تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
 

خلاصه داستان: پدر (پرويز پرستويي) مرد نسل جنگ، براي گذران زندگي در معادن مشغول كار است. او سعي كرده از بوي جنگ فرار كند.

دختر ( گلشيفته فراهاني) روي تپه اي مشغول كند و كاو علمي است كه ناگهان خنجري از زمان جنگ را مي‌يابد و ...

در ادامه ي داستان پدر مجبور است به دختر معترض بفهماند چرا جنگيده است و....

 

1. ابراهيم حاتمي‌كيا در يادداشت خودش براي فيلم، از روزهاي سختي مي‌گويد كه شاهد ذبح شدن "به رنگ ارغوان" در بازي‌هاي سياسي بود. او در اين روزها براي التيام خود به سراغ "به نام پدر" مي‌رود و به آن پناه مي‌برد.

"به نام پدر" بازگشت حاتمي‌كيا به فيلم هايي درباره جنگ است. او خودش گفته كه علت اين بازگشت را از درون فيلم بايد بفهميم.

2. من نه منتقد هستم و نه نقد را دوست دارم. من فيلم را حس مي‌كنم.

اين فيلم هر چه باشد و هرچند مرا راضي نكرده است، اما براي من هم بازگشت است. من پس از "آژانس شيشه اي" كه هفت بار آن را در سينما ديدم و هر هفت بار گريستم، اولين بار بود كه با قهرمان حاتمي‌كيا گريستم و مظلوميت او را حس كردم.

3. براي من كه شيفته حاتمي‌كيا هستم و پس از هشت سال دوباره با ابراهيم گريستم، سخت است كه بگويم «فيلم در حد نام ابراهيم نبود» اگر اين فيلم را بدون نام حاتمي‌كيا مي‌ديدم حتما لذت مي بردم و آن را از بهترين‌ها مي‌دانستم، اما نام حاتمي‌كيا آن‌قدر سنگين است كه قبل از شروع اين فيلم "ديده بان" و "مهاجر" و "كرخه" و "آژانس" و... از برابر چشمم عبور مي‌كردند و من در اين فضاي سنگين "به نام پدر" را آن گونه كه انتظار داشتم نديدم.

4. گفتم كه قبل از ديدن اين فيلم، نوشته حاتمي كيا را خواندم كه خواسته بود دليل بازگشت به فيلمي درباره جنگ را از درون فيلم بخواهيم و حالا مي دانم چرا.

ابراهيم عزيز!

تو مثل شخصيت پدر درفيلمت، دوباره به جنگ برگشتي و پدر چه بهاي سنگيني پرداخت تا دوباره برگردد. نمي‌دانم تو چه پرداختي؟ اما كاش بر نمي‌گشتي!

   يادم نمي رود، چند ماه پيش كه عده‌اي ازرزمندگان نامه‌اي به ارشاد دادند تا مانع اكران فيلم تو شوند، باز هم سكوت كردي و هر گاه تريبوني مانند ديدار با رهبر يافتي، ايستادي و فقط از اين گفتي كه كاش مردان سياست و نظام تو را رها مي كردند و اجازه مي دادند خودت باشي و ايده هايت و فيلم هايت.

اي بلبل عاشق! باز هم براي شقايق ها خواندي. باش و بمان و بخوان.

 

سيدحسين ميرخليلي (مهمان حلقه)

http://mirkhalili.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 5:57 توسط راد(یکال) |

توصيف شخصيت "اتي" با بازي گلشيفته فراهاني در فيلم بوتيك ساخته حميد نعمت اله

 "اتي" عاشق پول و ثروت و پرايد! است. مي خواهد (مثل بچه پول‌دارها سوار پرايد شود. عينك دودي بزند، نوار بگذارد و صداي نوار را تا ته زياد كند؛ چرا كه معتقد است هيچ چيز از‌آن‌ها كم ندارد و تازه از همه‌شان هم خوشگل‌تر است) اما "اتي" به هيچ وجه چنان شيفته اين‌ها نيست كه براي به دست آوردن‌شان حاضر به انجام هر كاري باشد. گر چه ظواهر امر از وجود دختري فراري و دست‌مالي شده توسط هر مردي خبر مي دهد؛ اما "اتي" لااقل تا به حال از اين ورطه محفوظ مانده است و قصد آلوده شدن به آن را هم ندارد. لذا مي بينيم كه به پيشنهاد پسرها توجهي ندارد و حتي وقتي جهانگير با پرايد مشكي،‌عينك دودي به چشم، مقابلش بوق مي زند و او را دعوت به سوار شدن مي كند، همان "اتي" عاشق پرايد، تا وقتي كه جهانگير را به جا نمي‌آورد حاضر به سوار شدن نمي شود.

