
خلاصه داستان: پدر (پرويز پرستويي) مرد نسل جنگ، براي گذران زندگي در معادن مشغول كار است. او سعي كرده از بوي جنگ فرار كند.
دختر ( گلشيفته فراهاني) روي تپه اي مشغول كند و كاو علمي است كه ناگهان خنجري از زمان جنگ را مييابد و ...
در ادامه ي داستان پدر مجبور است به دختر معترض بفهماند چرا جنگيده است و....
1. ابراهيم حاتميكيا در يادداشت خودش براي فيلم، از روزهاي سختي ميگويد كه شاهد ذبح شدن "به رنگ ارغوان" در بازيهاي سياسي بود. او در اين روزها براي التيام خود به سراغ "به نام پدر" ميرود و به آن پناه ميبرد.
"به نام پدر" بازگشت حاتميكيا به فيلم هايي درباره جنگ است. او خودش گفته كه علت اين بازگشت را از درون فيلم بايد بفهميم.
2. من نه منتقد هستم و نه نقد را دوست دارم. من فيلم را حس ميكنم.
اين فيلم هر چه باشد و هرچند مرا راضي نكرده است، اما براي من هم بازگشت است. من پس از "آژانس شيشه اي" كه هفت بار آن را در سينما ديدم و هر هفت بار گريستم، اولين بار بود كه با قهرمان حاتميكيا گريستم و مظلوميت او را حس كردم.
3. براي من كه شيفته حاتميكيا هستم و پس از هشت سال دوباره با ابراهيم گريستم، سخت است كه بگويم «فيلم در حد نام ابراهيم نبود» اگر اين فيلم را بدون نام حاتميكيا ميديدم حتما لذت مي بردم و آن را از بهترينها ميدانستم، اما نام حاتميكيا آنقدر سنگين است كه قبل از شروع اين فيلم "ديده بان" و "مهاجر" و "كرخه" و "آژانس" و... از برابر چشمم عبور ميكردند و من در اين فضاي سنگين "به نام پدر" را آن گونه كه انتظار داشتم نديدم.
4. گفتم كه قبل از ديدن اين فيلم، نوشته حاتمي كيا را خواندم كه خواسته بود دليل بازگشت به فيلمي درباره جنگ را از درون فيلم بخواهيم و حالا مي دانم چرا.
ابراهيم عزيز!
تو مثل شخصيت پدر درفيلمت، دوباره به جنگ برگشتي و پدر چه بهاي سنگيني پرداخت تا دوباره برگردد. نميدانم تو چه پرداختي؟ اما كاش بر نميگشتي!
يادم نمي رود، چند ماه پيش كه عدهاي ازرزمندگان نامهاي به ارشاد دادند تا مانع اكران فيلم تو شوند، باز هم سكوت كردي و هر گاه تريبوني مانند ديدار با رهبر يافتي، ايستادي و فقط از اين گفتي كه كاش مردان سياست و نظام تو را رها مي كردند و اجازه مي دادند خودت باشي و ايده هايت و فيلم هايت.
اي بلبل عاشق! باز هم براي شقايق ها خواندي. باش و بمان و بخوان.
سيدحسين ميرخليلي (مهمان حلقه)

"اتي" عاشق پول و ثروت و پرايد! است. مي خواهد (مثل بچه پولدارها سوار پرايد شود. عينك دودي بزند، نوار بگذارد و صداي نوار را تا ته زياد كند؛ چرا كه معتقد است هيچ چيز ازآنها كم ندارد و تازه از همهشان هم خوشگلتر است) اما "اتي" به هيچ وجه چنان شيفته اينها نيست كه براي به دست آوردنشان حاضر به انجام هر كاري باشد. گر چه ظواهر امر از وجود دختري فراري و دستمالي شده توسط هر مردي خبر مي دهد؛ اما "اتي" لااقل تا به حال از اين ورطه محفوظ مانده است و قصد آلوده شدن به آن را هم ندارد. لذا مي بينيم كه به پيشنهاد پسرها توجهي ندارد و حتي وقتي جهانگير با پرايد مشكي،عينك دودي به چشم، مقابلش بوق مي زند و او را دعوت به سوار شدن مي كند، همان "اتي" عاشق پرايد، تا وقتي كه جهانگير را به جا نميآورد حاضر به سوار شدن نمي شود.
"اتي" از سابقه تيره خود دل خوشي ندارد و با بلوفهاي خود ساخته و بافتهاش سعي در ساختن هويتي كاذب براي خود دارد؛ اين كه (دانشجوست، در ساختمانهاي با كلاس رفت و آمد داشته، با آدمهاي با كلاس گشته، پدرش او را لب دريا مي برده و مي گفته بريم شنا،لب دريا زير چتر نوشيدني خنك مي نوشيده، اسكي رفته و چون خيلي با كلاس است،چاي و بستني نمي خورد و در عوض كافه گلاسه ميل دارد و هويج بستني...)
