هزاران چشمش به میز غذا و با نیمی دیگر به مرد نگاه کرد. او با قیافهای احمقانه و با دهان باز خوابیده بود. بار دیگر به غذاها نگاه کرد و آهی کشید. چه قدر رسیدن به آن ها آسان و وسوسه کننده بود!
به سمت میز شیرجه رفت، ولی در میانه راه منصرف شد و ایستاد. عذاب وجدان مثل بند کفشی که زیادی سفت شده باشد، گلویش را می فشرد(بگذریم از این که مگس ها کفش ندارند) چهره رنگ پریده پیش از مرگ پدرش، همیشه جلوی چشمانش بود. البته سعی می کرد تمام هزاران چشم مرکبش را به این تصویر وا نگذارد تا از سوی دشمنان غافلگیر نشود. بنابر این می شود این خاطرات را به حالت تصویر در تصویر تلویزیون تشبیه کرد.
البته همان طور که مگسها کفش ندارند، تلویزیون هم ندارند! پس نمی توان انتظار داشت که این توصیف دقیق باشد. ولی نویسنده گاهی مجبور است در میان دروغ هایش، چند نمونه واقعی هم بیاورد تا این دروغها راحتتر به خورد خواننده برود. پس کم و کاست این دروغها را نه از تصورات مگس جوان، که از نویسنده بدانید.
در مغز مگس جوان، که وزنش حتی به گرم هم نمی رسد، این ماندگارترین تصویر از پدر بود. پدر به سختی نفس میکشید. دیگر چیزی از او باقی نمانده بود. چشمانش که روزی سویی عجیب داشتند، اکنون شبیه توپ فوتبالی بودند که پنچر شده باشد. دستانش به چوبهای خشکی می ماندند. بالهایش، که روزی عظمتی برای خود داشتند، اکنون مانند پردههای تور پارهای بودند که به نسیمی بند است. خرطومی که روزی توانایی مکیدن بهترین کثافات را داشت، اکنون شبیه شلنگی بود که در مجاورت گرما، کشیده و کج و کوله شده بود. در یک جمله، در آخر خط بود. او در آخرین لحظات عمر پر بار چهل روزه خود به سر میبرد. او در این عمر طولانی، که نصیب هر مگسی نمیشد، تبدیل به یک اسطوره و فخر عالم مگسها شده بود. نام او مدتها بر تارک کثافات عالم خواهد درخشید.
در آخرین لحظات عمر، او به چه می اندیشید. شاید به درستی نتوان بیان کرد. مگسها موجودات عجیبی هستند. ولی می توان ماحصل افکار وی را این گونه یافت. فکر او به گذشتههای دور پرواز کرده بود.
پنج روز از عمرش می گذشت که به آن مکاشفه رسید. سوالهایی هستند که به مغز هر کسی نمیرسند و باید غیر عادی بود تا به آنها اندیشید. او بارها شاهد له شدن دوستانش در زیر مگسکش بود. او مگسهایی را دیده بود که تمام عمر خود را با عوارض ناشی از حشرهکشها می گذراندند. سرفههای پی در پی پدرش گواهی بر این قضیه بود .
و این گونه بود که به این فکر افتاد: چرا انسانها با مگسها دشمنی دارند؟
مگر مگس ها مخلوق خدا نبودند؟ مگر حق زندگی نداشتند؟ به علاوه، مگسها قدرت پرواز داشتند، ولی انسانها فاقد این قدرت بودند! گاهی فکر می کرد، انسانها به این دلیل به مگسها حسادت می کنند. ولی این دلیل کافی نبود تا انسانها دست به نسلکشی بین مگسها بزنند. هر چه فکر کرد جوابی نیافت. در نهایت به این نتیجه رسید که جواب بین انسانهاست. پس تصمیم گرفت زبان آنها را بیاموزد.
برای آموزش این زبان، نزد بزرگترین استاد بین حشرات رفت. روی کارت ویزیت نوشته بود:
آموزش تضمینی علوم مختلف توسط استاد کتابخوار
هر علمی آسان است، به شرطی که معلم خوبی داشته باشید!
استاد کتابخوار
دارای مدارک مهم بین الحشرات والحیوانات!
یکی از دوازده عالم بزرگ دنیا!