"اتي" از سابقه تيره خود دل خوشي ندارد و با بلوف‌هاي خود ساخته و بافته‌اش سعي در ساختن هويتي كاذب براي خود دارد؛ اين كه (دانشجوست، ‌در ساختمان‌هاي با كلاس رفت و آمد داشته، با آدم‌هاي با كلاس گشته، پدرش او را لب دريا مي برده و مي گفته بريم شنا،‌لب دريا زير چتر نوشيدني خنك مي نوشيده، اسكي رفته و چون خيلي با كلاس است،‌چاي و بستني نمي خورد و در عوض كافه گلاسه ميل دارد و هويج بستني...)

"اتي" دختري است در عين معصوميت و مظلوميت ترحم برانگيزش، پر شر و شور و سر زنده و از خيلي جهات (عين يويو مي مونه) بازي‌هاي بچه‌گانه‌اي مي‌كند. از پله برقي بر خلاف جهت حركتش بالامي‌رود، ‌عينك دودي به چشم مي‌زند،‌گل لاي موهايش مي‌گذارد و با جا سويچي عروسكي بازي مي‌كند و حتي از اين كه جهانگير، ‌عروسك شاپوري را به او نداده گله مي‌كند. در عين حال مناعت طبع و غرور زنانه دارد. نمي‌خواهد زير دين كسي باشد و تأكيد مي كند كه قسط شلوار را به جهانگير خواهد داد و ضمناً به جهان هشدار مي‌دهد كه با هم هويج بستني خوردن، دليل نمي‌شود كه جهان به همه كار او دخالت كند و بايد دنبال كار خودش برود و ضمناً‌روي عروسي كردن با "اتي" هم حساب نكند.

و بالاخره"اتي" دختري است كه بي نهايت تشنه محبت است؛‌راستين يا دروغين فرقي نمي كند. از اين رو محبت ظاهري شاپوري را به محبت واقعي جهانگير، كه در ظاهر گاهي با خشونت همراه است، ترجيح مي دهد و سرانجام هم قرباني همين عطشي مي شود كه زندگي سراسر غم و بدبختي‌اش را بر او تحميل كرده است.

 

محمد جعفريباشد؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 6:55 توسط راد(یکال) |

رؤيا از عصبانيت به خود مي‌لرزيد. عضلات صورتش بيرون زده بود. با تمام نيرو دستانش را مشت كرده بود. حرارت آتش صورتش را سرخ كرده بود.

سعيد وقتي شدت عصبانيت رؤيا را مي‌بيند، از رؤيا و آتش رو برمي‌گرداند. چند قدمي فاصله مي‌گيرد و رو به دريا مي‌ايستد. يك سيگار از جيبش در مي‌آورد و گوشه لبش مي‌گذارد و بدون معطلي با فندك آن را روشن مي‌كند. با اولين پك عميقي كه به سيگار مي‌زند گويي يك مسكن قوي مصرف كرده، چشمانش آرام بسته مي‌شود و اخم‌هايش باز مي‌شود.

رؤيا هنوز با چشمان غضبناك سعيد را نگاه مي‌كند كه با نوك كفشش با ماسه‌هاي نرم ساحل ور مي‌رفت. سعيد با يك موج بلند خيس مي‌شود. او كه افكارش پاره شده است چشمانش را ناگهان باز مي‌كند سرش را پايين مي‌آورد و به پاهاي خيسش نگاه مي‌كند ولي همانطور بي‌حركت مي‌ماند و پك ديگري به سيگارش مي‌زند.