"اتي" دختري است در عين معصوميت و مظلوميت ترحم برانگيزش، پر شر و شور و سر زنده و از خيلي جهات (عين يويو مي مونه) بازيهاي بچهگانهاي ميكند. از پله برقي بر خلاف جهت حركتش بالاميرود، عينك دودي به چشم ميزند،گل لاي موهايش ميگذارد و با جا سويچي عروسكي بازي ميكند و حتي از اين كه جهانگير، عروسك شاپوري را به او نداده گله ميكند. در عين حال مناعت طبع و غرور زنانه دارد. نميخواهد زير دين كسي باشد و تأكيد مي كند كه قسط شلوار را به جهانگير خواهد داد و ضمناً به جهان هشدار ميدهد كه با هم هويج بستني خوردن، دليل نميشود كه جهان به همه كار او دخالت كند و بايد دنبال كار خودش برود و ضمناًروي عروسي كردن با "اتي" هم حساب نكند.
و بالاخره"اتي" دختري است كه بي نهايت تشنه محبت است؛راستين يا دروغين فرقي نمي كند. از اين رو محبت ظاهري شاپوري را به محبت واقعي جهانگير، كه در ظاهر گاهي با خشونت همراه است، ترجيح مي دهد و سرانجام هم قرباني همين عطشي مي شود كه زندگي سراسر غم و بدبختياش را بر او تحميل كرده است.
محمد جعفريباشد؟
سعيد وقتي شدت عصبانيت رؤيا را ميبيند، از رؤيا و آتش رو برميگرداند. چند قدمي فاصله ميگيرد و رو به دريا ميايستد. يك سيگار از جيبش در ميآورد و گوشه لبش ميگذارد و بدون معطلي با فندك آن را روشن ميكند. با اولين پك عميقي كه به سيگار ميزند گويي يك مسكن قوي مصرف كرده، چشمانش آرام بسته ميشود و اخمهايش باز ميشود.
رؤيا هنوز با چشمان غضبناك سعيد را نگاه ميكند كه با نوك كفشش با ماسههاي نرم ساحل ور ميرفت. سعيد با يك موج بلند خيس ميشود. او كه افكارش پاره شده است چشمانش را ناگهان باز ميكند سرش را پايين ميآورد و به پاهاي خيسش نگاه ميكند ولي همانطور بيحركت ميماند و پك ديگري به سيگارش ميزند.
رؤيا از سعيد چشم بر ميدارد و به آتش نگاه ميكند. آرام مينشيند و زانوانش را در بغل ميگيرد و چانهاش را به زانوهايش تكيه ميدهد. اخمهايش كمي باز ميشود. به آتش زل زده بود. گهگاهي از لابهلاي شعلههاي آتش شبحي از سعيد را ميديد. افكارش به كلي به هم ريخته بود. صداي موج دريا و جزجز و تق تق آتش و صداي نسيمي كه شعلهها را به اين طرف و آن طرف ميبرد، موسيقي غمگين و عجيبي ساخته بود. اشك در چشمان رؤيا حلقه زده بود و شعلهها برق عجيبي در چشمانش ايجاد كرده بود. با اولين باري كه مژههايش روي هم ميرود قطره اشكي از چشمش جدا ميشود و روي گونهاش ميغلطد. بغضي گلويش را پر كرده بود، ولي خود را كنترل ميكرد. وقتي احساس كرد كه سعيد هم از گريه شانههايش تكان ميخورد صدايش را رها ميكند و با صداي بلند شروع به گريه ميكند و چشمانش را به زانوهايش فشار ميدهد.
سعيد با شنيدن گريه رؤيا با آستين چشمهايش را پاك ميكند و به رؤيا نگاه ميكند. ميخواهد حرفي بزند ولي پشيمان ميشود. برميگردد و به ستاره پر نوري كه در اعماق تاريكي شب ميدرخشد نگاه ميكند و پك ديگري به سيگارش ميزند.
رؤيا خيلي سريع تخليه ميشود و كم كم آرام ميشود. بعد از چند لحظه سكوت سرش را بلند ميكند. دماغش را بالا ميكشد و از جا بلند ميشود. شادي پنهاني در چهرهاش نمايان ميشود. اما از بروز لبخند در چهرهاش جلوگيري ميكند. به طرف سعيد ميرود و سرش را به بازوي او تكيه ميدهد و با صداي آرامي ميگويد:
ـ سعيد
سعيد (با كمي مكث)
ـ جانم
ميگم... ميگم من فكرهام رو كردم... بچه ام رو ميخوام نگه دارم.