آموزش تضمینی: فقط در بیست روز!
طالب علم ما، کمی با خود اندیشید: بیست روز، این نیمی از عمر یک مگس است!
ولی تصمیمش را گرفته بود. پس به نزد استاد شتافت.
استاد کتابخوار، بزرگترین کرم کتابی بود تا به حال دیده بود. این را هم باید به محسنات وی افزود. او مدتها در کتاب خانه های مختلف زندگی کرده و از همه قماش کتاب تناول فرموده بود! به این صورت بود که او به بزرگ ترین عالم دنیای حشرات تبدیل شده بود. مقدارعلم او را میشد از اندازه شکمش فهمید!
او بلافاصله به آموزش جوان داستان ما همت گماشت. هر روز به او زبان انسانها را می آموخت که کار مشکلی هم بود. او همیشه می گفت:
زبان انسانها عجیب ترین و بد ترین زبان در دنیاست! آنها یکدیگر را با نامهای مختلف صدا میزنند که کار ما را مشکل میکند. برای مثال: پدر، همسر، دوست، مرد، راننده تاکسی، پسر خاله و ... که همه به یک شخص گفته میشود .
روزها و روزها می گذشت و جوان ما به میان سالی رسید. او اکنون بیست و پنج روزه بود و بیش از نیمی از عمر خود را سپری کرده بود. اکنون به زبان آدمیان تسلط کافی داشت. پس با استاد وداع کرد و به خانه برگشت (منظور فاصله ی بین قفسه کتاب خانه تا اتاق نشیمن است که او در آن جا می زیست) و آن گاه به صحبتهای انسانها گوش داد. ولی به زودی پی برد که راز کار در جعبهای جادویی به نام تلویزیون است.
پس ساعتها و ساعتها می نشست و تلویزیون نگاه می کرد تا پی ببرد چرا انسانها با مگسها دشمنی دارند؟ البته او در فکرش اعتراف میکند که اگر رسالتی بزرگ بر دوش نداشت، تلویزیون وسیلهای بسیار مفرح بود که میتوانست از آن لذت ببرد .
ولی او وظیفهای داشت که زحمت زیادی برایش کشیده بود. پس قید تمام لذات را زد و فقط نگاه کرد. آن قدر نگاه کرد تا چشمانش ضعیف شد و مجبور شد عینک بزند. البته مشکل این جا بود که او هزاران چشم مرکب داشت که گاهی تلالو نور آنها در عینک، چشمانش را آزار می داد. ولی او باز هم تحمل می کرد.
سی و شش روز از عمرش میگذشت و چند روزی دیگر فرصت نداشت که بالاخره دید و بلافاصله سکته کرد. سه روز(لطفاً با مقیاس مگسی محاسبه کنید!) در حالت شوک بود و حرفی نمیزد. گویی صاعقه بر او زده بود. دیگر آخرین نفسها را میکشید که پسرش را بر بالین خواند و با آخرین نای خود در گوش او چیزی گفت و مرد. به همین سادگی!
البته در دنیای نوشتن گاهی سادگی و گاهی پیچیدگی پیروز می شوند. شاید اگر شما به جای من بودید، برای این بزرگ دانشمند عالم مگس ها، مرگی رومانتیک تر متصور میشدید، ولی چه میتوان کرد که دنیای ظالمی است!
مگس جوان باز هم به پایین نگاه کرد. اکنون چشمان مرکبش به سه گروه تقسیم شده بودند: گروهی تصویر پدر در حال احتضار را میپروراندند ، گروه دوم مرد خرناس کش را می پاییدند و گروه سوم به میز غذا مینگریستند .
تصمیمش را گرفت. به پایین شیرجه زد. مسیر را خیلی خوب می شناخت. او اکنون افسانه شخصی خود را می دانست. به مردی که با دهان باز خوابیده بود نزدیک شد و شیرجه زد. وارد دهان او شد و راه معده اش را در پیش گرفت. لحظاتی بعد، در حالی که آخرین لحظات عمر خود را درون معده مرد می گذراند، آخرین تصویر پدر را میدید که در گوش او می گفت:
مگس ها آفریده شده اند تا انسان ها را بیمار کنند!
نویسنده: رامین (مهمان حلقه)