رؤيا از سعيد چشم بر مي‌دارد و به آتش نگاه مي‌كند. آرام مي‌نشيند و زانوانش را در بغل مي‌گيرد و چانه‌اش را به زانوهايش تكيه مي‌دهد. اخم‌هايش كمي باز مي‌شود. به آتش زل زده بود. گهگاهي از لابه‌لاي شعله‌هاي آتش شبحي از سعيد را مي‌ديد. افكارش به كلي به هم ريخته بود. صداي موج دريا و جزجز و تق تق آتش و صداي نسيمي كه شعله‌ها را به اين طرف و آن طرف مي‌برد، موسيقي غمگين و عجيبي ساخته بود. اشك در چشمان رؤيا حلقه زده بود و شعله‌ها برق عجيبي در چشمانش ايجاد كرده بود. با اولين باري كه مژه‌هايش روي هم مي‌رود قطره اشكي از چشمش جدا مي‌شود و روي گونه‌اش مي‌غلطد. بغضي گلويش را پر كرده بود، ولي خود را كنترل مي‌كرد. وقتي احساس كرد كه سعيد هم از گريه شانه‌هايش تكان مي‌خورد صدايش را رها مي‌كند و با صداي بلند شروع به گريه مي‌كند و چشمانش را به زانوهايش فشار مي‌دهد.

سعيد با شنيدن گريه رؤيا با آستين چشم‌هايش را پاك مي‌كند و به رؤيا نگاه مي‌كند. مي‌خواهد حرفي بزند ولي پشيمان مي‌شود. برمي‌گردد و به ستاره‌ پر نوري كه در اعماق تاريكي شب مي‌درخشد نگاه مي‌كند و پك ديگري به سيگارش مي‌زند.

رؤيا خيلي سريع تخليه مي‌شود و كم كم آرام مي‌شود. بعد از چند لحظه سكوت سرش را بلند مي‌كند. دماغش را بالا مي‌كشد و از جا بلند مي‌شود. شادي پنهاني در چهره‌اش نمايان مي‌شود. اما از بروز لبخند در چهر‌ه‌اش جلوگيري مي‌كند. به طرف سعيد مي‌رود و سرش را به بازوي او تكيه مي‌دهد و با صداي آرامي مي‌گويد:

ـ سعيد

سعيد (با كمي مكث)

ـ جانم

مي‌گم... مي‌گم من فكرهام رو كردم... بچه ام رو مي‌خوام نگه دارم.

كاغذ كوچكي كه روي آن نوشته شده «تست بارداري» از دست سعيد رها مي‌شود و به دريا مي‌افتد.

نویسنده: ساهامیرو

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 10:49 توسط راد(یکال) |

دلم بد جوری هوای آن روزها را کرده. آن روزها که با هر بهانه‌ای فریادهای کودکانه‌ام را بر سر دنیا هوار می‌کردم. آن روزها که چشمان عروسک پارچه‌ای ام با من حرف می زد. آن روزها که من صدای تاپ تاپ دل کوچکش را می‌شنیدم. آن روزها که من بودم و یک دل گنجشگوار و بهانه گیر که بزرگ ترین بهانه‌اش شاید خوردن آب برگه‌ای بود که آن را با تمام لذات دنیا عوض نمی کرد. کجا رفتند آن روزها؟ کجا رفت آن گریه‌های از ته دل؟ کجا رفت طعم شیرین آب نبات چوبی سر گذر، که مرا در دریای خوشی غرق می کرد و من عاشقانه ترین سمفونی بودن را در کوچه پس کوچه های بی خیالی می سراییدم؟
بر سر دلم چه آمده؟ من دیگر روشنی آیینه را در صورت پر چروک مادر بزرگ نمي‌بينم. من دیگر بوی اطلسی‌های خانه مادربزرگ را حس نمی‌کنم. من دیگر بها نه کودکی‌ام را در قصه های پر غصه مادر بزرگ پیدا نمی‌کنم. من دیگر یک دنیا عشق را در چشمهای مات و پر از نگاه مادر بزرگ پیدا نمی‌کنم. من دیگر برق شوق را در چشمان آبی عروسکم نمی‌بینم. اصلاً من عروسکم را گم کرده‌ام. انگار با تمام شدن بهانه‌های کودکی، عروسکم را هم در جاده‌های فراموشی جا گذاشته‌ام. یا نه شاید در قعر همهمه‌های مبهم ذهن به هم ریخته‌ام آن را گم کرده‌ام. من باید دنبالش بگردم. او خوب می داند درد من چیست. همان طور که آن روزها من خوب می فهمیدم او مریض است. شاید در این بیابان پریشانی دستان سرد و کوچک او بتواند داغی این خاطرات خیس را از پیشانی تبدارم بزداید. من باید به پستوهای کودکی‌ام سری بزنم. من باید ذهن تب دارم را پا شویه‌ای بدهم . من باید عروسکم را پیدا کنم و از او بپرسم چرا من و دل قهریم؟

نويسنده: شهرزاد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 8:11 توسط راد(یکال) |

خيلي اين پا و اون پا كرده بود تا بتونه حرفشو بزنه، نفسش به شماره افتاده بود. تو دلش مي گفت: اي كاش همۀ آدما مي تونستند هر چي تو دلشون هستو بلند بگن.
- مي بخشيد آقاي آق علي! مي خواستم بگم اگه ممكنه يه مقدار...