كاغذ كوچكي كه روي آن نوشته شده «تست بارداري» از دست سعيد رها ميشود و به دريا ميافتد.
نویسنده: ساهامیرو
اقتباسی از تابلو "اسباب کشی" استاد کاتوزیان

۱. روز. داخلي. خانۀ زهره
"زهره" دختري هفت، هشت ساله روي رختخواب هاي تا شده و پيچيده شده، وسط اتاقي خالي از اسباب، نشسته است. دفتري به دست دارد و غرق فكر است. چشمش به دوستش "زيبا" كه هم سن و سال خودش است مي افتد كه غمزده دم در ايستاده و او را تماشا مي كند.
- زهره: چرا اون جاوايستادي؟ بيا تو.
زيبا جلو مي آيد در دستش گل رز صورتي رنگي ديده مي شود سرش را پايين انداخته و غمگين است
زيبا: مي خواين برين؟
زهره: هرچي به مامان ميگم فايده نداره مي گه خونه خريديم بايد بريم خونه ي خودمون
زيبا (درحالي كه به زهره نگاه مي كند): ميري اون جا دوستاي جديدي پيدا مي كني
زهره(بابغض) خوب تو هم دوست مني تازه با تو كه بيشتر دوستم اين همه وقت با هم همسايه بوديم من ميومدم خونه ي شما تو ميومدي ولي بيشتر وقتا من ميومدم خونه ي شما حالا تو هم بايد زياد بياي خونه ي ما
زيبا (كه اميدوارشده با لبخندي جواب مي دهد) باشه با مامانم ميايم
كمي مكث مي كند و بعد : قول مي دي هرجا رفتي منو يادت نره
زهره: آره تو چي؟
زيبا: منم آره. قول مي دم تا آخر عمرم تو رو يادم نره.
كمي مكث مي كند و بعد
زيبا: راستي اين دفتر هم قرار شد يك ماه دست تو باشه يك ماه دست من. يادت كه نرفته؟
زهره: نه. اين دفتر مال دو تامونه ! عكساشو با هم جمع كرديم پس مال هر دومونه.
زيبا (در حالي كه گلي را به زهره نشان مي دهد كناراو روي رختخواب ها مي نشيند).
زيب: بيا اين گل رو پرپر كنيم گلبرگاشو بشماريم هر كي عدد فرد اومد يعني اون نامرده زود دوستشو يادش مي ره باشه؟
زهره: باشه يكي تو يكي من .
زهره و زيبا شروع به كندن گلبرگ هاي گل مي كنند و مي شمارند4 3 2 1 …
يكي زهره و يكي زيبا مي كند آخرين گلبرگ يعني بيست و هفتمين گلبرگ را زهره مي كند
زهره( وحشت زده) بيست و هفت زوجه يا فرد؟
زيبا (مايوسانه) بابام مي گفت هر عددي كه رقم دومش فرد باشه خودشم فرده
زيبا (غمگين مي شود) ديدي تو زود منو يادت مي ره
زهره (درحالي كه بلند مي شود) نه قبول نيست. گله يك برگ كم داشت من اين شرط بندي رو قبول ندارم.
دراين لحظه زني واردمي شود زن (رو به زهره): زهره چرا نشستي بابات دو ساعته منتظره زود باش
زن از در بيرون مي رود .
زيبا دم در ايستاده زهره تادم در مي آيد ولي گويي چيزي را فراموش كرده برمي گردد و از روي اثاثيه گلبرگ هاي پرپر شده را بر مي دارد و لاي دفترش مي گذارد .نگاه هاي غم زده آن ها به هم گره مي خورد.
2.روز-خارجي
صحنه ثابت مي شود. دوربين عقب مي كشد و ما آن صحنه را درون عكسي مي بينيم زن جواني عكس را به دست دارد. قطره اشكي روي عكس مي چكد زن آن را با آستين لباسش پاك مي كند
زن به عكس نگاه مي كند ما نمايي از عكس را مي بينيم. صداي زن روي تصويراست:
شرط بنديمون درست بود تو همون سال رفتي. يادمه دونه هاي سرخك تمام تنت رو پر كرده بود
زن (آه عميقي مي كشد)
زن: ولي من به قولم وفادار موندم
كمي سكوت
زن عكس را درون زيپ كيفش مي گذارد دوربين عقب مي كشدو ما زن را در قبرستان مي بينيم زن بطري آبي را كه بغل قبر گذاشته برمي دارد و روي قبر مي ريزد .فيد به سياهي.