***
هواي لونه خيلي سرد شده بود. حال رفيقش خيلي بد بود. يه هفته اي بود كه از لونه بيرون نرفته بودند. دو روزي بود كه كسي بهشون سر نزده بود. شاخك هاش بد جوري صدمه ديده بود. ديگه چيزي هم تو لونه براي خوردن نداشتند.

***
دير وقت بود. فكر خرجِ عمل، يه لحظه هم اونو آروم نمي ذاشت. اما يه دفعه يه انرژي تو وجودش جريان پيدا كرد. بلند شد يه ليوان آب رو سر "ماري" گذاشت و يه بوسه از پيشونيش كرد. به طرف جا لباسي رفت. هر چند ديگه دير شده بود وهيئت تموم شده بود.

***
يه دستي به شاخك هاي دوستش زد. يه كم آروم جا به جا كرد. طوري كه بيدار نشه. مي بايست يه كاري مي كرد. بي اختيار بلند شد و به طرف بيرون رفت. هر چند مي‌دونست كه شبِ و بعيده كه چيزي براي خوردن پيدا بشه...اما بايد يه كاري مي كرد.

***
جلوي آينه ايستاده بود. صورتشو تو آينه ديد. يه لحظه خودشو نشناخت. يه هفته اي بود به سر و روش نرسيده بود و خودشو مرتّب نكرده بود. صداي زنگ اف اف بود. دست پاچه شد. ترسيد "ماري" از خواب بيدار شه. به طرف در دويد. در و باز كرد. باور كردني نبود.

***
خاك هاي دمِ درِ سوراخو جا به جا مي كرد تا بتونه بياد بيرون. خوب دقّت مي كرد كه چه جور بايد موقعِ برگشتن خاك ها رو همون طور سر جاش بچينه تا اگه دست خالي برگشت مضحكه بقيّه نشه. اما دلش روشن بود. سايۀ بلندِ دو تا آدمو ديد كه داشتند با هم حرف مي زدند.

***
- حال خانم "ماري" چه طوره موسيو پترسي؟
- والّا چي بگم آقاي آق علي. دكترش گفته بايد عمل بشه اما...
- راستش ما جوياي احوال هستيم اما خدا شاهده خجالت مي كشيدم ازت بپرسم.
- شما لطف داريد.
- راستش امشب غذا يه كم زياد اومد بهانۀ خوبي بود. گفتم هم يه بشقاب عدس پلو بيارم هم بهت بگم اگه مشكلي داشتي كافيه لب تر كني...

‌ ***
هنوز داشتند حرف مي زدند. بوي خوراكي مي اومد. مي خواست از سوراخ بياد بيرون اما ترسيد. با خودش گفت نكنه برم بيرون من هم زير دست وپا بمونم. بهتره صبر كنم حرفشون تموم بشه و برن. منتظر موند اما يه دفعه ديد يه چيزايي از بين اون دو نفر ريخت رو زمين. باورش نمي شد. خوراكي بود. برنج نرم و خوش بو.

***
حسابي شرمندۀ آق علي شده بود. اون از كمك مالي اين هم از اين كه پيرمرد خودش پا شده بود غذاي نذري آورده بود. آن قدر ذوق زده شده بود كه وقتي اومد بشقابو بگيره دستش خورد و يه كم ازعدس پلوي نذري ريخت روي زمين. نشست براي جمع كردن...

***
ديگه دست خودش نبود. بي اختيار اومد بيرون. به زحمت يه دونه برنجو بلند كرد و سعي كرد اونو داخل لونه ببره. مطمئن بود كه بايد دست تنها همۀ برنج وعدس ها رو ببره داخل لونه.

***
بي اختيار شرمنده شد. نشست تا برنج و عدس هاي روي زمين رو جمع كنه... كه ديد يه مورچه سياه داره به زحمت يه دونه برنجو مي بره داخل لونه اش. آق علي گفت - من با اجازت بايد برم. كارام مونده. حتماً يه سري به ما بزن...دم و دستگاهِ امام حسين ( عليه السلام ) تعارف نداره... موسيو خداحافظ.
مات و مبهوتِ تماشاي مورچه سياه بود. پيش خودش گفت... .

نويسنده: سيد مجتبي طباطبايي
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 6:11 توسط راد(یکال) |

اقتباسی از تابلو "اسباب کشی" استاد کاتوزیان

۱. روز. داخلي. خانۀ زهره
"زهره" دختري هفت، هشت ساله روي رختخواب هاي تا شده و پيچيده شده، وسط اتاقي خالي از اسباب، نشسته است. دفتري به دست دارد و غرق فكر است. چشمش به دوستش "زيبا" كه هم سن و سال خودش است مي افتد كه غمزده دم در ايستاده و او را تماشا مي كند.
- زهره: چرا اون جاوايستادي؟ بيا تو.
زيبا جلو مي آيد در دستش گل رز صورتي رنگي ديده مي شود سرش را پايين انداخته و غمگين است
زيبا: مي خواين برين؟
زهره: هرچي به مامان ميگم فايده نداره مي گه خونه خريديم بايد بريم خونه ي خودمون
زيبا (درحالي كه به زهره نگاه مي كند): ميري اون جا دوستاي جديدي پيدا مي كني
زهره(بابغض) خوب تو هم دوست مني تازه با تو كه بيشتر دوستم اين همه وقت با هم همسايه بوديم من ميومدم خونه ي شما تو ميومدي ولي بيشتر وقتا من ميومدم خونه ي شما حالا تو هم بايد زياد بياي خونه ي ما
زيبا (كه اميدوارشده با لبخندي جواب مي دهد) باشه با مامانم ميايم
كمي مكث مي كند و بعد : قول مي دي هرجا رفتي منو يادت نره
زهره: آره تو چي؟
زيبا: منم آره. قول مي دم تا آخر عمرم تو رو يادم نره.
كمي مكث مي كند و بعد
زيبا: راستي اين دفتر هم قرار شد يك ماه دست تو باشه يك ماه دست من. يادت كه نرفته؟
زهره: نه. اين دفتر مال دو تامونه ! عكساشو با هم جمع كرديم پس مال هر دومونه.
زيبا (در حالي كه گلي را به زهره نشان مي دهد كناراو روي رختخواب ها مي نشيند).
زيب: بيا اين گل رو پرپر كنيم گلبرگاشو بشماريم هر كي عدد فرد اومد يعني اون نامرده زود دوستشو يادش مي ره باشه؟
زهره: باشه يكي تو يكي من .
زهره و زيبا شروع به كندن گلبرگ هاي گل مي كنند و مي شمارند4 3 2 1 …
يكي زهره و يكي زيبا مي كند آخرين گلبرگ يعني بيست و هفتمين گلبرگ را زهره مي كند
زهره( وحشت زده) بيست و هفت زوجه يا فرد؟
زيبا (مايوسانه) بابام مي گفت هر عددي كه رقم دومش فرد باشه خودشم فرده
زيبا (غمگين مي شود) ديدي تو زود منو يادت مي ره
زهره (درحالي كه بلند مي شود) نه قبول نيست. گله يك برگ كم داشت من اين شرط بندي رو قبول ندارم.
دراين لحظه زني واردمي شود زن (رو به زهره): زهره چرا نشستي بابات دو ساعته منتظره زود باش
زن از در بيرون مي رود .
زيبا دم در ايستاده زهره تادم در مي آيد ولي گويي چيزي را فراموش كرده برمي گردد و از روي اثاثيه گلبرگ هاي پرپر شده را بر مي دارد و لاي دفترش مي گذارد .نگاه هاي غم زده‌ آن ها به هم گره مي خورد.

2.روز-خارجي

صحنه ثابت مي شود. دوربين عقب مي كشد و ما آن صحنه را درون عكسي مي بينيم زن جواني عكس را به دست دارد. قطره اشكي روي عكس مي چكد زن آن را با آستين لباسش پاك مي كند
زن به عكس نگاه مي كند ما نمايي از عكس را مي بينيم. صداي زن روي تصويراست:
شرط بنديمون درست بود تو همون سال رفتي. يادمه دونه هاي سرخك تمام تنت رو پر كرده بود
زن (آه عميقي مي كشد)
زن: ولي من به قولم وفادار موندم
كمي سكوت
زن عكس را درون زيپ كيفش مي گذارد دوربين عقب مي كشدو ما زن را در قبرستان مي بينيم زن بطري آبي را كه بغل قبر گذاشته برمي دارد و روي قبر مي ريزد .فيد به سياهي.