نويسنده : جزيره
سیما
نويسنده: دکتر ارنست

«من قوي هستم. هر صبح قبل از اين كه خورشيد بيرون بيايد و با نورش داد بزند «من قوي هستم» از جايم بلند ميشوم، اشكهاي ديشبم را پاك ميكنم، تمام كساني را كه دوست دارم براي صرف صبحانه به آشپزخانه ميبرم، در را به رويشان قفل ميكنم و همه آنها ميفهمند گول خوردهاند. آنجا حمام است، آن هم حمام آب سرد. سرم را ميتراشم. داد ميزنم «من قوي هستم» خورشيد ميترسد و ديگر بيرون نميآيد»
اسمش آيداست و همه تلاشش را ميكند كه بگويد «من هستم. من قوي هستم. من آزاد و قوي هستم» درست وقتي كه شلوار جين آبي به تن كرده و در سردي و سياهي شب زير بارش باران يكسره ميرود، مستقيم و بيوقفه، ميخواهد بگويد «من قوي هستم» و آن قدر جسارت دارد كه همچنان كه باخ گوش ميدهد، كوله استخواني رنگ روشنش را روي شانههاي خيسش جا به جا كند و سوئيشرت سرخ رنگ جيغش را، كه مثل شولاي شيطان پرستهاست، به تن كند و بنشيند بغل دست راننده پرايدي كه پسر مو فرفري گيج و گنگي است و آن قدر جسارت دارد كه مثل تزريقي از رنگ رها شود در كنتراست يك پرتره سياه و سفيد مات و مثل ماژيكي رنگي با رفت و آمدش ساختار شكني كند و بكگراند سرد و سياه پرتره را خط خطي كند.
آيدا آنقدر قوي هست كه از خانه و خوابگاه و دانشكده و شهر و هر جايي كه بخواهد محدود و زندانياش كند، بيرون بزند و آنقدر قوي هست كه نترسد و عاشق شود و به سادگي دل به پسر سادهدلي بدهد و سر چهارراه جلوي كيوسك روزنامه فروشي ميخ شود و هي اين ماشين و آن ماشين را نگاه كند و از دلداده مو فرفري ساده دلش خبري نباشد و زير پايش علف سبز شود و... و آنقدر قوي هست كه خودش باشد و هيچ جا ادا در نياورد و دروغ نگويد و جايي كه بايد بگويد بيترس و واهمه به پليس بگويد كه نامزد پسر نيست و جايي ديگر با قطعيت بگويد «نامزدش هستم»
آيدا قوي است، با چشمها و اجزاي ظريف صورتش كه رنگ خنده و زندگي است. اين را صداي جيغش ميگويد كه در تونل با صداي ننر و اداهاي لوس بچهگانهاش ميخواهد ثابت كند «من قوي هستم» آنقدر قوي و زنده كه خورشيد هم ميترسد بيرون بيايد و داد بزند «من قوي هستم» آنقدر زنده كه مرگ هم نميتواند بگويد آيدا قوي نيست.
آيدا هست. آنقدر كه ميتواند خود را مثل قطعهاي گمشده از كابوسهاي نيمهجان پسري رو به مرگ بيرون بكشد.
نويسنده: سیما
به نام خدا
با معرفي يكي از اعضاي حلقه، رمان كوتاه «گدا» از نجيب محفوظ را خواندم و غرق در لذت و همذات پنداري با اين شاعر ناتوان از شعر گفتن شدم. «گدا» شرح حال روشنفكران بريده جهان عرب است. شكست شرق از رسيدن به جامعه بيطبقه، ناتواني اعراب از حفظ هويت قومي خود و افسردگي روشنفكران و هنرمندان اين جوامع كه بهتر و عميقتر از همه طعم تلخ شكست را چشيدهاند. «گدا» تصوير ميانسالي جوانان آرمانگرايي است كه تمام انرژيشان را بر سر خوشبختي گذاشتند و حالا در ميانسالي، غرق در پي و چربي سوار بر كاديلاك به گدايي خوشبختي افتادهاند. شخصيت، مقام اجتماعي، همسر و فرزندان و حتي عشق به زندگي را بر سر همين آرزوهاي بربادرفته ميگذارند و در طغياني ديرهنگام پشتپا به همه چيز ميزنند. اما دير شده است و ديگر آن شور جواني نيست و به جاي ساختن خوشبختي به گدايي آن ميپردازند.
اين رمان برنده جايزه ادبي نوبل سال 1988شده است. خواندن ترجمه محمد دهقاني كه نشر نيلوفر چاپ كرده توصيه ميشود.