نويسنده : جزيره

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 5:32 توسط راد(یکال) |

1. خارجي / روز / مقابل يك مسجد محلي
جمعيت سياه پوش از مسجد بيرون مي آيند و جنازۀ روي دوششان را توي آمبولانس مي گذارند. آمبولانس به سرعت راه مي افتد و ماشين هاي اطراف به دنبال آن حركت مي كنند.

2 . خارجي / روز / پليس راه. خروجي شهر
رانندۀ آمبولانس كه يك جوان سرحال است، تند مي راند. ماشين هاي دنباله رو كه ملاحظۀ گل هاي چسبيده به ماشين و قاب عكس هارا دارند، آرام حركت مي كنند و عقب مي افتند.

3 . خارجي / روز / جاده
رانندۀ آمبولانس كه راه هر روزه را مي رود، بي خيال و بي توجه به اطراف، به نوار گوش مي دهد و سبقت مي گيرد. ناگهان مي بيند كه يك نفر وسط جاده پرچم قرمز تكان مي دهد. راننده براي اين كه به او نزند، به خط مقابل مي رود و به سرعت از كنار او مي گذرد. در يك آن، كاميوني را مي بيند كه با سرعت به طرف او مي آيد، ناخودآگاه به حاشيه مي راند و بعد از برخورد با تپه اي واژگون مي شود و چندين بار دور خودش مي چرخد.

4 . خارجي / روز / آمبولانس واژگون در حاشيۀ جاده
راننده پشت فرمان و ميان آهن پاره ها گيركرده و بي حركت است. گردنش شكسته و سرش به طرز محسوسي از ستون فقرات جدا افتاده است. تابوت گوشه اي افتاده و واژگون شده است. نماي نزديك از تابوت مي بينيم كه تكان مي خورد و دستي آرام از آن بيرون مي آيد.
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 18:52 توسط راد(یکال) |

خوشه اشك

قفسي بايد ساخت
هر چه در دنيا گنجشك و قناري هست
با پرستوها
و كبوترها
همه را بايد يك‌جا به قفس انداخت!
روزگاري است كه پرواز كبوترها
در فضا ممنوع است
كه چرا
به حريم حرم جت‌ها خصمانه تجاوز شده است!
روزگاري است كه خوبي خفته است
و بدي بيدار است
و هياهوي قناري‌ها
خواب جت‌ها را آشفته است.
                                           (فريدون مشيري)

 

سیما

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 22:37 توسط راد(یکال) |

آرزويش برآورده شده بود. در پوست خود نمي گنجيد. فرياد مي‌كشيد و دور اتاق مي‌چرخيد و مي‌رقصيد. اصلا باور نمي كرد كه خدا آن‌قدر دوستش داشته باشد كه حاجت روايش كند. كنار پنجره رفت. كمي پرده را كنار زد و دزدكي نگاهي انداخت. ريز خنديد و خنده‌اش را زير دستانش پنهان كرد. بعد به طرف تلفن رفت. شماره‌اي گرفت. خوشحال و هيجان زده گفت: بهت تبريك مي گم. بالاخره مرد. بالاخره سگ مزاحم پدرت مرد. حالا من با آرامش و بي‌ترس مي‌تونم هر روز بيام خونه‌تون و خوش بگذرونيم.

نويسنده: هیوا
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 5:3 توسط راد(یکال) |

1. داخلي. سالن سخن‌راني. زمان نامشخص
صداي كف وسوت جمعيّتي زياد روي زمينۀ سياه ابتدايي شنيده مي شود.
روشنايي به :
پشت تريبوني چوب كاري شده، مردي سياه پوست حدود چهل ساله ايستاده است. عرق از پيشاني روي گونه هايش سرازيراست. روي زمين دور و بر او، پر از كاغذهاي رنگارنگ است كه افراد شنوندۀ خارج از كادر، از شور و شوق براي او پرتاب كرده اند. در پشت او پرچم بزرگي با نماد حزبي خاص ديده مي شود. از اين جا به بعد فيلم در سكوت پيش مي رود و صدايي شنيده نمي شود.
مرد سياه پوست با حرارت مشغول سخن‌راني است كه ناگهان دو نفر جلو مي‌آيند و به او شليك مي‌كنند. تنهاصداي شليك شنيده مي‌شود. صورت و سينه او متلاشي مي‌شود.
تصوير ثابت مي‌شود، سياه و سفيد شده و دور و بر تصوير مرد سياه پوست را، كادري سفيد پر مي كند.

2. خارجي. ادارۀ پست. زمان نامشخص
دوربين به سرعت از تصوير دور مي‌شود. قاب عكس بزرگي مي بينيم كه لحظۀ ترور مرد سياه پوست در آن نقش بسته است. مشتي ضربه اي محكم روي قاب عكس مي كوبد. نقش يك مهر سياه وسفيد روي قاب مي افتد. دوربين عقب مي كشد. اين قاب عكس تمبري بوده كه روي پاكت نامه اي چسبانده شده است. مهر ادارۀ پست فدرال آمريكا روي تمبر را مي پوشاند. سر صداي وحشتناكي روي تصوير به گوش مي رسد. دوربين به سرعت از نامه دور مي شود. نامه در ميان شمار زيادي از نامه هاي ديگر روي ريل مخصوص حركت مي كند و از ما دور مي شود. دوربين كرين مي كند. فضاي ادارۀ پست را مي بينيم كه تعداد زيادي زن ومرد مشغول مهر زدن روي تمبرها و تفكيك نامه هاي پستي هستند. دوربين به سياهي فرو مي رود.

نويسنده: دکتر ارنست

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 23:20 توسط راد(یکال) |

نگاهي به شخصيت آيدا در فيلم «نفس عميق» ساخته: پرويز شهبازي


«من قوي هستم. هر صبح قبل از اين كه خورشيد بيرون بيايد و با نورش داد بزند «من قوي هستم» از جايم بلند مي‌شوم، اشك‌هاي ديشبم را پاك مي‌كنم، تمام كساني را كه دوست دارم براي صرف صبحانه به آشپزخانه مي‌برم، در را به رويشان قفل مي‌كنم و همه آن‌ها مي‌فهمند گول خورده‌اند. آن‌جا حمام است، آن هم حمام آب سرد. سرم را مي‌تراشم. داد مي‌زنم «من قوي هستم» خورشيد مي‌ترسد و ديگر بيرون نمي‌آيد»

اسمش آيداست و همه تلاشش را مي‌كند كه بگويد «من هستم. من قوي هستم. من آزاد و قوي هستم» درست وقتي كه شلوار جين آبي به تن كرده و در سردي و سياهي شب زير بارش باران يك‌سره مي‌رود، مستقيم و بي‌وقفه، مي‌خواهد بگويد «من قوي هستم» و آن قدر جسارت دارد كه هم‌چنان كه باخ گوش مي‌دهد، كوله استخواني رنگ روشنش را روي شانه‌هاي خيسش جا به جا كند و سوئيشرت سرخ رنگ جيغش را،‌ كه مثل شولاي شيطان پرست‌هاست، به تن كند و بنشيند بغل دست راننده پرايدي كه پسر مو فرفري گيج و گنگي است و آن قدر جسارت دارد كه مثل تزريقي از رنگ رها شود در كنتراست يك پرتره سياه و سفيد مات و مثل ماژيكي رنگي با رفت و آمدش ساختار شكني كند و بك‌گراند سرد و سياه پرتره را خط خطي كند.
آيدا آن‌قدر قوي هست كه از خانه و خوابگاه و دانشكده و شهر و هر جايي كه بخواهد محدود و زنداني‌اش كند، بيرون بزند و آن‌قدر قوي هست كه نترسد و عاشق شود و به سادگي دل به پسر ساده‌دلي بدهد و سر چهارراه جلوي كيوسك روزنامه فروشي ميخ شود و هي اين ماشين و آن ماشين را نگاه كند و از دل‌داده مو فرفري ساده دلش خبري نباشد و زير پايش علف سبز شود و... و آن‌قدر قوي هست كه خودش باشد و هيچ جا ادا در نياورد و دروغ نگويد و جايي كه بايد بگويد بي‌ترس و واهمه به پليس بگويد كه نامزد پسر نيست و جايي ديگر با قطعيت بگويد «نامزدش هستم»
آيدا قوي است، با چشم‌ها و اجزاي ظريف صورتش كه رنگ خنده و زندگي است. اين را صداي جيغش مي‌گويد كه در تونل با صداي ننر و اداهاي لوس بچه‌گانه‌اش مي‌خواهد ثابت كند «من قوي هستم» آن‌قدر قوي و زنده كه خورشيد هم مي‌ترسد بيرون بيايد و داد بزند «من قوي هستم» آن‌قدر زنده كه مرگ هم نمي‌تواند بگويد آيدا قوي نيست.
آيدا هست. آن‌قدر كه مي‌تواند خود را مثل قطعه‌اي گم‌شده از كابوس‌هاي نيمه‌جان پسري رو به مرگ بيرون بكشد.

نويسنده: سیما

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 6:1 توسط راد(یکال) |

پس ازخواندن رمان «خنده‌ در تاريكي» از ولاديمير ناباكوف نتوانستم نسبت به آن بي‌تفاوت باشم. دوست داشتم بقيه هم اين شاهكار نويسنده روسي را بخوانند. از رمان‌هاي ديگر او مي‌‌توان به «لوليتا» اشاره كرد كه كوبريك و آدرين لاين از روي آن فيلم ساخته اند. در اين جا خلاصه‌اي از رمان «خنده‌ در تاريكي» او را مي‌آورم. منتظر نظرات شما هستم.
اين رمان، داستان مردي مرفه و به ظاهر خوشبخت با زن و يك بچه است كه مانند همه مردم زندگي معمولي و بي‌دغدغه‌اي دارد. او هميشه حسرت يك نگاه عاشقانه و هوس آلود را در ژرفاي ظاهر آرام و بي دست و پايش به دوش مي كشد. لمس بازوهاي برهنه و ظريف زني كه بتواند عمق احساسات سركشش را به وجود تشنه اش بريزد.
يك‌باره در مسير زندگي‌اش دختركي قرار مي گيرد. او پس ازكلنجار رفتن‌هاي زياد با خودش بالاخره وجود دختر را در زندگي‌اش مي پذيرد. همسر و بچه اش را ترك مي‌كند و با دخترك زندگي تازه‌اي را شروع مي‌كند. حتي مرگ دختر كوچكش كه حسرت ديدن پدر را در آخرين لحظات زندگي تلخش به گور مي برد، نمي تواند عشق بيمار گونه او را كم رنگ كند. تمام زندگي مرد دختري است كه تمام فكرش تامين خود و معشوقه قبلي‌اش از راه برداشت پول از حساب بي‌حساب مرد است. ولي او آن قدر غرق لذت هاي بي‌اساس و زود گذرش است كه متوجه چيزي نمي‌شود. حتي بعد از اين ‌كه در تصادفي كور مي شود، هنوز هم تنها دلخوشي‌اش در زندگي، دخترك است و پس از اين‌كه دوست و برادرزن قديمي‌اش پرده از راز خيانت دخترك برمي دارد او براي كشتن دختر به آپارتمانش مي‌رود....

نويسنده: جزيره
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 19:12 توسط راد(یکال) |

به نام خدا
با معرفي يكي از اعضاي حلقه، رمان كوتاه «گدا» از نجيب محفوظ را خواندم و غرق در لذت و همذات پنداري با اين شاعر ناتوان از شعر گفتن شدم. «گدا» شرح حال روشن‌فكران بريده جهان عرب است. شكست شرق از رسيدن به جامعه بي‌طبقه، ناتواني اعراب از حفظ هويت قومي خود و افسردگي روشن‌فكران و هنرمندان اين جوامع كه بهتر و عميق‌تر از همه طعم تلخ شكست را چشيده‌اند. «گدا» تصوير ميان‌سالي جوانان آرمان‌گرايي است كه تمام انرژي‌شان را بر سر خوشبختي گذاشتند و حالا در ميان‌سالي، غرق در پي و چربي سوار بر كاديلاك به گدايي خوش‌بختي افتاده‌اند. شخصيت، مقام اجتماعي، همسر و فرزندان و حتي عشق به زندگي را بر سر همين آرزوهاي بربادرفته مي‌گذارند و در طغياني ديرهنگام پشت‌پا به همه چيز مي‌زنند. اما دير شده است و ديگر آن شور جواني نيست و به جاي ساختن خوش‌بختي به گدايي آن مي‌پردازند.
اين رمان برنده جايزه ادبي نوبل سال 1988شده است. خواندن ترجمه محمد دهقاني كه نشر نيلوفر چاپ كرده توصيه مي‌شود.

+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 17:19 توسط راد(یکال) |